فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مینوفر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دیو و دلبر

کتاب دیو و دلبر
مجموعه داستان کوتاه

نسخه الکترونیک کتاب دیو و دلبر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دیو و دلبر

از قیافه دلبر مشخص بود که دوباره می‌خواد با عصبانیت حرف بزنه و همین‌طور هم شد. او نگاه تلخی به دیو انداخت، یک قدم جلوتر آمد و با همان حالت قبل بهم گفت:" اگه هر چیزی که اون می‌گه بخوری بعید می‌دونم بهار سال آینده رو ببینی." دیو بلافاصله پرید وسط حرف دلبر و با همان نرمی گفتارش رو به دلبرگفت: "دلبر عزیز، تو راست می‌گی. وقتی آدم نمی‌دونه ممکنه بهار سال بعد رو ببینه یا نه، پس بهتره هرکاری می‌خواد بکنه..!!" هنوز لقمه دوم دیو دستم بود. نگاهی به هر دویشان انداختم. ظاهراً هیچ کدام خیال رفتن نداشتند. هیچ وقت دیو و دلبر را مدت زمان بیشتر از یک دقیقه با هم یک جا ندیده بودم. دلبرشیری که گذاشته بود روی گاز تا داغ بشه رو برداشت و داخل لیوان ریخت و بدست من داد و با خیره‌گی خاص خودش نگاهم کرد. دیو یک قدم جلو آمد و با لبخندی که هرگز از صورتش محو نمی‌شد گفت: "آخه تا وقتی جگرآدم با ژامبون و سس و خیارشور و نوشابه گازدار خنک می‌شه، مگه احمقه لب به این شیر داغ بزنه. دلبر جان بهتر نیست امروز جای دیگه ای رو واسه موعظه پیدا کنی...؟!" این بار دلبر دو قدم جلو آمد و درحالی که به لیوان شیر اشاره می‌کرد با صدایی رسا؛ بهم گفت: "بخور." کمی از شیر را خوردم. احساس کردم گلویم خیلی نرم شد. دیو وقتی دید حباب های گاز نوشابه‌ای که برایم توی لیوان ریخته بود یکی‌یکی داره ته نشین می‌شه، لیوان نوشابه رو دستم داد، زل زد توی چشام و گفت: "خودت مقایسه کن. حباب‌های ریز و درشت روی نوشابه که وقتی می‌خوری؛ تا ته گلو رو قلقلک می‌کنه، شبیه آرزوهای توست که یکی‌یکی برآورده می‌شه!! ببین رنگ سیاه و یکدست و براق نوشابه که آرامش شب رو بیادت میاره بهتره یا سفیدی شیرداغی که فقط سوختن و همهمه و آلودگی هوای روز و مشغلات زندگی و بگو مگوها و تسلیم در برابر همه این‌ها رو برات تداعی می‌کنه، بهتره؟؟"

ادامه...
  • ناشر انتشارات مینوفر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.38 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دیو و دلبر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

حرف سوم: دختر اوس اصغر نجار

امروز صبح خیلی زودتر از همیشه ازخواب بیدار شدم. چراغ اتاق دخترم روشن بود. کلاً اتاقش پنجره نورگیر نداره. با اینکه دانشگاهش تعطیله ولی انگار زودتر از من خواب بیدار شده بود. از داخل اتاق با همان لحن کودکانه بچگی اش صداش کردم و اونم با لحن طبیعی و امروزی خودش پاسخ داد.
" آناناس خانم! بیداری دخترم.."
" بله مامان بیدارم.."
نه اینکه فکر کنید اسم دخترم آناناسه، نه!! من معمولاً با اسامی خاطرات کودکی اش با همان زبان و آهنگ بچه گی اش اونو صدا میزنم. قبل از اینکه برای درست کردن چایی به آشپزخانه برم چشمم به آستانه درب آپارتمان افتاد که دخترم با لباس بیرون دقیقاً، میان آن قرارگرفته بود.
نمی دونم کی از خواب بیدار شده بود که صبح به این زودی آماده بیرون رفتن ازخانه شده بود.
از همان جلوی درب ورودی آپارتمان، قبل از اینکه سوالی بکنم گفت: "مامان امروز باید برای انتخاب واحد برم دانشگاه هنر. آخه ترم قبلی دیر رفتم و کلاس های عمومی همشون پرشده بود."
زیر کتری رو روشن کردم و گفتم: "صبحونه نخوردی، تازه مگه صف نونوائیه که دیر بری تموم بشه؟؟؟"
دخترم که دیگه کفشاشو پوشیده بود درب آپارتمان رو باز کرد و گفت: "مامان جون، الان دانشگاهها با زمان شما خیلی فرق داره... با دوستام قرار گذاشتم بریم کافه دانشگاه صبحونه بخوریم... راستی مامان یه موضوع مهم رو خواستم بهت بگم ولی چون خواب بودی نوشتم گذاشتم روی میز، کنار لپتاپت... حتماً بخون مهمه..!"
خیلی سریع گفتنی ها رو گفت و بی آنکه جوابش رو بشنوه، رفت. نمی دونم این واژه اختلاف نسل ها که باب شده جز به یاد آوردن سن و سال آدم ها، کار مفید دیگه ای انجام داده یانه؟ آخه مگه من دوره دایناسورها دانشگاه رفتم که فرق دانشگاه های نسل خودم و دخترم رو تشخیص ندم!!
با خودم فکرکردم هرچی جلوتر می ریم نسل های جدید عجیب تر از نسل های پیشین می شن.
شایدم این یکی از خصوصیات پیشرفت تکنولوژیه، اما چیزی که بیشتراز حرف های دخترم باعث شد به متفاوت بودن نسلشون ایمان بیارم متن یاد داشت کنار لپتاپم بود....
"مامان عزیزم می دونم به تنهایی همه مخارج زندگی و تحصیلم رو تقبل کردی و خیلی مواظبم هستی و دوستم داری. منم خیلی دوستت دارم ولی می خواستم بهت پیشنهاد بدم که چون توی بیشتر قصه هات از دخترت یعنی من و شخصیتم می نویسی، فکر نمی کنی که باید پورسانتش رو بمن پرداخت کنی؟ البته منظورم، اضافه بر آن چیزیه که اول هر ماه به حسابم واریز می کنی. مامان عزیزم از اونجائی که خودت گفتی هیچ چیزی رو توی دلمون نگه نداریم و حرفمونو به هم دیگه بگیم، خواستم به حرفت گوش کرده باشم. مواظب خودت باش، پورسانت آخرین قصه ات که دیشب تمامش کردی و صبح می خوای برای ناشر بفرستی و بازم از من نوشتی، یادت نره."
زیر نامه دخترم با دهان باز و چشمان از حدقه در آمده با خط خوش نوشتم:
"دخترم از اینکه بدون هماهنگی با تو از شخصیتت در قصه هایم استفاده کردم منو ببخش و بپذیر که کاملاً غیر عمد بوده و از این به بعد چنین کاری نخواهم کرد. قصه آخر را هم اصلاح می کنم. مواظب خودت و خوبی هایت باش."
***
وقتی می گم هر چی جلوتر می ریم نسل ها عجیب تر از هم می شن، دقیقاً همین است. نمی دونم از همه حرف هایی که به دخترم زده بودم چرا فقط همین مورد ملکه ذهنش شده بود.
***
بعد از صبحانه سراغ لپتاپ رفتم و تصمیم گرفتم همه صفحاتی که از دخترم گفته بودم را تصحیح کنم. اصلاً چه لزومی داره که همیشه از اسم دخترم یاد کنم!! می تونم اسم شخصیت داستان را هر نامی، به جز دخترم بذارم.
از اینکه دخترم سرش توی حساب و کتابه راضی بودم ولی از اینکه خیلی زیاد سرش رو توی حساب کتاب برده، دلگیر بودم.
بالاخره تصمیمم رو گرفتم و تا قبل از آمدن دخترم از دانشگاه اسم اونو از تمام صفحات آخرین قصه ام حذف کردم و بجای کلمه دخترم، تا آخر قصه، نوشتم دختر اوس اصغر نجار.
استاد اصغر نجار که به اوس اصغر نجار شهرت داره، نبش کوچه ما یک کارگاه خیلی قدیمی داره که جز رنگ کاری ساده، هیچ کار تولیدی انجام نمیده. کار تصحیح قصه که تمام شد دخترم از دانشگاه برگشت.

حرف اول: انتخاب

قدیما خیلی ماهنامه فیلم می خریدم. با اینکه گاهی بعضی شماره هاش خیلی زود تمام می شد ولی محال بود بذارم حتی یک شماره از آرشیو مجله های فیلمم کم بشه و البته اعتراف می کنم که هرگز حتی یک کدام آنها را کامل نخواندم!
آن روزها مُد بود که فقط ماهنامه فیلم رو می خریدی و دستت می گرفتی و مثل بقیه مجله ها ورق می زدی! امروز لابلای کتاب های خانه ام چشمم به یکی از آن مجله ها افتاد.
هنوز کاغذش قابل خواندن بود. نمی دونم بقیه ماهنامه هایی که بیست و پنج سال قبل می خریدم به چه سرنوشتی دچار شده اند.
امیدوار بودم اگر تا به حال تنشون به سبزی و شیشه نخورده، حداقل یک نفر هم که شده چند خطی از آن ها را خوانده باشد. باز هم مثل بیست و پنج سال قبل، فقط چند صفحه اول ماهنامه را ورق زدم ولی انگار برخلاف قدیم حوصله اینکار را هم نداشتم.
دختر هیجده ساله ام را صدا زدم و با ژستی هنرمندانه مجله را به او دادم و گفتم:
"دخترم این ماهنامه فیلم عشق دوران جوانی من بود، می دمش به تو، ولی حواست جمع باشه که مواظبش باشی چون خیلی برام ارزشمنده...!!"
برق چشمان دخترم کمی به غرور کذایی ام اضافه کرد. او ماهنامه را گرفت و از اتاق خارج شد و چند دقیقه بعد با قیافه حق به جانبی برگشت، دقیقاً مقابلم نشست، زل زد توی چشمام و گفت:
"مامان چطور تونستی همچین ظلمی به من بکنی؟؟ چرا..؟؟ تو چه ملاکی داشتی که زندگیتو اینجوری انتخاب کردی و حالا من باید تاوانش رو بدم..!!"
فکرکردم حتماً فهمیده که مامانش فقط ماهنامه فیلم رو می خریده و ورق می زده، ولی دخترم کاغذی رو از بین ورق های ماهنامه درآورد، در حالی که اونو مقابل من گرفته بود گفت:
"مامان!!!!! این یعنی چی؟؟؟ دلم می خواد قانونی بود که اجازه می داد ازت شاکی بشم..!!"
خوب به کاغذ نگاه کردم، خط خودم بود. یک صفحه کاغذ که خیلی با دقت و خط خوش، جدول بندی شده بود و کلی هم نوشته و نتیجه گیری داشت. راهی برای گریز نبود.
اولش با دیدن کاغذ خنده ام گرفت ولی وقتی خوب نگاهش کردم بعد از یک آه جانسوز گفتم: "اینا امتیازهایی است که من به خواستگارهام دادم. خوب هر کسی یه ملاکی داره. مثلاً اولی اسمش مسعود بود، با اینکه از قیافه و تحصیلات و خانواده و وضع مالی بالاترین امتیاز رو داشت ولی قسمت نشد که پدر تو بشه."
دخترم با تعجب نگاهی خیره به لیست کرد و گفت: "مسعود که همه چیزش خوب بود، فکرشو بکن اگه بابای من می شد الان حتماً منم کمی ازخوشگلی هاشو به ارث می بردم. اینجا نوشتی ردش کردی که ببینی دوباره میاد خواستگاریت!! ولی اون رفت و با همکلاسیت ازدواج کرد. چی بت بگم مامان؟!!"
خنده تلخی کردم و ادامه دادم که: "خواستم یکم ناز کنم. چه می دونستم می ره..!!"
دخترم دوباره نگاهی به لیست کرد و گفت: "خوب این یکی چی؟ اینم خیلی خوب بوده، مهندس، خوش لباس، برند پوش، چون دماغش بزرگ بوده، زنش نشدی؟؟ خوب بهش می گفتی بره عمل کنه..!!"
خیلی سریع جواب دادم: "باورکن گفتم، اونم اخم کرد و رفت. قبل از رفتنش هم گفت که من و دماغم رو باید با هم بخوای!!"
دخترم نفر سوم لیست رو با دست نشون داد و گفت:"مامان این یکی رو واقعاً نمی دونم چی باید بهت بگم، می خواسته بره خارج، تو بش گفتی، تو بیا داخل!! یعنی چی مامان؟؟ خوب باش می رفتی خارج، الان منم خارج بودم. اصلاً شاید همونجا هم بدنیا می اومدم و خارجی می شدم!!"
پریدم وسط حرفش و گفتم: "اونوقت اگه می رفتم خارج و می دیدم توی یه رستوران گارسونه و دستشویی می شوره و هر چی گفته همه ظاهر سازی بوده..چی...؟؟"
این بار دخترم عصبانی تر از قبل گفت: "مامان نمی تونم بقیه لیست باباهای احتمالی ام رو بخونم، ولی؛ تو با هرکدوم اینا که ازدواج می کردی، برای من از بابای امروزم که منو تو رو گذاشت و رفت بهتر بود. هر چی بیشتر لیست ملاک و معیار تو رو می خونم بیشتر عصبانی می شم. فقط بمن بگو برای انتخاب بابام چه ملاکی داشتی و اصلاً چرا اسمش توی لیست نیست؟"
از جا بلند شدم و قبل از اینکه از اتاق خارج بشم، گفتم: "وقتی دیدم، دادن امتیاز و رتبه بی فایده است، تصمیم گرفتم بی خیال همه چیز بشم. اصلاً نفهمیدم که چه جوری با بابات ازدواج کردم!! تو هم خیلی غصه نخور، از کجا مطمئنی هر کدام از آدمای این لیست اگه بابات می شدند، به نفعت بود؟؟ از کجا می دونی الان هر کدومشون چی بر سرخودشون و زن و بچه هاشون اومده؟؟"
دخترم لیست رو تا کرد و وسط ماهنامه فیلم گذاشت و گفت: "راست می گی مامان، منم باید حواسم رو جمع کنم وقتی خواستم ازدواج کنم از یک مشاور خوب کمک بگیرم...!!"
از داخل هال با صدای بلند گفتم: "می تونی از لیست منم استفاده کنی، شاید به دردت خورد....!!!"

حرف دوم: استقلال

امروز شکلات خوری چوبی که خیلی دوسش داشتم را به یکی از دوستان دخترم کادو دادم.
اینجوری هم، دخترم دوستش را خوشحال کرد و هم من از شروع یک اسارت جدی، رهایی یافتم.
چند روز قبل وقتی که از خواب بیدار شدم از دیدن وسایل چوبی و مجسمه های سنگی، خانه ام خیلی لذت بردم؛ آنگونه که از رفتن به بیرون منصرف شدم و تمام وقتم را صرف آنها کردم.
دیروز صبح هم همان حس را داشتم. قبلاً هم این احساس های تعلق خاطر، خصوصاً به وسایل چوبی ام به سراغم می آمد ولی چند روزی است که شدت تعلق خاطرم به آنها هر روز بیشتر از روز قبل می شود.
با این وجود تصمیم گرفتم یکی از آنها که بیشتر از بقیه می پسندم را از خودم دور کنم و به دخترم گفتم: "می تونه این شکلات خوری چوبی رو امروز برای تولد دوستش سارا، ببره."
توصیف میزان تعجب دخترم که ناباورانه به شکلات خوری چوبی مورد علاقه ام، نگاه می کرد سخت است.
دیدن قیافه غرق ابهام او، درست شبیه وقتی است که شلغم سرخ شده را بجای پیاز داغ در غذا می ریزم و او با خوردن اولین قاشق، چشمهایش را کمی باد می کند و ناخودآگاه مردمک چشمش هم کمی گشادتر می شود و زبانش در دهانش نمی گنجد و می گوید: "مامان فهمیدم... پیاز قرمز و سفید رو با هم داخل غذا ریختی... خیلی طعم متفاوت و خوشمزه تری پیدا کرده....!"
او هیچ وقت نفهمید سال های سال شلغمی که فکر می کند دوست ندارد را با همین روشها به خوردش داده ام.
شاید روزی این راز را برای او فاش کنم. البته همه اینها بستگی به این دارد که اگر روزی او ازدواج کند و بچه اش شلغم دوست نداشته باشد، به جای همزاد پنداری با او، سعی کند شلغم به خوردش دهد!!
همه ما در زندگی گاهی آنقدر خودمان را اسیر و وابسته وسایل دور و برمان کرده ایم که، کم کم به این باور می رسیم که بدون آنها نمی توانیم زندگی کنیم.
گاهی حتی تصور نبودنشان؛ قصه همان گمشده ایی است که هر کسی در زندگی همیشه به دنبال آن بوده است.
اینکه اشیاء، ما را در تصرف خود می گیرند واقعیتی است که انسان می بیند ولی حاضر به پذیرفتنش نیست.
وقتی دخترم با شکلات خوری مورد علاقه ام از خانه رفت نگاهی به جای خالی آنها کردم. دخترم تا شب برمی گشت ولی شکلات خوری چوبی دیگر هرگز به خانه ام برنمی گشت.
با وجود همه دلتنگی، نفس عمیقی کشیدم و با خوشحالی تمام زیر لب گفتم: "خدایا از اینکه از سلطه آن استعمارگر چوبی کوچک رهایی یافتم از تو ممنونم..."
اگر اقامت آن شکلات خوری چوبی در خانه ام بیشتر از این می شد من اسیر امپراطوری شیئی می شدم که دلبسته اش، نیز بودم.
خیلی وقت بود که احساس می کردم تبدیل به مستعمره ای شده ام که به همه آن استعمار عشق می ورزم و رهایی از آن استعمار خود ساخته کاری دشوار است.
با اینکه تعداد این اشیاء استعمارگر خیلی زیاد است، امیدوارم روزی بتوانم به دوری همه شان عادت کنم.
احساس می کنم هر از گاهی باید به اطرافم با دیدی متفاوت نگاه کنم تا بتوانم این اشیاء قدرت طلب را از خود دور کنم و لذت استقلال را بچشم.
اینکه تا چه مدت بتوانم این استقلال را حفظ کنم برای خودم هم مبهم است.
شاید عمر این استقلال خیلی هم طولانی نباشد و دوباره به زیر سلطه شیئی که خودم خریده ام بروم اما؛ الان فقط به استقلال بدست آمده ام فکر می کنم و امیدوارم آن را با هیچ شیئی، حتی پر رنگ و لعاب عوض نکنم.
داشتن استقلال همیشه اعتماد به نفس انسان رو بالا می بره و دیگه تظاهر به ایستادگی نمی کنی، چون، واقعاً ایستاده ای!! حتی اگر آن، یک استقلال لحظه ای باشد.
امروز وقتی دخترم شکلات خوری چوبی مورد علاقه ام را با خودش برد، قیافه ام دقیقاً شبیه زمانی بود که غیر محسوس، شلغم را به خورد دخترم می دادم!!!

نظرات کاربران درباره کتاب دیو و دلبر