فیدیبو نماینده قانونی پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ریشه‌های بحران روشنفکری در جامعه عربی

کتاب ریشه‌های بحران روشنفکری در جامعه عربی

نسخه الکترونیک کتاب ریشه‌های بحران روشنفکری در جامعه عربی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ریشه‌های بحران روشنفکری در جامعه عربی

نویسندگان کتاب حاضر از جمله متفکرانی هستند که با دغدغه تحول و شکوفایی جهان عرب، به نقد معرفت‌شناختی کار روشنفکری در این جوامع پرداخته‌اند. نسبت کار روشنفکرانه با مفاهیم مهم و محوری در هر فعالیت فکری ـ چون اصالت، دوری از تحجر و تعصب، پاسخگویی به سوالات زمانه، برقراری نسبت مناسب با قدرت، فهم فرهنگ، و امثال آن- از جمله مقولاتی است که در این کتاب به آن پرداخته شده است. علاوه براینها، کتاب از ویژگی ممتاز دیگری برخوردار است که به ساختار آن بازمی‌گردد. نویسندگان کتاب حاضر با مطالعه مقاله یکدیگر، فضایی را برای نقد و مجادله احسن در فضای فکری فراهم آورده‌اند که می‌تواند تمرین خوبی از گفتگوی نقادانه و در عین حال منصفانه در فضای علمی را به ما عرضه کند. بررسی چگونگی برقراری این مناظره مکتوب می‌تواند درس‌های فراوانی را به خصوص برای نسل جوان دانشگاهی ما به همراه داشته باشد.

ادامه...
  • ناشر پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.12 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ریشه‌های بحران روشنفکری در جامعه عربی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه مترجم

ورود مدرنیته به جهان اسلام تبعات و عوارض خاصی داشت که یکی از آنها ظهور افرادی به عنوان روشنفکر است. با توجه به اینکه آشنایی دنیای اسلام با غرب، همواره به صورت غیرعادلانه بوده و مولفه های مدرنیته به صورت ناقص و گزینشی وارد شده است، وجود روشنفکر و شکل گیری جایگاه او نیز بدین نحو بود که این امر باعث بروز مشکلاتی برای جامعه و روشنفکران شد.
روشنفکران مسلمان آن گونه که روشنفکران غربی در جامعه خود ایفای نقش کرده اند، نتوانستند جایگاه خود را به دست آورند و تبع یا منزوی شدند و یا در ارکان حاکمیت جای گرفتند. این کتاب درصدد بررسی جایگاه روشنفکر در جوامع عربی است و اینکه وجود روشنفکر در این جوامع چه آثار مثبت و منفی دارد. در این کتاب مسئله روشنفکر با پیش فرض بحران مورد بررسی قرار گرفته و به عنوان یک بحران در جوامع عربی معرفی شده است. این پژوهش با رویکردهای مختلف همراه بوده است و تقریباً تمامی روشنفکران در جوامع عربی از هر طیفی با دیدگاه هایشان مورد بررسی قرار گرفته اند.
از محاسن کتاب آن است که این موضوع با دو رویکرد اساسی مدرن و اسلامی مورد بحث واقع شده و در نهایت هر دو دیدگاه از نگاه دیگری مورد نقد واقع شده است که این روش حاوی نکات مهم و سازنده ای است.
امیدواریم با ارائه ترجمه این اثر به محققان این عرصه در بررسی وضعیت روشنفکری در جوامع عربی کمکی هر چند ناچیز کرده باشیم.

بخش اول

فصل ۱: مسئله فرهنگ و قدرت

دکتر احمد موصللی
استاد علوم سیاسی و مطالعات اسلامی دانشگاه آمریکایی بیروت
مقدمه
هدف این مقاله تبیین ریشه های بحران کنونی است که روشنفکر عرب با آن دست و پنجه نرم می کند. این تبیین از طریق بررسی رویکردهای فرهنگ به قدرت سیاسی و برنامه هایش و دیدگاه قدرت سیاسی نسبت به فرهنگ و برنامه های آن صورت می گیرد. و تفاوتی نمی کند که روشنفکر مورد نظر سکولار بیدارگر باشد، سلفی اصلاح طلب باشد و یا مسلمان اصولگرا. این مقاله سپس از میان وضعیت های تاریخی، فکری و سیاسی، به تحلیل مهم ترین عوامل شکست روشنفکر- اعم از روشنفکر سکولار، سلفی اصلاح طلب و یا مسلمان اصولگرا - در قیام برای ادای وظیفه روشنگری سازنده و مصلحانه و یا نادیده گرفتن هدفش می پردازد. همچنین به تحلیل آنچه اثر سلبی بر طرح های روشنگرانه و احیاگرانه در اندیشه و اجتماع داشته و کوتاهی روشنفکر در زمینه تحول جریان های فکری و فرهنگی تا طرح های سلطه گری که حکومت مستبد بر جامعه اعمال کرده و فرهنگ جامعه را نادیده گرفته است، پرداخته می شود.
این مقاله علاوه بر این مقدمه از سه بخش اساسی تشکیل می شود:

۱. نوزایی یا سقوط
۲. اصیل بودن یا عصری بودن
۳. سنت یا تجدد

و در پایان نتیجه بحث خواهد آمد.
با توجه به تحولات چشمگیری که براثر جهانی شدن در زمینه های اقتصادی، نقدینگی، سیاسی و تکنولوژیک رخ داده است بسیار مشکل خواهد بود که در دنیای عرب، کسی تکنیک های جدید و لوازم فکری آن را انکار نماید. جایگاه ارتباطات جدید جهت فعال سازی و توسعه نیروهای علمی و استفاده از آنها ضرورت یافته و به دنبال آن فراگیر بودن دانش و صحت آن اجتناب ناپذیر شده است. با وجود اینکه امکان ارتباط بیشتر کشورهای عربی با شبکه های پیشرفته اطلاعاتی فراهم شده است، استفاده از این امکانات به دلایل سیاسی، دینی و ایدئولوژیک هنوز هم به صورت محدود باقی مانده است که این امر موجب عقب افتادگی دنیای عرب از پیوستن به علوم پیشرفته و تحول تمدنی خواهد شد. از آنجایی که دنیای غرب، هیچ گاه تکنولوژی های پیشرفته را به دنیای عرب نخواهد داد، شایسته است دنیای عرب دست کم به مقدار مجاز تکنولوژی دست یافته و آن را توسعه دهد و اولاً در رسیدن به غرب تلاش لازم را به عمل آورده و پس از غرب پیشی گیرد. تمامی این امور تلاش فراوانی را می طلبد که ما سخت بودن آن را انکار نمی کنیم، ولی محال نیستند.
در گذشته نیز همانند امروز ارتباط تنگاتنگی میان عوامل اقتصادی و فرهنگی وجود داشت؛ با این تفاوت که امروزه مقداری سریع تر و جهانی تر شده است. فرهنگ اقتصاد را توجیه نموده و اقتصاد به فرهنگ مشروعیت می بخشد. به همین دلیل، امروزه شاهد آن هستیم که اقتصاد جهانی آمریکا در فرهنگ جهانی آن نمایانگر می شود و چون دنیای عرب از نظر اقتصادی عقب مانده است، فرهنگش نیز به یک فرهنگ عقب مانده تبدیل شده است. بنابراین زمینه های فرهنگی به همراه تحول اقتصادی، اساس پیشرفت را تشکیل می دهند؛ همان گونه که تحول صحیح آنها با به کارگیری درست نیروهای انسانی که اساس توسعه و تمدن اند، در ارتباط است.
عقب ماندگی فرهنگی و علمی، به عقب ماندگی تمدن اسلامی، فقدان انگیزه درونی پیشرفت، اتکا به آنچه مجامع علمی و دینی در قرون وسطای اسلامی بدان رسیده اند و یا به انتقال آشفته علم از غرب می انجامد. بنابراین استبداد سیاسی و نیز آنچه در استبداد فکری و تقلید کورکورانه ظهور پیدا کرده است، مانع از پیشرفت واقعی علم و به کارگیری کوشش به معنای عام و تحول مثبت اجتماعی گشته و به دنبال آن توان تلاش گران و دانشمندان در تحول تفکر انسانی نابود می شود. تمامی این عوامل منجر به ناکامی مسلمانان در دستیابی به ساختار نظام علمی و معرفتی پیشرفته شده و با وجود پیشرفت های فراوان در علوم پایه، عملی و تطبیقی، مراکز فرهنگی و علمی به موسساتی که در حاشیه سنت هستند تبدیل می شوند. همزمان با تهاجم فرهنگی و سیاسی غرب که توانایی های درونی و بومی را ناکارآمد می ساخت، برخی موسسات فرهنگی و علمی که متولی تحقیقات اسلامی بودند به مراکزی که مسلمانان را به فرهنگ اصلی و به تبع ریشه دارشان بازمی گرداندند تبدیل شدند و در برابر آن هجمه به دفاع از تمدن اسلامی پرداختند. این هجمه فرهنگی غرب باعث رویگردانی از اسلام و شتاب بیشتر به سوی فرهنگ غربی و یا موجب باقی ماندن در تفکر اسلامی سنتی و پناه بردن به فرهنگ سنتی شد. چنین رویکردی در قبال فرهنگ غرب و سنت اسلامی عملاً مانع فعالیت بر اساس شیوه ای واقعی، علمی، سیاسی و فرهنگی شد و موجب دور شدن جامعه از هوشیاری نسبت به استقلال حقیقی، علمی، تکنولوژیک، سیاسی و صور دیگر زندگی گردید. و در نهایت تمامی این امور موجب پیوستن جامعه به حکومت و حکومت به مراکز جهانی پیشرفته از نظر صنعتی، نظامی و تکنولوژیک شد.
همان گونه که امروزه دنیای عرب، و همگام با آن، روشنفکر عرب از فقدان تفکر نوزایی که نویدبخش آینده ای عاری از استعمار و تفرقه و وابستگی است رنج می برد، از تقسیم حکومت به اجزای اولیه اش از قبیل عشیره، طایفه، مذهب و ناحیه در حیرت بوده و از عقب ماندگی جامعه نسبت به انگیزه ها و طرح های ملیتی، لیبرالیستی، کمونیستی، اصلاح طلبی و ورشکستگی طرح های اقتصادی آن نیز ناامید است. روشنفکر لیبرال قادر به هم آوایی با جامعه به عنوان یک عضو نیست؛ امری که او را از ایجاد آگاهی اجتماعی تحول ساز دور می سازد. اما اندیشمند ملی گرا که با ملی گرایی انس دارد، همواره مانند یک متفکر سنتی، در یک فضای مبتنی بر ایدئولوژی و نه عقلانیت، زیسته است؛ با وجود اینکه تفکر ملی گرایی همواره شعار سکولاریسم را در راستای تلاش جهت سکولاریزه کردن دین اسلام، با توجیه دینی، مطرح کرده است. با وجود آنکه این کار نفی سکولاریسم به مفهوم غربی است اما تفکر نوزایی به یک تفکر توسعه ای یکدست تبدیل شده که در آن از اموری همچون عقب ماندگی، استبداد و بیداری چشم پوشی شده است. به عنوان مثال، سوسیالیسم در دنیای عرب در جهت توجیه استبداد و از میان بردن بیداری به نام عدالت اجتماعی و بی اطلاع نگاه داشتن جامعه عربی نسبت به ابعاد انسانی، اجتماعی و دینی، عمل نمود. در نتیجه، توسعه به یک فرآیند غیرشفاف و ناتوان از ایجاد پایه های زندگی اجتماعی و سیاسی تبدیل شد؛ همچنان که توانایی زدودن بینش تقلیدمآبانه رایج را نداشت؛ چراکه توسعه بر اساس اصول معرفتی حقیقی نبود، بلکه بر پایه کنار گذاردن بیداری و تقلید از غرب استوار شده بود.(۱)
۱. نوزایی یا سقوط
امپراطوری عثمانی در قرن هجدهم شاهد یک تهدید جدی نسبت به موجودیت خود از طرف عوامل خارجی بود؛ تهدیدی همانند انقلاب علمی در اروپا که در نیروی نظامی و اقتصادی عینیت یافت. در عین حال، اتحاد جامعه اسلامی عثمانی توانست دعوت به وحدت دینی و علایق اسلامی را همچنان پا برجا نگاه دارد. سید جمال الدین افغانی به عدم تبعیض میان مسلمانان عرب و غیرعرب فرا می خواند؛ زیرا دین بر پایه عقیده بنا نهاده شده است نه بر اساس قوم و قبیله. اما نظام فئودالی دولت عثمانی که بر پایه بهره برداری بنا نهاده شده بود خواسته های قومی را بر نمی تافت. دستیابی محمد علی پاشا به قدرت، در سرتاسر سوریه و مصر، تاثیر زیادی بر افزایش تمرکز بر نظام فئودالی و پیدایش فئودال های مولد دیگر گذاشت. هنگامی که محمد علی می خواست سوریه و مصر را به صورت یک حکومت واحد درآورد، اروپا به رویارویی با خواسته سلطان عثمانی برخاست. از آنجا که سیاست ترک های جوان تاثیر فراوانی بر روشن شدن امور دنیای عرب داشت، در نتیجه نظام فئودالی با ترک های جوان به پایان رسید.(۲)
بر همین اساس، به عنوان مثال دکتر عبدالملک دو مرحله ابتدایی برای جنبش ملی مصر در رویارویی با غرب را از هم متمایز می کند:
مرحله اول: مبارزه علیه سیطره اروپا و بازسازی حکومت ملی مصر(۱۷۹۸-۱۸۸۲م)
مرحله دوم: مبارزه علیه اشغالگری بریتانیا در راه کسب استقلال و دموکراسی(۱۸۸۲-۱۹۳۹م)
به لحاظ سیاسی هر دو مرحله بر اساس ضرورت قیام انقلاب ملی دموکراتیک بنا نهاده شده بود(۳)؛ اما از جهت فکری، اولین هیئتی که محمد علی به فرانسه اعزام کرد شوکی وارد نمود که شیخ رفاعه طهطاوی در کتابش به نام «تخلیص الابریز فی تلخیص باریز» (چاپ سال ۱۸۳۴م) آن را بیان داشته است. در این کتاب طهطاوی برای اولین بار میان شعارهای انقلاب فرانسه از قبیل آزادی، عدالت و برادری با اسلام و سنت هایش پیوند برقرار می کند. او همین کار را با مفهوم میهن نیز انجام داده است. طهطاوی در جهان عرب یک جریان فکری ایجاد کرد که اساس نوزایی لیبرالیستی شد. از این رو رهبران و متفکران بزرگی همچون ادیب اسحاق، فرح انطون، شبلی شمیل، عبدالرحمن کواکبی، عبدالله ندیم، مصطفی کامل و سلامه موسی به طهطاوی پیوستند. بدین ترتیب متفکران مسلمان دیگر نیز از افکار او و انقلاب فرانسه تاثیر پذیرفتند که از جمله آنان می توان به جمال الدین افغانی، محمد عبده(۴) و شاگردان محمد عبده از قبیل احمد لطفی سید، قاسم امین، احمد فتحی زغلول و سعد زغلول اشاره نمود که با تفکر لیبرالی پیوند برقرار کردند. همچنین اشخاص دیگری همانند شیخ الازهر مصطفی عبدالرازق و برادرش علی عبد الرازق، احمد امین و خالد محمد خالد همین وضعیت را داشتند.(۵) البته دکتر عید معتقد است که غرب با فعالیت های استعماری و مستعمره سازی اش ما را از تاریخ خارج ساخته و یا در حاشیه آن قرار داده و اکنون این غرب است که ساختار تمدن جهان را دیکته می کند.(۶) همچنین دکتر شکری نجار بر این باور است که مفهوم پیشرفت نزد متفکران نوزایی عربی از همان ابتدا به وسیله فلاسفه روشنگری اروپا منتقل نشده است، بلکه از طریق هوشیاری نسبت به شکاف بین دنیای عرب و شرق و اسلام از دنیای غرب و نیز مطالعات شان درباره ابن خلدون و مسئله پیشرفت، و آگاهی آنان نسبت به حقیر شدن و عقب ماندن پدیدار شد.(۷)
سلیمان موسی اظهار می دارد: تلاش های عرب پیشین - فرقی نمی کند که از طرف مصریان به رهبری ابراهیم پاشا یا از سوی سلفی ها باشد- در تشکیل حکومت عربی و متحد ساختن سرزمین های عربی شکست خورد. سلامه موسی همانند حورانی، نیمه دوم قرن نوزدهم را نقطه شروع تفکر ملی گرایی می داند به طوری که روشنفکران عرب در سوریه به تاسیس تشکل های ادبی و گروه های اصلاح طلب همت گماشتند. رهبران این دوران عبدالرحمن کواکبی و نجیب عازوری بودند.
لیبرالیسم در اواسط نوزایی معاصر، بعد از جنبش اسلامی نخستین، وارد مصر شد و در سال ۱۸۷۰م اولین پارلمان عربی تاسیس گردید و لیبرالیسم برخی از امور را برای ایجاد حکومتی جدید به دست گرفت. پس از آن روح ملی مستقلی شکل گرفت و انقلاب های ملی از قبیل انقلاب ۱۹۱۹ میلادی به وجود آمد و به همان میزان، کارزارهای اشعار جاهلی، صورت گری های هنری در قرآن و اسلام و بنیان های حکومت ایجاد شد. با وجود این، لیبرالیسم به عکس آن چیزی که برای آن شروع شده بود رسید و به سرکوبی، فرونشاندن، فساد و سلطه اقلیت بر اکثریت تبدیل شد تا اینکه انقلاب های عربی علیه آن به وجود آمد. همچنین عامل خارجی یعنی استعمار و امپریالیسم، لیبرالیسم را به سرمایه داری مرتبط ساخت.
بعد از جنگ جهانی اول شریف حسین تولد انقلاب عربی در سال ۱۹۱۶ م را اعلام داشت و بعد از سقوط حکومت فیصل در سرزمین های شام در سال ۱۹۲۰ م، ملی گرایی عربی گسترش یافت. و تحولات بعدی از قبیل جنگ های جهانی و سقوط سلطنت و تزهای سکولاریستی در جدایی دین از حکومت و اعتباربخشی به دو عامل زبان و تمدن، آن را استوارتر ساخت. علما، رهبران و سوری های حجاز در اکتبر ۱۹۲۶ م تصمیم به ایجاد دولت عربی و معرفی شریف حسین به عنوان پادشاه آن گرفتند.(۸) از کسانی که چنین نظریاتی را مطرح ساختند می توان نجیب عازوری، پطرس بستانی و ساطح حصری را نام برد. برخی روشنفکران معتقد بودند که در ساختار حکومت جدید، باید از روش های اروپاییان پیروی کرد.(۹)
تاریخ دنیای عرب در دوره زمانی بین دو جنگ، تاریخ حرکتی ملی است که درصدد استقلال بود، اما اصلاح دینی ـ سیاسی را از طریق فرهنگ اروپایی جستجو می کرد. همانند افرادی همچون طه حسین، منصور فهمی، علی عبد الرازق، شبلی شمیل، سلامه موسی و فرح انطوان. با وجود این، بیشتر متفکران اسلامی دریافتند که موجبات تمدن فعلی، در درجه اول به نوزایی علمی در غرب بازمی گردد.(۱۰) بنابراین علم باید ذاتاً باارزش باشد، به همین دلیل جنبش ناسیونالیستی، پرچم ایدئولوژی (ایدئولوژیک ساختن علم) را برافراشت و همین کار را با دین و تمامی شاخه های معرفتی دیگر انجام داد.
متاسفانه باید گفت که بسیاری از متفکران، عوامل نوزایی را به برخی امور خارجی که به صورت قهری بر دنیای اسلام تحمیل شده بود منحصر می سازند؛ که به طور مثال می توان به این موارد اشاره کرد:
۱. حمله فرانسه به مصر در سال های ۱۷۹۸- ۱۸۰۱ م
۲. ارسال هیئت علمی به اروپا. کسی که اولین بار این کار را انجام داد محمد علی پاشا بود و پس از آن به کارگیری مستشاران و تکنیسین های فرانسوی که در سال ۱۸۲۰ م شروع شد.
۳. گسترش جنبش تبلیغی وسیع در سرزمین های عربی در قرن نوزدهم که گروه های متعددی را به وجود آورد و در عرصه های ترجمه و نوسازی زبان عربی تلاش نمودند؛ امری که تاثیر فراوانی در خیزش تفکر ناسیونالیستی داشت. به طوری که جنبش ادبی بزرگی در سرزمین های شام شروع شد که در نشر کتب دینی محدود شده بود؛ چرا که محمد علی ترجمه کتب اروپایی را وسیله ای جهت نوسازی حکومت می دید. به همین نحو اروپاییان گروه های علمی و ادبی را در تمامی نواحی دنیای عرب ایجاد کرده بودند؛ همانند جمعیت آداب و علوم(۱۸۴۷م)، جمعیت علمی سوریه(۱۸۶۹م)، جمعیه شمس البر(۱۸۹۶م) و جمعیتی که شعبه ای از جمعیت اتحاد جوانان مسیحی بود.(۱۱)
در عین حال جمال الدین افغانی (۱۸۳۹-۱۸۹۷م) و محمد عبده (۱۸۴۹-۱۹۰۵م) با تاکید بر ضرورت تحقیقات پیرامون عناصر سازنده تمدن غربی و عناصری که امکان اقتباس آن برای مسلمانان -بدون زیاده روی در عقاید دینی و تمدن اسلامی شان- از اروپا وجود داشت، خواستار تمایز میان اسلام به عنوان دین و اسلام به عنوان تمدن بودند. به همین دلیل سیاست از دیدگاه آنان نقش بسزایی در عقب ماندگی مسلمانان داشت.(۱۲) جمال الدین افغانی زمینه سازی لازم را برای پیوستن جریان فکری به جریان ملی گرایانه سکولاریستی انجام داد که این تفکر از تفکر لیبرالیستی غربی به صورت عام و از تفکر انقلاب فرانسه به طور خاص ملهم شده بود. محمد عبده شاگرد افغانی بود و بعدها مرجع نسل کاملی از ادیبان از قبیل لطفی سید، محمد حسین هیکل و احمد امین شد. اینان کسانی بودند که به خاطر تقید به تفکرات غربی و رهایی از تفکرات اسلامی دچار تناقض گویی شدند. به همین دلیل تفکر نوزایی به صورت یک تفکر بسیطی باقی ماند که کاری با چارچوب اصلی اجتماع نداشت. این تفکر بدون هیچ قید و شرطی ویژگی های تفکر غربی را استوار ساخت و آن را در دسترس دنیای عرب و اسلامی قرار داد. این کار در کنار گذاشتن فرهنگ اسلامی و پیروی از حرکت های آزادی بخشی که عوامل سلطه غربی، آن را به راه انداخته بودند، نقش بسزایی داشت. از همین جا جایگزین ساختن نیروهای مسلط غرب و سربازانشان با نیروهای عربی به پایان رسید و اینان همانند نیروهای غربی شعارهای آزادی، توسعه، علم و سکولاریسم را سردادند.
فرآیند مبارزه طلبی میان اسلام و عرب از سویی و غرب از سوی دیگر، ویژگی های تفکر نوزایی است که موجب تحول شرایط اقلیمی و اجتماعی شد. به همین دلیل جریان اصلاح گری اسلامی به جریانی که اضمحلال سیاسی را به اضمحلال دینی مرتبط می ساخت تبدیل شد. امیر ارسلان حملات خود علیه غرب و ادعاهای تمدنی و مدنی اش را به راه انداخت و استعمار فرانسه، کتاب ها و تالیفات او را مصادره نمود. به همین دلیل است که محمد رشید رضا او را به عنوان «امیر بیان» لقب داد. اما کتاب او به نام «چرا مسلمانان عقب مانده اند و چرا دیگران پیش رفته اند؟» (لماذا تاخر المسلمون، و لماذا تقدم غیرهم؟) طغیانی بود که علیه دنیای اسلام و غرب به راه افتاد.(۱۳) امیر ارسالان معتقد است که علت عقب ماندگی، محرومیت مسلمانان از علم بوده و این امری است که جمال الدین افغانی، رفاعه طهطاوی و خیر الدین تونسی نیز با آن موافق اند. اسلام یک دین مدنی است و به همین جهت ایمانی که با عقیده راسخ شده، دعوت کننده به وحدت، شورنده بر جهل و معترض به ظلم بوده و عامل اساسی در برپاداشتن حکومتی عربی و اسلامی است. اما عقب ماندگی و انحطاط مسلمانان به هر نحوی که باشد نتیجه فقدان ایمان و به دنبال آن علم و قدرت است.(۱۴) امیر شکیب ارسلان؛ کسی که با شکست ها و پیروزی ها همزیستی داشته و دوران انحطاط و قیام را تجربه کرده است، جریان نوزایی اسلامی را در برابر مبارزه طلبی غرب می داند. وی نوشته های خود را در راستای اثبات قدرت اسلام در امر نوزایی و توانایی عرب در به دست گرفتن آن قرار داده است. در عین حال، این جریان نتواست ـ به دلایلی که توضیح آن خواهد آمد- به یک جریان ملی، سیاسی و اجتماعی تبدیل شود.
گرچه برداشت عصر نوزایی از سنت، همان فراخواندن به تطبیق با دوران جدید و به کارگیری سنت در مسیر نوزایی بود، اما این برداشت از سنت، اعتراف به برتری تفکر جدید غربی و محوریت آن در برداشت از سنت اسلامی نیز بود. به همین جهت تفکر نوزایی یا روشنگری، به تفکری تلفیقی تبدیل شد که به طور وسیع و گزینشی درصدد آمیختن اندیشه های ملی گرایانه، دموکراتیک و سوسیالیستی در تفکر سنتی برآمد. این همان تفکری است که بعد از سقوط حکومت عثمانی در حال تجزیه بر جامعه حاکم بود؛ به همین دلیل تفکر نوزایی به تفکر سیاسی مستقل مبارز تبدیل شد و به دوری از جنبه فکری و فلسفی اعتنایی نکرد.
در واقع تفکر دوران نوزایی از برخورد فرهنگ اسلامی سنتی با فرهنگ غربی جدید در دوران سقوط فراگیر حکومت اسلامی به وجود آمد و رابطه با غرب منجر به ایجاد سوال درباره علت سقوط شد. زایش فرهنگ دوران نوزایی در دوران ضعف امت عربی و اسلامی اتفاق افتاد؛ به همین دلیل سوالات در هم آمیخته شد و به دنبال آن جواب هایی نیز که به این سوالات داده می شد مشوش گردید. و این چنین بود که سنت به عنوان یکی از مسائل مهم نزد رجال نوزایی مطرح و به محور گفتگوهای روشنفکران تبدیل شد؛ و تفاوتی نمی کرد که این افراد دیندار، لیبرال یا تکنوکرات باشند. به تبع این امر، قرائت دوران نوزایی از سنت قرائت برخورد و مواجهه با غرب بود و در نتیجه روشنفکر پیرو شرایطی بود که در آن سنت مورد برداشت واقع می شد. قرائت ها با وجود تعددشان، برداشت هایی بودند از زمان حاضر با نگاهی به گذشته و واقعیت حال حاضر نیز در این قرائت های از هم گسیخته، اسف بار و چشم انداز آینده مجهول بود. به همین دلیل تیزینی، این روند نوزایی را بی ارزش دانسته و حنفی آن را غریب و عاریه ای می داند و در این حال جابری آن را دور از واقع وصف می کند. تمامی این امور به شدت برخورد با غرب و انشقاق دیدگاه کسانی اشاره می کند که قرائتی از سنت دارند. در واقع می توان گفت میراث فرهنگ بومی تحت سیطره فرهنگ جهانی در دوران گسترش سرمایه داری استعماری به وجود آمد و به علت سیطره استعمار، تسلیم آن شد.(۱۵)
به عنوان مثال، گفتار دکتر عید مبنی بر اینکه کواکبی خواستار جدایی دین از حکومت بود قول صحیحی است. البته کواکبی این تز را در دستان سلطان عثمانی یا قدرتی که بعد از آن به وجود آمد قرار نداد تا ابزاری جهت سرکوبی اجتماعی- سیاسی اکثریت غالب شود؛ بلکه هدف او دقیقاً آزاد ساختن اکثریت از سرکوبی به نام وحدت دینی و حاکم جانشین خداوند بر بندگان بود. ولی با وجود این، بعدها نخبگان و حکومت های ملی گرا این جداسازی را در جهت مقدس ساختن سیطره مطلق شان بر دین و دنیا به کار گرفتند و بدین ترتیب دین مردم در خدمت دنیای نخبگان درآمد.(۱۶)
با وجود اینکه جداسازی دین از حکومت یا دنیا، نظریه باارزشی در تفکر غربی و نوزایی بود و آن را به مبدا فعالیت و قدرت مبدل نمود، در همان حال این نظریه در تفکر اسلامی و نوزایی و نحوه به کارگیری آن نزد نخبگان، منشاء خسارت و تضعیف شد. به اصولی همانند غیرمذهبی کردن و جداسازی دین از حکومت، صرفاً نمی توان از دید فرهنگی محض نگریست بلکه چاره ای نیست جز اینکه آثار آن در وضعیت اجتماعی معین و کیفیت به کارگیری آنها در خدمت مصالح عمومی را مورد بررسی قرار داد.
به عنوان مثال، عبدالرحمن کواکبی در کتاب طبایع الاستبداد تاکید می کند، بیماری ای که باعث انحطاط شد، همان استبداد سیاسی بود و داروی آن نیز شورای مشروطه است. ریشه بیماری سیاسی بود، ولی ارتباط سیاست با دین باعث می شود که انحطاط سیاست باعث انحطاط دین نیز شود و مردم پراکنده شوند. استبداد در نزد کواکبی ویژگی حکومتی است که در تمامی امور افراد و جامعه به هر نحوی که می خواهد دخالت می کند؛ بنابراین استبداد دینی ریشه استبداد سیاسی است که اولی بر ترس و دومی بر جهل بنا شده است. بنابراین اصلاح در نزد کواکبی مستلزم بازگشت به اسلام و توحید خالص، و کنار گذاردن قدرت دینی که ملازم تفاسیرش شده است می باشد. پس امر را تاویل کرده و قدرت را بد به کار برده اند.(۱۷)
عبدالرحمن کواکبی معتقد است که مسئله اصلی در هر نوزایی همان استبداد است و تفاوتی نمی کند که این نوزایی فکری باشد یا اجتماعی. وی اشاره می کند که فقدان جامعه مدنی و سلطه استبداد، مانع معرفت حقیقی هستند. علم مخالف استبداد است و هیچ نوزایی بدون مبارزه با استبداد اصالت ندارد. اما نقش روشنفکر تلاش برای علوم زندگی، همانند فلسفه عقلی، حقوق ملت ها و سیاست مدنی است. و کواکبی در جنبه عملی بر وظیفه آشناسازی تاکید دارد. ریشه تمام فسادها استبدادی است که عقل، علم و دین را تباه می کند.(۱۸) بنابراین وظیفه یک روشنفکر ورود به جامعه برای زدودن جهل و استبداد است و این امر خود را در مناقشه میان علم و قدرت نشان می دهد. در این شرایط نوزایی با معرفت روشنگرانه و قدرت مستبد با انحطاط قرین می شوند. این چنین است که کواکبی انحطاط امت ها را با تحول دین به عبادت و مناسک صرف مرتبط می داند؛ امری که به انحطاط سیاسی و سستی در امور دنیا و دین منجر می شود.(۱۹)
گفتمان نوزایی تلاش کرد تا میان دو نوع از معرفت ـ یکی الهی و دیگری انسانی- تفاوت قائل شود و به همین دلیل درصدد است تا نص مقدس الهی را که خارج از چارچوب معرفتی، اجتماعی و سیاسی جدید بود، کنار بگذارد. متفکران نوزایی معتقد بودند که بازخوانی مجدد اسلام از دیدگاه لیبرالیسم، این فرصت را به وجود می آورد که انقلاب ملیتی دموکراتیک تحت پوشش اسلام به وجود بیاید و بدین ترتیب اسلام به توجیه مفهومی برای دموکراسی و تمدن و اتحاد اجتماعی مبدل شد. بدین طریق بود که از دیدگاه محمد عبده، مدنی بودن حقیقی همان مطابقت با اسلام است.
از همین رهگذر است که محمد ارکون روشنفکران را به دو دسته تقسیم می کند:

اول، روشنفکران مدرن که مرعوب تاثیرات فرهنگ غربی یا سوسیالیستی سکولاریستی شده اند.

دوم، روشنفکران سنتی که به ارزش های اسلامی پایبند مانده اند. ارکون معتقد است که بیداری روشنفکر اسلامی به طور اساسی با قرآن مرتبط بوده و در یک وضعیت بازگشتی به سر می برده که در میانه دوران تاریخی اش فعال تر و ثمربخش تر شده است. حال همین روشنفکر با دگرگونی ها و بحران هایی مواجه گردیده است که از مواجهه میان فرهنگ زنده و تجدد، به علت بریدگی از اصول اساسی و نزدیکی با غرب جدید به وجود آمده است. این نزدیکی با غرب، جهان بینی توانمندی به وجود آورده که امکان توانایی نقد فرهنگ جدید را با تردید مواجه می کند. از این رو مهم ترین دشواری هایی که روشنفکر مسلمان با آن مواجه می شود، در امور ذیل نمود یافته است:

اول، بسته شدن افق های فکری و مواجهه شکننده وی با فرهنگ بورژوازی غربی. امری که در به هم خوردن تعادل بیداری نزد او نقش دارد.

دوم، بحران های ناشی از جنگ های آزادی بخش ملی سیاسی.

و سوم، مبارزه علیه عقب ماندگی به وسیله تهورات ایدئولوژیک.(۲۰)

و از همین جاست که ارکون معتقد است بیداری اسلامی همانند اسطوره عصر اولیه، حول محور تجربه مدینه می چرخد و با تمرکز بر افکار ابن حجر عسقلانی و گذشتگان او، پیرامون مسئله خلافت و امامت دور می زند. به همین دلیل روشنفکر اسلامی نتوانسته است مسئله سنت را در یک حوزه تحلیلی مورد بررسی قرار داده و برای بازگشت به اصول تلاش کند.(۲۱)
دکتر برهان غلیون در کتابش «ترور عقل» (اغتیال العقل) تلاش می کند معضل فرهنگ عربی را با این عنوان به تصویر بکشد که فرهنگ عربی در چالش میان سلفی گری و وابستگی قرار دارد. با وجود اینکه او معتقد است که سنت ثقل واقعی را داراست، در صدد برمی آید تا از روی آوردن مردم به برگه ای که در معرض وزش باد است و ورای وزش آن تمامی بدعت ها و نیرنگ ها قرار دارد، جلوگیری کند.(۲۲) این امر نخبگانی را که ممکن بود بتوانند بدون هرگونه مقابله فرهنگی و تقویت قدرت به پیروزی برسند، با محدودیت مواجه کرد. در عین حال عبدالرزاق عید معتقد است این قبیل تکریم ها از تمدن مردم سنتی، مانع هر نوع جریان روشنگری است که می تواند اهمیت اصلی تمدن را نشان دهد. حتی هرگونه تجربه مدرنی که بخواهد مردم را در جریان تحولات دنیا و زمانه قرار دهد به منزله عملی از سوی حاکمیت و نخبگان دانسته خواهد شد که قدرت های عربی به وسیله آن درصدد کنار گذاشتن اکثریت مردم هستند. به همین دلیل، دکتر عبدالرزاق عید به دیدگاه برهان غلیون که معتقد است سکولاریسم ابزارهای سرکوب اجتماعی و سیاسی را به راه انداخت تا نخبگان حاکم، آن را علیه اکثریت ملی به کار بگیرند، اعتراض می کند.(۲۳)
دکتر رضوان سید معتقد است، تفکر عربی معاصر تحکم و استیلای امر سیاست و عدم توجه به مسائل اقتصادی و اجتماعی را از تفکر اصلاح طلبانه به ارث برده است. این در حالی است که تفکر عربی معتقد است حاکمیت، ثمره پیشرفت بوده و فعالیت های آزادی بخش و توسعه طلبانه، مانع از استبداد و عقب ماندگی است و با روی کار آمدن و از میان رفتن حاکمیت ها ارتباط دارد. از دیدگاه دکتر سید علی این نقد بر تمامی متفکران دوران معاصر از طهطاوی، تونسی، افغانی، کواکبی و لطفی سید گرفته تا حسن البنا، سید قطب و تا حدودی زکی ارسوزی و میشل عفلق وارد است.(۲۴)
استیلای امر سیاست بر تفکر اسلامی مسئله جدیدی نیست، بلکه می توان گفت در دوران قرون وسطی وجود داشته و حتی ابن خلدون نیز ظهور و یا سقوط ملت ها و تمدن ها و یا انتقال از بدویت به تمدن را با سازمان های سیاسی مرتبط می داند. به همین نحو فقهای بزرگی از قبیل ماوردی، ابن تیمیه و ابن جماعه، مشروعیت اجرای احکام را به وجود نوعی قدرت سیاسی منوط کرده اند؛ هرچند این قدرت خلافت را غصب کرده باشد. این قبیل فقها و دیگر علمای دین درصدد ادارک واقعی امور نبودند، بلکه دغدغه اصلی آنان متوجه امور قدرت و فروع آن و ضرورت اجرای احکام به هر قیمتی است. بدین ترتیب منزوی کردن و گوشه نشین ساختن متفکرانی که به مسایل علم حقیقی و جدال میان دین و دنیا و معرفت دینی و معرفت عقلی اهتمام داشتند، به نهایت رسید و به همین منوال انزوای جامعه یا مردم نیز صورت پذیرفت. این انزوا تا به امروز نیز در حکومت های عربی اسلامی که مشروعیت خود را در تفکر اسلامی تاریخی، فقهی و سیاسی منقطع از دغدغه ها و مقتضیات زمانه به دست آورده اند، وجود دارد. همین امر در حکومت های ناسیونالیستی عربی که مشروعیت خود را از تفکر ناسیونالیستی سکولاریستی بریده از دغدغه ها و مقتضیات زمانه بدست آورده اند نیز وجود دارد. این انزوا با اتکا و یا عدم اتکا به دنیای غرب که همواره امت عربی را تحقیر می کند نیز مرتبط است.
در عین حال، شکست در برابر تمدن غربی، باعث بروز بیداری منحرفی شد که به استبداد با تمامی خصوصیاتش به عنوان ریشه تمامی عقب ماندگی ها نمی نگرد، بلکه معتقد است که دین عامل این عقب ماندگی است. به تبع همین امر بحران هویت به وجود آمد که هویت ملی و قومی نتوانست از آن بگریزد و استبداد فکری و سیاسی ـ آن هم از سوی نخبگانی که هم خود از توده های مردم بریده بودند و هم توده های مردم آنها را کنار گذاشته بودند ـ به برنامه ای برای نوزایی مردم از طریق ملی گرایی سکولاریستی تبدیل شد. بدین نحو جامعه به یک جامعه جدید پاپ مابی تبدیل شد که در آن حکومت روشنفکران را موظف به تولید ایدئولوژی استبدادی ملی کرد که در این ایدئولوژی از میان بردن جامعه ملی و توان و آثار آن و به وجود آوردن جامعه ای که بر اساس مذاق نخبگان عشیره ای، طایفه ای و خانوادگی بومی شده باشد نیز جایز شد. در این وضعیت روشنفکر لیبرال توان خود را در تاثیرگذاری بر جامعه ای که آن را سنتی می انگاشت و حکومتی که آن را پیرو خود می دانست، از دست داد.
دکتر انور عبدالملک پیدایش تفکر جدید ملی عرب را تاریخ نگاری کرده است. وی معتقد است که تفکر جدید عربی به دنبال کناره گیری سریع جنبش آزادی بخش ملی در دنیای عرب از زمان جنگ جهانی دوم به بعد به وجود آمد. خصوصاً بعد از پیروزی های اولیه جنبش آزادی بخش ملی، حملات استعمار و صهیونیسم، بیشتر شد؛ به نحوی که هیچ گریزی جز کنار زدن تفکر سیاسی دینی و سپس هر آنچه که عام تر و عمیق تر از جنبش فکری بود، باقی نماند. مقصود ما گفتمان تفکر مصری و عربی از لحاظ عقلی و روحی و دیدگاهش نسبت به دنیا و آگاهی به نقشش به عنوان یک هویت تمدنی و متمایز از هویت های تمدنی، فرهنگی و ملی دیگر که دنیای معاصر را شکل می دهد، است.(۲۵) دکتر عبدالملک، دیدگاه اندیشه مصری عربی را مبنی بر اینکه تفکر به وجود آمده ابتدا حاصل تاثیرات بیگانگان اروپایی و سپس غربی به طور عام است، رد می کند. او همچنین دیدگاهی را که معتقد است این تفکر میان تفکر عربی و غربی موازنه ایجاد می کند، قبول ندارد. علمای تمدنی، استعمار غربی را محکوم می کنند، همان طور که روشنفکران سابق که تالیفات مستشرقین و آراء آنها را در تفکر عربی ما منعکس می کردند استعمار را محکوم می کردند و این آغازی است برای مفهوم بازگشت به اسلام و دنیای عربی. بدیهی است که جریان ملی گرا از اصالت و سنت در برابر موج غرب گرایی به صورت عام و استعمار و صهیونیسم و فلسفه مادی گرایانه به طور خاص، محافظت می کند.(۲۶)
بر خلاف عبدالملک، جابری بر ذات متناقض غرب اشاره دارد که نه تنها به عنوان یک منبع موثق نزد نیروهای تجددطلب ـ آن هم صرفاً در عمل به اصول سنتی ـ به حساب می آید، بلکه ذات الگوی غربی خودش را تبدیل به اصل جدیدی کرده است که همواره با آینده مرتبط است نه با گذشته. این امر باعث به وجود آمدن نوع دیگری از بحران شده است که به دنبال مشخص ساختن اصول و الگوها بروز یافته است: به همین جهت گروهی به بنیادگرایی سنتی عربی-اسلامی متمسک می شوند و گروهی به بنیادگرایی مدرن غربی دعوت می کنند. بدین طریق نیروهای نوزایی عربی در درون خود به دو دسته تقسیم می شود: یک گروه غرب را دشمن درجه یک خود می داند و مبارزه خود را در جهت متحول ساختن حکومت عثمانی و تقویت خلافت اسلامی و احیای آن قرار می دهد و گروه دیگر، به حکومت عثمانی به عنوان دشمن تاریخی ای که مسئول تمامی انحطاط هاست می نگرد و به تبع تلاش می کند تا به شگرد های ملایم تری در جهت هم پیمانی با غرب و از میان برداشتن حکومت عثمانی دست یابد. بنابراین راه های سیاسی در همراهی با غرب و یا رویارویی با آن محدود می شود. دکتر جابری خاطر نشان می کند که نیروهای نوزایی عرب، خود را در یک وضعیت پیچیده یافتند که از نشانه های آن هم پیمانی برخی گروه های تجدد طلب و نوزایی با دشمن تاریخی داخلی شان بود که نماینده نیروهای سنتی و محافظه کار بودند و از طرفی هم پیمانی گروه های دیگری از نیروهای خودی با دشمن وطنی و ملی و تاریخی شان یعنی غرب.(۲۷)

نظرات کاربران درباره کتاب ریشه‌های بحران روشنفکری در جامعه عربی