فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دختر قبلی

کتاب دختر قبلی

نسخه الکترونیک کتاب دختر قبلی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دختر قبلی

گفتم: «منظورتون اینه که هیچ کدوم اون‌ها به پلیس گزارش ندادن. می‌بینید روش اون‌ها جواب داده. تهدید می‌کنن و همه رو خفه نگه می‌دارن.» بازرس کلارک گفت: «اِما، شاید این‌طوری به نظر بیاد. من می‌فهمم چرا نمی‌خواستید به کسی حرفی بزنید. اما مهمه که هر اتفاقی رو که افتاده با جزئیات برای ما بگید. می‌شه به اداره پلیس بیاین و اظهارات قبلی‌تونو اصلاح کنید؟ سرم را با ناراحتی تکان دادم. کتش را برداشت و با مهربانی گفت: «ممنون که با ما روراست بودید. می‌دونم که این موضوع برای شما خيلي سخته، اما قبول کنید برحسب قانون، هر نوع اجبار به رابطه جنسی، چه دهانی و چه غیر دهانی، تجاوز محسوب می‌شه. ما هم دنبال همین هستیم تا بتونیم مدارک مستندی جمع‌آوری و این مرد رو محکوم کنیم.

ادامه...
  • ناشر انتشارات البرز
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.91 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۰۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دختر قبلی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

قبل:اِما

کارمند آژانس مسکن با آب و تاب تعریف می کرد: «خونه نقلی و خوبیه. جایی آروم. اونجا پشت بام اختصاصی هم دارید. می تونید به عنوان تراس آفتاب گیر ازش استفاده کنید.»
سایمون به من نگاه نمی کرد، حرف های او را تایید می کرد: «آره، خوبه،» اما من اصلاً از خانه خوشم نیامد. یک پشت بام صد وهشتاد سانتی متری زیر پنجره قرار داشت. سایمون فهمیده بود که، من از آنجا خوشم نیامده بود، اما نمی خواست به کارمند آژانس حرفی بزند. دست کم گمان می کرد اکنون زود و این کار بی ادبی است. شاید هم امیدوار بود با حرف های آن مرد نظرم عوض بشود. کارمند آژانس، پسری زبرو زرنگ بود و با اشتیاق حرف می زد. مجله ای را که سایمون در آن کار می کرد می خواند، چون پیش از آنکه از پله ها بالا برویم، درباره فوتبال باهم حرف زدند.
کارمند مسکن گفت: «خب، اینم اتاق خوابش که متراژ خوبی هم داره...»
وسط حرفش پریدم: «خوب نیست، به درد ما نمی خوره.»
کارمند ابرویی بالا انداخت و گفت: «توی این بازار خراب، خیلی حق انتخاب ندارید دیر بجنبید، همین هم امشب می پره. پنج نفر از صبح این خونه رو دیدن و ما هم پیشنهاد اجاره شو از روی سایت برداشتیم.»
بی اعتنا گفتم: «خونه امنی نیست. بریم؟»
او به پنجره اشاره کرد و گفت: «همه پنجره ها قفل دارند. ورودیش رو هم شرکت چاب بیمه کرده. اگه فقط امنیتش مسئله ست، خودتون می تونید دزدگیر نصب کنید و اگه شما بخواید دزدگیر نصب کنید، مالک حرفی نداره»
اکنون دیگر به من نگاه نمی کرد. رو به سایمون گفت:«فقط امنیتش مسئله ست.» احتمالاً پیش خودش می گفت هی رفیق، دوست دخترت خیال کرده ملکه توی نمایشه؟
گفتم: «من بیرون منتظر می شم.» بعد هم رو به بیرون حرکت کردم.
کارمند متوجه اشتباهش شد و ادامه داد: «اگه منطقه مشکل شماست، شاید بهتره به منطقه غربی فکر کنید.»
سایمون گفت: «فکر کردیم، اما بودجه ما به اونجا نمی خوره.گذشته از این، خونه هاش عین قوطی کبریت کوچیکه.»
سایمون تلاش می کرد خستگی صدایش را پنهان کند. اما واقعیت این بود که خودش از من بیشتر به هم ریخته بود.
کارمند گفت: «یه خونه یک خوابه توی کویینز پارک(۱) هست، زیاد خوب نیست، اما...»
سایمون گفت: «اونو دیدیم. در واقع، به نظر ما خونه خیلی جمع و جوریه.» از لحن صدایش کاملاً معلوم بود که منظورش از ما، یعنی او.
«خب، یک خونه دیگه هم هست،توی محله کیلبرن،(۲) طبقه سوم...»
«اونو هم دیدیم، نزدیک پنجره یک لوله رد می شه.»
کارمند مسکن حسابی گیج شده بود.
سایمون توضیح داد: «ممکنه کسی از لوله بالا بیاد.»
«خب، پس، الان تازه فصل اجاره شروع شده. اگه فرصت دارید، یه کم بیشتر صبر کنید.»
معلوم بود او به این نتیجه رسیده است که ما فقط وقت تلف می کنیم. آرام به سمت درآمد.من بیرون ایستاده بودم. نزدیک من نشد.
سایمون گفت:«خونه قبلی مونو آگهی دادیم. خیلی وقت نداریم.» صدایش را آرام تر کرد و ادامه داد: «ببین رفیق، پنج هفته پیش به خونه ما دستبرد زدند. دو مرد در رو شکستند و با چاقو اِما رو تهدید کردند. برای همینه که این قدر حساس و مضطربه.»
کارمند گفت: «اوه، گندش بزنن. اگه کسی همچین بلایی سر دوست دختر من بیاره، نمی دونم چه کار باید بکنم. خب، ببین، شاید این تیر آخر، اما...» صدایش را پایین آورد.
سایمون گفت: «چی؟»
«قبلاً، خونه خیابون وان فولگیت رو بهتون پیشنهاد دادند؟»
«گمان نکنم. مورد جدید؟»
«نه، نه دقیقاً.»
کارمند مطمئن نبود که حرفش را ادامه بدهد یا نه.
سایمون اصرار کرد: «گمان می کنی هنوز هم موجود باشه؟»
او گفت: «آره، هست. خونه خوبیه. خیلی خوب. با اینجا خیلی متفاوته. اما مالک...می گن که خونه رو به هر کسی نمی ده.»
سایمون پرسید: «کدوم منطقه ست؟»
«همستد(۳)، درست مثل هندون.(۴) اما کاملاً آروم و ساکت.»
سایمون صدا زد: «اِم؟»
به داخل برگشتم.گفتم: «بد نیست یه نگاهی بندازیم، به هرحال الان نزدیک اون منطقه هستیم.»
کارمند مسکن سرش را تکان داد. گفت: «من سر راه باید دفتر آژانس بایستم تا جزئیات بیشتر رو در بیاورم. راستش، از آخرین باری که کسی رو اونجا بردم، مدتی می گذره. در واقع،خونه ای نیست که همه اونو بپسندند. اما گمان کنم به درد شما بخوره. ببخشید، منظوری نداشتم.»

اکنون: جین

کارمند مسکن که اسمش کاملیاست، با انگشت بر روی فرمان خودرو می زد. گفت: «خب، اینم آخریش. دیگه واقعاً وقتشه که یه تصمیمی بگیریم.»
آهی کشیدم. خانه ای که اکنون داشتیم می دیدیم، خانه ای قدیمی انتهای خیابان وست اِند، تنها جایی بود که با بودجه من جور درمی آمد.داشتم خودم را متقاعد می کردم که خانه خوبی است، صرف نظر از اینکه کاغذ دیواری پاره داشت، بوی گند غذای همسایه طبقه پایینی بالا می زد، اتاق خواب دلگیر و حمامی که همه جایش را لکه کپک پر کرده بود. تا اینکه صدای زنگی از همان نزدیکی شنیدم. زنگی قدیمی. ناگهان آن محل پر شد از صدای بچه. نزدیک پنجره رفتم.پایین خانه یک مدرسه است. اتاق نگهداری کودک نوپا با دیوارهای پر از عکس کارتونی خرگوش و مرغابی از اینجا دیده می شد. دردی در درونم حس کردم.
گفتم:«گمان کنم بهتره یه خونه دیگه انتخاب کنم.» کاملیا متعجب بود: «واقعاً؟ به خاطر مدرسه؟ مستاجر قبلی از صدای بازی بچه ها توی مدرسه لذت می برد.»
گفتم:«خب، چاره ای به جز لذت بردن نداشتند. بریم؟»
کاملیا، در مسیر برگشت به دفتر آژانس، سکوت طولانی و ماهرانه اش را شکست و سرانجام گفت: «اگه خونه هایی که تابه حال دیدیم مورد پسندتون نیست، باید یکم بودجه تونو بالا ببرید.»
به بیرون از پنجره نگاه می کردم. گفتم:«متاسفانه خیلی نمی تونم بودجه مو بالا ببرم.»
به تندی گفت: «پس خیلی سختگیری نکنید.»
«در مورد خونه آخری دلیل شخصی دارم که چرا نمی خوام نزدیک مدرسه باشم. دست کم حالا نه.»
کاملیا نگاهی به شکمم انداخت که از بارداری ام هنوز گوشت هایش شل و آویزان بود. گفت: «اوه.»
کاملیا،آن طور که به نظر می آمد، خیلی کنجکاو نیست. به خاطر این خصلتش به راستی خوشحالم. نیازی نبود زیادی توضیح بدهم.
«خب ببینید، یک خونه دیگه هم هست. معمولاً بدون اجازه مالک اونو به کسی نشون نمی دیم. بعضی ها از خونه می ترسند، اما خودم شخصاً گمان می کنم خونه جالبیه.»
«یه خونه خوب با بودجه من؟ خونه قایقی که منظورتون نیست؟»
«اوه خدای من، نه. کاملاً برعکس. یه خونه پیشرفته در منطقه هندون. یه خونه یک خوابه. اما فضای خالی زیاد داره. مالک اونجا مهندس معمار خونه ست. خیلی هم مشهوره. از فروشگاه وَندرر لباس خریدید؟»
«وَندرر...» در وضعیت پیشین زندگی ام که پول و کار خوب داشتم، گاهی به فروشگاه َوندرر در خیابان بوند می رفتم. به سبک ساده که جلوی در ورودی اش بر روی سکوی سنگی تعدادی لباس های گرانبها مانند لباس خیریه می ریخت. فروشنده ها لباس کیمونوی مشکی به تن داشتند.
«گاهی، چطور مگه؟»
«طراحی مغازه رو شرکت مانکفورد انجام داده. به طراحی اون،طراحی سبک ساده پیشرفته(۵)می گن. کلی ابزار جاسازی شده داره، اما در ظاهر کاملاً خالی و لخت به نظر می آد.» نگاهی به من انداخت: «قبلاً گفته باشم، بعضی ها سبک اونو سخت و خشن می دونند...»
«از نظر من مشکلی نیست.»
«و...»
وقتی حرفش را ادامه نداد، گفتم:«چی؟»
با تردید گفت: «قرارداد معمول مالک و مستاجری نیست.»
«یعنی چی؟»
به صفحه سرعت شمار نگاهی انداخت و خودرو را به سمت چپ خیابان کشید. گفت: «به نظرم بهتره اول خونه رو ببینیم، اگه از اونجا خوشتون اومد، بعد درباره شرایطش براتون توضیح می دم.»

این کتاب برگردانی است از:
The girl before 
By  J.P Delaney

۱. لطفاً از همه وسایل ضروری خود فهرستی تهیه کنید.

قبل:اِما

خانه عالی است. فوق العاده است. نفس آدم بند می آید. کلمه ای برای توصیفش پیدا نمی کردی.
از خیابان بیرون نمی شد چیزی را حدس زد. دو ردیف خانه بزرگ و وصف ناپذیربا آجر قرمز/پنجره قاب دار به سبک زمان ملکه ویکتوریا که بیشتر این مدل خانه ها را در شمال لندن می دیدید. جاده پیاده روی به سمت تپه ای در کریکلوود می رفت، درست مانند ردیفی از شکل ها که از روزنامه بریده باشید. هر خانه درست شبیه به آن یکی. فقط در ورودی و شیشه رنگی کوچک پنجره بالای آن با هم فرق داشت.
گوشه خانه پرچین بود.پشت آن یک خانه سنگی کوچک مکعبی با شیشه های افقی زاویه دار که پراکنده بر روی ساختمان دیده می شد،تنها چیزی که آنجا را شبیه خانه و نه چند تیله رنگی می کرد.
سایمون با تردید پرسید: «وای! همین جاست؟»
کارمند مسکن با هیجان گفت: «بله همینه، خونه خیابان وان فولگیت.»
ما را به آن سمت برد. در ورودی داخل دیوار به خوبی جاسازی شده بود. به نظر می آمد که زنگ ندارد، یعنی نه جعبه زنگ و نه دستگیره قدیمی. پلاک اسمی هم روی در نبود. هیچ چیزی که نشان بدهد اینجا آدمیزاد زندگی می کند.
کارمند در را هل داد، در با صدا باز شد.
پرسیدم: «الان کی اینجا زندگی می کنه؟»
گفت: «در حال حاضر هیچ کس.» کناری ایستاد تا ما داخل برویم.
با نگرانی برگشتم و گفتم: «خب، پس چرا در قفل نبود؟»
کارمند مسکن گفت: «قفل بود. یک کلید دیجیتالی روی تلفن همراهم نصب شده، یک اپلیکیشن که همه چیز رو کنترل می کنه. تنها کاری که باید بکنم اینه که دکمه باز شدن رو روی گوشیم بزنم. بعد از اون، همه چیز به طور خودکار عمل می کنه. حساسگر در کد رو قبول می کنه و به من اجازه ورود می ده. اگردستبند دیجیتالی دستم ببندم، حتی به تلفن همراه هم نیاز ندارم.»
سایمون که با وحشت به در نگاه می کرد، گفت: «شوخی می کنید.»
با واکنش سایمون، با صدای بلند خندیدم. برای سایمون که عاشق ابزارش بود، دیدن خانه ای که با تلفن همراه باز و بسته بشود، مانند بهترین کادوی تولدی بود که به او داده بودند. وارد راهرویی باریک شدم. کمی بزرگ تر از کمد. خیلی کوچک بود و دو نفر به راحتی در کنار هم نمی توانستند بایستند. کارمند مسکن به دنبالم داخل آمد. من هم بدون اینکه بپرسم به راهم ادامه دادم.
این بار نوبت من بود که از شگفتی دهانم باز بماند. به راستی عالی بود. پنجره های بزرگ، رو به باغی کوچک و دیوار سنگی بلند. نور خوبی به داخل خانه می تابید. بزرگ نیست. اما به نظر جادار می آید. دیوار و کف خانه از همان سنگ کمرنگ ساخته شده است. فرورفتگی داخل دیوار نشان می داد که خوب ساخته شده اند. کاملاً خالی بود، هیچ اسباب و وسایلی در آن نبود. یک میز سنگی داخل آشپزخانه دیدم که صندلی های جالبی دور آن بود. یک کاناپه بلند و کم جا نیز با پارچه کرم رنگ دیده می شد. اما دیگر هیچ وسیله ای نبود. چیزی که چشمگیر باشد، نبود. نه دری، نه کمدی، نه تصویری، نه پریز برق، نه چراغی، هیچ چیز.
مبهوت به اطراف نگاهی انداختم. حتی کلید برق هم نداشت. با وجود اینکه به نظر می آمد مدت ها می شد رها شده و کسی در آن زندگی نکرده است، همه چیز مرتب و سرجایش بود.
دوباره گفتم: «وای!» صدایم ابهامی عجیب داشت. متوجه شدم که هیچ صدایی از خیابان به گوش نمی رسد. از صدای ترافیک همیشگی لندن و بوق خودروها هیچ خبری نبود.
کارمند مسکن تایید کرد و گفت: «بیشتر مردم که می بینند، همین رو می گن. ببخشید زحمتتون می دم. مالک اصرار داره که کفش هامونو دربیاریم. ممکنه...؟»
سپس دولا شد تا بند کفش های براقش را باز کند. به دنبالش، ما نیز همان کار را کردیم. کف خالی خانه را زیر پاحس می کردیم. کارمند مسکن با جوراب سراسر خانه راه می رفت و توضیح می داد، ما هم مبهوت به اطراف نگاه می کردیم.

نظرات کاربران درباره کتاب دختر قبلی

یکی از مزخرف تریییین کتاب هایی که خوندم😐 اگه برای وقتتون ارزش قایلین سمتش هم نرید-_-
در 5 ماه پیش توسط sara D
سلام .من عاشق اینجور کتابام .اصلا از شروع داستان میفهمم که کتاب چه جوریه.به قول بچه هام که میگن تو کتابارو بو میکشی و از بوشون تشخیص میدی .الان تو سبد خریدمه و منتظرم ی تخفیفی قائل بشین تا بتونم بخرمش . خیلی زحمت میکشین .ممنونم .
در 5 ماه پیش توسط ash...341
هنوز نخونده پنج ستاره بهش میدم.با تشکر
در 5 ماه پیش توسط ash...341
به هیچ عنوان نمیتونین انتهای داستان و واقعیت اون رو تا انتهای کتاب حدس بزنین‌.پر از چالش و بسیار جالب
در 4 ماه پیش توسط معصومه جودکی
عالی
در 3 هفته پیش توسط Roy...937
عالی .... باتشکر از فیدیبو
در 1 ماه پیش توسط ash...341
کتاب خیلی خوبیه....من دوبار خوندم. پیشنهاد میشه
در 7 روز پیش توسط Roy...937
فوق العاده معمولی...
در 1 ماه پیش توسط mani fr
به نظر خودتون قیمت کتاب یکم زیاد نیست به عنوان کتاب الکترونیک؟
در 4 ماه پیش توسط gol...812
داستات زیبا شروع می شود و ادامه پیدا می کند. بعد آخر داستان معلوم میشود همه چیز کار یک دیوانه زنجیری است! وقتی داستانهای جنایی اینطوری تمام میشوند احساس می کنم نویستده سرم کلاه گذاشته. دوست ندارن.
در 3 ماه پیش توسط آناهیتا