فیدیبو نماینده قانونی انتشارات عهد مانا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ماه بلند

کتاب ماه بلند

نسخه الکترونیک کتاب ماه بلند به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ماه بلند

همە‌شان خانە‌ی ام‌سلمە بودند. پیامبر(ص) و اهل بیتش. بانو فاطمە زهرا، مولایم و میو‌ەهای دل پیامبر، حسن و حسین؟عهم؟. جبرییل آیه‌ای تازه از سوی خداوند آورد. ای اهل‌بیت، خدا می‌خواهد پلیدی را از شما دور کند و شما را چنان کە بایستە است پاک دارد. پیامبر(ص) فاطمە و خانوادە‌اش؟عهم؟ را برد زیر کسای خودشان. فرمود: اینانند کە اهل‌بیت من‌اند و خدا هر پلیدی را از ایشان زدودە و آنان را از هر عیب و گناە پاک و مطهر ساختە است. یهودی بودند و تازە ایمان آوردە بودند بە اسلام. بە پیامبر گفتند: ای پیامبر خدا... موسی، وصی‌اش را یوشع بن‌نون قرار دادە. وصی تو و ولیّ ما پس از تو چە کسی است؟ در جواب آن‌ها آیە‌ای نازل شد. «ولّی شما فقط خدا و رسول او و کسانی هستند کە اقامۀ نماز می‌کنند و زکات می‌دهند در حالی کە در رکوع هستند.» پس از آن پیامبر فرمود: برخیزید با هم برویم. وقتی بە مسجد رسیدند، دیدند گدایی از مسجد خارج می‌شود. پیامبر پرسید: - ای سائل! آیا کسی چیزی بە تو عطا کرد! گفت: آری. این انگشتر را... آن مردی کە در حال نماز است. پیامبر پرسید: در چە حالی بود؟

ادامه...
  • ناشر انتشارات عهد مانا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.46 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ماه بلند

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فاطمه دختر اسد وقت زاییدنش رسیده بود. دست گرفت به دیوار کعبه و گفت: خداوندا، من به تو و پیامبران ایمان دارم. و به جدم ابراهیم خلیل که این خانه را بنیانگذاری کرده. پس به حق او و حق آنکه در شکم دارم، ولادتش را بر من آسان کن.
دیوار کعبه شکافت؛ مثل برقی که دل آسمان را می شکافد. فاطمه وارد کعبه شد و دوباره دیوار بسته شد.
چهار روز بعد فاطمه دختر اسد از کعبه بیرون آمد با کودکی در آغوش.(۱)

قحطی مکه بهانه ای شد تا علی(ع) کودکی اش را در خانه ی پسرعمویش محمد(ص) بگذراند.
محمد او را در روزگار کودکی در دامان خود پرورش داد.
می گوید: کودکی بودم که به سینه اش می چسباند و در بسترش می خوابانید. در آغوشش جای داشتم و بوی خوش بدنش را استشمام می کردم. غذا را می جوید و در دهانم می گذاشت...
من پیوسته دنبال او بودم؛ مثل بچه شتری که همیشه دنبال مادرش است. هر روز از خویش نشانه ای آشکار می کرد و من را به پیروی از آن امر می فرمود.(۲)

جبرئیل دوباره به زمین آمد. با آبی از آسمان برای آموختن وضو و نماز به پیامبر، رکوع و سجده.
پیامبر نماز هم را به اولین ایمان آورندگانش آموخت؛ همسرش خدیجه و پسرعمویش علی(ع). ایستادند به نماز.
هفت سال فرشته ها بر پیامبر(ص) و علی(ع) درود می فرستادند. هفت سال فقط آنها بودند که بر یگانگی خدا و رسالت پیامبر شهادت می دادند. (۳)

بیست سال قبل از روز بزرگ
محمد(ص) اقوامش را دعوت کرد خانه شان. چهل مرد از اولاد عبدالمطلب. غذا را که خوردند، صاحبخانه برخاست. گفت خداوند بی همتا او را برگزیده تا پیامش را برساند به مردم. پرسید: کدام یک از شما مرا یاری می کند تا برادر، ولی و جانشین من در میان تان باشد؟
برخی باور نکردند و عده ای هم ترسیدند. محمد(ص) سه بار دعوتش را تکرار کرد و سوالش را پرسید. هر سه بار فقط یک نفر از جا برخاست و شهادت داد به رسالت محمد(ص)؛ پسر عمویش علی که سیزده سال بیشتر نداشت.
آخرین بار، محمد(ص) فرمود: این علی، برادر، و ولی و جانشین من در میان شماست. پس فرمانش را بشنوید و اطاعت کنید.
مشرکان مکّه جمع شده بودند دور خانه ی پیامبر. می خواستند دسته جمعی او را بکشند تا کسی نتواند بازخواستشان کند.
پیامبر باید مکه را ترک می کرد و اگر دشمنانش می فهمیدند، جلوی راهش را می گرفتند. علی(ع) داوطلب شد در بستر پیامبر بخوابد تا مشرکان متوجه نبودن پیامبر(ص) نشوند. می خواست جانش را فدای پیامبر(ص) کند.
صبح که مشرکان هجوم آوردند به خانه، از دیدن علی(ع) عصبانی شدند.
پرسیدند: «محمد کجاست؟»
گفت: «مگر سپرده بودیدش به من؟»
اینجا آیه ۲۰۷ سوره ی بقره در شان علی(ع) نازل شد:
«وَ مِنَ النَّاسِ مَن یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللّه...
بعضی از مردم [با ایمان و فداکار، همچون علی(ع) در «لیله المبیت» به هنگام خفتن در جایگاه پیغمبر(ص) ]، جان خود را برای خشنودی خدا می فروشند...» (۴)

مهاجرانی که از مکّه به مدینه آمده بودند، مانده بودند بی سرپناه و بی یاور. پیامبر(ص) جمع شان کرد؛ مهاجران مکّی را و مردان مدینه را. فرمود هر یک از مردان مدینه باید یکی از مهاجران مکّی را انتخاب کند برای برادری. برای اینکه یاورش باشد و حامی اش در راه خدا.
همزمان دو به دو با هم دست برادری دادند. فقط یکی باقی ماند: علی(ع). فرمود: «یا رسول الله، برای همه برادری برگزیدی و برای من کسی را انتخاب نکردی.»
پیامبر دست پسرعموی شان را گرفتند و فرمودند: «به خدا سوگند، تو را انتخاب کردم برای خودم. نسبت تو به من، مانند هارون است به موسی؛ جز آنکه پس از من پیامبری نخواهد آمد. تو برادر و وارث منی. تو با من و دخترم فاطمه در بهشت، در قصر من خواهی بود. اِخْوَانًا عَلَیٰ سُرُرٍ مُتَقَابِلِینَ.» (۵)
مسجد مدینه ساخته شد و اطرافش هم خانه های پیامبر(ص) بود و صحابه شان. از هر خانه یک در باز می شد به مسجد. دیگر طوری شده بود که اصحاب حتی برای کارهای معمولی شان هم از دری خارج می شدند که به مسجد باز می شد.
پس از چندی دستور رسید که همه ی اصحاب باید در خانه ای را که رو به مسجد است ببندند. گفتند برای نماز هم باید از در اصلی مسجد رفت وآمد کنید. فقط در خانه ی مولا علی(ع) باز ماند.
گفتند: هر کار که در مسجد پیامبر حلال است، بر مولا علی(ع) هم حلال است.
خیلی ها از این امتیاز دلخور شدند. اما پیامبر فرمودند این دستور از سوی حق تعالی است. (۶)

دو سال بود پیامبر(ص) آمده بودند مدینه. دخترشان فاطمه(ع) به سن ازدواج رسیده بود و بزرگان عرب او را برای ازدواج، خواستگاری می کردند. اما پاسخ یکی بود، چه مهاجر، چه انصار، پیامبر می فرمود: درباره ی ازدواج دخترم منتظر امر خدایم.
همه شان رنجیدند، اما جواب همان بود. تا روزی که علی(ع) قدم پیش گذاشت برای خواستگاری دختر پیامبر. پیامبر باز هم از امر خدا گفت. عقد شما دو تن را خداوند در آسمان ها بسته است.
پیامبر(ص) می گفت: اگر علی خلق نمی شد، همسانی برای فاطمه نبود. (۷)
سه تایی نشسته بودند توی مسجدالحرام.
دیگران هم توجهشان به گفت وگوی آنها بود.
عباس عموی پیامبر(ص) سرش را بالا گرفت و گفت: من عموی محمد و دارای مقام سقایت و آب رسانی به حاجیان هستم و از علی برترم.
شیبه بن عثمان بن طلحه هم گفت: من کعبه را آباد نگه می دارم و پرده دار کعبه ام، پس من از علی برترم.
علی(ع) تبسمی کرد و فرمود: من از شما برترم، زیرا در راه خدا جهاد می کنم.
فرشته ی وحی با مهر تاییدی بر سخن علی(ع) نزد پیامبر(ص) آمد؛ آیه ۱۹ سوره ی توبه:
«آیا سیراب کردن حجاج، و آباد ساختن مسجدالحرام را همانند [عمل] کسی قرار دادید که به خدا و روز قیامت ایمان آورده، و در راه او جهاد کرده است؟! [این دو] نزد خدا مساوی نیستند! و خداوند گروه ظالمان را هدایت نمی کند.»
فهمیدند کسی که مقام و فضیلت علی(ع) را نشناسد، در شمار ستمگران است.

نبرد احزاب مسلمین خندقی حفر کرده بودند دور شهر مدینه تا انبوه دشمنان نتوانند وارد شهر شوند. فقط جنگجوی ماهری مثل عمر بن عبدوَد می توانست از آن رد شود. رد شد و سه بار مبارز طلبید.
ترس ریخت به دل سپاهیان. هیچ یک از دلاوران لشکر اسلام جرئت نکردند این مبارزه را بپذیرند، به جز شیر عرب؛ علی(ع). هر سه بار قدم پیش گذاشت و هر بار پیامبر نمی پذیرفت تا باز هم بقیه را بیازماید. سومین بار پیامبر(ص) شمشیرشان را به علی(ع) دادند و خودشان بر سرش عمامه بستند.
عمر بن عبدوَد به دست علی به خاک افتاد و همه نفس راحتی کشیدند. مولایم که برگشت، پیامبر فرمودند: ضربت علی در روز خندق. از عبادت آدمیان و جنّیان برتر است. (۸)

همه شان خانه ی ام سلمه بودند. پیامبر(ص) و اهل بیتش. بانو فاطمه زهرا، مولایم و میو ههای دل پیامبر، حسن و حسین؟عهم؟.
جبرییل آیه ای تازه از سوی خداوند آورد. ای اهل بیت، خدا می خواهد پلیدی را از شما دور کند و شما را چنان که بایسته است پاک دارد.
پیامبر(ص) فاطمه و خانواده اش؟عهم؟ را برد زیر کسای خودشان.
فرمود: اینانند که اهل بیت من اند و خدا هر پلیدی را از ایشان زدوده و آنان را از هر عیب و گناه پاک و مطهر ساخته است.
یهودی بودند و تازه ایمان آورده بودند به اسلام. به پیامبر گفتند: ای پیامبر خدا... موسی، وصی اش را یوشع بن نون قرار داده. وصی تو و ولیّ ما پس از تو چه کسی است؟
در جواب آن ها آیه ای نازل شد.
«ولّی شما فقط خدا و رسول او و کسانی هستند که اقامه نماز می کنند و زکات می دهند در حالی که در رکوع هستند.»
پس از آن پیامبر فرمود: برخیزید با هم برویم.
وقتی به مسجد رسیدند، دیدند گدایی از مسجد خارج می شود. پیامبر پرسید:
- ای سائل! آیا کسی چیزی به تو عطا کرد!
گفت: آری. این انگشتر را... آن مردی که در حال نماز است.
پیامبر پرسید: در چه حالی بود؟
گفت: در حال رکوع.
پیامبر تکبیر گفتند و به همه فرمودند: ولّی شما پس از من علّی بن ابیطالب است. (۹)

به پیامبر(ص) خبر دادند که دوازده هزار سوار در سرزمین «یابس» جمع شده، با یکدیگر عهد کرده اند که تا پیامبر(ص) و علی(ع) را به قتل نرسانند و جماعت مسلمین را متلاشی نکنند از پای ننشینند!
پیامبر(ص) عده ی بسیاری از یارانش را فرستاد سراغشان. آنها اما بدون نتیجه برگشتند. می ترسیدند شاید.
سرانجام پیامبر(ص)، علی(ع) را با گروهی از مهاجر و انصار به نبرد اعزام کرد. آنها به سرعت حرکت کردند و با تدبیر امیرمومنان(ع) شبانه راه رفتند و صبحگاهان دشمن را در حلقه ی محاصره گرفتند. نخست اسلام را بر آنها عرضه کردند و چون نپذیرفتند، هنوز هوا تاریک بود که به آنها حمله کردند و آنان را درهم شکستند.
سوره ی عادیات نازل شد؛ درحالی که هنوز سربازان اسلام به فرماندهی علی(ع) به مدینه بازنگشته بودند. رسول خدا(ص) آن روز در نماز صبح این سوره را تلاوت فرمود.
نماز که تمام شد، اصحاب گفتند: «این سوره ای است که ما تا به حال نشنیده بودیم!»
پیامبر فرمود: آری، علی بر دشمنان پیروز شد، و جبرئیل دیشب با آوردن این سوره به من بشارت داد:
به نام خداوند بخشنده ی مهربان
سوگند به اسبان دونده [مجاهدان] در حالی که نفس زنان به پیش می رفتند،
و سوگند به افروزندگان جرقه ی آتش [در برخورد سم هایشان با سنگ های بیابان]،
و سوگند به هجوم آوران سپیده دم
که گرد و غبار به هر سو پراکندند،
و [ناگهان] در میان دشمن ظاهر شدند.

خدا آن قدر علی(ع) را دوست دارد که به اسبان سپاهش هم قسم می خورد.
سال هشتم هجری بود.

مسیحیان نجران حاضر نبودند ایمان بیاورند. قرار شد مباهله کنند. هرکس فرزندانش را بیاورد، زنانش را و خودش را. بعد آن گروه دیگر را لعنت کنند.
مسیحیان وقتی همراهان پیامبر را دیدند، حاضر به مباهله نشدند. بزرگ شان گفت: ای مردم. من چهره هایی را می بینیم که اگر از خدا درخواست کنند کوهی را از جا بکند، خدا کوه را می کند. مباهله نکنید که هلاک می شوید و تا قیامت یک مسیحی هم باقی نمی ماند.
پیامبر با نوه هایش، حسن(ع) و حسین(ع) رفته بود و دخترش فاطمه(ع)؛ فرزندانشان و زنانش، و علی هم(ع) بود. کسی که از نفس پیامبر(ص) بود. (۱۰)

ذی الحجه ی سال نهم هجرت بود و موقع حج. پیامبر(ص) ابوبکر را فرستاد مکه تا سوره ی برائت را که تازه نازل شده بود، برای مردم بخواند.
چیزی نگذشت دیدند علی(ع) را هم فرستاد دنبالش.
میانه ی راه رسید به ابوبکر. نوشته را از او گرفت که برود مکه و خودش بخواند.
ابوبکر شاکی برگشت. دلخور بود.
پیامبر(ص) گفت: «کار من نبود، جبرییل آمد. خدا دستور داده باید کسی این سوره را بخواند که از من باشد. علی از من است.»

یک سال مانده بود به روز بزرگ...
پیامبر(ص) دوست داشت فضایل علی(ع) دهان به دهان گفته شود.
فرمود:
«خداوند، آن قدر فضیلت برای برادرم علی قرار داده است که قابل شمارش نیست. پس هر که یکی از فضایل او را با اقرار به آن بیان کند، خداوند گناهان پیشین و پسین او را بیامرزد و هر که فضیلتی از فضایل او را بنویسد، همواره ملائکه برایش طلب آمرزش کنند تا زمانی که اثری از آن نوشته باقی باشد و هر که به فضیلتی از فضایل او گوش فرا دهد، خداوند گناهانی را که با شنیدن مرتکب شده، بیامرزد و هر که به نوشته ای از فضایل او بنگرد، خداوند گناهانی را که با چشم انجام داده، بیامرزد.»
سپس فرمود:
«نگاه کردن به علی و یاد او عبادت است. خداوند ایمان هیچ بنده ای را بدون ولایت او و دشمن داشتن دشمنان او، نمی پذیرد.»

سال دهم هجری
مردم یمن هنوز مسلمان نشده اند. پیامبر(ص) دامادش علی(ع) را فرستاد برای دعوت آن ها به اسلام.
علی(ع) نگران بود نکند یمنی ها با آن جمعیت زیاد، زیر بارش نروند. بگویند که جوان است و ناتوان...
پیامبر(ص) سفارش لازم را کرد. به یمن که رسید، مردم نیزه به دست با شمشیرهای کشیده در انتظارش بودند، پایین گردنه «افیق».
علی(ع) رفت بالای گردنه ایستاد. از آن بالا رو کرد به در و دشت. از سوی پیامبر(ص) به سرزمین یمن سلام کرد، همان گونه که پیامبر(ص) گفته بود. درخت ها، سنگ ها و زمین، سلام پیامبر(ص) را پاسخ گفتند.
شمشیر و نیزه ها از دست ها افتاد. طایفه ی هَمْدان، همان روز اسلام آورد. (۱۱)

سال دهم هجری
پیامبر(ص) از شنیدن خبر اسلام آوردن مردم یمن شادمان شد و نامه داد برای نماینده اش علی(ع) که همراه با لشکر و تازه مسلمانان یمن بیاید برای حج.
علی(ع) بین راه، هزار حله مالیات اهل نجران را هم تحویل گرفت. داماد پیامبر نزدیک مکه بی طاقت و شتابان خودش را به پیامبر(ص) رساند تا دیداری تازه کند، اما وقتی به میان کاروانش بازگشت، دید لشکریان حله های نجرانی را به تن کرده اند. بدون هیچ ارفاقی دستور داد تا حله ها را از تن بیرون آورده، آماده ی تحویل به بیت المال کنند.
برخی از همین جا کینه ی علی(ع) را در دل گرفتند. (۱۲)

سال دهم هجری. ماه ذی القعده.
جبرییل این بار آیه ای آورد که در آن به پیامبر(ص) امر شده بود:
«مردم را دعوت عمومی به حج کن تا پیاده و سواره بر مرکب های لاغر از هر راه دوری به سوی تو بیایند.»
آن سال مراسم حج بدون حضور مشرکان انجام می شد؛ حج ابراهیمی دور از بدعت های جاهلی. مردم می خواستند حج را از پیامبر(ص) بیاموزند تا فرق حج جاهلی با حج ابراهیمی را بفهمند.
بعدها این حج به «حجهالوداع» مشهور شد.
هنوز یک ماه مانده به روز بزرگ. (۱۳)

سال دهم هجری. حجهالوداع.
پیامبر(ص) به خانه ی هیچ کدام از اقوامش در شهر مکه نرفت و کنار خیمه های حجاج در ابطح ماند. هر روز نماز جماعت و هر بار خطابه ای از پیامبر(ص).
در یکی از همین خطبه ها بود که پیامبر(ص) فرمود:
«علی برادر من و صاحب اختیار مومنان بعد از من است. او نسبت به من به منزله ی هارون نسبت به موسی است. آگاه باشید که خداوند نبوت را با من ختم کرده و پیامبری بعد از من نیست، و علی جانشین در اهل بیتم و مومنان بعد از من است.» (۱۴)

نظرات کاربران درباره کتاب ماه بلند

کتاب خوب و خواندنی بود روایت‌هایی کوتاه و زیبا از زندگی و زمانه امام علی علیه السلام. در این کتاب نویسنده با متنی ساده و روان سعی بر ان داشت تا با بیان روایت‌های تاریخی، در بخشهایی کوتاه، به سیر رویدادهای مهم دوران زندگی امام علی (ع) و در بطن کلام به واقعه غدیر خم ، از زمان تولد ایشان ،بزرگ شدن در دامن پیامبر(ص) و برگزیده شدن به عنوان امیر مومنان تا غدیر خم و چندی پس از آن بپردازد.
در 6 روز پیش توسط پرنیان
عالی
در 5 ماه پیش توسط محمد حسین