فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب عمارت بحران‌زده

کتاب عمارت بحران‌زده

نسخه الکترونیک کتاب عمارت بحران‌زده به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب عمارت بحران‌زده

اگر خدمتکار نبودم، شاید همه‌چیز فرق می‌کرد. کم سن و سالی‌ام به کنار، اینکه یک‌بار از کشو میز خانم چند اسکناس کش رفته بودم، می‌توانست گواهی باشد بر اینکه حرف مفت می‌زنم. اگر می‌گفتم، هیچ‌کس حرفم را باور نمی‌کرد. ولی دیدم، با چشمان خودم. اگر آن روز لعنتی هوس خرید نکرده بودم و آن چند اسکناس را از کشو چنگ نزده بودم، امروز می‌توانستم حرفم را بزنم و آن را جدی بگیرند؛ اما راستش چیزی نگفتم، جز به مادرم. هرچند که چند شب و روز است بی‌خوابی کلافه‌ام کرده. شب‌ها در جایم غلت و واغلت می‌زنم و عرق می‌کنم. هرچند مادرم نمی‌خواهد ریختم را ببیند، اما چاره چیست، باید این راز را چال کنم...

ادامه...
  • ناشر انتشارات البرز
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.33 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۲۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب عمارت بحران‌زده

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیشکش به مادرم...

فصل اول

یکم آبان

آن روز، طلاخانم صبح زود صدایم زد. از پله های زیرزمینی، که دو اتاق نه متری تویش درآورده اند و ما اسمش را گذاشته ایم خانه، بالا آمدم. پدر صبح زود بلند شده و شلنگ را گرفته بود پای درختان باغچه. الحق و والانصاف باغ است؛ باغچه گفتن به نظرم کمی بی انصافی است. پر است از درختان میوه و گل هایی از هرگونه. رنگ و وارنگ. با استخر بزرگی نزدیک عمارت که همیشه خدا خالی است و من گاهی ظهرهای تابستان آن را لبالب از آب تصور می کنم که زیر آفتاب مثل انگشتر الماس طلاخانم برق می زند و من دلم ضعف می رود که به درونش بپرم و با آب کشتی بگیرم. مادرم می گوید همین طور خل وچلی که هیچ کس تره هم برای حرف هایت خرد نمی کند.
نمی دانم خل وچلم یا نه؛ ولی خیلی وقت ها مثل آدم های دعایی خیره می شوم به جایی و خیال های رنگارنگی که عقل جن هم به آن ها نمی رسد می بافم. پله ها را دو تا یکی کردم و خودم را به اتاق طلاخانم رساندم. می دانم که از دیر کردن بدش می آید. از خیلی چیزها بدش می آید. از وقتی برای چندرغاز اسکناس های گم شده اش، به من شک کرد از من هم بدش آمد. این را از نیش و کنایه هایش می فهمم. مطمئنم که اگر سرویس دادن های شبانه روزی مادر و پدرم نبود، که این خانه درندشت و باغ پردارودرختش را مثل گل نگه داشته اند، همان روز با اردنگی بیرونمان انداخته بود.
«از ما حمال تر کجا گیر می آرن؟»
این را در جواب مادرم گفتم که پس از افتضاح من نگرانی بی خانه مان شدن مان داشت از توی چشم ها و پوست ملتهبش بیرون می جهید. این را گفتم و سیلی جانانه ای خوردم، که حقم بود؛ یعنی حق همه خل وچل هایی مثل من که نمی دانند نباید واقعیت ها را گفت.
بالا که رفتم طلاخانم از حمام آمده بود و داشت به صورتش کرم می مالید. چند جور؛ با تیوپ هایی در رنگ های مختلف. می دانستم یکی شان مرطوب کننده است، یکی ویتامینه... دیده بودمشان. رویشان را خوانده بودم. از بدشانسی مادر و پدر بیچاره ام ذره هوشی دارم که همیشه دردسرساز بوده است. درسم در مدرسه خوب است. تازه، دلم می خواهد از همه چیز سر دربیاورم، که این یکی دیگر بی بروبرگرد بلایی خانه مان سوز است. با اینکه هفته ای دو بار بیشتر اجازه ندارم پای کامپیوتر فریده، دختر بیست وچهار ساله خانواده ارباب بنشینم که برای همین هم از او ممنونم، کلی مطلب درباره کامپیوتر یاد گرفته ام. فریده به تازگی دانشگاه را تمام کرده است و هیچ کار خاصی نمی کند؛ یعنی از صبح تا شب یا ور دل مادر می نشیند و یا پای کامپیوتر و گاهی که به ندرت پیش می آید با دوستانش به خرید بروند.
برخلاف مادرش آن قدر باریک است که گاهی احساس می کنم می خواهد از وسط بشکند. اتاقش پر از شعرهای عاشقانه ای است که با پس زمینه ای از شمع و چشم های شهلای اشک فشان در پوسترهای بزرگ، می خواهد اشک آدم را دربیاورد و من نمی دانم چرا از دیدنشان بیشتر خنده ام می گیرد. میز کامپیوترش هم، که دوبار در هفته اجازه استفاده اش را دارم، روبه روی پنجره رو به حیاط است و می توانم هنگامی که سرگرم گشت و گذار در دنیای بی دروپیکر مجازی هستم، گاهی نگاهی به بیرون بیندازم و درختان بلند و گل های رنگی را ببینم و کیف کنم.
بگذریم. طلاخانم صدایم کرد و گفت که آن روز نباید مدرسه بروم. مهمانی بزرگی در پیش بود. می دانستم. مادر از چند روز پیش سبزی سرخ می کرد و پیاز پوست می کند و خیلی کارهای دیگر. پدر هم که جای قیچی باغبانی روی دستش تاول انداخته بود. شستند و روفتند و همه چیز را برای عیش ونوش از ما بهتران فراهم کردند. هرکه این ها را بخواند می گوید که چه عقده ای هستم! نیستم؟ خب، عقده یعنی چه؟ یعنی گره؛ آن هم از نوع کورش، که در زندگی امثال ما زیاد است. نمی دانم روزی که کسی این مزخرفاتم را بخواند در این دنیا هستم یا نه؟ مثلاً تصادفی کرده باشم یا مریضی لاعلاجی. کسی چه می داند. مرگ که همیشه از آنِ همسایه نیست.
خواننده عزیز بگذار بگویم تا کمی روشن تر شوی. هفده ساله هستم؛ قد بلند؛ به قول مادرم دراز بی خاصیت؛ اما این حرفش دیگر خیلی بی انصافی است. خب، هفده سال برای نشان دادن خاصیت فرصت زیادی نیست. دبیرستان می روم و عاشق خواندن کتاب و گاهی هم نوشتن هستم؛ ولی بیشتر خواندن؛ یعنی تشنه ام؛ ولی پدر پول بسوزد، که هر چه دل ما برایش تنگ می شود، او ریخت ما را هم نمی خواهد ببیند. کتاب خریدن هم که پول می خواهد؛ یعنی آن کتاب هایی که من می خواهم بخوانم، وگرنه مدرسه که هر نوشته ای را، که دلش بخواهد یا اهدایی این و آن باشد، در کتابخانه به خوردت می دهد. برادر و خواهری ندارم؛ یکی یکدانه ام، اما نه از آن نوع نازنازی اش. سرم درد می کند برای اینکه حق خودم را از زمین و زمان بگیرم. البته که خیلی وقت ها نمی توانم؛ زمینه اش فراهم نمی شود یا ضعیفم. نمی دانم شاید به قول بزرگ ترهای عاقل کله ام باد دارد. گفتم که قد بلندم و... آهان، زیبا هستم؟ نمی دانم. هرچه باشد هر دختری خودش را زیبا می بیند، یا دست کم دلش این طور می خواهد. لپ هایم کمی گوشت آلود است؛ چیزی که دوستش ندارم؛ بخصوص وقتی که گل هم می اندازد. قدم بلند است. چشم های کشیده ای دارم که یک هوا به مردمان خاورِ دوری می زند.
درباره زیبایی ام چیزهایی از این و آن شنیده ام. حالا تملق بوده است مثل حرف های خاله نجیبه که خانه ای توی محلشان نبوده که کفش مهمانی اش را جلوی درش نکنده باشد و برای پسر مافنگی اش خواستگاری نرفته باشد. یا شاید هم برای گول زدنم توی راه مدرسه از زبان پسرهایی که یک پا به دیوار چسبانده اند و سر تا پای آدم را با یک نگاه توی حلقومشان می کنند و درمی آورند.
درست ده روز پیش بود؛ بیستم مهر ماه. می خواهم دقیق باشم، برای همین هم اطلاعاتی که می دهم مو لای درزشان نمی رود. بله، بیستم بود و مدرسه نرفتم. پیش مادر و پدرم مثل سگ تیرخورده به خودم می پیچیدم و دندان هایم را از درد به هم می ساییدم که به دستور خانم از مدرسه افتادم؛ اما پیش طلاخانم لبخند احمقانه همیشگی ام تا بناگوشم کش آمده بود. از این همه دورویی آن هم با این ادعای حق طلبی حالم بهم می خورد. شاید ته دلم، خودم هم از آواره شدن می ترسم. اصلاً چرا دروغ بگویم؛ تو که این داستان را می خوانی شاید من دیگر نباشم یا تو مرا نشناسی. همیشه باید از راست گفتن خجالت کشید؟ ته دلم از این می ترسیدم که ما را بیرون کنند و پدر ما را به روستایمان برگرداند؛ به آن خشکه زاری که حالا دیگر جوانان کوچ کرده اش هم عارشان می آید حتی تعطیلات سری به آنجا بزنند. پدر همیشه دلش می خواست برگردد. از اینها بدش می آمد.
اگر بیکاری آن روزها دمارش را درنیاورده بود، شاید یک ساعت هم ما را تهران نگه نمی داشت؛ ولی من دوست دارم در پایتخت بمانم؛ درس بخوانم و دانشگاه بروم. نمی دانم شاید روزی کاره ای شوم. واقعیتش، زرق وبرق اینجا را دوست دارم. در این چهار سالی که به پایتخت آمده ایم این دومین خانه ای است که برای سرایداری استخدام شده ایم. پدر از بی بندوباری این ها بیزار است. چهارچشمی من و مادر را می پاید. مادر، که جای درد روزهای بی پولی اش کم کم دارد آرام می گیرد، جان می کند و دم نمی زند. سنی ندارد؛ ولی پوستش چروک شده است و از خجالت این همه جان کندن درآمده. گاهی که پدر فیلش یاد هندوستان و دیار می کند، یا وقتی می گوید مگه ولایت خودمان چه مشکلی دارد، مادر در چشم برهم زدنی حرف را می چرخاند و چای دبشی جلو پدر می گذارد و کنارش هم نقل بیدمشکی، که پدر عاشقش است. این کارهای زنانه مادرم با آن چهره آفتاب سوخته و ترک خورده اش همچون برشی از فیلمی با نمای نزدیک است که همیشه پس ذهن بیننده می ماند.
باز از موضوع دور شدم. چقدر حرف نگفته داشتم. باید زودتر از این ها دست به قلم می شدم! چند روزی بود که اهل خانه در تب وتاب بودند. از آن مهمانی هایی بود که ریخت وپاشش سر تا پای زندگی چندین سرایدار مثل ما را می خرد و می فروشد. وصف همه تدارکات و دغدغه های اهل خانه، به خصوص طلاخانم، و بدوبدوهای ما خودش یک مثنوی است و از حوصله من بی حوصله خارج؛ اما این بخش ماجرا را می نویسم که هنوز یادآوری اش می لرزاندم.
مهمان ها در باغ، دور میزهای گرد و پایه بلندی، که پارچه های سفید ساتن تا زمین استتارشان کرده بود، چند تا چند تا ایستاده بودند. بازار گپ وگفت داغ بود. چشمم بی اختیار به سمت موهای کپه کرده خانم ها می چرخید که جواهرات روی دست و گردنشان می درخشید و مردهایی که انگار چند ثانیه پیش از کف صابون بیرونشان کشیده اند؛ با صورت های تراشیده و تمیز و ساعت هایی که برای اطمینان، تعداد صفرهای قیمتشان را باید چند بار شمرد. حواس پنجگانه ام گویی تمام و کمال به کار گرفته شده بود؛ جز حس لامسه ام که با ظرف های میوه و شیرینی و گیلاس های پر درگیر بود و حس چشایی ام که به چشیدن لقمه های یواشکی از آشپزخانه خلاصه می شد. چند دقیقه ای از دست طلاخانم نجات پیدا کردم. از صبح تا آن موقع فقط چند دقیقه ای توانسته بودم فرصتی پیدا کنم و سر پایی چیزی بخورم. از آشپزخانه، که به قول طلاخانم دو آشپز درجه یک در آن سرگرم پخت وپز بودند و بوی غذایشان مست می کرد، کمی باقالی پلو با گوشت گرفتم و هول هولکی آوردم. بقیه بعد از ظهر را در باغ می چرخیدم و با لباس بلند کولی واری که طلاخانم تنم کرده بود و به گمان خودش حال وهوای محلی به مجلس می داد که خودش هم نمی دانست از آن کدام محل و کدام قوم است، مشغول پذیرایی از مهمان ها بودم که برخی با سوال های مسخره شان عذابم می دادند.
دلقکی شده بودم که میان نگاه های پرغرور و سرمست مدعوین می چرخیدم. یادم که می افتد خون خونم را می خورد که چرا به پوشیدن لباسی که خواسته اند تن داده ام.
به باغ که برگشتم بهزادخان اشاره کرد پیش او بروم. گیلاس پری در دست داشت و چشمان درشتش پر شده بود از مویرگ های قرمزی که هرلحظه می خواست بترکد. کنار مرد چاقی ایستاده بود که فکر می کردم اگر بخواهد دکمه های کت براقش را ببندد چه اتفاقی می افتد.
مرد سر بی مویش را نوازش می کرد. نگاه چندش آورش را به صورتم دوخته بود و دندان هایش نمایان بود. سرم را پایین انداختم و منتظر شدم. حس می کردم حال طبیعی ندارند.
«دختر خوشگل ما رو می بینی صدری؟»
مرد چاق با همان دندان های نمایان و نگاهی که لحظه ای منحرف نمی شد، سر تکان داد. داغ شده بودم. چیزی نمی گفتم. سکوتی حکمفرما شد که داغ ترم کرد و نشان می داد بی دلیل یا فقط برای خنده فراخوانده شده ام. بهزادخان جرعه ای از گیلاسش نوشید.
«چه لباس بامزه ای هم پوشیده. یه دونه از عکس خوشگل هات برای من بیار ببینم.»
چشمکی به شکم گنده زد و دوباره چشم در چشم من خندید.
«می خوام یک شوهر خوب برات دست وپا کنم.»
نمی توانستم بمانم. از بهزادخان حساب می بردم، امابا خودم هم حساب و کتابی داشتم که نمی گذاشت آنجا بایستم و له شوم. گفتم: «ببخشید طلاخانم گفتند زود برگرد.»
چیزی نگفتند. نیششان هم بسته نشد. نیمه دوان تا عمارت رفتم و پله ها را مثل بچه ها دو تا یکی کردم؛ با این دلواپسی که چشم ها به دنبال من، پله ها را دو تا یکی بالا می رود. به رختکن طبقه دوم رفتم که لباس کذایی را تنم کرده بودند. لباس های خودم آنجا بود؛ برداشتم و پوشیدم. روی صندلی نشستم و سرم را به دیوار تکیه دادم. تحقیر شدن حس ویرانگری است. مادر همیشه این طور وقت ها می گوید: «دختر جان تو کجا این ها کجا. چیزی هم اگه می گویند نشنو. آ... ها.... کر، کور، لال. پا تو بگذار توی کفش خودت.»
نمی فهمم یا او نمی فهمد. کفش من کجاست. چه کسی آن را برای من دوخته است؟ سرم را به کمد تکیه دادم و به فکر فرو رفتم. با خیال هایم پرواز کردم. چشم هایم را بستم و از دنیای شلوغ دوروبرم کنده شدم. نمی دانم چقدر نشستم؛ ناگهان با اضطراب چشم هایم را باز کردم. انگار به خواب رفته بودم. دلشوره گرفتم. حتما تا الان صدبار طلاخانم صدایم زده. طلاخانم جلو مهمان ها یا پشت تلفن که حرف می زد صدای لطیف و زنانه ای داشت؛ انگار شعر می خواند، اما در عمارت که بود، وقتی غریبه ای حضور نداشت، بلند حرف می زد؛ محکم و بی ترحم. صدایش به در و دیوار می خورد و کمانه می کرد و به گوشم سیلی می زد. حالا که صدایم نمی زد حتم پیش مهمان هایش بود. آرام در رختکن را باز کردم. به پله نرسیده بودم که نامم را شیندم. مطمئن بودم که گفتند مریم. صدای آهسته دو مرد از اتاق کار بهزادخان بود. آرام خودم را تا پشت در کشاندم. صدای بهزادخان بود با مرد دیگری. از شیشه مشبک حاشیه در اتاق، فقط می شد اندام مرد شکم گنده در باغ را تشخیص داد. چرا نام مرا برده بودند. شاید خیالاتی شده بودم. کی آمده بودند که من نفهمیدم! صدای نزدیک شدنشان را به در اتاق شنیدم.
خودم را در رختکن چپاندم و در را نیمه باز گذاشتم و چراغ را خاموش کردم. خود مرد شکم گنده بود با بهزادخان که حالا پچ پچ می کردند و بلند قهقهه می زدند. درباره من چی گفته بودند؟ لباسم را مسخره کرده بودند؟ یا لپ های گوشت آلودم را که گل انداخته بود؟ یک چشمی از در نیمه باز رختکن پایین رفتنشان را، که تلوتلوی سرخوشانه ای داشت، نگاه می کردم. بهزادخان بلند قد و متناسب است. سبیل چخماقی ای دارد که همیشه دوسرش را تاب می دهد و آدم را یاد فیلم های عهد بوق خودمان می اندازد که به سن و سال من قد نمی دهد و در ماهواره نرگس این ها چندتایی اش را دیده ام. فیلم های به قول کامران، پسر بهزادخان، آبگوشتی.
داشتم از لای در رختکن رفتنشان را نگاه می کردم. پنج شش دقیقه ای گذشت و من هنوز می ترسیدم بیرون بیایم. نعره طلاخانم وسط پله ها پیچید. حتم داخل عمارت خالی بود.

دوازده آبان ماه ـ شب

دو روز می شود که وقت نکرده ام بنویسم. کارهای خانه و درس مدرسه، که روز به روز سخت و سخت تر می شود، خسته ام می کند. آن شب، مهمانی که تمام شد طلاخانم و فریده در سالن نشسته بودند و از مهمان ها و اتفاق هایی که از چشم آن یکی پنهان مانده بود حرف می زدند؛ با غرغر، خنده، اخم و گاهی بدوبیراه. من و مادرم و چند کارگری که از بیرون آورده بودند، سرگرم مرتب کردن خانه بودیم. بهزادخان روی کاناپه کج شده و چشم هایش بسته بود. صدای قهقهه گاه به گاه زن و دخترش هم بیدارش نمی کرد. معلوم بود که زیاده روی کرده است. صورتش سرخ سرخ بود. طلاخانم میان حرف هایش چشمش به من افتاد.
«راستی تو چرا لباست رو عوض کردی وسط معرکه. من سرم شلوغ بود تو هر کاری دلت خواست کردی؟»
«دست و پام رو می گرفت خانم. نمی تونستم تند تند راه برم.»
ابرویی بالا داد و نگاه تمسخرآمیزش را به دخترش انداخت.
بهزادخان را به زور تا روی تختش کشاندند. کارگرها را راهی کردند و رفتند که بخوابند. همه حواسم به اتاق کار بهزادخان بود. چرا عکسم را خواسته بود؟ پدرم اگر می فهمید حتما من و او را با هم نفله می کرد. با شکم گنده حرف مرا زده بود و عکسم را هم خواسته بود. آدم وقتی کنجکاو باشد یا به قول مادرم فضول، کارش یک جایی بیخ پیدا می کند؛ اما اگر هم فضول نباشد و همیشه سرش را تا روی شکمش خم کند و چیزی نگوید و نشنود و نبیند چه؟ خب، یک چیزی بیخ گلویش می چسبد؛ راحت تر هست و نیست. من اولی را انتخاب می کنم. به خصوص وقتی اسم خودم را هم شنیده باشم؛ تازه عکسم را هم خواسته باشند. یک حدس هایی می زدم. اینکه در مهمانی کسی از من خوشش آمده باشد. البته این احتمال ضعیفی بود. شاید هم برای پسر سرایدارشان در نظر گرفته بودند. حدس دیگر اینکه یک چیزی پرانده بودند که هرهر بخندند و کله گرمشان گرم تر شود.
فردای آن روز پس از مدرسه، یکراست رفتم سر درس و مشق و تا آخر شب آفتابی نشدم. هر چه هم مادر غر زد و از دست تنهایی اش نالید به کتم نرفت و یکسره خواندم و نوشتم. خسته که می شدم، می رفتم جلو آینه و رژلبی را که طلا خانم همان روز مهمانی به من داده بود و نصفش هم رفته بود و ده بار گفت که اصل است و خودش از فرانسه آورده، روی لب های برگشته ام می مالیدم و عشوه می آمدم. صدای پای مادر که می آمد مثل جن زده ها، اثر رژ گران قیمت از فرانسه آمده نصفه را از روی لب هایم پاک می کردم و روی شکم رخ در رخ کتاب دراز می کشیدم.
پشت آستینم خیلی سرخ شده بود. شب که شد مادر با خستگی یک روز پرکار به اتاق آمد و گفت بهزادخان در باغ منتظرت است. پدر با دهان باز، که صورت استخوانی و ته ریش دارش را کشیده تر می کرد نگاهی به مادر انداخت که یعنی چه؟
«گفته بیاد کارش دارم. داشت سبدهای گلی رو که دیشب آورده بودند جابه جا می کرد. لابد واسه همیناست.»
دلشوره داشتم. اول عکسم را خواست و بعد نامم را هم که در اتاق کارش برد و حالا... خیر باشد. پدر بلند شد و جای من رفت. خیالم راحت شد و کنجکاوی ام مزاحم این آسودگی. دست خالی برگشت.
«بلند شو دختر! بهزادخان با خودت کار داره. می خواد سبد گل هایی رو که دیشب آوردند انتخاب کنی. زود برگرد؛ معطلش نکن!»
زیر لب چیزی گفت که نفهمیدم. نشست و چایش را خورد. بالا که رفتم تاریک شده بود. در اتاقمان اگر از پنجره های نزدیک سقف نگاه نکنی، شب و روز را زیاد نمی فهمی. چشم چرخاندم. ندیدمش. آرام و دزدکی جلو رفتم. فکر کردم منصرف شده و رفته است.
«مریم جان بیا اینجا!»
لابه لای درخت ها در تاریکی رفته بود. ایستادم. این نشانی ها یعنی اینکه یک جای کار می لنگد. آرام با همان لحن توسری خورده، که مریم دوم همیشه چپ چپ نگاهش می کند، گفتم: «بفرمایید.»
یادم رفت بگویم که من یک مریم دوم کنارم دارم که بیشتر وقت ها مثل کنه به من چسبیده و مثل کنیز حاج باقر مدام غر می زند.
اصرار به نزدیک شدن که کرد مطمئن شدم که نباید جلوتر بروم.
«بفرمایید! می شنوم.»
خودش کمی جلو آمد؛ باز هم جلوتر. فهمید ترسیده ام.
«مریم جان بیا این چند تا سبد گلی که دیشب آوردند رو ببین! هر کدام رو می خوای انتخاب کن و ببر برای خودت!»
«ممنون. نمی خوام. همین جا که هستند قشنگ اند.»
«دختر جان چرا تعارف می کنی؟ بیا دخترهاشون همه این چیزها رو دوست دارند؛ اونم دختر قشنگی مثل تو.»
خون به صورتم دوید. گونه هایم داغ شد. آتش زیر پوستم رفت. عقب عقب رفتم. صدایش نرم شده بود. جوری که مورمورم شد. برگشتم که بروم.
«دخترم یک دقیقه بیا.»
نرمی چندش آور صدایش رفت. لحنش جدی شد آمد زیر نور لامپ ها. هاج و واج نگاه می کردم. نامم را با آن شکم گنده برده بود و عکسم را خواسته بود. نگاهم به سبد گلی افتاد که در دستش گرفته بود. نه محکم؛ عاریه؛ یعنی بهانه. این را دختری در سن وسال من خیلی خوب می فهمد. هرچند بگویند خل وچلم. چشم هایش دوباره خون افتاده بود. شاید من از هولم و از فکرهایی که مرا می ترساند این طور می دیدمشان. شکم گنده را می دیدم و سبیل چخماقی را و مویرگ های قرمز بیرون زده اش را.
«ببخشید، پدرم منتظرمه.»
«تا حالا کسی بهت گفته چه چشم های قشنگی داری؟»
پاهایم سست شد. لرزه به زانوهایم افتاد. دلم هری ریخت. می خواستم فرار کنم. عقب عقب رفتم.
«تو خیلی بهتر از این می تونی زندگی کنی دخترجان.»
برگشتم و دویدم. حس کردم صورتم مثل بادکنک شده. چشم هایم از فشار پوست ملتهبم ریزوگم شده بود و به همین دلیل دامنه دیدم کم و کمتر می شد. چشم هایم دایره ای کوچک شده بود که فقط می توانستم رد اتاقکمان را بگیرم و از پله ها بدوم پایین. پدر و مادرم در اتاق سراغ گل را گرفتند. گفتم خوشم نیامد و آن را نگرفتم. به دستشویی رفتم که سرخی صورتم جلوی چشمشان نباشد.

سیزده آبان ماه

همه روز بعد را در مدرسه، در فکر بودم. دلشوره حواسم را پرت می کرد و نمی گذاشت یک کلمه از درس را بفهمم.
«کسی گفته چه چشم های قشنگی داری؟» این جمله در سرم می چرخید. دلم غنج می زد و بی درنگ، احساس پشیمانی از این کیف ناآشنا به سراغم می آمد؛ ملغمه دلهره آوری از لذت و عذاب وجدان آمیخته با حس خجالت از کاری که نکرده ای. فقط یک بدبخت عقده ای با یک کلمه تعریف این طوری کیف می کند.» این جمله هم پیوسته با حظ و پشیمانی ام می آمیخت. به خانه که آمدم از همان جلو در باغ، تا سر پله اتاقک زیرزمینی مان چشم گرداندم. غروب پای تلویزیون نشستم. برنامه کودک پخش می شد؛ پینوکیو برای صدمین بار. هروقت برنامه کودک تماشا می کنم، مادر می رود و می آید و از حرص بی مسئولیتی من چشم می چرخاند.
وقتی هیجان زده یا عصبی می شود، چشم هایش بی اختیار می چرخد؛ گویی بر چرخش دایره سیاه چشمش کنترلی ندارد. فرقی هم نمی کند جلو چه کسی باشد یا چه موقع. وقتی طلاخانم از دستش عصبانی می شود یا اینکه وحشت می کند که نکند نانش بریده شود این چرخش بیشتر می شود.
گاهی از این بی انصافی که در حقش می کنم و پول دوست می دانمش، عذاب وجدان می گیرم. اینکه خودم هم رویای داشتن این پول کثیف را دارم و این طور پیش خودم درویش مآبانه از آن ها انتظار مناعت طبع افسانه ای دارم در عذابم. طلاخانم صدایم کرد. رویارویی با او آن هم پس از شش ماهی که از جریان اسکناس های مفقود شده کشویش می گذشت برایم دلهره ای نداشت، اما فکر روبه رو شدن با سبیل چخماقی در عمارت اذیتم می کرد. بهزادخان در سالن نبود. خیالم راحت شد. به طلاخانم کمک کردم وسایل استخر خودش و فریده را جمع وجور کند. بس که به جای شنا لب استخر دراز کشیده و خودشان را روغن مالی کرده بودند پوستشان مثل شکلات تلخ های جاشکلاتی روی میز سالن شده بود.
یک بار مرا با خودشان برده بودند نه برای اینکه حظی ببرم که همیشه وقت دیدن آب می برم و نفسم از شوق می خواهد بند بیاید، بلکه به این دلیل که پای طلاخانم پیچ خورده بود و عصای زیربغل می خواست. فریده هم گرچه لاغری اش به عصا پهلو می زند، اما نه جانش را دارد که عصای مادر شود و نه حتما در شان خود می بیند که وظیفه مرا برعهده بگیرد.
تا دم ماشین ساکشان را، که میوه ها و کرم ها و شامپوها حسابی سنگینشان کرده بود، کشاندم و تا چرخیدن لاستیک های شاسی بلند از در ماشین روی باغ به تماشا ایستادم. دست به سینه برگشتم. نگاهم به سنگ ریزه هایی بود که مثل سنگ های نانوایی سنگکی کف محوطه تا نزدیکی استخر را پوشانده بود و حال وهوای ساحل را القا می کرد. به سمت اتاقمان قدم زدم. سنگینی نگاهی را حس کردم. زانوهایم بی اختیار لرزید. بی آنکه نگاه کنم می دانستم اوست که بالای پله های عمارت ایستاده. به روی خودم نیاوردم. قدم هایم تندتر شد و مچ پایم داشت پیچ می خورد.
«مریم جان.»
فشار خونم بالا رفت؛ تا لای موها و گوش هایم. شک نداشتم که گونه هایم هم رسواگر شده اند. تنها راه حلی که هنگام خطر به فکرم می رسد. و به فکر هر عاقلی که یارای رویارویی ندارد، را پیش گرفتم؛ فرار. انگار که اصلاً نشنیدم. او هم قدم هایش را تند کرد و تا پله های زیرزمین جستی زد.
مرد با وقاری، که راه رفتنش همیشه ریتم کند و محکمی داشت، دوید. بازویم را گرفت. ژست ها باید براساس موقعیت ها تغییرشکل بدهد. این را انگار تازه فهمیده بودم. مثل اینکه به کسی بگویی سیب را که ول کنی به زمین می افتد. نگاه تندی کردم که حال بدم را نشانش بدهم. اثری نکرد. آرام مرا به سمت پله ها کشاند. می دانست که پدرم آن موقع روز برای خرید رفته است. در غیر این صورت این خطرر ا نمی کرد. مادرم را هم حتما به بهانه ای سر کاری گذاشته بود.
«دختر، مثل ماهی می مونی ها. لیز می خوری از دست آدم.»
«آقا بهزاد تو رو خدا چه کار دارید. خوب نیست.»
«بهت نمی آد این قدر ترسو باشی! بیا یک کار کوچک دارم. بعد برو.»
بازویم را ول کرد و از پله ها بالا رفت. یک پله رفت و یک نگاه به من کرد. نرفتم. ایستادم همان پایین، بلاتکلیف. ابروهایش نزدیک شدند. قیافه اش تند شد. می خواست بترساندم. نرفتم. دوباره خنده روی صورتش پهن شد. بی حرف نگاهم کرد. وقار از دست رفته را می خواست برگرداند.
«دخترم بیا بالا کارت دارم.»
دیگر صبر نکرد؛ یعنی که من خواهم رفت؛ بی چون وچرا. مثل رئیسی که می گوید بیا و تو می روی. چند ثانیه صبر کردم و با احتیاط بالا رفتم. اگر بخواهد اتفاقی بخواهد جیغ می کشم و مادرم را صدا می زنم. جلو در سالن ایستادم که اگر لازم شد، فوری بروم بیرون. بهزادخان تا اتاقش بالا رفت. با خودم گفتم اگر تا چند دقیقه دیگر نیامد، یا کار عجیب و غریبی کرد بیرون می دوم. زود برگشت. موبایلش دستش بود. جلو که آمد چسبیدم به در. موبایل را جلو صورتم گرفت و عکس انداخت. صدای چیلیک گرفتن عکس را که شنیدم تازه مثل منگ ها دستم را جلو صورتم گرفتم.
«چرا عکس می گیرید بهزادخان. تو رو خدا پاک کنید. بابام بفهمه چی؟»
«عکس که ترس نداره دختر جان. یک خواستگار پولدار برات دارم. پدرت هم بفهمه ممنون می شه. حالا اون لباسی رو که روی تخت اتاقم گذاشتم بپوش تا بیام و یک عکس حسابی ازت بگیرم. طرف کم کسی نیست. باید خوش تیپ باشی دختر.»
چرخیدم و دسته در را گرفتم. دوباره بازویم را در دست قوی اش فشار داد. قیافه ای عصبانی داشت که عصبانی نبود. مادرم کجا بود که سراغی از من نمی گرفت؟ بی اختیار داد زدم: «مامان.»
«داد نزن بچه! مادرت رفته بیرون. کار داشت.»
گریه ام گرفت؛ مثل بچه های ترسیده گریه می کردم و سبیل چخماقی با موبایلش ورمی رفت و بازویم را ول نمی کرد. یاد شکنجه گرهای توی داستان ها افتادم که سر صبر و باحوصله و کمی تفریح داد از نهاد جگرسوخته های زیر دستشان درمی آوردند.
ناگهان بازویم را ول کرد و هلم داد. «برو بیرون ننر. هر کسی لیاقتی داره. برو!»
دویدم. به اتاقمان که رسیدم در را از داخل قفل کردم و کنج اتاق زانوهایم را در بغلم جمع کردم و بقیه گریه ام را که انگار سهمیه آن روزم بود، بیرون ریختم. نیم ساعتی گذشت که مادرم آمد. رفته بود برای بهزادخان از اداره پست، که پنج شش چهارراه آن ورتر است سوالی بپرسد. شارلاتان! نگذاشتم مادر چشم هایم را ببیند. اگر می گفتم و او به پدرم گزارش می داد خون به راه می افتاد. تا چند روز خودم را زدم به ناخوشی و از مدرسه که می آمدم یکراست می رفتم زیر پتو و خودم را به خواب می زدم.

نظرات کاربران درباره کتاب عمارت بحران‌زده

اصلا خوب نبود...حیف پول شد😑
در 4 ماه پیش توسط
وای یک کتاب یکنواخت با موضوعی تکراری ، حیف وقتی که گذاشتم
در 4 ماه پیش توسط