فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دره دراز

کتاب دره دراز

نسخه الکترونیک کتاب دره دراز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دره دراز

اگر جادویی در داستان‌نویسی وجود داشته باشد، هیچ‌کس به مانند اشتاین‌بک قادر به انتقال آن به دیگران نخواهد بود. برای انجام این کار نویسنده باید دغدغه این را داشته باشد که با پیشروی اتفاقات داستان، چگونه مخاطب را در خلق داستان خود شریک سازد. «دره دراز» به عنوان یکی از به یادماندنی‌ترین مجموعه داستان‌های اشتاین‌بک، نمونه‌ای بی‌بدیل از این شیوه نگارش است. کتاب در قالب پنج داستان مجزا، روایت‌گر زندگی انسان‌هایی فراموش‌شده در حاشیه‌ای‌ترین شهرهای آمریکاست که رنج و مصیبت زندگی آنان، احساسی عمیق از شگفتی، هم‌دردی و درک مسائل انسانی را در مخاطبین خود به وجود می‌آورد.

ادامه...
  • ناشر انتشارات نگاه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.75 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دره دراز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



اهداء

این ترجمه ناچیز را همچون هدیه ی آن مور به پیشگاه سلیمان، به دکتر عباسقلی دانشور، افتخار جامعه ی پزشکی ایران و رئیس بخش جراحی قلب دانشگاه تبریز، تقدیم می کنم.
اگر اجازه فرمودند، داستان «گل های داوودی» را از طرف من تقدیم کنند به خانم سیمین دانشور، که او را مادر روحانی خویش می دانم و می دانم که این داستان را دوست دارند.

سیروس طاهباز
۲۳/ ۷/ ۶۹

یادداشت

به نام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد

درباره چاپ جدید این دو کتاب، «درّه دراز» و «مرگ و زندگی»، حرفی برای گفتن ندارم؛ جز اینکه چاپ اول «درّه دراز» در سال ۱۳۴۷ منتشر شد که شامل شش قصه بود و در آن متن انگلیسی که من از رویش ترجمه کردم و الان دم دستم نیست، همین ها آمده بود. سالها بعد چاپ دیگری از این کتاب به دستم افتاد که دو یا سه داستان علاوه بر اینها داشت که یکی را زنده یاد ایرج قریب در «کتاب هفته» از متن فرانسه ترجمه و چاپ کرده بود و دیگری «کرَک سپید» نام داشت که داستان زیبایی است و آن را سالها پیش به فارسی ترجمه کرده بودم به این قصد که هنگام تجدید چاپ این کتاب آن را هم به بقیه که در این کتاب آمده است، بیفزایم. اما از بخت بد خود هنگامی که این فرصت نصیبم شد، هر چه لای کاغذهای اتاق آشفته ام، گشتم، پیدایش نکردم. مهم نیست.
چاپ اول «مرگ و زندگی» در سال ۱۳۴۸ منتشر شد، حدوداً یک سال پس از مرگ جان استن بک، مزین به نقش روی جلد دوست عزیز سفر کرده ام بهمن دادخواه-هر کجا هست خدایا به سلامت دارش - و یک نقاشی از چهره استن بک، کار پرویز امین زاده، در یادداشت آغاز آن چاپ نوشته بودم:
«این کتاب را مرگِ قصه گوی پیر فراهم کرد.»
بسیاری از صفحات این مجموعه برگرفته از کتابی ست کوچک که جان استن بک به سال ۱۹۴۴ از میان نوشته های خود برگزیده بود و افزون بر آنها، صفحاتی دیگر از نوشته های دیگر او آمد- خاصه آنجا که مرگ، سراغ زندگی را می گیرد و زندگی با مرگ، پربارتر می شود و این دیدارها، زیباترین نوشته های این نویسنده بود. به این ترتیب کتاب حاضر می تواند مجموعه ای کوچک از بهترین نوشته های استن بک شمرده شود که روزگاری پرشورترین نویسنده امریکا بود.»
در این تجدید چاپ، که ان شاءاللّه همزمان با تجدید چاپ کتاب های «مروارید» و «اسب سرخ» توسط انتشارات «نگاه» چاپ می شود، نوشته هایی را که از آن دو کتاب در «مرگ و زندگی» آورده بودم، حذف کردم و به جایش مقدمه ای طولانی نوشتم در باب نفسِ ترجمه و ترجمه هایی که از کتاب های جان استن بک، به زبان فارسی شده است و در آن چون بنا به شیوه خود علاوه بر اصل مطلب، حواشی ای هم از ری و روم و بغداد آورده بودم که بعضی از دست اندرکاران امروزی چاپ و نشر کتاب، تاب شنیدن آن را نخواهند داشت، این بود که پیشنهاد ناشر نجیب این کتاب را پذیرفتم و آن یادداشت ها را منتقل کردم به کتاب در دست چاپ خودم «بدرودی با مهدی اخوان ثالث و دیدار و شناخت م. امید» که امیدوارم در بهار ۱۳۷۰ به دست علاقمندانش برسد.

آذرماه ۱۳۶۹
س. ط.

جانی خرسه

دهکده ی لوما(۲)، همچنان که از اسمش پیداست، بر فراز تپه ی گرد نه چندان بلندی ساخته شده است که همچون جزیره ای از دهانه گسترده دره سالیناس، در کالیفرنیای مرکزی، بیرون زده است. در شمال و خاور آبادی مردابی نی خیز، چندین کیلومتر گسترده است اما در جنوب، مرداب را خشکانده اند. سبزه زارهای پربار، نتیجه ی این خشکاندن است و خاک سیاه چندان غنی است که کاهو و گل کلم غول آسا در آن می روید.
آرزوی آن خاک سیاه در دل صاحبان دهکده ی شمال مرداب راه یافت. جمع شدند و شرکتی عمرانی تشکیل دادند. من برای شرکتی کار می کنم که قرارداد کندن نهری را بسته است. حفار شناور رسید، به هم وصل شد و شروع به کندن وسط مرداب کرد.
مدتی کوشیدم با جماعت در خانه شناور زندگی کنم، اما نشد، پشه هایی که دور و بر حفار می پریدند و مه سنگین زیان بخشی که هر شب از مرداب برمی خاست و تا نزدیک زمین پیش می رفت؛ مرا به دهکده ی لوما کشاند که آنجا، در خانه خانم رتز(۳)، اتاق آماده ای گرفتم، ملال انگیزترین اتاقی که در عمر داشتم. ممکن بود بیشتر جستجو کنم، اما با فکر اینکه خانم رتز به دقت نامه هایم را تحویل خواهد گرفت، تصمیمم را گرفتم. گذشته از هر چیز، فقط خوابیدنم در آن اتاق سرد لخت بود. غذایم را در خوراک پزی خانه ی شناور می خوردم.
لوما دویست نفر بیشتر جمعیت ندارد. کلیسای متدیست، در بلندترین مکان تپه جا دارد؛ از چند کیلومتری برجش پیداست. جاهای عمومی آبادی دوتا فروشگاه است و یک آهن آلات فروشی، یک مرکز قدیمی فراماسونی و میخانه بوفالو. خانه های چوبی کوچک اهالی در کنار تپه هاست و خانه های صاحبان زمین در زمین های هموار حاصلخیز جنوب، حیاط های کوچک با چپرهای بلندی از چوب سرو محصورند تا از بادهای تند پس از نیمروز درامان باشند.
در لوما، عصرها کاری جز میخانه رفتن نبود. میخانه بنایی بود قدیمی و چوبی که درهایی چرخان داشت و سایبانی چوبی در بیرون. نه قانون منع مشروبات و نه لغوش نتوانسته بود کار مشتری ها و حتی کیفیت ویسکی آنجا را دگرگون کند. از سر شب هر مرد لومایی که بزرگ تر از پانزده سال بود، دست کم یک بار به میخانه بوفالو سر می زد، مشروبی می خورد، حرفی می زد و به خانه اش می رفت.
کارل خیکی، می فروش و صاحب رستوران، به هر تازه واردی با ترشرویی بی پروایی سلام می کرد که هیچ نشانی از آشنایی و توجه نداشت. صورتش اخمو و لحن صدایش خشن بود و من هنوز نمی دانم چطور کار می کرد. این را می دانم که کیف می کردم وقتی که کارل خیکی این اندازه مرا به جا می آورد که صورت اخموی خوک مانندش را رو به من کند و با کمی بی حوصلگی بپرسد «خب، چی بدم؟» همیشه این را می پرسید، گرچه فقط ویسکی می داد، آن هم فقط یک جور ویسکی. دیدم که درخواست غریبه ای را که گفته بود آبلیمو توی ویسکیش بریزد، رد کرده بود. از قرتی بازی خوشش نمی آمد. حوله بزرگی دور کمرش می بست و همچنان که دور و بر خود می گشت با آن جامها را پاک می کرد. کف رستوران از تخته بود که رویش خاک اره پاشیده بودند، پیشخوان چوبی کهنه داشت و صندلی ها سخت و صاف بودند؛ تنها زینت میخانه آگهی ها، کارت ها و عکس های نامزدهای انتخابات، فروشنده ها و حراجی ها بود که به دیوار چسبیده بود. بعضی از اینها مال خیلی وقت پیش بود. کارت کلانتر ریتال، که هفت سال بود مرده بود، هنوز تقاضای دوباره انتخاب شدن را داشت.
میخانه بوفالو، حتی در چشم من، جای وحشتناکی بود، اما وقتی که شب در خیابان روی پیاده روهای چوبی می گردی و آن گاه که رشته های بلند مه مرداب همچون پارچه پشمی کثیف مواجی به صورتت می خورد؛ سرانجام وقتی که در چرخان میخانه کارل خیکی را گشودی و مردها را دیدی که دورتادور نشسته اند و گپ می زنند و می نوشند و کارل خیکی به طرفت می آید - به نظرت خیلی خوب می آید، از چنگش نمی توانی بگریزی.
پوکر سبکی برپا بود. تیموتی رتز، شوهر صاحبخانه ی من، تک بازی می کرد، چون خیلی ناشیانه تقلب می کرد و هر بار که پا می شد، یک چیزی می خورد. یک بار دیدم در یک دست، پنج بار بلند شد. وقتی که می برد به دقت ورق ها را جمع می کرد، بلند می شد و با وقار به سوی بار می رفت. کارل خیکی با جامی نیمه پر پیش از آنکه برسد می پرسید «چی بدم؟»
تیموتی با وقار می گفت «یه نوشیدنی خوب».
کارگرهای شهر و کشتکارها، در آن اتاق دراز، روی صندلی های صاف و سخت پشت پیشخوان می نشستند. جز در وقت انتخابات یا مسابقات بزرگ که سخنرانی ها یا اظهار عقاید با صدای بلند پیش می آمد، بقیه اوقات همهمه ی آرام و یکنواختی از جمعیت بلند بود.
در شب های مه آلود خوشم نمی آمد که بیرون بروم و از دوردست مرداب صدای موتور دیزل حفار و سطل ها را بشنوم، این بود که به همان غمکده ام در خانه خانم رتز برمی گشتم.
کمی پس از ورودم به لوما با می رومرو(۴) دختر زیبای نیمه مکزیکی آشنا شدم. بعضی عصرها با او از سمت چپ تپه پایین می رفتیم تا زمانی که آن مه کثیف مجبورمان می کرد به آبادی برگردیم. پس از آنکه تا خانه اش همراهیش می کردم سری به رستوران می زدم.
یک شب توی رستوران نشسته بودم و با الکس هرتنل(۵)، که مزرعه ی کوچک قشنگی داشت، حرف می زدم. داشتیم از ماهیگیری حرف می زدیم که لنگه های در جلو باز و بسته شد. سکوتی رستوران را فرا گرفت. الکس آرنجش را به من زد و گفت «جانی خرسه است.» دور و بر را نگاه کردم.
اسمش بهتر از من می تواند تعریفش کند. شبیه خرس درشتِ احمق خنده رویی بود. سر سیاه کرکدارش به جلو پیش آمده بود و دست های بلندش چنان خم بود که انگار می باید چهار دست و پا راه می رفت و حالا فقط حقه ای زده است و روی دو پا ایستاده پاهایش کوتاه و خم بود و به کفی عجیب و چهارگوش ختم می شد. لباس کلفت آبی رنگی تنش بود، اما پاهایش برهنه بودند؛ به نظر نمی رسید این پاها به نحوی ناقص یا از شکل افتاده باشند، چهارگوش بودند و درازا و پهنایشان یکی بود. توی درگاه ایستاده بود و دست هایش را نامنظم و خل وار تکان می داد. خنده ی شاد ابلهانه ای در صورتش بود. جلو آمد و با وجود آن سنگینی و درشتی، انگار که می خزید. مثل آدم راه نمی رفت، مثل جانوران در شب پرسه زن بود. پشت بار ایستادو گفت «ویسکی؟» و چشم های منتظرش از صورتی به صورت دیگر خیره شد.
لوما، جای مهمان کردن نبود. آدم تنها در یک صورت به دیگری مشروب می داد که خاطرش جمع بود بی درنگ او برایش مشروب خواهد خرید. تعجب کردم که دیدم یکی از آن مردهای خاموش سکه ای را روی پیشخوان گذاشت. کارل خیکی لیوان را پر کرد. هیولا آن را برداشت و سر کشید.
دهان باز کردم «چه جونوری!» اما الکس آرنجی به من زد و گفت، «هیس!»
لال بازی عجیبی شروع شد. جانی خرسه به طرف در رفت و سپس طرف ما خزید. خنده ی ابلهانه هرگز از صورتش دور نمی شد. وسط اتاق روی شکمش افتاد. صدایی از گلویش بیرون آمد، صدایی که برای من آشنا بود.
«تو خوشگل تر از اونی که تو یه جای کثیف و کوچیکی مث اینجا زندگی کنی.»
سپس صدای آرام تو گلویی، با تکیه روی کلمه ها، گفت «اینو فقط شما می گین.»
حتم دارم نزدیک بود بیهوش شوم. خون به مغزم دوید. سرخ شدم. صدای من بود که از گلوی جانی خرسه بیرون می آمد، حرف های من بود، لحن صدای من بود. دومی هم صدای می رومرو بود - عیناً. اگر آن مرد قوز کرده را روی کف اتاق نمی دیدم، می رومرو را صدا می زدم. گفتگو ادامه پیدا کرد. وقتی که کسی دیگر آن حرف ها را بزند احمقانه می شود. جانی خرسه درست ادامه داد، یعنی باید بگویم من درست ادامه دادم. چیزهایی گفت و صداهایی درآورد. کم کم چهره های مردها از جانی خرسه همراه با خنده ای به مسخره به طرف من برگشت. کاری نمی توانستم بکنم. دانستم اگر بخواهم خاموشش کنم باید دعوا راه بیندازم، این بود که صحنه خودش تمام شد. وقتی که تمام شد، کلی خوشحال شدم که می رومرو برادری نداشت. جانی خرسه چه حرف های بی پرده، زورکی و احمقانه ای زده بود. دست آخر بلند شد، هنوز آن خنده ی ابلهانه را داشت، و باز درخواست نوشیدنی کرد.
فکر می کنم مشتری های بار دلشان به حالم سوخت. نگاه هایشان را از من برگرفتند و گرم حرف زدن با خودشان شدند. جانی خرسه به ته اتاق رفت و زیر میز قمار گردی خزید و مثل یک سگ دست و پایش را جمع کرد و به خواب رفت.
الکس هرتنل با دلسوزی وراندازم کرد. «دفعه ی اول است، صداشو می شنوی؟»
«بله، عجب بدجنسیه!»
الکس لحظه ای جواب نداد و بعد گفت «اگر دلواپس آبروی دختره هستی، نباش! جانی خرسه اونو پیش از اینم تعقیب کرده.»
«آخه اون چطور حرفای ما رو شنید؟ من که ندیدمش.»
«وقتی که جانی خرسه کارشو می کنه نه کسی می بینه نه می شنوه. جوری راه می ره که انگار اصلا تکون نمی خوره. می دونین جوونای ما وقتی که می خوان با دخترا بیرون برن چیکار می کنن؟ سگ همراشون می برن. سگ ها از جانی می ترسن و اومدنشو می فهمن.»
«اما خدای بزرگ! اون صداها...»
الکس سر تکان داد. «می دونم. بعضی از ماها درباره جانی به دانشگاه چیز نوشتیم و یه جوونی از اونجا اومد و معاینه اش کرد و بعد از تام کوره(۶) برامون حرف زد. اسم تام کوره رو شنیدی؟»
«اون پیانیست سیاه رو می گی؟ آره، اسمشو شنیدم.»
«تام کوره عقل درستی نداشت. مشکل می تونست حرف بزنه، اما می تونست هر چی رو که می شنوه، حتی قطعه های بلندو رو پیانو تقلید کنه. موسیقی دان های بزرگ امتحانش کردن و اون نه حتی خود آهنگ بلکه ریزه کاری های اونارم تقلید کرد. برای منحرف کردنش تو یه آهنگ چند اشتباه کوچک کردن، اونم همین کارو کرد. اجرارو با تمام جزئیاتش پس می داد. اون بابا گفت جانی خرسه هم مث اونه، فقط این می تونه حرفا و صداهارو پس بده. با یه تکه مفصل یونانی امتحانش کرد و جانی عیناً اونو گفت. اون معنی چیزهایی رو که می گه نمی دونه، فقط می گه. شعورش آن قدر نیست که بتونه مطالب رو به هم ربط بده، بنابراین هر چی می گه اوناییه که شنیده.»
«آخه چرا این کارو می کنه؟ اگه نمی فهمه چه دلخوشی داره که گوش وایسه؟»
الکس سیگاری پیچید و آتش زد و گفت «دلخوشی نداره، اما از خوردن خوشش می آد. می دونه اگه پای پنجره ها گوش وایسه و به یاد اینجا تعریف کنه که چی شنیده، یکی پیدا می شه بهش نوشیدنی بده. چونه زدن خانم رتزو تو فروشگاه، یا دعوای جری نولند رو با مادرش می تونه تعریف کنه، اما اینا چیزی نیست که براش نوشیدنی جور کنه.»
گفتم «خنده داره که وقتی پای پنجره ها گوش می خوابونه کسی بهش تیر خالی نمی کنه.»
الکس پکی به سیگارش زد و گفت «خیلی ها خواستن این کارو بکنن، اما جانی خرسه رو نمی شه دید، نمی شه گرفت. اگه بخوای حرفات دوباره تکرار نشه باید پنجره های خونتو ببندی و تازه درگوشی حرف بزنی. شانس آوردی، شب بود و هوا تاریک بود، اگه دیده بودت، اداتم درمی آورد. باید دید که جانی خرسه چطور صورتشو جمع می کنه که ادای یه دختر رو دربیاره، وحشتناکه!»
به موجودی که زیر میز ولو شده بود نگاه کردم. پشتش به اتاق بود. نور به کرک سیاه موهایش تابیده بود. دیدم که مگسی به سرش نشست و بعد، قسم می خورم، دیدم که تمام پوست سرش مثل پوست اسب لرزید. مگس بلند شد و دوباره که نشست پوست جنبان سرش آن را راند. من هم تمام وجودم به لرزه درآمد.
مجلس گفتگوی یکنواخت و خسته کننده اش را از سر گرفت. کارل خیکی هر ده دقیقه لیوان ها را با حوله اش پاک می کرد. چند نفری که کنارم بودند از جنگ سگ ها و خروس جنگی ها حرف می زدند و کم کم حرفشان به گاوبازی کشید.
الکس، بیخ گوشم گفت «بریم نوشیدنی بخوریم.»
به طرف پیشخوان رفتیم. کارل خیکی دوتا لیوان آورد. پرسید «چی بدم؟» هیچ یک حرفی نزدیم. کارل ویسکی نوشیدنی خرمایی رنگ را ریخت. با قیافه اخمویش نگاهی به من کرد و یکی از پلک های کلفت گوشتیش را به هم نزدیک کرد و چشمکی به من زد. نمی دانم چرا، اما خوشم آمد. سر کارل به سمت میز قمار برگشت و گفت «گیرتون انداخت ها، نه؟»
چشمکی زدم و در جوابش گفتم «دفعه دیگه یه سگ می برم.» پس از خوردن به طرف صندلی هامان برگشتیم. تیموتی رتز که بازی را برده بود ورق ها را جمع کرد و به طرف بار رفت.
به میزی نگاه کردم که جانی خرسه زیرش خوابیده بود. روی شکمش برگشته بود. صورت ابلهانه ی خندانش اتاق را ورانداز می کرد. سرش تکان می خورد و مثل جانوری که بخواهد از لانه اش بیرون بیاید، دور و برش را نگاه می کرد، بعد، چهار دست و پا بیرون آمد و ایستاد. تناقضی در حرکتش بود. هیکلش به هم پیچیده و بی شکل به نظر می آمد، اما بی هیچ زحمتی راه می رفت.
جانی خرسه از سالن به طرف بار رفت و از کنار مردها که می گذشت لبخند می زد، جلوی بار تقاضای همیشگی اش را سر داد. «نوشیدنی؟ نوشیدنی؟» که به صدای یک پرنده می مانست. نمی دانم چه پرنده ای، اما آن را شنیده ام، دو نغمه ی بلند که پی در پی یک تقاضا داشت «نوشیدنی؟ نوشیدنی؟»
گفتگوها در سالن قطع شد، اما کسی جلو نیامد پولی روی پیشخوان بگذارد. جانی لبخندی گله آمیز داشت. «نوشیدنی؟»
آن گاه کوشید گولشان بزند. از توی گلویش صدای زن از کوره در رفته ای بلند شد. «می گم همه ش استخوون بود. پاندی بیست سنت می گیری و نصفشو استخوون می دی؟» سپس صدای مردی بلند شد «بله، خانوم، متوجه نشدم. حالا یه خرده سوسیس می دم که جبران کرده باشم.»
جانی خرسه منتظر به دور و برش نگاه کرد. «نوشیدنی؟» هنوز کسی پیش نیامده بود. جانی به طرف سالن آمد و دولا شد. زیر لب گفتم «چه کار داره می کنه؟»
الکس گفت «هیس! داره از پنجره نگاه می کنه، گوش کن!»
صدای سرد و مطمئن زنی بلند شد «هیچ نمی فهمم، تو مگه حیوونی؟ اگه خودم اونو ندیده بودم باور نمی کردم.»
صدای زنانه ی دیگری، پایین و گرفته از اندوه، در جوابش گفت «بلکه یه حیوون باشم، نمی تونم جلو خودمو نگه دارم، نمی تونم.»
صدای سرد اول گفت «تو باید جلو خودتو نگه داری» و بعد گفت «بهتره بمیری.»
صدای گریه آرامی را از میان لب های خندان جانی خرسه شنیدم. گریه زنی را در بی پناهیش. نگاهی به الکس کردم. صاف نشسته و چشم هایش باز مانده بود و هیچ پلک نمی زد. دهانم را باز کردم که چیزی بپرسم، اما اشاره کرد که ساکت باشم. دور و بر سالن را نگاه کردم. همه صاف نشسته بودند و گوش می دادند. صدای گریه خاموش شد. «امالین(۷) تو هیچ این حس رو نداشتی؟»
الکس با شنیدن این اسم، نفس را در سینه اش حبس کرد. صدای سرد گفت «قطعاً، نه.»
«شب ها هم نه؟ هیچوقت، هیچوقت تو عمرت؟»
صدای سرد گفت «اگه داشتم، اگه یه دفه برام پیش اومده بود، اونجامو می بریدم. امی(۸) دیگه زوزه تو ببر، حوصله شو ندارم. اگه به اعصابت مسلط نیستی فکری واسه معالجه ات بکنم. حالا دعاهاتو بخوون.»
جانی خرسه لبخند زد. «ویسکی؟»
دو نفر بی هیچ حرفی پیش آمدند و پول دادند. کارل خیکی دو لیوان پر کرد و همین که جانی خرسه لیوان ها را یکی بعد از دیگری بالا انداخت، کارل لیوان دیگری برایش پر کرد. معلوم است چقدر به هیجان آمد. کسی مشروب نمی خورد. جانی خرسه لبخندی به طرف سالن زد و بیرون خزید. درها، آرام و بی صدا، پشت سرش بسته شدند.
گفتگوها دیگر گل نکرد. جماعت توی سالن هر یک انگار فکری به کله شان زده بود. یک یک بیرون می رفتند و با برگشت درها هر بار کمی مه توی سالن می آمد. الکس بلند شد و راه افتاد و من هم دنبالش.
شب، با آن مه بدبو، زشت بود. مه به خانه ها چسبیده بود و انگار می خواست با بازوهایش آنها را به هوا بلند کند. قدم هایم را تند کردم و به الکس رسیدم. پرسیدم «چی بود، موضوع چی بود؟»
لحظه ای فکر کردم نمی خواهد جواب بدهد. اما کمی بعد ایستاد و روبه من کرد و گفت «اه، مرده شور ببرد گوش کن! هر شهر برا خودش اشرافی داره، خونواده هایی که لکه ای بهشون نمی چسبه. امالین و امی هاوکینز(۹) هم اشراف و پیردخترهای مهربون اینجان. پدرشون نماینده مجلس بود. خوشم نیومد. جانی خرسه نباید این کارو می کرد. برا اینکه اونا بهش غذا می دن. اون دوتا نباید بهش ویسکی می دادن. حالا دیگه ازون خونه کنار نمی ره... حالا دونسته که ازین راه ویسکی گیرش می آد.»
پرسیدم «اونا قوم و خویشای شمان؟»
«نه، اما اونا، آخه، اونا مث آدمای دیگه نیستن. مزرعه بغل مزرعه منو دارن. با چند تا چینی شریکن. می دونین، تشریحش مشکله. اونا زنای نمونه ای ان. اونا کسایی هستن که وقتی ما می خواییم برای دخترامون از آدمای خوب مثال بزنیم، اونا رو مثال می زنیم.»
به اعتراض گفتم «خب، جانی خرسه حرفی نزد که به اونا بربخوره، زد؟»
«نمی دونم. نمی دونم منظور چی بود. یعنی، یعنی من هیچ نمی دونم. اوه! بریم بخوابیم. من فوردمو نیاوردم. پیاده می رم خونه.» برگشت و با شتاب در مه پیچان دور شد.
به طرف غمکده خانم رتز راه افتادم. از مرداب صدای موتور دیزل را می شنیدم و صدای آن دهانه فلزی را که توی زمین راه می گشود. شب شنبه بود. حفاری ساعت هفت یکشنبه خاموش می شد و تا نیمه شب تعطیل بود. از صدایش فهمیدم که همه چیز روبه راه است. از پله های باریک به اتاقم رفتم. توی رختخواب که رفتم تا مدتی چراغ را روشن گذاشتم و به گل های رنگ و رو رفته کاغذهای دیواری خیره شدم. به آن دو صدایی که از دهان جانی خرسه بیرون آمده بود، فکر کردم. انگار خود صداها بودند، نه تقلید. با یاد آوردن لحن صداها، می توانستم دو زنی را که حرف زده بودند پیش چشمم مجسم کنم، لحن سرد امالین و صورت وارفته از درد و از هم گسسته امی را. معطل بودم که سبب این اندوه چیست، آیا رنج تنهایی زنی در نیمه ی عمرش بود؟ مشکل چنین به نظر می رسید، زیرا ترس فراوانی در صدایش آشکار بود. چراغ همچنان روشن بود که خوابم برد. بعد بیدار شدم و خاموشش کردم.
طرف های ساعت هشت روز بعد بود که به طرف مرداب رفتم، از آن گذشتم و به لاروب رسیدم. بچه ها داشتند یک کابل تازه می کشیدند و آن یکی را جمع می کردند. به کارها سر زدم و حدود ساعت یازده بود که به لوما برگشتم. جلوی غمکده خانم رتز، الکس هرتنل توی یک فورد مدل تی صحرایی نشسته بود. صدایم زد «الان داشتم می اومدم به طرف لاروب که بیارمت. صبحی دوتا مرغ کشتم. گفتم بد نیست بیایین با هم بخوریم.»
با خوشحالی تمام پذیرفتم. آشپز ما، آشپز خوبی بود؛ مرد درشت سفیدرویی بود. اما این آخری ها ازش بدم آمده بود. با یک چوب سیگار نی مانند، سیگارهای کوبایی می کشید. از لرزش دست هایش صبح ها خوشم نمی آمد. دست هایش تمیز و آردی بودند، مثل دست های یک آسیابان. پیش از این نمی دانم چرا به ساس کرم آسیاب می گفتند. به هر حال کنار الکس سوار ماشین فورد شدم و از تپه ها به سوی زمین های پربار جنوب باختری سرازیر شدیم. خورشید درخشان روی خاک سیاه رنگ می تابید. وقتی که بچه بودم پسرکی کاتولیک بهم گفته بود که یکشنبه ها خورشید حتی برای یک لحظه هم که شده باشد درخشان است، چون یکشنبه روز خداست. بعدها همیشه در این جستجو بودم که ببینم حرفش راست است یا نه. به دشت همواری رسیدیم.
الکس فریاد زد «هاوکینزها یادته؟»
«بله که یادمه.»
روبه رو را نشان داد «این خونشونه.»
به خاطر چپر ضخیم و بلندی از چوب سرو، چیز زیادی از خانه پیدا نبود. باید باغچه کوچکی هم می بود. تنها سقف خانه و سر پنجره ها از بالای چپر پیدا بود. می دیدم که خانه خرمایی رنگ بود و با رنگ قهوه ای تند زینت یافته بود، ترکیبی که در کالیفرنیا برای ایستگاه های راه آهن و مدرسه ها می پسندند. نیم درهایی جلو و کنار چپر بود. انبار سبزرنگ خانه، بیرون از چپر، پشت خانه قرار داشت. چپر چهارگوش بود و عجیب پهن و محکم می نمود.
الکس با صدایی بلندتر از موتور فورد گفت «چپر جلوی بادو می گیره.»
گفتم «اما جلوی جانی خرسه رو نمی گیره.»
چهره الکس درهم رفت. خانه چهارگوش سفیدی را که بیرون از مزرعه قرار داشت نشان داد و گفت «مستاجرهای چینی اونجا زندگی می کنن، کارگرای خوبی ان. کاش منم چند تا از اونا داشتم.»
در همان لحظه درشکه ای از کنار چپر پیچید و وارد جاده شد. اسب خاکستری رنگ پیر، خوب یراق شده بود و درشکه و تسمه هایش برق می زد. حرف H بزرگی را به رنگ نقره ای در طرفین لبه ی چرمی درشکه نوشته بودند. به نظر آمد که پوزه بندها برای چنان اسب پیری کوچک بود.
الکس داد زد: «خودشونن، دارن می رن کلیسا.»
از کنارمان که می گذشتند ما کلاه هایمان را برداشتیم و به آنها تعظیم کردیم و زن ها به طور رسمی به ما سر تکان دادند. خوب نگاهشان کردم. تکان دهنده بود. تقریباً عیناً همان طور بودند که فکر می کردم باشند. جانی خرسه، عجیب تر از آن بود که فکرش را می کردم، با لحن صدا قیافه ی آدم ها را هم نشان می داد. مجبور نشدم بپرسم کدام امالین و کدام امی بودند. آنکه چشم های روشن نافذ، چانه ی تیز مطمئن و دهان باریک و اندام خشن و بی انحنایی داشت امالین بود. امی خیلی شبیهش بود، اما فرق هایی داشت. نرم تر بود، نگاه چشم هایش گرم و لب هایش پر بود. سینه اش برآمده بود و با وجود این شبیه امالین بود. دهان امالین، خودش باریک بود اما امی می کوشید دهانش را باریک نگه دارد؛ امالین چهل وپنج، پنجاهی سن داشت و امی ده سال جوان تر بود. فقط یک لحظه توانستم نگاهشان کنم و دیگر ندیدمشان. عجیب می نمود، انگار که در دنیا هیچ کس را بیشتر از آن دو زن نمی شناختم.

نظرات کاربران درباره کتاب دره دراز

جان استن بک ؟ استن ؟؟؟؟ جان اشتاین بک نیست مگه ؟ اگه منم اشتباه میکنم بگید .
در 5 ماه پیش توسط a.h...377
باتشکر از فیدیبو؛ لطفا سایر کتابهای استن بک از انتشارات نگاه را هم موجود کنید.
در 5 ماه پیش توسط Farzin B