فیدیبو نماینده قانونی انتشارات عهد مانا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سه راه سرگردون

کتاب سه راه سرگردون

نسخه الکترونیک کتاب سه راه سرگردون به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سه راه سرگردون

بدون تعارف، سه راه سرگردون، قصه ی روزگار ماست. که دربستری از ماجراهای خانوادگی، غصه های اجتماعی و سازمانی امروزمان را روایت و تلاش می کند نشان دهد که چگونه در زمینه ای از نابه سامانی مناسبات خانوادگی و اجتماعی، فساد سازمان یافته و سیستمی شکل می گیرد و مفسدین، ماهرانه، در پیش چشم بینندگان بهت زده، بند بازی می کنند.

ادامه...
  • ناشر انتشارات عهد مانا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.11 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۵۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سه راه سرگردون

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



نمازِ شکسته

- حُسنای بابا، کم کم چشمای قشنگت رو باز کن... بابا چقدر می خوابی؟ از اون همه کوه و کمر گذشتیم و گذشتیم، تا برسیم به آب دریا... چشمات رو باز کن گلم. چیزی نمونده از چالوس رد بشیم... بریم و بریم تا برسیم کنار آب دریا... ماهی بخوریم، سیر بخوریم، کته بخوریم... زیتون...
کیان انگار که شاعر شده باشد، برای حسنا زمزمه می کرد و سرمست، پیچ های آخر جاده مرزن آباد را پشت سر می گذاشت.
- بابا جان بلند شو! از شهرِ اکسیژن ایران هم گذشتیم.
- خدا نکنه تو بیدار باشی و دیگران خواب. نذاشتی بخوابیم...
- راحله جان! بیدار شدی؟ منم حوصله م سر رفت خب! کمتر از پنج دقیقه دیگه می رسیم یه جای توپ... تنها رستوران ساحل دار قبل از نمک آبرود.
راحله چشم هایش را مالید و بدنش را کش داد.
- حالا نمی خواد پاتوق رفیق بازی هات رو معرفی کنی. این جور جاها که آدماش سر و وضع درست و حسابی ندارند.
- یعنی چی؟
- یعنی یه عده سر لخت و پا لخت تو این رستوران های ساحلی... که خدا همه شون رو ریشه کن کنه.
حسنا دست های کوچکش را آرام آرام روی چشم هایش حرکت می داد. گویی بوی دریا او را قلقلک داده بود.
باران دیشب، هنوز فرش روی زمین بود. بین آن همه ساختمان کج و معوج کمربندی، هنوز می شد سبزی کوه و آبی دریا را دید. از دور آسیاب چوبی تزئینی رستوران معلوم بود. کیان حالا باید سرعتش را کم می کرد تا خودش را به ساحل برساند و خستگی چند ساعت رانندگی را به تن دریا بسپارد.
***
- حسنا جان! بابا، شما و مامان برید کنار دریا یک تخت بگیرید تا من هم دستم رو بشورم و بیام.
- من دستم تمیزه، اما حسنا را ببر دست شویی. دست هاش رو بشور و بیا.
- آخه... دست شویی مردانه...؟ برای دختر بچه مناسب نیست آ!
- ببرش زنانه! می بینی که، غیر من و تو هیچ خُلی سیزده به در نمی آد این جا!
- استغفر الله!
راحله این را گفت و غرغر کنان به طرف تخت های رو به ساحل راه افتاد. حسنا هنوز گیج خواب بود. دست هایش را دور پای کیان حلقه کرده بود تا از خواب نیفتد. کیان خم شد و صورت سرخ و سفید او را که جای شیار صندلی چرمی ماشین روی آن رد انداخته بود بوسید و با یک یا علی او را بلند کرد.
- بابا جان! الآن می برمت دست شویی! کتت را درمی آرم. بند کمربندتم شل می کنم. خودت برو دست شویی. باشه عزیز بابا؟ وقتی کارت رو انجام دادی، حتماً دستت رو با مایع بشور.
- چشم باباجون. مامان چرا ناراحته؟ مگه این جا خوب نیست؟
- اتفاقاً خیلی خوبه. اما خب مامانت دوست داشت الآن گرمسار باشه، پیش دایی جونت. آ ماشاالله بیا پایین و برو ببینم برا خودت خانمی شدی یا نه؟
حسنا جستی زد و از روی دست کیان پایین آمد تا بعد از درآوردن لباس های اضافه، بتواند به دست شویی برود.
از دست شویی زنانه، صدای قهقهه می آمد. کیان با شنیدن صدا، روی خود را از درِ دست شویی برگرداند. اما انگار همین پشت کردن، طنین صدا را قوی ترکرد.
- وای خدا، گورِ خر رو ببین!
- نازی جان! گورخر چیه؟
- آخه نیگا کن. مسخره اش رو درآورده این پانته آ! همه ی انگشت های پاش لاک داره، اما دو تا انگشتش رو نزده تا وضو بگیره...
انگار که نفر دوم هم برای همین جواب، سوال کرده باشد و حرف، تمام نشده زد زیر خنده!
- بچه ها شما بخندید. ولی من باهاش رفیق شدم. حالا هم وضو می گیرم. می دونم تنهام نمی گذاره... مطمئنم یه نفر پیدا می شه نماز بخونه و من پشتش بایستم.
کیان مثل برق گرفته ها، به ساعت موبایلش نگاه کرد. فقط چند دقیقه تا قضا شدن نماز ظهرش باقی مانده بود.
زیر لب زمزمه کرد: «خاک بر سرت! این چه وضع نماز خوندنه؟»
پشت دستش که خیس شد، فهمید حسنا برگشته. با دست ورویی شسته، مثل گل خندان ایستاده بود جلوی کیان. سه خانم از دستشویی خارج شدند. چشم کیان به آن ها افتاد، خیلی دلش می خواست بداند کدامشان با نماز رفیق شده است. از ظاهر آن ها معلوم نبود. هر سه یک تیپ و قیافه؛ یک شال نیم بند روی سر، یقه باز و شلوار لی سنگ شور.
هنوز صدای خنده ی دو دختر قطع نشده بود:
- نمی شد به این حاج آقا که عاشقش شدی، بگی وقتی وضو رو یادت داد، حمد و سوره هم یادت بده تا موقع نماز خواندن، دنبال امام جماعت نگردی؟
- حاج آقا؟ کدام عشق. اصلاً بچه ها بذارید راستش رو بگم... من تا چند روز پیش اقلیت بودم و...
خنده از لبان دو دختر، مثل دیوار برلین فرو ریخت. با دهان نیمه باز و چشم های گرد شده به هم خیره شدند.
- مگه تو مسلمان نبودی؟
- نه. الآن حتی خانواده ام نمی دونن. ما زرتشتی بودیم...
حسنا همچنان با دست خیس به پای کیان می زد. کیان که حسّ یک خواب عمیق را داشت. به خودش آمد. به حسنا گفت:
- دخترم برو پیش مامانت تا منم بیام!
- بابا راستی خودم دستم رو با مایع شستم.
- آفرین عزیز بابا.
بی اختیار آستین های کیان بالا رفت و به سمت دست شویی مردانه حرکت کرد.
***
دخترها، دو میز آن طرف تر نشسته بودند و پیش خدمت برای آن ها سرویس میوه گذاشته بود.
خورشید انتهای بهار، از کناره های غربی دریا پایین رفته بود. صدای موسیقی رستوران در باد آرامی که از جزر و مد، در گوش ساحل نشینان پیچیده بود گم می شد.
راحله چادرش را روی شانه انداخته بود و با موهای بور و بلند حسنا که در باد می رقصید، بازی می کرد. کیان همراه با پیش خدمت نزدیک می شد.
- برادر قبله تون کجاست؟ من نمازم داره قضا می شه.
پیش خدمت با همان لهجه ی شمالی اش گفت:
- تی بلا می سر... اوووو... الآن می خوای نماز شب بخونی یا روز؟
- برای شما چه فرقی می کنه داداش گلم؟ پشت فرمون بودم نرسیدم بخونم.
- خب پشت به دریا کن، یه دوازده درجه کج وایسا.
- کجا بخونم؟
- می بینی که تخت ها و میزها پُر شده. فقط اون تخت گوشه ایه که مشتری نداره، خالیه. یه پایه اش شُله، اگه خانمت حواسش باشه، می شه روش نماز خواند.
- یعنی یه نمازخونه ندارید این جا؟
- تی بلا... اگه داشتیم که مرض نداشتم بگم برو رو تخت.
- عجب، لابد برای مهر هم سنگ باید بردارم.
- آقا جان، نکیر و منکری ها! برو نمازت رو بخون. حواست به پایه ی شُلش باشه تا نیفتی.
وقتی کیان رسید کنار میزی که راحله و حسنا روی آن جاگیر شده بودند، راحله به حرف آمد.
- حالا چه کاریه که بساط ریا رو جلو مردم پهن کنی؟ از یه طرف ما رو می آری تو این کفرستون، از یه طرف جانماز آب می کشی؟ تو جمع خوب نیست به خدا!
این جملات راحله تمام نشده بود که پیش خدمت، سفره و نان را روی تخت نگذاشته، پوزخندی به کیان زد و رفت.
- من هم نماز نخواندم. خدای من مهربون تر از خدای شماست آقا کیان! حالا چی می شه من و تو چند رکعت نماز قضا هم داشته باشیم؟
کیان که انگار نیش و کنایه ی راحله را نمی شنید. آرام خودش را به تخت پایه شل رساند و خودش را آماده ی نماز کرد.
حسنا ظرف میوه را کشید جلوی خودش و پرسید:
- مامان جون! نماز قضا یعنی نماز خوردنی؟
- آره مامان جون. روت رو اون وَر کن الآن آبرمون می ره. نمی خوام مردم بفهمند این آقای ظاهر فریب با ماست!
نماز ظهر قضا شده بود و چیزی به قضا شدن نماز عصر نمانده بود. صدای صوت قرآن، از دورترین مسجد نمک آبرود به گوش می رسید و در دل نغمه ی موسیقی و غوغای جزر و مد، ترنّم می کرد.
کیان، دستش را تا نیمه برای تکبیره الاحرام بالا آورد. اما برای الله اکبر گفتن بغض داشت. چه نمازی! کنار آب، بوی دریا، چکه چکه هوای مرطوب، زخم زبان های راحله...
سه بار دستش را بالا و پایین برد تا تکبیر بر زبانش جاری شد.
روی تخت کناری انگار غوغایی شده بود. پانته آ پر گرفته بود.
- دیدید رفیقم تنهام نذاشت. یکی رو فرستاد جلوی من نماز بخونه. دیدید؟
دخترها، در دریای ناباوری دست و پا می زدند.
- یعنی کجا می خوای نماز بخوانی؟ رو زمین؟ این آقا هم رو زمین حاضر نشد نماز بخونه. پانته آ کوتاه بیا.
دخترک اما، چیزی نمی شنید. موهای حنایی خودش را زیر شال بُرد و سفره ی یک بار مصرف کاغذی را پشت تخت نماز کیان پهن کرد.
هنوز حمد و سوره ی کیان تمام نشده بود که الله اکبر گفت. دخترک با هر تکبیر کیان، خودش را به شکل رکوع و سجده حرکت می داد و زیر لب فقط سبحان الله می گفت.
چشم همه ی مشتری ها، به این جماعت دو نفره خیره شده بود. رکعت دوم شروع شده بود که موسیقی رستوران را قطع کردند. حالا به جز صدای دریا، تنها صدایی که به گوش می رسید، صدای قرآن بلندگوی دورترین مسجد شهر بود و صدای تکبیرهای کیان.
دست های کیان که به قنوت افراشته شد، دخترک، کف دست هایش را باز کرد و جلوی صورت گرفت و به زبان آمد:
- خدایا، من هنوز درست نماز نمی خونم. عربی هم بلد نیستم. تنها دعام اینه... همون طور که مادرم رو تو هیئت امام حسین شفا دادی، نذرِ مسلمان شدنم رو بپذیر، نمازم رو هم قبول کن... خدایا، خدای من، رفیق خوبم...
زمزمه ی مناجات دختر، رود اشک را از چشمان کیان جاری کرد. کیان، دست هایش را تا نزدیک ترین نقطه ی صورت، جلو کشیده بود، تا اشک هایش دیده نشوند. اما نمی شد...
راحله که خون خونش را می خورد، روی پا ایستاد. حسنا از دیدن اشک پدر، هراسان دور تخت نماز می چرخید. راحله نمی فهمید یعنی چه. اصلاً چرا. چه نمازی. چه جماعتی. این دخترک هزار رنگ پشت سر شوهرش چه می کند؟
سجده ی دوم رکعت دوم کیان بود که دیگر طاقتش طاق شد و با لگد کوبید به پایه ی چوبی بدون میخ. پایه ی تخت لرزید و گونه ی ساحل را خراشید. راحله دست حسنا را با عصبانیت کشید و با سرعت به سمت ماشین راه افتاد.
- موقع نماز خوندن هم حیا نمی کنه. اون خاک بر سر رو نگاه کن... رو تخت شکسته، دنبال بخت می گرده... خاک بر سر من با این بختم!
دخترک، دیگر کیان را نمی دید و به سجده می رفت و سر برمی داشت. کیان که روی زمین افتاد، گویی به خلسه ای خوش فرو رفت. چند نفری خودشان را به او رساندند. پیش خدمت زیر بغلش را گرفت و از روی زمین بلند کرد.
- آقا جان، به تان گفتم که این پایه شُل است... حالا چی شد؟ چرا این طوری...؟
کیان به خود آمد.
- هیچی. سال ها پیش می خواستم نصف دینم رو کامل کنم. نگو دارم نصف دیگرش رو از دست می دم... باید برای این سفارش های خورده نشده پولی بدم؟
- نه آقا جان بفرمایید!

رفقای اهل معرفت

- شما حاضرید با من ازدواج کنید؟
پیامک را دوباره خواند. انگار که نفهمیده باشد خانم صادقی چه گفته، گوشی تلفن همراه را برد جلوی صورتش، و این بار با دقت بیشتری خواند. «شما حاضرید بامن ازدواج کنید؟» سرش را آورد بالا.
یک دفعه با حاج ابراهیم چشم در چشم شد. حاج ابراهیم پرسید:
- طوری شده؟
کیان به خودش آمد.
- نه نه چیز خاصی نیست...
حاج ابراهیم همان طور که روی تختش نشسته بود و پرتقال پوست می کند، کمی جابه جا شد و به پرتقال های پوست کنده ای که به صورت گل درآورده بود، اشاره کرد و گفت:
- پرتقال بخور و صفا کن.
معلوم بود که کیان منگ است. حاج ابراهیم پوست آخرین پرتقال را که کند، انگار یاد چیزی افتاده باشد. یک دفعه از جا بلند شد و رفت سراغ چمدانش. حوله اش را از داخل آن درآورد و لباسی را لای آن قایم کرد و رفت طرف حمام. دم در حمام ایستاد و گفت:
- پرتقال ها رو بخور تا من بیام.
در حمام را که بست، از داخل حمام داد کشید:
- همه اش رو نخوری تا من می آم.
کیان خنده اش گرفت:
- بالاخره بخورم یا نخورم حاج آقا؟
صدای شُرشُر آب، کیان را در خاطراتش غرق کرد. یاد روزی افتاد که رفته بود نمایشگاه. وارد سالن اصلی که شده بود، حس کرده بود همه چیز نو شده است. پیش از آن، بارها به آن جا رفته بود ولی آن روز، بوی تازگی به مشامش می رسید. نگاهش را به دور و بر چرخاند. اما جز غرفه ها که هر نمایشگاهی حس و حال و رنگ و لعاب خودش را داشت، همه چیز مثل قبل بود. بو کشید و نگاهش را به زمین دوخت. انگار فقط کف پوش ها عوض شده بود.
مهاجری که شانه به شانه اش قدم برمی داشت، گفته بود:
- حاج آقا من دیروزم با اجازتون اومدم بازدید. انصافاً بچه های ما خیلی زحمت کشیدن.
کیان جواب داده بود:
- تو آخرش مجاب نشدی به من نگی حاج آقا؟
- شرمنده ام حاج آقا. ما عادت کرده ایم. به همه ی رئیس روسا بگیم حاج آقا. حتی اگر مکه نرفته باشند.
کیان با خنده گفت:
- من مکه نرفتم. ولی دوست داری بگی، بگو.
مهاجری گفت:
- شما که چشم مایید حاج آقا.
نمایشگاه، ده راه روی اصلی داشت. کیان از سمت راست شروع کرد و وارد این راه رو شد. شرکت های صنعتی و معدنی حاضر، از غرفه آرایی کم نگذاشته بودند. لوگوهای بزرگ نصب شده ی بالای غرفه، طراحی رنگارنگ، مبلمان مجلل داخل غرفه ها، ماکت و دستگاه های صنعتی، لوازم حرفه ای و نمایش گرهای بزرگی که ردیف به ردیف، داخل غرفه ها، جا خوش کرده بودند.
بعضی از غرفه دارها روی صندلی لم داده بودند و بروشورهای خودشان را ورق می زدند. برخی دیگر با لب خندان، جلوی پیش خوان ایستاده بودند و با اشاره سر و چشم به بازدیدکنندگان، تعارف می کردند که بفرمایید و برخی دیگر، در اعماق صفحه ی گوشی تلفن همراه شان غرق شده بودند.
کیان، بدون مکث و توقف حرکت کرده بود و سرسری، نگاهی به غرفه ها انداخته بود. مهاجری گفته بود:
- حاج آقا، انصافاً بین این همه شرکت و هُلدینگ، بچه های ما سنگ تموم گذاشتن. ان شاءالله که از عملکردشون راضی باشید.
کیان خندید و گفت:
- من چرا؟ آقای مدیر عامل باید ازشون راضی باشه. این شرکت ها، شرکت های تابعه ی ایشونه. من فقط از نظر شکل و شمایل ظاهری و غرفه آرایی به کارشون نگاه می کنم. تازه به جز من، دو تا کارشناس دیگه هم به عنوان داور می آن بازدید.
یک دفعه مهاجری، جلوی یکی از غرفه ها ایستاد.
- حاج آقا بفرمایید داخل.
کیان هم ایستاد. نگاهی به سر در غرفه انداخت. لوگوی یکی از شرکت های تابعه شان، خودنمایی می کرد. هنوز داخل نشده بود که مسئول غرفه آمد جلو و خیر مقدم گفت. کیان سرش را انداخت پایین و جواب سلام و خیرمقدم او را داد. و بعد به تعارف خانم مسئول غرفه نشست روی یکی از مبل ها. غرفه ی بزرگی بود. دو دست مبل راحتی با میزهای عسلی جداگانه داخل آن چیده شده بود. روی میز عسلی ها، پر بود از کتاب نفیس گزارش عملکرد شرکت و بروشورهای چهاررنگ گلاسه. چهار طرف غرفه هم، استند گزارش خدمات شرکت نصب شده بود. مهاجری رفته بود آن سوی غرفه و با یکی از همکاران، سر صحبت را باز کرده بود. نیروی خدماتی غرفه، فوری خودش را رسانده بود و برای کیان قهوه آورده بود و میز جلویش را پر کرده بود از شیرینی و شکلات.
خانم مسئول غرفه هم کتاب نفیس گزارش را داده بود دست کیان و خودش هم نشسته بود روبه روی او.
- من رو به جا آوردید؟
کیان کتاب را ورق زده بود.
- نه، حضور ذهن ندارم.
- من صادقی هستم، قبلاً یکی دو بار، تلفنی باهاتون صحبت کردم.
همان موقع گوشی کیان زنگ خورده بود. راحله بود. کیان به خانم صادقی ببخشیدی گفته بود و دستش را کشیده بود روی دکمه سبز.
- جانم...
راحله سلام کرده و نکرده، گفته بود:
- کیان، من زنگ زدم و هماهنگ کردم. امروز زودتر بیا بریم ببینیمش.
کیان لب هایش را ورچیده بود.
- چی رو هماهنگ کردی؟ کجا بریم؟
راحله تلخ شده بود.
- آه... تشک تخت خواب رو می گم بابا. بریم ببینیم، بخریم دیگه. به خدا من شبا روی این تشک کمردرد می گیرم.
کیان با صادقی که خیره خیره او را نگاه می کرد، چشم در چشم شده بود. و با تکان دادن سر، عذرخواهی کرده بود. دستش را گرفته بود جلوی گوشی که صدایش کمتر شنیده شود.
- عزیزم، راحله جان. صبر کن... یکی دو ماه دیگه می ریم یه تشک نو می خریم. من که به ت گفتم خوشم نمی آد تشک تخت خوابم دست دوم باشه.
- نه بابا، چه کاریه؟ چه فرقی می کنه کیان؟ چرا وسواس به خرج می دی؟
- وسواس چیه؟ من غیرتم قبول نمی کنه رو تشکی بخوابم که قبلاً مرد و زن دیگه ای روش غلت زدن...
راحله حرف کیان رو قطع کرده بود.
- کیان داری اذیت می کنی به خدا...
- الآن من تو جلسه ام. شب می آم خونه صحبت می کنیم.
گوشی رو قطع کرده بود و با ببخشیدی کش دار به خانم صادقی گفته بود که بفرمایید ادامه دهید.
خانم صادقی گفته بود:
- درباره ی ستاد خبری همایش مون باهاتون صحبت کردم...
کیان که انگار تماس ها را به خاطر آورده باشد، سر تکان داده بود و گفته بود:
- اوه بله. یادم اومد. راستی همایش تون خوب برگزار شد؟ اطلاع رسانی اش چه طور بود؟
خانم صادقی شانه اش را بالا انداخته بود و گفته بود:
- من که زحمت خودم را کشیدم. ولی کی قدر می دونه.
بعد زل زده بود به چشم های کیان و ادامه داده بود:
- وقتی باخبر شدیم شما تو هلدینگ ما مسئولیت گرفتید، به خاطر سوابق رسانه ای تون، خیلی خوشحال شدیم. ان شاءالله که با حضور شما، وضعیت روابط عمومی شرکت های تابعه، سر و سامانی بگیره.
کیان چایش را سر کشیده بود و گفته بود:
- ان شاءالله که بتونم وظیفه ام رو خوب انجام بدم. اتفاقاً آقای دکتر حَکمی هم، من رو با نیت تحول دعوت به کار کردن.
خانم صادقی شکلاتی برداشته بود و کاغذ آن را باز کرده بود و گذاشته بود داخل دهانش.
- البته توی این بلبشوی صنعت و ثروت ، کی قدر ارتباطات رو می دونه. واقعیت اینه که...
بعد سفره ی دلش را باز کرده بود و از ریز و درشت مشکلات گفته بود. ترجیح بند همه ی گلایه هایشان، کوتاهی و کم توجهی مدیر عامل شرکتشان بود ...
...
کیان، چنان به گوشی تلفنش چشم دوخته بود که گویی از صفحه ی آن وارد تونل زمان شده است. چند بار پیام خانم صادقی را خواند. دو سه بار جواب آن را تایپ کرد. اما هر بار که می خواست دکمه ی ارسال را بزند دست نگه می داشت.
دوباره پیام رسید. «چیه؟ این سوال انقدر سخته؟ این همه فکر کردن داره؟»
تردید نکرد. جواب داد.
- نه سخت نیست... اما ازدواج فرآیندیه.
پاسخ شنید «خب فرآیندش طی می شه. مگه مشکلیه؟»
جواب داد:
- نه مشکلی نیست. ولی من در این مورد قبلاً اشاراتی کردم.
پاسخ شنید «آره، قبلاً هم گفته بودید که نه آمادگی ش رو دارید، نه ازدواج دوم رو مناسب می دونید. ولی اگر آدم بخواد کاری بکنه، می تونه هزار تا دلیل برای انجامش داشته باشه. اما اگرم نخواد، برای خودش صدهزار تا بهونه می تراشه.»
جواب داد:
- حق با شماست. راست می گید. ولی بالاخره، مهم ترین دلیلش همون موضوعیه که می دونید.
پاسخ شنید «آره، خیلی ها هستند مثل شما زن دارند، بچه دارند، ولی دوباره و سه باره ازدواج می کنند. ازدواج مجدد، حقّ یک مرد است. شما نمی خواهید از این حقتون استفاده کنید؟»
پاسخ داد:
- من یک بار قبلاً از این حقّم استفاده کردم...
پیام آمد «راستی ماموریت خوش می گذره. صفا می کنیدها... رفقای رسانه ای، دور همی. لطفاً سوغاتی بنده یادتون نره!»
پاسخ داد:
- چشم. سوغاتی فراموشم نمی شه.
از روی تخت، بلند شد و رفت پشت پنجره. پرده را زد کنار و چشم دوخت به محوطه ی هتل. یادش نبود اتاقشان طبقه ی چندم است، اما آن قدر بالا بودند که ماشین های در حال حرکت، شبیه جعبه های رنگی متحرک به چشم بیایند.
چشم دوخت به آسمان. ابرها، جلوی ماه را گرفته بودند. دوست داشت کنار بروند تا ماه، خودش را کامل نشان دهد. هیچ وقت ماه پشت ابر را دوست نداشت.
حاج ابراهیم از حمام بیرون آمد؛ با سروصدا حوله را کشیده بود روی سرش و با زیرپوش و شلوار راحتی رفت طرف چمدانش. شعر می خواند و سرش را خشک می کرد. کارش که با چمدان تمام شد، حوله را انداخت دور گردنش و پرسید:
- اِ... چرا پرتقال ها رو نخوردی؟
کیان، نیم ور نشست روی تخت. پاسخ داد:
- با هم می خوریم حاج آقا.
حاج ابراهیم نشست روی تختش، به موازات او. کیان کلافه بود. دوست داشت از فضای پیامک فاصله بگیرد. پرسید:
- حاج آقا! به نظرتون این همایش ها چقدر مفیده؟
حاج ابراهیم تکه ای پرتقال برداشت و گفت:
- بالاخره کارکردهای خودش رو داره. ببین... الآن کلّی از بچه های رسانه ای کشور جمع شدیم دور هم. کارگاه تخصصی داریم. بحث حرفه ای می کنیم. نقد درون گفتمانی داریم. ما هم در خدمت شما هستیم. الآن به شما بد می گذره؟
کیان هم تکه ای پرتقال برداشت و گفت:
- چرا بد؟ ولی بالاخره دو سه روز وقت خلق الله گرفته می شه. من که عددی نیستم، ولی کلّی آدم شاخص و مدیر رسانه ای این جاست. باید یه چیزی تَهِ ش دربیاد.
حاج ابراهیم بلند شد. در یخچال را باز کرد و یک قوطی آب میوه داد به کیان و یک قوطی هم خودش برداشت.
- در می آد ان شاءالله.
کیان که انگار یاد چیزی افتاده باشد، پرسید:
- حاج آقا، مدت هاست می خوام یه سوالی ازتون بپرسم، فضاش فراهم نمی شه.
حاج ابراهیم درِ آب میوه را باز کرد و سر کشید.
- الآن که فراهم شده. بپرس، در خدمتم.
کیان هم آب میوه اش را باز کرد و سر کشید.
- حاجی، چی شد شما از کار حراست، زدید تو خطِّ رسانه؟
حاج ابراهیم قوطی آب میوه را گذاشت داخل بشقاب و پاسخ داد:
- چیه الآن ناراحتی همکارت شدم؟
- نه خوشحالم. ولی همیشه برام سوال بوده. چون بالاخره جنس کار حراست با رسانه فرق می کنه.
حاج ابراهیم دستی به سر طاسش کشید و گفت:
- اصلاً هم این طور نیست. اتفاقاً نزدیک ترین شغل به حراست، کار رسانه ایه.
کیان زد به شوخی.
- جدّی؟ عجب داستان باور نکردنی... اون وقت ربط این دو جنس چیه؟
حاج ابراهیم خیلی جدی ادامه داد:
- حراست، چشم مردمه. چشم بینای مردم... روزنامه ها، مجله ها، سایت ها، صداوسیما، خبرگزاری ها، همگی چشم مردم اند. مردم با این ها می بینند.
یک تکه پرتقال برداشت و داد به کیان:
- اتفاقاً یادت باشه، هر چی کار رسانه ای بهتر و به هنگام تر انجام بشه، بخشی از بار حراست کم می شه.
کیان پرتقال ترش را نجویده قورت داد.
- خب با این حساب باید کم کم حراست ها جمع بشن، چون رسانه ها خیلی توسعه پیدا کردن.
حاج ابراهیم کوبید روی پای کیان.
- اشتباه نکن پسر! هیچ وقت نباید حراست جمع بشه. اما هر چه رسانه ی صادق تر و دلسوزتر داشته باشیم، شفافیت و نظارت تو جامعه بیشتر می شه. ضمناً یادت باشه. سازمانی که من تو حراستش بودم، یه سازمان کاملاً رسانه ای بود. که خود این، تو رسانه ای شدنم تاثیر جدی داشت.
کیان دوباره زد به شوخی.
- آ... که از اون لحاظ!
حاج ابراهیم بلند شد. حوله را از روی سرش برداشت و در کمد را باز کرد و پیراهنش را درآورد و تن کرد و رفت سراغ کنترل تلویزیون.
- ببینم شبکه ی خبر چی می گه.
کیان کامل نشست روی تخت و پاهایش را دراز کرد.
- حاج آقا هنوزم با بچه های بالا در ارتباطید؟
حاج ابراهیم یک دفعه برگشت.
- منظورت کیه؟
کیان از حالت خیره ی چشم های حاج ابراهیم فهمید که جا خورده است.
- یعنی شما متوجه نشدید؟ منظورم رفقای حراستی و اطلاعاتیه.
حاج ابراهیم تلویزیون را روشن کرد و نشست روی تخت.
- تعبیر مناسبی نیست. کمی عوامانه است.
کیان پاهایش را جمع کرد و آب دهنش را قورت داد.
- خب چی بگیم؟
- بگید رفقای اهل معرفت. معرفت یعنی آگاهی، آگاهی یعنی اطلاعات.

نظرات کاربران درباره کتاب سه راه سرگردون