فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب عکس‌فوری

کتاب عکس‌فوری

نسخه الکترونیک کتاب عکس‌فوری به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب عکس‌فوری

داستانی کارآگاهی و پلیسی کاملا متفاوت با دیگر داستان‌ها، نوشته برندون سندرسون، نویسنده پرفروش نیویورک تایمز. آنتونی دیویس و همکارش چاز، تنها افراد واقعی در شهری ۲۰ میلیون نفری هستند که توسط دادگاه برای کشف حقایق و جمع‌آوردن آن‌ها به دنیای واقعی، به آن‌جا فرستاده شده‌اند. دیویس و چاز بالاترین قدرت در شهر بازسازی شده اول ماه می هستند. با نشان دادن علامت پلیس‌شان می‌توانند هر مانعی را پشت سر گذارند و بر قدرت همه افراد تقلبی اطراف‌شان غلبه کنند. کارآگاهان به تحقیق و تلاش ادامه می‌دهند تا اینکه به موردی دردناک درباره چندین قتل بر می‌خورند، درحالی که واحدشان به آن‌ها دستور بررسی نکردن این موضوع را داده، این دستوری بود که آن دو باید از آن سرپیچی می‌کردند. جستجو آغاز شد. گرچه پس از خاموش شدن پروژه عکس فوری هیچ کدام از افراد تقلبی آنجا آینده‌ای نخواهند داشت، اما این دلیل نمی‌شود که دیویس و چاز نیز امشب زنده از آنجا بیرون بیایند.

ادامه...
  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.72 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب عکس‌فوری

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول

آنتونی دیویس(۱) یکی از دو آدم واقعی در شهری بیست میلیونی بود. پس ازاینکه ساندویچ بوریتو(۲) که همکارش برایش پرت کرد را گرفت، از او پرسید: «کدوم طرفش خردل داره؟»
چاز(۳) پاسخ داد: «خردل؟ کی به بوریتو خردل می زنه؟»
- تو. به کدوم طرفش زدی؟
چاز لبخندی زد و دندان های زیبای سفید و مصنوعی اش نمایان شد. دو سال پیش کسی صندلی یک مشروب فروشی را به صورتش کوبید و او مجبور شده بود دندان مصنوعی بکارد؛ اما اصرار داشت که دندان پزشک دندانی برایش بسازد که مصنوعی جلوه نکند. ازاین رو بسیاری از دندان هایش را از نو کاشته بود.
«سمت چپش.» چاز به بوریتو اشاره کرد و ادامه داد: «از کجا می دونستی؟»
دیویس چیزی نگفت و گوشه ی بوریتو راکه داخل آن پنیر، لوبیا، گوشت و خردل بود گاز زد. چاز همیشه این ترس احمقانه را داشت که همکارش گازی به قسمت خردلی بوریتو بزند و آن را برعکس کند. دیویس سرش را تکان داد و تکه ای راکه از بوریتو کنده بود داخل سطل آشغال انداخت.
آن دو با لباس معمولی در خیابان قدم می زدند و منظره ی شهر بزرگ نیوکلیپرتون(۴) را تماشا می کردند. شهر بسیار بزرگ و دل انگیز بود، به گونه ای زیبا که تفاوتی میان عکس فوری آن با واقعی­اش به چشم نمی آمد. کل شهر با روش هایی که یک پلیس معمولی مانند دیویس نمی توانست درک کند، بازسازی شده بود.
آن ها در حقیقت داخل یک مجموعه ی زیرزمینی بودند؛ اما آن طور برایش به نظر نمی آمد. او خورشید را بالای سرش می­دید و بوی متعفن کوچه پس کوچه هایی که از آن عبور می کردند را حس می کرد. همه چیز برایش واقعی بود. به گونه ای خاص همه چیز واقعی می نمود. از جنس چیزهایی که تو می توانی لمس کنی، بو بکشی و بشنوی؛ درست مانند طعم گازی که دیویس از بوریتویش زد.
لعنتی. او خردل را از دست داده بود.
چاز با دهانی نیمه پر گفت: «تا حالا به این فکر کردی در واقعیت چقدر پول این بوریتوهاست؟ یا چقدر وقت و انرژی صرف درست کردن شون می شه؟»
«خیلی زیاد.» دیویس گازی دیگر زد و ادامه داد: «و همین طور هیچی.»
- آهان. این از همون حرفات بود که هیچ معنی خاصی ندارن، آره؟
دیویس گفت: «هزینه ی پروژه ی عکس فوری زیاده، چاز. کلی خرج لباس کردیم، همین طور تکنولوژی موردنیاز. همه چیز همین جا فراهمه، هزینه ی ساخت وساز خیلی بالا بود؛ اما چاره ای نداشتیم.»
وقتی دولت جدید آمریکا از کلیپرتون خارج شد، تصمیم گرفت تاسیسات زیری شهر را خارج نکند. دیویس همیشه فکر می کرد آمریکایی ها آن مکان را دوست دارند و روزی تصمیم می گیرند که برگردند و تحقیقات بیشتری انجام دهند و نمی خواستند به سادگی آنجا را از دست بدهند. پس به نیوکلیپرتون_ یک ایالت مستقل شهری_ فرصت در اختیار گیری پروژه ی عکس فوری داده شد. با هزینه ای بسیار هنگفت.
دیویس گازی دیگر از بوریتویش زد و گفت: «این چیزا خیلی هزینه داره؛ اما دیگه شده. پس می تونیم ازش استفاده کنیم.»
- آره؛ اما بوریتو. برامون بوریتو درست می کنن. همیشه به این فکر می کردم حسابدارای احمق این پروژه اهمیتی به بوریتو نمی دن و توی عکس فوری قرارش نمی­دن.
- این طور نیست. برای بازسازی دقیق یه روز توسط عکس فوری باید دقیق عمل بشه. پس ساندویچ های بوریتومون، اون گرافیت روی دیوار اون جا، اون زنه که داری بهش یواشکی نگاه می کنی، همه اینا جزو برنامه هستن. گرون و رایگان، درآن واحد.
چاز گفت: «اون زنه، خوبه نه؟» رویش را بازگرداند و عقب عقب راه رفت تا بتواند زن را نگاه کند.
- یه ذره ادب داشته باش، چاز.
- چرا؟ اونکه واقعی نیست. هیچ کدوم شون واقعی نیستن.
دیویس گازی دیگر از بوریتو زد. ذائقه اش متوجه واقعی بودن یا نبودنش نمی شد. البته واقعی بودن چه معنایی داشت؟ لوبیا و پنیر روی یک بوریتوی واقعی در شهری واقعی قرار گرفته بود و از روی آن بازسازی اش کرده بودند. حتی از یک شبیه سازی معمولی هم فراتر بود. اگه اون بوریتو رو کنار یه بوریتوی دیگه از دنیای واقعی هم می ذاشتیم، حتی میکروسکوپ هم نمی تونست فرق شون رو متوجه بشه.
چاز دندان هایش را به هم فشرد، گاز دیگری به بوریتویش زد و گفت: «کاش می شد بدونم کی بوده که توی شهر واقعی از اینا خریده.»
سوال خوبی بود. این عکس فوری در طول یک شب ساخته شده و یک کپی برابراصل ده روز پیش، روز اول ماه مه ۲۰۱۸ بود. کل این بازآفرینی هنگام استراحت عصرانه ی چاز و دیویس از بین می رفت. آن ها یک دکمه را فشار می دادند و همه چیز به روال سابق خود بازمی گشت.
اما چاز و دیویس حقیقی و از دنیای واقعی آمده بودند. وجودشان ضروری و درعین حال مشکل ساز بود. چاز و دیویس با زندگی در عکس فوری باعث بروز مشکلاتی به نام انحرافات می شدند. انحرافات شامل تفاوت­ اتفاق های دنیای عکس فوری با روز واقعی اول مه می­شد.
نتایج کارهایی که انجام می دادند تقریباً غیرقابل پیش بینی بود. کارهایی انجام می دادند که فقط در انتها با بیان آمار و ارقام درصد انحراف آزمایش شان مشخص می شد.
چاز و دیویس معمولاً بررسی آمار را به بازرسان پروژه واگذار می کردند. گاهی اوقات آن دو، کل روز را صرف کارهایی می کردند که مطمئن بودند پرونده هایشان را نابود خواهد کرد؛ اما در انتهای کار همه چیز خوب پیش می رفت و درصد انحراف پایین بود. درحالی که یک بار دیویس خودش را داخل اتاق پناهگاه هتلی حبس کرده بود تا باعث هیچ انحرافی نشود. متاسفانه با کوبیدن و بستن در باعث شده بود خانمی در اتاق کناری از خواب بپَرَد و سر موقع به مصاحبه اش برسد. این باعث شده بود بیست درصد انحراف در آزمایش شان به وجود بیاید و پرونده شان خراب شود.
هیچ کس او را سرزنش نمی کرد. پلیس های داخل عکس فوری باعث انحرافات بودند؛ این کار جزو طبیعت شان بود. بااین حال این موضوع دیویس را عذاب می داد. آنجا همه چیز و همه کس تقلبی بود، به جز چاز و او... آن ها چیزی بدتر از تقلبی بودند؛ مانند ویروس هایی که مخفیانه وارد سیستم شده و با کارهایشان هرج ومرج ایجاد می کردند.
درحالی که بوریتویش را تمام می کرد با خود گفت: مهم نیست، بهتره حواسم به ماموریت باشه. روانشناس سازمان به او گفته بود که روی کارش تمرکز کند. اگر همیشه به انحرافات فکر می کرد نمی توانست کاری از پیش ببرد.
آن دو مسیرشان را ادامه دادند تا به تقاطع خیابان سی ام و بیست ودوم_ جایی که مغازه های کوچک قرار داشتند_ رسیدند. مغازه های خواروبارفروشی و یک مشروب فروشی که روی شیشه هایش حفاظ داشت. داخل مغازه پوستر گروه های موسیقی به دیوار چسبانده شده بود. آنجا هم از محله های بد شهر بود.
دیویس بار دیگر موقعیت ماموریت را در موبایلش بررسی کرد. با اشاره به مشروب فروشی گفت: «فکر کنم باید بریم داخل منتظر بمونیم.»
- این طوری، تعقیب کردن برامون سخت می شه.
- آره؛ اما اون ما رو نمی بینه. پس خبری از انحراف نیست.
- نمی شه جلوی انحرافات رو گرفت.
حق با او بود. همه روزه با آن ها در مورد کارهایی که می کردند مصاحبه صورت می گرفت و اطلاعات موبایل ها و موقعیت هایشان ذخیره می شد. کارهایشان توسط بازرسان معماری اطلاعات(۵) مورد بررسی قرار می گرفت؛ اما همیشه هدف حداقل رسانی انحرافات بود و هیچ وقت درباره ی از بین بردن کامل آن ها چیزی نمی گفتند.
از طرفی دیگر اطلاعات موبایل قابل دست کاری کردن بود، دیویس به خوبی می دانست که سیگنالی از خارج نمی توانست به داخل عکس فوری وارد شود. پس هیچ کس از کارهایشان خبر نداشت.
چاز با وارد شدن دیویس به مشروب فروشی که به طرز عجیبی زودتر از ساعت کاری اش باز بود، اعتراضی نکرد. آنجا به نظر تمیز و مرتب می رسید و با محله ی کثیفی که در آن قرار داشت متفاوت بود. مرد هندی عمامه به سر که ریش بلندی داشت در حال تمیز کردن پشت پیشخوان بود و درحالی که به سمت میزی در کنار پنجره حرکت می کردند، به آن دو خوشامد گفت.
دیویس دوباره به موقعیت ماموریت نگاهی انداخت و ساعتش را چک کرد. نیم ساعت. زمان زیادی باقی نبود. نباید به حرف چاز گوش می کرد و برای صبحانه توقف می کردند.
مغازه دار به تمیز کردن ادامه داد و هر چند وقت یک بار به آنان نیم نگاهی می انداخت.
چاز گفت: «قراره برامون دردسرساز بشه.»
- ما فقط دو تا مشتری معمولی ایم.
- که البته چیزی سفارش نمی دیم. حالا هم به بیرون پنجره زل زدیم و یکی مون هر پونزده ثانیه یه بار ساعتش رو چک می کنه.
- من که...
مغازه دار درنهایت جارویش را کنار انداخت و وسط حرف دیویس پرید: «باید برید، من باید برای... ناهار مغازه رو ببندم.»
دیویس لبخندی زد و در حال آماده کردن دروغی برای دست به سر کردن مرد بود.
چاز علامت پلیس اش را نشان داد.
نشان برای دیویس چیزی عادی بود. یک سپر نقره ای با طرح های نقش بسته روی آن. چیزی غیرعادی به نظر نمی رسید. به جز اینکه یک نشان واقعی بود. برای هرکس تقلبی و بازسازی شده که داخل عکس فوری زندگی می کرد، اصلا عادی نبود و به نظر یک نشان معمولی پلیس نمی آمد؛ اما مشخص می کرد که صاحب آن واقعی است.
و درعین حال بیان گر واقعی نبودن بیننده ی آن.
مرد هندی با چشمانی گشوده به نشان خیره شد. دیویس همیشه برایش سوال بود که چگونه آن را می بینند. نگاه مبهوت را داخل چشمان مرد می دید.
دیویس با خودش فکر کرد: تا حالا بدل من هم از این چیزها دیده؟ حتماً فکر می کرده منِ واقعیه و اصلاً از دنیای عکس فوری اطلاعی نداشته تا اینکه نشان رو دیده...
مغازه دار خودش را تکانی داد، به آن ها نگاه کرد و گفت: «این کلک جالبیه. چطور شما... منظورم اینه چطور تونستین...» او درحالی که به نشان نگاه می کرد عقب عقب رفت.
مردم تقلبی همیشه به طور غریزی متوجه این موضوع می شدند. حتی اگر تابه حال چیزی در این رابطه نشنیده بودند، از درون حسی به آن ها این موضوع را القا می کرد. البته بیشترشان باوجود درگیری های اخیر بویی برده بودند. حتی فراتر از آن، اتحادیه بازسازی شده ی آمریکا هم علاقه ای به این پروژه داشت؛ موضوع آن در حال تبدیل شدن به یک سوژه برای فیلم سازی سینما بود. می شد داستان چندین کارآگاه پلیس را داخل یک عکس فوری روایت کرد، البته دیویس می دانست که امکانات رسمی این کار در نیو کلیپرتون قرار داشت.
نمایشنامه های پلیس ها هیچ وقت تصویر واقعی علامت پلیس را نشان نمی داد. به نظر می رسید که این یک قانون نانوشته است. جایش تنها در ذهن انسان ها بود.
مغازه دار به آرامی و با زبان هندی چیزی زیر لب زمزمه کرد. سپس وحشت زده به آن دو نگاه کرد. چاز سری برایش تکان داد.
مغازه دار به خوبی قضیه را دریافت. به سرعت... فرار کرد. محکم در مغازه را باز کرد و بیرون رفت. چرا باید به فروشندگی ادامه می داد وقتی می دانست که هیچ چیز دیگر واقعی نیست؟ چرا باید به چیزی اهمیت می داد که تا شب قرار بود به اتمام برسد؟
چاز درحالی که با خوشحالی نشانش را داخل جیبش می گذاشت، گفت: «چیزی می نوشی؟» سپس به قفسه های مغازه که دیگر کسی جلوی شان نبود اشاره کرد.
دیویس گفت: «نیازی نبود اون کارو بکنی.»
- ما فقط چند دقیقه فرصت داریم. وقت این جور حرف های چرت نیست. بهترین راه همین بود.
- اون باعث انحرافات می شه.
- نمی شه جلوی انحرافات رو...
«ببند دهنت رو.» دیویس دوباره به بیرون پنجره نگاهی انداخت و ساعتش را چک کرد. با خود گفت: بعضی وقتا ازت متنفر می شم، چاز.
اما درعین حال به او حسودی هم می کرد. دیویس دوست داشت بتواند از همان جا مردم تقلبی که رد می شدند را نگاه کند. آن ها عروسک های خیمه شب بازی ای بودند که تنها برای مدت کوتاهی به کار گرفته می شدند.
آن ها یک... بازسازی دقیق بودند؛ بسیار دقیق و با استفاده از علم شیمی. چطور می شد آن ها را به عنوان مردم واقعی نبینی؟ دیویس و چاز بوریتو می خوردند و با آن ها به گونه ی واقعی رفتار می کردند؛ اما واقعاً درعین حال باید وانمود می کردند که آن مردم یک توهم بیش نیستند؟ به نظر درست نمی آمد.
چاز به شانه ی دیویس زد و گفت: «این طوری بهتره. حالا یه جورایی می تونه از عمری که براش باقی مونده لذت ببره.» دستش را داخل جیبش کرد و یک مشت پول خرد بر لبه ی میز گذاشت و گفت: «بیا، اینم باقی پول بوریتو.»
چاز رفت تا یک آبجوی هندی پیدا کند. دیویس همچنان موقعیت ماموریتش را چک می کرد. دو پرونده برای امروز داشتند، یکی در نبش همان خیابان و دیگری در خیابان وارسا(۶) در ساعت ۲۰:۱۷. ازآنجایی که چاز امروز سرحال بود درصد انحرافات شان زیاد می شد؛ اما بازهم می توانستند کاری پیش ببرند. به حل پرونده های دنیای واقعی کمک کنند. اطلاعاتی برای پلیس های واقعی به دست بیاورند.

نظرات کاربران درباره کتاب عکس‌فوری

کتاب بسیار جالبی بود.
در 2 ماه پیش توسط oi oi