فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب الن ویک

کتاب الن ویک

نسخه الکترونیک کتاب الن ویک به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب الن ویک

ویک چشمانش را باز کرد و لحظه‌ی خوشش به‌هم خورد، مانند حبابی ترکید. مرد ژنده‌پوش میان‌سالی را دید که از آن سر کشتی با لبخندی کریه به آنان زل زده بود. مرد شلوار ارتشی و جلیقه شکاری به تن داشت، کلاه نقاب‌داری به سر و چکمه‌های خاکی به پا داشت. سیگاری هم از لبش آویزان بود. الن به سمت مرد حرکت کرد و صدایش را بلند کرد: «مشکلی هست؟» مرد عکس‌العملی نشان نداد، فقط پک سنگینی از سیگارش گرفت و به خیره بودنش ادامه داد. «الن، بی‌خیال.» آلیس ادامه داد: «ولش کن، بذار تعطیلات بهمون خوش بگذره.» آلیس ویک را به سمت ماشین‌شان هدایت کرد، هیچ‌کدام از آن‌ها تا وقتی داخل ماشین شدند، حرفی نزدند. آلیس گفت: «تو... بعضی وقت‌ها منو می‌ترسونی.» ویک که لرزش صدای آلیس را حس کرد، با ناراحتی از این موضوع که او را نگران کرده، گفت: «معذرت می‌خوام.» «مردهای اون‌طوری... اصلاً ارزش اعصاب‌ خرد کردن رو ندارن.» درحالی‌که دستانش را به‌هم می‌فشرد ادامه داد: «تو فقط باید یاد بگیری که بی‌خیال‌شون بشی.» - نمی‌تونم. اگه جلوی مردم رو نگیری درسته قورتت می‌دن. - نه این حرف درست نیست، اکثر مردم خوبن. ویک خمیازه‌ای کشید. آلیس ادامه داد: «الن ویک، همه‌ی مردم خوبن.» ویک گفت: «پس اون‌هایی که خوب نیستن چی؟» و سپس نگاهی به شهر و مغازه‌هایش، خانه‌های کوچکی که در پایین تپه‌ها بودند، مردم و ماشین‌هایی که روی عرشه کشتی منتظر بودند انداخت و ادامه داد: «پس اونایی که می‌خوان به ما صدمه بزنن چی؟»

ادامه...
  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.75 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۷۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب الن ویک

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

الن ویک

ریک باروز

مترجم: احسان جولاپور





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است

فصل دوم

ویک از آلیس پرسید. «از چه کسی باید کلید کلبه رو بگیرم؟»
آلیس پشت اولین چراغ قرمز شهر ایستاد و گفت: «از آقای کارل استاکی(۷)، گفته که هرروز بعدازظهر طرفای همین ساعت توی رستوران گوزن می شه پیداش کرد.»
ویک همان طور که منتظر بود چراغ سبز شود به اطراف نگاهی انداخت. چیزی به جز چند مغازه ی دخمه ندید، کل مرکز شهر در خیابانی که به سمت دریا می رفت، خلاصه می شد. برایت فالز شهر کوچک و منظمی بود که هیچ آشغالی در خیابان دیده نمی شد، هیچ نقاشی ای روی دیوار ها نبود و پارک کردن ماشین رایگان بود. آن سر خیابان مغازه ابزارفروشی بود که تبلیغ حراج اره برقی و ژنراتور برقی می کرد، در آن سوی خیابان مغازه کفش فروشی بود که حراج پوتین های کار گذاشته بود. در تقاطع خیابان تابلوی بزرگی بود که روی آن نوشته شده بود؛ فقط دو هفته تا جشن گوزن.
ویک گفت: «به سرزمین کابوی ها خوش آمدیم.»
- اِنقد افاده ای نباش، اینجا جالبه، خیلی جالبه.
ویک درحالی که سگی را که در خیابان قدم می زد تماشا می کرد، گفت: «جالب؛ یعنی هیچ فروشگاه استارباکسی(۸) نباشه، هیچ مغازه فست فودی نباشه، هیچ تلویزیونی نباشه و فیلمی که داره روی پرده سینما پخش می شه شیش ماه نباشه که دی وی دیش بیرون موجود باشه.»
- این چیزها برای خیلی از مردم آسودگیه.
ویک آهی کشید و گفت: «فقط مشکلم اینه که من نمی تونم آروم بگیرم.»
آلیس دستش را مشت کرد و گفت: «به خاطر همینه که اومدیم اینجا.»
ویک برخلاف همیشه لبخندی زد و گفت: «آره حق با توئه، من یه احمقم. نمی دونم تو چجوری منو تحمل می کنی.»
«خب... تو جذبه های خاص خودتو داری.» چراغ سبز شد؛ اما آلیس بی اعتنا بود.
ویک در نور ملایم بعدازظهر محو تماشای آلیس بود. او قدبلند و بدن نحیفی داشت، حرکاتش مانند گربه ای که زیر نور خورشید بدنش را می کشد آرام و زیبا بود. ویک گفت: «بریم کلید رو بگیریم و من نهایت سعی ام رو می کنم که جبران کنم.»
آلیس درحالی که تقاطع را می پیچید نگاهی به او انداخت و گفت: «قبوله.» سرعت را کم و جلوی رستوران گوزن توقف کرد، ماشین را خاموش نکرد و گفت: «برو کلید رو از استاکی بگیر. منم برم بنزین بزنم بیام.»
آن ها مردمی را دیدند که در خیابان شادی می کردند، یک کامیون بزرگ حمل چوب که مانند گوزنی بزرگ با شاخ هایی بسیار بزرگ تزیین شده بود را تماشا کردند.
ویک با طعنه گفت: «تو که نمی خوای منو اینجا ول کنی بری؟ مگه نه؟»
- شاید به نفعت باشه، طعم زندگی ساده رو بچشی.
- بدون تو، نه اصلاً خوش نمی گذره.
آلیس به قفسه های روزنامه کنار در اشاره کرد و گفت: «اون جا رو ببین، سیستم پرداخت خودکار روزنامه. آخرین باری که توی نیویورک همچین چیزی رو دیدی کِی بود، الن؟»
«همون موقع که مهاجران هلندی سیاه پوست ها را از منهتن بیرون کردن.» ویک آلیس را بوسید و از ماشین پیاده شد.
ویک ایستاد و رفتن آلیس به سمت پمپ بنزین پایین خیابان را تماشا کرد. یک لکه صورتی رنگ روی زمین افتاده بود و توسط مورچه ها احاطه شده بود. احتمالاً بستنی قیفی توت فرنگی کودکی از دستش افتاده بود. ویک مشغول تماشای صف مورچه ها که از ترک های زمین بیرون می آمدند و به سمت لکه بستنی حمله ور بودند، شد. سپس وارد رستوران شد و جلوی در ایستاد، مانند مردی که انگار وسط میدان مین ایستاده است.
دو قدم دورتر عکسی گیرا و جذاب از خودش را دید، عکس یادگاری که آلیس از او برای رمان آخرش، توقف آنی، گرفته بود. رمان ساده ای بود؛ اما مجله نیویورک تایمز در نقد مهربانانه اش نسبت به کتابش نوشته بود: بدون شک فروش بالای کتاب ویک بیانگر کیفیت آن است، عکس نویسنده نیز بیانگر روحیه ی ناراحت اوست و این موضوع وارد مرز ادبی اش نیز شده است.
ویک با خود اندیشید: آره... سری بعد یه دامن گُل گُلی می پوشم و ماسک هاکی می زنم تا دیگه کسی فکر نکنه دارم خودمو می گیرم.
به عکسش خیره شد. به روزهای سگی پس از انتشار کتابش فکر کرد، پرواز های ازدست رفته پی درپی او و کتاب فروشی های شلوغ، مصاحبه های خشک تلویزیونی و رادیویی. سپس یاد دورانی افتاد که پس از یک روز کاری شلوغ به سکوت داخل لیموزین مجلل پناه برده بود و از پنجره دودی اش به بیرون نگاه می کرد و پیوسته در فکر این بود که کجای این تنگ ماهی قرار دارد. بدتر از همه حس اینکه الن ویک یک شیاد است در وجودش بود. آن همه قدردانی، جت های درجه یک، هتل های پنج ستاره... اگر دنیا می فهمید که بعد از توقف ناگهانی کلمه ای هم ننوشته است همه ی این ها به پایانی تلخ تبدیل می شد.
او ماه ها را خیره به کاغذ سفید دستگاه تایپش گذرانده بود. تمام چیزی که پیش برده بود تحت عنوان عزیمت تمام می شد. کم کم بهانه هایش برای انتشارات، همسرش یا حتی خودش داشت تمام می شد. یک نویسنده اگر نتواند بنویسد به چه درد می خورد؟
ناگهان صدای زنی را شنید: «وای خدای من!»
ویک می خواست که خارج شود و در را پشت سرش بکوبد، التماس آلیس کند تا او را ازآنجا ببرد، به همان شهر بزرگ خودشان تا بتواند میان انبوه جمعیت مخفی شود.
زن درحالی که از پشت پیشخوان بیرون می آمد و دستش را با پیشبندش پاک می کرد با تعجب گفت: «وای خدایا! دارم درست می بینم؟» زن جوانی بود با موهای قهوه ای روشن و چهره ای مانند موش، پر اشتیاق.
«بسیار شگفت انگیزه! خوب شد امروز اومدم، قصد نداشتم بیام، باورتون می شه؟ اگه ملاقات با شما رو از دست می دادم حتماً از افسوس می مردم.» با اشتیاق دستش را سمت ویک دراز کرد و ادامه داد: «من بدون شک بزرگ ترین طرفدار شما هستم.»
ویک به آرامی دستش را بالا آورد و با او دست داد: «نمی دونستم بین طرفدارام اِنقد محبوبم.»
- من همه ی کتاب های شما رو خوندم آقای ویک، دونه به دونه.
- ممنونم.
«من رز ماریگلد(۹) هستم.» درحالی که دست ویک را دوباره تکان می داد، ادامه داد: «من عکس تمام قد شما رو از انتشارات گرفتم تا بتونم هرروز حین کار کردن شما رو ببینم.»
ویک درحالی که اطراف را نگاه می کرد تا متوجه شود کسی در حال تماشای این صحنه است یا نه، گفت: «خوشبختم رز.» درواقع کسی نگاه نمی کرد. در کل رستوران فقط یک نگهبان پارک بالباس فرم و دو پیرمرد مست که روی یکی از نیمکت های انتهایی نشسته بودند حضور داشتند. یک دیوار رستوران میزبان غنیمت هایی بود، سر گوزن، آهو و بز کوهی که چشمان آن ها را درآورده بودند.
رز همان طور که به او خیره بود، گفت: «آقای ویک؟ تا جایی که یادمه آخر توقف ناگهانی شما الکس کیسی(۱۰) رو کشتید؛ اما نباید واقعاً مُرده باشه مگه نه؟ منظورم اینه که بالاخره زنده می شه دیگه؟ الکس کیسی شخصیت موردعلاقه ی من در کل دنیاست.»
-نظر لطف تون نسبت بهشه.
رز درحالی که انگشتش را بالا می آورد و نیشش تا بناگوش باز بود، گفت: «شما حسابی حیله گر هستید مگه نه؟ می تونید به من اعتماد کنید، قرار نیست برم روی وبلاگم بنویسم؛ مگر اینکه خودتون ازم بخواید!»
ویک قدمی به عقب برداشت، ادامه داد: «من واقعاً باید دیگه... من قراره اینجا کسی رو ببینم...»
- کی؟
- شخصی به نام کارل استاکی. اون کلید کلبه ای که من و همسرم می خوایم توش بمونیم رو داره.
رز که ذوق زده شده بود، گفت: «یعنی در برایت فالز می مونید؟! این بهترین روزه زندگیمه.» سپس رویش را به سمت نگهبانی که جلوی پیشخوان نشسته بود، کرد و گفت: «آقای رویستی(۱۱)، شنیدی؟»
«آره، بهترین روز زندگی ات، رز.» نگهبان پارک، رویستی، قهوه اش را به احترام ویک بالا برد و گفت: «بهترین قهوه توی این شهر هم هست، قربان.»
- رویستی این الن ویکه، همون رمان نویس معروف. آقای ویک، اینم رویستیه که دیگه آدم نیست، اِنقدر قهوه ی تلخ خورده که به جای خون توی رگ هاش قهوه جریان داره.
رویستی جرعه ای از قهوه اش نوشید، سپس کل قهوه را یکجا بالاکشید و گفت: «از آشنایی باهاتون خوشبختم، آقای ویک.»
- همچنین. شما می دونید کارل استاکی کجاست؟
رویستی با انگشت شستش به راهروی پشتی اشاره کرد و گفت: «فکر کنم اون پشت مشغوله.»
«ممنونم.» ویک به طرف راهرو شروع به حرکت کرد. همان طور که از کنار دو پیرمرد که در انتهای رستوران نشسته بودند می گذشت، یکی از آن ها به دستگاه گرامافون اشاره کرد.
یکی از پیرمرد ها به ریش سفیدش چنگ زد و رو به ویک گفت: «نظرتون در مورد آهنگ چیه، آقا؟»
دیگری که یک چشم کورش را بسته بود و چشم دیگرش مانند یاقوت آبی رنگ بود، گفت: «آهنگ بی دو رو بذار.»
- نارگیل!
هم مو و هم ریشش مانند مرد دیگر سفید بود. یک برچسب اسم به سینه اش چسبیده بود که با مداد رنگی قرمز نوشته شده بود: تور اندرسون(۱۲). مرد دیگر هم یک برچسب مشابه داشت که نوشته بود: اودین اندرسون(۱۳). اودین گفت: «خودم می ذاشتم؛ اما پاهام دیگه خواب رفته نمی تونم پاشم.»
تور گفت: «دوباره نارگیل؟ تو دیگه چجور راک اند رول(۱۴) بازی هستی؟ حالم رو به هم می زنی دیگه، دیوونه شدی.»
رویستی به ویک گفت: «اونارو ول شون کن، از کلینیک دریاچه کالدرون فرار کردن. کم کم دیگه دکتر هارتمن باید بیاد اینا رو ببره.»
اودین دستش را مشت کرده بود و شعار می داد: «نارگیل، نارگیل، نارگیل.»
تور سرش داد کشید: «خفه شو! فک نکن چون برادریم نمی آم تو خواب خَفَت کنم.»
اودین ملتمسانه به ویک گفت: «لطفاً آقا، لطفی در حقم بکن و بی دو رو بذار.»
تور که نفرتش از آهنگ را فراموش کرده بود، گفت: «شما از موزیک خوش تون نمی آد، قربان؟»
اودین گفت: «بی دو زندگی ات رو تغییر می ده!»
تور سر اودین غر زد و گفت: «برو پوشکت رو عوض کن.»
- سه بار تا حالا عوض کردم. وای خدایا، یه زمانی ما همه اش مست می کردیم.
ویک دو سکه در دستگاه موسیقی گذاشت و دکمه بی دو را زد.
تور که ریشش را مرتب می کرد و فهمیده بود بی دو آهنگ دیگری است، گفت: «ایول، آهنگ هَمِرد! چکش خدایان!»
زن سالخورده ای جلوی ورودی راهروی نسبتاً تاریک ایستاده بود که فانوسی به دست داشت.
ویک می خواست از کنار او رد شود. آلیس هم به او گفته بود که برایت فالز شهر کوچکی است که سالخوردگان دیوانه ای دارد.
زن به ویک چپ نگاه کرد و باحالت خشک و رسمی به او گفت: «ای مرد جوان من اگر جای تو بودم داخل نمی رفتم.» سپس سعی کرد جلوی راهش را بگیرد و گفت: «داخل تاریک است!»
ویک داخل شد. راهرو تاریک وسیاه و تنها چراغش در کنج بسیار دوری قرار داشت که نورش بسیار کم بود.
ویک فریاد زد: «آقای استاکی؟» جوابی نشنید. کاغذ های سمی مگس کش از سقف آویزان بودند؛ اما ای کاش فکری هم به حال مورچه ها می کردند. او در اتاق استاکی را باز کرد و سرش را داخل برد؛ اما کسی داخل نبود. چیزی به جز حوله ای خیس در کنار روشویی ندید. در را بست، رویش را برگرداند و جا خورد. زنی آنجا، درست کنار او ایستاده بود. زنی بالباس های مشکی و روبنده ای که صورتش را پوشانده بود. در حال رفتن به کلیسا یا مراسم تدفین یا یک دیوانگی دیگر بود. ویک کمی عقب رفت و گفت: «ببخشید، من دنبال کارل استاکی هستم.»
از پشت روبند به نظر می رسید که لبخند می زند: «کارل زنده نموند. مرد بیچاره مریض شده بود.»
ویک به سختی به او نگاه می کرد. سرش گیج می رفت. در حالی که چهره اش را نمی دید حس سقوط به او دست داد، به آرامی گفت: «اون قرار بود... کارل قرار بود به من...»
«می دونم چی می خوای، کارل منو فرستاد که کلید کلبه رو بهت بدم.» زن سیاه پوش صدایش می لرزید، گویی سال هاست حرف نزده است. کلید و یک نقشه که روی دستمال کشیده شده بود به او داد. انگشتانش که با دستان ویک برخورد کرد، ویک متوجه سرمای شدید دستش شد.
- ممنونم.
- امیدوارم از کلبه لذت ببرید. من بعداً برمی گردم حال تون رو می پرسم. خیلی دوست دارم همسرت رو هم ببینم.
- راضی به زحمت...
- زحمتی نیست، خودم دوست دارم.
ویک قصد ادامه دادن صحبت را نداشت. صدای خنده زن در گوشش تکرار می شد، به سمت راهرو برگشت و وقتی به روشنایی رستوران رسید نگاهی به پشت سرش انداخت؛ اما زن سیاه پوش رفته بود. خوشحال بود که او اینجا نیست که از پشت آن روبند نگاهش کند؛ اما بیشتر به نظر می رسید که او غیب شده است.
خانمی که قبلاً مانع ورودش شده بود هنگامی که از کنارش رد شد فانوسش را بالا آورد و گفت: «خوش شانسی.»
- آره.
- این دفعه شانس آوردی، ممکنه تو تاریکی آسیب ببینی.
ویک درحالی که به سمت در خروجی رستوران حرکت می کرد به غنیمت های روی دیوار نگاه می کرد، گوزن تکه ای از شاخش شکسته شده و کسی در دهان آهو یک سیگار گذاشته بود.
جعبه موسیقی همچنان داشت موسیقی نارگیل را پخش می کرد و تور آهنگ را تکرار و بدنش را با ریتم تکان می داد. مرد دیگر، اودین سرش را روی میز گذاشته بود.
اودین سریع پرید که ویک را بگیرد و گفت: «تامی! یه بطری نوشیدنی داری مگه نه؟» سپس من من کنان ادامه داد: «تامی، بیا برام یه پیک بریز!»
تور زیر لب گفت: «برای منم بریز.» سپس مشتش را روی میز کوبید و فریاد زد: «گارسون! دو تا برای من و برادر کوچیکم بریز!»
اودین تایید کرد. «نمی تونی دو قدمی ات رو هم ببینی اگه مست نباشی.»
رویستی با لحنی سرزنش آمیز گفت: «آروم باشید بچه ها. برای دکتر هارتمن هم غرغر هاتون رو نگه دارید.»
رز گفت: «می تونم یه فنجون قهوه مهمون تون کنم، آقای ویک؟»
«نه ممنون» ویک که به سمت در خروجی می رفت عکسش را دید که او را تماشا می کرد. ویک وسوسه شده بود که برای عکسش یک عینک و سبیل دسته موتوری بکشد.
رویستی قهوه اش را سر کشید و گفت: «اشتباه بزرگی می کنی، آقای ویک! رز اینجا همه ی قهوه هاش صددرصد کلمبیایی هستن.»
ویک به بیرون قدم گذاشت و فوراً حالش بهتر شد. نسیم دریایی خنکی می وزید و او چند دقیقه آنجا ایستاد و نفسی تازه کرد.
آلیس ماشین را آورد و بوق زد.
ویک سریع سوار شد.
- کلید رو گرفتی؟
ویک سر تکان داد.
- همه چی روبه راهه؟
- فقط از اینکه دوباره می بینمت خوشحالم.

پیشگفتار مترجم

الن ویک اولین رمان نویسنده آمریکایی ریک باروز است؛ اما باکمال ناباوری، پختگی خاصی دارد. شاید پس از اندکی مطالعه و کنکاش حول محور الن ویک این سوال برای مان پیش بیاید که روشنایی و تاریکی به چه معناست؟ یکی از اولین وحشت های انسان از زمانی که پا به دنیا می گذارد، تاریکی و نبود روشنایی است؛ اما این حس تا کجا با انسان همراه خواهد بود؟ در هر گروه سنی افرادی هستند که از تاریکی وحشت دارند یا اگر هم ندارند، از آن دوری می کنند و تعدادشان هم کم نیست. باروز در این داستان نهایت سعی خود را داشته تا غیرمستقیم پاسخ تمام سوالات خوانندگان آن را بدهد. پیشنهاد من به شما خواننده عزیز این است که پس از پایان داستان، یک بار از ابتدا با دقت مطالعه فرمایید تا با شگرد های این نویسنده آشنا شوید. نویسنده توانسته رمانی در سبک هیجانی خلق کند که برای خوانندگان جذاب باشد و همه را تا صفحه آخر داستان همراه خود نگه دارد.

احسان جولاپور
بهار۱۳۹۶

فصل اول

- الن؟
ویک هنوز در کابوسش بود که صدای آلیس(۳) را شنید. درحالی که نیمه بیدار بود، محو صدایش شده بود.
- الن، بلند شو. ببین کجاییم. واقعاً قشنگه.
ویک که آفتاب چشمانش را آزار می داد، بیدار شد. از پنجره ی ماشین آلیس را دید که نزدیک نرده های کشتی ایستاده بود و به او اشاره می کرد. آلیس شلوار جین تنگ و پوتین های مشکی پوشیده بود و موهای قهوه ای روشنش روی یقه ی ژاکت چرمش ریخته بود. مهم نبود که آلیس به چه زُل زده، هر چیزی باشد به زیبایی خودش که الن به او خیره شد بود نمی توانست باشد. او دوباره برایش دست تکان داد و ویک از ماشین پیاده شد و روی عرشه کشتی قدم گذاشت و لرزش موتور کشتی را زیر پاهایش احساس می کرد. به سمت آلیس رفت.
آلیس درحالی که اشاره می کرد، گفت: «نمی خواستم این صحنه رو از دست بدی.»
الن برایش سخت بود که از نگاه کردن به آلیس دست بکشد؛ اما بااین حال منظره را نگاه کرد. او یک جنگل بزرگ و متراکم را که دور آب بود، دید. بلندترین درخت هایی که ویک تابه حال دیده بود، آنچنان بلند و قطور که زمین جنگل دیده نمی شد.
آلیس گفت: «الوار خودروی طبیعی، صد ها سال سن دارن و هیچ کس تا حالا قطع شون نکرده. دیگه کمتر جایی پیدا می شن.»
ویک گفت: «فهمیدم، جنگل باستانی، به سرزمین پاگنده ها خوش آمدید.» به پایین خیره شد و آب سبزرنگ که دورتادور کشتی را گرفته بود، دید. دکمه های کت خاکستری رنگش را بست، باوجوداینکه سویشرت هم به تن داشت باز از سرما می لرزید. آلیس به نظر گرمایی بود؛ اما ویک همیشه سردش بود.
فرم صورت ویک دراز و زاویه دار و وسط چانه اش شکافی بود. سه روز بود صورتش را اصلاح نکرده بود. چشم هایش آبی و بسیار براق و همچنین آرام بود. یک بار ویک به آلیس گفته بود که اگر روزی خال کوبی بزند خواهد نوشت: من عصبانی متولدشده ام. آلیس هم به او گفته بود: لازم نیست به خودت زحمتی بدی؛ چون هر کی که یه نظر بهت بندازه می فهمه.
یک نارون قرمز در دوردست به آرامی به زمین افتاد. تنه ی ضخیم و برگ های پهن آن باعث شده بود که ویک از دوردست میان آن همه درخت های بلند متوجه این اتفاق شده و کنجکاو شود که چه چیزی ریشه ی آن را نابود کرده است. کلاغ بزرگی روی شاخه ی درخت نشست و با صدای تق تق شروع به نوک زدن کرد. ویک مشتاقانه به نرده های کشتی تکیه داده بود تا ببیند کلاغ در جست وجوی چه چیزی است. کلاغ گویی که از نگاه ویک باخبر است سرخود را تکان داد، سپس خم شد و چیزی سفید و کوچک به منقار گرفت.
آلیس که زیر آفتاب می درخشید، گفت: «احتمالاً تا بیست دقیقه ی دیگه می رسیم برایت فالز(۴).»
کلاغ حریصانه و قارقار کنان درحالی که درخت نارون به زمین نزدیک تر می شد از عرض آب گذشت و ویک بالاخره فهمید کلاغ به دنبال چه بود، کفش تنیس پسربچه ای در شاخه های درخت گیرکرده و کلاغ بند های آن را کشیده بود. آلیس به کلاغ که بال هایش را بازکرده بود، نگاه کرد و گفت: «وای چه کلاغ بزرگی.»
ویک به آرامی پاسخ داد: «آره.»
- عزیزم حالت خوبه؟ یه خورده... رنگت پریده.
«طبق معمول افکارم آزارم می ده.» ویک دستانش را میان موهای سیاهش کشید. آلیس نگرانش بود، نگران اخلاق و حالات روحی اش. حق هم داشت. در دوردست می شد ساختمان های یک شهر کوچک را دید، احتمالاً همان برایت فالز.
آلیس دوربین را از کیفش درآورد و گفت: «برو کنار اون پیرمرد که بغل وانته وایسا، ازتون یه عکس با جنگل پشت سرتون بگیرم.»
ویک گفت: «می دونی از اینکه عکس بندازم متنفرم.»
آلیس با شوخ طبعی گفت: «عذاب کشیدن برای روح خوبه، مگه نمی خوای بری بهشت؟»
ویک با طعنه گفت: «نه مگه اینکه تو هم باشی.»
آلیس گفت: «خب من همین جا می مونم، تویی که باید بری اون جا تا ازت عکس بندازم.»
ویک به طرف پیرمرد رفت. عقب وانت آبی رنگ لاشه گوزنی دیده می شد که به نظر تازه می آمد. جالب بود. ویک به پیرمرد نگاه و سلام کرد.
پیرمرد کوتاه قد و کم مو بود. چشم های آبی رنگش در پشت عینک گرد قرار داشت. گفت: «زمان خوبی رو برای اومدن به برایت فالز انتخاب کردی.»
ویک درحالی که آلیس برایش دست تکان می داد که به پیرمرد نزدیک تر شود، گفت: «واقعاً؟»
- آره، زمان خیلی خوبیه.
ویک گفت: «آها...»
پیرمرد با انگشت اشاره عینکش را به بالا هل داد، گفت: «خوش به حالت.»
اصرار پیرمرد بسیار شدید بود، گویی که زمین و زمان به او قدرت پافشاری داده باشند. ویک نفس عمیقی کشید و پرسید: «خب، چرا خوش به حالم؟»
پیرمرد با انگشت شست دندان مصنوعی اش را در دهانش قرار داد و گفت: «فقط دو هفته دیگه تا جشن گوزن باقی مونده.»
ویک که اصلاً نمی دانست جشن گوزن چیست، گفت: «جشن گوزن، آها... شنیدی عزیزم؟ جشن گوزن!»
پیرمرد دستش را برای دست دادن دراز کرد و گفت: «به خاطر اخلاق بدم ببخشید، من پت ماین(۵) هستم.»
- من الن...
ماین درحالی که دست خیس و نرمش را به عقب می کشید، گفت: «من می دونم شما کی هستید، آقای ویک. ماهم کتاب می خونیم!» ویک لبخندی زد. پیرمرد گفت: «پس کی رمان بعدی شما منتشر می شه؟ خیلی وقته منتظریم...»
ویک صریح پاسخ داد: «کاراش داره انجام می شه.»
- البته، بالاخره کیفیت نباید فدای سرعت بشه، مگه نه؟ امیدوارم گستاخانه نباشه؛ اما من مجری شبانه شبکه ی رادیو محلی هستم. ممکنه یک مصاحبه باهاتون داشته باشم؟ کمتر پیش می آد یه نویسنده پرطرفدار این طرف ها بیاد و من...
- من با همسرم اومدم تعطیلات. سعی می کنم جلب توجه نکنم.
- کاملاً متوجه ام. به هرحال اگه نظرت عوض شد منو راحت می تونی پیدا کنی.
ویک به سمت آلیس برگشت.
آلیس موهایش را از صورتش کنار زد و گفت: «عکس های خوبی گرفتم. خوشحالم از اینکه دوست پیدا کردی.»
ویک گفت: «آره؛ خب کلی برای هم نوشابه باز کردیم!»
آلیس مشت آرامی به بازوی ویک زد و گفت: «یه کمی هم خوش بگذرونی به کسی برنمی خوره ها.»
ویک جوابی نداد. او شانه به شانه آلیس در کنار نرده ها درحالی که چشم هایش نیمه باز بود و از حس وزش باد و نوازش موهای آلیس با صورتش لذت می برد، ایستاده بود.
او به پت ماین درباره ی کتاب بعدی اش دروغ گفته بود. دو سال بود که حتی یک کلمه ننوشته بود و اصلاً مشخص نبود که خواهد نوشت یا نه؛ اما با ایستادن در کنار آلیس فکر تمام کتاب های نوشته و نانوشته از سرش پریده بود. تمام ناامیدی روزانه و شبانه اش از بین رفته بود. فقط به خودش و آلیس فکر می کرد. چیز دیگری نمی خواست. بهترین لحظه برایش همین بود.
آلیس به آرامی گفت: «ایش!»
ویک که تمایلی به توجه کردن نداشت و ترجیح می داد در همان حالت بماند و از بوی عطر او لذت ببرد، گفت: «چی شد؟»
آلیس گفت: «یه آدم حال به هم زن بهمون خیره شده.»
ویک چشمانش را باز کرد و لحظه ی خوشش به هم خورد، مانند حبابی ترکید. مرد ژنده پوش میان سالی را دید که از آن سر کشتی با لبخندی کریه به آنان زل زده بود. مرد شلوار ارتشی و جلیقه شکاری به تن داشت، کلاه نقاب داری به سر و چکمه های خاکی به پا داشت. سیگاری هم از لبش آویزان بود.
الن به سمت مرد حرکت کرد و صدایش را بلند کرد: «مشکلی هست؟»
مرد عکس العملی نشان نداد، فقط پک سنگینی از سیگارش گرفت و به خیره بودنش ادامه داد.
«الن، بی خیال.» آلیس ادامه داد: «ولش کن، بذار تعطیلات بهمون خوش بگذره.»
آلیس ویک را به سمت ماشین شان هدایت کرد، هیچ کدام از آن ها تا وقتی داخل ماشین شدند، حرفی نزدند.
آلیس گفت: «تو... بعضی وقت ها منو می ترسونی.»
ویک که لرزش صدای آلیس را حس کرد، با ناراحتی از این موضوع که او را نگران کرده، گفت: «معذرت می خوام.»
«مردهای اون طوری... اصلاً ارزش اعصاب خرد کردن رو ندارن.» درحالی که دستانش را به هم می فشرد ادامه داد: «تو فقط باید یاد بگیری که بی خیال شون بشی.»
- نمی تونم. اگه جلوی مردم رو نگیری درسته قورتت می دن.
- نه این حرف درست نیست، اکثر مردم خوبن.
ویک خمیازه ای کشید.
آلیس ادامه داد: «الن ویک، همه ی مردم خوبن.»
ویک گفت: «پس اون هایی که خوب نیستن چی؟» و سپس نگاهی به شهر و مغازه هایش، خانه های کوچکی که در پایین تپه ها بودند، مردم و ماشین هایی که روی عرشه کشتی منتظر بودند انداخت و ادامه داد: «پس اونایی که می خوان به ما صدمه بزنن چی؟»
- چرا باید کسی به ما صدمه بزنه؟
ویک سرش را نزدیک برد، او را بوسید و گفت: «حسادت. خیلی ها چیزی که ما داریم رو آرزو می کنن.»
آلیس نیز همان کار را تکرار کرد و گفت: «خب نمی تونن داشته باشن.»
آلیس ماشین را استارت زد و از عرشه به روی لنگرگاه پس از محل ماهیگیری و بعد از مردمی که منتظر توقف کشتی بودند حرکت کرد. آرامشی در هوا وجود داشت، ابر ها در افق بودند.
اهالی ژاکت های دست بافت پوشیده بودند. بستنی قیفی می خوردند، در پیاده رو قدم می زدند و از منظره غروب خورشید لذت می بردند. هیچ مرغ دریایی دیده نمی شد، خیلی عجیب بود؛ چون معمولاً مرغ های دریایی روی آب بالا و پایین می روند و به دنبال بازمانده های غذاها هستند. هیچ مرغ دریایی نبود، فقط کلاغ ها از روی سیم های برق و سقف ها منظره را تماشا می کردند. ویک ناله کرد.
«خیلی زیباست، مگه نه؟» آلیس ادامه داد: «چه آرامشی، هیچ کس انگار عجله نداره.»
ویک گفت: «تا جشن گوزن صبر کن، خیابون ها پر از جنب وجوش می شه.»
آلیس گفت: «دیدی، می دونستم ازاینجا خوشت می آد.»
ویک گفت: «حالا جو گیر نشو، شوخی کردم.»
- منم منظورم همین بود، شوخ طبعی ات... بالاخره داره برمی گرده. خیلی خوشحالم، چند سال اخیر همه اش جدی بودی.
- خب چند سال اخیر مسائل جدی داشتم؛ اما الان دیگه نه؛ امروز ما اومدیم کلید کلبه مون رو بگیریم و رسماً تعطیلات مون رو شروع کنیم و اگه دختر خوبی باشی می ذارم توی جشن گوزن با بامبی(۶) بازی کنی.
آلیس با شوخ طبعی گفت: «یه خورده به اطرافت نگاه کن، بچه شهری! این طرفا با بامبی بازی نمی کنن، می خورنش!»

نظرات کاربران درباره کتاب الن ویک

این رو از روی بازی ساختند یا بازی رو از روی این؟
در 4 هفته پیش توسط rir...0_x
کتاب مرموز و درگیر کننده ایه.عالی نیست ولی سطحش بالاست
در 1 هفته پیش توسط سروش م