فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مینوفر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب Fifty Fifty

کتاب Fifty Fifty
مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب Fifty Fifty به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب Fifty Fifty

گفتم: امیرمحمد این چیه انداختی دور گردنت؟ گفت: پنکه است. ببین چقدر کوچیکه. گفتم: باد هم میزنه؟ گفت: بله عمه زیلا. الآن روشنش می‌کنم. دو تا باطری نیم قلمی میخوره. گفتم: چه خوبه. چه بند بلندی هم داره. چرا گردنت انداختی؟ گفت: این‌جوری هر وقت گرمم شد روشنش می‌کنم. گفتم: از کجا خریدی؟ گفت: نخریدم. اینو توی لپ‌لپ پیدا کردم. گفتم: لپ‌لپ... همون بسته‌هایی که توش شانسی شکلات و اسباب‌بازی و...میذارن؟ گفت: بله عمه زیلا. من تا حالا پنج تا پنکه کوچولو توی لپ‌لپ پیدا کردم. بیا اینو میدم به تو. گفتم: ممنون. خیلی دلم پنکه کوچولو می‌خواست. گفت: عمه زیلا میشه پسش بدی...میخوام یه بار دیگه بادم بزنه. گفتم: باشه. بیا. گفت: عمه زیلا خیلی دوسش دارم. گفتم: تو که پنج تا پنکه کوچولو داری. گفت: چهار تا شدن. بیا این مال تو. گفتم: به‌به چه بادی میزنه. گفت: عمه زیلا میشه یه بار دیگه پسش بدی... میخوام باش خداحافظی کنم. گفتم: باشه بیا. میخوای اصلاً ندیش... گفت: نه عمه زیلا فقط میخوام خداحافظی کنم باش...بعدش برای خودت...گفتم: باشه... بیا اینم پنکه فقط زود خداحافظی کن باش. گفت: باشه...پنکه عزیزم...مواظب خودت باش...عمه زیلا رو خنک‌کن...هر وقت خواستی منو ببینی دیگه کارنکن...خودم میام سراغت...من سراغتو هر روز از عمه زیلا می‌گیرم...گفتم: امیرمحمد من دیگه پنکه نمیخوام. موافقی بریم توی اتاق تلویزیون ببینیم. گفت: آخیش...سه تایی بریم. من و تو و پنکه... گفتم: پنکه رو از گردنت در بیار عمه جون... آویزونش کن به صندلی...گردنت اذیت میشه...آفرین...بریم. گفت: باشه عمه زیلا...پنکه جونم همینجا بمون تا ما بریم کارتون ببینیم. شیطونی نکنیا. صندلی مواظب پنکه من باش. بریم... گفتم: بدویم تا اتاق... یک...دو... سه...گفت: پس چرا نیومدی عمه زیلا...گفتم: آخه الآن که تلویزیون کارتون نداره...ولش کن بیا بشینیم همینجا هندوانه خنک بخوریم...گفت: وای... عمه زیلا پنکه نیستش...تو برش داشتی...گفتم: مگه دست من سپردیش...منکه گفتم پنکه نمیخوام...مگه به صندلی آویزونش نکرده بودی...از صندلی بپرس. من اگه پنکه بخوام میرم می‌خرم...یا اصلاً میرم...لپ‌لپ می‌خرم...

ادامه...
  • ناشر انتشارات مینوفر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.41 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب Fifty Fifty

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

تک خال

مدت ها بود به محله قدیمی مان سر نزده بودم. گاهی اوقات فاصله ها باعث می شود حتی از نزدیک ترین چیزها دور بشویم. وسعت این دوری را با هیچ مقیاس زمانی نمی توان اندازه گرفت چراکه در اصل ما از خودمان دور شده ایم. شاید گاهی وابستگی مان به اطراف و حتی وسایل شخصی مان در موقعیت های جدید به این نوع فاصله ها کمک کند. شاید هم به اعتقاد خیلی ها انسان به هرچه برایش پیش میاید عادت می کند. حتی اگر آن عادات برایش قابل قبول و تحمل و تغییر هم نباشد لاجرم خود را محکوم به قبول آن می کند و کم کم برای قانع کردن خودش دست به دامان این می شود که تقدیرم چنین بوده است.
نمی دانم چرا ولی امروز از سر چهارراه مارنان یکی از محله های قدیمی اصفهان روانه خیابان کودکی ام شدم. برای من قدم زدن در محله قدیمی خانه پدری حتی بعد از سالیان طولانی مثل قدم زدن در خاطرات کودکی پر از محتوایی است که زندگی امروزت رو در برگرفته است. گاهی برای رسیدن به راهکارهایی برای رهایی از هر آنچه به نوعی با آن درگیری ریشه یابی درگذشته های دور مثل فانوسی برای رسیدن به بهترین راه هدایتت می کند. برای یک لحظه مکث کردم. از تمام آن چیزهایی که سال ها قبل دیده بودم خبری نبود. مغازه کوچک ماست و دوغ محلی و دفتر تاکسی تلفنی و لباس فروشی که کلاً اثری از آثارشون نبود. مثل خاطرات تلخی که سعی در انهدام آن ها داریم کلاً نابودشده بودند.
چند قدم جلوتر بوی عطر وانیل آن چنان در فضا پخش شده بود که چشمم دنبال مغازه شیرینی فروشی گشت وقتی جلوی شیرینی فروشی رسیدم تعجبم بیشتر شد یادم بود اینجا قبلاً حسن آقا لحاف دوزی داشت. لحاف دوز فضول محله که کم کم به حسن لحاف دوز معروف شده بود. از آرایشگاه کنار خانه مان هم خبری نبود.
سوپرمارکت سمت راست خانه مان هم که کلاً تغییر شغل داده بود و وسایل جشن و تولد میفروخت. چند تا مغازه لباس فروشی و داروخانه و عطاری هم کمی آن طرف تر بازشده بود که تا یاد دارم قبلاً همه آن ها مسکونی بودند.
نگاهی به خانه قدیمی پدری انداختم. خانه ای قدیمی که هنوز هم به نظر من یک سر و گردن از همسایه ها بلندتر بود. خانه ای که دلش از انزوا و تنهایی آن قدر گرفته بود که دیگر برایش فرقی نمی کرد کسی به او سر بزند یا نه. خانه ای خالی از سکنه ولی مملو از خاطرات تلخ و شیرینی که هرگز نمی توانی آن ها را بازسازی کنی. وقتی از جلوی خانه رد شدم صدایی منو از افکار دور و نزدیکم بیرون آورد.
خانمی تقریباً ۶۰ ساله بود که هرچه به ذهنم فشار آوردم او را به یاد نیاوردم. او مشتاقانه به سمت من آمد بااینکه نشناختمش با او دست و روبوسی کردم و بعد از سلام و علیک او جواب همه سوال هایی که در ذهنم بود را بی آنکه بپرسم داد...
"تو دختر حاج ممد هستی. بعله از همون دورکه دیدمت شناختمت. کجایی خانم. مادرت چطوره...دیگه همشون رفتن تهران... فقط تو نرفتیا...اتفاقاً مامانت چند روز قبل اومد اصفهان و زود برگشت تهران... حتماً خیلی تعجب کردی...خیابونو میگم... نصف بیشتر مغازه ها افتاد توی طرح و خراب شد... تاکسی تلفنی که رفت کوچه پایینی ولی بقیه کلاً از این خیابون رفتن...بیشتر این مغازه ها هم تازه باز شدند و تموم خونه های قدیمی هم مجتمع شدند. فقط خونه شما مونده...راستی چرا نمیفروشین... اینم بگم که حسن لحاف دوز هم دیگه لحاف دوزی نمیکنه قناد شده...البته برای ما قدیمیا فرق نمیکنه ما هنوز حسن لحاف دوز صداش می کنیم..."
خانم همسایه قدیمی محله مان بی آنکه نامش را بمن بگوید شجره نامه همه تغییر و تحولات را گفت و رفت. با خودم فکر کردم اون حتماً منو به خاطر دماغ بزرگم تشخیص داد وگرنه از کجا با یه نگاه منو شناخت... نمیدونم مامانم کی اومده اصفهان و رفته که من اصلاً خبردار نشدم.
هوا کم کم داشت تاریک می شد. دیگه از قدم زدن توی محله قدیمی خسته شده بودم و از همه مهم تر از اینکه باز هم دماغ خارج از محدوده ام منو لو داد با خودم عهد بستم که در اولین فرصت یک تصمیم جدی در موردش بگیرم.
***
گاهی در زندگی تصمیم هایی که مدت ها به آن فکر کرده ایم آن چنان اشتباه و غلط از آب درمیاید که بعدازآن برای بعضی امور به شکل آنی تصمیم هایی می گیریم که حتی اگر عاقبت بدی هم به همراه داشته باشد خیلی دلگیر نمی شویم و من در یک تصمیم لحظه ای دماغ بزرگی که همسایه قدیم منو با همون نشون کرده بود را عمل کردم. وقتی بعد از چند هفته جلوی آینه ایستادم به نظرم خیلی تغییر کرده بودم بااینکه هنوز به قیافه جدیدم عادت نکرده بودم ولی از اینکه میتونم با خیال راحت به محله قدیمی بروم و در خیابان باریک و کوچه های سنگفرش شده اش بی آنکه کسی مرا بشناسد قدم بزنم خوشحال بودم. نزدیک ظهر به خیابان باریک خانه پدری ام رسیدم. این بار دیگر تعجب نکردم چون مطمئن بودم جز مغازه حسن لحاف دوز که قنادی شده همه چیز عوض و یا کلاً منهدم شده است.
از جلوی داروخانه و عطاری که رد شدم سرپیچ اولین کوچه با صدایی سرجایم میخکوب شدم. همان خانم همسایه ۶۰ ساله قدیمی بود. او بی توجه به دماغ عمل کرده ام که هنوز هم چسب های ظریف روی آن خودنمایی می کرد و بی آنکه مهلتی بمن بدهد یک ریز حرف زد...
"چطوری دختر حاج ممد...ازهمون دور که پیچیدی توی خیابون شناختمت رفتم عطاری خرید کردم منتظر شدم بیای. چقدر خوب می کنی که گاهی سری به محله قدیمی می زنی...خدا رحمت کنه حاج ممد رو...نکنه میخوای اینجا خونه بخری... اگه خواستی همین طبقه پایین خودمون میخواد بفروشه...می پرسم برات..."
وقتی گوشی تلفن همراه خانم همسایه ۶۰ ساله قدیمی زنگ خورد به طرف انتهای خیابان رفت. احساس درد عظیمی علاوه بر دماغ تمام وجودم رو دربرگرفت. از اینکه به یک باور تلخ در خود رسیدم احساس سنگینی می کردم. کلاً فرقی نمی کند هر تصمیمی چه با تفکر عمیق چه یک دفعه ایی و آنی نتیجه ای جز ندامت در زندگی ام نداشته است. درراه بازگشت به خانه قبل از اینکه به ندامت های زندگی ام بیندیشم فقط درگیر این بودم که خانم همسایه ۶۰ ساله محله قدیمی چطوری منو شناخت...
کمتر از یک ساعت بعد به خانه رسیدم. وقتی خودم رو خوب در آینه دیدم احساس کردم از وقتی دماغم رو عمل کردم به نظر خودم و اطرافیان خیلی قیافه ام تغییر کرده است. خوب خودم رو در آینه ورانداز کردم. آخه مگه آینه میتونه به آدم دروغ بگه...اگه نمیگه پس چطوری شناخته شدم. دوباره دریک تصمیم آنی تمام همتم رو صرف این موضوع کردم که شاید باید یه چیزای دیگه ای رو هم توی قیافه ام تغییر بدم.
اونشب از اینکه خانم همسایه ۶۰ ساله محله قدیمی انگیزه این همه تغییرات در ظاهرم شده خودم رو آروم کردم...مطمئن بودم اگه دکتر پف پشت پلکم رو برداره و کمی هم لبهام رو کلفت کنه و خط اخم ابروهامو از بین ببره دیگه حتی مادرم هم منو نمیشناسه چه برسه به خانم همسایه ۶۰ ساله محله قدیمی... و نهایتاً با همه این افکار سعی کردم بخوابم و برای تغییراتی که گفتم خودم رو آماده کنم...
***
تقریباً سه هفته ای طول کشید که با قیافه جدیدم کنار آمدم. آخه از وقتی مفهوم کاربرد قیافه در زندگی برایم جا افتاد یه شکل دیگه بودم. بیشتر از سی سال با یه مدل لب و دماغ و چشم و ابرو سرکرده بودم الآن در عرض یک ماه همشون عوض شدن. بااینکه با این قیافه جدید خیلی خوشگل شده بودم ولی گاهی دلم برای اون قیافه قبلی تنگ می شد. آخه با اون قیافه خیلی خاطره داشتم. بخصوص از محله قدیمی خانه پدری...
و کمتر از نیم ساعت بعد با ظاهری متفاوت و خیال راحت قدم در محله قدیمی خانه پدری گذاشتم. از اینکه دیگه خانم ۶۰ ساله همسایه قدیمی قادر به شناخت من نیست از خودم راضی بودم. بااینکه خیلی دلم می خواست اسم این کلانتر محل رو بدونم ولی سعی کردم با قیافه جدید به عنوان ناشناس در خاطرات کودکی ام در محله قدیمی قدم بزنم.
هنوز لذت شیرین خاطرات به دلم ننشسته بود که یک نفر به آرامی به پشت شانه ام زد.وقتی برگشتم چشمم به خانم ۶۰ ساله همسایه محله قدیمی افتاد. او درحالی که دریک دستش نان بود با دست دیگرش به کفشم اشاره کرد و گفت:
"چطوری دختر حاج ممد. از سر چهارراه که پیچیدی توی خیابون دیدمت سریع اومدم برسم بت. بند کفشت بازه...اینجا هم که می بینی از وقتی خیابون نو شد سنگفرش ها یه جوریه که آدم میخوره زمین. گفتم بیام بت بگم...بند کفشتو ببند... خدانکرده... اتفاقی برات نیفته... تازه خیلی وقتا پاشنه های باریک کفش خانما گیر میکنه و با مغز میخورن زمین... طبقه پایین که گفتم بت هنوز تخلیه نشده...تا خالی شد خبرت می کنم...یا به حسن لحاف دوز میگم خبرتون کنه... آخه داداشت که قبلاً فرش فروشی داشت گاهی میاد از حسن آقا لحاف دوز شیرینی میخره... اون یکی داداش کوچیکتم میاد... اونکه سوپر داشتو میگم...خدا رحمت کنه حاج ممد و... بفرما نون داغ..."
وقتی خانم ۶۰ ساله محله قدیمی رفت تا چند دقیقه اصلاً نمیتونستم تکون بخورم. احساس کردم ضعف همه وجودم رو گرفته است. بعد از چند دقیقه آرام آرام به سمت خانه ام رفتم. در طول راه بی توجه به نگاه عابران نان داغ را به دندان می کشیدم و می خوردم. وقتی نان تمام شد به خانه ام رسید.
***
اصلاً نمیتونستم از فکر خانم ۶۰ ساله محله قدیمی خانه پدری ام بیرون بیایم. اویی که همه جدوآباد منو می شناخت و من هنوز نمیدونستم اسمش چیه. سعی کردم یک بار دیگه جلوی آینه همه چیزو مرور کنم. هرچی بیشتر به خودم نگاه می کردم بیشتر گیج می شدم. حاضر بودم بعد از همه سختی هایی که برای تحولات صورتم کشیدم دوباره به شکل اول برگردم ولی بفهمم که خانم ۶۰ ساله محله قدیمی چطور توانست به راحتی مرا بشناسد. یکی از عکس های قدیمی ام را روی آینه چسباندم وسعی کردم تفاوت ها را مقایسه کنم. رسیدن به نتیجه کار دشواری نبود. من حتی خودم هم قادر به تشخیص خودم نبودم. کلاً قیافه من در عکس قدیمی با قیافه فعلی ام خیلی فرق داشت.
دلم می خواست آینه تمام قد خانه ام را بشکنم ولی وقتی یادم آمد که چقدر برای خریدنش هزینه کردم تا بتوانم آینه مرغوب و زیبایی داشته باشم پشیمان شدم. از هر زاویه ای که خودم رو توی آینه می دیدم هیچ شباهتی بین خودم و عکسم نمی دیدم. وقتی از نگاه کردن به آینه خسته شدم چشم در چشم به خودم خیره شدم و گفتم... دیگر تو هم قابل اعتماد نیستی. دیگه آینه هم دروغ می گوید...
گذراندن زمان آن هم درست زمانی که خیلی کلافه ای خیلی سخت است. بعد از همه کلنجارهایی که با خودم داشتم فقط یک راه حل به ذهنم رسید مطمئن بودم اگر انجام دهم به نتیجه مطلوبی خواهم رسید. از اینکه در میان همه شرایط بدی که احاطه ام کرده بود موفق به پیدا کردن یک راهکار شده ام کمی خیالم آسوده شد و توانستم چندساعتی بخوابم.
صبح زودتر از همیشه بیدار شدم. خیلی زود از خانه بیرون زدم. انگار دلم نمی خواست چیزی منو از تصمیمی که آنی گرفته ام منصرف کنه تصمیمی که منو به اداره ثبت احوال هدایت کرد و بعد از چند هفته موفق شدم نام و نام خانوادگی ام رو کلاً عوض کنم.
وقتی مدارک شناسایی جدیدم به دستم رسید به خودم گفتم سی چهل سال با اون قیافه قبلی آرزو رضوانی بودی و بقیه عمر هم با اسم و فامیل جدید و قیافه جدید شیوا پارسایی باش. وقتی یادم می افتاد که برای تعویض اسم و فامیلم چقدر دردسر کشیدم سرم درد می گرفت ولی وقتی به این فکر می کردم که می توانم با خیال راحت در محله قدیمی خانه پدری ام قدم بزنم و خاطرات گذشته رو در تنهایی هایم بازسازی کنم احساس خوبی بهم دست می داد. تقریباً از آخرین باری که به محله قدیمی خانه پدری ام آمده بودم یک ماهی می گذشت. نمی دانم سیر و سیاحت در خاطرات قدیمی ارزش این همه تغییرات را داشت یا نه ولی ته دلم از اینکه هیچ کس در محله قدیمی قادر به شناخت هویتم نمی باشد خودم را قانع می کردم. سر چهارراه مارنان از تاکسی پیاده شدم. خیلی آرام و با آرامش تمام قدم به خیابان محله قدیمی خانه پدری گذاشتم. از دور خانه مان را می دیدم. مثل همیشه هنوز هم یک سروگردن از همه ساختمان ها بلندتر بود. از جلوی قنادی حسن لحاف دوز رد شدم. به رهگذرها نگاه می کردم. هیچ کس منو نمی شناخت. البته منهم هیچ کدام را نمی شناختم. احساس کردم بالاخره میتونم با خیال راحت وبی دغدغه اینکه آشنایی مرا از افکارم دور کند به مرور خاطرات گذشته ام در محله قدیمی خانه پدری ام بپردازم. هنوز چند قدمی از خانه خالی پدری دور نشده بودم که پاشنه کفش پای راستم با سنگفرش های جدید خیابان درگیر شد و نزدیک بود زمین بخورم. پاشنه کفشم کمی خم شده بود. خیلی آروم سعی کردم پاشنه کفشم رو با چند ضربه صاف کنم که سایه ای روی زمین منو متوجه خودش کرد. این دفعه با دیدن خانم ۶۰ ساله همسایه محله قدیمی اصلاً جا نخوردم. مطمئن بودم منو نمیشناسه. از اینکه این بار من اونو شناخته بودم به خودم می بالیدم. قبل از اینکه بخوام حرفی بزنم او گفت:
"منکه گفتم مواظب سنگفرش ها باش. خداروشکر که اومدی آخه امروز که طبقه پایین تخلیه شد به خودم گفتم سریع به دختر حاج ممد خبر بدم که بیاد خونه رو ببینه...رفتم دم مغازه حسن آقا که پیغام بدم ولی خود حسن لحاف دوز نبود. با شاگرد جدیدش هم هنوز من آشنا نیستم اصلاً شماره تلفنت رو بنویس برام تا بریم با هم خونه رو ببینیم...خدا رحمت کنه پدرت رو..."
با اینکه خیلی جاخورده بودم ولی با جدیت تمام رو به خانم ۶۰ ساله همسایه محله قدیمی گفتم: اشتباه گرفتید میدونید اسم من چیه؟ اسم من...
قبل از اینکه بخوام حرفی از اسم و فامیل جدیدم بزنم خانم ۶۰ ساله همسایه محله قدیمی پرید وسط حرفم و گفت:
"اسم همه بچه های حاج ممد خدابیامرز یادم نیست ولی بین بچه هاش تو فقط تک خال بودی. همین خال کنار لبت رو میگم...اسمت یادم نیست ولی دختر حاج ممدی... خدا رحمت کنه پدرت رو."
صدای زنگ تلفن همراه خانم ۶۰ ساله همسایه قدیمی به دادم رسید. با همان پاشنه کج کفشم روی سنگفرش های خیابان محله قدیمی خانه پدری به سمت خانه ام سرازیر شدم. در طول مسیر به هیچ چیز فکر نمی کردم جز اینکه همه چیز را می شود عوض کرد جز نام پدر.

یکی من میگم یکی تو

۱

گفت: عمه زیلا میشه یه چیزی بپرسم. گفتم: بپرس گفت: چرا مامانم منو بیشتر از داداشم دوست داره. گفتم: چرا این فکرو می کنی.
گفت: خوب معلومه. البته من داداشمو خیلی دوست دارم ولی وقتی بزرگ شدم دلم میخواد فقط یه بچه داشته باشم. مثل تو که فقط یه دختر داری. آناهیتا رو میگم. گفتم: ولی آناهیتا که دختر واقعی من نیست.
گفت: شوخی می کنی. ولی تو که خیلی دوسش داری. همه مون خیلی دوسش داریم. گفتم: تا حالا دقت کردی بعضی وقتا آناهیتا رو آناناس خانم صدا می زنم. به خاطر اینه که توی کارتن آناناس پیداش کردیم.
گفت: آخی...یعنی اون روزا که آناهیتا با باباش زندگی می کرد و اون دوسش نداشت به خاطر همین بوده...آه...وای... دلم میخواد زار بزنم... گفتم: حالا خودتو ناراحت نکن. خیلی چیز غیرعادی نیست. کلاً یه دوره ای به هزار دلیل مردم بچه هاشونو توی کارتن میذاشتن. بچه کارتنی خیلی زیاد داریم. خود تو هم توی کارتن پیدا کردن. خوب یادمه کارتن چیپس بود.
گفت: شوخی می کنی... گفتم: ببین امیرمحمد برادرزاده کوچولوی خودم من همین الآن که بچه ای دارم بهت میگم. از الآن باش کنار بیا. توی فیلما دیدی همیشه بچه بزرگ که میشه تا میخواد ازدواج کنه یه هو میفهمه بچه کارتنی بوده و اونوقت عروسی رو بهم میزنه و میره دنبال مامان باباش... تو که نمیخوای بیست سال دیگه...یا هرزمان وقتش شد عروسیت بهم بخوره...
گفت: عمه زیلا داداشم چی اونم توی کارتن پیداش کردن. گفتم: نه. سپهرو مامانت توی بیمارستان خیلی معروف توی تهران بدنیا آورد. خیلی هم خوشگل بود. خیلی هم همه دوسش داشتند. مثل یه عروسک بود. خوشگل و مامانی و ناز؛ اما چند سال بعد که کارتن تورو پیدا کردن به خاطر اینکه تو احساس کمبود نکنی بتو بیشتر محبت می شد...
گفت: عمه زیلا فکر کن اگه من واقعاً برادرزادت بودم اونوقت چقدر بیشتر از حالا دوسم داشتی... عمه زیلا حالا که دختر خودتم کارتنیه ممکنه من و آناهیتا خواهر برادر باشیم. گفتم: خوب اگه کارتن ها تون یکی بود شاید امکان داشت... ولی کارتن آناناس کجا... چیپس کجا...
گفت: عمه زیلا نمیتونم جلوی اشکامو بگیرم...دلم برای خودم و آناهیتا میسوزه...فقط بگو چرا بابام منو خیلی دوست داره...هرچی بخوام برام میخره...حتی وقتی مامانم بگه نه...بابام میخره...گفتم: خوب دلش میسوزه...بابات سپهر که بچه خودشه رو هم خیلی دوست داره...شاید بیشتر از تو...ولی به روت نمیاره... امیدوارم دیگه فهمیده باشی که مامان بابات هردوتاتونو مثل هم دوست دارن...
گفت: عمه زیلا خیلی سخته...واقعاً دیگه نمیتونم جلوی اشکامو بگیرم: گفتم: خودتو اذیت نکن عمه جون...شوخی کردم...تا دیگه وهم برت نداره که تو رو بیشتر از داداشت دوست دارن.
***

۲

گفت: عمه زیلا صدارو می شنوی. خیلی خوشم میاد. گفتم: بله می شنوم. میگه دمپای کهنه؛ نون خشک؛ پلاستیک؛ آهن قراضه می خریم. اینا کلاً هرچی ازکارافتاده باشه میخرن. قدیما با گاری میاومدن و بشون نمکی می گفتن. چون جای پول نمک بت می دادن. از نمکی خوشت میاد؟
گفت: از بلند گوی نمکی خوشم میاد. گفتم: امیرمحمد میخوای عمه زیلا رو بش بفروشی؛ برو صداش کن و منو ببر بفروش. گفت: نه. نه...نه...نمی فروشم... عمه خودمی...دوستت دارم...نمی فروشم...گفتم: آفرین...بهت امیدوار شدم...
گفت: عمه زیلا...حالا... چند میخره... نکنه نمک بهم بده... فکر می کنی چند تومان بخره؟ گفتم: وقتی که مامانتو بردی بفروشی می فهمی که چند میخره... گفت: مامانمو نمیتونم بفروشم. آخه من فقط یه مامان دارم. ولی عمه سه تا دارم...گفتم: پاشو بریم. گفت: کجا عمه زیلا. گفتم: بفروشمت به نمکی. آخه من برادرزاده زیاد دارم...تورو بدم به نمکی؛ نمکش رو بزنم به یه زخم بهتر ه... موافقی...گفت: دیگه صدای بلند گوش نمیاد. حتماً رفته.
***

۳

گفت: عمه زیلا باهام بازی می کنی؟ گفتم: باشه. از اتاق برو بیرون؛ یعنی اینجا خونه منه. در خونه منو بزن؛ یعنی اومدی مهمونی. گفت: تق تق عمه زیلا منم امیرمحمد. گفتم: برگرد از اول بیا. مگه اینجا طویله است که سرتو میندازی پائین میای تو. تازه مگه خونه من زنگ نداره که در می زنی...بعدشم منکه درو باز نکردم... همینجوری میای خونه آدم... حالا عمه ات باشه...برو از اول بیا...دیگه اشتباه نکنیا...وگرنه بازی بی بازی.
گفت: چشم عمه زیلا. گفتم: آفرین. من میخوام تو خیلی مرد بار بیای عمه جون...با غرور و پر ابهت... گفت: زینگ... زینگ... گفتم: بله بفرمائید کیه... گفت: عمه زیلا منم امیرمحمد. گفتم: چیک... باز شد...بیا تو عمه جون...گفت: سلام عمه زیلا اومدم خونه تون مهمونی...گفتم: پس زنت کو؟ مگه نگفتم هر بار میای خونه من با زنت بیا...
گفت: عمه زیلا منکه پنج سالمه زن ندارم...گفتم: بیا این اسپری رو بگیر مثلاً این زنته... حواست باشه به خودت نزنیا...آخه بوش خیلی تنده... سردرد می گیرم...خوب برو از اول بیا. گفت: باشه عمه زیلا... زینگ...زینگ... گفتم: چیک... باز شد...بفرمائید تو...خوش آمدید...
گفت: عمه زیلا با زنم اومدم. گفتم: بله... چه زن باریک و بلندی هم داری... بفرمائید چایی... زنت چایی نمیخوره... باشه...خودمون دوتا می خوریم... گفت: عمه زیلا پس قند نمیدی... گفتم: یه قند برای تو این یکی هم برای من...
گفت: عمه زیلا...قندت... گفتم: چرا آروم حرف می زنی...قندم چی... گفت: قندت رو گذاشتی روی سر اعظم خانم. گفتم: اعظم خانم کیه؟ گفت: زنمه دیگه... همین اسپری که خودت دادی... قند تو از روی سر زنم بردار... گفتم: باشه...ببخشید اعظم خانم... گفت: میگه خواهش می کنم. گفتم: امیرمحمد خوش اومدی... نمیدونم چرا سرم درد گرفت... چه بوی بدی میاد...
گفت: عمه زیلا...بوی اعظم خانمه... گفتم: اسپری زدی؟ گفت: اسپری چیه... عمه زیلا...بوی اعظم خانمه دیگه... زنمه... خوب... گفتم: تا حالا دیدی زنی رو جلوی روی شوهرش پرت کنند توی حیاط... گفت: نه عمه زیلا. گفتم: تا زنتو پرت نکردم توی حیاط از اینجا ببرش...گفت: اسپری خودتو میگی...گفتم: زن تو رو میگم گفت: اعظم خانم پاشو بریم تا عمه زیلا پرتت نکرده توی حیاط... عمه زیلا من بوی اعظم خانمو خیلی دوست دارم میشه ببرمش خونه خودمون... ممنون عمه زیلا... ما رفتیم... بریم اعظم خانم...

۴

گفت: عمه زیلا چرا همه امام حسینو دوست دارن؟ گفتم: چون خوب و شجاع و باغیرت و با آبرو بود و با هر کی ظلم می کرد می جنگید. وقتی بزرگ تر شدی بیشتر می فهمی. امام حسین قبل از شهید شدنش توی کربلا به همه میگه که از مرگ نمی ترسم. حضرت زینب خواهر امام حسین خیلی از شهید شدن برادرش دل تنگ میشه ولی به خاطر اینکه امام حسین مرگ رو به ذلت ترجیح داد و زیر بار ظلم نرفت ناله کرد دل تنگ شد ولی شکایت به خدا نکرد. حضرت زینب خیلی برادرش امام حسین رو دوست داشت. تازه اون روز به جز امام حسین خیلی های دیگه رو هم توی جنگ از دست داد که یکم بزرگ تر بشی خودت همه رو می فهمی.
گفت: عمه زیلا... چقدر خوبه که من خواهر ندارم... گفتم: چرا...خواهر که خوبه...گفت: آخه اگه منم مثل امام حسین شهید بشم دلم برای خواهرم میسوزه...اگه خواهرم گریه کنه... می ترسم بش بگم باشه خواهر جون نمیرم جنگ... گفتم: یعنی بعد از اینهمه که از امام حسین گفتم فقط همینو فهمیدی...اصلاً چطوری خودتو با امام حسین مقایسه کردی؟ گفت: برای اینکه منم میخوام مثل امام حسین بجنگم...حرف زورم نشنوم. گفتم: پس خواهرت چی؟
گفت: عمه زیلا منکه خواهر ندارم... گفتم: آفرین که میخوای مثل امام حسین با غیرت و مهربان و با شرف و عزت باشی. گفت: عمه زیلا...تو هم مثل حضرت زینب باش گریه نکنی برام...گفتم: تو مثل امام حسین زندگی کن نگران زینب شدن من نباش...

۵

گفت: عمه زیلا چی می خوری؟ گفتم: شیر با بیسکوئیت. میخوای برای تو هم یه لیوان بریزم. گفت: باشه. گفتم: بفرمائید... نوش جان...با این بیسکوئیت ها بخور. گفت: نه بیسکوئیت نمیخوام...گفتم: خوشمزه است. بخور...گفت: نه بیسکوئیت نمیخوام... گفتم: نخوری تمام میشه ها... خیلی با شیر میچسبه...بخور عمه جون. دوتا دونه مونده...
گفت: نه عمه زیلا خودت بخور... گفتم: آخه نگاه می کنی... از گلوم پایین نمی ره...گفت: بخور عمه زیلا جون...نمیخوام...گفتم: خوب اینم از بیسکوئیت های تمام شده... از دستت رفت... میخوای برم برات بخرم...با شیر بخوری. گفت: عمه زیلا همین جا توی آشپزخونه تون هست. توی کابینت که قوطی چایی میذارید. الآن خودم میارم. گفتم: تو که بیسکوئیت می خواستی چرا از همین بشقاب که روی میز بود نخوردی...اگه می خواستی خوب می خوردی عمه جون...چرا بیسکوئیت خوردن منو تماشا کردی...قربونت برم...
گفت: آخه عمو بابک بهم گفته بود تا بیسکوئیت های روی میز تمام نشه حق نداری بری یه بسته دیگه بیسکوئیت باز کنی...الآن که تو همشونو خوردی میتونم یه بسته بیسکوئیت بازکنم...گفتم: مگه چه فرقی با هم دارن این بیسکوئیت ها...گفت: آخه اونا که تو خوردی رو من همه کرم هاشو لیس زده بودم...چطوری اون بیسکوئیت های بدمزه رو خوردی...این قدر هم سفت بهم چسبیده بودن که برای جدا کردن دوتا بیسکوئیت از هم خیلی باید لیسش می زدم تا بتونم به کرم وسطشون برسم.
گفتم: عمو بابک نگفت بشقاب بیسکوئیت لیس زده رو خودت باید بخوری...نه عمه ات...گفت: نه عمه زیلا نگفت...گفتم: تو میری خونه تون...یا من برم خونه مون...گفت: عمه زیلا...کجا بریم...داریم با هم شیر و بیسکوئیت می خوریم...
***

۶

گفتم: امیرمحمد این چیه انداختی دور گردنت؟ گفت: پنکه است. ببین چقدر کوچیکه. گفتم: باد هم میزنه؟ گفت: بله عمه زیلا. الآن روشنش می کنم. دو تا باطری نیم قلمی میخوره. گفتم: چه خوبه. چه بند بلندی هم داره. چرا گردنت انداختی؟ گفت: این جوری هر وقت گرمم شد روشنش می کنم. گفتم: از کجا خریدی؟ گفت: نخریدم. اینو توی لپ لپ پیدا کردم. گفتم: لپ لپ... همون بسته هایی که توش شانسی شکلات و اسباب بازی و...میذارن؟
گفت: بله عمه زیلا. من تا حالا پنج تا پنکه کوچولو توی لپ لپ پیدا کردم. بیا اینو میدم به تو. گفتم: ممنون. خیلی دلم پنکه کوچولو می خواست. گفت: عمه زیلا میشه پسش بدی...میخوام یه بار دیگه بادم بزنه. گفتم: باشه. بیا. گفت: عمه زیلا خیلی دوسش دارم. گفتم: تو که پنج تا پنکه کوچولو داری. گفت: چهار تا شدن. بیا این مال تو. گفتم: به به چه بادی میزنه. گفت: عمه زیلا میشه یه بار دیگه پسش بدی... میخوام باش خداحافظی کنم. گفتم: باشه بیا. میخوای اصلاً ندیش...
گفت: نه عمه زیلا فقط میخوام خداحافظی کنم باش...بعدش برای خودت...گفتم: باشه... بیا اینم پنکه فقط زود خداحافظی کن باش. گفت: باشه...پنکه عزیزم...مواظب خودت باش...عمه زیلا رو خنک کن...هر وقت خواستی منو ببینی دیگه کارنکن...خودم میام سراغت...من سراغتو هر روز از عمه زیلا می گیرم...گفتم: امیرمحمد من دیگه پنکه نمیخوام. موافقی بریم توی اتاق تلویزیون ببینیم. گفت: آخیش...سه تایی بریم. من و تو و پنکه... گفتم: پنکه رو از گردنت در بیار عمه جون... آویزونش کن به صندلی...گردنت اذیت میشه...آفرین...بریم.
گفت: باشه عمه زیلا...پنکه جونم همینجا بمون تا ما بریم کارتون ببینیم. شیطونی نکنیا. صندلی مواظب پنکه من باش. بریم... گفتم: بدویم تا اتاق... یک...دو... سه...گفت: پس چرا نیومدی عمه زیلا...گفتم: آخه الآن که تلویزیون کارتون نداره...ولش کن بیا بشینیم همینجا هندوانه خنک بخوریم...گفت: وای... عمه زیلا پنکه نیستش...تو برش داشتی...گفتم: مگه دست من سپردیش...منکه گفتم پنکه نمیخوام...مگه به صندلی آویزونش نکرده بودی...از صندلی بپرس. من اگه پنکه بخوام میرم می خرم...یا اصلاً میرم...لپ لپ می خرم...
گفت: صندلی با پنکه من چکار کردی... گفتم: ولش کن امیرمحمد... نگران پنکه ات نباش...اگه جاش بد باشه خودش میاد سراغت...تازه تو که گفتی پنج تا پنکه توی لپ لپ پیدا کردی... گفت: دیگه چهار تا شدن...
***

نظرات کاربران درباره کتاب Fifty Fifty