فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سیزده دلیل برای

کتاب سیزده دلیل برای

نسخه الکترونیک کتاب سیزده دلیل برای به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سیزده دلیل برای

با تمام عضلات بدنم که باهم متحدانه می‌خواهند از حال بروم، مقابله می‌کنم. همه‌ی عضلاتم انگار باهم از من می‌خواهند به مدرسه نروم. می‌خواهند به‌جای دیگری بروم و تا فردا پنهان شوم؛ ولی اهمیتی نداشت، هر وقت به مدرسه برمی‌گشتم، مجبور بودم با آن آدم‌های داخل نوارها روبه‌رو شوم. به ورودی پارکینگ نزدیک می‌شوم. جایی که تخته‌سنگ بزرگ و حکاکی شده‌ای با پیچکی که به دور پایه‌ی آن پیچیده شده قرار دارد. روی آن نوشته یادبودِ سال ۱۹۹۳. در طول این سه سال، بارها از جلوی این تخته‌سنگ عبور کرده‌ام؛ اما هیچ‌وقت پارکینگ را به این شلوغی ندیده بودم. حتی یک‌بار، چون هیچ‌وقت این‌قدر دیر به مدرسه نمی‌آمدم. تا امروز. به دو دلیل. یک: بیرون دفتر پُست منتظر ایستاده بودم. منتظر بودم باز کند تا جعبه کفشی پر از نوار کاست را پُست کنم. از یک ورق کاغذ قهوه‌ای و حلقه‌ای چسب برای بسته‌بندی کردن دوباره‌ی آن استفاده کردم. از قصد، فراموش کردم آدرس فرستنده را بنویسم. سپس آن بسته را برای جنی کرتز پست کردم تا دیدش به دنیا برای همیشه تغییر کند. و دوم: آقای پورتر. اگر زنگ اول سر کلاس بنشینم، وقتی آقای پورتر روی تخته چیزی می‌نویسد یا پشت میزش ایستاده، فقط می‌توانم تصور کنم که به آنجا زُل بزنم، وسط کلاس و میز سمت چپ. میز خالیِ هانا بیکر. بچه‌ها هرروز به میز خالی او نگاه می‌کنند؛ اما امروز، برای من، به‌شدت با دیروز فرق دارد؛ بنابراین وقتم را جلوی کُمدم یا در دستشویی یا پرسه زدن در راهروها می‌گذرانم. در پیاده‌رویی که به انتهای بیرونیِ پارکینگ منتهی می‌شود، حرکت می‌کنم. از چمن‌های جلوی مدرسه و سپس از در شیشه‌ای جلویی ساختمان اصلی عبور می‌کنم. راه رفتن در راهروهای خالی، احساس عجیب و بیشتر غمگینی دارد. هر قدمی که برمی‌دارم، به نظر ساکت می‌آید. پشت بنای یادبود داخل ساختمان، پنج ردیف کُمد ساده‌ی فلزی قرار دارد که کلاس‌ها و دستشویی‌ها در دو طرف آن‌ها قرار دارند. چند دانش‌آموز دیگر را هم می‌بینم که دیر رسیده‌اند و وسایل‌شان را با سرعت در کمد جابه‌جا می‌کنند و کتاب‌هایشان را برمی‌دارند. سمت کُمدم می‌روم، سرم را خم می‌کنم و روی درِ فلزیِ خنک آن می‌گذارم. روی شانه‌ها و گردنم تمرکز می‌کنم تا ماهیچه‌ها و عضلات‌شان باز شود. روی تنفسم تمرکز می‌کنم تا آرام شود. سپس پیچ مندرج اعداد را برای باز کردن قفل کُمد، روی عدد پنج قرار می‌دهم. سپس به سمت چپ و روی عدد چهار می‌برم و بعد سمت راست و عدد بیست‌وسه. چند بار همین‌جا ایستادم و به این فکر کردم که هیچ شانسی برای دوست شدن با هانا بیکر ندارم؟

ادامه...
  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.67 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۱۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سیزده دلیل برای

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

دیروز

یک ساعت بعد از مدرسه

بسته ای به اندازه ی جعبه ی کفش، جلوی در ورودی خانه قرار دارد. در جلویی خانه ی ما، شکاف خیلی کوچکی برای نامه دارد؛ بنابراین هر چیزی که ضخیم تر از یک صابون باشد، پشت در قرار می گیرد. روی بسته با خطی ناخوانا و شتاب زده، نوشته شده، برسد به دست کلِی جنسن(۴)؛ بنابراین آن را برمی دارم و به داخل خانه می روم.
بسته را به آشپزخانه می برم و روی پیشخوان می گذارم. کشوی وسایل را می کشم و قیچی ای از داخل آن بیرون می آورم. سپس قیچی را دور بسته می گردانم و بعد از باز شدن در آن را برمی دارم. داخل آن، بسته ای کوچک که دور آن محافظ پلاستیکی حباب دار پیچیده شده است، قرار دارد. آن را باز می کنم و هفت عدد نوار کاست داخل آن می بینم.
روی هرکدام از نوارها، در گوشه ی سمت راست شان، شماره ی آبی رنگ که احتمالاً با لاک ناخن نوشته شده به چشم می خورد. هر طرف نوار شماره ی خاصی دارد. نوار اول شماره ی یک ودو، نوار دوم شماره ی سه وچهار، نوار بعدی پنج وشش و همین طور ادامه پیدا می کرد. روی یک طرف نوار آخر فقط شماره ی سیزده درج شده؛ ولی طرف دیگر آن شماره ای ندارد.
چه کسی برایم جعبه کفشی پر از نوار کاست فرستاده است؟ الان دیگر هیچ کس به نوار کاست گوش نمی دهد. اصلاً وسیله ای برای گوش کردن به آن ها دارم؟
گاراژ! روی میز کارگاه یک ضبط هست. پدرم آن را در یکی از حراجی ها خریده بود؛ ولی استفاده ای از آن نمی کرد. قدیمی بود؛ بنابراین برایش مهم نبود که روی آن خاک ارّه بریزد یا رویش رنگ بپاشد. بهترین نکته ی مثبت این بود که نوار کاست پخش می کرد.
چهارپایه ای را جلوی میز کارگاه می کشم، کوله پشتی ام را روی زمین می اندازم و می نشینم. دکمه ای را می زنم. در ضبط آرام باز می شود و نوار اول را داخل آن می گذارم.

کارِت خوب بود جاستین.

ببخشید. خیلی هم توصیف بدی نبود؛ ولی اولین چیزی بود که به ذهنم رسید. خیلی در مورد اون لحظه استرس داشتم، خیلی از دوستانم خونه ی قبلی مون که بودیم، می اومدن در مورد اولین دیدارشون باهام حرف می زدن و آخرش برای من هم معلوم شد که حس خیلی خوبیه. تو هیچ کار دیگه ای نکردی، از هیچ مرزی رد نشدی، فقط آروم و عاشقانه منو نگاه کردی.
همین.
وایسین. وایسین. نوار رو نزنین عقب. لازم نیست برگردین عقب؛ چون هیچی رو از دست ندادین. بذارین دوباره خودم بگم. فقط... همین... اتفاق... افتاد.
چرا باور نمی کنین؟ چیز دیگه ای شنیده بودین؟

انگار در ستون فقراتم لرزه ای را احساس می کنم.
بله، همین طور است. همه ی ما چیز دیگری شنیده بودیم.

خب، حق با شماست. راستی یه چیز دیگه رو یادم رفت بگم. جاستین دست منو گرفت و رفتیم سمت تاب های زمین بازی، روشون نشستیم و تاب خوردیم.
بعدش؟ بعدش هانا؟ بعدش چی شد؟
بعدش... بعدش رفتیم. اون از راه خودش رفت منم از راه خودم.
اوه. ببخشید. دل تون می خواست چیزهای جذابِ دیگه ای بشنوین؟ دوست داشتین بشنوین که...
خب، چی دوست داشتین بشنوین؟ چون من کلی داستان شنیدم که حتی خودم هم نمی دونم کدوم شون معروف تره؛ ولی می دونم که یه چیزی رو هیچ کدوم تون نفهمیدین.
حقیقت.
حالا، این حقیقت چیزیه که شما هیچ وقت فراموشش نمی کنین.

هنوز هم لحظه ای که جاستین در مدرسه با دوستانش آرام پچ پچ می کرد را یادم می آید. یادم می آید همین که هانا از کنارشان رد می شد، همه ساکت می شدند. نگاه شان را از او می دزدیدند و وقتی رد می شد شروع به خندیدن می کردند.
ولی من؛ چرا این ها را به یاد دارم؟
چون بعد از مهمانی کت، بارها دلم می خواست با هانا حرف بزنم؛ ولی خجالت می کشیدم. خیلی می ترسیدم. آن روز که جاستین و دوستانش را دیدم، حس کردم، چیزهایی که از او می دانم خیلی کمتر از چیزهایی است که وجود دارد.
ولی بعدازآن، داستان او و جاستین را در پارک شنیدم. او در این مدرسه جدید بود و خیلی زود، شایعاتی که در موردش می گفتند، روی تمام چیزهایی که از او می دانستم سایه انداخت.
با خودم به این نتیجه رسیده بودم که هانا به درد من نمی خورد و از من خیلی باتجربه تر است که بخواهد به من فکر کند.

خب، ازت ممنونم جاستین. واقعاً از ته قلبم ممنون. اولین بوسه ی من و تو فوق العاده بود. همون چند ماهی که باهم بودیم، هرجایی که با همدیگه می رفتیم واقعاً عالی بود. تو عالی بودی.
ولی بعدش، تو شایعاتی رو در مدرسه راه انداختی که اصلاً حقیقت نداشتن.
یه هفته گذشت و من هیچی به گوشم نرسید؛ ولی بالاخره ماه پشت ابر نمی مونه، شایعات به گوش من رسید. همه می دونن شایعه ای که همه گیر می شه رو نمی شه تکذیب کرد.
می دونم. می دونم به چی دارین فکر می کنین. وقتی داشتم این داستان رو تعریف می کردم، خودمم به همین فکر کردم. یه دیدار بوسه؟ یه شایعه در مورد بوسیدن یه نفر باعث شد این کارو با خودت بکنی هانا؟
نه. یه شایعه، رویایی که امیدوار بودم بهترین و خاص ترین باشه رو نابود کرد. یه شایعه ی مزخرف از یه بوسیدن خیلی زود همه جا پخش شد و باعث شد که همه باورش کنن و نسبت بهش واکنش نشون بدن. بعضی وقت ها، یه شایعه، درست عین یه گلوله برفی می مونه که تبدیل می شه به یه بهمن.

دستم را به سمت ضبط می برم و آماده ام تا دکمه ی توقف را فشار دهم.

و جاستین، عزیزم، جایی نرو. باورت نمی شه در این نوارها کجا دوباره اسمت رو می آرم.
انگشتم را روی دکمه نگه می دارم و به صدای آرام و سکوتی که از بلندگوها پخش می شود گوش می کنم. صدای آرام ماسوره های ضبط که نوار را می چرخانند، منتظرند تا صدای هانا دوباره پخش شود.
ولی هیچ صدایی نمی آید. داستان تمام شده است.
وقتی به خانه ی تونی می رسم، ماشین موستانگش، جلوی جدول روبه روی خانه شان پارک شده است. کاپوت باز است و او و پدرش روی موتور داخل کاپوت خم شده اند. تونی چراغ قوه ی کوچکی را نگه داشته و پدرش هم داخل کاپوت ماشین، در حال محکم کردن چیزی با آچار است.
می پرسم: «خراب شده یا همین جوری دارین باهاش ور می رین؟»
تونی نگاهی می اندازد و وقتی مرا می بیند، چراغ قوه از دستش داخل کاپوت می افتد. می گوید: «لعنت بهت!»
پدرش می ایستد و دستان روغنی اش را روی تی شرت کثیف و آغشته به روغنش می کشد. می گوید: «شوخیت گرفته؟ همیشه این جور کارها حال آدم خوب می کنه.» نگاهی به تونی می اندازد و چشمک می زند: «اما اگه یه مشکل پیداکرده باشه، جذابیتش می ره بالاتر.»
تونی اخم کرده است. خم می شود تا چراغ قوه را بردارد. می گوید: «بابا، کِلی رو یادته؟»
پدرش می گوید: «معلومه. البته. از اینکه دوباره می بینمت خوشحالم.» او دستش را دراز نمی کند تا با من دست بدهد. با توجه به مقدار گریسی که به تی شرتش مالیده شده، می توانم بفهمم که قصد بی ادبی ندارد.
ولی داشت دروغ می گفت. او مرا به یاد نمی آورد.
می گوید: «اوه، هی، الان یادم اومد. تو یه دفعه برای شام خونه مون موندی، درسته؟ همه ا ش هم می گفتی مرسی، خواهش می کنم.»
لبخند می زنم.
- بعدازاینکه تو رفتی، مادر تونی دو هفته گیر داده بود به ما که مودب تر باشیم.
چه می توانم بگویم؟ پدر و مادری از من خوش شان آمده است.
تونی می گوید: «آره، خودشه.» تکه دستمال کهنه ای برمی دارد تا دستش را پاک کند. ادامه می دهد: «خب، چه خبرا کِلی؟»
کلماتی که گفته است را در ذهنم با خودم تکرار می کنم. چه خبرا؟ چه خبرا؟ خب؛ چون پرسیدی می گم. یه مُشت نوار کاست از یه دختری که خودش رو کُشته به دستم رسیده. ظاهراً، من هم در این اتفاق دخیل بودم. مطمئن نیستم که دقیقاً جریان چیه، به خاطر همین می خواستم ببینم می تونم واکمن ات رو قرض بگیرم که درست بفهمم چی بوده یا نه.
می گویم: «خبری نیست.»
پدرش از من می خواهد سوار ماشین شوم و استارت بزنم. «سوییچ رو ماشینه.»
کوله پشتی ام را روی صندلی کمک راننده می گذارم و پشت فرمان می نشینم.
پدرش فریاد می زند: «وایسا، وایسا! تونی، نور بنداز اینجا.»
تونی کنار ماشین ایستاده است. مرا نگاه می کند. وقتی باهم چشم درچشم می شویم، نمی توانم نگاهم را از او برگردانم. می داند؟ از آن نوارها خبر دارد؟
پدرش تکرار می کند: «تونی، نور بنداز گفتم.»
تونی خط نگاه مان را می شکند و داخل کاپوت خم می شود. از فضای بین داشبورد و کاپوت، نگاهش بین من و موتور ماشین در رفت وآمد است.
اگر از آن نوارها خبر داشته باشد چه؟ اگر داستانِ او، درست قبل از داستانِ من باشد چه؟ او کسی است که آن ها را برای من فرستاده است؟
خدایا، از ترس دارم سکته می کنم. شاید هم نمی داند. شاید قیافه ام شبیه کسانی شده باشد که ریگی به کفش شان است و تونی هم می خواهد سر دربیاورد.
در مدتی که منتظر اعلام پدرش برای استارت زدن هستم، دوروبر ماشین را نگاهی می اندازم. پشت صندلی کمک راننده، روی زمین، واکمن او قرار دارد. همان جاست. سیم هدفون به دور آن پیچیده شده است؛ ولی دلیل من برای قرض گرفتن آن چیست؟ برای چه کاری آن را لازم دارم؟
پدرش می گوید: «تونی، بیا این آچار رو بگیر و چراغ قوه رو بده به من. خیلی تکونش می دی.»
لحظه ای که آچار را با چراغ قوه عوض می کنند، من خم می شوم و واکمن را برمی دارم. به همین سادگی. بدون اینکه فکر کنم. جیب وسطیِ کوله پشتی ام باز است؛ بنابراین واکمن را داخلش می گذارم و زیپ آن را می بندم.
پدرش می گوید: «خیلی خب، کِلی. استارت بزن.»
سوییچ را می چرخانم و ماشین روشن می شود.
از بین داشبورد و کاپوت، لبخند پدرش را می بینم. هر کاری که کرده است، به نظر راضی است. از همان بالای کاپوت می گوید: «فقط یه ذره باید باهاش ور بری تا درست بشه. می تونی خاموشش کنی، کِلی.»
تونی در کاپوت را پایین می آورد و می بندد. می گوید: «تو خونه می بینمت بابا.»
پدرش سرش را تکان می دهد، جعبه ابزار فلزی را از روی زمین برمی دارد و چند دستمال کهنه ی روغنی را جمع می کند و به سمت گاراژ می رود.
کیفم را روی یک طرف شانه ام می اندازم و از ماشین پیاده می شوم.
تونی می گوید: «دمت گرم. اگه نیومده بودی، احتمالاً تا صبح همین جا بودیم.»
دستم را داخل بند دیگر کوله پشتی ام می اندازم و آن را روی پشتم میزان می کنم. می گویم: «لازم بود از خونه بیام بیرون. مادرم داشت می رفت رو اعصابم.»
تونی به گاراژ نگاه می کند. می گوید: «بعداً برام تعریف کن. من باید تکالیفم رو انجام بدم، بابام هم می خواد بازم با دل وروده ی ماشین ور بره.»
چراغ خیابان که بالای سرمان است روشن می شود.
تونی می گوید: «خب، کلی، برای چی اومده بودی اینجا؟»
وزن واکمن را داخل کیفم احساس می کنم.
-داشتم ازاینجا رد می شدم، گفتم بیام بهت یه سلامی بکنم.
با چشمانش مدتی به من زُل می زند؛ بنابراین مسیر نگاهم را به سمت ماشینش تغییر می دهم.
می گوید: «من دارم می رم رستوران رُزی(۱۵). می خوای تا یه جایی برسونمت؟»
می گویم: «مرسی؛ ولی می خوام یه ذره قدم بزنم.»
دستانش را در جیبش می کند و می گوید: «کجا داشتی می رفتی حالا؟»
خدایا، امیدوارم او هم در لیست نباشد؛ ولی اگر باشد چه؟ اگر به نوارها گوش کرده باشد و بداند در ذهن من چه می گذرد چه؟ اگر بداند دقیقاً کجا می روم؟ یا بدتر از این ها، اگر هنوز نوارها به دستش نرسیده باشد چه؟ اگر اسم او اواخر لیست باشد چه خواهد شد؟
اگر این طور باشد، این لحظه را به یاد خواهد آورد. تعلل کردن مرا خواهد فهمید. اینکه نخواستم او را باخبر کنم یا به او هشدار دهم.
می گویم: «هیچ جا.» من هم دستانم را در جیب هایم می گذارم. «خیلی خب دیگه. فردا می بینمت.»
چیزی نمی گوید. فقط رفتن مرا تماشا می کند. هرلحظه انتظار دارم فریاد بزند: «هی! واکمن من کو؟» ولی چیزی نمی گوید. راه فرار خیلی راحتی است.
در اولین تقاطع، به سمت راست می پیچم. صدای استارت خوردن، سپس صدای حرکت ماشین روی سنگریزه ها در اثر حرکت دادن فرمان موستانگ را می شنوم. بعد از یک لحظه، پایش را روی گاز می گذارد، از خیابان پشت سرم می گذرد و می رود.
کوله پشتی ام را از روی شانه هایم پایین می آورم و به پیاده رو می روم. واکمن را بیرون می آورم. سیم هدفون را از دور آن باز می کنم و دو گوشیِ پلاستیکی زردرنگ را داخل گوش هایم فرومی کنم. چهار نوار اول داخل کیفم قرار دارد که احتمالاً فکر می کنم یکی دو تا بیشتر از تعدادی است که فرصت دارم گوش کنم. بقیه ی آن ها را در خانه گذاشته ام.
کوچک ترین زیپ را باز می کنم و اولین نوار را بیرون می آورم. سپس آن را از طرف دوم داخل جای نوار واکمن قرار می دهم و در پلاستیکی اش را می بندم.

نوار شماره ی یک: طرف اول

دخترا و پسرا سلام. من هانا بیکر هستم و زنده با شما صحبت می کنم.

باورم نمی شود.

هیچ بازگشتی در کار نیست. هیچی تکرار نمی شه و این دفعه، قطعاً هیچ درخواستی ازتون ندارم.

باورم نمی شود. هانا بیکر خودش را کُشته است.

امیدوارم آماده باشین؛ چون می خوام داستان زندگی ام رو براتون تعریف کنم. دقیق تر بگم، دلیل اینکه چرا خودم رو کُشتم. اگه دارین به این نوار گوش می دین، یعنی شما یکی از دلایل مرگ من بودین.

چی؟ نه!

نمی گم کدوم نوار داستان شما رو روایت می کنه؛ ولی نترسین، اگه این جعبه کوچولوی دوست داشتنی به دست تون رسیده، اسم تون گفته می شه... قول می دم.
حالا سوال اینه که چرا یه دختر مُرده باید دروغ بگه؟
هی! این به نظر یه شوخی می آد؛ چرا یه دختر مُرده باید دروغ بگه؟ جواب: چونکه دیگه نمی تونه زنده بشه.

این شبیه یادداشت خودکُشی است؟

زود باشین دیگه. بخندین.
خیلی خب. فکر کردم خیلی بامزه ست.

قبل از اینکه هانا بمیرد، چندین نوار از صدای خودش ضبط کرده است؛ چرا؟

قوانین خیلی ساده ای وجود داره. فقط دو تا قانون داریم. قانون شماره یک: فقط گوش می کنین. قانون شماره دو: اینا رو می فرستین برای نفر بعدی. خوشبختانه، هیچ کدوم از این قوانین براتون آسون نیست.

- چی گذاشتی؟
- مامان!
هول می شوم و با ضبط ور می روم و چند دکمه را هم زمان باهم فشار می دهم.
می گویم: «مامان، ترسوندیم. چیزی نیست. یکی از پروژه های مدرسه ست.»
اولین و تنها پاسخ من برای هر سوالی همین است؛ چرا تا این وقت شب بیدارم؟ پروژه ی مدرسه ست؛ چرا بیشتر پول می خوام؟ پروژه ی مدرسه ست. حالا هم نوارهای صدای ضبط شده ی یک دختر است. دختری که دو هفته پیش، یک مشت قرص خورده و خودش را کُشته بود.
پروژه ی مدرسه ست.
مادرم می پرسد: «منم می تونم گوش بدم؟»
می گویم: «مال من نیست.» نوک پنجه ی پایم را روی زمین سیمانی گاراژ فشار می دهم.
- دارم به یکی از دوستانم کمک می کنم. برای کلاس تاریخه. خیلی خسته کننده ست.
می گوید: «خیلی خب، آفرین به تو که کمک می کنی.»
روی شانه ام خم می شود و پارچه ی قنداقی کهنه و خاکی ای که برای زمان بچگی من بوده را بلند می کند و یک متر که زیرِ آن پنهان شده را برمی دارد. پیشانی ام را می بوسد و می گوید: «تنهات می ذارم، راحت باش.»
منتظر می مانم تا صدای بسته شدن در را بشنوم، انگشتم را روی دکمه ی پخش می گذارم. انگشتان دستم، دست هایم، بازوهایم، گردنم و تمام اعضای بدنم، سرد و بی حس شده اند. حتی قدرت فشار دادن یک دکمه ی ساده روی ضبط را هم ندارم.
پارچه ی قنداقی را برمی دارم و روی جعبه ی کفش می گذارم تا جلوی چشمانم نباشند. کاش هیچ وقت آن جعبه یا هفت نوار داخل آن را نمی دیدم. فشار دادن دکمه ی پخش برای بار اول کار ساده ای بود. مثل خوردن تکه ای کیک؛ چون نمی دانستم قرار است به چه چیزی گوش کنم.
ولی این بار، یکی از ترسناک ترین و وحشتناک ترین کارهایی است که تابه حال انجام داده ام.
صدا را کم می کنم و دکمه ی پخش را دوباره فشار می دهم.

...شماره یک: فقط گوش می کنین. قانون شماره دو: اینا رو می فرستین برای نفر بعدی. خوشبختانه، هیچ کدوم از این قوانین براتون آسون نیست.
وقتی به هر سیزده طرف نوارها گوش کردین؛ چونکه سیزده طرف نوار برای همه ی داستان ها کافی بوده، بعدش نوارها رو برگردونین عقب، بذاریدش در همون جعبه و اونو بفرستین برای هر اسمی که بعد از داستان شما نام برده می شه.
و تو، نفر خوش شانس شماره سیزده، می تونی نوارها رو با خودت به جهنم ببری. البته بستگی داره که از چه مذهبی باشی، شاید اون جا تو جهنم ببینمت.
فقط محض احتیاط می گم، اگه وسوسه بشی که قوانین رو زیر پات بذاری، من از این نوارها یه کپی تهیه کردم. اگه این بسته به دستِ همه تون نرسه، این نوارها برای همه پخش می شن.
این یه تصمیمِ یهویی نبوده.
منو دوباره دست کم نگیرین.

نه، امکان ندارد که این کار به ذهنش رسیده باشد.

شما زیر نظر هستین.

شکمم پیچ می زند، هرلحظه ممکن است بالا بیاورم. در کنار میز، یک سطل پلاستیکی روی چهارپایه ای کوچک، سروته شده است. اگر لازم شد، در یک چشم برهم زدن، می توانم آن را بردارم و برعکس کنم.
من خیلی هانا بیکر را نمی شناختم؛ یعنی می خواستم او را بیشتر بشناسم. می خواستم او را بیشتر از شانسی که یک بار داشتم بشناسم. تمام تابستان، ما باهم در سالن سینما کار می کردیم. در مهمانی ای که مربوط به خیلی وقت پیش هم نیست، باهم قرار گذاشتیم و بیرون رفتیم؛ ولی هیچ وقت شانس اینکه به یکدیگر نزدیک تر شویم را نداشتیم. یک بار هم او را دست کم نگرفتم. حتی یک بار.
این نوارها نباید اینجا باشند. نباید پیش من باشند. حتماً اشتباهی شده است.
یا شاید هم یک شوخی مسخره است.
سطل آشغال را روی زمین به سمت خودم می کشم. کاغذی که دور بسته پیچیده شده بود را، با اینکه یک بار آن را دیده ام؛ اما دوباره نگاه می کنم. باید روی جایی از این بسته آدرس فرستنده نوشته شده باشد. شاید من ندیده ام.
نوارهای دلایل خودکشی هانا بیکر دست به دست می چرخند. شخصی آن ها را کپی کرده و برای اینکه شوخی کند برای من فرستاده است. فردا در مدرسه، کسی وقتی مرا ببیند به من می خندد یا شاید هم پوزخندی بزند و برود. آن وقت می فهمم کار چه کسی بوده است.
و بعدازآن؟ بعدازآن باید چه کار کنم؟
نمی دانم.

نزدیک بود یادم بره. اگه اسم تو در لیست من هست، باید یه نقشه به دستت رسیده باشه.

کاغذ را دوباره داخل سطل می اندازم.
من در لیست هانا بیکر هستم.
چند هفته پیش، درست چند روز قبل از اینکه هانا قرص ها را بخورد، شخصی پاکتی را از شکاف روی در کمدم داخل انداخته بود. روی پاکت با ماژیک قرمز نوشته شده بود: اینو نگه دار، لازمت می شه. داخل آن نقشه ی از شهر بود. نزدیک دوازده ستاره ی قرمز در سطح شهر علامت گذاری شده بود.
زمانی که مدرسه ی ابتدایی بودیم، از همین نقشه که راه های ارتباطی تجاری را نشان می داد، برای یادگرفتن جهت های شمال وجنوب و شرق وغرب استفاده می کردیم. در حاشیه ی آن، راهنمایی قرار داشت که با رنگ آبی نام های تجاری داخل نقشه را توضیح داده بود و در داخل نقشه هم به طور پراکنده، با همان رنگ آبی علامت گذاری شده بود.
نقشه ی هانا را داخل کوله پشتی ام نگه داشتم. می خواستم به بچه های دیگر مدرسه هم نشان دهم که ببینم کسِ دیگری هم از این نقشه ها دریافت کرده یا نه؛ ولی هر دفعه، نقشه زیر کتاب و دفترهایم پنهان شده بود و فراموشش کرده بودم.
تا امروز.

در این نوارها، من به چندین نقطه در این شهر دوست داشتنی مون اشاره می کنم. نمی تونم مجبورتون کنم که حتماً به اون جاها برید؛ ولی اگه بهتر خواستین حرفامو حس کنین، کافیه اون جاهایی برید که رو نقشه ستاره کشیدم. یا اگر هم دل تون نخواست، می تونین نقشه رو بندازین دور، من که نمی فهمم.

همان طور که صدای هانا از بلندگوهای خاک گرفته ی ضبط، پخش می شود، سنگینی کوله پشتی ام را روی پایم حس می کنم. داخل آن- جایی زیر کتاب و دفترهایم- نقشه ی او مچاله و تاخورده قرار دارد.

شاید هم بفهمم. واقعاً نمی دونم مُردن چه شکلیه. کی می دونه، شاید همین الان پشت سرتون ایستادم.

به سمت جلو خم می شوم، آرنجم را روی میز می گذارم. صورتم را روی دستانم قرار می دهم و بی اختیار انگشتانم لابه لای موهای مرطوبم می رود.

متاسفم، این اصلاً منصفانه نیست.

آماده ای آقای فولی(۵)؟
جاستین فولی(۶). یک پسر سال سومی. او اولین دوست پسر هانا بود.
ولی من؛ چرا این را می دانم.

جاستین، عزیز دلم، تو اولین عشق من بودی. اولین کسی بودی که تو رو بوسیدم و دستانت رو گرفتم. ولی تو فقط یه پسر خیلی معمولی بودی. اصلاً نمی خوام بهت توهین کنم، اصلاً. فقط گفتم؛ چون این چیزی بود که منو ترغیب کرد دوست دخترت باشم. تا امروز، هنوزم نمی دونم به خاطر چی باهات دوست شدم... ولی این حس بود و به شدت هم قوی بود.
تو اینو نمی دونی؛ ولی دو سال پیش، وقتی که من سال اولی بودم و تو سال دومی، من همه جا دنبالت بودم. زنگ ششم، به عنوان دستیار در دفتر کار می کردم؛ بنابراین تک تک کلاس هات رو می دونستم. حتی یه کپی از برنامه ی درسی ات هم گرفتم که مطمئنم یه جایی همین جاها گذاشتمش. حتماً پلیس وقتی که تمام وسایل منو بگرده، احتمالاً بندازدش دور؛ چون فکر می کنن شور عشق یه سال اولی، هیچ ربطی به این جریان نداره؛ ولی واقعاً همین طوره؟
برای من ربط داره. برای مقدمه ی داستانام، برگشتم به زمان حضور تو؛ چون واقعاً از همین جا شروع می شه.

خب، بین تمام این داستان ها، جای من کجاست؟ دومین یا سومین نوار؟ آیا همین طور که داستان پیش می رود، اوضاع وخیم تر و بدتر می شود؟ هانا گفت که نفر خوش شانس شماره سیزده می تواند نوارها رو با خودش به جهنم ببرد.

وقتی به آخر این نوارها برسی جاستین، امیدوارم نقش خودتو در تمام این اتفاق ها بفهمی؛ چون ممکنه الان به نظر نقش کوچیکی بیاد؛ ولی مهمه. آخرش همه چی مهمه.
خیانت. یکی از بدترین حس های دنیاست.
می دونم، تو دلت نمی خواست منو تخریب کنی. درواقع، بیشتر شماهایی که دارین گوش می دین، احتمالاً نمی دونستین که دارین چه کار می کنین. نمی دونستین واقعاً دارین باهام چه کار می کنین.

من چه کار کردم هانا؟ صادقانه می گویم، واقعاً نمی دانم. آن شب- اگر همان شبی باشد که به آن فکر می کنم- به همان اندازه که برای تو عجیب بود، برای من هم بود. شاید هم بیشتر؛ اما حتی هنوز نمی دانم و نمی فهمم که آن شب چه اتفاقی افتاد؟

اولین ستاره ی قرمزمون رو می تونین در نقطه ی "سی- چهار" پیدا کنین. انگشت تون رو ببرین روی ردیف "سی" و ببرید پایین روی عدد چهار. درسته. درست عین نقشه یابی در ناو جنگی(۷). وقتی این نوار تموم شد، باید برید اون جا. ما فقط مدت کوتاهی در اون خونه بودیم، تابستون قبل از اینکه سال اولی باشم؛ ولی اولین جایی بود که بعد از اومدن مون به شهر توش زندگی کردیم.
اولین باری بود که دیدمت، جاستین. شاید یادت بیاد. تو عاشق دوستم، کَت(۸) بودی. هنوز دو ماه مونده بود تا مدرسه شروع بشه و کت تنها آدمی بود که می شناختم؛ چون خونه بغلی ما زندگی می کرد. بهم گفته بود که پارسال عاشقش بودی. البته نه اینکه کلاً با کت و تو نخش بوده باشی، فقط به همدیگه زل می زدین و یه دفعه اتفاقی در راهروهای مدرسه خوردین به هم.
منظورم اینه که همه ی اونا اتفاقی بوده، درسته؟
کت بهم گفت در مراسم رقص آخر سال، بالاخره جرئت کردی و بهش پیشنهاد دوستی دادی. با همدیگه تمام آهنگ ها رو رقصیدین. بعدش بهم گفت که بهت اجازه داد اونو ببوسی. اولین بوسه ی زندگی اش. چه افتخار بزرگی!

داستان های هانا باید خیلی بد باشند. این تنها دلیلی است که این نوارها از شخصی به شخص دیگر می رسند. بدون هیچ ترس و واهمه ای.
چرا نوارهایی که هانا در آن ها، ما را مقصر خودکشی خودش می داند را برای بقیه بفرستیم؟ هیچ دلیلی ندارد؛ ولی هانا می خواهد ما که در لیست او هستیم، حرف های او را بشنویم. ما این کار را می کنیم، نوارها را برای نفر بعدی پست می کنیم. این کار را فقط برای این می کنیم که به دست کسانی بیرون از لیست هانا نیفتند.
"لیست"، اسم جالبی است. انگار نامِ یک کلوپ مخفی و زیرزمینی است. کلوپی خاص با اعضای محدود و به یک دلیل خاص، من هم در این لیست هستم.

دوست داشتم ببینم تو چجور آدمی هستی جاستین، به خاطر همین از خونه ی ما بهت زنگ زدیم و گفتیم که بیای اون جا. از خونه ی ما زنگ زدیم؛ چون کت نمی خواست بدونی کجا زندگی می کنه... با اینکه خونه شون کنار خونه ی ما بود؛ اما بااین حال فعلاً دلش نمی خواست تو بدونی کجا زندگی می کرد.
تو تمرین داشتی، نمی دونم بسکتبال بود، بیس بال بود یه چیزی بود که توش توپ داشت؛ ولی یادمه که تا بعد از تمرین ات نمی تونستی بیای. به خاطر همین ما هم منتظر موندیم.

بسکتبال بود. خیلی از ما تابستان بسکتبال بازی می کردیم، امیدوار بودیم بتونیم به عنوان سال اولی، یک تیم بسکتبال تشکیل دهیم. جاستین، تنها سال دومی ای بود که در تیم حضور داشت. به خاطر همین خیلی از ما با او بازی می کردیم، فقط به خاطر اینکه استعدادهایمان را ببیند و ما را برای تیم حرفه ای مدرسه انتخاب کند. بعضی از ما انتخاب شدیم؛ ولی متاسفانه بعضی انتخاب نشدیم.

من و کت، جلوی پنجره ی خونه مون نشستیم و ساعت ها حرف زدیم که یک دفعه تو و یکی از دوستانت پیداتون شد. سلام زک(۹). داشتین خیابون رو به سمت بالا می اومدین.

زک؟ زک دمپسی(۱۰)؟ تنها زمانی که من زک را با هانا دیدم- آن هم فقط برای یک لحظه- همان شبی بود که اولین بار با هانا آشنا شدم.

جلوی خونه مون یه تقاطع سه راهی بود، درست مثل یه حرف T برعکس. شما داشتین از خیابون به سمت ما می اومدین.

صبر کن، صبر کن. من باید فکر کنم.
با لکه ی خشک شده ی نارنجی رنگی روی میز کلنجار می روم؛ چرا دارم به این ها گوش می کنم؟ یعنی؛ چرا خودم را وارد این ماجرا می کنم؟ چرا نوار کاست را از ضبط بیرون نمی آورم و تمام آن ها را داخل سطل آشغال نمی اندازم؟
آب دهانم را به سختی قورت می دهم. اشک گوشه ی چشمانم جمع شده و می سوزد.
چون این صدای هانا است. صدایی که فکر می کردم دیگر هیچ وقت نخواهم شنید. نمی توانم آن را دور بیندازم.
علاوه براین هانا گفت شنیدن این نوارها، قوانینی دارد. به جعبه که زیر پارچه ی قنداقی پنهان است نگاه می کنم. هانا گفت از نوارها یکسری دیگر کپی گرفته است. اگر این کار را نکرده باشد چه؟ شاید اگر تمام نوارها را گوش کنم و آن ها را برای نفر بعدی نفرستم، همه چیز تمام شود. همین. هیچ اتفاقی نمی افتد.
ولی اگر در نوارها چیزی باشد که آزارم دهد چه؟ اگر هانا دروغ نگفته باشد چه اتفاقی خواهد افتاد؟ آن وقت سری دومی که او کپی کرده بود، پخش می شدند. هانا خودش این را گفته بود. آن وقت همه، چیزهایی که در نوار است را می شنوند.
رنگ خشک شده، مانند پوست دلمه شده ی روی زخم، از میز جدا می شود.

از روی جوی آب جلوی خونه، عبور کردی و یه پات را روی چمن های جلوی خانه گذاشتی. پدرم تمام صبح، آب پاش چمن ها رو روشن کرده بود، به خاطر همین خیس بودن. سُر خوردی و پاهات دو طرف جوی باز شد. زک به پنجره زل زده بود و سعی می کرد دوست جدید کت رو بهتر ببینه، در حقیقت کسی که متعلق به تو بود. زک بالای سرت اومد و کنارت، روی جدول کنار جوی نشست.
اونو هل دادی و بلند شدی. اونم بلند شد و هردوتون به همدیگه نگاه کردین. نمی دونستین باید چه کار کنین. تصمیم تون چی بود. تو این مدت، من و کت از خنده روده بُر شده بودیم، شما دو تا خیابون رو به سمت پایین شروع کردین به دویدن و دور شدن.

این را یادم می آید. کت فکر می کرد خیلی بامزه بوده است. همان تابستان بود که در مورد مهمانی به من گفت و مرا دعوت کرد. همان مهمانی ای که اولین بار هانا بیکر را آنجا دیدم.
خدایا. فکر کردم او خیلی زیباست و تازه به این شهر آمده، درواقع همین برایم خیلی جذاب بود. بودن در کنار یک جنس مخالف، مخصوصاً آن زمان که تازه به مدرسه آمده بودم. دست وپایم را گم می کردم و نمی دانستم باید چه کار کنم، چیزی که برای یک پسر سال سومی دیگر عادی بود؛ ولی دوست بودن با هانا می توانست از من یک کِلی جنسن قوی و قدرتمند بسازد.

کت قبل از شروع مدرسه از اون شهر رفت و من عاشق پسری شدم که کت اونو ترک کرد. خیلی هم طول نکشید که اون پسر علاقه اش رو به من نشون داد. احتمالاً به خاطر این بود که زیاد دوروبر جاستین بودم.
ما هیچ کلاس مشترکی نداشتیم؛ ولی حداقل کلاس هامون زنگ اول و چهارم و پنجم به همدیگه نزدیک بود. زنگ پنجم طول می کشید و بعضی وقت ها تا بعدازاینکه تو بری من نمی رسیدم اون جا؛ اما زنگ اول و چهارم، حداقل در یه راهرو بودن.

در مهمانی کت، همه با اینکه بیرون هوا سرد بود، در حیاط خلوت ایستاده بودند. احتمالاً سردترین شب سال بود و من، البته، فراموش کرده بودم ژاکتم را از خانه بردارم.

بعد از یه مدت، بالاخره تونستم بهت سلام کنم. یه مدت بعدش هم تو جواب سلامم رو می دادی. بعدش، یه روز، بدون اینکه سلام کنم از کنارت رد شدم. می دونستم که نمی تونی تحمل کنی و همین مسئله تبدیل شد به اولین مکالمه ی تقریباً چندین کلمه ای ما.

نه، این درست نیست. من مخصوصاً ژاکتم را نپوشیدم؛ چون می خواستم همه پیراهن جدیدم را ببینند.
واقعاً احمق بودم.

تو گفتی: «هی، نمی خوای سلام کنی؟»
من لبخند زدم، یه نفس عمیق کشیدم، برگشتم و گفتم: «برای چی باید سلام کنم؟»
- چون همیشه سلام می کنی.
ازت پرسیدم؛ چرا فکر می کنی خوب منو می شناسی؟ گفتم تو هیچی ازم نمی دونی.

در مهمانی کت - در طول اولین مکالمه ای که با هانا بیکر داشتم - خم شدم تا بند کفشم را ببندم؛ اما نتوانستم این کار را بکنم. نتوانستم بندهای مسخره ی کفشم را ببندم؛ چون نوک انگشتان دستم از سرما بی حس شده بود.
هانا از روی احترام، پیشنهاد کرد که بند را برایم ببندد. البته که اجازه نمی دادم. منتظر ماندم تا وقتی که زک خودش را وارد بحث عجیب وغریب ما کرد. سپس انگشت مرا زیر آب داغ گرفت تا یخ اش باز شود.
واقعاً باعث خجالت بود.

قبل از اون، از مامانم پرسیده بودم که چطور می شه توجه یه پسر رو جلب کرد؟ اونم گفت که باید سخت تلاش کنم. منم همین کار رو می کردم و مطمئناً که جواب داده بود. تو کم کم می اومدی دمِ در کلاس های من و منتظرم می موندی.
فکر کنم چند هفته گذشت تا بالاخره شماره ام رو گرفتی. می دونستم بالاخره این کارو می کنی، به خاطر همین با خودم با صدای بلند تمرین می کردم. تمرین می کردم که آروم و با اعتمادبه نفس بهت بگم، انگار که برام مهم نیست. انگار روزانه صدتا از این شماره ها می دم.
آره، در مدرسه ی قبلی ام پسرها خیلی ازم شماره می خواستن؛ ولی اینجا در مدرسه ی جدیدم، تو اولین نفر بودی.
نه، البته درست تر بگم، تو اولین کسی بودی که شماره ی واقعی منو گرفتی.
نه اینکه دلم نمی خواست قبلاً شماره واقعی ام رو بدم. فقط خیلی محتاط بودم؛ چون شهر جدید و یه مدرسه ی جدید بود. این بار، می خواستم نگاه بقیه رو بتونم روی خودم کنترل کنم. مگه چند بار شانس دوم نصیب آدم می شه؟
قبل از تو جاستین، هر وقت هرکسی ازم شماره می خواست تا رقم یکی مونده به آخر رو درست می گفتم. اون وقت می ترسیدم و قاطی می کردم... یه جورایی از قصد این کارو می کردم.

کیفم را روی پایم می گذارم و زیپ بزرگ ترین جیب آن را باز می کنم.

وقتی شماره مو می نوشتی خیلی هیجان زده بودم. خوشبختانه، تو هم به شدت استرس داشتی و نفهمیدی. وقتی که تابستون اون سال، آخرین رقم شماره مو درست گفتم، یه لبخند به پهنای صورتم زدم.
تو همین حین، دستات اون قدر می لرزید که فکر کردم ممکنه کلاً شماره رو خط بزنی از اول بنویسی. منم قرار نبود بذارم این اتفاق بیفته.

نقشه ی را بیرون می آورم و روی میز باز می کنم.

به شماره ای که نوشته بودی اشاره کردم و گفتم: «اون باید هفت باشه.»
- این هفتِ دیگه.

از یک خط کش چوبی برای صاف کردن آن استفاده می کنم.

- خب، فکر کنم دیگه اعداد رو بلد باشی، هفت اون شکلی نیست.
تو گفتی: «بلدم.» ولی اونو خط زدی و یه هفت خیلی بدتر نوشتی.
لبه ی آستینم رو پایین کشیدم و نزدیک بود دستم رو به سمتت بیارم تا عرق های روی پیشونی ات رو پاک کنم... کاری که مامانم هم می کرد؛ ولی خوشبختانه این کارو نکردم. تو دیگه قرار نبود شماره ی دختر دیگه ای رو بگیری.

آن طرف درِ گاراژ مادرم اسمم را صدا می زند. صدای ضبط را کم می کنم و آماده ام تا اگر در باز شد، نوار را متوقف کنم.
- بله؟

تا وقتی که رسیدم خونه تو دو بار زنگ زده بودی.

مادرم می گوید: «نمی خوام مزاحم کارت بشم؛ ولی خواستم ببینم با ما شام می خوری یا نه.»

مامانم ازم پرسید تو کی هستی و منم گفتم که در یه کلاس باهمیم. احتمالاً زنگ زدی که در مورد تکالیف ازم سوال بپرسی. مامانم بهم گفت که تو هم دقیقاً همینو بهش گفته بودی.

روی اولین ستاره متمرکز می شوم. سی- چهار. می دانم اینجا کجاست؛ ولی باید به آنجا بروم؟

باورم نمی شد. جاستین تو به مامانم دروغ گفتی.
خب پس؛ چرا آن قدر از دروغت خوشحال شده بودم؟

می گویم: «نه. دارم می رم خونه ی یکی از دوستانم برای همین پروژه.»

چونکه دروغامون یکی بود. این خودش یه نشونه حساب می شد.

مادرم می گوید: «باشه. یه مقدار غذا برات می ذارم در یخچال، بعداً گرمش کن بخور.»

مامانم پرسید با همدیگه چه کلاسی داریم و منم گفتم ریاضی که البته دروغ هم نبود. هر جفت مون ریاضی داشتیم، فقط با همدیگه نبود. برنامه ی درسی من و تو اصلاً شباهتی به هم نداشت.
مامان گفت: «خوبه. اونم همینو گفت.»
بهش تهمت زدم که به دختر خودش اعتماد نداره، تکه کاغذی که روش شماره ی تو نوشته شده بود رو ازش گرفتم و دویدم طبقه ی بالا.

به آنجا خواهم رفت. به اولین ستاره ی علامت گذاری شده؛ ولی قبل از اینکه به آنجا بروم- وقتی این طرف نوار اول تمام شود- به خانه ی تونی(۱۱) می روم. تونی هیچ وقت ضبط ماشینش را عوض نکرد؛ بنابراین هنوز هم در ماشین نوار کاست گوش می دهد. می گوید این طوری کنترل موسیقی دستش است. اگر کسی بخواهد تونی او را تا مسیری برساند و بخواهد در ماشین آهنگ بگذارد، تونی می گوید: «ببخشید به ضبط من نمی خوره.»

وقتی که تلفن رو جواب دادی، گفتم: «جاستین؟ هانا هستم. مامانم گفت زنگ زده بودی یه مشکل ریاضی داشتی.»

تونی ماشین موستانگ(۱۲) قدیمی ای دارد که برادرش به او داده است. برادرش هم احتمالاً از پدرش و پدرش هم از پدرش آن را به ارث برده است! در مدرسه، تقریباً هیچ عشقی مثل عشق تونی به ماشینش پیدا نمی شود. دخترهای زیادی به رابطه ی او و ماشینش غبطه می خورند.

تو اول نفهمیدی چی می گم؛ اما بالاخره یادت اومد که به مامانم دروغ گفتی و ازم عذرخواهی کردی.

ازآنجایی که تونی جزو دوستان نزدیک حساب نمی شود؛ ولی ما باهم روی یکی دو تا پروژه ی تحقیقاتی کار کرده بودیم؛ بنابراین می دانستم کجا زندگی می کند. مهم تر از تمام این ها، او یک واکمن دارد که نوار کاست می خورد. واکمن زردرنگی با یک جفت هدفون نازک و پلاستیکی که مطمئن هستم آن را به من قرض خواهد داد. چند نوار را با خود می برم که در راهم به سمت محله ی قدیمی هانا، به آن ها گوش کنم. محله شان یکی دو خیابان با خانه ی تونی فاصله دارد.

- خب جاستین، مشکل ریاضی ات چیه؟

شاید هم نوارها را جای دیگری ببرم. یک جای خصوصی و محرمانه؛ چون اینجا نمی توانم به آن ها گوش کنم. نه اینکه مادر یا پدرم صدای او را از بلندگوهای ضبط خواهند شناخت، بلکه نیاز به اتاق داشتم. اتاقی که بتوانم در آن درست نفس بکشم.

حتی یه لحظه رو هم از دست ندادی. گفتی قطار اول از خونه ی شما ساعت ۳:۴۵ دقیقه ظهر حرکت می کنه. قطار دوم هم از خونه ی ما ده دقیقه بعدش حرکت می کرد.
تو نمی تونستی منو از پشت تلفن ببینی؛ ولی واقعاً مثل وقت هایی که در مدرسه دستم رو بلند می کردم تا جواب یه سوالی رو بدم، دستم رو بالا آوردم. گفتم: «من بگم آقای فولی، من بگم. جواب رو می دونم.»
وقتی اسمم رو صدا کردی: «بله، خانم بیکر؟» من قانونِ سفت وسخت مامانم برای بیرون نرفتن از خونه، وقت هایی که درس داشتم رو زیرِ پام گذاشتم. بهت گفتم دو قطار در ایستگاه پارک آیزنهاور(۱۳) زیرِ سُرسره ی موشکی به همدیگه می رسن.

هانا در او چه دیده بود؟ هیچ وقت این را نفهمیدم. حتی با اینکه اعتراف کرد انتخاب کردن جاستین، دست خودش هم نبوده؛ اما، با اینکه او قیافه ی خیلی معمولی ای داشت، خیلی از دخترها از جاستین خوش شان می آمد.
معلوم است، او قدبلند بود. شاید هم ازنظر آن ها آدم مرموز و قابل کشفی بوده است. همیشه به بیرون از پنجره زُل می زد و به فکر فرومی رفت.

یه مکث طولانی انتهای حرف هات کردی، جاستین. یه مکث خیلی خیلی طولانی. پرسیدی: «خب، کِی به همدیگه می رسن؟»
منم گفتم: «یک ربع دیگه.»
تو گفتی یک ربع به نظر برای دو تا قطار سریع السیر، خیلی زیاده.

آرام باش، هانا.

می دونم همه تون چه فکری می کنین. هانا بیکر یه بدکاره ست.
اوووه. فهمیدین چی گفتم؟ فعل زمان حال استفاده کردم. دیگه نمی تونم از این فعل استفاده کنم.

دیگر چیزی نگفت.
چهارپایه را به میز کار نزدیک تر می کنم. هر دو ماسوره ای که نوار را می چرخاندند، پشت یک پنجره ی خیلی کوچک پلاستیکی دوده گرفته پنهان شده و نوار را از یک قرقره به قرقره ی دیگر هدایت می کنند. از بلندگو صدای وزوز ثابتی پخش می شود، مثل صدای زمزمه است.
به چه چیزی فکر می کند؟ آیا در آن لحظه، چشمانش را بسته بود؟ داشت گریه می کرد؟ انگشتش را روی دکمه ی توقف نگه داشته بود و منتظر قدرتی ارادی بود تا آن را فشار دهد؟ چه کار می کرد؟ نمی توانم درست بشنوم!

اشتباه فکر می کنین.

صدایش عصبانی بود. تقریباً داشت می لرزید.

هانا بیکر هیچ وقت یه بدکاره نبوده و نیست. سوال اینجاست که در موردش چی شنیدین؟
من فقط یه آدم امن و مطمئن می خواستم، همین. من یه دختر سال اولی بودم که هیچ وقت عشق واقعی رو تجربه نکرده بودم؛ ولی من از یه پسری خوشم می اومد، اونم ازم خوشش می اومد و دوست داشتم عشق رو تجربه کنم. کل ماجرا همین بود.

چه ماجرای دیگری برایش سرهم کرده بودند؟ چون من چیز دیگری شنیده بودم.

چند شب مونده بود به ملاقات ما در اون پارک، من یه خوابی دیدم. دقیقاً همون خوابی که اون شب هم دیدم. اگه از شنیدن خوابم لذت می برین براتون می گم.
ولی اول، یه ذره پیش زمینه بهتون می دم. شهر قبلی من هم یک پارک داشت که از جهاتی شبیه پارک آیزنهاور بود. هردوی آن ها از آن سرسره های موشکی داشتند. مطمئنم که یه شرکت اونا رو ساخته بود؛ چون خیلی شبیه همدیگه بودن. دماغه ی اونا قرمز و رو به سمت آسمون بود. از نوک دماغه تا پایین- جایی که میله ها و بست های بزرگ داشت تا اونو روی پایه نگه داره- چندین ورق بزرگ فلزی کار شده بود. از دماغه تا سکوی نگه دارنده، سه تا طبقه داره که با نردبون های فلزی به همدیگه متصل شدن. در بالاترین طبقه ا ش یه فرمون و وسطش هم یه سرسره هست که تا روی زمین کشیده شده.
خیلی از شب ها قبل از اولین روزی که به اون مدرسه برم، می رفتم در اون موشک و سرم رو می ذاشتم روی فرمون و چشمانم رو می بستم. نسیم خنک شبانه ای که از بین ورق های فلزی می وزید منو آروم می کرد. فقط چشمانم رو می بستم و به خونه فکر می کردم.

من فقط یک بار به آنجا رفتم و پنج سالم بود. جیغ می زدم و گریه می کردم و به هیچ بهانه ای هم پایین نمی آمدم. پدرم خیلی بزرگ تر از حفره های پله های سرسره بود؛ بنابراین به آتش نشانی زنگ زد و آن ها هم یک زن آتش نشان فرستادند تا مرا پایین بیاورد. حتماً خیلی از این تماس ها با آتش نشانی گرفته می شد؛ چون چند هفته قبل، شهرداری اعلام کرده بود که تمام سرسره های موشکی را باید از سطح شهر جمع کنند.

فکر کنم به همین دلیل، اولین عاشقانه ی من در اون پارک و پایین سرسره ی موشکی اتفاق افتاد. تجربه کردن این اتفاق، اون جا در پارک منو یاد سادگی و زیبایی اون می انداخت. می خواستم اولین بوسه ام هم ساده باشه.

شاید به همین خاطر است که مکان دقیق پارک را ستاره قرمز نکشیده است؛ چون سرسره های موشکی را جمع کرده بودند. سرسره های موشکی، قبل از اینکه نوارها به دست تمام افراد داخل لیست برسد، جمع شده بودند.

خب، برمی گردیم به خواب هام. از روزی شروع شد که تو بیرون کلاس منتظرم می موندی. همون روزی که می دونستم ازم خوشت می آد.

جاستین آن شب زیاده روی نکرد. این چیزی بود که من شنیدم آن شب در پارک اتفاق افتاده بود.
ولی... صبر کن؛ چرا هانا باید وسط پارک چنین کاری بکند؟

خواب از اون جایی شروع می شه که من نوک دماغه ی موشک نشستم و فرمون رو دستم گرفتم. با اینکه اینجا یه زمین بازیه و این یه موشک واقعی نیست؛ اما هر باری که من چرخ رو به سمت چپ می چرخوندم، درخت های توی پارک هم انگار ریشه هاشونو از خاک بیرون می آوردن و به سمت چپ حرکت می کردن. وقتی هم به سمت راست می چرخیدم، اونا هم به همون سمت می رفتن.
همون موقع صدای تو رو از پایین روی زمین می شنوم. «هانا! هانا! با درخت ها بازی نکن. بیا منو ببین، اومدم.»
فرمون رو ول می کنم و از حفره ی طبقه ی بالا رد می شم؛ ولی وقتی که به طبقه ی پایینی می رسم، پاهام اون قدر بزرگ شده بود که از حفره ی بعدی رد نمی شد.

پاهای بزرگ؟ واقعاً؟ من خیلی در تعبیر خواب ماهر نیستم؛ ولی شاید داشته با خودش فکر می کرده جاستین خوش هیکل هست یا نه؟

سرم رو از بین یکی از میله ها بیرون می آورم و داد می زنم: «من پاهام خیلی بزرگ شدن. هنوزم می خوای بیام پایین؟»
و تو هم داد می زنی و جوابم رو می دی: «من عاشق پاهای گنده ام. از روی سرسره بیا پایین و منو ببین. می گیرمت.»
بعدش روی سرسره نشستم و خودم رو هل دادم پایین؛ ولی باد با پاهای بزرگم مقابله می کرد و سرعتم رو کم کرده بود. لحظه ای که به پایین سرسره رسیدم، فهمیدم که پاهای تو چقدر کوچیکن. تقریباً وجود نداشتند.

حدس می زدم!

تو با آغوش باز به سمت سرسره می آی و آماده ای که منو بگیری. تو متوجه نشدی، وقتی که من آخر سرسره پریدم، پاهای بزرگم رو روی پاهای کوچیک تو نذاشتم.
تو می گی: «دیدی؟ ما برای همدیگه ساخته شدیم.» بعدش خم می شی و می خوای منو ببوسی. داری بهم نزدیک می شی... نزدیک تر... و... از خواب می پرم.
تقریباً هفته ای یه شب، به همین قسمت که می رسه از خواب می پرم؛ ولی حالا جاستین دیگه بالاخره می خواستم ببینمت. درست پایین همون سرسره و چه دلت می خواست چه نمی خواست، باید منو می بوسیدی.

هانا، مطمئن باش، اگر همان طور که مرا در آن مهمانی بوسیدی، او را هم همان طور می بوسیدی، جاستین قطعاً خوشش می آمد.

بهت گفتم که پونزده دقیقه دیگه بیا اون جا تا همدیگه رو ببینیم. البته اینو گفتم که مطمئن باشم قبل از تو می رسم اون جا. دلم می خواست وقتی که وارد اون پارک شدی، درست عین توی خوابم، بالای اون موشک باشم و همین اتفاق هم افتاد... البته منهای درخت ها که حرکت می کردن و پاهام که عجیب وغریب گنده شده بودن.
از اون بالا که نگاه می کردم، تو رو دیدم که از انتهای پارک وارد شدی. هرچند قدم که می اومدی ساعت رو چک می کردی، دوروبرت رو نگاه می کردی؛ ولی اصلاً نگاهت رو بالای موشک ننداختی.
به خاطر همین تا اون جایی که قدرت داشتم، فرمون رو چرخوندم که صداش در بیاد. یه قدم رفتی عقب، بالا رو نگاه کردی و اسمم رو صدا زدی؛ ولی نگران نباش، حتی با اینکه دلم می خواست عین خوابم باشه؛ ولی ازت انتظار نداشتم که تک تک دیالوگ های خودت تو خوابم رو بگی و ازم بخوای با درخت ها بازی نکنم و بیام پایین.
گفتم: «الان می آم پایین.»
ولی تو گفتی نه. تو می آی بالا.
به خاطر همین فریاد زدم: «نه! بذار الان از سرسره می آم پایین.»
بعدش دوباره همون کلمات جادویی رو با صدای مسحورکننده ا ت تکرار کردی: «الان می آم می گیرمت.»

قطعاً از اولین تجربه ی خودِ من بهتر بود. کلاس هفتم آندریا ویلیامز(۱۴)، پشت سالن ورزش مدرسه اتفاق افتاد. موقع ناهار سر میز من آمد و در گوشم گفت که می خواهد مرا ببیند و من هم تا آخر آن روز استرس داشتم و هیجان زده بودم.
وقتی که آن روز همدیگر را دیدیم، دستانش را روی چشمانم گذاشت و چیزی در گوشم زمزمه کرد. بعد از آن سریع دوید و از من دور شد. دور شدنش را نگاه کردم و دیدم که پیش دو نفر از دوستانش رفت و هرکدام از آن ها به او یک پنج دلاری دادند. باورم نمی شد! یعنی این کار او ده دلار می ارزید!
این خوب بود یا بد؟ با خودم فکر کردم و به نتیجه رسیدم که بد بود.

وقتی از نردبون بالایی پایین می اومدم نمی تونستم جلوی لبخندم رو بگیرم. روی سرسره نشستم، قلبم داشت تند می زد. تمام دوستای من، اولین دیدارشون با دوست پسرهاشون در خونه شون بوده؛ ولی من، پایین یک سرسره تو پارک، همون طوری که می خواستم اتفاق افتاد. فقط باید خودم رو به سمت جلو هُل می دادم.
همین کار رو کردم.
می دونم دقیقاً همون طوری اتفاق نیفتاد؛ ولی وقتی که به عقب نگاه می کنم، همه ا ش داره با تصاویر آهسته اتفاق می افته. هُل دادن خودم. سُر خوردن. موهایم پشت سرم در باد تاب می خورد. تو دستانت رو باز کرده بودی که منو بگیری. منم دستانم رو باز کرده بودم که بتونی این کارو بکنی.
خب، کِی تصمیم گرفتی که بالاخره یه جوری به هدفت برسی، جاستین؟ همون لحظه ی ورودت به پارک بود؟ یا وقتی که از روی سرسره تو بغلت پریدم؟
خیلی خب، کی دلش می خواد بدونه اولین فکری که در تمام طول اون مدت با جاستین به ذهنم رسید، چی بوده؟ این بود: انگار داشتم هات داگ چیلی می خوردم.

نوار شماره ی یک: طرف دوم

دوباره بهتون خوشامد می گم و ممنون که منو تا قسمت دوم همراهی کردین.

واکمن را داخل جیب کُتم می گذارم و صدای آن را زیاد می کنم.

اگه دارین به این قسمت گوش می دین، دو اتفاق ممکنه افتاده باشه. یک: تو جاستین هستی و بعدازاینکه داستان خودت رو شنیدی دلت می خواد بدونی نفر بعدی کیه. دو: یکی دیگه هستی و منتظری ببینی داستانِ تو هست یا نه؟
خب...

رگه ای باریک از عرقِ گرم از خط پیشانی ام پایین می آید.

الکس استندال(۱۶)، تو نفر بعدی هستی.

قطره ای کوچک از عرق روی شقیقه ام پایین آمده است، آن را پاک می کنم.

مطمئنم که نمی دونی چرا اسمت اینجاست، الکس. احتمالاً با خودت فکر می کنی کار درستی کردی، نه؟ تو به من رای دادی که من خوش اندام ترین توی کلاس سال اولی ها هستم. چطور یه نفر ممکنه از این کار عصبانی بشه؟
گوش کن.

روی جدول کنار خیابان می نشینم و پاهایم را داخل جوی بدونِ آب می گذارم. کنار پاشنه ی کفشم، چند علف، از بین سیمان کف جوی بیرون زده است. با اینکه خورشید هنوز کامل از بالای سقف خانه ها و درختان غروب نکرده، چراغ های خیابان در هر دو طرف روشن شده اند.

اول اینکه الکس، اگه فکر می کنی که من یه دختر کوچولوی احمقم که با کوچک ترین اتفاق بدی خودش رو خیس می کنه یا همه چی رو جدی می گیره، کسی مجبورت نکرده گوش بدی. البته که با کپی دومی که از نوارها دارم بهت فشار می آرم که گوش کنی؛ ولی در کل شهر برای کی مهمه که تو در مورد فُرم بدن من چه فکری می کنی، درسته؟

در خانه های این خیابان یا خانه های خیابانی که خانه ی ما آنجا است، چندین خانواده در حال تمام کردن شام شان هستند. بعضی ها هم بشقاب هایشان را داخل ماشین ظرف شویی می گذارند. چند نفر هم شروع به انجام تکالیف شان کرده اند.
برای آن ها، امشب همه چیز عادی است.

می تونم یه لیست از آدم هایی که برا شون مهمه رو برات نام ببرم. می تونم کسایی رو نام ببرم که اگه این نوارها پخش بشن، براشون خیلی مهم می شه.
خب شروع کنیم؟

به جلو خم می شوم. پاهایم را بغل می کنم و سرم را روی زانوهایم می گذارم.

یادم می آد صبح روزی که لیستِ تو فاش شد، زنگ دومِ من بود و در کلاس نشسته بودم. خانم استرام(۱۷) مشخص بود که آخر هفته ی خوبی داشته؛ چون هیچ تکلیفی بهمون نداده بود.
مجبورمون کرده بود یکی از اون مستندهای مشهور خسته کننده ا ش رو تماشا کنیم. چی بود رو یادم نمی آد؛ ولی گوینده اش لهجه ی بریتانیایی خیلی غلیظی داشت. یادم می آد با یه تکه چسبی که روی میزم چسبونده بودم تا خوابم نگیره، داشتم ور می رفتم. برای من، صدای گوینده چیزی جز یه صدای مزاحم در پیش زمینه ی افکارم نبود.
البته صدای گوینده... و زمزمه های توی کلاس.
وقتی که سرم رو بلند کردم، زمزمه ها قطع شد. هر کسی که چشمش روی من بود، نگاهش رو دزدید؛ ولی دیدم که اون تکه کاغذ داره دست به دست می چرخه. یه تکه کاغذ که داشت بین ردیف ها ردوبدل می شد. بالاخره، به میز پشت سر من، جیمی لانگ(۱۸) رسید که هر وقت تکون می خورد صندلی اش صدای وحشتناکی می داد.
هرکدوم از شمایی که اون روز صبح در کلاس بودین بهم بگین: اون داشت از پشت منو دید می زد، نه؟ چون وقتی که زمزمه کرد "صددرصد همین طوره" تصورش کردم.

زانوهایم را محکم تر می گیرم. جیمیِ عوضی.
یه نفر زمزمه کرد: «خیلی احمقی. کودن.»

برگشتم، حال و حوصله ی زمزمه کردن نداشتم. پرسیدم: «چی صددرصد همین طوره؟»
جیمی که تقریباً توجه هر دختری که نگاهش می کنه رو جلب می کنه، پوزخندی زد و به تکه کاغذی که روی میزش بود نگاهی انداخت. دوباره کلمه ی «احمق» زمزمه شد. این بار در کل کلاس پیچیده بود، انگار قرار نبود من از این شوخی خبردار بشم.

وقتی که اولین بار آن لیست را در کلاس تاریخ دیدم، چند اسم بود که نمی شناختم. چند اسم جدید از دانش آموزان بود که یا با آن ها آشنا نشده بودم یا اسم شان را درست نمی دانستم؛ ولی اسم هانا را خوب می شناختم. وقتی اسم او را دیدم خندیدم. او در مدت کوتاهی، در مدرسه معروف شده بود.
حالا می فهمم که این معروفیت او، از تصورات و شایعات جاستین فولی نشات گرفته است.

سرم رو کج کردم تا بتونم اون لیست سروته رو بخونم: کلاس سال اولی ها، کی جذابه و کی نیست.
وقتی جیمی روی صندلی عقب رفت، صندلی صدا داد و من می دونستم که خانم استرام داره می آد؛ ولی باید اسمم رو پیدا می کردم. برام مهم نبود که تو لیست باشم یا نباشم. اون موقع، فکر نمی کنم حتی برام مهم بود که تو کدوم یکی از لیست ها باشم. وقتی همه در مورد چیزی که به تو مربوط می شه رای بدن و موافقت کنن، یه جورایی دلت می خواد بدونی اون چیز چیه. خانم استرام به میز من رسید و آماده بود که قبل از اینکه من اسمم رو پیدا کنم اونو ازمون بگیره، اون همون لحظه ای بود که انگار یه قفس پروانه رو در شکمم آزاد کردن.
اسمم کجاست؟ کجاست؟ آهان پیداش کردم!

بعدازآن زنگ، هر بار که از کنار هانا در راهرو رد می شدم، برمی گشتم و نگاهش می کردم. باید اعتراف می کردم بچه ها درست می گفتند. او قطعاً به لیست جذاب ها متعلق بود.

خانم استرام چنگ زد و لیست رو گرفت و منم برگشتم رو به جلوی کلاس نشستم. بعد از چند دقیقه، وقتی که جرئت کردم نگاهم رو بیارم بالا، زیرچشمی به اون طرف کلاس نگاه کردم. همون طور که انتظار داشتم، جسیکا دیویس(۱۹) عصبانی بود.
چرا؟ چون اسمش درست کنار اسم من؛ ولی تو اون یکی لیست، بود؟
مدادش رو دائم مثل کُد مورس روی کتابش می کوبید و صورتش قرمز شده بود.
تنها چیزی که به فکرم اومد چی بود؟ خدا رو شکر که بلد نیستم کُد مورس بخونم.
حقیقت اینه که جسیکا دیویس خیلی خوشگل تر از منه. یه لیست از دخترای کلاس نوشته شده بود و یه ردیف از تیک هایی توش بود که تیک های اون بیشتر بود.
همه می دونستن که قرار داشتن اسم جسیکا دیویس در لیست کسایی که جذاب نبودن، فقط یه دروغ بود. حتی لازم نیست سعی کنی حقیقت رو بفهمی؛ ولی مطمئنم که برای هیچ کس مهم نبود که چرا اسم جسیکا در لیست تو، در قسمت کسایی که جذاب نیستن بوده، الکس.
خب، البته برای هیچ کسی غیر از تو مهم نبوده... و من... و با جسیکا می شیم سه نفر.

با خودم فکر می کنم، تعداد افرادی که این را خواهند فهمید بیشتر هم می شود.

شاید بعضی ها فکر کنن حق داشتی منو به عنوان جذاب ترین سال اولی انتخاب کنی. من این طور فکر نمی کنم؛ ولی بذار این طوری بگم، من فکر نمی کنم که انتخاب من، یکی از فاکتورهای تصمیم گیری ات بوده باشه. فکر می کنم فاکتور اصلی تصمیم گیری ات... انتقام گرفتن بوده.

آن چند علف را از داخل جوی می کَنم و می ایستم تا حرکت کنم. همان طور که راه می روم، با علف ها بین انگشتانم بازی می کنم تا آخر سر از دستم می افتند.

ولی این نوار، در مورد عامل محرک این کار تو نیست، الکس. با اینکه بعداً به اون هم می رسیم. این نوار در مورد اینه که وقتی آدم ها می بینن اسمت در یه لیست مسخره و احمقانه ست، چطوری رفتارشون باهات عوض می شه. این نوار در مورد...

بین حرف هایش مکث می کند. دستم را داخل جیبم می برم و صدا را زیادتر می کنم. او در حال باز کردن تکه ای کاغذ است و دارد آن را صاف می کند.

خیلی خب. همین الان به تک تک اسم ها یا بهتر بگم هر داستانی که این نوارها رو تکمیل می کنن، نگاهی انداختم. حدس بزن چی شد. تک تک اتفاق های مستندی که در این نوار دارم می گم ممکن بود اتفاق نیفته اگه تو الکس، اسم منو در اون لیست نمی نوشتی. به همین سادگی.
تو فقط یه اسم می خواستی که مقابل جسیکا بنویسی، همین. از اون جایی که همه در مدرسه تصویر بدی از من سر جریان جاستین داشتن، من بهترین گزینه بودم، درسته؟
بهمن داره کم کم بزرگ تر می شه. ازت ممنون جاستین.

لیست الکس یک شوخی بود. واقعاً هم شوخی بدی بود؛ ولی نمی دانست که آن لیست روی هانا تا این حد تاثیر می گذارد. این اصلاً منصفانه نیست.
من چی؟ من چه کار کردم؟ هانا چگونه تعریف خواهد کرد که من به او ضربه زدم؛ چون واقعاً نمی دانم. بعدازاینکه بقیه بشنوند، وقتی مرا ببینند چه فکری در مورد من خواهند کرد؟ بعضی از آن ها، حداقل دو نفرشان، می دانند که چرا من در این نوار کاست ها هستم. حالا من را متفاوت تر از قبل می بینند؟
نه. نمی توانند؛ چون اسم من واقعاً نباید کنار اسم آن ها باشد. من مطمئنم که اسم من نباید در این لیست باشد.
من هیچ کار اشتباهی نکردم!

خب، یه ذره می ریم عقب تر، این نوارها در مورد کاری که کردی نیست، الکس. در مورد عواقب کاریه که کردی. دقیق تر بخوام بگم، در مورد عواقب اون کار در ارتباط با منه. در مورد چیزهاییه که بهشون فکر نکرده بودی، چیزهایی که نمی تونستی اونا رو پیش بینی کنی.

اولین ستاره ی قرمز. خانه ی قدیمی هانا. اینجاست.
ولی باورم نمی شود.
اینجا یک بار دیگر هم مقصد من بوده است. بعد از مهمانی کت بود. حالا یک زوج در این خانه زندگی می کنند. یک شب، حدود یک ماه پیش، پیرمردی با ماشینش در خیابان رانندگی می کرد و با تلفن با همسرش حرف می زد که با یک ماشین دیگر تصادف کرد.
چشمانم را می بندم و سرم را تکان می دهم که آن خاطره ی تلخ را به یاد نیاورم. دلم نمی خواهد دوباره آن را ببینم؛ اما کاری از دستم برنمی آید. آن مرد به نظر مضطرب می آمد. گریه می کرد. می گفت: «من باید بهش زنگ بزنم! باید به زنم زنگ بزنم!» موبایل او وقتی تصادف کرد، جایی افتاده و گم شده بود. سعی کردیم از موبایل من با همسرش تماس بگیریم؛ ولی تلفن او فقط بوق اشغال می خورد. آن زن گیج شده و آن قدر ترسیده بود که نمی توانست تلفن را قطع کند. می خواست پشت خط بماند، پشت همان خطی که شوهرش از آن زنگ زده بود.

نظرات کاربران درباره کتاب سیزده دلیل برای

من واقعا عاشق این کتاب هستم ❤
در 3 هفته پیش توسط
من اول سریالش رو دیدم و بعد کتاب بدون پایانش رو خوندم. سریالش واقعا بهتره اما کتاب هم خوبه. ترجمه روان و ایرادی نداره. دیالوگ‌ها خوب و خود داستان جدید هست. یه جاهایی می‌تونین هانا رو درک کنین و حتی بهش حق بدین. تنها مشکل کتابی که من داشتم نداشتن فونت مناسب برای تشخیص حرفای هانا - که از نوار پخش می‌شد و خیلی وقتا با مکالمات و اتفاقات زمان حال تداخل داشت - از حرفای کِلِی با خودش یا افراد دیگه بود. (کِلِی اسم شخصیت هست). البته فکر نکنم توی نسخه الکترونیکی این مشکل رو داشته باشین چون تشخیص فونت کج یا italic راحت‌تر میشه. در کل کتاب خوبی هست و ارزش خوندن رو داره. نشون میده چقدر رفتار، گفتار و اعمال ما روی دیگران می‌تونه تاثیر داشته باشه. اگه کتاب رو خوندین و پسندیدین حتما سریالش رو هم ببینین. نسخه دراماتیک‌تر و هیجان‌انگیزتری از کتاب هست. نمونه دیالوگ: • "از دست دادن یه دوست هیچوقت آسون نیست خصوصا وقتی نفهمی چرا اصلا از دستش دادی." • "نمی‌خواستم وانمود کنم همه‌چی خوبه، چون نبود." • "اون جا، توی دفتر، وقتی فهمیدم هیچ‌کی نمی‌دونه زندگی من چه شکلیه، فهمیدم افکارم نسبت به دنیا کاملا اشتباهه. مثل راننده‌ای که تو جاده‌ی پر دست‌انداز رانندگی می‌کنه و کنترل فرمون رو از دست میده و شما رو از جاده بیرون میاندازه. چرخ‌ها خاک بلند می‌کنن، ولی بعد موفق می‌شین ماشین رو ‌به جاده برگردونین؛ ولی هر قدر هم که دو دستی فرمون رو بگیرین، هر قدر هم که مستقیم برونین، باز هم یه چیزی راه‌تون رو کج می‌کنه و به گوشه می‌کشه. دیگه کنترل هیچی دست‌تون نیست. و یه وقتی می‌رسه که تلاش کردن هم فایده‌ای نداره. خسته‌کننده‌س. و به این فکر می‌کنین که همه‌چی رو رها کنین. بذارین تراژدی... یا هر چیزی که شما بگین، اتفاق بیفته."
در 2 ماه پیش توسط آنید ا.م
خوندنش از واجباته...
در 4 ماه پیش توسط smb...392
زیاد دوستش ندارم 😑
در 1 هفته پیش توسط K...R