فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مینوفر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شبح خوشبختی

کتاب شبح خوشبختی
مجموعه داستان کوتاه

نسخه الکترونیک کتاب شبح خوشبختی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب شبح خوشبختی

واقعاً از اینکه پیشگوئی‌هام توی قصه‌هایی که از اطرافیانم می‌نویسم و فقط اسامی اونا رو توی قصه عوض می‌کنم‌، درست از آب در میاد نمی‌دونم چی باید بگم.!! باورش برای فامیل دور خیلی سخت بود که من خودم هم نمی‌دانم وقتی می‌نویسم چی می‌شه که آخر قصه‌ام برای قهرمانهای واقعی‌اش آنقدر ارزشمند و هدفمند می‌شه که زندگیشونو بر طبق آن ادامه می‌دهند و خیلی برای همه جالبه که سرانجام هر کدام از دیگری بهتر می‌شه!!! کاش فامیل دور من می‌فهمید که اگه می‌شد اینجوری سفارشی کتاب بنویسم و آینده‌نگری کنم، خوب‌، برای خودم هم دست به قلم می‌شدم!! اینجوری منم، قهرمان یکی از قصه‌هام می‌شدم و یه تکونی به زندگی راکد خودم می‌دادم!! صبح‌، تقریبا یکساعتی توی خیابان طویل و عریض نزدیک خانه‌ام قدم می‌زدم. خیابانی که درختهای هر دو طرف کنار پیاده‌رو‌هایش آنقدر عمر داشتنند که با اینکه کمی کمر‌هایشان خم شده بود، ولی نهایتاً از دور به نظر می‌رسید که شاخه‌هایشان به‌هم گره خورده‌اند. شاید هم آنها تداعی‌گر خطوط موازی بودند که در بی‌نهایت، سرنوشتشان با هم تداخل پیدا می‌کرد و به‌هم می‌رسیدند. به هم رسیدن شاخه‌های درختان خیابان نزدیک خانه‌ام جوری حواسم رو پرت کرد که متوجۀ بیل کنار پیاده رو نشدم و اگر درخت کنار پیاده رو نبود، افتاده بودم داخل جوی آب‌. برای یک لحظه احساس کردم درخت دستم رو گرفت‌!! نگاهی به بیل که انگار غش کرده بود، کردم و خواستم چند تا کلفت و گنده بار صاحب مغازه بکنم‌، ولی وقتی چشمم به مغازه نیمه خالی که فقط داخلش بیل بود و پیرمردی که گوشه‌ای کز کرده بود، افتاد، چیزی نگفتم. دفتر حساب کتاب و فاکتورهای درهم برهم روی میز مغازه، بوی ورشکستگی و بحران می‌داد. به‌نظرم اومد دنیای پیرمرد فقط با بیل‌ها و فکرهایی که مانع دیدن اطرافش می‌شود، پر شده است. بی آنکه حرفی بزنم به راهم ادامه دادم‌. تا رسیدن به خونه یاد مطلبی که دیروز خونده بودم افتادم، با خودم گفتم "یک نفر اون‌ور دنیا با فروش بیل ثروتمند می‌شه و یک پیرمرد هم این‌ور دنیا، دو تا خیابون پایین‌تر، با اون‌همه بیل هر روز بدهکارتر از قبل می‌شه..."

ادامه...
  • ناشر انتشارات مینوفر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.49 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شبح خوشبختی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

من و بیل

وقتی تردید هایم در نوشتن زیاد می شود، تصمیم می گیرم قدم بزنم و به حرفهای دیگران فکر کنم . دیروز جایی خوندم زمانی که همه در آمریکا دنبال طلا بودند، یک نفر با فروش بیل ثروتمند شد، اما هیچ کس طلا پیدا نکرد.
با خودم فکر کردم اگر کمی به خودم بیشتر توجه کنم، قطعاً من هم آدم ثروتمندی هستم. فقط خودم ثروتم را باور ندارم. در یک چشم به هم زدن کمی خودم را مرور کردم. این روزها وقتی کتابی را چاپ می کنم اکثر اتفاق هایی که در قصه به آنها اشاره می کنم یکی پس از دیگری به وقوع می پیوندد.
یادمه سومین قصه ای که نوشتم، با اینکه خیلی ساده و روان بود ولی شخصیت اصلی در عرض یک ماه آن چنان زندگی اش عوض شد که باورش برای اطرافیانم سخت بود.
خیلی وقته که بیشتر دوست و آشناهایی که شاهد به واقعیت رسیدن تدابیر قصه هایم هستند منتظر هستند تا در مورد آخرین کتابم بدانند. همه آنها که مرا می شناسند می دانند که هر آنچه به رشته تحریر درمی آورم الهام گرفته از چیزهایی است که در اطرافم می بینم.
راست یا درست بودن ذهنیت آنها در مورد نوشته ها و کتابهای من به خودشان مربوط می شود ولی با اینکه من از شخصیت های واقعی اطرافم در قصه هایم استفاده می کنم، در مورد اتفاقهایی که عیناً؛ مطابق آنچه در قصه هایم نوشته ام و در زندگی هایشان رخ می دهد، نمی دانم چه باید بگویم!
شاید چون خیلی صادقانه از همه آنها می نویسم، خیلی به واقعیت نزدیک می شود. این روزها همه آنها یی که مرا می شناسند و کتابها و آینده نگری هایم را باور دارند، اصرار دارند که در مورد ثروتمند شدنشان بنویسم .
شاید اگر آنها کمی نگاهشان را به اطراف تغییر می دادند به این باور می رسیدند که، آنها واقعاً ثروتمند هستند.
چند روز پیش، یک فامیل دور، از من خواست تا در مورد زندگی اش کتابی بنویسم و او بعد از خواندن کتاب با توجه به ذهنیتی که از آینده نگری ام در قصه هایم ، داشت، زندگی اش را برنامه ریزی کند.
وقتی خوب به فامیل دورم نگاه کردم هیچ جاذبه و کششی برای اینکه از او بنویسم پیدا نکردم. اما وقتی به او پیشنهاد دادم، در مورد زندگی و برنامه هایش با او همفکری کنم، اخم هایش را درهم کشید و گفت:
"همفکری نمی خوام اگه می تونی قصه منو بنویس... همونجور که قصه اقدس خانم و بقیه رو نوشتی و اونا با آینده نگریهای تو کلی توی زندگیشون جلو افتادند، زندگی منم بنویس..! من میخوام به کتابی که از زندگیم می نویسی؛ خط به خط عمل کنم. حالا به ما که رسید آسمون تپید!! یعنی من نصف شمسی خانم هم زندگیم جذابیت نداره،که می گی نمی تونی بنویسی!! یعنی دختر اوس اصغر نجار می تونه قهرمان قصه باشه و من نمی تونم...؟!!"
***
واقعاً از اینکه پیشگوئی هام توی قصه هایی که از اطرافیانم می نویسم و فقط اسامی اونا رو توی قصه عوض می کنم ، درست از آب در میاد نمی دونم چی باید بگم.!!
باورش برای فامیل دور خیلی سخت بود که من خودم هم نمی دانم وقتی می نویسم چی می شه که آخر قصه ام برای قهرمانهای واقعی اش آنقدر ارزشمند و هدفمند می شه که زندگیشونو بر طبق آن ادامه می دهند و خیلی برای همه جالبه که سرانجام هر کدام از دیگری بهتر می شه!!!
کاش فامیل دور من می فهمید که اگه می شد اینجوری سفارشی کتاب بنویسم و آینده نگری کنم، خوب ، برای خودم هم دست به قلم می شدم!! اینجوری منم، قهرمان یکی از قصه هام می شدم و یه تکونی به زندگی راکد خودم می دادم!!
صبح ، تقریبا یکساعتی توی خیابان طویل و عریض نزدیک خانه ام قدم می زدم. خیابانی که درختهای هر دو طرف کنار پیاده رو هایش آنقدر عمر داشتنند که با اینکه کمی کمر هایشان خم شده بود، ولی نهایتاً از دور به نظر می رسید که شاخه هایشان به هم گره خورده اند.
شاید هم آنها تداعی گر خطوط موازی بودند که در بی نهایت، سرنوشتشان با هم تداخل پیدا می کرد و به هم می رسیدند.
به هم رسیدن شاخه های درختان خیابان نزدیک خانه ام جوری حواسم رو پرت کرد که متوجه بیل کنار پیاده رو نشدم و اگر درخت کنار پیاده رو نبود، افتاده بودم داخل جوی آب . برای یک لحظه احساس کردم درخت دستم رو گرفت !!
نگاهی به بیل که انگار غش کرده بود، کردم و خواستم چند تا کلفت و گنده بار صاحب مغازه بکنم ، ولی وقتی چشمم به مغازه نیمه خالی که فقط داخلش بیل بود و پیرمردی که گوشه ای کز کرده بود، افتاد، چیزی نگفتم.
دفتر حساب کتاب و فاکتورهای درهم برهم روی میز مغازه، بوی ورشکستگی و بحران می داد. به نظرم اومد دنیای پیرمرد فقط با بیل ها و فکرهایی که مانع دیدن اطرافش می شود، پر شده است.
بی آنکه حرفی بزنم به راهم ادامه دادم . تا رسیدن به خونه یاد مطلبی که دیروز خونده بودم افتادم، با خودم گفتم "یک نفر اون ور دنیا با فروش بیل ثروتمند می شه و یک پیرمرد هم این ور دنیا، دو تا خیابون پایین تر، با اون همه بیل هر روز بدهکارتر از قبل می شه..."
***
بعد از جریان بیل، اصلاً نمی تونستم از فکر پیرمرد بیرون بیام. نزدیکای عصر وقتی برای پیاده روی از خونه بیرون آمدم، دوباره سر از مغازه بیل فروشی درآوردم .
قیافه و حال و روز پیرمرد هنوز مثل صبح، ورشکستگی رو، داد می زد. وقتی از مغازه بیرون آمدم از اینکه با تعریف کردن ماجرای ثروتمند شدن یک نفر درآمریکا با بیل، باعث خنده پیرمرد شده بودم حس خوبی داشتم .
انگار همه مردمی که به خیابان آمده بودند هم همین حس رو داشتند. همشون تا منو می دیدند لبخند می زدند. نمی دونم اونا به جُک هایی که برای خودشان تعریف می کردند می خندیدند یا به من!!
وقتی به خونه رسیدم، بیل بزرگی که از پیرمرد برای زیر و رو کردن خاک باغچه خریده بودم را کنار جا کفشی گذاشتم .
من و بیل؛ شانه به شانه؛ همه مسیر خیابان عریض را بی اهمیت به خنده های مردم طی کرده بودیم.
وقتی خوب به بیل که تقریبا نیم متر از من قدش بلند تر بود، نگاه کردم ،گفتم:
"شاید مردم توی خیابون به قد بلند بیل می خندیدند!! اگه اونا می دونستند که تو یک بیل معمولی نیستی و تنت به هر خاکی بخوره قطعاً به طلا میرسه پی به ارزش تو می بردند و نمی خندیدند..!! باید قصه تورو بنویسم تا پی به ارزش واقعی تو ببرند !!"
***
تقریبا یک ماه طول کشید تا قصه من و بیل نوشته و مراحل چاپ را گذراند.
وقتی همه اونایی که مشتاقانه از آینده نگریهای من در قصه به وجد می آمدند از راز طلایابی خارق العاده بیل مطلع شدند، از اونجائی که به واقع بینی همه قصه هایم ایمان داشتند، همه شان به شماره تماس سفارش کتاب، که صفحه سوم زیر قیمت کتاب درج شده، زنگ می زدند .
اونا هیچ کدام سفارش کتاب نداشتند فقط همگی آدرس مغازه بیل فروشی پیرمرد را می خواستند!!
وقتی تعداد تماس ها خیلی زیاد شد، کم کم خودم هم باورم شد که جنس قسمت فلزی بیل های دست ساز پیرمرد ، قابلیت پیدا کردن طلا را دارد!! شاید هم کسی با بیل های پیرمرد به طلا رسیده!!
نگاهی به بیلی که قبلاً از پیرمرد خریده بودم و هنوز کنار جاکفشی بود، کردم و گفتم: "کاش حداقل یک باغچه کوچک داشتم که بیل رو امتحان می کردم..!! اصلاً چرا بیل خریدم؟؟
***
امروز دوباره برای قدم زدن به خیابان باریک نزدیک خانه ام رفتم. این بار درختهای موازی کنار خیابان که از دور شاخه هایشان با هم تلاقی پیدا کرده بودند، به نظرم زیباتر از قبل آمدند.
وقتی به مغازه بیل فروشی پیرمرد رسیدم ، داخل شدم و به مرد جوانی که آنجا بود گفتم:
" اینجا قبلاً بیل فروشی نبود؟؟"
مرد جوان در حالی که دسته گلی رو می پیچید گفت:
"پدرم قبلاً اینجا فقط بیل درست می کرد ولی این روزا کسی بیل نمی خرید. پدرم حاضر نمی شد سراغ شغل دیگه ای بره. هر روز اوضاع بدتر از روز قبل می شد. نمی دونم چی شد که یک دفعه با فروش بیل زندگی ما هم زیرو رو شد. البته من شنیده بودم یک نفر توی آمریکا با فروش بیل ثروتمند شد ولی نمی فهمم پدرم ، چطور یه دفعه ایی با فروش بیل ثروتمند شد!! پدرم کارگاه بیل سازی رو برد خونه و اینجا رو داد بمن و منم گل فروشی زدم. حالا چند تا بیل می خواین ، باید سفارش بدین... خیلی جلوی شما هستند...!!"
بی آن که سفارش بیل بدم از مغازه بیرون آمدم.بیرون مغازه چشمم به فامیل دورم افتاد . او قبل از این که وارد مغازه بشه، نگاهی به من کرد و گفت:
"اومدی مثل من بیل بخری؟؟!! یعنی من اندازه این پیرمرد بیل فروش هم نیستم که قصه منو بنویسی و منم به نوایی برسم... ای روزگار....!!"
***
نفس عمیقی کشیدم و با لبخند رضایتی که روی لبهام نقش بسته بود به سمت خانه ام سرازیر شدم. چند دقیقه بعد فامیل دورمان با بیل به سرعت از کنارم رد شد. بلافاصله زن و مرد جوانی هم از سمت چپ پیاده رو با دوتا بیل از کنارم رد شدند.
تعداد رهگذرهای بیل به دست آنقدر زیاد شد که یک لحظه فکر کردم دوباره دارم با بیل توی خیابان عریض نزدیک خانه ام قدم می زنم..!! دیگه رهگذرهای توی خیابون به بیل های دست همدیگه نمی خندیدند...! شاید اون دفعه هم بمن می خندیدند....!! به نظرم آمد بیل های جدید پیرمرد؛ کمی کوتاهتر از بیل های قبلی هستند...!!

دخترعمو بیتا

معمولاً ته تغاری های خانه مورد توجه بیشتری قرار می گیرند . بعضی وقت ها این توجه بین همه فامیل پخش می شه . خصوصاً اگه ته تغاری دختر عمویی باشه که ، زن عموت بینهایت بدلیل تک فرزندی اونو خیلی هم لوس کرده باشه!
من هیچ وقت گریه های دختر عمو بیتا ، وقتی که مادرش دقیقاً چند ماه بعد از عروسیش مُرد را فراموش نمی کنم.
خدا رحمت کنه زن عمو، نصرت رو. بعد از مرگ عمو علی، دیگه شوهر نکرد و فقط به فکر بیتا بود. وقتی زن عمو، نصرت مُرد دختر عمو بیتا تا چند ماه افسردگی شدید گرفته بود و بعد از تقریباً شش ماه کمی به حال عادی برگشت.
خدا رحمتت کنه زن عمو، نصرت..!! اگه اون روزا که هی برای بیتا خانم عروسک های رنگ و وارنگ می خریدی و اونم حسابی پُز می داد، چهارتا، فقط چهارتا نشگون بهش می گرفتی؛ شاید این روزا؛ کمتر احساس تنهایی می کرد!!
هر چند ، دختر عمو بیتایی که من از بچگی می شناختم ، همیشه همه جا ، خیلی سریع روال عادی زندگی اش را پیدا می کرد.
چند ماه قبل ، دختر عمو بیتا که دیگه لباس سیاهش رو درآورده بود را تصادفی جلوی بانک دیدم. دیگه اصلاً شبیه یه آدم مادر مرده نبود. با اینکه من فقط یک سال ازش بزرگتر بودم ولی چون همیشه خیلی لوس بار آمده بود، گاهی احساس می کردم که چندین سال ازش بزرگترم و باید بیشتر هواشو داشته باشم.
شاید چیزی که به اینهمه هواداری من به نسبت به دختر عمو بیتا کمک کرد، این بود که نتوانستم به او نه بگویم. با اینکه خیلی وقته تمرین مهارت نه گفتن را در خودم تقویت کرده بودم ولی این بار موفق به گفتنش نشدم و همه پس اندازم در بانک را یک جا به دختر عمو بیتا قرض دادم .
وقتی به خانه برگشتم خودم را قانع کردم که باید به دختر عمو بیتا کمک می کردم ، ولی کاش ازش پرسیده بودم که اون همه پول رو برای چکاری می خواد...!!
تا عید نوروز تقریباً دوماه مانده بود و دختر عمو بیتا می دونست که بعد از تعطیلات نوروز می بایست پول منو پس بده. سعی کردم با فکرهای بیهوده ارزش کارم رو از بین نبرم. کمک کردن به یک انسان مثل کمک کردن به خودم می تونه ارزشمند باشه.
اینکه با اون پول ، چکاری می خواسته بکنه، به خودش ربط داشت و من سعی کردم بعد از همه اون حماقتی که جلوی بانک انجام داده بودم دست به حماقت دوم و خودآزاری ام که دختر عمو بیتا با پول های بی زبون من، که برای خرید ماشین پس انداز کرده بودم، چکار می خواد بکنه، نزنم.!!
معمولاً بین ما ایرانیها از دو ماه مونده به عید نوروز، اصطلاح شب عید خیلی رواج پیدا می کنه.گاهی حتی سلام علیک کردن هم تحت تاثیر واژه شب عید قرار می گیره.خیلی زود به بهانه چهار شنبه آخر سال همه دوست و فامیل توی باغ موروثی خانوادگی جمع شدیم و من قبل از هر چیز فقط چشمم دنبال دختر عمو بیتا می گشت .
به خودم گفتم "اگه منو ببینه، حتماً بیشتر یادش می مونه که تا هفته دیگه که سال تحویل می شه باید پول منو پس بده."
کاش دخترعمو بیتا می فهمید که این دوماه مونده به شب عید؛ به اندازه دو سال بهم گذشت. هر چی بیشتر چشم می انداختم، کمتر ردی از دختر عمو بیتا میدیدم. نه خودش بود، نه ماشینش، نه شوهرش!! درست وقتی که مطمئن شدم حتماً امشب اینجا نمیاد یک نفر از پشت سر آروم به شانه هایم زد.
وقتی برگشتم چشمم به خانمی با چشمهای کشیده و قدی بلند و خوش اندام افتاد. به نظرم اومد تا اون موقع زنی به زیبایی او ندیده ام. نمی دونستم شب چهارشنبه سوری، مهمان غریبه هم داریم!! خیلی دلم می خواست بفهمم که خانم موقر و زیبا و متین و آقای برازنده ای که کنارش ایستاده بود، به دعوت چه کسی آمده اند.؟؟
همانطور که مات و مبهوت فقط با یک تبسم به آنها نگاه می کردم، صدای دختر عمو بیتا منو بخودم آورد.
"به چی ُزل زدی؟؟ نکنه می خوای بگی منو نشناختی، منم بیتا!! تو که پاک آبروی منو جلوی شوهر تازه ام بردی!! کلی از تو بخصوص جریان بانک، تعریف کردم.. چیه، نشناختی؟ خوشگل شدم!! همه جامو عمل کردم!! نمی دونی چقدر دستت برکت داشت!! ببین..! باورنمی کنی؟!! شوهر سابقم هم باور نمی کرد و وقتی حاضر نشد مثل من زیر تیغ جراحی بره چون دیگه بهم نمی خوردیم، توافقی جدا شدیم!! بهت حق می دم شوکه بشی، آخه من صداشو در نیاوردم، فامیل رو که می شناسی!! امشب همه ، مثل تو برای بار اول، شوهرتازه ام رو می بینن؛ خیلی بهم دیگه میایم!! راستی ما هفته دیگه می ریم ماه عسل، ایران نیستیم !! ولی وقتی برگشتم اگه نتایج قرعه کشی چایی دیشلمه رو زده باشن و من برنده بشم، حتماً پول تورو پس می دم. عجله که نداری!! کارای خدا رو می بینی.. درست روزی که من خواستم برم بانک، ببینم چطوری میتونم وام بگیرم، تو باید جلوی بانک سر راهم سبز بشی...!"
دخترعمو بیتا همه اینا رو گفت و رفت تا خودش و شوهر جدیدش رو به مهمونا نشون بده.
اون لحظه با خودم فکر می کردم احتمال اینکه من رئیس جمهور ایران بشم، خیلی بیشتر از اینه که دختر عمو بیتا توی قرعه کشی چایی دیشلمه برنده بشه!!
یک لحظه احساس کردم باغ و مهمونا و میز شام و سرخی آتش و ترقه و فشفشه ها و چهارشنبه آخرسال، همگی دور سرم می چرخه. کمتر از یکساعت بعد خودم رو به خونه رسوندم و سعی کردم بخوابم.
***
با اینکه تا شروع سال نو فقط دو روز مانده بود ولی سعی کردم اصلاً به دختر عمو بیتا و پول فکر نکنم. پدر خدا بیامرزم همیشه می گفت: "خود کرده را تدبیر نیست."
روز اول سال نو به عادت هر سال صبح زود از خانه بیرون زدم. حوصله شلوغی رو نداشتم .
از اینکه امسال هم باید بدون ماشین سر خاک پدرم بروم ناراحت بودم.
دیشب قبل از تحویل سال به خودم گفتم "خوبه روز اول سال نو، سر خاک زن عمو نصرت نرم!! خدا بیامرز دلش خوشه دختر تربیت کرده...!!"
ولی امروز صبح بعد از قبر پدرم یک راست سر قبر زن عمو نصرت رفتم. موقع برگشتن به خونه سعی کردم دیگه به همه ناراحتی هایی که صبح با خودم به گورستان بردم، فکر نکنم.
***
تمام چهار روز تعطیلی فروردین را درخانه بودم و فقط تلویزیون دیدم و چای و میوه و آجیل خوردم و سعی کردم تظاهر کنم که اصلاً از نخریدن ماشین و نرفتن به خانه فامیل و دوست و آشنا که همشون می دونستن عید میخوام ماشین بخرم، ناراحت نیستم.
روزپنجم عید نزدیکای ظهر دیگه از خونه نشینی خسته شدم. تصمیم گرفتم کمی قدم بزنم و دقیقاً وقتی درب خانه را بستم جلوی پله های ورودی مجتمع چشمم به دختر عمو بیتا که سوار ماشین بی اِم وِ صفر بود افتاد.
اون لحظه به خودم گفتم: "خدا بیامرزدت زن عمو نصرت، خدا می دونه دختر عمو بیتا این بار از حماقت کدوم بدبختی سوء استفاده کرده...!"
با دیدن دختر عمو بیتا که تنها بود؛ دوباره یاد پول بی زبون ماشینم افتادم. شاید اگه من، یاد می گرفتم، اندیشیدن رو؛ فریاد بزنم، همه حرفهامو به دختر عمو بیتا زده بودم .
او خیلی سریع از ماشین صفرش پیاده شد و کلید ماشین و یک پاکت، به من داد و گفت: "سلام... خیلی عجله دارم باید برم فرودگاه. شوهرم سرکوچه منتظره. راستی سال نو مبارک . برگشتم بهت زنگ می زنم."
دخترعمو بیتا بدون اینکه چیز دیگه ای بگه رفت.
با اینکه از دیدن ماشین بی اِم وِ، پاکت و حرفای دختر عمو بیتا تعجب کرده بودم، دوباره با دلهره به آپارتمانم برگشتم .
***
قبل از اینکه بخوام درب پاکت رو باز کنم گفتم:
"خدا رحمتت کنه زن عمو نصرت، خدا بخیر بگذرونه امسال منو با دختر عمو بیتا...!!"
داخل پاکت یک سند ماشین و یک چک روز به همان مبلغی که به دختر عمو بیتا قرض داده بودم و یک یادداشت یک صفحه ای بود. خط دختر عمو بیتا بود. هنوز مثل بچگیاش هم بد خط بود و هم انشاء بدی داشت...!!
"دخترعموی عزیزم این ماشین سهم تو از قرعه کشی چای دیشلمه که دیشب از تلویزیون پخش شد و دختر عمو بیتا جونت برنده شد، است. البته آپارتمان و پول نقد هم داشت که آنها را خودم برداشتم. من با تمام پول تو چایی دیشلمه خریدم. دیشب مامانم به خوابم اومد و گفت سهم و پول تورو پس بدم . شاید اگه دیشب نمی خوابیدم حالا حالا ها خیال پس دادن پولت رو نداشتم!! شوخی کردم.!! از مسافرت که برگشتم حتماً خوابم رو تعریف می کنم.
توی خوابم، من و تو، بچه بودیم و مامانم مثل همیشه منو لوس می کرد! یادته مامانم همیشه وقتی سر دبه خیارشور می رفت به من دوتا خیارشور می داد و به تو یکی!! یادت نره تا دو سال آینده هم چایی نخر!! خونه من پر از چایی دیشلمه است...!! اگه سر خاک مادرم رفتی بگو بازم برام دعا کنه..."
***
وقتی همه یاد داشت رو خوندم نفس عمیقی کشیدم . از پشت پنجره به ماشین صفرم نگاه کردم و زیر لب گفتم:
"خدا رحمتت کنه زن عمو نصرت ... عجب دختری بارآوردی... روحت شاد... خدا بیامرزدت ، نور به قبرت بباره؛ ولی واقعاً چرا اون روزا به من یه دونه خیارشور می دادی؟..!!"

نظرات کاربران درباره کتاب شبح خوشبختی