فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب النور و پارک

کتاب النور و پارک

نسخه الکترونیک کتاب النور و پارک به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب النور و پارک

او النور را بیشتر به یاد یک توله‌سگ بامزه و درشت می‌انداخت تا موش. همیشه هیجان‌زده بود و سعی می‌کرد بپرد تا روی پایش بنشیند. موش‌موشی، همان‌طور که از بغل النور پایین می‌پرید گفت: «ببین بابایی، النوره. النور رو می‌شناسی؟» ریچی وانمود کرد که حرف او را نشنیده است. میسی فقط نگاه می‌کرد و انگشت شستش را می‌مکید. النور ندیده بود در این چندین سال، این کار را بکند. میسی الان دیگر هشت سالش شده بود ولی با آن شستی که در دهانش بود، کاملاً مانند نوزادها به‌نظر می‌رسید. این نوزاد اصلاً النور را به یاد نمی‌آورد. آن زمان فقط دو سالش بود... و آنجا، روی زمین، کنار بن نشسته بود. بن یازده سال داشت. روی زمین نشسته و به دیوار پشت تلویزیون خیره شده بود. مادرشان، چمدان اسباب و اثاثیه‌ی او را از اتاق پذیرایی به اتاقی برد و النور هم به دنبالش رفت. اتاق خیلی کوچکی بود، فقط به‌اندازه‌ی یک کمد لباس و یک تخت دو‌طبقه‌ی باریک جا داشت. موش‌موشی هم به دنبال آن‌ها به داخل اتاق دوید. او گفت: «تو بالا می‌خوابی و بن هم باید با من روی زمین بخوابه. مامان بهمون اینو گفته، بن هم زد زیر گریه.» مادرش آرام گفت: «نگران نباش عزیزم. باید خودمون رو با شرایط وفق بدیم دیگه.» در این اتاق جایی برای وفق پیدا کردن نبود! (نکته‌ای که النور تصمیم گرفت به‌ زبان نیاورد.) النور تا جایی که می‌توانست سعی کرد زودتر بخوابد که دوباره مجبور نباشد به اتاق پذیرایی برگردد. وقتی‌که نیمه‌شب از خواب بیدار شد، هر سه برادرش را دید که روی زمین خوابیده‌اند. هیچ راهی نبود که بتواند برای عبور کردن از آن‌ها، پایش را روی یکی از برادرهایش نگذارد؛ علاوه‌براین نمی‌دانست دستشویی کجاست... دستشویی را پیدا کرد. فقط پنج اتاق در این خانه بود که دستشویی جزو آن‌ها حساب نمی‌شد و به آشپزخانه چسبیده بود، واقعاً به آشپزخانه چسبیده بود و در هم نداشت! النور با خودش فکر کرد احتمالاً این خانه توسط غول‌های غارنشین طراحی شده است. کسی که احتمالاً مادرش بوده، یک پرده‌ی گل‌دار بین یخچال و توالت آویزان کرده بود! وقتی النور از مدرسه به‌خانه رسید، با کلیدهای جدید خودش، در را باز کرد. خانه در طول روز ملال‌آورتر و خسته‌کننده‌تر، دلگیرتر و خالی‌تر بود ولی حداقل النور و مادرش جایی را داشتند که مال خودشان باشد. عجیب بود که به خانه بیاید و مادرش را ببیند که همان‌طور در آشپزخانه ایستاده، مثل همیشه. داشت برای سوپ، پیاز خُرد می‌کرد. نزدیک بود از چشمان النور اشک سرازیر شود. مادرش پرسید: «مدرسه چطور بود؟»

ادامه...
  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.19 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۵۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب النور و پارک

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

آگوست؛ سال ۱۹۸۶

فصل اول

پارک(۱)

آهنگ های گروه اکس.تی.سی(۲) برای نشنیدن صدای احمق های انتهای اتوبوس، کافی نبود.
پارک هدفونش را داخل گوشش فروکرد.
با خودش قرار گذاشته بود فردا آهنگ هایی از گروه اسکینی پاپی(۳) یا میس فیتز(۴) را بیاورد. یا صرفاً نوار کاست مخصوص اتوبوس که حتی الامکان، داخلش جیغ و ناله و فریاد باشد.
بعد از گرفتن گواهینامه اش، می توانست ماه نوامبر به نیوویو (۵) برگردد. والدینش گفته بودند که او بعد از گرفتن گواهینامه، می تواند ماشین ایمپالا(۶)ی مادرش را در اختیار داشته باشد، اگر این طور می شد دیگر نیازی به خریدن یک سیستم صوتی برای پخش نوارکاست های موردعلاقه اش نبود. به محض این که بتواند تا مدرسه را رانندگی کند، می تواند در راه به هر آهنگی که دلش بخواهد گوش کند یا اصلاً نواری پخش نکند؛ علاوه براین، می تواند بیست دقیقه هم بیشتر بخوابد.
یکی پشت سرش فریاد زد: «اون اصلاً وجود نداره.»
استیو(۷) هم با فریاد جوابش را داد: «معلومه که وجود داره.»
- اون فن میمونِ مسته(۸) پسر، واقعاً خیلی جواب می ده. می تونی با این فن یکی رو بزنی بکُشی...
- چرت نگو!
استیو گفت: «تو چرت نگو احمق. پارک! هی، پارک!»
پارک صدای استیو را شنید ولی جواب نداد. بعضی وقت ها، اگر تا یک دقیقه جواب استیو را نمی داد، سراغ نفر بعدی می رفت. این را خوب می دانست؛ چون هشتاد درصد زندگی اش را در همسایگی استیو گذرانده و مابقی زندگی اش، سرش در لاک خودش بود...
اما یک چیز را فراموش کرده بود. ناگهان یک گلوله ی کاغذی به پشت سرش خورد.
تینا(۹) گفت: «عوضی، اونا یادداشت های من در مورد تکامل انسان و پیشرفت هاش بود.»
استیو گفت: «خیلی ببخشید عزیزم. من هرچی بخوای در مورد تکامل انسان و پیشرفت هاش بهت یاد می دم. تو فقط بگو چی می خوای بدونی؟»
یکی داد زد: «بهش فن میمون مست رو یاد بده.»
استیو نعره زد: «پارک!»
پارک هدفون را از گوشش درآورد و سرش را به سمت انتهای اتوبوس برگرداند. استیو در مرکز توجه، روی صندلی ردیف آخر نشسته بود. حتی در حالت نشسته هم سرش تقریباً به سقف می خورد. همیشه قیافه ی استیو شبیه کسانی بود که توسط یک مشت عروسک احاطه شده اند. از کلاس هفتم، شبیه یک مرد کاملاً بالغ شده و این اتفاق قبل از این که ریش دربیاورد افتاد. چیزی به درآمدن ریشش نمانده بود.
بعضی وقت ها پارک با خودش فکر می کرد که تینا با استیو دوست است یا نه؛ چون تینا باعث می شد، استیو بیشتر شبیه یک هیولا به نظر برسد. بیشتر دخترهای مدرسه ی فلتز(۱۰) ریزجثه بودند ولی تینا به سختی، قدش به یک ونیم متر می رسید؛ به علاوه این که موهای بسیار پرپشتی هم داشت.
یک بار، زمانی که ابتدایی بودند، یکی از پسرها به استیو حرفی زده بود. گفته بود بهتر است سعی کنند او و تینا بچه دار نشوند؛ چون اگر این اتفاق می افتاد، بچه های غول آسای او، تینا را می کُشتند. آن پسر گفته بود: «بچه ها عین آدم فضایی از تو شکمش می پرن بیرون.» استیو هم در جوابش، انگشت دست آن پسر را جلوی صورتش شکسته بود.
وقتی پدر پارک این جریان را شنید، گفت: «یکی بهتره به اون پسره مورفی(۱۱) یاد بده چطوری مُشت بزنه.» ولی پارک امیدوار بود کسی این خبط را نکند. اگر استیو به صورت آن پسر مُشت زده بود، پسرک نمی توانست تا یک هفته چشمش را باز کند.
پارک، تکلیف مچاله شده ی تینا را برایش پرتاب کرد و تینا آن را روی هوا گرفت.
استیو گفت: «پارک، به مایکی(۱۲) یه کم درباره ی فن کاراته ی میمون مست توضیح بده.»
پارک شانه هایش را بالا انداخت و گفت: «من هیچی در موردش نمی دونم.»
- ولی وجود داره دیگه، درسته؟
- فکر کنم قبلاً یه بار اسمش رو شنیدم.
استیو گفت: «بیا، دیدی؟» و به دنبال چیزی گشت که به سمت مایکی پرتاب کند ولی چیزی پیدا نکرد و به جای این کار، انگشتش را به سمت او گرفت و گفت: «دیدی چرت نمی گم بچه جون؟»
مایکی گفت: «آخه این نازنازی از کونگ فو چی می فهمه؟»
استیو گفت: «خودتو زدی به نفهمی؟ مادرش چینیه دیگه.»
مایکی نگاه دقیقی به پارک کرد. پارک، لبخندی زد و چشمانش را تنگ کرد. گفت: «آره فکر کنم الان می بینمش.»
مایکی گفت: «من همیشه فکر می کردم تو مکزیکی هستی.»
استیو گفت: «لعنت به تو مایکی! تو خیلی نژادپرستی.»
تینا گفت: «چینی نیست، کُره ایه.»
استیو پرسید: «چی؟ چینی نیست؟»
- مامان پارک رو می گم.
مادر پارک، از زمان مهدکودک، موهای تینا را کوتاه می کرد. مدل موی هردوی آن ها یکی بود. فرفری، با چتری های نرم و بلند.
استیو، درحالی که می خندید گفت: «اون تو نوع خودش خیلی جذابه. ناراحت نشی پارک.»
پارک دوباره لبخندی زد، به همان حالت اولش روی صندلی برگشت، هدفون را در گوشش فرو و صدای آهنگ را تا انتها زیاد کرد. همچنان می توانست صدای استیو و مایکی را که چهار صندلی با او فاصله داشتند بشنود.
مایکی پرسید: «خب الان به چی می خوای برسی؟»
«رفیق، تو با یکی که این فن رو بلده دعوا می کنی؟ اونا خیلی گُنده ان. هرکی هر فنی بلد باشه درهرصورت می بازه. تصور کن یارو با اون عظمتش به تو ببازه.»
پارک هم مانند تمام بچه های داخل اتوبوس، متوجه دختری شد که تازه سوار اتوبوس شده بود. او در جلوی اتوبوس، کنار اولین صندلی خالی ایستاده بود.
در ردیف جلو، یک پسر سال اولی تنها نشسته بود. کیفش را روی صندلی کناری اش گذاشت و رویش را برگرداند. تا انتهای اتوبوس، هرکسی که در هر ردیف تنها نشسته بود، به سر صندلی جایش را تغییر داد. پارک صدای خنده ی ریز تینا را شنید؛ تینا عاشق این لحظه ها بود.
دختر تازه وارد، نفس عمیقی کشید و در راهروی وسط اتوبوس به راه افتاد. هیچ کس به او نگاه نمی کرد. پارک هم سعی می کرد نگاه نکند ولی فضا خیلی سنگین بود.
دختر تازه وارد به نظر شبیه کسانی بود که همیشه این اتفاق برایشان می افتد. هم تازه وارد بود و هم درشت هیکل و عجیب وغریب. موهایش درهم برهم و فرفری و به رنگ قرمز روشن بود. طرز لباس پوشیدنش هم طوری بود که انگار دوست داشت بقیه به او زُل بزنند. یا این که شاید نفهمیده بود چقدر بی ریخت و بدترکیب به نظر می رسد. یک تی شرت چهارخانه ی مردانه به تن داشت و تقریباً حدود دوازده گردنبند هم از گردنش آویزان و چند دستمال پارچه ای هم به دور مُچ دستش پیچیده بود. ظاهرش آدم را یاد مترسک می انداخت. شبیه عروسک های کج وکوله ای بود که مادرش در کُمدش نگه می داشت. درست مثل چیزی بود که از یک جامعه ی وحشی جان سالم به در نبرده باشد. اتوبوس دوباره ایستاد و یک دوجین بچه ی دیگر سوار شدند. آن ها به آن دختر تازه وارد تنه می زدند و روی صندلی هایشان می نشستند. دقیقاً موضوع همین بود، هرکسی در اتوبوس صندلی خودش را داشت. در اولین روز مدرسه، هر صندلی را یک نفر تصاحب کرده بود. آدم هایی هم مانند پارک که خوش شانس بودند و یک ردیف کامل صندلی را برای خودشان گرفتند، در چنین لحظه ای حاضر نبودند یکی از صندلی ها را تسلیم آدم جدیدی بکنند. مخصوصاً به آدم تازه واردی با این ریخت و قیافه.
پارک به دختر نگاهی انداخت. همان طور وسط راه ایستاده بود.
راننده اتوبوس از جلو فریاد زد: «بشین دختر جون!»
دخترک به سمت انتهای اتوبوس به راه افتاد. درست به سمت دهان شیر می رفت. پارک با خودش گفت، خدایا، نه، وایسا. برگرد. پارک کاملاً می توانست احساس کند که استیو و مایکی با نزدیک شدن آن دختر، دندان هایشان را تیز می کنند. پارک دوباره سعی کرد رویش را برگرداند.
سپس دختر متوجه یک جای خالی، درست روبه روی ردیف صندلی پارک شد. خوشحالی را می شد در صورتش دید، به سرعت سمت صندلی رفت.
تینا فوراً گفت: «هوی!»
دختر به راهش ادامه داد.
تینا گفت: «هوی احمق جون!»
استیو شروع به خندیدن کرد. بعد از چند لحظه، دوستان دیگرش هم خندیدند.
تینا گفت: «نمی تونی اونجا بشینی. اون صندلی میکایلا(۱۳)ست.»
دختر ایستاد و اول به تینا و سپس به جای خالی نگاه کرد.
راننده از جلوی اتوبوس نعره زد: «بتمرگ دیگه!»
دختر، با صدایی آرام به تینا گفت: «بالاخره باید یه جایی بشینم.»
تینا جواب داد: «این دیگه مشکل من نیست.»
اتوبوس با تکانی به حرکت درآمد و دختر برای این که نیفتد خود را محکم نگه داشت. پارک سعی کرد صدای واکمنش را زیاد کند ولی صدا تا انتها زیاد بود. دوباره به دختر نگاهی کرد؛ نزدیک بود که دخترک گریه کند.
قبل از این که حتی پارک بخواهد تصمیم بگیرد، فوراً به سمت پنجره برگشت. پارک گفت: «بشین.» صدایش همراه با عصبانیت بود. دخترک سمت پارک برگشت، نمی دانست او هم مانند بقیه شان عوضی است یا نه. پارک به آرامی، درحالی که به جای خالی کنارش اشاره می کرد، گفت: «لعنت به تو، بگیر بشین!»
دختر نشست. کلمه ای حرف نزد (خدا را شکر که از پارک تشکر نکرد) و اندازه ی تقریباً بیست سانتی متر بین شان فاصله بود. پارک، رویش را سمت شیشه ی پلاکسی گلاس اتوبوس برگرداند و منتظر ماند تا دنیایی از بدبختی به سمتش سرازیر شود.

فصل دوم

النور(۱۴)

النور گزینه هایی را که پیش رو داشت بررسی کرد:
۱. می توانست از مدرسه تا خانه را پیاده برود. نکات مثبت: می توانست نَرمش کند، لپ هایش گُل می انداخت و می توانست با خودش تنها باشد. نکات منفی: هنوز آدرس جدید خانه شان را نمی دانست یا حتی نمی دانست از کدام مسیر باید شروع کند که بتواند برگردد.
۲. می توانست با مادرش تماس بگیرد تا بعد از مدرسه به دنبالش بیاید. نکات مثبت: خیلی چیزها! نکات منفی: مادرش نه تلفن داشت نه ماشین!
۳. می توانست به پدرش تلفن کند. نه این هم نه!
۴. می توانست به مادربزرگش تلفن بزند که البته فقط حال او را بپرسد!
او روی پله های سیمانی جلوی مدرسه نشسته و به ردیف اتوبوس های زردرنگ زُل زده بود. اتوبوس درست روبه رویش بود. اتوبوس شماره ۶۶۶.
حتی اگر النور امروز هم با اتوبوس نمی رفت یا حتی اگر مادربزرگ دوست داشتنی اش هم با یک کالسکه ی کدوحلوایی به دنبالش می آمد ولی بازهم با تمام این اوصاف، باید راهی پیدا می کرد که دوباره فردا صبح به مدرسه بیاید.
و البته تمام این ها مستلزم این بود که بچه های شرور داخل اتوبوس، صبح، از دنده ی چپ بلند نشوند. واقعاً همین طور است. اگر دفعه ی بعدی که النور آن ها را می دید، خیلی واضح آرواره هایشان را به هم نمی ساییدند، تعجب داشت. دختری که در عقب اتوبوس می نشست و موهای بلوند داشت و یک ژاکت رنگ و رو رفته هم تن اش بود چه؟ نه، او هم انگار رسماً شیپورهای جنگ را لابه لای موهایش گره زده و دوست پسرش هم به احتمال خیلی زیاد از نسل نئاندرتال ها بود.
آن دختر (همه شان) قبل از این که حتی النور را ببیند، از او متنفر بود. انگار که در زندگی گذشته شان کسی آن ها را اجیر کرده بود تا النور را بکُشند.
النور نمی توانست تشخیص دهد، آن پسر آسیایی که بالاخره به او جایی برای نشستن داده بود هم یکی از آن هاست یا این که نه، فقط آدم احمقی است. (البته نه احمقِ خیلی احمق... با النور در دو تا از کلاس های فوق العاده، همکلاس بود.)
مادرش اصرار کرده بود که در مدرسه ی جدید برای النور کلاس های فوق العاده بگذارند. مادرش با دیدن نمره های بد النور در مدرسه ی قبلی از ترس زهره ترک شده بود. مشاورش گفته بود: «اصلاً این نمره ها تعجبی نداره، خانم داگلاس(۱۵).» النور هم در ذهنش به او گفته بود، هه، تو هم وقتی ببینی در این موقعیت چی باعث تعجب می شه، خودتم شاخ در می آری.
بگذریم. النور در کلاس های فوق العاده می توانست به راحتی به ابرها زُل بزند. هر کلاس چند پنجره داشت.
ای کاش می شد که دیگر به این مدرسه برنگردد!
ای کاش می شد که دیگر حتی به خانه نرود!
النور نمی توانست به مادرش درباره ی اتفاقی که در اتوبوس مدرسه افتاده بود چیزی بگوید؛ چون مادرش گفته بود لازم نیست حتماً با سرویس مدرسه برود. دیشب، وقتی که به النور کمک می کرد وسایلش را باز کند...
مادرش گفت: «ریچی(۱۶) گفت می تونه صبح برسوندت. توی مسیر محل کارشه.»
- می خواد منو پشت وانتش بشونه؟
- اون فقط داره سعی می کنه بهت نزدیک بشه. تو خودت قول دادی که تو هم تلاشت رو بکنی.
- برای من دوری و دوستی خیلی راحت تره.
- من بهش گفتم تو آماده ای که عضوی از این خونواده بشی.
- من همین الانشم عضوی از این خونواده هستم. عین یه بندی از اساسنامه می مونم.
مادرش گفت: «النور. خواهش می کنم.»
النور هم گفته بود: «با اتوبوس مدرسه می رم. خیلی کار سختی نیست. با آدم های جدید آشنا می شم.»
النور با خودش فکر کرد، آره، اونم چه آشنا شدن درجه یکی!
اتوبوس به زودی حرکت می کرد. یکی دو اتوبوس حرکت کرده بودند. یکی از بچه ها از کنار النور از پله ها پایین دوید و تصادفاً با پایش لگد محکمی به کیف او زد. النور کیفش را از وسط راه با عذرخواهی جمع کرد - ولی دید که همان پسر آسیایی احمق است. پسر وقتی دید همان دختر تازه وارد است اخم کرد. النور هم با اخم جواب پسر را داد و او باقی مسیرش را شروع به دویدن کرد.
النور با خودش فکر کرد، در زمان نگهبانی من، کودکان جهنمی هم گرسنه نخواهند ماند(۱۷).

فصل سوم

پارک

النور در مسیر بازگشت به خانه، با پارک هیچ حرفی نزد.
پارک تمام روز به این فکر می کرد که چگونه می تواند از این دختر تازه وارد دوری کند. باید صندلی اش را عوض می کرد. این تنها پاسخ و راه فرار بود. ولی کدام صندلی را انتخاب می کرد؟ او دلش نمی خواست خودش را به زور به کسی تحمیل کند. حتی، عوض کردن صندلی اش هم توجه استیو را جلب می کرد.
پارک انتظار داشت، استیو، به محض این که او به دختر تازه وارد جایی برای نشستن داد، سرش غرغر کند و او را دست بیندازد ولی او بحثش را در مورد کونگ فو ادامه داد. ضمناً این که پارک اطلاعات زیادی در مورد کونگ فو داشت؛ زیرا اصلی ترین درگیری فکری پدرش، یادگرفتن هنرهای رزمی بود، البته نه به خاطر این که مادرش کُره ای بود. پارک و برادر کوچکش، جاش(۱۸)، از وقتی که توانستند راه بروند، آموزش تکواندو می دیدند.
صندلی رو عوض کنم، چطوری آخه...؟
او می توانست در ردیف جلوی اتوبوس، کنار آن سال اولی بنشیند ولی این قطعاً نشان دهنده ی ضعفش بود. البته درواقع اصلاً دوست نداشت آن دختر جدید و عجیب وغریب را، انتهای اتوبوس تنها بگذارد.
از خودش متنفر بود که حتی به این مسئله فکر کرده است.
اگر پدرش از افکاری که در مغز پارک بود سر درمی آورد، او را "نازنازی" خطاب می کرد. البته با صدای بلند! اگر مادربزرگش می فهمید او چه فکری در سر دارد، پس گردنی محکمی به او می زد و می گفت: «ادبت کجا رفته؟ واقعاً با کسی که بدشانسی می آره نباید بهتر از این رفتار کرد؟»
ولی پارک شانس اضافی یا حتی اعتبار چندانی نداشت که بخواهد خرج آن موقرمزی ابله کند. فقط به اندازه ای شانس داشت که خودش را به دردسر نیندازد. ولی پارک، با این که فکر خیلی بی شرمانه ای به نظر می رسید اما به شدت خوشحال بود که آدم های عجیب وغریبی مثل آن دختر وجود دارند؛ چون از طرف دیگر آدم هایی مثل استیو، مایکی و تینا هم بودند و آن ها هم باید به گونه ای سرشان را گرم می کردند! اگر آن موقرمزی نبود، قطعاً شخص دیگری را انتخاب می کردند و اگر هیچ کس دیگری هم نبود، پارک طعمه ی آن ها می شد.
استیو امروز بی خیال سروکله زدن با آن دختر شده بود ولی این وضعیت قرار نبود همیشه ادامه داشته باشد...
پارک دوباره صدای مادربزرگش را می توانست به وضوح بشنود که می گفت: «واقعاً این که یه کار خوبی کردی و بقیه هم دیدن، حس خوبی نداری؟»
پارک هم در جواب مادربزرگش با خودش گفت، اون قدرا هم کار خوبی نبود. پارک به او جایی برای نشستن داده بود ولی زیر لب ناسزا هم گفت. وقتی که بعدازظهر آن روز، آن دختر سر کلاس انگلیسی آمد، پارک احساس می کرد که او را تعقیب می کند...
آقای استس من(۱۹) گفت: «النور؛ چه اسم پر قدرتی، می دونی که اسم یه ملکه بوده؟»
یکی پشت سر پارک زمزمه کرد: «اسم یکی از سنجاب های خیکی گروه چیپت(۲۰)ها در فیلم آلوین و سنجاب ها بوده.» و بعد از حرف او کسی پوزخندی زد.
آقای استس من به یک جای خالی در ردیف جلو اشاره کرد و گفت: «امروز شعرخوانی داریم، النور. شعر از دیکینسون(۲۱) هست، فکر کنم بهتره امروز تو شروع کنی.»
آقای استس من کتاب النور را باز کرد و صفحه ای را که قرار بود بخوانند به او نشان داد و گفت: «خب، شروع کن. بلند و واضح می خونی و هروقت گفتم قطع می کنی!»
دختر تازه وارد به آقای استس من نگاه کرد، امیدوار بود با او شوخی کرده باشد. وقتی به وضوح در صورتش دید که شوخی نکرده (او کلاً با هیچ کس شوخی نداشت) شروع به خواندن کرد.
تمام این سال ها گرسنه بودم.
تا اولین بیت شعر را خواند، چند نفر از بچه های کلاس شروع به خندیدن کردند. پارک با خودش فکر کرد، نه خدایا، فقط آدمی مثل آقای استس من یک دختر چاق را وادار می کند که شعری در مورد خوردن را در روز اول کلاسش بلند جلوی بقیه بخواند.
آقای استس من گفت: «ادامه بده، النور.»
او دوباره از اول شروع به خواندن کرد و پارک هم فکر کرد که این بدترین فکری بود که به ذهن النور خطور کرده است.
این بار با صدای بلندتر خواند:

تمام این سال ها گرسنه بودم.
ظهر به وقت شام رسیده بود
و من، با ترس ولرز، میز را نزدیک خودم کشیده بودم
و آن نوشیدنی شگرف را لمس کردم.
همین نوشیدنی روی میزهایی بود که تاکنون دیده بودم،
وقتی شکمم خالی بود، گرسنه یا تنها بودم،
به پنجره ها نگاه می کردم، به دنبال ثروتی بودم
که هیچ گاه امید به دست آوردن آن را نداشتم.

آقای استس من، خواندنش را قطع نکرد، النور هم با آن صدای آرام و جسورانه تا انتهای شعر را خواند. با همان صدایی که در اتوبوس با تینا حرف زده بود.
وقتی که تمام شد، آقای استس من گفت: «عالی بود.» انگار داشت از خوشحالی بال درمی آورد. «فقط می تونم بگم عالی بود. امیدوارم تا وقتی که به شعر مده آ می رسیم، باهامون در کلاس بمونی. این صداییه که وقتی ارابه ها توسط اژدهایان کشیده می شن، باید شنیده بشه.»
وقتی النور وارد کلاس تاریخ شد، آقای سندراف(۲۲) مثل کلاس قبلی، نمایش به پا نکرد. فقط گفت: «آه، ملکه النور از سرزمین آکوئنتن(۲۳).» و برگه های درس آن روز را به او داد. او چند ردیف جلوتر از پارک نشست و تا آنجایی که پارک به یاد می آورد، تمام طول کلاس را به خورشید زُل زده بود.
واقعاً راهی به ذهنش نمی رسید تا در اتوبوس بتواند از شر او یا حتی از شر خودش خلاص شود. به همین خاطر، قبل از این که النور کنارش بنشیند، هدفونش را در گوشش گذاشت و صدا را تا انتها زیاد کرد.
این که النور حتی سعی نکرد با او حرف بزند، نعمت بزرگی بود.

فصل چهارم

النور

او بعدازظهر، قبل از رسیدن بچه های دیگر، به خانه برگشت و البته این اتفاق خوبی بود؛ چون هنوز آمادگی دیدن دوباره ی آن ها را نداشت. وقتی دیشب رسیده بود، نمایش وحشتناکی بود...
النور زمانی زیادی را صرف تصور لحظه ای کرده بود که بالاخره برگشتن به خانه چه حسی دارد و البته که چقدر همه دل شان برای او تنگ شده بود. فکر می کرد برایش فرش قرمز پهن کرده اند. فکر می کرد همه از شدت دل تنگی او را در آغوش بگیرند.
ولی وقتی که النور پا به خانه گذاشته بود، انگار اعضای خانواده او را نمی شناختند. بن(۲۴) که فقط نگاهی گذرا به او انداخت و مِیسی(۲۵) هم فقط روی پای ریچی نشسته بود. اگر النور به مادرش قول نداده بود که از آن لحظه به بعد فقط خوب رفتار کند، می توانست همان جا جلوی چشم همه بالا بیاورد.
فقط موش موشی(۲۶) دوید تا النور را بغل کند. النور او را با خوشحالی از زمین بلند کرد. او حالا پنج سالش شده و خیلی هم سنگین بود.
النور گفت: «سلام موش موشی.» از وقتی نوزاد بود، این اسم را روی او گذاشته بودند و النور هم دلیلش را اصلاً به خاطر نمی آورد. او النور را بیشتر به یاد یک توله سگ بامزه و درشت می انداخت تا موش. همیشه هیجان زده بود و سعی می کرد بپرد تا روی پایش بنشیند.
موش موشی، همان طور که از بغل النور پایین می پرید گفت: «ببین بابایی، النوره. النور رو می شناسی؟»
ریچی وانمود کرد که حرف او را نشنیده است. میسی فقط نگاه می کرد و انگشت شستش را می مکید. النور ندیده بود در این چندین سال، این کار را بکند. میسی الان دیگر هشت سالش شده بود ولی با آن شستی که در دهانش بود، کاملاً مانند نوزادها به نظر می رسید. این نوزاد اصلاً النور را به یاد نمی آورد. آن زمان فقط دو سالش بود... و آنجا، روی زمین، کنار بن نشسته بود. بن یازده سال داشت. روی زمین نشسته و به دیوار پشت تلویزیون خیره شده بود.
مادرشان، چمدان اسباب و اثاثیه ی او را از اتاق پذیرایی به اتاقی برد و النور هم به دنبالش رفت. اتاق خیلی کوچکی بود، فقط به اندازه ی یک کمد لباس و یک تخت دو طبقه ی باریک جا داشت. موش موشی هم به دنبال آن ها به داخل اتاق دوید. او گفت: «تو بالا می خوابی و بن هم باید با من روی زمین بخوابه. مامان بهمون اینو گفته، بن هم زد زیر گریه.»
مادرش آرام گفت: «نگران نباش عزیزم. باید خودمون رو با شرایط وفق بدیم دیگه.»
در این اتاق جایی برای وفق پیدا کردن نبود! (نکته ای که النور تصمیم گرفت به زبان نیاورد.) النور تا جایی که می توانست سعی کرد زودتر بخوابد که دوباره مجبور نباشد به اتاق پذیرایی برگردد.
وقتی که نیمه شب از خواب بیدار شد، هر سه برادرش را دید که روی زمین خوابیده اند. هیچ راهی نبود که بتواند برای عبور کردن از آن ها، پایش را روی یکی از برادرهایش نگذارد؛ علاوه براین نمی دانست دستشویی کجاست...
دستشویی را پیدا کرد. فقط پنج اتاق در این خانه بود که دستشویی جزو آن ها حساب نمی شد و به آشپزخانه چسبیده بود، واقعاً به آشپزخانه چسبیده بود و در هم نداشت! النور با خودش فکر کرد احتمالاً این خانه توسط غول های غارنشین طراحی شده است. کسی که احتمالاً مادرش بوده، یک پرده ی گل دار بین یخچال و توالت آویزان کرده بود!
وقتی النور از مدرسه به خانه رسید، با کلیدهای جدید خودش، در را باز کرد. خانه در طول روز ملال آورتر و خسته کننده تر، دلگیرتر و خالی تر بود ولی حداقل النور و مادرش جایی را داشتند که مال خودشان باشد.
عجیب بود که به خانه بیاید و مادرش را ببیند که همان طور در آشپزخانه ایستاده، مثل همیشه. داشت برای سوپ، پیاز خُرد می کرد. نزدیک بود از چشمان النور اشک سرازیر شود.
مادرش پرسید: «مدرسه چطور بود؟»
النور گفت: «خوب بود.»
- اولین روز خوب بود؟
- معلومه. خودت می دونی، مدرسه ست دیگه.
- تکلیف زیاد داری؟
- نه، فکر نمی کنم.
مادرش، دستش را با پشت شلوار جینش پاک کرد و مویش را پشت گوشش زد. النور برای صد هزارمین بار، به این فکر کرد که چه مادر زیبایی دارد.
وقتی النور بچه بود، فکر می کرد مادرش شبیه ملکه هاست، شبیه ستاره ی یکی از داستان های افسانه ای. پرنسس نه؛ چون پرنسس ها فقط خوشگل هستند.
مادر النور زیبا بود، قدبلند و موقر، با شانه های پهن و کمر ظریف زنانه. استخوان های بدنش از بقیه ی آدم ها کشیده تر و محکم تر بود. انگار این استخوان ها فقط برای ستون بندی بدنش نبودند، بلکه برای یک هدف خاص آفریده شده بود. بینی خوش فرم و چانه ی تیزی داشت، استخوان های گونه هایش هم کشیده و درشت بودند. وقتی النور به مادرش نگاه می کرد، گویی او را برای دماغه ی کشتی وایکینگ ها تراشیده بودند یا روی بدنه ی هواپیما نقاشی اش کرده اند...
النور خیلی شبیه مادرش بود.
البته نه خیلی!
او، از پشت یک تُنگ ماهی شبیه مادرش بود! گردتر و نرم تر. کر و کثیف تر. هرچقدر مادرش خوش اندام و کشیده بود، النور به همان اندازه چاق و سنگین بود؛ هرچقدر مادرش ظریف و تمیز بود، النور به همان اندازه زمخت بود و چرک .
بعد از پنج شکم زاییدن، مادرش هنوز روی فُرم بود؛ اما النور در شانزده سالگی، شبیه زن هایی بود که میخانه های قرون وسطی را اداره می کردند. از هر چیز مقدار اضافه ای داشت ولی قدش کوتاه بود و آن همه چیز اضافه از همه طرف بیرون زده بود. سینه هایش از زیر چانه اش شروع می شد، کمری پهن و... یک بدشکل تمام عیار. حتی موهای مادرش بلند و مواج و قهوه ای مایل به قرمز بود، مدلی معقول تر نسبت به موهای قرمزِ روشنِ فرفری النور.
النور، به طور خودآگاه دستش را روی سر مادرش گذاشت.
مادرش، درحالی که در قابلمه ی سوپ را می گذاشت، گفت: «یه چیزی می خوام بهت نشون بدم ولی نمی خواستم جلو بچه ها بهت بگم. دنبالم بیا.»
النور دنبال مادرش به اتاق بچه ها رفت. مادرش درِ کُمد را باز کرد و یک دسته حوله ی تا شده و سبد لباس پر از جورابی را درآورد.
او گفت: «وقتی جابه جا شدیم، نتونستم همه ی وسایلت رو بیارم. خودت که می بینی، اینجا مثل خونه ی قبلی خیلی جا نداریم...» دستش را داخل کُمد برد و یک پلاستیک زباله سیاه بیرون آورد. «ولی تا اونجایی که می تونستم یه سری از لوازم رو آوردم.»
کیسه را به دست النور داد و گفت: «ببخشید نتونستم بقیه اش رو بیارم.»
النور فکر می کرد که ریچی، درست ده ثانیه بعد از این که او را بیرون انداخت، تمام وسایلش را نیز دور انداخته بود. کیسه را در دستش گرفت و گفت: «عیبی نداره، ممنون.»
مادرش دستانش را جلو آورد و برای چند لحظه شانه های النور را گرفت و گفت: «بچه ها حدود بیست دقیقه دیگه می رسن خونه. بعدش حدودای ساعت چهار و نیم شام می خوریم. می خوام همه چی قبل از اومدن ریچی انجام شده باشه.»
النور سرش را تکان داد. به محض این که مادرش از اتاق بیرون رفت، النور در کیسه را باز کرد. می خواست ببیند هنوز چه چیزهایی مال اوست...
اولین چیزی که متوجه شان شد، عروسک های کاغذی بودند. همه شان در کیسه پخش وپلا و مچاله بودند؛ تعدادی از آن ها با مداد شمعی رنگ شده بودند. از زمانی که النور با آن ها بازی می کرد چندین سال گذشته بود ولی بازهم از این که آن ها را می دید خوشحال بود. تا و چروک عروسک ها را باز کرد و روی هم چید.
زیرِ عروسک ها، حدود ده، دوازده کتاب قرار داشت که مشخص بود مادرش تصادفی آن ها را برداشته است؛ نمی دانست النور کدام شان را بیشتر دوست دارد. النور خوشحال بود که کتاب های گارپ(۲۷) و تپه ی واترشیپ(۲۸) را در بین آن ها می دید. خیلی بد بود که داستان اُلیور(۲۹) قِسِر در رفته بود ولی قصه ی عشق(۳۰) در بین شان نبود. مردان کوچک(۳۱) بود ولی اثری از زنان کوچک(۳۲) یا پسران جو(۳۳) نبود.
یک مشت کاغذ دیگر هم ته کیسه بود. النور، در اتاق قبلی اش، یک کشوی بایگانی داشت و گویا مادرش، در آن را بازکرده و بیشتر برگه ها و کاغذهایش را آورده بود. النور تمام آن ها را مرتب کرد، تمام کارت های گزارش و عکس های مدرسه اش و همین طور نامه هایی را که بین او و دوستانش ردوبدل می شد دسته بندی کرد.
خیلی دوست داشت بداند چه بلایی سر مابقی وسایلش آمده است. نه فقط وسایل او، وسایل همه. مثل اسباب و اثاثیه ی اتاقش و اسباب بازی هایش و تمام آن نقاشی ها و گل و گیاه های مادرش. بشقاب های دانمارکی عروسی مادربزرگ... آن مجسمه ی اسب قرمز نروژی که همیشه بالای ظرف شویی آویزان بود.
شاید آن ها را جمع کرده و جایی برده بودند. شاید مادرش امیدوار بوده که این خانه ی عهد غارنشینان، موقتی باشد. النور همچنان امیدوار بود که ریچی هم پدری موقتی باشد.
در انتهای کیسه ی زباله، یک جعبه بود. وقتی آن را دید، لحظه ای جا خورد. دایی اش که در مینه سوتا(۳۴) زندگی می کرد، هر کریسمس میوه ی هرماه عضویت کلوپ را برایشان می فرستاد و النور و برادرها و خواهرش، هر دفعه سر جعبه های میوه باهم دعوا می کردند. خیلی احمقانه بود ولی جعبه های خوبی بودند، جعبه هایی محکم با درهای سالم و تمیز. این یکی جعبه ی گریپ فروت بود. نرم و لبه هایش مقداری ساییده شده بود.
النور آن را بااحتیاط باز کرد. داخلش دست نخورده بود. لوازم تحریرش، مداد رنگی ها و همین طور ماژیک های شبرنگ منشوری اش (یکی دیگر از هدایایی که دایی اش برای او فرستاده بود.) یک دسته از کاغذهای اشانتیون ادوکلن هایی که از مغازه جمع می کرد هم درون جعبه قرار داشت که هنوز بوی ادوکلن های گران قیمت را می داد. واکمنش هم دست نخورده داخل جعبه بود. باتری هم نداشت ولی به هرحال آنجا بود. جایی که واکمن باشد، امکان بودنِ یک نوار موسیقی هم هست. النور سرش را به جعبه نزدیک کرد و بو کشید. بوی ادوکلن شنل شماره ی پنج و آشغال مدادتراش را می داد. نفس راحتی کشید.
وقتی که تمام شان را مرتب کرد، نمی دانست باید با آن ها چه کار کند، درون کُمد، حتی برای لباس های النور هم جا نبود؛ بنابراین جعبه و کتاب های دسته بندی شده و تمام چیزهای دیگری را که منظم کرده بود دوباره داخل کیسه زباله گذاشت. سپس آن را در انتهای بالاترین طبقه ی کمد لباس هایش، پشت حوله ها و مرطوب کننده قرار داد.
النور از تختش بالا رفت و گربه ی پیر کم مویی را دید که روی رختخوابش در حال چُرت زدن است. گفت: «پیشته!» و گربه را از روی تختش پایین انداخت. گربه روی زمین پرید و از در اتاق خواب بیرون رفت.

فصل پنجم

پارک

آقای استس من وادارشان کرده بود که شعری را به دلخواه حفظ کنند. مهم نبود چه شعری را انتخاب می کردند.
آقای استس من درحالی که سبیلش را تاب می داد گفته بود: «هرچیزی رو که من بهتون درس دادم فراموش می کنین. هر چیزی. فقط باید یادتون بمونه که بئوولف(۳۵) با یه هیولا جنگید. فقط باید یادتون بمونه که "بودن یا نبودن" مال هملته(۳۶)، نه مکبث(۳۷). ولی هر چیز دیگه ای رو فراموش کنین.»
آقای استس من به آرامی در بین ردیف ها بالاوپایین می رفت. او عاشق نمایش برپا کردن بود. کنار میز پارک ایستاد و درحالی که دستش روی پشتی صندلی پارک بود خم شد. پارک نقاشی اش را نیمه تمام گذاشت و صاف نشست. اگر می خواست هم نمی توانست آن را ادامه دهد.
آقای استس من ادامه داد: «پس، یه شعر رو حفظ می کنین.» و لحظه ای مکث کرد و درست مانند جین وایلدر(۳۸) در فیلم "چارلی و کارخانه شکلات سازی" به پارک لبخندی زد.
«مغز، عاشق شعره. درست عین یه چیز چسبناک می مونه. یه شعر رو حفظ می کنین و پنج سال دیگه، وقتی که همدیگه رو توی غذاخوری ویلِج(۳۹) دیدیم، می آین می گین: آقای استس من، هنوز اون شعر "جاده ای که هرگز پیموده نشد!" رو از حفظم. گوش کنین: "دو جاده در یک جنگل زردرنگ از هم جدا شدند..."»
سراغ میز بعدی رفت. پارک نفس راحتی کشید.
«در ضمن هیچ کسی شعر "جاده ای که هرگز پیموده نشد" رو انتخاب نمی کنه، دیگه حالم داره ازش به هم می خوره. کسی از شِل سیلور استاین(۴۰) هم شعری انتخاب نکنه. شاعر بزرگیه، درسته ولی شماها فارغ التحصیل شدین. ما همه مون بزرگیم. یه شعر که درخور یه آدم بالغ باشه رو پیدا کنین... توصیه ی منو گوش کنین، بهتره یه شعر عاشقانه پیدا کنین. استفاده ی زیادی ازش می تونین بکنین.»
او به کنار میز دختر تازه وارد رسید ولی دختر نگاهش را از روی پنجره برنداشت.
«و البته که انتخابش با خودتونه. فکر کنم تو شعر "یک رویای معوقه" رو انتخاب می کنی؟ النور؟» با صورتی مات و خالی از حس رویش را برگرداند. آقای استس من به سمت او خم شد. «تو بهتره اینو انتخاب کنی. هم حزن انگیزه و هم واقعی. ولی مگه چندبار ممکنه این شعر رو در آینده بخونین؟ نه. شعری رو انتخاب کنین که باهاتون حرف می زنه. شعری رو انتخاب کنین که کمک تون کنه باهاش با یه نفر دیگه حرف بزنین.»
پارک تصمیم گرفت یک شعر قافیه دار انتخاب کند که حفظ کردنش راحت تر باشد. او از آقای استس من خوشش می آمد، واقعاً همین طور بود ولی اگر شخصیت آرام تر و ملایم تری داشت. هر وقت که تکلیف این شکلی به بچه ها می داد و توجه همه را به سمت یک موضوع می برد، پارک به جای او احساس شرمندگی می کرد.
آقای استس من پشت میزش برگشت و گفت: «فردا توی کتابخونه همدیگه رو می بینیم. فردا، می ریم که شکوفه ی رُز جمع کنیم.»
و زنگ به صدا درآمد.

نظرات کاربران درباره کتاب النور و پارک

یادش بخیر ... یک دوستی داشتم بنام: آوا، عاشق این کتاب بود. خیلی هم دنبالش گشت. احتمالا تا الان این کتاب در قفسه ی کتاب خانه اش خاک خورده محسوب می‌شود. به هر حال من و او دیگر دوست نیستیم و آن دختر عکس مرا به دشمن من داد، حتی نمی دانم چرا این هارا می گویم ولی اگر، روزی یک نفر این متن را خواند؛ بداند که با هر خری نمی شود دوست شد، زیرا خر بی مرام؛ زیاد است.
در 4 ماه پیش توسط Sam7_Ta
فوق العاده
در 4 ماه پیش توسط sara khajeh nsair
بد نبود.کتابای بهتر از اینو میشه خوند،حس و حالش خیلی تین‌ایجری (!) بود،اگه تو این سن نیستین نخونید چون جالب نیس براتون!!
در 2 هفته پیش توسط maryam smd
عالیه:")
در 4 ماه پیش توسط mob...002
جالب بود 💚 دوستش داشتم
در 1 هفته پیش توسط K...R