فیدیبو نماینده قانونی انتشارات عهد مانا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب اقیانوس مشرق

کتاب اقیانوس مشرق

نسخه الکترونیک کتاب اقیانوس مشرق به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب اقیانوس مشرق

هنوز نگاه کنجکاوش به اتاق مجاور است. سعی می‌کند گوش تیز کند و دوباره بشنود. انگار صدای نالۀ کسی می‌آید. به‌زحمت روی دست و زانوهایش می‌ایستد و خمیده‌خمیده، پیش می‌رود. گره پارچۀ پیچیده دور پاهایش باز می‌شود و چونان سر آزادشدۀ کلاف، دنبالش بر زمین کشیده می‌شود. آهسته و بی‌صدا، خودش را به اتاق مجاور می‌رساند. دست دراز می‌کند و بااحتیاط، پرده را از برابر اتاق پس می‌زند. زیر نور لرزان شمع، پینه‌دوز را می‌بیند که کنج اتاق نشسته و دست‌هایش را بلند کرده و با صدایی آهسته، در حال نیایش است. انگار شانه‌هایش از گریه تکان می‌خورد. عِمران چشم‌های خواب‌زده‌اش را می‌مالد و با تعجب نگاهش می‌کند: این هنگام از شب؟! دقیقه‌ای به همین حال می‌گذرد. پینه‌دوز رو به دیوار گریه می‌کند و پیشانی بر خاک می‌گذارد. عِمران با تعجب نگاهش می‌کند. پینه‌دوز در سجده چیزهایی میان گریه می‌گوید که عِمران نمی‌فهمد. حرف‌هایش که تمام می‌شود، می‌نشیند و اشک‌هایش را با پارچه‌ای سپید پاک می‌کند و یک «یا علی» می‌گوید و از جا برمی‌خیزد. عِمران که تلاش می‌کند دیده نشود، پرده را می‌اندازد و خودش را پشت درگاه پنهان می‌کند. پینه‌دوز شمع را از برابرش برمی‌دارد و با قدم‌هایی آرام و آهسته، به‌طرف حیاط می‌رود. عِمران آهسته دست به دیوار می‌گیرد و روی زانوهایش پیش می‌رود. ردّی از پارچه، پشت سرش پیداست. به‌زحمت جلو می‌رود. دردِ پاهایش بیشتر شده است. لبش را به دندان می‌گیرد. انگار رمقی در جان ندارد. عرق بر پیشانی‌اش می‌نشیند. نفس عمیقی می‌کشد. به هر زحمتی که هست، خودش را به درگاه حیاط می‌رساند. پینه‌دوز را می‌بیند که بر لب حوض سنگی نشسته است. پینه‌دوز سر می‌چرخاند و با تعجب به عِمران نگاه می‌کند. خیلی زود بر لبش لبخند می‌نشیند. عِمران در درگاه می‌نشیند و به دیوار تکیه می‌دهد. - داشتم با خودم فکر می‌کردم در این نیمه‌شب، چه چیزی ممکن است دلیلی قانع‌کننده برای گریه‌های پینه‌دوزی باشد؟

ادامه...
  • ناشر انتشارات عهد مانا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.11 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب اقیانوس مشرق

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



دوم

پرده سبزرنگ کنار می رود و پینه دوز با پاپوش های تازه ای که به دست گرفته است، پیش می آید. در حال آمدن، پاپوش ها را نشان عِمران می دهد.
- این همان پاپوش هاست که گفتم. پاره شدنی نیست.
پیش می آید.
- چرم است. به زخم شمشیر می خندد، که ناله نمی کند. کار دست های خودم است.
لبخندی مهربان بر لبانش می نشیند. در مردمک هایش، برقی که لبخندش را قشنگ تر کرده، خودنمایی می کند. می آید به طرف عِمران که به دیوار گِلی تکیه داده و پاهایش را روی پشتی کوچک سفیدرنگ دراز کرده است. عِمران دست هایش را پیش می برد و پاپوش های تازه را از دست پینه دوز می گیرد. به محاسن سپید و بلند پینه دوز و بعد، به پاپوش ها نگاهی می اندازد.
- در عوضِ این ها چه باید بدهم؟
پینه دوز سری تکان می دهد و می خندد. می نشیند برابر پاهای عِمران.
- لازم نیست چیزی بدهی جوان. با دستی ندادم که با دستی پس بگیرم.
آهسته دست دراز می کند و شلوار عِمران را از قوزک پا تا زانو تا می زند.
- تو مهمانی و در کیش ما مهمان حبیب خداست. این پاپوش ها فدای حبیب خدا! خدایی که من شناختم، آن قدر کریم است که خودش عَوض را عنایت خواهد کرد.
عِمران سرش را بلند می کند و در ظاهرِ پینه دوز دقیق می شود: پیرمردی است کوتاه قد با صورتی گرد و موهایی اندک که همان ها هم به رنگ برف درآمده است. پیراهن سپید بلندی به تن دارد و شلواری پشمینه به پا. از آغاز تاکنون، لبخندی بر لبش خودنمایی می کند که عِمران، گیج، پیِ دلیلش می گردد. پینه دوز سر خم می کند و به کف پاهای عِمران نگاه می کند. دست دراز می کند و پاپوش های مندرس و کهنه پیشین را از کنار پاهایش برمی دارد.
- این ها دیگر به کار هیچ پایی نمی آید. با این ها خداحافظی کن!
پاپوش ها را پای دیوار می اندازد و به کف پاهای عِمران و بعد، به چشم هایش نگاه می کند:
- گفتی چند روز با این پاها پیاده آمده ای؟
عِمران پاپوش های تازه را کناری می گذارد و سعی می کند با انگشت هایش حساب کند. انگار انگشت هایش همراهی اش نمی کنند. بی حوصله سر بلند می کند و پینه دوز را نگاه می کند:
- بیشتر از انگشت های دو دست... خیلی بیشتر!
پینه دوز سر تکان می دهد:
- بیچاره این پاها. شاید اگر زبان داشتند، شکایت می کردند!
اشاره می کند به پاها:
- این آبله ها دروغ نمی گویند.
دست بر زمین می گذارد و یک «یا علی» می گوید و از جا برمی خیزد. پیراهن بلندش تا زانوهایش رسیده است. پینه دوز کنار پرده سبزرنگ حائل میان دو اتاق، می ایستد و صدا می زند: «دخترم... راحله.»
چندی می گذرد و سایه ای سیاه بر پرده می افتد. عِمران سر برمی دارد و سایه را می نگرد. پرده پس می رود و دستی دخترانه ظاهر می شود. عِمران خیره می شود تا صاحبِ دست را ببیند؛ اما هیکل پینه دوز سد راه نگاهش می شود. دستی دخترانه به آرامی پیش می آید و پیاله ای سفالی به دست پینه دوز می دهد. پرده می افتد و پینه دوز با همان پیاله سفالی پیش می آید. هنوز آن لبخند را بر لبش نگه داشته است. می نشیند برابر پاهای عِمران و به آهستگی، نفسی عمیق می کشد.
- اگر درد این آبله ها را این همه تحمّل کرده ای، پس تحمّل این کاری که اکنون می کنم، برای تو آسان است.
عِمران به پیاله سفال نگاه می کند. پینه دوز خمیری را میانِ پیاله سفال، لای انگشت هایش ورز می دهد و به عِمران می نگرد:
- صدایشان را می شنوی؟
عِمران به اطراف سر می چرخاند.
- صدا؟! کدام صدا؟!
پینه دوز می خندد و عِمران دندان های سفیدش را می بیند.
- من گوش های عجیبی دارم جوان، این گوش ها صدای گریه زخم ها را می شنوند.
عِمران زیر لب می پرسد: «صدای گریه زخم ها؟!»
- آری. این زخم ها که من کف پاهای تو می بینم... بد جوری گریه می کنند.
عِمران سرش را آرام بلند می کند و از ورای سر پینه دوز که مشغول ورز دادن خمیر است، نیم نگاهی می اندازد به پس پرده سبز: سایه ای پشت پرده نیست!
- من اگر جای تو بودم، بیشتر از این ها احتیاط می کردم و سخت مراقب پاهایم بودم. تو جوانی و این پاها را بیشتر از این ها نیاز داری. یادت باشد، تو پاهایت را راه نمی بری، پاهایت هستند که تو را راه می برند. این پاها به چند روز خواب نیاز دارند.
اشاره می کند به پیاله سفال:
- دوای آبله اینجاست، میان این پیاله.
پیاله سفال را به عِمران نشان می دهد.
- این مرهم برای زخم پاهایت، به لالایی می ماند و چون بر آبله هایت بمالم، پاهایت به خواب خواهند رفت.
آهسته خمیر را به کف پاهای عِمران می مالد. عِمران از درد، لبش را می گزد:
- آرام تر....
پینه دوز نگاهش می کند.
- زخمی که با درد آمده است، بی درد نمی رود. اندکی تحمّل کن. خودت را به چیزی مشغول کن.
عِمران سر می چرخاند و پاپوش های تازه را از کناری برمی دارد و میان سینه اش می فشارد. پینه دوز با نوک انگشتانش، خمیر را میان درز زخم ها می فشارد.
- با من حرف بزن، چیزی بگو، خیال خودت را بازی بده.
عِمران چشم هایش را می بندد، شاید از درد، شاید از یادآوری خاطره ای دور.
- خوابی بود انگار. نفهمیدم از کجا آمد، بی اسب و بی شتر، و یک دفعه چون دودی که محو شود، به کجا رفت. مَشک را به دستم داد و گفت بنوش. با دست دیگرش راهی را نشانم داد و بعد...
پینه دوز سری تکان می دهد، نگاهش به آبله هاست و می گوید: «و بعد، محو شد و تو هرچه سر گرداندی او را نیافتی. این داستان را بارها از زبان تو شنیده ام. هنوز جوری تعریفش می کنی که گویا اول بار است که می گویی.»
عِمران چشم هایش را باز می کند و با بُهت به پینه دوز نگاه می کند:
- من گفته ام؟! کجا گفته ام؟! یادم نمی آید چیزی از این ماجرا گفته باشم!
پینه دوز با لبخند سر تکان می دهد و خمیر بر آبله می گذارد:
- می دانم که یادت نیست، نباید هم در یادت باشد. آن وقت گفتی که در تب می سوختی. به خیالم هذیان بود؛ نبود؟
عِمران در خیالی دور گم می شود. میان حرف زدن، گاهی از درد آبله ها لبش را می گزد و پیشانی اش چروک برمی دارد.
- آخر چگونه آمد؟ از کجا آمد؟ چگونه رفت؟ کجا رفت؟
- پس هذیان نبود.
- به خوابی شبیه تر بود تا واقعیت. از ناکجایی آمد که ندانستم کجاست و به ناکجایی رفت که نمی دانم کجاست. چگونه می شود مردی بیاید و ردّ آمدنش بر خاک برهوت نماند؟ یا برود و نشانی از قدم هایش را نتوان بر خاک برهوت پیدا کرد؟
از درد، پاهایش را پس می کشد و ناله خفیفی می کند. پینه دوز دست دراز می کند و دوباره پاهایش را به دست می گیرد.
- آرام باش... این ناله گواه این بود که خواب نیستی. و چون خواب نیستی، این ها که می گویی هذیان نیست. بگو...!
- گفت، فقط چهل گام.
- آری... و تو چهل گام برداشتی.
- چهل گام برداشتم؛ نه یک بیشتر، نه یک کمتر. و راهی که پیش تر برابر نگاهم برهوت بود و خاک بود و دیگر هیچ، با هر قدم من فراخ می شد.
با بهت به پینه دوز نگاه می کند:
- تو به من بگو پینه دوز، چگونه من با چهل گام، به جایی رسیدم که در نگاهم پیدا نبود؟
پینه دوز شانه هایش را می دهد بالا:
- آیا قدم به قدم نگاه کردی؟
- آری. قدم به قدم نگاهم به برهوت بود. گامِ آخر را که شمردم، افتادم.
- و من صدای کسی را شنیدم که به در خانه ام خورد و افتاد. تو برابر خانه من افتاده بودی.
- برابر خانه یک پینه دوز، درست همان گونه که او گفته بود.
پینه دوز پیاله را کناری می نهد و با دو دست، شروع می کند به مالیدن پاهای عِمران. عِمران ادامه می دهد: «من در برهوتی اسیر بودم که دورتادورش خاک بود و خاک بود و خاک. هیچ راه فراری نبود. چهل گام که هیچ، چهار فرسخ تا چهار فرسخ من کویر بود؛ نه آبی، نه درختی، نه پرنده ای و نه جانوری. تنها من بودم و خاک بود و آسمان. آخر چگونه من به چهل گام، چهار فرسخ پیمودم و به خانه تو رسیدم؟!»
پینه دوز اشاره می کند به دیوار، به مشکی که از میخی آویزان است:
- و عجیب تر، آن مشک.
عِمران انگار تازه یادش آمده باشد، ترسیده، پی مشک سر می چرخاند و روی دیوار آن را می بیند و آرام می گیرد.
- تو به من بگو پینه دوز. آیا من جادو شده ام؟
پینه دوز «یا علی» دیگری می گوید و از جا برمی خیزد. از پشت صندوقچه چوبی کنار دیوار، پارچه ای بلند و باریک برمی دارد و دوباره برابر پاهای عِمران می نشیند.
- کدام جادو؟ این ها که تو می گویی اعجاز است.
پارچه را میان دندان می گیرد و با دست می کشد. پارچه با صدای خِش، دو نیم می شود. نیمی از آن را دور یکی از پاهای عِمران می پیچاند و می گوید: «به خداوندی خدا، اعجاز بوده...!»
عِمران به پینه دوز نگاه می کند. پینه دوز با حرکت تند دست هایش، پارچه را دور پاهای عِمران گره می زند.
- آن اسم که گفتم... همان که گفتی بارها تکرار کرده ام... چه بود؟
- در تب بودی که گفتی. بیشتر از هزار بار. و هر بار من و دخترم راحله اشک ریختیم.
عِمران با تعجب نگاهش می کند:
- اشک؟
پینه دوز لبخند می زند و پای دیگر عِمران را به دست می گیرد:
- آخر تو مدام، اسم مولا و آقای ما را می بردی. علی بن موسی الرضا امام ما شیعیان است.
پارچه را دور پای عِمران می پیچد، عِمران سر تکان می دهد:
- آری، همین بود که گفتی. علی بن موسی الرضا.
پینه دوز گره دوم را می زند و پیاله سفال را برمی دارد و با «یا علی» برمی خیزد. عِمران نگاهش می کند:
- پس تو این مرد را می شناسی!
- کدام مرد را؟
- علی بن موسی الرضا را.
پینه دوز دستش را به احترام بر سر می گیرد، جوری که سرش به خمیر آغشته نشود، و با صدایی لرزان می گوید: «کاش بشناسم جوان! هرکه علی بن موسی الرضا را بشناسد، به حقیقت خدا را شناخته است. با شناخت او، سختی های قیامت آسان خواهد شد.»
به عِمران نگاه می کند.
- در تب، هرچه خواستی گفتی، اما نگفتی چرا در برهوت راه گم کرده بودی؟ از کجا آمده بودی و به کجا می رفتی؟
عِمران به پاهای در پارچه محصورش نگاه می کند.
- من مسافری از جنوبم، از دریای پارس.
- و به کجا می روی؟
- به دریای شمال.
پینه دوز سر تکان می دهد:
- از دریا به دریا، از جنوب به شمال.
به سوی پرده سبزرنگ می رود و صدا می زند: «راحله.»
نگاه عِمران می چرخد طرف پرده. سایه دخترانه ای پشت پرده شکل می گیرد و دست دخترانه ای از پس پرده پیش می آید. پینه دوز پیاله را به دستش می دهد. پرده می افتد و نگاه عِمران خیره به پرده می ماند. پینه دوز می آید و برابرش می ایستد. خمیرِ میان انگشت هایش را با دستمالی پاک می کند و می گوید: «من فردا عازم خراسانم. اما تو می توانی در این منزل بمانی تا زخم پاهایت التیام یابد. آن وقت می توانی به سوی مقصدت بروی.»
- مقصد من دریای شمال است... چشمه آب حیات.
پینه دوز با تعجب نگاهش می کند:
- کجا؟!
- چشمه آب حیات.
پینه دوز در چشم هایش دقیق نظاره می کند. ناگهان با ناباوری، می زند زیر خنده:
- آبِ حیات؟! کدام آبِ حیات؟!
عِمران از خنده اش دلگیر می شود:
- همان که هرکه بنوشد، زندگی جاودان پیدا می کند. نگو که چیزی درباره آن نشنیده ای. من می دانم که تو از آن باخبری.
پینه دوز سر تکان می دهد و شانه هایش را بالا می اندازد:
- من؟! از کجا باید بدانم؟!
عِمران با بهت نگاهش می کند:
- از آن قلعه چه؟ آیا از آن قلعه که چشمه آب حیات در آن نهفته است نیز بی خبری؟
پینه دوز با لبخند نگاهش می کند:
- کدام قلعه؟ کدام چشمه؟
می آید نزدیکش و با تعجب به عِمران چشم می دوزد:
- از چه حرف می زنی جوان؟!
آهسته به دیوار تکیه می زند و همان جا می نشیند. عِمران نگاهی به پاپوش های در دستش می اندازد و نگاهی به پینه دوز:
- شاید خیال کنی مجنون و دیوانه شده ام؛ اما اینکه می گویم نه سحر و جادوست و نه حدیث جنّیان و دعانویسان. من در پیِ آب حیات بودم!
- آبِ حیات؟!
- آری. جایی کنار دریای شمال. در مسیر همین راه بود که در برهوت اسیر گشتم و راه خویش گم کردم و آن مرد که برای نجات من آمده بود، گفت به خانه پینه دوزی برو که راه آن قلعه را نشانت خواهد داد.
پینه دوز لبخندی ناباورانه می زند:
- کدام قلعه؟ من نه قلعه ای می شناسم، نه آبِ حیاتی.
عِمران، مایوس نگاهش می کند:
- نمی شناسی؟! به سُخره ام گرفته ای یا خودت را به ندانستن می زنی؟!
- تو مهمان من و حبیب خدایی. چرا باید تو را به سُخره بگیرم؟
- پس نگو که آبِ حیات را نمی شناسی پیرمرد. از آبی حرف می زنم که با نوشیدنش حیات جاودان در رگ ها جریان می یابد و هرگز کهولت و مرگ در تن اثر نمی کند.
پینه دوز با همان لبخند، سر تکان می دهد:
- آری، قبول دارم. این آب حیات که می گویی، در قصص و تعالیم ما نیز آمده است.
عِمران خوش حال می شود.
- کسی می شناسی که از آب آن چشمه خورده باشد؟
پینه دوز سر تکان می دهد:
- آری، می شناسم.
- چه کسی؟! کجا؟!
- او خضر نبی است که اکنون، در پسِ پرده غیبت است و از چشم ها دور است.
- خضر نبی؟!...و او اکنون زنده است؟
پینه دوز لبخندی می زند و پاپوش های کهنه را از پای دیوار برمی دارد و به دست می گیرد:
- آری، اما از آن آبِ حیاتی که تو در پیِ آنی بی خبرم.
- گوش کن پینه دوز. آنچه من در برهوت دیدم خواب نبود. خودت ادعا می کنی اعجاز بوده؛ نبوده؟ اکنون به حرف های من گوش کن. آن چشمه که خضر نبی از آن نوشید، جایی است در کنار دریای شمال. من موقعیت آن چشمه را پیدا کرده ام؛ اما هیچ وقت نمی دانستم ممکن است آن چشمه در حصار یک قلعه باشد. خوب می دانم که تو از جای آن قلعه باخبری. هر چقدر بخواهی به تو خواهم داد تا مرا به آن قلعه برسانی.
پینه دوز با جدیت نگاهش می کند و چیزی نمی گوید. عِمران ادامه می دهد: «قبول؟!»
پینه دوز هنوز ساکت مانده است. صدایی دخترانه از پشت پرده سبز بلند می شود:
- پدر.
پینه دوز از جا برمی خیزد. عِمران سر می چرخاند طرف پرده. سعی می کند از پس پرده، چهره فرد پشت پرده را ببیند. کمر صاف می کند و گردن کج می کند و... اما پرده می افتد و سایه دخترانه پشت پرده محو می شود.

نظرات کاربران درباره کتاب اقیانوس مشرق