فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب چهار

کتاب چهار
مجموعه‌ ناهمتا - كتاب چهارم

نسخه الکترونیک کتاب چهار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب چهار

من یک فرقه‌ی دیگر می‌خواستم. هر کدام به غیر از فرقه‌ی خودم، جایی‌ که همه از قبل می‌دانند من لایق توجه‌شان نیستم. بالاخره بانویی از فرقه‌ی دانش وارد کافه‌تریا می‌شود و دستش را به نشانه‌ی سکوت بالا می‌برد. فرقه‌ی فداکاری و دانش بلافاصله ساکت می‌شوند اما فرقه‌های شجاعت، صلح‌طلبی و صداقت با فریاد "ساکت!" وی است که متوجه می‌شوند. می‌گوید:«آزمون‌های استعدادسنجی تموم شده. یادتون باشه که نباید در مورد نتیجه با هیچ‌کسی صحبت کنید، حتی دوست‌ها و خانواده‌تون. مراسم انتخاب فرقه فردا در مرکز فعالیت برگزار می‌شه. طوری برنامه‌ریزی کنید که حداقل ده دقیقه قبل از مراسم اون‌جا باشید. مرخصید.» همه به‌سمت در می‌روند به‌جز میز ما، جایی‌که منتظر می‌شویم حتی قبل از اینکه بایستیم، همه سالن را ترک کنند. راهی را که هم‌فرقه‌ای‌هایم در فداکاری طی می‌کنند بلدم؛ راهرو را طی می‌کنیم و از درهای اصلی خارج و به‌سمت ایستگاه اتوبوس می‌رویم. ممکن است یک ساعت آنجا معطل شوند تا بگذارند بقیه‌ی افراد جلوی‌شان سوار شوند. فکر نمی‌کنم که من بتوانم بیش از این، چنین خفقانی را تحمل کنم. به‌جای دنبال‌کردن آن‌ها، از یک در فرعی بیرون می‌روم و وارد کوچه‌ی کنار مدرسه می‌شوم. قبلاً هم این راه را رفته‌ام اما معمولاً آرام می‌روم، نمی‌خواهم کسی مرا ببیند یا صدایم را بشوند. امروز فقط می‌خواهم بدوم. تا آخر خیابان می‌دوم و وارد خیابانی خالی می‌شوم، از روی گودالی که روی سنگ‌فرش است می‌پرم. کت گشاد فداکاری‌ام در باد می‌لرزد و من دست‌هایم را از آن در می‌آورم و اجازه می‌دهم که در باد به سان یک پرچم به اهتزاز در بیاید و بعد رهایش می‌کنم. همین‌طور که می‌دوم آستین‌های پیراهنم را تا آرنج تا می‌زنم؛ وقتی بدنم دیگر توان دویدن با آن سرعت را ندارد، کمی آرام‌تر می‌دوم. انگار که کل شهر با سرعت پشت سرم تار و ساختمان‌ها با هم یکی می‌شوند. صدای کوبش کفشم را طوری می‌شنوم که انگار مربوط به خودم نیست.

ادامه...
  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.48 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۵۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب چهار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیش گفتار

و سرانجام به پایان مجموعه ناهمتا رسیدیم...
کتاب آخر از مجموعه ی ناهمتا، آخرین جلد این مجموعه و مشتمل بر چهار داستان اصلی و سه صحنه ی اختصاصی است؛ طبق گفته ی نویسنده کتاب یعنی خانم ورونیکا راث، کتاب ناهمتا ابتدا از دید توبیاس ایتون یا همان چهار نوشته شده بود اما پس از نگارش سی صفحه، متوجه این موضوع شدند که باید شخصیت دیگری روایت گر داستان باشد و پس از گذشت مدتی بئاتریس پرایر را انتخاب و شروع به نگارش داستان از دیدگاه وی کردند. این سه صحنه ی اختصاصی هم از همان نوشته های سی صفحه انتخاب شده و در کتاب قرار گرفته است.
تا لحظه ی نگارش این متن، هنوز قسمت دوم فیلم هم پیمان تولید و پخش نگردیده است و همچنین باید یادآور شویم که کتاب چهار، اقتباس سینمایی نخواهد داشت. بخش هایی از این داستان ها هم با کتاب ناهمتا هم پوشانی دارد و صحنه هایی که در کتاب ناهمتا از زبان تریس خواندید را در اینجا، از زبان چهار می خوانید و دریچه ای از افکار و عقایدش به روی شما گشوده خواهد شد.
برای تسریع در امر ترجمه ی این اثر تصمیم گرفتیم این کتاب را به صورت دونفره ترجمه کنیم تا شما دوست داران مجموعه ی ناهمتا هم بتوانید هر چه سریع تر این کتاب را مطالعه کنید. همانند کتاب های پیشین، سعی شده ادبیات این کتاب هم شیوا، سلیس و روان باشد تا لذت مطالعه ی آن برای شما دوچندان باشد.
خداوند متعال را شکر می گوییم که فرصت ترجمه ی این کتاب را به هردوی ما عطا کرد؛ از جناب آقای احمدی، مدیر نشر آذرباد که صبورانه در این مسیر ما را همراهی کردند؛ از همه عزیزانی که به هرنحوی کمک حال مان بودند و در نهایت هم از شما؛ شما که با لطف همیشگی، شور و حال خاصی به ما می دهید، کمال تشکر و قدردانی را به عمل می آوریم و امیدواریم که شما هم کم وکاست های موجود در این اثر را بر ما ببخشایید.
حکایت این مجموعه به پایان رسید؛ امیدواریم که در دوستی هایتان همانند کریستیانا و تریس، ناهمتا، در هنگام خطاها مثل آمار برای چهار، یاغی؛ و در عشق و علاقه تان به سان تریس و چهار، هم پیمان باشید.
اگر پس از مطالعه این کتاب، نظر، پیشنهاد و انتقادی داشتید، بر ما منت نهاده و از طریق آدرس ایمیل های زیر با ما در ارتباط باشید:

Kingamirk@Gmail.Com
SirMohammadGhasemi@Yahoo.Com
امیرمهدی عاطفی نیا- محمدرضا قاسمی
شهریور ۹۵

انتقال

با فریادی از شبیه سازی بیدار می شوم. لبم می سوزد و وقتی دستم را ازش دور می کنم، روی انگشتانم خونی است. حتماً حین تست آن ها را گاز گرفتم.
بانوی عضو فرقه ی شجاعتی(۱) که مسئول برگزاری آزمون استعداد سنجی من بود (که گفت نامش توری(۲) است)هنگامی که موهای تیره اش را عقب می کشد و آن ها را پشتش می بندد، به طرز عجیبی نگاهم می کند. دستانش از بالا تا پایین، با جوهر نقش(۳) زده است؛ زبانه های آتش، پرتوهای نور و بال های عقاب.
توری، حین خاموش کردن دستگاه، می گوید:«وقتی توی شبیه سازی بودی...می دونستی که واقعی نیست؟» نحوه ی صحبت کردنش به نظر عادی است اما این عادی بودن تعمدی است، بعد از سال ها تمرین این مساله را فرا گرفته است. وقتی چینین چیزی ببینم متوجه می شوم. همیشه همین طور است.
ناگهان توجه ام به ضربان قلبم معطوف می شود. پدرم گفت که ممکن است چنین چیزی رخ بدهد. او بهم گفت که شاید بپرسند که در حین شبیه سازی می دانستم که غیر واقعی است یا نه و همچنین بهم گفت که چه جوابی بدهم.
می گویم:«نه. اگر این طوری بود فکر می کردی لبم رو گاز می گرفتم؟»
توری چند ثانیه ای نگاهم می کند، سپس قبل از اینکه بگوید:«تبریک می گم. نتیجه ی شما فرقه ی فداکاری(۴) ه.» حلقه ای را که در لب زیرینش بود گاز می گیرد.
با سر تایید می کنم اما کلمه ی " فداکاری" همانند طناب داری در دور گردنم است.
می گوید:«خوشحال نشدی؟»
- هم فرقه ای هام خوشحال می شن.
دهان و چشمان توری، انگار که کمی سنگین باشند به پایین رفتند؛ انگار که از چیزی ناراحت باشد:«من در مورد اون ها حرف نزدم. اینجا یه اتاق امنه. می تونی هرچی که بخوای اینجا بگی.»
قبل از اینکه امروز صبح به مدرسه برسم می دانستم که نتایج آزمون استعدادسنجی ام چه می شد. من غذا را به اسلحه ترجیح دادم. خودم را سر راه سگی انداختم تا یک دختر بچه را نجات دهم. می دانستم که بعد از این تصمیمات، آزمون تمام می شود و نتیجه اش فداکاری است.
و مطمئن نیستم که اگر پدرم هدایتم نمی کرد، اگر هر بخش آزمون استعداد سنجی ام را از قبل کنترل نمی کرد، تصمیمات متفاوتی می گرفتم. پس چه انتظاری داشتم؟ چه فرقه ای را می خواستم؟
هرکدوم. هرکدوم به جز فداکاری.
به آرامی می گویم:«خوشحالم.» اهمیتی ندارد که او می گوید این اتاق امن است. هیچ اتاق امنی وجود ندارد، هیچ رازی که در امنیت باشد وجود ندارد.
هنوز هم می توانم دندان های سگ که پوستم را درید، روی گردنم حس کنم. به توری سر تکان می دهم و شروع به رفتن به سمت در می کنم اما قبل از اینکه خارج شوم، دستم را می گیرد.
او می گوید:«این تویی که باید با انتخاب هات زندگی کنی. همه باهاش کنار می آن، مهم نیست چه تصمیمی بگیری، اون ها به زندگی شون ادامه می دن. اما تو نمی تونی.»
در را باز می کنم و بیرون می روم.
***
به کافه تریا برمی گردم و سر میز فرقه ی فداکاری می نشینم، در میان مردمانی که اصلاً مرا نمی شناسند. پدرم اجازه نمی دهد که به اکثر گردهمایی های جامعه بیایم. ادعا می کند که من باعث ناراحتی می شوم، کاری می کنم که به شهرتش آسیب وارد شود. برایم مهم نیست. من در اتاقم، در سکوت خانه راحت ترم تا اینکه بخواهم بین مردم اعتذاری و تکریم گرایانه باشم.
نتیجه ی این غیبت ادامه دارم این است که باقی اعضای فرقه ی فداکاری در رفتار با من محتاط هستند، باور دارند که من مشکلی دارم، که یا مریضم یا بدجنسم یا سرد مزاج. حتی آن هایی هم که حاضرند در خوش وبش ها به من سر تکان دهند به چشمانم نگاه نمی کنند.
دست به زانو نشسته ام، درحالی که دانش آموزان دیگر آزمون استعدادسنجی شان را تمام می کنند، میزهای دیگر را تماشا می کنم. میز فرقه ی دانش(۵) با کتاب و چیزهای خواندنی پر است اما همه مشغول خواندن نیستند، فقط ادای این کار را در می آورند، به جای فکر و ایده، حرف های بی خود ردوبدل می کنند و هر بار که فکر می کنند کسی آن ها را تماشا می کند چشمان شان را روی کلمات می اندازند. افراد فرقه ی صداقت(۶) بلندبلند مشغول صحبت اند، مثل همیشه. افراد صلح طلبی(۷) در حال خنده ولبخند هستند و اغذیه ها را از جیب شان درمی آورند و به همدیگر تعارف می کنند. افراد شجاعت هم پر سر و صدا هستند، روی میز و صندلی ها نشسته، به یکدیگر لم داده اند و با هم شوخی می کنند و سیخونک می زنند.
من یک فرقه ی دیگر می خواستم. هر کدام به غیر از فرقه ی خودم، جایی که همه از قبل می دانند من لایق توجه شان نیستم.
بالاخره بانویی از فرقه ی دانش وارد کافه تریا می شود و دستش را به نشانه ی سکوت بالا می برد. فرقه ی فداکاری و دانش بلافاصله ساکت می شوند اما فرقه های شجاعت، صلح طلبی و صداقت با فریاد "ساکت!" وی است که متوجه می شوند.
می گوید:«آزمون های استعدادسنجی تموم شده. یادتون باشه که نباید در مورد نتیجه با هیچ کسی صحبت کنید، حتی دوست ها و خانواده تون. مراسم انتخاب فرقه فردا در مرکز فعالیت(۸) برگزار می شه. طوری برنامه ریزی کنید که حداقل ده دقیقه قبل از مراسم اون جا باشید. مرخصید.»
همه به سمت در می روند به جز میز ما، جایی که منتظر می شویم حتی قبل از اینکه بایستیم، همه سالن را ترک کنند. راهی را که هم فرقه ای هایم در فداکاری طی می کنند بلدم؛ راهرو را طی می کنیم و از درهای اصلی خارج و به سمت ایستگاه اتوبوس می رویم. ممکن است یک ساعت آنجا معطل شوند تا بگذارند بقیه ی افراد جلوی شان سوار شوند. فکر نمی کنم که من بتوانم بیش از این، چنین خفقانی را تحمل کنم.
به جای دنبال کردن آن ها، از یک در فرعی بیرون می روم و وارد کوچه ی کنار مدرسه می شوم. قبلاً هم این راه را رفته ام اما معمولاً آرام می روم، نمی خواهم کسی مرا ببیند یا صدایم را بشوند. امروز فقط می خواهم بدوم.
تا آخر خیابان می دوم و وارد خیابانی خالی می شوم، از روی گودالی که روی سنگ فرش است می پرم. کت گشاد فداکاری ام در باد می لرزد و من دست هایم را از آن در می آورم و اجازه می دهم که در باد به سان یک پرچم به اهتزاز در بیاید و بعد رهایش می کنم. همین طور که می دوم آستین های پیراهنم را تا آرنج تا می زنم؛ وقتی بدنم دیگر توان دویدن با آن سرعت را ندارد، کمی آرام تر می دوم. انگار که کل شهر با سرعت پشت سرم تار و ساختمان ها با هم یکی می شوند. صدای کوبش کفشم را طوری می شنوم که انگار مربوط به خودم نیست.
نهایتاً باید بایستم، عضلاتم می سوزند. حالا در بیابان بی فرقه(۹) ها هستم که بین منطقه ی فرقه ی فداکاری و پایگاه فرقه ی دانش، پایگاه فرقه ی صداقت و اماکن عمومی ما قرار دارد. در همه ی جلسات بین فرقه ها که پدرم سخنگوی رهبران مان بود، از ما می خواست که از بی فرقه ها نترسیم و با آن ها همانند یک انسان رفتار کنیم، نه موجودات شکست خورده و خردشده. اما حتی یک بار هم به این فکر نکرده ام که از آن ها بترسم.
وارد پیاده رو می شوم تا بتوانم از پنجره ها، درون ساختمان ها را ببینم. اکثر اوقات فقط وسایل قدیمی، اتاق های خالی و مقادیری زباله روی زمین می بینم. وقتی اکثر ساکنان، شهر را ترک کردند (از آنجایی که همین جمعیت الآن مان هم همه ی ساختمان ها را پر نمی کند، باید هم همین کار را می کردند) نباید با عجله می رفتند؛ زیرا فضایی که اشغال می کردند خیلی تمیز است. حالا هیچ انگیزه ای باقی نمانده است.
گرچه وقتی از یکی از ساختمان های سر نبش رد می شوم، چیزی درونش است. اتاق درست مثل تمام ساختمان هایی که از کنارشان رد شدم خالی است اما پشت در، می توانم یک دانه ی خاکستر ببینم، یک ذغال روشن.
ابروانم را در هم می کشم و روبه روی پنجره مکث می کنم تا ببینم پنجره باز می شود یا نه. اول تکان نمی خورد اما کمی آن را عقب وجلو می کنم و به سمت بالا باز می شود. اول نیم تنه ام را به داخل می خزانم و بعد پاهایم روی کپه ای از شاخ و برگ می افتد. همین که آرنجم به زمین می خراشد شروع به سوزش می کند.
ساختمان بوی غذای پخته و دود و عرق می دهد. به آرامی به سمت ذغال می روم، با دقت گوش می کنم که اگر فرد بی فرقه ای در آنجا حضور داشت، متوجه شوم؛ اما فقط سکوت است و سکوت.
در اتاق بغل پنجره ها به وسیله ی رنگ و خاک تیره شده اند اما کمی نور از آن رد می شود، برای همین تشک های رل شده ای که سراسر اتاق هستند و قوطی های قدیمی ای را که غذای خشک شده در آن ها موجود است می توانم ببینم. در مرکز اتاق منقل ذغالی کوچکی قرار دارد. اکثر ذغال ها سفید هستند، خاکستر شده اند اما یکی از آن ها همچنان روشن است که یعنی هرکسی که آخرین بار اینجا بوده، همین اواخر اینجا حضور داشته است. و با توجه به بو و تعداد قوطی های قدیمی و تشک ها می توان گفت که تعداشان بیشتر از یکی دو نفر بوده.
همیشه یاد گرفته ام که افراد بی فرقه بدون اجتماع و فردی زندگی می کنند، از بقیه ی افراد جدا هستند. حالا که به اینجا نگاه می کنم، در این فکرم که چرا اصلاً آن حرف ها را باور کردم. چه چیزی جلوی آن ها را می گرفت که مثل ما گروه هایی را تشکیل دهند؟ این موضوع در ذات بشر است.
صدایی می پرسد:«اینجا چه کار می کنی؟» و مثل یک شوک الکتریکی درونم را فرا گرفت. می چرخم و مردی کثیف و زردچرده را در اتاق بغل می بینم که مشغول خشک کردن دستانش با حوله ای مندرس است.
گفتم:«من فقط داشتم...»به منقل نگاه می کنم و ادامه می دهم:«من آتیش رو نگاه می کردم، فقط همین.»
مرد گوشه ی حوله را در جیب پشتی اش می گذارد. او شلوار سیاه فرقه ی صداقت که با نخ آبی فرقه ی دانش وصله خورده با یک پیراهن خاکستری فرقه ی فداکاری مثل همانی که من پوشیده ام، به تن دارد. او لاغر مردنی است اما به نظر قدرتمند می آید. آن قدری قدرتمند هست که بتواند به من آسیب برساند اما فکر نمی کنم چنین کاری کند.
گفت:«پس به گمونم باید ازت تشکر کنم. گرچه چیزی روی آتیش نیست که کباب کنم.»
می گویم:«خودم می بینم. اینجا کجاست؟»
با لبخند سردی می گوید:«اینجا خونه ی منه.» یک دندان ندارد. «نمی دونستم که قراره مهمون برام بیاد برای همین خیلی تمیز کاری نکردم.»
نگاهم از او به قوطی های ولو شده کشیده می شود، می گویم:«حتماً در خواب خیلی ورجه و وورجه می کنی که این همه تشک پهن کردی.»
می گوید:«تا حالا اُمّل از تو فضول تر ندیدم.» او کمی نزدیک تر می شود و ابروهایش را درهم می کشد:«قیافه ات آشناست.»
می دانم که ممکن نیست قبلاً با او آشنا شده باشم، نه در جایی که من زندگی می کنم که پر از خانه های همسان در یک نواخت ترین محله ی شهر، جایی که پر از افرادی است که لباس های خاکستری همسان به تن دارند و موهایشان هم مثل هم کوتاه است. سپس این موضوع به نظرم می رسد: با اینکه پدرم سعی می کند مرا مخفی کند اما او همچنان رئیس شوراست، یکی از برجسته ترین افراد شهر و من هم شبیه اش هستم.
در بهترین حالت فداکاری ای که می توانم می گویم:«ببخشید که زحمت تون دادم. دیگه الآن می رم.»
مرد می گوید:«من واقعاً می شناسمت. تو پسر اِوِلین ایتون(۱۰)ـی، مگه نه؟»
با شنیدن نامش کمی حالم گرفته می شود. سال ها از آخرین باری که نامش را شنیده ام می گذرد؛ زیرا پدرم درباره اش صحبت نمی کند، حتی اگر بشنود هم اعتنا نمی کند. اینکه دوباره با او مرتبط باشم، حتی این طور که فقط صورتم به او شباهت داشته باشد حس عجیبی است؛ مثل پوشیدن لباسی قدیمی است که دیگر اندازه ام نمی شود.
می گویم:«از کجا می شناختیش؟» این مرد حتماً او را خیلی خوب می شناخت، که تا صورتم را دید به یادش آمد که صورتم کمی سفید تر از اوست و به جای قهوه ای تیره چشمانم آبی است. اغلب مردم آن قدر دقت نمی کردند که بتوانند وجوه اشتراک ما را ببینند: ناخن های بلندمان، بینی های قوس دارمان، ابروهای صاف و درهم کشیده ی مان.
او کمی مکث می کند و بعد می گوید:«او بعضی اوقات با فرقه ی فداکاری خودش رو داوطلب می کرد که بیاد تا غذا و پتو و لباس تقسیم کنه. چهره ی به یادموندنی ای داشت؛ به علاوه اینکه زن رئیس شورا بود. کسی نمی شناختش؟»

بعضی اوقات مردم فقط به خاطر اینکه به من اصرار می کنند و حسی که این اصرار بهشون دست می دهد-ناراحتی و اشتباه-باعث می شود بهم دروغ بگویند، همان حسی که وقتی یک عضو فرقه ی دانش، جمله ای را که غلط دستوری دارد می خواند، بهش دست می دهد. گرچه این مرد مادرم را می شناخت، این شناخت فقط به این خاطر نبود که به او یک قوطی سوپ داده بود. اما من آن قدر تشنه ی بیشتر شنیدن درباره اش هستم که از این موضوع صرف نظر می کنم.
می گویم:«می دونستی که اون مُرده؟ الآن چند سالی می شه.»
دهانش کمی به گوشه مایل می شود:«نه نمی دونستم. از شنیدنش ناراحت شدم.»
حس عجیبی دارم، در این مکان سرد و نمور ایستاده ام که بوی دود و جسد های زنده می دهد؛ به علاوه ی این قوطی های خالی که نشانگر فقر و سازگار نشدن است. اما اینجا یک چیز جذاب هم دارد، نوعی آزادی، نوعی سرباز زدن از تعلق به این فرقه های خودسرانه ای که برای خودمان درست کرده ایم.
مرد می گوید:«مراسم انتخاب فرقه ات باید فردا باشه که این قدر نگرانی. توی کدوم فرقه افتادی؟»
به طور خودکار گفتم:«نباید به کسی بگم.»
می گوید:«من کسی نیستم، من هیچ کس نیستم. بی فرقه بودن یعنی همین.»
همچنان چیزی نمی گویم. ممنوعیت به اشتراک گذاشتن نتایج آزمون استعدادسنجی ام یا هرکدام از رازهای دیگرم آن قدر محکم در جانم ریشه کرده که هر روز آن را اجرا می کنم. الآن تغییرکردن غیرممکن است.
انگار که ناامید شده باشد، می گوید:«آه پس توام پیرو قانونی. مادرت یه بار بهم گفت که حس می کرده که خیلی از تغییرات خوشش نمی اومد و این راه بود که اونو به فرقه ی فداکاری کشوند. این کار حداقل مقاومت رو نیاز داره.» شانه هایش را بالا می اندازد و ادامه می دهد:«وقتی اینو بهت می گم باور کن پسر ایتون، اون مقاومت ارزش تلاش کردن رو داره.»
موجی از خشم را حس می کنم. او نباید طوری با من صحبت کند که انگار بیشتر از من با او راحت بوده و نباید کاری کند که من به خاطر یک بار غذادادن یا ندادن مادرم به او، هر چیزی را که به یادم می آید زیر سوال ببرم. او اصلاً نباید هیچ چیز به من بگوید؛ او هیچ کسی نیست، بی فرقه ، دورافتاده است، هیچی نیست.
می گویم:«جدی؟ ببین مقاومت کردن تو رو به کجا کشونده. با ته مونده ی قوطی ها توی ساختمون های درب و داغون زندگی می کنی. برای من که خیلی خوب نیست.» به سمت راهرویی می روم که مرد از آنجا پیدایش شده بود. می دانم که دری به روی کوچه ای همان جاها پیدا می کنم؛ برایم مهم نیست کجا باشد فقط می خواهم هرچه سریع تر از اینجا بروم.
راهی در طول اتاق را پیش می گیرم، مواظبم که پا روی هیچ تشکی نگذارم. وقتی به راهرو می رسم مرد می گوید:«من ترجیح می دم از قوطی ها غذا بخورم تا اینکه فرقه ام سرکوبم کنه»
پشت سرم را نگاه نمی کنم.
***
وقتی به خانه می رسم، روی پله ی جلوی در می نشینم و نفس هایی عمیق از هوای خنک بهاری را برای چند دقیقه استنشاق می کنم.
مادرم بهم یاد داده بود که این چنین لحظات را بدزدم، لحظات آزادی، گرچه، خودش این را نمی دانست. من می دیدم که او از این لحظاتش بهره می برد، بعد از تاریکی هوا وقتی پدرم خواب بود از خانه بیرون می جست و وقتی آفتاب تازه داشت از پشت ساختمان ها ظاهر می شد، با احتیاط وارد خانه می شد. حتی وقتی هم کنار ما بود از این لحظات بهره جویی می کرد؛ مثلاً وقتی جلوی سینک ظرف شویی ایستاده بود، آن قدر روحش از آنجا فاصله داشت که وقتی صحبت می کردم، حتی صدایم را هم نمی شنید.
اما چیز دیگری هم از تماشاکردنش فهمیدم و آن هم این است که لحظات آزادی همیشه باید به پایان می رسید.
بلند می شوم، لکه های سیمان را از شلوارم پاک و در را باز می کنم. پدرم در اتاق نشیمن روی صندلی راحتی نشسته است، اوراق محاصره اش کرده اند. بدنم را می کشم، آن قدر که او نتواند بابت قوزکردن به من چشم غره برود. به سمت پله ها می روم. شاید بگذارد که بدون توجه به اتاقم بروم.
می گوید:«درباره ی آزمون استعدادسنجی ات برام بگو...» و به کاناپه اشاره می کند تا بنشینم.
عرض اتاق را می پیمایم، با دقت قدم هایم را برمی دارم تا روی کاغذهایی که روی فرش ریخته شده اند، پا نگذارم و جایی که اشاره می کند می نشینم، درست لبه ی کاناپه که بتوانم خیلی سریع بلند شوم.
عینکش را برمی دارد و چشم انتظار نگاهم می کند:«خب؟» تنش را در صدایش می شنوم، از همان نوعی که فقط بعد از یک روز سخت کاری، رخ می دهد. باید مراقب باشم، می گوید:«نتیجه ات چی شد؟»
به اینکه جوابش را ندهم حتی فکر هم نمی کنم:«فداکاری.»
- و هیچ اتفاق دیگه ای نیفتاد؟»
ابروانم را در هم می کشم:«معلومه که نه.»
می گوید:«اون جوری نگاهم نکن.» و ابروان درهم کشیده ام به حالت عادی برمی گردند:«هیچ اتفاق عجیبی توی آزمونت پیش نیومد؟»
در حین آزمونم می دانستم که کجا بودم- می دانستم درحالی که به نظر می رسید در کافه تریای مدرسه ی راهنمایی هستم، در واقع در اتاق آزمون روی یک صندلی دراز کشیده بودم و بدنم با یک سری سیم هایی به یک دستگاه وصل بود. این مساله عجیب بود. اما نمی خواهم الآن با او صحبت کنم، نه در زمانی که می توانم ببینم استرس مثل طوفان درونش را متلاطم کرده است.
می گویم:«نه.»
می گوید:«به من دروغ نگو!» و او دستم را می گیرد، انگشتانش مثل یک گیره سفت هستند. نگاهش نمی کنم.
می گویم:«نمی گم، درست همون طوری که انتظار می رفت نتیجه ام فرقه ی فداکاری شد. خانم برگزارکننده ی آزمون به ندرت نگاهم می کرد، حتی وقتی داشتم به سمت در می رفتم. قول می دم که همین طوره.»
مرا رها می کند. آن جایی از دستم را که گرفته بود، گزگز تپش نبضم را حس می کنم.
می گوید:«خوبه. مطمئنم که می خوای به یه سری چیزها فکر کنی. باید بری تو اتاقت.»
- بله آقا.
بلند می شوم و دوباره عرض اتاق را طی می کنم، آسوده خاطر شدم.
می گوید:«اوه راستی، بعضی از دوست هام در شورا دارن امشب می آن اینجا، پس باید زود شام بخوری.»
- چشم آقا.
***
قبل از اینکه آفتاب غروب کند، از کابینت و یخچال غذا را برمی دارم: دو رل(۱۱) شام و هویج خام به همراه ریشه های سرش، یک تکه ی بزرگ پنیر و یک عدد سیب، باقی مانده ی مرغ وعده های قبل بدون هیچ گونه ادویه. همه ی غذاها یک مزه می دهند: مثل خمیر و خاک. چشمانم را روی در قفل کرده ام تا با همکاران پدرم رودررو نشوم. او دوست ندارد وقتی آن ها می رسند من هنوز این پایین باشم.
دارم یک لیوان آب را تمام می کنم که اولین عضو شورا دم در ظاهر می شود و من قبل از اینکه پدرم به در برسد، از درون اتاق نشیمن با عجله رد می شوم. او درحالی که دستش روی دستگیره است منتظر می ماند، همین طور که من سریع به سمت نرده های پله می روم، ابروانش را برایم بالا می اندازد. او به بالای پله ها اشاره می کند و من بالا می روم، همین که در را باز می کند سرعتم را بیشتر می کنم. متوجه می شوم که صدای چه کسی است:«سلام مارکوس(۱۲).» صدای اندرو پرایر(۱۳) است. او یکی از نزدیک ترین دوستان پدرم سر کار است که البته معنای خاصی ندارد؛ زیرا هیچ کس واقعاً پدرم را نمی شناسد، حتی خود من. او مشغول پاک کردن کفش هایش روی پادری است. او و خانواده اش را بعضی اوقات می بینم، یک خانواده ی فداکاری فوق العاده هستند، ناتالی(۱۴) و اندرو و دختر و پسرشان (دو قلو نیستند اما هردوی شان در مدرسه دوسال از من عقب ترند) همگی با متانت در پیاده رو قدم می زنند و در تقاطع ها سرهایشان را این طرف و آن طرف می کنند. ناتالی تلاش های داوطلبانه برای بی فرقه ها را بین افراد فرقه ی فداکاری ساماندهی می کند- مادرم حتماً او را می شناخت گرچه که خیلی در مناسبات اجتماعی فرقه ی فداکاری شرکت نمی کرد، او هم مثل من دوست داشت اسرارش را پیش خودش و در خانه نگه دارد.
اندرو به چشمانم زل می زند و من به سرعت راهرو را تا اتاقم طی می کنم و در را پشت سرم می بندم. از هر جهت اتاقم به اندازه ی اتاق هر عضو دیگر فرقه ی فداکاری تمیز است. ملحفه های خاکستری و پتوهایم دور تشکی لاغر کشیده شده اند و کتاب های درسی روی میزم که از جنس چوب لایه ای است، به صورت یک برج خیلی قشنگ چیده شده اند. دراور کوچکی که شامل چند دست لباس های همسان می شود، در کنار پنجره ی کوچکی که فقط پرنورترین مهتاب ها را به داخل باز می تاباند، قرار دارد. از آنجا می توانم خانه ی بغلی را ببینم که دقیقاً شبیه همانی است که الآن درونش هستم، فقط در فاصله ی پنج متری شرق ما قرار دارد.
اگر آن مرد واقعاً درباره ی حرفی که مادرم بهش زده بود، حقیقت را گفته باشد، می دانم این دوست نداشتن تغییرات چطور باعث شده که مادرم وارد فرقه ی فداکاری شود. دارم می بینم که فردا وقتی در میان جام عناصر فرقه ها می ایستم و چاقویی در دست دارم، این اتفاق برای من هم رخ می دهد. چهار فرقه وجود دارد که من یا از آن ها چیزی ندارم یا اعتمادی بهشان ندارم، حقیقت را بگویم، درک شان نمی کنم و تنها یکی از آن ها آشنا، قابل پیش بینی و قابل درک است. اگر انتخاب فرقه ی فداکاری مرا به سمت زندگی ای که لذت خلسه انگیز دارد سوق ندهد، حداقل مرا به جایی راحت می فرستد.
روی لبه ی تخت می نشینم. با خودم فکر می کنم: نه این جوری نمی شه و بعد فکر را در ذهنم دفن می کنم؛ زیرا می دانم که سرمنشاش کجاست: همان بخش کودکانه ی من که از مردان قدرتمندی که الآن در اتاق نشیمن مشغول هستند می ترسد. از مردی که بیشتر از محبت، عصبانیت اش را دیده ام.
مطمئن می شوم که در بسته است و برای اطمینان بیشتر صندلی را هم زیر دستگیره اش می گذارم. سپس به سمت کنار تختم خم می شوم و دستم را زیرش به سمت چمدانی که آنجا نگه می دارم می برم.
وقتی کوچک بودم مادرم آن را بهم داده بود و به پدرم گفته بود که برای پتوهای اضافی است و آن را در یک کوچه پیدا کرده بود. اما وقتی آن را در اتاق من گذاشت، درونش پتوهای اضافی را نگذاشت. در اتاقم را بست و با دست لبانش را به نشانه ی سکوت لمس کرد و آن را روی تختم گذاشت تا بازش کند.
درون چمدان یک مجسمه ی آبی رنگ بود. مجسمه شبیه آبشار بود اما از شیشه ی واقعی ساخته شده بود، کاملاً تمیز، دستمال کشیده و بی نقص.
همان موقع پرسیدم:«این وسیله چه کار می کنه؟»
لبخند زد و گفت:«کاری که با چشم بشه دید انجام نمی ده،» اما لبخندش کم رنگ بود، انگار که از چیزی می ترسید:«اما ممکنه یه کارایی این تو بکنه.» دستش را روی قفسه ی سینه اش گذاشت، درست روی جناق سینه اش و ادامه داد:«چیزهای قشنگ گاهی اوقات باعث می شن این تو اتفاقای خوبی رخ بده.»
از آن موقع من چمدان را با اشیایی که دیگران به دردنخور تلقی می کنند، پر کرده ام: عینک های بدون شیشه، بخش هایی از مادربردهای خراب، دوشاخه های برق، سیم های لخت شده، نیمه ی بالایی بطری ای سبزرنگ، تیغه ی زنگ زده ی چاقو. نمی دانم اگر مادرم بود آن ها را زیبا تلقی می کرد یا نه، یا حتی خودم هم مطمئن نیستم که زیبا باشند؛ اما هرکدام از آن ها درست مثل آن مجسمه مرا متعجب کردند، درست مثل چیزهای اسرارآمیز و چیزهایی باارزش، که خیلی دیدنی بودند.
به جای فکر کردن به نتایج آزمون استعدادسنجی ام، هرکدام از آن ها را برمی دارم و در دستم می چرخانم. همه ی جزئیات شان را به خاطر دارم.
***

با صدای قدم های مارکوس در راهروی بیرون اتاق از خواب بیدار می شوم. درحالی که اشیاء روی تشک دورم هستند، روی تخت دراز کشیده ام. همین طور که به در اتاقم نزدیک تر می شود قدم هایش را آرام تر برمی دارد و من دوشاخه های برق و قطعات مادربرد و سیم ها را برمی دارم و درون چمدان می گذارم، قفلش می کنم و کلید را در جیبم می اندازم. در آخرین ثانیه همین که دستگیره می چرخد متوجه می شوم که مجسمه هنوز بیرون است، آن را زیر بالش قایم می کنم و چمدان را زیر تخت قرار می دهم.
سپس به سمت صندلی شیرجه می روم و آن را از زیر دستگیره برمی دارم تا پدرم بتواند وارد شود.
وقتی به داخل می آید، مظنونانه به صندلی در دستم نگاه می کند.
می گوید:«اون صندلی اینجا چه کار می کنه؟ می خوای سعی کنی راهم ندی تو؟»
- نه آقا.
مارکوس می گوید:«این دومین باریه که امروز دروغ می گی. من پسر بزرگ نکردم که دروغگو بشه.»
می گویم:«من...» حتی یک کلمه هم برای گفتن به ذهنم نمی رسد، پس فقط دهانم را می بندم و صندلی را به سمت میزم می برم، جایی که باید قرار بگیرد، درست پشت انبوهی از کتاب های درسی .
- اینجا چه کار می کردی که می خواستی من نبینم؟
پشت صندلی را چنگ می زنم، خیلی محکم و به کتاب هایم خیره می شوم.
به آرامی می گویم:«هیچی.»
با صدایی آرام اما مثل سنگ قدرتمند می گوید:«این شد سه تا دروغ.» او به من زل می زند و من در واکنشی غریزی عقب می روم. اما به جای اینکه دستش را به سمت من بیاورد، خم می شود و از زیر تخت چمدان را بیرون می آورد و سعی می کند بازش کند. تلاشش کارساز نیست.
ترس همانند چاقو هایی به شکمم وارد می شود. حاشیه ی لباسم را نیشگون می گیرم اما انگشت هایم حس ندارند.
می گوید:«مادرت ادعا می کرد که این برای پتو هاست، گفت که شب ها سردت می شه. اما همیشه برام جای سوال بود اگه فقط پتوهای اضافی توشه، پس چرا قفلش می کنی؟»
دستش را بالا می آورد، کف دستش را باز می کند و ابرویش را برایم بالا می برد. می دانم که چه چیزی می خواهد؛ کلید را. و من مجبورم که آن را بهش بدهم؛ زیرا وقتی دروغ می گویم او متوجه می شود، او خیلی خوب مرا می شناسد. دستم را به سمت جیبم می برم، بعد کلید را در دستش می اندازم. حالا می توانم بفهمم که کف دستانم هم حس ندارند و نفس زدن هایم هم شروع شده، نفس های کوتاهی که همیشه وقتی می دانم که او در آستانه ی انفجار است، به سراغم می آیند.
همین که چمدان را باز می کند چشمانم را می بندم.
دستانش را بدون مراقبت به درون چمدان می برد، اشیای درونش را به چپ و راست پخش می کند:«این دیگه چیه؟» آن ها را یکی یکی بیرون می آورد و به سمت من می اندازد:«تو اینو برای چی می خوای؟ یا اینو...؟»
بارهاوبارها خودم را از ترس عقب می کشم و حتی جوابی ندارم که تحویلش دهم. نیازی به آن ها ندارم. به هیچ کدام شان. فریاد می زند:«این کار یعنی خودکامگی!» و چمدان را از لبه ی تخت به پایین می اندازد که در نتیجه تمامی محتویاتش روی زمین پخش می شود:«این ها این خونه رو به خودخواهی آلوده می کنه!»
حالا حتی صورتم هم بی حس شده است.
دستانش به سینه ام می خورد. من به عقب تلوتلو و به دراور می خورم. بعد او دستش را تا کنار صورتش بالا می آورد تا مرا بزند، من با صدایی لرزان و ترسیده می گویم:«مراسم انتخاب فرقه بابا!»او در همان حال مکث می کند و من از ترس خودم را جمع می کنم، مقابل دراور کوچک و کوتاه می شوم، چشمانم بیش از حد تار است تا بخواهم چیزی را بینم، البته به خاطر اشک ها. او معمولاً سعی می کند به صورتم کاری نداشته باشد، مخصوصاً برای مواقعی مثل فردا، وقتی که خیلی ها چشم شان به من می افتد و انتخاب مرا تماشا می کنند.
دستش را پایین می آورد و برای ثانیه ای فکر می کنم که خشم درونش فروکش کرده و خشونت تمام است. اما بعد او می گوید:«همین جا بمون!»
به دراور لم می دهم. می دانم که نمی گذارد از زیر این ماجرا قسر در بروم و چه برسد به اینکه ازم معذرت خواهی کند. هرگز این کار را نمی کند.
او با یک کمربند برخواهد گشت و نوارهایی که روی پشتم ایجاد خواهد کرد به راحتی زیر پیراهنم مخفی خواهند شد و چهره ی فرمانبردارم به عنوان یک عضو فرقه ی فداکاری چیزی نشان نخواهد داد.
برمی گردم، بدنم لرز می کند. روی لبه ی دراور لم می دهم و صبر می کنم.
***
شب روی شکمم می خوابم، درد افکارم را پوچ می کند، وسایل شکسته و درب و داغانم روی زمین هستند. بعد از اینکه تا حدی که مجبور شدم مشتم را درون دهانم کنم تا فریاد نزنم، مرا زد، تمامی وسایلم را لگدمال کرد تا اینکه یا شکستند یا آن قدر ریز شدند که دیگر قابل تشخیص نبودند، بعد چمدان را چنان به دیوار کوبید که درش از لولاهایش جدا شد.
فکری به ذهنم خطور می کند: اگه فرقه ی فداکاری رو انتخاب کنی، هرگز نمی تونی ازش دور بشی.
صورتم را به بالش فشار می دهم.
اما من آن قدر قدرتمند نیستم که این میل به تغییر نکردن در فرقه ی فداکاری را تحمل کنم، این ترس که مرا به سمت مسیری که پدرم برایم قرار داده می برد.
***
صبح روز بعد دوش آب سردی می گیرم، نه برای اینکه یک دستور برای حفظ منابع در فرقه ی فداکاری است که از آب گرم استفاده نکنیم، بلکه به این دلیل که پشتم را بی حس می کند. به آرامی لباس های ساده و گشاد فرقه ی فداکاری را تنم می کنم و روبه روی آینه ی راهرو می ایستم تا موهایم را کوتاه کنم.
پدرم از ته راهرو می گوید:«بذار من انجامش می دم. ناسلامتی روز انتخاب فرقه ی توئه.»
ماشین اصلاح را روی طاقچه ای که قاب کشویی ایجاد کرده می گذارم و سعی می کنم قور نکنم. او پشتم می ایستد و همین که ماشین اصلاح شروع به وزوز می کند چشمانم را برمی گردانم. تیغه ی ماشین اصلاح تنها یک حفاظ دارد، فقط یک اندازه ی مو برای مردان فرقه ی فداکاری پذیرفته است. همین که انگشتانش سرم را ثابت نگه می دارد مورمورم می شود و امیدوارم که او متوجه نشود که چقدر کوچک ترین تماس او مرا می ترساند.
می گوید:«می دونی که چه انتظاری ازت می ره.» همین که ماشین اصلاح را به سمت کناره ی سرم می برد، یک دستش را روی گوشم می گذارد. دیروز او با کمربندش مرا می زد و امروز سعی می کند که نگذارد ماشین اصلاح گوشم را گاز بگیرد. این فکر مثل سم درونم عمل می کند. عملاً خنده دار است. تقریباً می خواهم بخندم.
«وقتی اسمت رو صدا زدن سر جات می ایستی، می ری جلو تا چاقوت رو بگیری. بعدش دستت رو می بُری و خون رو توی جامِ درست می چکونی.» در آینه چشم درچشم می شویم و او به زور چیزی شبیه خنده روی لبانش می نشاند. شانه ام را لمس می کند و من متوجه می شوم که حالا تقریباً هم قد هستیم، گرچه حس می کنم خیلی کوچکترم.
سپس او به آرامی ادامه می دهد:«چاقو فقط یه لحظه درد داره. بعدش انتخابت رو انجام می دی و تموم می شه.»
در این فکرم که اصلاً یادش می آید دیروز چه اتفاقی افتاد یا نه؛ یا اینکه بخش های مجزایی در ذهنش دارد و نیمه ی هیولایی اش را از نیمه ی پدرانه اش جدا نگه می دارد. اما من چنین بخش بندی هایی ندارم و می توانم تمامی هویت هایش را روی هم ببینم، هیولا بودن و پدر بودن و مرد بودن و رهبر شورا بودن و بیوه مرد بودن.
و ناگهان قلبم خیلی سخت مشغول تپیدن است، صورتم هم آن قدر داغ شده است که به سختی می توانم تحمل کنم.
می گویم:«نگران من نباش که نتونم درد رو تحمل کنم. قبلاً کلی تمرین کردم.»
برای ثانیه ای چشمانش در آینه مثل خنجرهایی به نظر می رسند و خشم زیاد من برطرف و به جایش ترسی دیرین جایگرین شده است. اما فقط ماشین اصلاح را خاموش می کند، آن را روی طاقچه می گذارد و از پله ها پایین می رود، مرا تنها می گذارد تا موهای کوتاه شده را جمع کنم، تا آن ها را از روی شانه ها و گردنم پاک کنم، تا ماشین اصلاح را درون کشوی دستشویی بگذارم.
بعد به اتاقم برمی گردم و به اشیای خراب و شکسته ی روی زمین نگاه می کنم. با دقت یک جا جمع شان می کنم و آن ها را قطعه قطعه درون سبد زباله ای که کنار میزم است قرار می دهم. با یکه خوردن سر پا می شوم. پاهایم می لرزند.
در این لحظه، به زندگی ای که اینجا برای خودم درست کرده ام زل می زنم، به مخروبه ی چیزهای کوچکی که داشتم. با خودم فکر می کنم؛ باید از اینجا بزنم بیرون.
فکر مستحکمی است. حس می کنم که قدرتش مثل یک زنگ درونم نواخته می شود، پس دوباره با خودم فکر می کنم؛ باید از اینجا بزنم بیرون.
به سمت تخت می روم و دستم را زیر بالش می برم، جایی که مجسمه ی مادرم همچنان سالم است، همچنان آبی رنگ است و در نور صبحگاهی می درخشد. آن را روی میز می گذارم، کنار کتاب هایم و اتاقم را ترک می کنم، در را هم پشت سرم می بندم.
طبقه ی پایین آن قدر نگرانم که نمی توانم چیزی بخورم اما برای اینکه پدرم چیزی نگوید یک ساندویچ تست درون دهانم می چپانم. نباید نگران باشم. حالا او تظاهر می کند که من وجود خارجی ندارم، تظاهر می کند که هر باری که خم می شوم تا چیزی از روی زمین بردارم، از ترسش مورمورم نمی شود.
باید از اینجا بزنم بیرون. حالا این جمله شبیه یک سرود شده، یک نغمه، تنها چیزی که برایم باقی مانده و می توانم به آن تکیه کنم.
او روزنامه ای را که فرقه ی دانش هر روز صبح منتشر می کند تمام می کند و من هم شستن ظرف ها را و بدون حرف زدن از خانه خارج می شویم. در پیاده رو حرکت می کنیم و او لبخندزنان با همسایه ها خوش وبش می کند و همه چیز همیشه برای مارکوس ایتون(۱۵) سرجایش است به جز پسرش. به جز من؛ من سرجایم نیستم، من همیشه آشفته و سردرگم هستم.
اما امروز از این بابت خوشحالم.

ما سوار اتوبوس می شویم و می ایستیم تا اجازه دهیم بقیه بنشینند، تصویری فوق العاده از تمکین و ملاحظه ی فرقه ی فداکاری. من دیگران را که سوار می شوند تماشا می کنم، دختر و پسرهای فرقه ی صداقت که سروصدای زیادی دارند، افراد فرقه ی دانش که با دقت به دیگران نگاه می کنند. دیگر اعضای فرقه ی فداکاری را می بینم که بلند می شوند تا جای شان را به آن ها بدهند. همه امروز به یک جا می روند؛ مرکز فعالیت، ساختمانی بلند با فاصله از ما که دو نوکش، مثل چاقویی که در دل آسمان فرو رفته است، می ماند.
وقتی به آنجا می رویم، همین طور که به طرف ورودی حرکت می کنیم، پدرم دستش را روی شانه ام می گذارد و امواجی از درد را به بدنم می فرستد.

باید از اینجا بزنم بیرون.

فکر مستاصلی است و همین طور که از پله ها به سمت طبقه ای که مراسم انتخاب فرقه برگزار می شود می روم، هر قدم فقط دردم را بیشتر می کند. تنگی نفس می گیرم، نه به این خاطر که ریه ام درد می کند؛ بلکه به خاطر قلب ضعیفم، که با گذشت هر ثانیه قوی تر می شود. در کنارم، مارکوس قطرات عرق را از پیشانی اش پاک می کند و تمامی افراد فرقه ی فداکاری دهان شان را بسته اند تا صدای نفس کشیدن کمتری ایجاد شود، هیچ کدام اصلاً غر نمی زنند.
چشمانم به پله های بالای سرم می افتد و من با این فکر، با این نیاز، با این فرصت برای فرار گُر می گیرم.
ما به سمت راست اتاق می رویم و همه قبل از ورود مکث می کنند تا نفس شان را حبس کنند. فضا تار است، پنجره ها کور شده، صندلی ها به صورت نیم دایره دور جام ها که درون شان شیشه، آب، سنگ، ذغال و خاک است، چیده شده اند. من جایم را در ردیف، بین یک دختر عضو فرقه ی فداکاری و پسری از فرقه ی صلح طلبی پیدا می کنم. مارکوس روبه رویم می ایستد.
می گوید:«می دونی که چه کار کنی؟» و انگار که دارد با خودش صحبت می کند ادامه می دهد:«خودت می دونی انتخاب درست چیه. می دونم که خودت بلدی!»
فقط به پایین چشمانش زل می زنم.
می گوید:«به زودی می بینمت.»
او به سمت بخش فرقه ی فداکاری حرکت می کند و با چند نفر دیگر از رهبران شورا، در ردیف اول می نشیند. نهایتاً مردم اتاق را پر می کنند، آن هایی که در آستانه ی انتخاب هستند در مربعی در گوشه می ایستند، آن هایی که تماشا می کنند روی صندلی هایشان در مرکز اتاق می نشینند. درها بسته و همین که سخنگوی شورا از فرقه ی شجاعت به سمت سکو حرکت می کند، لحظه ای سکوت برقرار می شود. نامش مکس(۱۶) است. او انگشتانش را روی لبه ی سکو می گذارد و حتی از اینجا می توانم ببینم که بند انگشتانش کبود است. آیا آن ها در فرقه ی شجاعت یاد می گیرند که چطور بجنگند؟ حتماً باید همین طور باشد.
مکس می گوید:«به مراسم انتخاب فرقه خوش اومدید.» صدای بمش به راحتی در اتاق طنین انداز می شود. او به میکروفون احتیاجی ندارد؛ صدایش آن قدری بلند و قوی هست تا به درون جمجمه ام هم رسوخ کند و در ذهنم بنشیند.«امروز شما فرقه های خودتون رو انتخاب می کنید. تا این لحظه، مسیر و قوانین پدر و مادرهاتون رو دنبال کردید. امروز مسیر خودتون رو پیدا می کنید و قوانین خودتون رو می سازید.»
تقریباً می توانم انزجار مارکوس را به خاطر نفرت از این سخنرانی عضو فرقه ی شجاعت در لبانش ببینم. من عاداتش را خیلی خوب می شناسم، گرچه من خودم هم همین کار را می کنم اما حسم مثل او نیست و منزجر نیستم. من نظر خاصی در مورد فرقه ی شجاعت ندارم.
مکس می گوید:«در زمان های گذشته، نیاکان ما متوجه شدند که هر کدام از ما، هر شخص در برابر بدی هایی که در دنیا وجود داشت، مسئول است. اما آن ها روی اینکه این بدی دقیقاً چه چیزی بود توافق نداشتند، بعضی می گویند که این بدی، دروغ گویی بود...»
به دروغ هایی که گفته ام فکر می کنم، سال بعد از سال، در مورد این کبودی یا آن زخم، دروغ هایی که برای نگه داشتن رازهای مارکوس می گفتم.
- بعضی می گفتند نادانی بود، بعضی ستیزجویی را دلیل می دانستند...
به فواید آرامشی که صلح طلبی بهم می داد فکر می کنم، آزادی ای که می توانستم از خشونت و ظلم در آنجا بیابم.
- بعضی گفتند که دلیل خودخواهی بود.
مارکوس قبل از ضربه ی اول با کمربند گفت:«این کار به صلاح خودته.» انگار که کتک زدن من عملی جان نثارانه بود. انگار این کار به او آسیبی می رساند. خب، او نبود که امروز صبح در آشپزخانه می لنگید.
- و آخرین گروه گفتند که ترس باعث این مسئله بود.
چندین صدای هوهو از بخش فرقه ی شجاعت به گوش می رسد و بقیه ی افراد فرقه می خندند. به ترسی که شب پیش تمامی وجودم را تا بی حس شدن، تا نفس نکشیدن پیش برد فکر می کنم. به سال هایی فکر می کنم که زیر پاهای پدرم له شدم.
مکس لبخند می زند.«و این طور شد که فرقه های ما به وجود آمدند: صداقت، دانش، صلح طلبی، فداکاری و شجاعت. مجریان، معلمان، شورایاران، رهبران و محافظان، از این فرقه ها هستند. در این فرقه ها ما حس تعلق خاطر پیدا می کنیم، حس زندگی جمعی.» او گلویش را صاف می کند.«به اندازه ی کافی به این موضوع پرداختیم. بریم سر اصل مطلب. بیایید جلو و چاقوتون رو بگیرید و بعد انتخاب کنید. اولین نفر، گریگوری زلنر(۱۷).»
وقتی چاقو دستم را می بُرد، ظاهراً درد از زندگی قبلی به همراهم به زندگی جدید هم خواهد آمد. بااین حال، امروز صبح نمی دانستم که کدام فرقه را به عنوان پناهگاه برای خودم انتخاب می کنم. گریگوری زلنر دست خونی اش را بالای جام خاک نگه داشت تا فرقه ی صلح طلبی را انتخاب کند.
فرقه ی صلح طلبی به نظر به عنوان پناهگاه جای خوبی است، زندگی آرامی دارد، باغ های خوش بو، جامعه ی رایحه انگیز. در فرقه ی صلح طلبی می توانم آن پذیرشی را که تمام عمرم دنبالش بودم پیدا کنم و شاید با گذشت زمان، به من یاد بدهد که چطور درونم را آرام نگه دارم و خودم را همان طور که هستم قبول کنم و راحت باشم.
اما وقتی به افرادی که لباس های قرمز و زرد به تن دارند نگاه می کنم، آن ها را بی عیب می بینم، مردمی سالم که می توانند یکدیگر را سر حال بیاورند، که می توانند یکدیگر را حمایت کنند. آن ها برای کسی مثل من که زیاد از حد وارد آغوش خشم وترس شده، بیش از حد عالی هستند، بیش از حد مهربان اند.
مراسم به سرعت درحال ادامه پیدا کردن است:«هلنا راجرز(۱۸).»
او فرقه ی صلح طلبی را انتخاب می کند.
من می دانم که در فرایند ورود به فرقه ی صلح طلبی چه اتفاقی رخ می دهد. یک روز در مدرسه شایعاتی در مورد آن شنیدم. که در آنجا، مجبورم هر رازی دارم برملا و آن ها را تمام و کمال بیان کنم. مجبور می شوم زنده زنده پوست خودم را بکنم تا عضوی از فرقه ی صلح طلبی شوم. نه، نمی توانم چنین کاری انجام دهم.
- فردریک لاولیس(۱۹).
فردریک لاولیس که لباسی تماماً آبی پوشیده است، دستش را می بُرد و خونش را در آب جام فرقه ی دانش می ریزد و آن را کمی صورتی می کند. یادگیری ام برای فرقه ی دانش بالاست اما همچنین خودم را خوب می شناسم و می دانم که برای چنین جایی زیادی بی ثبات و احساساتی ام. آنجا خفه و سرکوب می شوم و چیزی که می خواهم آزادی است، نه اینکه به زور وارد زندان دیگری بشوم.
حالا دیگر نوبت دختر عضو فرقه ی فداکاری است که نامش صدا زده می شود: «آن اراسموس(۲۰).»
آن- که با او هم چند کلمه ای بیشتر نتوانسته بودم صحبت کنم- بلند می شود و راهرویی را که به مکس منتهی می شود می پیماید. چاقویش را با دستان لرزان می گیرد و کف دستش را می بُرد و دستش را روی بالای جام فرقه ی فداکاری نگه می دارد. انتخاب برایش راحت است. چیزی نیست که او را فراری بدهد، فقط یک جامعه ی مهربان و خوشامدگو منتظر اوست تا دوباره به آن ها ملحق شود. و به علاوه این ها، سال هاست که کسی از فرقه ی فداکاری به فرقه ی دیگری منتقل نشده است. فداکاری در آمار مراسم انتخاب فرقه، وفادارترین فرقه است.
- توبیاس ایتون(۲۱).
همین طور که به سمت جام ها حرکت می کنم، نگران نیستم؛ گرچه هنوز تصمیم نگرفته ام. مکس چاقو را بهم می دهد و من انگشتانم را دور دسته اش مشت می کنم. نرم و خنک است، تیغه اش هم تمیز است. برای هر نفر یک چاقوی جدید می دهند و او انتخاب جدیدی می کند.
همین طور که به سمت مرکز اتاق و مرکز جام ها حرکت می کنم، از توری رد می شوم، همان بانویی که آزمون استعدادسنجی ام را برگزار کرد. او گفت: این تویی که باید با انتخاب هات زندگی کنی. موهایش به پشت بسته شده و من می توانم طرحی را که روی ستون فقراتش به سمت گلویش سوق داده شده است، ببینم. چشمانش با نیرویی ویژه نگاهم می کند و من هم به چشمانش خیره می شوم، با عزم راسخی در میان جام ها می ایستم.
با چه انتخابی می توانم زندگی کنم؟ دانش یا صلح طلبی که نیست. فداکاری هم نیست، دارم سعی می کنم از این فرقه فرار کنم. حتی صداقت هم نه، من برای آنجا زیادی درهم شکسته ام.
حقیقت این است که می خواهم انتخابم چاقویی در قلب پدرم باشد، تا او بیشترین درد، بیشترین شرم و بیشترین ناامیدی را تحمل کند.
تنها یک انتخاب وجود دارد که می تواند این کار را برایم انجام دهد.
نگاهش می کنم و او با سر تایید می کند و من کف دستم را عمیق می بُرم، آن قدر عمیق که اشک در چشمانم جمع می شود. آن ها را با پلک زدن جاری می کنم و دستم را مشت می کنم تا خون آنجا جمع شود. رنگ چشمان او هم مثل من آبی تیره است، جوری که در نور زیاد مثل اینجا، به نظر مشکی می رسند، درست در ته حدقه اش هستند. گزگزهای زخم پشتم، پیراهن یقه دارم روی آن ناحیه ی بدون پوست را چنگ می زند، این بلایی است که او با کمربند به سرم آورد.
کفت دستم را روی ذغال ها باز می کنم. حس می کنم که آن ها دارند درون دلم می سوزند، مرا لبالب پر از آتش و دود می کنند.
حالا من آزادم.
***
صدای تشویق اعضای فرقه ی شجاعت را نمی شنوم؛ تنها صدایی که می شنوم صدای زنگ است.
فرقه ی جدیدم شبیه موجودات چند دست می باشد، با هر دست مرا چنگ می زند. به سمت شان حرکت می کنم و جرئت ندارم که برگردم و صورت پدرم را ببینم. دست هایشان را به بازوهایم می زنند، بابت انتخابم از من تعریف می کنند و من به سمت غرش گروه می روم، خون انگشتانم را فرا می گیرد.

نظرات کاربران درباره کتاب چهار

در ادامه ی ۳ تا کتاب قبلی کتاب بدی نیست!این که ادم ماجراهارو از زاویه ی دیگه هم بخونه جذابیت خودشو داره!
در 2 هفته پیش توسط nq rf