فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تلفن ثابت

کتاب تلفن ثابت

نسخه الکترونیک کتاب تلفن ثابت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب تلفن ثابت

وقتی نیل می‌خندید، چال گونه‌هایش شبیه پرانتز می‌شد. (پرانتزهایی روی ته‌ریشش.) جُرجی همیشه دلش می‌خواست او را از پشت پیشخوان جلو بکشد و دماغش را در چال گونه‌هایش فروکند. (این پاسخ همیشگی‌اش در مقابل لبخند نیل بود؛ اما گویا نیل این را نمی‌دانست.) نیل درحالی‌که یک لیوان نوشیدنی برای او می‌ریخت، گفت: «فکر کنم شلوار جین‌ات رو هم شستم...» جُرجی نفس عمیقی کشید. باید جوری این مسئله را حل می‌کرد. گفت: «امروز خبر خوبی بهم رسید.» نیل روی پیشخوان خم شد، یکی از ابروهایش را بالا برد و گفت: «جدی؟» - آره. خب... ماهر جعفری می‌خواد سریال ما رو بخره. - ماهر جعفری کی هست؟ - همونی که یه شبکه تلویزیونی داره و داشتیم باهاش مذاکره می‌کردیم. همونی که اجازه‌ی پخش سریال لابی و اون برنامه‌ی زنده در مورد مزارع تنباکو رو داده بود. نیل سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد و گفت: «که این‌طور. پس مدیر شبکه‌ست. فکر می‌کردم اون اصلاً به برنامه‌ی شما توجهی نمی‌کنه.» جُرجی گفت: «ما هم فکر می‌کردیم بهمون توجهی نمی‌کنه. آخه ظاهرش این‌طوری نشون می‌داد.» «خب اینکه خبر خیلی خوبیه. خب...» سرش را کمی چرخاند، چپ‌چپ او را نگاه کرد و ادامه داد: «...پس چرا خوشحال نیستی؟» جُرجی گفت: «ترسیدم.» خدایا. جُرجی رسماً عرق کرده بود. گفت: «اون ازمون فیلم‌نامه و قسمت اول سریال رو می‌خواد. یه جلسه‌ی خیلی مهم داریم که بازیگرها رو انتخاب کنیم...» نیل همان‌طور که منتظر بود تا جواب سؤالش را بگیرد، گفت: «اینکه عالیه.» نیل می‌دانست که جُرجی چیزی را مخفی می‌کند. جُرجی چشم‌هایش را بست و گفت: «...بیست‌وهفتم جلسه داریم.» آشپزخانه ساکت بود. جُرجی چشم‌هایش را باز کرد. نیل _ کسی که او را می‌شناخت و عاشقش بود _ جلوی رویش ایستاده بود. واقعاً همین‌طور بود، واقعاً عاشقش بود. دست‌به‌سینه، چشم‌هایش را تنگ کرده بود و با آن چال گونه‌هایش روبه‌روی او ایستاده بود.

ادامه...
  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.19 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۸۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب تلفن ثابت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

چهارشنبه. هجدهم دسامبر، سال ۲۰۱۳

فصل دوم

گوشی جُرجی خاموش شده بود.
همیشه خاموش بود تا وقتی که آن را به برق بزند. احتمالاً باید یک باتری جدید برایش می خرید؛ اما فراموش می کرد که باید دائم آن را به برق بزند.
قهوه اش را روی میزش گذاشت و گوشی اش را به لپ تاپش وصل کرد. مثل یک عکس پولاروید که تکان می دهند تا ظاهر شود، گوشی اش را تکان داد تا روشن شود.
ناگهان یک حبه انگور به نوک بینی اش برخورد کرد و روی صفحه ی گوشی اش افتاد.
سث پرسید: «خب، چی شد؟»
جُرجی سرش را بلند و برای اولین بار در تمام مدتی که اینجا کار می کرد، دقیق او را برانداز کرد. یک جفت کفش صورتی حصیری به پا و جلیقه ی کش باف سبزرنگی هم به تن داشت، موهایش را امروز به طرز خاصی آراسته بود. سث شبیه یکی از عموزاده های باکلاس خانواده ی کندی(۱۴) بود. البته با این تفاوت که فقط دندان های آن ها را به ارث نبرده است.
جُرجی پرسید: «چی، چی شد؟»
- دیشب رو می گم، چی شد؟
منظورش نیل بود؛ اما نگفت وقتی با نیل حرف زدی چی شد؛ چون همیشه باهم همین طور حرف می زدند. همیشه قوانین خودشان را داشتند.
جُرجی دوباره به موبایلش نگاه کرد. هیچ تماس بی پاسخی نداشت. گفت: «خوب بود.»
- بهت گفتم که مشکلی پیش نمی آد.
- آره، حق با تو بود.
سث گفت: «همیشه حق با منه.»
جُرجی بدون اینکه حتی او را نگاه کند، می دانست چه شکلی روی صندلی اش نشسته است. او به راحتی می توانست سث را تصور کند؛ پاهای بلندش را دراز کرده و روی لبه ی میز گذاشته بود.
جُرجی، همان طور که با گوشی اش ور می رفت، گفت: «تو بعضی وقتا، حرفات درست از آب درمی آد، تازه اونم نصفه نیمه.»
نیل و دخترهایش احتمالاً تا الان، به پرواز دوم رسیده اند. آن ها توقف کوتاهی در دِنور(۱۵) خواهند داشت. جُرجی فکر کرد شاید بهتر است برای آن ها یک پیغام بفرستد، مثلاً: «دوسِتون دارم خوشگلای من.» فکر کرد این پیغام قبل از اینکه در اُماها به زمین بنشینند، به دست شان خواهد رسید.
ولی نیل هیچ وقت پیغام نمی فرستاد یا پیغام هایش را چک نمی کرد؛ پس یعنی پیغام فرستادن برای آن ها کار بیهوده ای بود.
موبایلش را روی میز گذاشت. عینکش را بالا برد و روی موهایش گذاشت و سعی کرد روی کامپیوترش تمرکز کند. نزدیک به دوازده ایمیل جدید از طرف جف جرمن(۱۶)، بازیگر کمدی سریال شان دریافت کرده بود.
اگر قرار بود با شبکه ی جدید قرارداد ببندند، حاضر نبود جف جرمن را حذف کند. تمام ایمیل های او را می خواند. حتی همیشه حواسش به کلاه قرمزرنگ بیس بال او بود. هیچ وقت یادش نمی رفت که جف جرمن، جُرجی را وادار می کرد تا کل یک قسمت سریال را دوباره از اول بنویسد. برای جف مهم نبود با بازنویسی متن، بازیگرانی که در سریال خانوادگی او بازی می کردند، از دیالوگ ها یا کارهای بامزه ی جف سر ضبط از خنده روده بُر شوند.
ناگهان در باز شد. اسکاتی(۱۷)، با سرعت به داخل اتاق آمد و گفت: «من دیگه نمی تونم.» اتاق جُرجی و سث، به اندازه ی یک مبل تختخواب شو جا داشت، مبلی که خیلی هم راحت نبود و مارکش ایکیا(۱۸) بود. اسکاتی خودش را روی یک طرف مبل انداخت، سرش را بین دست هایش گرفت و ادامه داد: «نمی تونم. من اصلاً آدم رازداری نیستم.»
جُرجی گفت: «صبح بخیر.»
اسکاتی از بین انگشت هایش به او نگاهی انداخت. گفت: «سلام، جُرجی. این دختره که تازه اومده، گفت بهت بگم مادرت زنگ زده. خط دو.»
-اون دختره اسم داره، پاملا(۱۹).
-خب حالا! اسم مامان منم دیکسیه(۲۰).
«نه، این دختره که جدید اومده رو گفتم. منظورم این بود که...» جُرجی سرش را تکان داد، انگار کل کل کردن با او فایده ای نداشت. دستش را به سمت تلفن رومیزیِ مشکی ای که بین او و سث بود دراز کرد و گوشی را برداشت. گفت: «جُرجی هستم، بفرمایید.»
مادرش نفسی کشید و گفت: «چه عجب، خیلی وقته پشت خطم، فکر کردم دختره منو یادش رفته.»
-نه. چه خبر؟
«فقط زنگ زده بودم حالت رو بپرسم.» صدای مادرش به نظر نگران می آمد. (مادرش کلاً آدم نگرانی بود.)
جُرجی گفت: «من خوبم.»
یک نفس دیگر کشید و گفت: «خب...» حالت صدایش حق به جانب بود. ادامه داد: «امروز صبح با نیل حرف زدم.»
-تونستی بیدار شی؟
-ساعت گذاشته بودم. می دونستم شماها صبح زود می رین... خواستم باهاتون خداحافظی کنم.
مادرش در سه چیز هیچ وقت ریسک نمی کرد: سفر با هواپیما؛ یک عمل جراحی ساده و حتی قطع کردن تلفن. همیشه می گفت: «هیچ وقت نمی شه فهمید آخرین باری که یه نفر رو می بینی چه زمانیه و قطعاً دلت نمی خواد که شانست رو برای خداحافظی کردن باهاش از دست بدی.»
جُرجی گوشی تلفن را با شانه اش گرفت تا بتواند هم زمان هم حرف بزند و هم تایپ کند. گفت: «مرسی لطف کردی. تونستی با دخترا هم حرف بزنی؟»
مادرش دوباره گفت: «با نیل حرف زدم.» این جمله را دوباره برای تاکید گفت. ادامه داد: «بهم گفت یه مدتی از همدیگه دور هستین.»
جُرجی دوباره گوشی تلفن را با دستش گرفت و گفت: «مامان. فقط یه هفته ست.»
-گفت که در تعطیلات کریسمس یه مدت از هم جدا هستین.
- این طوری نیست... چرا برای خودت می بُری و می دوزی؟ یه مشکلی سرِ کار من پیش اومده بود نتونستم برم.
- قبلاً هیچ وقت در تعطیلات کریسمس کار نمی کردی.
«الانم لازم نیست در تعطیلات کار کنم. تا اوایل کریسمس کار دارم. قضیه اش پیچیده ست.» جُرجی سعی کرد جلوی خود را بگیرد؛ نمی خواست زیرچشمی مراقب سث باشد که به حرف هایش گوش نکند. ادامه داد: «این تصمیم خودم بود.»
- پس یعنی تصمیم گرفتی کریسمس تنها باشی.
- قرار نیست تنها باشم. می آم پیش تو.
- ولی عزیزم، ما روز کریسمس پیش خونواده ی کندریک(۲۱) هستیم، بهت که گفته بودم. خواهرت هم می ره پیش پدرت. منظورم اینه که ما خیلی هم خوشحال می شیم که بیای سن دیگو(۲۲) پیش ما؛ ولی...
«مهم نیست، حالا یه کاریش می کنم.» جُرجی نگاهی گذرا به اطراف اتاق انداخت. سث با دست دانه های انگور را به هوا می انداخت و با دهانش آن ها را می گرفت. اسکاتی، باحالتی نزار روی مبل ولو شده بود، انگار درد ماهانه دارد. جُرجی گفت: «من باید برگردم سر کار مامان.»
مادرش گفت: «خب، پس امشب بیا اینجا. شام درست می کنم.»
- من می تونم از پس خودم بربیام، مامان. به خدا مشکلی ندارم.
- گفتم بیا اینجا، جُرجی. در این شرایط نباید تنها باشی.
- شرایط خاصی نیست، مادرِ من. می گم خوبم دیگه.
- عزیزم الان کریسمسه.
- هنوز نشده.
«شام درست می کنم... بیا.» و قبل از اینکه جُرجی بتواند با او بحث کند، تلفن را قطع کرد.
جُرجی آهی کشید و چشم هایش را مالید. پلک چشم هایش چرب بود. دست هایش بوی قهوه می داد.
اسکاتی ناله کرد: «نمی تونم... همه می فهمن من یه رازی دارم که نباید به کسی بگم.»
سث نگاهی به در انداخت، بسته بود. گفت: «خب که چی؟ تا وقتی که نفهمن اون راز چیه...»
اسکاتی گفت: «اصلاً خوشم نمی آد. احساس یه خائن رو دارم. احساس می کنم شخصیت لاندو(۲۳) توی فیلم شهر ابری(۲۴) هستم. همونی که عیسی مسیح رو بوسید.»
جُرجی با خود فکر کرد آیا دو نویسنده ی دیگر، متوجه چیز مشکوکی در او شده اند یا نه. احتمالاً نه. قرارداد جُرجی و سث به زودی تمام می شد؛ اما همه فکر می کردند که آن دو بازهم آنجا خواهند ماند؛ چرا وقتی که برنامه ی جف بدبخت به رتبه ی ده برنامه ی پربیننده صعود کرده بود، باید ازآنجا می رفتند؟
اگر می ماندند، ترفیع می گرفتند. آن هم ترفیع هایی که زندگی شان را ازاین رو به آن رو می کرد. از آن پول هایی که چشم های سث از کاسه درمی آمد، مثل وقت هایی که اسکروچ مک داک(۲۵) از پول حرف می زد.
اما اگر ازآنجا می رفتند...
آن ها فقط به یک دلیل برنامه ی جف بدبخت را می توانستند ترک کنند؛ برای اینکه برنامه ی خودشان را بسازند. همان برنامه ای که جُرجی و سث از وقتی باهم آشنا شدند، رویای ساختن آن را داشتند؛ وقتی باهم کالج می رفتند، اولین دست نویس های فیلم نامه ی قسمت اول آن را نوشته بودند. برنامه ی تلویزیونی خودشان و شخصیت هایی که خودشان آن ها را خلق کرده بودند. دیگر شخصیت جف جرمن در کار نبود. دیگر در سریال آن ها خبری از تکه کلام نبود. برنامه ای که در تدوین قرار نبود صدای خنده ی تماشاگران روی تصویر بیاید.
اگر می رفتند، اسکاتی را هم با خودشان می بردند. (سث همیشه می گفت، وقتی ازآنجا بروند. وقتی، وقتی، وقتی.) اسکاتی مهره ی مهم آن ها بود؛ جُرجی او را از دو سریال قبلی استخدام کرده و بهترین نویسنده ی طنزی بود که با او کار کرده بودند.
سث و جُرجی، هردو در نوشتن طنز موقعیت مهارت داشتند. اتفاق های عجیب وغریبی که در خلال داستان، مسائل عجیب تری برای شخصیت ها اتفاق می افتاد. طنزهایی می ساختند که هر قسمت اتفاق جدیدی به آن اضافه می شد و بعد از هشت قسمت، اتفاقی بزرگ و نتیجه ی نهایی آن ها را رو می کردند؛ اما بعضی وقت ها به کسی نیاز داشتند که بتواند لایه های جدیدی از طنز را در سریال باز کند. اسکاتی هیچ وقت از لایه های زیرین یک کمدی غافل نمی شد.
سث به او گفت: «هیچ کس نمی فهمه تو یه راز داری. اصلاً برای کسی مهم نیست. همه الان سرشون تو کار خودشونه که تا کریسمس همه چی رو جمع کنن.»
اسکاتی روی مبل صاف نشست و گفت: «خب، حالا برنامه مون چیه؟» او یک پسر هندی ریزجثه بود، با موهای ژولیده و یک عینک طبی و هر روز هم تقریباً مثل بقیه ی پرسنل گروه نویسندگان لباس می پوشید؛ شلوار جین، یک سوئیشرت کلاه دار و یک جفت صندل احمقانه. اسکاتی تنها کسی در گروه نویسندگان بود که علاقه ای به جنس مخالف نداشت. بعضی ها فکر می کردند سث هم مثل اسکاتی است؛ اما او فقط زیادی به تیپ و قیافه اش اهمیت می داد.
سث یک انگور برای اسکاتی انداخت. یکی هم برای جُرجی که او جاخالی داد.
سث گفت: «برنامه اینه که فردا مثل هر روز می آیم اینجا و می نویسیم. بعدش بازم می نویسیم.»
اسکاتی حبه ی انگورش را از روی زمین برداشت و آن را خورد. گفت: «بدم می آد همه ی آدمای اینجا رو ترک کنم؛ چرا وقتی که یه جا یه دوست پیدا می کنم، باید بعدش از اون جا برم؟» رویش را به سمت جُرجی برگرداند و گفت: «هی. جُرجی. تو حالت خوبه؟ یه جوری شدی.»
جُرجی متوجه شد مدتی طولانی به یک جا زُل زده است. به هیچ کدام از آن ها زُل نزده بود. گفت: «آره، خوبم.»
موبایلش را برداشت و پیغامی را باز کرد.
شاید...
شاید باید امروز صبح قبل از اینکه نیل برود، با او حرف می زد. باید واقعاً با او حرف می زد. باید مطمئن می شد همه چیز بین آن ها خوب است.
اما قبل از اینکه ساعت چهار و نیم صبح زنگ موبایل نیل به صدا دربیاید، او از تخت بیرون آمده و لباس پوشیده و آماده بود. نیل هنوز هم از آن رادیوهای ساعت دار قدیمی استفاده می کرد. وقتی به سمت تخت آمد تا آن را خاموش کند، به جُرجی گفت که بیدار نشود و بخوابد.
وقتی جُرجی بلند شد و روی تخت نشست، گفت: «بدخواب می شی.»
جُرجی همان طور که خواب آلود بود، با دخترها خداحافظی می کرد. انگار که اصلاً قرار نبود یک هفته همدیگر را نبینند. انگار اصلاً کریسمس در راه نبود.
جُرجی دستش را دراز کرد تا از روی میز کنار تخت عینکش را بردارد و به چشمش بزند. گفت: «بذار تا فرودگاه برسونمت.»
نیل روبه روی کُمد لباس هایش، پشت به جُرجی ایستاده بود و سوئیشرت آبی اش را از روی شانه هایش پایین می کشید. گفت: «زنگ زدم ماشین بیاد.»
شاید در این لحظه جُرجی باید با او بحث می کرد؛ اما به جای این کار، بلند شد و به دخترها کمک کرد تا لباس هایشان را بپوشند.
تقریباً لباس هایشان را پوشیده بودند. نیل لباس های آن ها را تن شان کرده بود و با همان شلوار و تی شرت به تخت شان برده بود که وقتی صبح ماشین آمد، مجبور نباشد آن ها را بیدار کند و تا ماشین بغل شان کند.
اما جُرجی می خواست با آن ها حرف بزند. وقتی جُرجی می خواست شلوار صورتی مری جین(۲۶) آلیس را بالا بکشد، بیدار شده بود.
آلیس غرولند کنان گفت: «بابا گفت می تونم چکمه هام رو بپوشم.»
جُرجی زمزمه کنان گفت: «کجاست؟»
- بابا می دونه کجاست.
وقتی دنبال چکمه های او می گشتند، نومی را هم بیدار کردند.
بعدازاینکه پیدای شان کردند، نومی دلش می خواست با آن ها بازی کند.
جُرجی خواست به آن ها ماست بدهد؛ اما نیل گفت که در فرودگاه خواهند خورد؛ برای شان اسنک درست کرده بود.
نیل به جُرجی اجازه داد برای آن ها توضیح دهد که چرا همراه شان نمی رود، آلیس پرسید: «پس یعنی تو با ماشین می آی؟» در همین حین نیل از پله ها بالاوپایین می رفت، در جلویی را باز و بسته می کرد و همه چیز را دوباره چک می کرد که نکند چیزی را جا بگذارند.
جُرجی سعی کرد به دخترها بگوید آن قدر به آن ها خوش خواهد گذشت که حتی دل شان هم برای او تنگ نخواهد شد. گفت که هفته ی بعد، کریسمس را با او جشن خواهند گرفت. جُرجی به آن ها گفت: «این طوری دوتا کریسمس داریم.»
آلیس با ناراحتی گفت: «فکر نمی کنم بشه.»
نومی غرغر می کرد؛ چون جورابش پیچیده شده و دور انگشت های پایش را گرفته بود. جُرجی نمی دانست نومی دوست دارد، درز جوراب او پایین باشد یا بالا. نیل از گاراژ به داخل آمد، سریع چکمه های نومی را پایش کرد و گفت: «ماشین رسیده.»
یک مینی ون بود. جُرجی دخترها را تا بیرون در همراهی کرد و کنار جدول _ روبه روی آن ها با پیژامه ی که پایش بود _ زانو زد و صورت آن ها را بوسید. سعی می کرد طوری رفتار کند که نشان دهد، خداحافظی کردن با آن ها اصلاً قرار نیست طولانی باشد.
نومی گفت: «تو بهترین مامان دنیایی.»
نومی همه چیز را در چهار دسته قرار می داد؛ "بهترین" و "بدترین"، "هیچ وقت" و "همیشه".
جُرجی او را محکم بوسید و گفت: «تو هم بهترین دختر چهارساله ی دنیایی عزیز دلم.»
نومی گفت: «بچه گربه.» هنوز در اثر گریه کردن به خاطر جورابش، چشم هایش خیس بود.
جُرجی موهای طلایی نومی را پشت گوش هایش زد و تی شرت او را روی شکمش صاف کرد. گفت: «بهترین بچه گربه ی دنیا.»
- بچه گربه ی سبز.
- بهترین بچه گربه ی سبز.
نومی گفت: «میو.»
جُرجی هم جواب داد: «میو.»
آلیس پرسید: «مامان؟»
«جانم؟» جُرجی دختر هفت ساله اش را به سمت خود کشید و ادامه داد: «بیا یه بغل به من بده ببینم عزیز دلم.» اما آلیس، آن قدر درگیر فکر کردن بود که فراموش کرد درست مادرش را بغل کند.
گفت: «اگه بابانوئل کادوهات رو آورد خونه ی مامان بزرگ، برات نگه شون می دارم. برات می ذارم شون توی کیفم.»
- بابانوئل معمولاً برای مامانی کادو نمی آره.
- خب، اگه آورد...
نومی گفت: «میو.»
جُرجی با آلیس موافقت کرد و گفت: «باشه.» او را در دست چپش نگه داشته و نومی را با دست راستش در آغوش گرفته بود. ادامه داد: «اگه واسم کادو آورد، برام ازشون مراقبت کن.»
- مامانی، میو!
جُرجی هردوی آن ها را محکم در آغوش گرفت و گفت: «میو.»
- مامان؟
- جانم، آلیس.
- معنی واقعیِ کریسمس، کادو نیست، معنیش عیسی مسیحه؛ اما برای ما این طور نیست؛ چون ما خیلی مذهبی نیستیم. معنی واقعیِ کریسمس برای ما یعنی خانواده.
جُرجی گونه ی او را بوسید و گفت: «درسته.»
- می دونم.
- خیلی خب دیگه. دوسِتون دارم. هردوتاتون رو خیلی خیلی دوست دارم.
آلیس پرسید: «اندازه ی کل ستاره های آسمون؟»
جُرجی گفت: «اوه، عزیز دلم، خیلی بیشتر از اینا.»
- تا بی نهایت؟
- میو!
جُرجی گفت: «میو. تا بی نهایتِ بی نهایت. خیلی دوسِتون دارم، اِنقدر که اذیت می شم.»
نومی صورتش را پایین انداخت و گفت: «اذیت می شی؟»
آلیس گفت: «منظورش واقعاً این نیست که اذیت می شه. مگه نه مامان؟ واقعی که منظورت نیست؟»
- نه. خب، بعضی وقتا.
نیل قدمی به جلو برداشت و گفت: «خیلی خب، وقتشه بریم که به هواپیما برسیم.»
جُرجی وقتی دخترها را روی صندلی عقب می نشاند، صورت آن ها را دوباره غرق بوسه کرد. سپس نگران و باحالتی مضطرب، دست به سینه کنار ون ایستاد.
نیل پشت او آمد و از پشت سرش نگاهش کرد، انگار داشت فکر می کرد. گفت: «ساعت پنج می رسیم اون جا. به وقت اون جا البته. فکر کنم به ساعت اینجا می شه سه... وقتی رسیدیم خونه ی مامانم بهت زنگ می زنم.»
جُرجی سرش را تکان داد؛ اما نیل هنوز هم به او نگاه نمی کرد.
جُرجی گفت: «مراقب باشید.»
به ساعتش نگاه کرد. گفت: «مراقب هستیم... نگران ما نباش. روی کارِت تمرکز کن. سعی کن توی جلسه بترکونی.» سپس او را در آغوش گرفت، البته شبیه بغل کردن دوستانه بود؛ چون فقط یک دستش را دور شانه هایش حلقه کرد و گونه اش را بوسید. وقتی جُرجی گفت: «دوسِت دارم.» او را رها کرده و دور شده بود.
جُرجی دلش می خواست شانه های او را بگیرد.
دلش می خواست آن قدر او را محکم در آغوش بکشد که پاهایش از زمین بلند شوند.
دلش می خواست صورتش را به گردن او بچسباند و دوست داشت نیل، محکم تر او را در آغوش بکشد.
دوباره گفت: «دوسِت دارم.» مطمئن نبود نیل شنیده یا نه.
به سمت دخترها که عقب نشسته بودند، با صدای بلندتر گفت: «دوسِتون دارم!» روی شیشه ی عقب ماشین زد و آن را بوسید؛ چون می دانست با این کار آن ها می خندند؛ شیشه ی عقب ماشین پریوس(۲۷)، پر از جای رژلب هایی بود که در اثر بوسیدن جُرجی، قرمز شده بود.
دخترها دیوانه وار برایش دست تکان می دادند. جُرجی از ون دور شد و دو دستش را برای آن ها تکان داد. نیل روی صندلی جلو نشسته و با راننده حرف می زد.
جُرجی فکر کرد شاید قبل از اینکه ون سر تقاطع بپیچد، نیل برگردد و او را نگاه کند. دست هایش بدون حرکت در هوا ماند و آن ها دور شدند.

سه شنبه. هفدهم دسامبر سال ۲۰۱۳

فصل اول

جُرجی(۱) تغییر مسیر داد تا با دوچرخه برخورد نکند، سپس وارد پارکینگ جلویی خانه شان شد.
نیل(۲) هیچ وقت به آلیس(۳) اصرار نمی کرد آن را کنار بگذارد.
ظاهراً هیچ گاه در نبراسکا(۴)، کسی دوچرخه نمی دزدید؛ علاوه بر این، مردم هم هیچ تلاشی برای ورود غیرقانونی به خانه ی کسی نمی کردند. نیل، تقریباً بیشتر شب ها تا بعدازاینکه جُرجی به خانه بیاید، حتی در جلویی خانه را هم قفل نمی کرد؛ بااینکه جُرجی به او گفته بود این کارش درست مثل این است که یک تابلو جلوی در خانه نصب کرده و روی آن نوشته باشند: لطفاً به صورت مسلحانه به خانه ی ما دستبرد بزنید. نیل گفته بود: «نه. فکر می کنم این یه مورد فرق می کنه.»
جُرجی دوچرخه را با خود تا روی ایوان جلویی خانه برد، آنجا گذاشت و دری که قفل نبود را باز کرد.
چراغ های اتاق نشیمن خاموش بودند؛ اما تلویزیون هنوز روشن بود. آلیس درحالی که کارتون پلنگ صورتی(۵) را نگاه می کرد، روی مبل خوابش برده بود. جُرجی به سمت تلویزیون رفت تا آن را خاموش کند؛ اما پایش به یک ظرف شیر که روی زمین بود برخورد کرد و سکندری خورد. یک کُپه از لباس های شسته شده روی میزِ قهوه خوری کنار مبل تلنبار شده بود، یکی از آن ها را برداشت و زمین را با آن تمیز کرد.
وقتی نیل در چارچوب بین اتاق نشیمن و ناهارخوری ظاهر شد، جُرجی را دید که روی زمین چمباتمه زده و با لباس زیر خودش، شیری که روی زمین ریخته بود را پاک می کرد.
نیل گفت: «ببخشید. آلیس می خواست اون شیر رو برای نومی(۶) ببره.»
جُرجی گفت: «نه عیبی نداره، من حواسم نبود.» بلند شد، ایستاد و لباس زیرش را در دستش مچاله کرد. با سر به آلیس اشاره کرد و گفت: «اون حالش خوبه؟»
نیل دستش را دراز کرد و لباس زیر را از او گرفت، کاسه ی خالی شیر را از روی زمین برداشت. گفت: «خوبه. بهش گفتم منتظرت بمونه تا بیای. داشتم سعی می کردم متقاعدش کنم کلم های کنار غذاش رو بخوره و از کلمه ی تقریباً دیگه استفاده نکنه، چون تقریباً دیگه داشت دیوونه ام می کرد.» وقتی به سمت آشپزخانه می رفت به جُرجی نگاهی کرد و گفت: «گرسنه ات نیست؟»
جُرجی گفت: «چرا.» و به دنبال او به سمت آشپزخانه رفت.
نیل امشب حالش خوب بود. معمولاً وقتی جُرجی، مثل امشب دیر به خانه می آمد... خب راستش، معمولاً وقتی جُرجی، مثل امشب دیر به خانه می آمد، حالش خیلی خوب نبود.
جُرجی پشت پیشخوان آشپرخانه نشست، جلوی دستش را باز کرد تا بتواند بین آن همه قبض و کتاب های کتابخانه و چرک نویس ها، آرنج هایش را بگذارد.
نیل به سمت اجاق گاز رفت و یکی از شعله هایش را روشن کرد. یک پیژامه و تی شرت سفیدی به تن داشت و به نظر می آمد انگار تازه موهایش را کوتاه کرده بود. احتمالاً برای سفرشان، آرایشگاه رفته بود. اگر جُرجی به پشت سر نیل دست می کشید، از بالا به پایین مخملی و نرم و از پایین به بالا سوزنی و نوک موهایش تیز بود.
نیل گفت: «من نمی دونستم کدوم وسایلت رو می خوای جمع کنی؛ ولی هر چی که تو سبد لباس های کثیفت بود رو شستم. یادت نره اون جا هوا سرده، آخه همیشه سرمای اون جا رو یادت می ره.»
جُرجی همیشه پُلیور نیل را برمی داشت و می پوشید.
امشب حالش عجیب خوب بود...
وقتی بشقاب غذای جُرجی را آماده می کرد، لبخند می زد؛ سالمونِ سرخ شده با کلم و همراه سبزی های دیگر. کمی بلادر(۷) در مُشتش خُرد کرد، روی آن ها پاشید و بشقاب را جلوی جُرجی گذاشت.
وقتی نیل می خندید، چال گونه هایش شبیه پرانتز می شد. (پرانتزهایی روی ته ریشش.) جُرجی همیشه دلش می خواست او را از پشت پیشخوان جلو بکشد و دماغش را در چال گونه هایش فروکند. (این پاسخ همیشگی اش در مقابل لبخند نیل بود؛ اما گویا نیل این را نمی دانست.)
نیل درحالی که یک لیوان نوشیدنی برای او می ریخت، گفت: «فکر کنم شلوار جین ات رو هم شستم...»
جُرجی نفس عمیقی کشید. باید جوری این مسئله را حل می کرد. گفت: «امروز خبر خوبی بهم رسید.»
نیل روی پیشخوان خم شد، یکی از ابروهایش را بالا برد و گفت: «جدی؟»
- آره. خب... ماهر جعفری(۸) می خواد سریال ما رو بخره.
- ماهر جعفری کی هست؟
- همونی که یه شبکه تلویزیونی داره و داشتیم باهاش مذاکره می کردیم. همونی که اجازه ی پخش سریال لابی(۹) و اون برنامه ی زنده در مورد مزارع تنباکو رو داده بود.
نیل سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و گفت: «که این طور. پس مدیر شبکه ست. فکر می کردم اون اصلاً به برنامه ی شما توجهی نمی کنه.»
جُرجی گفت: «ما هم فکر می کردیم بهمون توجهی نمی کنه. آخه ظاهرش این طوری نشون می داد.»
«خب اینکه خبر خیلی خوبیه. خب...» سرش را کمی چرخاند، چپ چپ او را نگاه کرد و ادامه داد: «...پس چرا خوشحال نیستی؟»
جُرجی گفت: «ترسیدم.» خدایا. جُرجی رسماً عرق کرده بود. گفت: «اون ازمون فیلم نامه و قسمت اول سریال رو می خواد. یه جلسه ی خیلی مهم داریم که بازیگرها رو انتخاب کنیم...»
نیل همان طور که منتظر بود تا جواب سوالش را بگیرد، گفت: «اینکه عالیه.» نیل می دانست که جُرجی چیزی را مخفی می کند.
جُرجی چشم هایش را بست و گفت: «...بیست وهفتم جلسه داریم.»
آشپزخانه ساکت بود. جُرجی چشم هایش را باز کرد. نیل _ کسی که او را می شناخت و عاشقش بود _ جلوی رویش ایستاده بود. واقعاً همین طور بود، واقعاً عاشقش بود. دست به سینه، چشم هایش را تنگ کرده بود و با آن چال گونه هایش روبه روی او ایستاده بود.
نیل گفت: «ما که بیست وهفتم داریم می ریم اُماها(۱۰).»
جُرجی گفت: «می دونم، نیل. خودم می دونم.»
- خب؟ می خوای زود برگردی لس آنجلس(۱۱)؟
- نه، ما... باید فیلم نامه رو قبل از اون تاریخ آماده کنیم. سِث(۱۲) فکر می کنه اگه...
- سِث.
جُرجی گفت: «ما فقط قسمت اول رو نوشتیم. فقط نُه روز وقت داریم که چهار قسمت دیگه رو بنویسیم و برای اون جلسه آماده بشیم... واقعاً شانس آوردیم که این هفته سریال جفِ بدبخت(۱۳) پخش نمی شه.»
- الان وقت تعطیلات توئه، چون کریسمسه.
- می دونم کریسمسه، نیل... قرار نیست کل کریسمس رو کار کنم.
- یعنی نمی خوای کار کنی؟
- نه. فقط... اُماها نمی آم. گفتم شاید کلاً امسال نریم اُماها.
- ولی ما بلیت هواپیما خریدیم.
- نیل، قسمت اول خیلی مهمه. این یه موقعیت خوب برای ورود به شبکه ایه که آرزوی کار کردن باهاش رو داشتیم.
جُرجی احساس کرد که دیالوگ های یک فیلم نامه را به نیل می گوید. او دقیقاً همین مکالمه را، کلمه به کلمه، امروز بعدازظهر با سث داشت...
جُرجی با دعوا به او گفته بود: «اما الان تعطیلات کریسمسه.» آن ها در دفترشان بودند و سث در طرف دیگر میز اِل مانند مشترک شان نشسته و جُرجی را با حرف هایش نگران کرده بود.
- بی خیال، جُرجی. ما تعطیلات کریسمس رو داریم... بعد از اون جلسه بهترین کریسمس عمرمون رو می گذرونیم.
- بهتره اینو به بچه هام بگی.
- حتماً این کار رو می کنم. بچه هات عاشقم می شن.
- سث، خواهش می کنم. الان کریسمسه. نمی شه جلسه رو عقب انداخت؟
- ما کل عمرمون منتظر همچین موقعیتی بودیم. الان این اتفاق داره می افته، جُرجی. الان. بالاخره اون اتفاق افتاده.
سث، آخر هر جمله اش مدام اسم جُرجی را می آورد.
پره های بینی نیل، قرمز شده بود.
نیل گفت: «مادرم منتظرمونه.»
جُرجی زمزمه کرد: «می دونم.»
- بچه ها چی؟... آلیس برای بابانوئل یه کارت پستال فرستاده که توش نوشته آدرسش عوض شده واسه اینکه بابانوئل بدونه اون توی اُماهاست.
جُرجی سعی کرد لبخند بزند؛ اما تلاش بی فایده ای بود. گفت: «فکر کنم خودشون درک می کنن.»
«مسئله...» نیل دربازکن را داخل کشو انداخت و آن را محکم بست. صدایش آرام تر شد و گفت: «مسئله این نیست.»
«می دونم.» جُرجی روی بشقابش خم شد و ادامه داد: «ولی ما می تونیم ماه دیگه بریم دیدن مادرت.»
- و آلیس هم مدرسه نره؟
- اگه مجبور باشیم، آره.
نیل هر دو دستش را روی پیشخوان گذاشت. انقباض عضلات دستش روی ساعدهایش کاملاً مشخص بود. انگار از قبل خود را برای خبر بدی آماده کرده بود. سرش را پایین انداخته و موهایش روی پیشانی اش ریخته بود.
جُرجی گفت: «این ممکنه تنها شانس ما باشه. اینکه بتونیم سریال خودمون رو بسازیم.»
نیل بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، سرش را تکان داد. گفت: «درسته.» صدایش آرام بود.
جُرجی منتظر ماند.
بعضی وقت ها که با نیل بحث می کرد، جایگاهش را گُم می کرد. انگار دعوای آن ها تبدیل به چیز دیگری می شد؛ به چیزی خطرناک و خود جُرجی هم حتی متوجه آن نمی شد. گاهی اوقات نیل دیگر حرف نمی زد یا بحث را خاتمه می داد. در همین حین، منتظر می ماند تا جُرجی حرفش را بزند. جُرجی هم به بحث کردن ادامه می داد و او را مجاب می کرد تا درنهایت او را تایید کند.
جُرجی هنوز مطمئن نبود که این موضوع، ارزش دعوا و بحث کردن را دارد یا نه.
بنابراین جُرجی منتظر نیل ماند.
نیل سرش را پایین انداخته بود.
جُرجی بالاخره پرسید: «منظورت از درسته چیه؟»
از پیشخوان دور شد، انقباض عضلات ساعدهایش به وضوح دیده می شد. نیل مرد چهارشانه ای بود. گفت: «یعنی اینکه حق با توئه. ظاهراً که این طوره.» نیل شروع به تمیز کردن اجاق گاز کرد. گفت: «تو باید در جلسه ات شرکت کنی. مهمه دیگه.»
این جمله را تقریباً با آرامش تمام گفت. شاید همه چیز بعدازاین بحث کوتاه درست شده بود. شاید برای جُرجی هیجان زده شده بود که بالاخره اتفاقی که منتظرش بود، برایش رخ داده است.
جُرجی، فضای بین خودشان را سنگین احساس کرد. گفت: «خب... ماه دیگه می ریم دیدن مادرت؟»
نیل درِ ماشین ظرف شویی را باز و بشقاب های داخل آن را جمع کرد و گفت: «نه.»
جُرجی لب هایش را گزید و گفت: «نمی خوای آلیس از مدرسه اش بیفته؟»
نیل سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.
جُرجی، همان طور که نیل ظرف های کثیف را داخل ماشین ظرف شویی قرار می داد، او را نگاه کرد و گفت: «پس تابستون می ریم پیش شون؟»
نیل سریع سرش را تکان داد، انگار که یک حشره یا یک پَر به گوشش خورده باشد. نیل گوش های بامزه ای داشت. مقداری بزرگ بودند و از دو طرف سرش، مثل دو بال، بیرون آمده بودند. جُرجی، بعضی وقت ها، اگر نیل اجازه می داد، دوست داشت سرش را از گوش هایش بگیرد و با او حرف بزند.
جُرجی الان احساس می کرد سر نیل در دست هایش قرار دارد. دقیقاً احساس می کرد با شست هایش، نوک گوش هایش را می مالید و با انگشت های دیگرش پشت موهای کوتاه شده اش را لمس می کند.
نیل دوباره گفت: «نه.» صاف ایستاده بود و کف دست های خیسش را با پیژامه اش پاک می کرد. ادامه داد: «ما قبلاً بلیت هواپیما خریدیم.»
- نیل، جدی دارم می گم. نمی تونم در این جلسه شرکت نکنم.
نیل گفت: «می دونم.» و به سمت او برگشت. عضلات فکش منقبض بودند.
وقتی که نیل به کالج می رفت، به این فکر کرده بود که به استخدام ارتش دربیاید؛ نیل همیشه در رساندن خبرهای ناراحت کننده یا اجرا کردن دستورهای ظالمانه مهارت داشت، این کارها را بدون اینکه احساس خیانت به کسی داشته باشد، انجام می داد. نیل می توانست با نگاه نافذش یک هواپیمای بوئینگ را از زمین بلند کند.
جُرجی گفت: «نمی فهمم منظورت چیه.»
نیل گفت: «تو که نمی تونی توی جلسه ات شرکت نکنی. ما هم قبلاً بلیت هواپیما خریدیم. درهرصورت کل هفته رو هم کار داری. پس تو همین جا بمون، به کارات برس و روی سریالت تمرکز کن و ما هم می ریم دیدن مادرم.»
- ولی الان کریسمسه. بچه ها...
- وقتی برگشتیم می تونن تعطیلات کریسمس رو با تو هم بگذرونن. اتفاقاً خیلی هم دوست دارن. این طوری دو تا کریسمس دارن.
جُرجی نمی دانست چه واکنشی باید نشان دهد. شاید اگر نیل وقتی جمله ی آخرش را می گفت، لبخند می زد...
نیل به بشقاب جُرجی اشاره کرد. گفت: «می خوای برات گرمش کنم؟»
جُرجی گفت: «نه، خوبه.»
نیل سرش را تکان داد و از کنار او عبور کرد، خم شد و گونه ی جُرجی را بوسید. به اتاق نشیمن رفت و آلیس را آرام از روی مبل بغل کرد. جُرجی صدای نیل را می شنید که آلیس را نوازش می کرد و می گفت: «چیزی نیست، عزیز دلم. منم...» و با آلیس از پله ها بالا رفت.

فصل سوم

- کمک می خوای؟
جُرجی پلک زد.
سث کنار او ایستاده بود. با پرونده ای آرام به بالای سرش ضربه ای زد. جف جرمن می خواست یکی از قسمت ها، قبل از اینکه تمام نویسنده ها برای تعطیلات بروند، دوباره نوشته شود. انجام این کار ، به عهده ی جُرجی بود و باید تمامش می کرد. (چون به هیچ کس دیگر اعتماد نداشت که کمکش کند. این مسئله ی شخصیِ خود جُرجی بود. چیزی نبود که از آن ناراحت شود یا اذیتش کند.)
تمام بعدازظهر آن روز تصاویر مبهمی از سروصدا، غذا و سرودهای کریسمس در سرش گذشته بود. به دلیلی که البته دلیلش نوشیدن الکل بود، همه ی کارکنان تصمیم گرفته بودند از ساعت دو تا سه و نیم، سرود کریسمس را هم خوانی کنند. سپس، یک نفر که احتمالاً اسکاتی بوده، سعی کرده بود یک سینی میگو را از زیرِ در برای جُرجی بفرستد. حالا ساعت شش شده و همه جا ساکت بود. جُرجی بالاخره توانسته بود در تغییر فیلم نامه، پیشرفت خوبی بکند.
به سث گفت: «نه. خودم می نویسمش.»
- مطمئنی؟
نگاهش را از روی صفحه ی کامپیوترش برنداشت و گفت: «آره.»
سث، لبه ی میز جُرجی، کنار کیبوردش نشست و گفت: «خب...»
- خب چی؟
سث گفت: «خب... اونا رفتن اُماها؟»
جُرجی سرش را تکان داد، بااینکه جواب سوال او مثبت بود. گفت: «فکر کنم منطقیه دیگه. ما از قبل بلیت هواپیما خریده بودیم و منم مجبورم درهرصورت کل هفته رو اینجا کار کنم.»
«آره، ولی...» سث، پایش را به سمت آرنج جُرجی برد و مخصوصاً به آن زد. جُرجی او را نگاه کرد. گفت: «کریسمس رو می خوای چه کار کنی؟»
«می رم پیش مامانم.» تقریباً دروغ می گفت. با خود فکر کرد حتی اگر مادرش خانه نباشد، بازهم می تواند به خانه ی او برود.
- می تونی بیای پیش مامان من.
جُرجی گفت: «اگه خودم مامان نداشتم حتماً این کار رو می کردم.»
سث لبخندی به پهنای صورت زد و گفت: «شاید منم رفتم پیش مامانِ تو. اون از من خیلی خوشش می آد.»
- این تیکه اصلاً برای معرفی شخصیت خوب نیست.
- راستی، امروز صبح قبل از اینکه بیای، مادرت سه بار زنگ زد. فکر می کنه مخصوصاً تلفنت رو خاموش می کنی که جوابش رو ندی.
جُرجی دوباره رویش را به سمت صفحه ی کامپیوترش برگرداند و گفت: «باید همین کار رو بکنم.»
سث ایستاد و کیف بنددار چرمی اش را روی شانه اش انداخت. جُرجی یک ساعت دیگر وقت می خواست تا این سکانس را دوباره بنویسد. شاید هم دوباره از اول آن را بازنویسی می کرد...
- هی، جُرجی.
جُرجی همان طور که تایپ می کرد گفت: «بگو.»
- جُرجی.
جُرجی یک بار دیگر به او نگاه کرد. سث کنار در ایستاده بود و او را نگاه می کرد. گفت: «ما خیلی بهش نزدیک شدیم. بالاخره داره اتفاق می افته.»
جُرجی سرش را تکان داد و سعی کرد لبخند بزند؛ یک تلاش بی فایده ی دیگر.
سث گفت: «فردا می بینمت.» سپس با کف دستش ضربه ای به چارچوب در زد و رفت.
جُرجی در راه بازگشت به خانه بود که خواهرش تماس گرفت.
هیتر(۲۸) گفت: «ما بدون تو شام خوردیم.»
- چی؟
- ساعت نُه شبه ها. گرسنه مون بود.
آهان، شام. جُرجی گفت: «ایرادی نداره. به مامان بگو فردا بهش زنگ می زنم.»
- مامان هنوز هم می خواد امشب بیای اینجا. می گه حالا که زندگی مشترکت تموم شده، ما باید حواس مون بهت باشه.
جُرجی دلش می خواست چشم هایش را ببندد؛ اما داشت رانندگی می کرد. گفت: «زندگی مشترک من تموم نشده، هیتر. نیازی هم نیست که حواس تون بهم باشه.»
- مگه نیل تو رو ترک نکرده و بچه ها رو با خودش نبرده نبراسکا؟
جُرجی گفت: «اونا رو بُرده مادربزرگ شون رو ببینن. اصلاً ربطی به اینکه بخواد حضانت بچه ها رو بگیره نداره!»
- ولی نیل می تونه حضانت بچه هاش رو بگیره، نه؟
جُرجی با خود فکر کرد، قطعاً می تونه.
هیتر گفت: «بهتره پاشی بیای اینجا. مامان ماکارونی با تُن ماهی درست کرده.»
- توش لوبیا ریخته؟
- نه.
جُرجی به خانه ی خالی اش در کالاباساس(۲۹)، به ساک خالی اش کنار کُمد لباس و تخت خالی اش فکر کرد.
گفت: «خیلی خب، باشه.»
***
جُرجی کلیدها و موبایلش را روی پیشخوان آشپزخانه گذاشت و گفت: «شارژر آیفون داری؟» جُرجی دیگر با خود کیف نمی برد؛ فقط گواهینامه و کارت اعتباری اش را همراهش می برد و در داشبورد ماشین قرار می داد.
هیتر گفت: «اگه برام آیفون خریده بودی، داشتم.» هیتر روی پیشخوان آشپزخانه خم شده بود و از داخل یک ظرف شیشه ای، ماکارونی با تُن ماهی می خورد.
جُرجی گفت: «فکر کردم شام خوردی.»
- با من این طوری حرف نزنا. اعصابم می ریزه به هم دیگه نمی تونم چیزی بخورم.
جُرجی چشم هایش را چرخاند. گفت: «نترس، تو خونواده ی ما هیچ کس این اتفاق براش نمی افته. شام منو نخوری حالا.»
هیتر با چنگال لقمه ی بزرگی در دهانش گذاشت و ظرف را به سمت جُرجی هُل داد.
هیتر هجده ساله و بچه ی ناخواسته بود، یعنی مادر جُرجی تصمیم گرفته بود با مردی باشد که رئیسش بود و اختلال اعصاب هم داشت و ناگهان در سی ونه سالگی حامله شده بود. مادرش با آن مرد روانی فقط تا زمانی زندگی کرد که هیتر به دنیا بیاید.
جُرجی تا آن زمان به کالج رفته بود؛ بنابراین او و هیتر، فقط یکی دو سال در یک خانه زندگی کردند. بعضی وقت ها جُرجی احساس می کرد به جای خواهر بزرگ تر، خاله ی هیتر است.
تقریباً شبیه همدیگر بودند و همه می توانستند فکر کنند آن ها دوقلو هستند.
موهای هیتر مثل جُرجی، مجعد و قهوه ای روشن بود. چشم هایش هم مثل او آبی بودند. هیکلش هم مثل جُرجی در زمان دبیرستان، مثل ساعت های شنی بود؛ اما بااین حال، هیتر چند سانتی متر از جُرجی قدش بلندتر بود...
این نکته ی مثبتی برای هیتر به حساب می آمد. شاید یک روز، وقتی هیتر حامله شود، بچه هایی که در شکمش خواهد داشت، مثل طبل های آهنی دزدان دریای کارائیب، از کمرش جلوتر نیاید. مادر جُرجی وقتی او حامله بود، می گفت: «سزارین خیلی بده.» انگار جُرجی، وقت عمل جراحی خودش انتخاب کرده بود که دو جای شکمش را پاره کنند. انگار یک مِنو جلوی او گذاشته بودند و او از روی تنبلی، اولین چیزی که به چشمش خورده بود را انتخاب کرد. گفته بود: «من شما دو تا رو بدون سزارین به دنیا آوردم، بعدش هم هیکلم روی فُرم موند.»
هیتر پرسید: «چرا الان به شکم من زُل زدی؟»
جُرجی گفت: «دارم سعی می کنم عصبی ات کنم که چیزی نخوری.»
«جُرجی!» مادرش وارد اتاق شد. یک سگ کوچک و حامله از نژاد پاگ(۳۰) را در بغلش گرفته بود. ناپدری جُرجی، کندریک که مردی بلندقد و دورگه ی آفریقایی آمریکایی بود و هنوز هم لباس های خاکی سر کارش را به تن داشت، چند قدم پشت مادرش ایستاده بود. مادرش گفت: «نفهمیدم اومدی.»
- همین الان رسیدم.
«بذار غذات رو برات گرم کنم.» مادرش یک کاسرول تُن ماهی را برداشت و سگ را در بغل جُرجی گذاشت. جُرجی او را از بدنش دور کرد؛ از دست زدن به آن بدش می آمد. برایش مهم نبود با این کار، شبیه آدم شروری بشود که در یک جریان عاشقانه ی کمدی قرار می گیرد.
کندریک خم شد و سگ را از او گرفت. گفت: «حالت چطوره جُرجی؟» چهره اش بسیار آرام بود. با این حرف کندریک، ممکن بود هر آن فریاد بزند و بگوید: «شوهرم منو ترک نکرده!»
اما کندریک لیاقت این فریاد او را نداشت. او بهترین ناپدری جوانی بود که یک دختر می تواند داشته باشد. (کندریک چهل سال داشت و فقط سه سال از جُرجی بزرگ تر بود. مادرش زمانی با او آشنا شد که به بهانه ی تمیز کردن حوض خانه شان، از او خواسته بود به آنجا برود. این آشنایی ها معمولاً زیاد اتفاق می افتد؛ ولی معمولاً در کوچه یا خیابان.)
- من خوبم، کندریک. مرسی.
مادرش جلوی مایکروفر ایستاده بود و با ناراحتی سرش را تکان داد.
جُرجی رو به تمام کسانی که در اتاق بودند گفت: «جدی می گم، من خیلی هم عالی ام. من تعطیلات کریسمس رو تو شهر موندم؛ چون سریال ما واقعاً نزدیکه که مجوز پخش بگیره.»
مادرش پرسید: «سریال تون؟ مگه برای سریالت مشکلی پیش اومده؟»
- نه. سریال جف بدبخت رو نمی گم. سریال خودمون؛ گذر زمان(۳۱).
مادرش گفت: «من اصلاً نمی تونم سریالت رو نگاه کنم. اون پسره خیلی بی تربیته.»
هیتر گفت: «ترِو(۳۲)؟ همه عاشق ترِو هستن.»
ترِو در حقیقت، فرزند دوم سریال جف بدبخت بود. این شخصیت، مخلوقِ ویژه ی خودِ جُرجی بود. یک پسر دوازده ساله با چهره ای بی حس وحال و انسان گریز. شخصیتی که از هیچ چیز خوشش نمی آمد و هیچ وقت هیچ کاری نکرده بود که موردعلاقه اش باشد.
ترِو، شخصیتی بود که جُرجی تمام خشم و تنفرش از جف جرمن، از شبکه و حتی از خودِ ترِو، در آن پنهان کرده بود. خشمش از اینکه در سریالی کار می کرد که رسماً شبیه آبادسازی خانه(۳۳) است؛ ولی هیچ پیامی ندارد. منهای اینکه در سریال او آدم هایی مثل جاناتان تیلور توماس(۳۴) و ویلسون(۳۵) بازی نمی کردند.
ترِو در حقیقت، با این سریال معروف شده بود.
جُرجی چشم هایش را برای خواهرش نازک کرد و گفت: «تو ترِو رو دوست داری؟»
هیتر گفت: «نه من، بلکه همه دوسش دارن. تمام بچه های اراذل مدرسه همه شون تی شرت هایی تن شونه که روش نوشته: این افتضاحه. نه از اون اراذل هایی که آدمو می ترسونن یا اذیت می کنن، از اون مدل هایی که گوشه گیر و مهربون هستن و آهنگای گروه اینسِین کلاون پُز(۳۶) رو گوش می کنن.»
کندریک وارد بحث شد و گفت: «البته اون نمی گه این افتضاحه، می گه: این افتضاحه.»
هیتر خندید. گفت: «وای خدایا، بابا. تو دقیقاً عین خودش گفتی.»
کندریک دوباره گفت: «این افتضاحه.»
جمله ی این افتضاحه تکه کلام ترِو بود. جُرجی عینکش را برداشت و چشم هایش را مالید.
مادرش سرش را تکان داد و یک بشقاب کاسرول تُن ماهی روی میز قرار داد. سپس سگ را از کندریک گرفت، صورتش را به پوزه ی نمناک او مالید و آرام گفت: «فکر کردی تو رو یادم رفته؟ نه من تو رو یادم نرفته مامان کوچولو.»
جُرجی گفت: «مرسی.» پشت میز نشست و ظرف کاسرول رو به سمت خود کشید.
کندریک روی شانه اش زد و گفت: «من از ترِو خوشم می آد. سریال جدیدت شبیه همینه؟»
جُرجی مقداری اخم کرد و گفت: «نه دقیقاً.»
هنوز هم وقتی کندریک سعی می کرد با او رفتار پدرانه داشته باشد، اذیت می شد. او فقط سه سال از جُرجی بزرگ تر بود. بعضی وقت ها دلش می خواست بگوید: «تو بابای من نیستی.» طوری رفتار می کرد که انگار او دوازده سالش است. (وقتی جُرجی دوازده ساله بود، کندریک پانزده سال داشت. احتمالاً آن زمان می توانستند باهم در فروشگاه آشنا شوند و باهم قرار بگذراند.)
هیتر درحالی که یک جعبه پیتزا را از یخچال بیرون می آورد، گفت: «گذر زمان. یه سریاله که هر قسمتش یک ساعته و هم درامه هم کمدی. تلفیقی از چند تا سریاله.»
جُرجی لبخند رضایت بخشی به خواهرش زد. حداقل یک نفر به حرف های او گوش کرده بود.
جُرجی گفت: «مخلوطی از سه تا سریال وصله های ناجور(۳۷)، زندگیِ من که شبیه زندگیه(۳۸) و پرورش شکست خورده(۳۹) هست.»
اگر سث اینجا بود، جمله ی او را کامل می کرد و می گفت: «به علاوه ی یه سری سریال هایی که مردم اونا رو نگاه می کنن.»
بعد از او، اسکاتی هم می گفت: «به علاوه ی سریال کازبی(۴۰)!»
اینجا جُرجی هم دوباره می گفت: «البته منهای خودِ کازبی.» بعدش هم ناراحت می شد که چرا سریال شان تنوع بیشتری ندارد. (باید این مسئله را فردا با سث مطرح می کرد...)
سریال گذر زمان، سریالی بود که در آن سختی ها و مشکلات زندگی دبیرستانی را به تصویر می کشید. تمام بالاوپایین ها و تمام چیزهای پوچ وبی فایده ی این دوران را نشان می داد، پیاز داغ شان را زیاد می کرد و با اغراق بیشتر آن ها را به تصویر می کشید.
این سریال را این گونه تعریف می کردند. ماه پیش، جُرجی برای ماهر جعفری، با چرب زبانی و شور و اشتیاق این خلاصه را برای او تعریف کرده بود. صبح آن روز انگار آتش گرفته و هیجانی شده بود و در توضیحاتش از کلمات و جملات کلیدی استفاده می کرد.
او و سث، بعدازاینکه از دفتر جعفری بیرون آمدند، مستقیم به بار آن طرف خیابان رفتند. سث روی چهارپایه ی پشت پیشخوان بار ایستاده بود تا برای موفقیت جُرجی جشن بگیرد، سپس نوشیدنی مارک کلاب کانادایی(۴۱) را، آرام آرام مثل آب مقدس روی سر جُرجی ریخت.
به او گفته بود: «تو معجزه می کنی، جُرجی مک کول(۴۲). کارِت اون بالا فوق العاده تماشایی بود. اِنقدر خندید که اشک از چشماش اومد، دیدی؟»
سپس بعد از تمام شدن حرفش، سث شروع کرد به کوبیدن پایش روی چهارپایه، جُرجی هم قوزک پایش را گرفته بود و دائماً می گفت: «بسه دیگه، الان می افتی.»
سث سرش را پایین گرفته بود، نوشیدنی اش را بالا برد و گفت: «تو سلاح مخفی من هستی.»
هیتر حالا روی صندلی جُرجی خم شده بود و داشت با تکان دادن یک تکه پیتزا حرف می زد. گفت: «همین الانش، گذر زمان سریال موردعلاقه ی منه و قطعاً جزو بیننده هایی هستم که بهش رای می دم.»
جُرجی تکه ای کاسرول تُن را که در گلویش مانده بود قورت داد و گفت: «مرسی دختر جون.»
مادرش پرسید: «امروز با دخترات حرف زدی؟» سگ را جلوی صورتش گرفت و با چانه اش، بین گوش های او را نوازش می کرد. دور چشم های خیس سگ، هر بار که سرش را نواز می کرد، کشیده می شد و چشم هایش بیرون می زد.
جُرجی به او شکلک درآورد، مسیر نگاهش را عوض کرد و گفت: «نه. نیل قرار بود زنگ بزنه.»
جُرجی ناگهان چنگال از دستش افتاد و گفت: «وای خدای من. درسته قرار بود زنگ بزنه.» موبایلش خاموش بود؛ بنابراین به سمت تلفن سیمیِ قهوه ای رنگی که هنوز به دیوار آشپزخانه بود، رفت.
هیتر، کندریک، مادرش و آن سگ، به او خیره شده بودند. یک سگ دیگر قدم زنان وارد آشپزخانه شد، صدای برخورد پنجه هایش با سرامیک کف آشپزخانه، تنها صدایی بود که شنیده می شد. ایستاد و او را نگاه کرد.
جُرجی پرسید: «هنوز تو اتاق من تلفن هست؟»
مادرش گفت: «فکر کنم باشه. اگه نبود تو کُمدت رو بگرد.»
«عالیه...» سپس به سرعت از آشپزخانه خارج شد و به انتهای راهرو رفت.
***
مادرش، به محض اینکه جُرجی از دبیرستان فارغ التحصیل شد، اتاق خواب کودکی او را به اتاق جوایز آن سگ، تبدیل کرد. جُرجی از این کار خیلی اذیت شده بود؛ چون تا وقتی که از کالج فارغ التحصیل نشد، از آن خانه نرفت.

وقتی جُرجی اعتراض کرده بود که چرا مادرش این کار را کرده است، مادرش گفته بود: «پس روبان های جایزه ی این بچه رو کجا آویزون کنم؟ اونا سگ های معمولی نیستن، مقام آوردن. در ضمن تو هم که دیگه قرار نیست اینجا بمونی.»
- ولی در حال حاضر قرار نیست ازاینجا برم. فعلاً هم همین جا موندگارم.
- می خوای بمونی مثل آدم رفتار کن، جُرجی. اینجا طویله نیست.

تخت قدیمی جُرجی هنوز داخل اتاق بود. میز کنار تختش با یک آباژور روی آن و هم چنین یک سری کتاب که وقت نکرده بود آن ها را ببرد، هنوز آنجا بود. در کُمد را باز کرد و بین یک سری خرت وپرت گشت، بالاخره یک تلفن آنتیک و قدیمی زردرنگ با صفحه ی دایره ای پیدا کرد؛ وقتی دبیرستان می رفت، این تلفن را خودش از یک حراجی خریده بود؛ چون او به شدت به عتیقه جات و چیزهای باکلاس علاقه داشت.
خدایا، خیلی سنگین بود. سیمش را که گره خورده بود باز کرد و تقریباً تا نصفه خود را زیر تخت کشید تا بتواند دوشاخه اش را به پریز تلفن وصل کند. (تقریباً این حس وحال را فراموش کرده بود، اینکه دوشاخه ی انتهای سیم، وقتی وارد پریز می شود، آن زمان چه صدای جذابی برایش داشت.) سپس روی تختش رفت، نشست و تلفن را روی پایش قرار داد و گوشی را برداشت.
اول شماره موبایل نیل را گرفت؛ اما وصل نشد، خط های تلفن در اُماها هیچ وقت خوب کار نمی کردند؛ بنابراین شماره ی خانه ی مادرش را که حفظ بود، گرفت...
جُرجی و نیل، درست بعدازاینکه باهم آشنا شده بودند، تابستان سال اول شان را جدا از هم زندگی کردند. آن تابستان هر شب زنگ می زد. از همین اتاق و با همین تلفن زردرنگ، به خانه ی آن ها زنگ می زد.
آن زمان تعداد عکس های آن سگ روی دیوار، کمتر از الان بود؛ اما بااین حال به قدری کافی بودند که جُرجی وقتی می خواست با نیل حرف بزند، از ترس زیر لحافش قایم شود تا چشمش به آن ها نیفتد. (اصلاً نمی شد تصور کرد نیل با جُرجی حرف های مورددار بزند؛ معمولاً او حتی فحش هم نمی داد؛ اما آن سال، تابستانِ طولانی ای بود.)
مادر نیل بعد از چهار بوق، تلفن را برداشت و گفت: «الو؟»
- سلام، مارگارت(۴۳). خوبی؟ می دونم دیروقته، ببخشید، من همیشه توی تفاوت زمانی مشکل دارم... نیل هنوز بیداره؟
- جُرجی؟
- اوه، ببخشید. آره، منم... جُرجی.
مادر نیل مکثی کرد و گفت: «یه دقیقه صبر کن برم صداش کنم.»
جُرجی منتظر ماند، نمی دانست چرا؛ اما مضطرب بود. مثل یک دختر چهارده ساله بود که به عشقش زنگ زده باشد؛ نه مثل کسی که با او چهارده سال است ازدواج کرده!
نیل انگار خواب بود. گفت: «الو؟» صدایش کمی گرفته بود.
جُرجی صاف نشست و گفت: «سلام.»
- جُرجی.
- آره، منم... سلام.
- واقعاً اینجا الان دیروقته.
- می دونم، همیشه ساعت ها رو فراموش می کنم. ببخشید.
«من...» هوا را از بینی اش خارج کرد و گفت: «...انتظار نداشتم زنگ بزنی.»
- اوه. خب، فقط می خواستم مطمئن بشم که رسیدین یا نه.
گفت: «آره، رسیدم.»
- خوبه.
- آره...
جُرجی پرسید: «مادرت چطوره؟»
- خوبه، هر دوتاشون خوبن. همه خوبن. ببین، جُرجی، واقعاً دیروقته.
- درسته. نیل، معذرت می خوام... فردا بهت زنگ می زنم.
- زنگ می زنی؟
- آره. منظورم اینه که فردا زودتر زنگ می زنم. فقط...
نیل دوباره هوا را از بینی اش خارج کرد و گفت: «باشه.» و سپس تلفن را قطع کرد.
نیل همان طور که گوشی تلفن قطع شده را در دستش گرفته بود، چند ثانیه روی تخت نشست.
نیل تلفن را روی او قطع کرده بود.
او حتی فرصت نکرد با دخترها حرف بزند.
حتی نتوانست بگوید «دوسِت دارم.» جُرجی همیشه می گفت "دوسِت دارم" و نیل هم جوابش را می داد، حتی اگر با بی میلی هم می گفت، اهمیتی نداشت. این جمله برای آن ها نوعی ضامن بود، برای اینکه بدانند هر دو در این مورد مشترک هستند.
شاید نیل از او ناراحت بود.
ظاهراً که از او ناراحت بود، او همیشه از جُرجی ناراحت بود؛ اما شاید بیشتر از آن چیزی بود که جُرجی فکر می کرد.
شاید.
شاید هم خسته بود. از ساعت چهار صبح بیدار بوده است.
جُرجی هم از ساعت چهار و نیم بیدار بود. ناگهان او هم احساس خستگی کرد. به این فکر کرد که سوار ماشینش شود و به سمت کالاباساس برود، به خانه ای برود که خالی است و کسی منتظرش نیست...
سپس کفش هایش را درآورد و زیر لحاف روی تختش رفت، دو بار دست زد و چراغ ها خاموش شدند. هنوز هم می توانست در تاریکی نزدیک به پنجاه جفت چشم محزون آن سگ را ببیند.
فردا به نیل زنگ خواهد زد.
مکالمه اش را هم با جمله ی "دوسِت دارم" شروع خواهد کرد.

نظرات کاربران درباره کتاب تلفن ثابت

خیلی خیلی خیلی خیلی قشنگه این کتاب‌‌...واقعا هرکسی که این کتاب رو نخونه نصف عمرش بر فناست
در 5 ماه پیش توسط smb...392