فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب الهه‌ی آسپ‌آرات

کتاب الهه‌ی آسپ‌آرات
مجموعه دامی مومیایی - ۵

نسخه الکترونیک کتاب الهه‌ی آسپ‌آرات به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۰,۰۸۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب الهه‌ی آسپ‌آرات

روز شنبه صبح زود از خواب بیدار شدند. کلاز و دامی بانداژ نو دور دامی پیچیدند. اسپری خوشبوکننده‌ی توالت به او زدند و ساعت هشت و نیم، در حالی‌که یدک‌کش به ماشین‌شان وصل بود، به طرف شهر رفتند که بوم نقاشی جدید بخرند. کلاز سه تا دفترچه‌ی طراحی و چندتا مداد و قلم‌مو هم خرید و ساعت ده از شهر زدند بیرون. اما بلافاصله به طرف خانه نرفتند. فکری به ذهن کلاز رسیده بود. «پیش به سوی مناظر طبیعی هلند.» بنابراین همین‌طور که توی خیابان‌ها می‌چرخیدند، این‌طرف و آن‌طرف می‌رفتند و چپ و راست را نگاه می‌کردند تا کلاز منظره‌ی خاصی پیدا کرد و آنجا زد روی ترمز. سه تا صندلی تاشو از پشت ماشین برداشت. چندتا مداد و دفترچه‌‌های طراحی را هم آورد و گفت:‌ «اینجا یه منظره‌ی اصیل هلندیه. معطل چی هستین. شروع کنیم به طراحی.» دامی حسابی ذوق کرده بود. به سرعت باد شروع کرد به کشیدن طرح دهکده و برج کلیسا و و جوی‌‌ها و رودخانه‌ها و درخت‌های هَرَس‌شده و اسب‌‌های کنار درختان و گاوهای درحال چریدن در مزرعه‌ها. خوس می‌دانست دامی خوب نقاشی می‌کند، اما طراحی‌اش از نقاشی کشیدنش هم بهتر بود. فقط با کشیدن چند خط می‌شد گاو را روی کاغذش تشخیص داد و همین‌طور کلیسا و درخت را. کلاز هم کارش خوب بود. خوس حواسش به او هم بود. وقتی پدرش می‌توانست آن‌قدر خوب نقاشی بکشد پس چرا آن نقاشی‌های زشت را می‌کشید؟

ادامه...

بخشی از کتاب الهه‌ی آسپ‌آرات

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مصر



اولین سال حکومت آخناتون I

بعد از ظهر بود که درویشی و دوست پیرش کنار نیل، در شهر بوتو قدم می زدند و به طرف معبد می رفتند، معبد آسپ آرات. از اطراف شان صدای فیش فیش وحشتناکی شنیده می شد.
درویشی پرسید: «چرا اینجا پر از مار شده؟»
هپست سوت گفت: «چون به زودی طوفان می شود، رود نیل طغیان می کند و سیل در راه است. همیشه این از سال مارها از توی سوراخ شان بیرون می آیند و به طرف بیابان فرار می کنند. وقتی مارها از اینجا می روند، زمین باروَر می شود و به همین دلیل فردا جشن می گیریم. آسپ آرات الهه ی مارهاست و بوتو شهر او.»
در معبد از محل عبادت مردم عادی گذشتند و به محل نذورات رسیدند. درویشی با اشتیاق به اسکلت ها و مومیایی مارها نگاه کرد.
ده مرد جلوی""آلتار" ایستاده و او را محاصره کرده بودند. بین هر دو ضربه ای که به طبل زده می شد، آنها پای شان را روی زمین می کوبیدند و دست های شان را بالا می بردند و کمرشان را می چرخاندند و بعد زانو می زدند روی زمین. درویشی پشت ستون ها ایستاده بود و حرکات آنها را تکرار می کرد. ناگهان مرد ها از هم فاصله گرفتند. فقط مرد باقی ماند که فلوت و سبد در دست داشت. او سبد را بین مردها گذاشت، درِ سبد را برداشت و شروع کرد به فلوت زدن.
هپست سوت هشدار داد: «حواست به مار باشد.»
درویشی لرزید. یادش آمد داخل سبد مار است؛ خیلی از مارها می ترسید. آنها سمّی بودند و دشمن موش ها و گاهی آدم ها. پسرخاله اش "باهیتی" را یکی از اینها نیش زده بود و هفت روز و هفت شب مریض شده بود.
سر مار آرام آرام پیدا شد و بعد هم تنه اش. مار خیلی درازی بود، هم قد مرد. آهسته بدنش را به این طرف و آن طرف تکان می داد. درویشی زیر لب گفت: «انگار با موسیقی می رقصد.»
هپست سوت گفت: «نه، مار چیزی نمی شنود. فقط همان حالت فلوت را به خودش می گیرد.»
حالا فلوت تر تکان می خورد. مار هم همین طور و مردها هم حرکات شان را با مار هماهنگ می کردند. عرق کرده بودند و دندان های شان زیر نور مشعل ها می درخشید و کمرهای شان که روی شان روغن مالیده شده بود زیر نور برق می زد. درویشی با آنها همراهی می کرد. یکدفعه یکی از مردها او را با خودش به حلقه شان کشاند.
درویشی میان آنها ایستاد و حرکات شان را تکرار کرد. درویشی این کار را با غرور انجام می داد؛ بالا، پایین، چپ، راست و دوباره بالا. او هم مثل آنها حرکاتش را تند و تندتر کرد و چرخید و چرخید، آن قدر که سرش گیج رفت.
یکدفعه اتفاق عجیبی افتاد. درویشی تلوتلو خورد و پایش به سبد گیر کرد. سبد افتاد و دَمَر شد و مار از آن بیرون آمد. بعد فیش فیشی کرد و سرش را به طرف پسر برد که روی زمین افتاده بود. درویشی انگار فلج شده بود. فقط بالا را نگاه کرد. حیوان دهانش را تا جایی که می توانست باز کرد و درویشی خیلی واضح نیش زهرآگینش را دید که در دهانش برق می زد. بدجوری ترسیده و سر جایش خشکش زده بود. منتظر شد مار نیشش بزند.
اما هپست سوت زودتر دست به کار شد و در چشم به هم زدن درویشی را کنار کشید. درست به این کار را کرد، چون همان لحظه مار یکی از مردها را نیش زد.
قلب درویشی تندتند می زد؛ از مرگ نجات پیدا کرده بود. به مردی که مار نیشش زده بود نگاه کرد؛ روی بازویش دو نقطه ی قرمزرنگ دیده می شد که جای نیش مار بود که کم کم محو شد. مرد شروع کرد به زدن. سه مرد دیگر مار را دوباره گرفتند. هپست سوت دستش را روی جای نیش مار گذاشت و با تمام قدرتش آن را فشار داد.
درویشی با ترس و لرز پرسید: «ح...حا... حالا می میرد؟»
«شاید، شاید هم مریض شود، شاید هم دیگر نتواند از جایش تکان بخورد.»
درویشی با ناراحتی زیاد زد زیر گریه: «نه! من نمی خواهم! اصلاً تقصیر من بود که این اتفاق افتاد!»
هپست سوت گفت: «آرام باش. این فقط اتفاق بود. بعضی وقت ها مقدار سم کم است یا سم زیاد قوی نیست. آسپ آرات درباره ی اینها تصمیم می گیرد و همه چیز به او بستگی دارد. اگر او بخواهد مرد زنده می ماند و می تواند حرکت کند.»
درویشی دماغش را بالا کشید: «پس من این را از او می خواهم، با انجام مراسم مخصوص.»
بعد به طرف اتاق مقدس دوید، جایی که مجسمه ی طلایی مقدس را گذاشته بودند. درویشی ساعت ها آنجا ماند و عبادت کرد و حرکات مخصوص را انجام داد. مردها مار مُرده را با خودشان بردند و درویشی آن چنان با جدیت اعمال مراسم مخصوص را انجام می داد که انگار جان خودش در خطر بود. دعا می کرد: «بگذار زنده بماند، خواهش می کنم، التماس می کنم.» و آن قدر به این کار ادامه داد تا خیس عرق شد و پاهایش آن قدر داغ شدند که نزد بود آتش بگیرند.
دیگر نتوانست ادامه دهد. خسته و بی رمق به طرف هپست سوت رفت که هنوز کنار مرد مانده بود. صورت مرد عرق کرده بود و از تب می سوخت، مثل خورشید سر ظهر انگار در حال ذوب شدن بود. اما مرد هنوز می توانست دست و پایش را تکان دهد.
کاهن بزرگ، هپست سوت، گفت: «شانس آورده است. چند روز دیگر می تواند سرپا بایستد مثل اولش.»
وقتی درویشی و هپست سوت بالاخره پای شان را از در بیرون گذاشتند، خورشید داشت غروب می کرد؛ یعنی چیزی نمانده بود که ایزد نوت خورشید را ببلعد. او هر شب خورشید را به طرف دیگر دنیا می بُرد.
هوا خیلی تار شده بود که درویشی و هپست سوت به محل اقامت شان رسیدند.
درویشی اصلاً حرف نمی زد. هنوز بغض گلویش را گرفته بود.



آسپ آرات با آنها مهربان بود و به شان رحم کرده بود؛ چون او خیلی دعا کرده بود.

فصل ۱: یک بر مهم



خوس و ابی نشسته بودند زیر درخت حیاط پشتی خانه ی خوس و با هم شطرنج بازی می کردند. ابی بی صبرانه می خواست این بازی را یاد بگیرد، چون دامی و خوس این بازی را بلد بودند و او هم می خواست زودتر راه و روش بازی را یاد بگیرد.
خوس مهره ی رُخ شطرنج را حرکت داد و گفت: «کیش.»
ابی با تعجب گفت: «دوباره؟ حالا چی کار کنیم؟»
دامی از بالای درخت داد زد: «آکیلا رو توی بازی تکون بده.» و دوباره سر جایش روی نوک درخت نشست و شاخه را به این طرف و آن طرف تکان داد.
ابی گفت: «باشه.» و مهره ی اسب را برداشت و یک مهره ی سرباز را زد.
دامی داد زد: «سیرسار! این جوری نه قِنگول! باید برعکس حرکت می کرد.»
خوس گفت: «دیگه دیر شد. کیش و مات.»
دامی گفت: «این سومین باره که می بازی. تو نمی تونی یاد بگیری بابا. حالا بریم یه دست فوتبال بزنیم؟»
«امشب بعد از شام، الان باید برگردم خونه.»
آنها شطرنج را جمع کردند. ابی دوچرخه اش را برداشت و داد زد: «زود برمی گردم!» بعد سوار دوچرخه شد و راه افتاد. آن قدر عجله داشت که نزدیک بود با یک ماشین سفید تصادف کند.
ماشین سفید جلوی در خانه ایستاد و مردی که کلاه داشت از آن پیاده شد.
خوس که حسابی غافلگیر شده بود داد زد: «بارت! بابا، بارت اومده!»
کلاز در حالی که قلم مو توی دستش بود از انبار بیرون آمد.
«اِ...، بارت اینجا چی کار می کنی؟ بدجوری غافلگیرم کردی.»
بارت جواب داد: «خوشحالم که می بینمت کلاز، همین طور تو، خوس. من دیروز از آمریکا برگشتم هلند. شماها چطورین؟ دامی کجاست؟»
دامی گفت: «من اینجام.» و از بالای درخت خودش را پرت کرد و درست جلوی پای بارت فرود آمد.
بارت همان طور که می خندید دستش را گرفت و از زمین بلندش کرد.
«چطوری جعبه ی کهنه ی باند! یه کم حواست رو جمع کن، یه وقت می بینی استخون های پیرت می شکنن و این اتفاق نباید بیفته. چون من امروز اومدم تو رو ببینم.»
دامی گفت: «حتماً دلت برام قِیلی تنگ شده.»
بارت این واقعیت را قبول کرد: «خب آره، تنگ شده. اما خیلی علاقه مندم بدونم هنوز هم نقاشی می کشی.»
«می کشم. هر هفته. بیا برو ببین.»
دامی دست بارت را گرفت و او را دنبال خودش به طرف انبار کشاند. تهِ انبار چند ردیف از نقاشی های کلاز چیده شده بود و کنارش یک ردیف از نقاشی های دامی. خوس به بارت و کلاز کمک کرد نقاشی ها را بردارند. بارت تک تک شان را نگاه کرد: «زیباست. خیلی زیباست. این همونیه که من دنبالشم.»
دامی گفت: «چی چی رو دنبالشی؟ این نقاشی قودمه.»
«نه اینکه بخوام مال من بشه. یه خبر خیلی مهم براتون دارم. ما همگی باید خیلی جدی درباره اش صحبت کنیم.»
از انبار بیرون آمدند و دامی از پایین ترین شاخه ی درخت سر و ته آویزان شد.
خوس خیلی کنجکاو شده بود. بارت مرد معروفی بود که نمایشگاه نقاشی داشت و تازه از آمریکا برگشته بود، آن هم با خبر مهمی که خیلی هم جدی بود.
«شما که می دونین سفر من به نیویورک یه سفر کاری بود. اونجا به دیدن نمایشگاه های زیادی رفتم و نقاشی ها رو خوب بررسی می کردم. الان هم یه نمایشگاه بزرگ بر پا شده مخصوص استعدادهای جوان. اونها می خوان یه نمایشگاه برای جوون ترها برگزار کنن. جوون ها از سراسر دنیا می تونن توی اون شرکت کنن. من به اونها گفتم یه استعداد جوون توی هلند زندگی می کنه؛ یه پسر مصری که فوق العاده عالی نقاشی می کشه. عکس نقاشی های تو رو به شون نشون دادم دامی. مخصوصاً نقاشی های منظره به نظرشون خیلی زیبا اومد و اصلاً نمی تونی حدس بزنی...»
دامی همان طور سر و ته گفت: «می قوان نقاشی های من رو بِقَرَن؟»
بارت گفت: «چی؟ نقاشی هات رو بخرن. ابداً. اونها یه کمی بیشتر از این می خوان، یه چیز خیلی خاص.»
چشم های کلاز داشت از حدقه درمی آمد: «صبر کن ببینم. نکنه همون چیزیه که من دارم حدس می زنم.»
بارت که چشم هایش از خوشحالی برق می زد گفت: «دقیقاً. دامی، تو باید تنبلی رو بذاری کنار. در طول هفته ی آینده باید دیوانه وار نقاشی بکشی... و بعد نمایشگاه اختصاصی خودت رو توی شهر نیویورک برگزار می کنی.»
«واقعاً؟ ماشی! ماشی! نقاشی های من رو می برن نیویورک!»
دامی چرخی زد و پایش که به زمین رسید شروع کرد به بالا و پایین پریدن.
«نیویورک! نیویورک! نیویورک!»
یکدفعه سرجایش ایستاد: «راستی، اصلاً این نیویورک چی هست؟»
بارت گفت: «نیویورک یه شهری تو آمریکاست. آمریکا هم یه کشور دیگه ست اون طرف دریا. اونجا میلیون ها نفر زندگی می کنن و بیست و چهار ساعته اتفاق های جدید می افته. نیویورک هیچ وقت خسته کننده نیست و همه چیز اونجا ممکنه. مگه نه کلاز؟»
کلاز سرش را تکان داد. واقعاً ذوق زده شده بود: «ای عجوزه ی گولاگولا. دامی، یعنی نقاشی های تو قراره تا نیویورک بره! وای این عالیه! در واقع یه شانسیه که همه ی جهان تو رو ببینن. این آرزوی هر هنرمندیه! دیگه داری برای خودت کسی می شی!»
دامی گفت: «من الان هم یه کسی هستم. من درویشی اور آتوم مساماکی مینکاب ایشاک ابونی هستم.»
کلاز گفت: «آره، آره. اما منظورم اینه که این جوری دیگه خیلی معروف می شی!»
«یعنی همه جای دنیا؟ ماشی! ماشی!»
بارت گفت: «نمایشگاه سه هفته ی دیگه افتتاح می شه. اون موقع تعطیلات تابستون هم هست و لازم نیست از مدرسه مرخصی بگیریم. من هم با این تاریخ موافقت کردم. حواسم به همه چیز بود، حتی یک هفته براتون هتل رزرو کردم. این جوری شما هم وقت دارین شهر رو ببینین. اصلاً به چشم سفر تفریحی بهش نگاه کنین. تازه بعد از افتتاحیه...»



کلاز دستش را گرفت: «صبر کن ببینم، داری چی می گی؟ هتل برای ما؟ افتتاحیه ی چی؟»
بارت گفت: «افتتاحیه ی نمایشگاه دیگه، معلومه خب.»
«چی می گی؟ مگه لازمه دامی هم تو نمایشگاه نیویورک باشه؟»
«آره خب، معلومه! پس چی فکر کردی؟»
«من فکر کردم فقط نقاشی ها رو باید بفرستیم.»
بارت زد زیر خنده. کلاز گفت: «ببین بارت اصلاً حرفش رو هم نزن. اصلاً این فکرو از سرت بیرون کن.»
بارت با تعجب پرسید: «آخه چرا؟»
کلاز گفت: «برای اینکه اون موقع من هم باید بیام و این چیزی نیست که من دقیقاً دلم بخواد. حتی اگه روی سرت هم راه بری، من نیویورک بیا نیستم. نمی یام، نمی یام، نمی یام.»
می خواست محکم پایش را روی زمین بکوبد، اما به جای زمین پایش را روی انگشت شست آن یکی پایش کوبید: «آی!»
خوس گفت: «اما بابا تو خودت همین الان گفتی که هر هنرمندی آرزوشه همچین چیزی براش اتفاق بیفته.»
«آره خب، همه دل شون می خواد نقاشی هاشون اونجا به نمایش گذاشته بشه، نه اینکه خودشون هم بِرَن اونجا.»
بارت گفت: «دقیقاً همین رو هم دوست دارن. اونجا یه شهر بی نظیره. چیزهایی رو که با چشم هات می بینی نمی تونی باور کنی.»
«من اصلاً دلم نمی خواد اون چیزها رو ببینم. همین که گفتم. باید بهت بگم آقا "افسوس نتیجه شد معکوس." چی فکر کردین؟ مگه من می تونم توی هواپیما دَووم بیارم؟ شوخی نیست، باید از روی اقیانوس رد شه.»
بعد مثل آدم های لجباز ایستاد و چانه اش را هم بالا گرفت.
خوس توضیح داد: «بابا از پرواز می ترسه. وقتی هم که می خواستیم بریم مصر این قدر عصبی شده بود که دو روز اسهال گرفت.»
کلاز گفت: «حتماً اگه تا آمریکا بریم، یه هفته اون جوری می شم.»
بارت دست هایش را تکان تکان داد: «واقعاً کل جریان اینه؟ کلاز، بی خیال. پرواز کردن عادی ترین اتفاقیه که توی دنیا می افته.»
کلاز زیر لب غرید: «آره خب، البته فقط برای پرنده ها و حشرات و بشقاب پرنده ها. برای من که نه. من تمام مدت به سقوط کردن هواپیما فکر می کنم. به اینکه اگه درهای هواپیما یکدفعه از فشار هوا باز شن. یا اگه رادار از کار بیفته یا اگه بنزین هواپیما تموم بشه. اولش گم می شیم، بعد هواپیما سقوط می کنه توی اقیانوس و خوراک کوسه ها می شیم. بعد توی تلویزیون نشون مون می دن...»
«کلاز! بس کن! این شانس خیلی بزرگیه. یه موقعیت عالی برای این پسر که می تونه جهانی بشه.»
کلاز گفت: «نشنیدی چی گفتم؟ یه هفته اسهال!»
«خب پس توی چمدونت دستمال توالت بذار.»
« نه!»
خوس حسابی از این وضع خنده اش گرفته بود. از دست بارت خیلی کارها برمی آمد، اما خب شعبده بازی بلد نبود و نمی توانست ترس از پرواز را یکدفعه ناپدید کند. این کار از هیچ کس ساخته نبود، با این حال او تلاش خودش را کرد. جواب همان بود؛ کلاز نمی خواست کوتاه بیاید. از نظر او جای همه ی انسان ها فقط روی زمین است و نباید پرواز کنند، وگرنه خدا پشت آنها بال می گذاشت، و یک ملخ هم درست روی نشیمنگاه شان وصل بود: «من که تا حالا آدم این شکلی ندیدم، تو دیدی؟»
بارت گفت: «خیله خب. پس تو با ما نمی یای؟»
کلاز نفس راحتی کشید و گفت: «این همه وقته دارم تلاش می کنم همین رو بهت بگم.»
« خوبه، پس من و دامی و خوس خودمون می ریم.»
«خوش بگذره... چی؟ نفهمیدم؟ خودتون می رین؟»
«آره خب، تو هم می مونی خونه. مگه همین رو نمی خوای؟»
«آره! چی می گی؟ معلومه که نه. همچین اتفاقی ممکن نیست بیفته. خوس بدون من پاش رو از خونه بیرون نمی ذاره. دامی هم که پسر منه.»
دامی با عصبانیت گفت: «اما من پسر آقناتون هستم.»
کلاز حرصش درآمده بود: «من دارم ازت مواظبت می کنم.»
دامی خلاصه اش کرد: «من می قوام برم نیویورک!»
«هیچ کس حق نداره بره نیویورک!»
«سیرسار!»
کلاز غرید و بارت به دامی و خوس اشاره کرد که آنها را تنها بگذارند. خوس زود دست دامی را گرفت و با خودش برد توی خانه. بعد از پله ها بالا رفتند و وقتی به اتاق شان رسیدند دامی شروع کرد به غر زدن: «سیرسار! کلاز قیلی پهلوون پنبه ست!»
خوس از پدرش دفاع کرد: «نه، فقط از پرواز می ترسه. همین.»
دامی دماغش را بالا کشید: «مگه بچه کوچولوئه؟ من هیچ وقت از هیچی نمی ترسم.»
خوس آرام پنجره را باز کرد: «ساکت باش.»
آن پایین بارت داشت تلاش می کرد کلاز را راضی کند. کلاز هم هزار و یک بهانه می آورد.
کلاز گفت: «ما اصلاً پول نداریم که بیاییم.»
بارت گفت: «اگه نقاشی های دامی فروخته شه، اون وقت به اندازه ی کافی پول دارین.»
«دامی الان فقط همون گذرنامه ی قدیمی ابی رو داره.»
«من کارهای سفارت و فرودگاه رو ردیف می کنم، اون با من.»
«مگه تو قاچاقچی هستی که بتونی ردیفش کنی؟»
«نه، ولی آدم های زیادی می شناسم.»
کلاز گفت: «تو حتی اگه بابانوئل رو هم بشناسی، من با تو نمی یام.»
دامی مشت هایش را فشار داد و زیر لب گفت: «این پهلوون پنبه راضی بشو نیست. از الاغ من هم یه دنده تره.»
خوس گفت: «ساکت شو دیگه.»
اما حق با دامی بود. اگر حرف پرواز به میان بیاید، دیگر به راضی شدن پدرش هیچ امیدی نیست. بارت اگر می خواست واقعاً کلاز را راضی کند، باید داستان خیلی خاصی از خودش درمی آورد.
یکدفعه بارت گفت: «اگه تو هم بتونی یکی از نقاشی هات رو با خودت بیاری برای نمایشگاه چی؟»
یکدفعه هر دو ساکت شدند.
«کلاز، من یه کاری می کنم نقاشی های تو هم توی نمایشگاه گذاشته بشه. فکرش رو بکن. یکی از نقاشی های تو توی آمریکا. هر هنرمندی آرزوشه! بعد اون وقت برای خودت کسی می شی. مطرح می شی.»
«اما... آخه نقاشی من؟ تو که خودت زیاد از نقاشی های من خوشت نمی یاد.»
«من نه، اما مردم آمریکا شاید خوش شون بیاد.»
دوباره همه جا ساکت شد و خوس نفسش را حبس کرد. بارت واقعاً آدم باهوشی بود! معلوم بود که بابا کلاز دیگر به شک افتاده.
کلاز پرسید: «گفتی چند تا نقاشی؟ پنج تا؟»
بارت گفت: «سه تا، حالا راضی شدی با ما بیای؟»
کلاز پرسید: «توی یه نمایشگاه نقاشی واقعی دیگه؟»
بارت گفت: «بله خب.»
مدت زیادی هیچ صدایی نیامد.
بعد کلاز گفت: «پس... باشه می یام.»
این حرف را طوری زد انگار دارد با جدا شدن سر از بدنش موافقت می کند.
«پهلوون پنبه بالاقره گفت باشه! ماشی! ماشی!»
دامی سرش را از پنجره بیرون برد و از خوشحالی جیغ کشید.
خوس از پله ها دوید پایین و فکر کرد: «زی زی زامبی! داری می ری آمریکا!»
و این طوری شد که کلاز و دامی و خوس که قرار بود تمام تعطیلات تابستان را توی خانه بگذرانند، برای شرکت در نمایشگاه دامی سر از آمریکا درمی آوردند.
بارت برای دامی توضیح داد چه نقاشی هایی بکشد:
«منظره های طبیعی هلند خیلی براشون جالبه و من به شون قول دادم که این نقاشی رو با خودم می برم.»
دامی پرسید: «هلند دیگه چیه؟»
«هلند همین جاست که ما بهش می گیم نِدِرلَند. منظورشون دقیقاً همینه.»
و به دشت پشت خانه اشاره کرد.
«این زمین صاف و یکدست و این چمنزار با گاوهای سفید و سیاهش تقریباً هیچ جای دیگه ی دنیا پیدا نمی شه. تازه، خیلی چیزهای هلندی دیگه هم هست. اینها رو کلاز هم می تونه بهت بگه، مثل آسیاب های بادی، مثل آسمون و ابرهاش و غیره. راستی، به اندازه ی کافی بوم نقاشی سفید دارین؟ باید از رنگ آکریلیک استفاده کنی، وگرنه نقاشی ها به موقع خشک نمی شن.»
کلاز با نارضایتی گفت: «فردا می ریم می خریم. من اول باید یه چیزی درست کنم. تو می مونی؟»
بارت خندید: «حتماً یه چیزیه که با کلم بروکلی درست می کنی دیگه؟ نه، قربانت، من می رم خونه.»
با کلاز دست داد: «ممنون که قبول کردی به خاطر دامی این کارو انجام بدی. این واقعاً براش یه موقعیت بی نظیره.»
کلاز زیر لب گفت: «خب، من هم از تو ممنونم.»
«اصلاً لازم نیست تشکر کنی. من عاشق اینم که به استعدادهای جوان مثل دامی کمک کنم.»
کلاز گفت: «به خاطر اون تشکر نکردم که. به خاطر این تشکر کردم که باعث شدی دو هفته ی آینده اسهال بگیرم.»
بارت لبخند زد: «آهان از اون لحاظ. قابلی نداشت.» و سوار ماشین شد و رفت.

کلاز سوپ بروکلی پخت. از همین الان پشیمان شده بود و توی خیال پردازی هایش هواپیما سقوط کرده بود و خوراک کوسه ها شده بود؛ آن قدر توی فکر بود که سوپ را سوزاند.
خوس بهش دلداری می داد: «عیب نداره بابا، هنوز خوشمزه ست.» و تمام قسمت های سوخته شده سوپ را می گذاشت گوشه ی کاسه.
کلاز گفت: «الکی نگو.»
خوس اعتراف کرد: «خب باشه، بدمزه شده.»
کلاز ظرف ها را جمع کرد. چند تا تخم مرغ نیمرو کرد و آنها را هم سوزاند. این نشان می داد اوضاع اصلاً خوب نیست. یعنی حالا باید تا رفتن شان دو هفته غذای سوخته بخورند؟
بالاخره به خوردن نان و کره ی بادام زمینی راضی شدند.

نظرات کاربران درباره کتاب الهه‌ی آسپ‌آرات