فیدیبو نماینده قانونی نشر هیرمند و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ملکه‌ی سرخ

کتاب ملکه‌ی سرخ

نسخه الکترونیک کتاب ملکه‌ی سرخ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ملکه‌ی سرخ

این تخت خواب برای یک زن مجرد بسیار بزرگ است. او در این تخت، با شکوه تمام خفته است. در قاب نقره‌ای پر نقش و نگار ویکتوریایی که کمی تیره شده، عکسی دیده می‌شود. این قاب بالای میز کوچک نزدیک پنجره قرار دارد. عکس کودک بسیار خردسالی است که جنسیتش را نمی‌توان تشخیص داد. کودک به کوسن و یا بالشتی، که تا حدی از دوربین فاصله دارد، تکیه داده است. کودکی دور از دست که اصلاً به دوربین لبخند نمی‌زند. در این اتاق نشانه‌های اندکی از تهاجم عصر الکترونیک، که اولین راوی داستان ما در انتهای بخش خود به آن اشاره کرده بود، وجود دارد. نور قرمز رنگی از ساعت دیجیتال و نور قرمز ضعیفی نیز از رادیوی بزرگی که روی پاتختی قرار دارد، ساطع می‌شود؛ اما در اتاق اثری از تلویزیون نیست. او از آن دسته زن‌ها نیست که در تخت خواب تلویزیون تماشا می‌کنند. این اتاق ‌بی‌زمان است و اگر مسافری در زمان سفر کند ادراک زمانی وی را، آن‌طور که انتظار می‌رود، شوکه نمی‌کند. منظره‌ی پشت پنجره، منظره‌ای که اگر زن از جا برخیزد و به باغ‌های اطراف نگاه ‌کند، می‌بیند، از این هم ‌بی‌زمان‌تر است. این منظره، قدیمی است. منظره‌ای که باستانی است. سنگ ساختمان به رنگ زرد عسلی است که با رنگ‌های خاکستری، قهوه‌ای مایل به قرمز زنگارها و اخرایی گلسنگ‌ها ترکیب شده است. درخت توت بزرگی در حیاط ساختمان قرار دارد. قدمت این درخت، قرن‌ها بیشتر از داستانی است که زن در چمدان سبز رنگ کوچکش با خود به داخل هواپیما می‌برد. پایه‌های چوبی و پایه‌های سه‌گوش فلزی پرنقش و نگار شاخه‌های پایینی این درخت توت قدیمی را نگه می‌دارند. باغچه‌های سرسبز و بزرگ دور این باغ محصور پر است از غنچه‌های بسته به رنگ صورتی و بنفش و سفید. نوک سبز این جوانه‌ها و ساقه‌ها به زودی زیر نور طلایی غمگین و بی‌رمق سپیده‌دم سپتامبر انگلستان، که ذره ذره در گیاه نفوذ می‌کند، باز می‌شود. چمن‌های کوتاه شده‌ و مرتب از شبنم انگلیسی اوایل پاییز، نمناک هستند. زن خوش‌شانسی است که اتاقش به این باغ مشرف است و منظره و چشم‌انداز به این خوبی حفظ شده است. او باید شاهدخت دوران خود باشد. چه کرده که سزاوار این ثروت و دارایی است؟

ادامه...
  • ناشر نشر هیرمند
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.64 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۲۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ملکه‌ی سرخ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

وقتی پدر و مادرم نامم را به عنوان یکی از نامزدهای مراسم انتخاب عروس سلطنتی ثبت کردند بر تمام این احوال و ایام کودکی ام نقطه ی پایان گذاردند. آن ها این تصمیم خود را با «وظیفه» خواندنش توجیه می کردند، چون من نوه ی یکی از وزرای برجسته ی پادشاه بودم. می گفتند می ترسیدند اگر مرا معرفی نکنند آبروی خانواده بر باد رود و البته از پنهان کردنم نیز هراس داشتند. بعدها مادرم قسم می خورد که امیدوار بود و باور داشت من در این آزمون پذیرفته نمی شوم. نمی دانم این حرف تا چه حد درست است، اما قطعاً وقتی از نتیجه ی کار باخبر شد، بی نهایت گریست و حتی رنگ از رخسار پدر نیز پریده بود. خودم هیچ حسی از امید، ترس یا آرزو در دل نداشتم. نمی دانستم چه اتفاقی دارد رخ می دهد. من جوان ترین نامزد با فقیرانه ترین جامه ها بودم. با دامنی از پارچه ای که قرار بود لباس عروس خواهر درگذشته ام شود با خرجی از پارچه های باقیمانده از لباس های قدیمی، به قصر رفتم. البته نمی شد مرا دختری در لباسی پر از وصله و پینه توصیف کرد، اما در عین حال نمی توانستم خود را یک شاهزاده بدانم. جنس من با جنس شاهزاده ها فرق داشت.
از اهمیت قوانین شدید و سخت لباس پوشیدن چه در داخل دربار و چه در خارج از دربار هر چه بگویم اغراق نکرده ام. پارچه ها صاحب سرنوشت بودند و رنگ ها از حقیقت و تقدیر انسان ها حرف می زدند. حالا که از دور، از دنیایی که تشریفات از آن رخت بسته به قضیه نگاه می کنم، می بینم این گونه سخت گیری بر پوشش ممکن است تجلی روان پریشانه ی جامعه ای مضمحل به نظر برسد. تعجبی ندارد که بسیاری از مردم عقل شان را از دست داده بودند. تعجبی ندارد که همسر بی نوایم مبتلا به آن هراس های عجیب و ناشناخته شده بود که تا حدی علت انفعالش بود. این که چطور کل ملت دیوانه نشد هم جای شگفتی دارد.
به هر حال، با وجود فقیرانه بودن لباس های دست دومم، با وجود این که دختر محققی فقیر بودم، برگزیده شدم. بانو سان هویی(۳۵)، مادر ولیعهد، در جلسه ی انتخاب اولیه خیلی به من لطف نشان داد. اما الطاف بانو سان هویی مرا به شدت ترساند. او سوگلی پادشاه و زنی بود که نامش هراس در دل ها می انداخت. در جوانی به «شاهزاده خانم تابان» شهرت داشت اما وقتی من با او روبرو شدم به زنی بسیار قدرتمند تبدیل شده بود. از او می ترسیدم.
فکر کردن به مرحله ی دوم انتخاب که در آن تعداد نامزدها به سه تن کاهش یافته بودند، وجودم را پر از هراس می کرد. این بار نیز من انتخاب شدم. تا همان موقع نیز با شرایط وحشتناکی که قرار بود داشته باشم به خوبی آشنا شده بودم. خانه ی پدری پر شده بود از خویشاوندان متملق و خدمتکاران تملق گو، اما بعد از این دومین دیدار طولانی دانستم قصر نیز قطعاً پناهگاه خوبی برایم نخواهد بود. کلنجار رفتنم با زنی که سعی می کرد اندازه هایم را برای دوختن لباس مراسم اصلی بگیرد را به خوبی به یاد دارم. به قدری ترسیده بودم که حتی سعی کردم گازش بگیرم. باید یکی به زور آرامم می کرد. ساعات طولانی، که در سرسراهای عجیب قصر عظیم پادشاه به انتظار می نشستم را، به خوبی به یاد دارم، این انتظارها گاهی به تنهایی، گاهی با نوازش و خوش و بش شاهزاده هایی که نمی شناختم همراه بودند. (شوهر آینده ام چندین خواهر تنی و ناتنی داشت که برخی از آن ها نقش های شومی در این داستان ایفا کرده اند.) ساعت ها، شاید روزها، در تالار مراقبه محبوس می شدم تا افکارم را آرام کنم، ولی اصلاً کار راحتی نبود. پادشاه یونگجو یک بار آمد، نوازشم کرد و از من تعریف کرد، خواست که در امر خواندن بیشتر تلاش کنم. بعد از مدتی احساس کردم بیمار شده ام و به سختی می توانستم گوارشم را کنترل کنم. غذاهای عجیبی به خوردم می دادند که قادر به خوردنشان نبودم. مجبور بودم همواره لباس های سفت و ناخوش آیندی به رنگ سبز و بنفش به تن کنم و کنیزی از حرم سرا صورت کودکانه ام را با لوازم آرایشی ناشناخته چنان نقاشی می کرد که انگار صورتک بزرگسالی بر چهره داشتم. دیگر خودم را نمی شناختم. دلم می خواست نزد والدین و دایه ام بروم، اما وقتی در نهایت از این شکنجه ها خلاص شدم، به همراه خدمتگزاران قصر، روی کجاوه به خانه ی پدری رفتم و در این سفر یکی از ندیمه های خود ملکه، که جامه ای سراسر سیاه به تن داشت، همراهم آمد. دربازگشت به خانه نیز هیچ راه گریزی نبود.
خانه ام نیز دستخوش تغییرات بسیار شده بود: والدینم در جامه های تازه شان در انتظارم بودند، رفتارشان مطیعانه، مضطرب و غمگین بود و اکنون با لحنی کاملاً رسمی، نه به عنوان دخترشان بلکه به عنوان سرورشان، با من سخن می گفتند. خوراک رسمی و نمادینی تدارک دیده و روی سفره ای سرخ رنگ چیده بودند که همراهان سلطنتی نیز باید در آن با ما شریک می شدند. (آیا غذا برنج پخته شده با شاه بلوط و عناب، نمادی از طول عمر بود، که من نیز سال ها بعد برای جشن نامزدی نامیمون پسرم سفارش دادم؟ یادم نیست، چرا که ترس جلوی چشمانم را گرفته بود.) به نظر می رسید که پدرم در هراسی عمیق فرو رفته است. در آن لباس های تشریفاتی ناآشنا غرق عرق شده بود. به خوبی می شد بوی ترس را از وی استشمام کرد. چرا چنین سرنوشت عجیبی برایم مقدر شده بود؟ برای خوشایند کدام خدایان؟ برای به دست آوردن چه منفعتی؟ اتفاقی صدای گفت وگوی والدینم را شنیدم که با لحنی مردد درباره ی من حرف می زدند و می گفتند آیا حق داشته اند چنین سرنوشتی برایم انتخاب کنند؟ در روزهای آخر قبل از ترک خانه مان برای همیشه، پدر مدام مرا نصیحت می کرد و از هزار و یک چیز باز می داشت. برای آخرین بار اجازه یافتم تا در اتاق خواب مادرم بخوابم، در حالی که سرم را لای لحاف پَر پنهان کرده بودم و هق هق گریه امانم نمی داد، به زمزمه های آهسته آن دو که پر بود از اضطراب و اندوه گوش می دادم. آرزو می کردم بمیرم تا از این سرنوشت نجات یابم. قادر به توصیف شدت ترس و بیم خود نیستم. آن روزها احساس می کردم جنایتکارم، هرچند نمی دانستم چه جرمی مرتکب شده ام. کارم شده بود گریستن و گریستن و اشک هایم متوقف نمی شدند. کودکی بیش نبودم وهنر پنهان کاری را هنوز نیاموخته بودم.
اما سرنوشت با سپاهی از قوانین دست و پاگیر و همان طور که گفتم جامه های جدید، از جمله آن دامن سرخ ابریشمی، که برای شاد کردنم خیلی دیر از راه رسیده بود، به سویم می تاخت و به یادم می آورد دوران گنگ کودکی و روزگاری که کم و بیش در بی خیالی گذشت، برای همیشه به پایان رسیده است. قوانین دربار، آداب و رسومش، مدام برایم تکرار می شد تا ملکه ی ذهنم شود. خیلی زود یاد می گرفتم، اما منطق این قوانین و اقدامات را درک نمی کردم و دوست داشتم بدانم که چه کار دارم می کنم و چرا. تنها ده سال داشتم اما بلوغ، ناگهان بر سرم آوار شده بود. از حال و روز پدرم و از هشدارهای آشکار و مدامش دستگیرم شده بود هر قدم اشتباه یا کلام نابه جایی می تواند بی احترامی تلقی شود و نه تنها مرگ خودم بلکه مرگ خانواده ام را به دنبال داشته باشد.
بدست آوردن آن دامن سرخ تاوان سنگینی داشت. وقتی بزرگ تر شدم، وقتی خیال می کردم دیگر خودم خانم خودم هستم، دامن سرخ دیگری سفارش دادم تا اندازه ام باشد. اما دیگر هیچ لذتی نداشت.
می گویم که شوهرم دیوانه بود و به این حرف باور دارم. اما پسر او و پسر من، پسر ما، پسری که پادشاه شد نمی توانست این را بپذیرد. نمی توانستیم نوع مرگش را نیز بپذیریم. زندگی مان پر شده بود از انکارهای فراوان. انکارهای پیچیده ی سیاسی. پسرم بخش زیادی از عمرش را صرف اعاده ی حیثیت از پدر مجنونش کرد. اما من با آن جنون زندگی کرده بودم. چه چیزی و چه کسی را می توانستم به خاطرش ملامت کنم؟ آیا باید پدرش، پدر شوهرم، شاه یونگجو، را به خاطر خواسته ها و توقعات بی شمارش مقصر بدانم؟ آیا می توانستم شاه یونگجو را به خاطر علاقه ی غیرطبیعی اش به بعضی از دخترانش و تحقیر عمدی و آشکار تنها پسرش ملامت کنم؟ آیا باید سختی غیرعادی و آداب پیچیده ی زندگی درباری را سرزنش کنم؟ آیا باید جنگ فرقه ای که کشورمان را چند پاره کرده بود ملامت کنم؟ آیا باید سایه ی شوم آیین کنفوسیوس و احترامش برای پدر مرده را تقبیح کنم؟ «تکریم اجداد» ماندنی ترین جزء فرهنگ ما بود. همان طور که می توانید فکرش را بکنید اصول سخت گیرانه ی کنفوسیوس همیشه هم مومنانه و آن طور که باید، رعایت نمی شد و بارها پیش می آمد که کودکی در برابر پدر خود طغیان می کرد، با این حال آن هایی هم که طغیان می کردند از لحاظ روانی بهای سنگینی می پرداختند.
گفته می شد پدر شوهرم با کشتن پدرش توانست بر سریر سلطنت تکیه بزند. برادرش، شاه کیونگ جونگ(۳۶) ذهن و جسمی ضعیف داشت و بعد از سلطنتی کوتاه جان می دهد و یونگجوی جوان جانشینش می شود. گفته می شد که او نیز به قتل رسیده و شایعات زیادی در این باره میان مردم رواج داشت. این داستان ها متعلق به ده سال قبل از تولد من بودند، اما شایعات نه تنها تمام نشدند بلکه روز به روز بیشتر هم شدند. ندیمه ای داشتم به نام پانگنیو(۳۷) که وقتی کودک بودم از من مراقبت می کرد و پس ازدواجم با من به قصر آمد. پانگنیو مخزنی از شایعات درباره ی رسوایی های قدیمی بود. عاشق این بود که با قصه هایش مرا بترساند. برخی می گفتند شاهِ بیمار، جادو شده و با جادوی سیاه و در اثر استفاده از پودر استخوان، طلسم و جادوهای نوشته شده بر بام و سنگ سردر مرده است. برخی دیگر می گفتند که جامه هایش را به زهر مارها مسموم کرده بودند. داستان دیگری هم بود که می گفت وقتی او در تخت سلطنتی اش آرمیده بود، یکی از خواجگان دربار روغن مهلک سیکران و مردم گیاه را در گوشش ریخته است. اما رایج ترین شایعه می گفت شاهزاده یونگجو ظرفی از قارچ های سمی برای برادرش فرستاده است. شاه فقید بعد از تناول و تعریف از آن ها ناگهان دچار تشنج شد و تنها ظرف یک ساعت جان به جان آفرین تسلیم کرد. و به این ترتیب یونگجو وارث تاج و تخت برادر شد. پانگنیو عاشق این داستان بود، گرچه هرگز شاهد و مدرکی مستدلی برای اثبات صحت این داستان به من ارائه نکرد.
خیلی دوست دارم بدانم چه شایعاتی درباره ی من منتشر کرده است. او در عصر فوق العاده ای زیست و چیزهای زیادی را به چشم خود دید و بی تردید هنگام حکایتِ بخش های زیادی از آن، حدس ها و گمان های خود را نیز به اصل ماجرا افزود.
در سال های جنگ و بلاتکلیفی، یک بار دیگر داستان قارچ های مسموم و اتهام پدرکشی مطرح شد. شاه یونگجو همواره از هر آنچه مشروعیت سلطنتش را تهدید می کرد، می ترسید. کشور ما سابقه ای طولانی در چنین رسوایی هایی دارد. البته این منحصر به ما نمی شود. امروز می دانم پادشاهی های سراسر دنیا با رسوایی های جانشینی تاج و تخت و زمزمه های توطئه و قتل عجین بوده اند. در مقابلِ چنین پس زمینه ی مسموم از شایعات و کنایه ها یا گاه بدگویی های آشکار، تلاش می کردیم زنده بمانیم و حداقل در ظاهر پاکدامنی خود را حفظ کنیم. روایت هایی که بعدها از کشورم منتشر شدند، این قرن، یعنی قرن هجدهم را دوره ی صلح و رونق توصیف می کنند. گرچه شاه یونگجو دست به اصلاحات زیادی در کشور زد، اما برخلاف آنچه شنیده اید این دوره هرگز برای من و هر آنچه به من تعلق داشت صلح آمیز نبود، و حالا داستانش را برایتان خواهم گفت.
وقتی من و همسرم در سال ۱۷۴۴ ازدواج کردیم، هر دو ده سال داشتیم. هر دو کودک بودیم و نه در خصوص ازدواج، بلکه در هیچ موضوع دیگری حرفی برای گفتن نداشتیم. وقتی به پانزده سالگی رسیدیم ازدواجمان رسمی شد. این اتفاق در نخستین ماه سال ۱۷۴۹ رخ داد.
چیز زیادی از مراسم ازدواج به یاد ندارم، البته به یاد دارم که مادرم با آن کلاه گیس برافراشته و آن ردای زیبا و گران قیمت، بالاپوش لیمویی و نیم تنه ی بنفش بسیار با ابهت به نظر می رسید. خاطرم نیست خود چه به تن کرده بودم. ترس تمام وجودم را فراگرفته بود که مبادا گام اشتباهی بردارم. البته باید بگویم رفتار پدر شوهرِ پادشاهم با من در این دوره از زندگی ام بسیار خوب و دوستانه بود: حالا که دارم بعد از گذشت این همه سال دراین مورد شهادت می دهم، باید بگویم هرچند رفتارش سیاستمدارانه و در واقع از سر تملق بود، اما دروغ نمی گفت. نمی دانم چرا در ظاهر به من توجه داشت و همواره جویای احوالم بود، هرگاه از چیزی می ترسیدم سعی می کرد آرامش را به من بازگرداند. اغلب ساکت و رنگ پریده بودم. او به نرمی با من سخن می گفت و در خصوص قوانین و رفتارهای درباری راهنمایی ام می کرد. اکنون که فکر می کنم می بینم او کلاً زن ها را به مردها ترجیح می داد. شاه علاقه ی خاصی به برخی از هفت دخترش داشت، به خصوص به شاهدخت هواپ یونگ(۳۸) (سومین دخترش) و شاهدخت هُوآوان(۳۹)، که سه سال از تنها پسرش، سادو، کوچک تر بود. شاید از تولد سادو به بعد، پادشاه به شوهرم به چشم یک رقیب، یک پدرکُش، نگاه می کرد. گرچه تولد او برای بقای سلطنت لازم بود، اما شاید پادشاه از وی متنفر بود. تمام پدرها به پسران خود به چشم رقیب می نگرند. شاید برای ممانعت از تشدید میل طبیعی پدرکُشی است که در فرهنگ ما این همه به حفظ احترام پدر توصیه کرده اند.
شاه یونگجو مردی عجیب با شخصیتی پیچیده بود. او شهریاری قدرتمند، مشهور به مصلح بود، اما نوعی تردید و گاه عصبیت، چیزی تقریباً شبیه به زنانگی، در وی موج می زد. به یاد دارم گاهی دربار ه ی جزئیات محرمانه ی زنانگی چنان با من سخن می گفت که شوکه و حیرت زده می شدم. وقتی کودک بودم، کودکی که هنوز به بلوغ نرسیده، به من می گفت هرگز اجازه نده رد آرایش سرخت بر لباس سفیدت بیفتد. می گفت بگذار سفید، سفید بماند. مردها دوست ندارند لکه ی قرمز روی جامه ببینند. اجازه نده مردها متوجه مَکرت شوند. عجیب به نظر می رسید که این مسائل برای چنین فرمانروای بزرگی، اهمیت داشته باشند، و هنگامی که او این موارد را به من خاطرنشان می کرد معذب می شدم. هنوز هم فکر می کنم بهتر بود این سخنان را از زبان یکی از سه ملکه ی قصر، یعنی مادر شوهرم بانو سان هویی، یا ملکه ی بیوه اینوون(۴۰) یا حتی همسر اول پادشاه ملکه چونگ سونگ(۴۱) می شنیدم. نمی دانم با چه منظوری این حرف ها را به من می زد. حرف هایش مایه ی شرم و آزارم بود.
اکنون به لطف بلوغ و حیات پس از مرگ و به خاطر مطالعاتم درباره ی انسان شناسی و روان شناسی قرن نوزدهم و بیستم فکر می کنم منظور او از تنفر مردان از لکه ی قرمز روی لباس، همان هراس شان از خون ناشی از عادت ماهانه بود. اما آیا او از چنین چیزی مطلع بود؟ آیا در آن سال ها هیچ کس این موضوع را می دانست؟ من که این طور فکر نمی کنم.
ما زن ها چه مشتاقانه به دنبال دیدن آن لک خون بودیم. و گاهی، ما زن ها نیز، چقدر از دیدنش می ترسیدیم.
پادشاه همچنین به من هشدار می داد که در قصر محتاط باشم. می گفت باید وانمود کنم که برخی چیزها را ندیده ام. هرچقدر هم این اتفاقات ممکن بود به نظرم عجیب بیایند، اما باید نادیده می گرفتم شان. او هرگز نگفت منظورش چه اتفاقاتی است. اما به هر حال هشدار خوب و مفیدی بود.
نسبت به من بسیار سخاوتمند بود و هدایای گران بهای فراوانی به من می داد. عاشق تابلوی کاغذی هشت لته ای از گل و پرنده بودم که به فرمان شخص او بر دیوار اتاقم در قصر کوچک آویزان کرده بودند. این تابلوی پر نقش و نگار از نظر موضوع و سبک، سنتی تر از آن بود که در اتاق یک بانو باشد، اما آن را چنان زیبا و استادانه کشیده و چنان با ظرافتی ناگفتنی رنگ آمیزی کرده بودند که ساعت ها مبهوتش می شدم. در این تابلو، نقش هایی کمی اغراق شده اما آشنا از پرندگان در محوطه ای دل انگیز از صخره های کوچک، درختان باریک پر از شکوفه ی هلو، درختان کاج، گل های صدتومانی، درختان انگور و انارهای تازه رسیده کشیده شده بود؛ در پیش زمینه و میانه ی دو لته ی این اثر هنری، چند ماهی کپور خالدار چاق و چله لابه لای اردک ها و حواصیل ها مشغول شنا بودند. اشیا و جانوران این نقاشی اغلب به رنگ های سبز، قهوه ای، سرخ و ارغوانی در پس زمینه ای به رنگ قهوه ای اخرایی کشیده شده بودند، اما در لته ی محبوب من، خانواده ای از اردک های چینی، که نماد خوشبختی خانوادگی هستند، به رنگ سبز آبی روشن در بستری از نیلوفرهای شکوفان در آب شنا می کردند. آن ها خانواده ی خوشبختی بودند، یک مادر، یک پدر و سه جوجه اردک که بالای سرشان دو پرنده ی کوچک و آبی رنگ خوشبختی در پرواز بودند.
من و ولیعهد وقتی کوچک بودیم، با هم بازی می کردیم. درست مانند سایر بچه های هم سن و سال خودمان. شاهزاده سادو یک دسته سرباز و ارتش اسباب بازی داشت و من چند اسب اسباب بازی و دو سه عروسک و بادبادک و چند توپ پردار. ندیمه های زن عموی شاهزاده، بیوه ی پادشاه قبلی، همان پادشاهی که گفته می شد با قارچ سمی به قتل رسیده، هدایای زیادی برایش می آوردند، کاری که شاید چندان عاقلانه نبود. ولیعهد بیش از حد مورد تفقد اطرافیان پادشاه مرحوم بود. به خصوص مدیره ی قصر، بانو هان، علاقه ی شاهزاده به بازی های نظامی را تشویق می کرد: او دستان چابکی داشت و برای ولیعهد از چوب و کاغذ، شمشیر، دشنه، تیر و کمان درست می کرد. یک بازی سراسر هیجان هم ابداع کرده بود که در آن ندیمه های جوان پشت پرده ها و درها پنهان می شدند، بعد ناگهان جلوی ولیعهد می پریدند و سلاح های کاغذی خود را بیرون می کشیدند و فریادهای نظامی سرمی دادند. طبیعتاً ولیعهد مسحور این بازی شده بود و آن زمان وقتی بازی را برایم توصیف می کرد، وقتی که من خود نیز کودک بودم، به نظرم هیچ خطری نداشت. اما بعداً به تدریج خطرات آن را به چشم دیدم. پدر و مادرش از او خیلی دور بودند و رفتار سردی با وی داشتند و اغلب در دوران کودکی، پسرشان را نادیده می گرفتند و به ندرت در محل نگهداری از کودکان به وی سر می زدند. شاهزاده نیاز به بازی های پسرانه داشت. وقتی جوان تر بودم، این طور فکر می کردم.
بانو هان دو سه سال قبل از نامزدی ما از سمت خود خلع شد، چون شاه و ملکه متوجه شده بودند که نفوذ او بر پسرشان ناسالم است. اما قبل از این که آن ها به فکر بیفتند اتفاقی که نباید می افتاد افتاده بود. همان طور که پیروان آیین عیسوی معتقدند هفت سال اول زندگی، مهم ترین سال های زندگی هستند.
وقتی حکیم منسیوس(۴۲) پسر کوچکی بود، روزی داشت در یک مراسم تدفین بازی می کرد. مادرش این کار او را نمی پسندید و سعی می کرد او را از قبرها دور کند. به نظر من او حق داشت پسرش را از این کار منع کند. به نظر من او مادری بود که بیشتر از بانو سان هویی به فرزندش توجه می کرد.
گرچه ما کاملاً جدا از هم زندگی می کردیم، اما چند ساعت در روز به ما اجازه می دادند با هم باشیم و با هم بازی های جنگی می کردیم و در اتاقی که کلاس درسمان بود لشگر می کشیدیم. فکر می کنم این برخوردها خلاف قوانین سخت دربار بودند، اما با این حال اتفاق می افتادند. اتفاقات زیادی برخلاف کتاب قانون رخ می دادند. چشمان زیادی در قصر کور بودند.
بازی های ما اغلب هیجان انگیز و گهگاه پر تب و تاب می شدند. شاهزاده مرا از دست دشمنان خیالی نجات می داد و مرا روی کولش می نشاند و به سمت قلمروی خودش حرکت می کرد. باید اعتراف کنم که عاشق این بازی بودم. محکم پاهایم را دور کمرش قلاب می کردم تا مبادا بیفتم. در زندگی واقعی، خانواده ی من، یعنی خاندان هُنگ، متعلق به فرقه ی نورون(۴۳) و پیرو فلسفه ی قدیمی(۴۴) بود که از سال ها قبل با فرقه ی سورون(۴۵) از پیروان فلسفه ی جدید(۴۶) می جنگید، اما من و شاهزاده در بازی مان اسامی دیگری از خود ساختیم، اسامی شاعرانه تر. من از فرقه ی گلبرگ سرخ بودم و دشمنانم از فرقه ی شاخه ی سیاه. گهگاه، ولیعهد نقش دشمن را بازی می کرد و ترجیح می داد تا مرا اسیر و بعد شکنجه کند. او در شکنجه بسیار خلاق بود و می شد اثر طبیعت جنسی پیش از بلوغ را در شکنجه هایش دید و من نیز از دل و جان تسلیم می شدم. تظاهر می کرد محکم مرا با کمربند ابریشمی بسته، و نه چندان بی ادبانه، به من پرخاش می کرد، بعد مرا وادار می کرد زانو بزنم و دامنم را بالا می داد و با دقت زیر لباس هایم را می کاوید. سپس ممکن بود بخواهد سرم را از بدنم جدا کند، افسوس پادشاهان ما بیش از حد با سر زدن آشنا بودند.
انجام این بازی ها قدغن بود، همین که درنگی پیش می آمد ناگهان از این بازی دست می کشیدیم. در بیشتر سال های جوانی مان همواره جاسوس هایی، آشکارا و پنهانی، مراقب مان بودند. اما به هر حال او ولیعهد بود و من نیز قرار بود ملکه اش شوم و ما ازدواج کرده بودیم، پس اجازه داشتیم دقایقی را با هم خلوت کنیم. پانگنیو، نزدیک ترین ندیمه ام، که از زمان تولد در کنارم بود گهگاه کارهایمان را نادیده می گرفت و اجازه می داد دور از چشم دیگران با هم جست و خیز کنیم. پانگنیو تنها یک برده بود، اما ندیمه ی مخصوص من شده بود و سال ها بعد، پس از آن تراژدی، به مقام مدیره ی قصر ارتقاء مقام یافت. در سال های اول ازدواجم که تنها بودم او همیشه همراهی ام می کرد. یکی دیگر از همراهان قدیمی ام، دایه ام آجی(۴۷) بود که به من در منزل پدری شیر داده بود. و در عمارت جدید نیز همراهی ام می کرد. او هم زن محتاط و خردمندی بود. آجی و پانگنیو سعی می کردند پناهگاهی برای من و ولیعهد باشند و ما را برای اموری که در پیش داشتیم آماده کنند. هر دو به سن پیری رسیدند و هر دو بیشتر از ولیعهد نگون بخت عمر کردند.
من باید ملکه ی سرخ می شدم. هنگام بازی، ولیعهد عادت داشت که مرا «ملکه ی سرخ کوچولوی» خود بخواند. از دامن ابریشمی سرخم خوشش می آمد. من هم از این نام خوشم می آمد. در کودکی بسیار مغرور و خودپسند بودم و از موقعیت خودم لذت می بردم.
ولیعهد با برادران کوچک ترم نیز بازی می کرد آن دو به قدری به هم شبیه و از نظر سنی به هم نزدیک بودند که برخی آن دو را دوقلو می پنداشتند. آن ها از آمدن به قصر لذت می بردند، گرچه همواره باید همراه محافظ در قصر تردد می کردند. شوهرم چندان از آن ها بزرگ تر نبود و سر به سرشان می گذاشت و تشویق شان می کرد تا از مرز نامرئی بین شان، به عنوان شاهزاده و افراد عادی، عبور کنند. آن دو خیلی محتاطانه به پیشنهادش پاسخ می دادند و مراقب بودند خیلی با او خودمانی نشوند. البته حق هم داشتند. محیط اطراف شاهزاده، ممنوع و خطرناک بود.
او شاهزاده سادو نام داشت. در این کتاب از این اسم استفاده خواهم کرد تا او را به خاطر داشته باشید، تاریخ و مردم نیز او را با همین نام می شناسند، گرچه در واقع پس از مرگ به این نام مشهور شد. او در طول حیاتش اسامی بسیار زیادی داشت که نشان دهنده ی موقعیت دائماً در حال تغییرش بودند. شاهزاده چانگچون(۴۸) معروف ترین شان بود، اما سادو نامی بود که برای او باقی ماند. شیوه ی نام گذاری خاندان سلطنتی و خانواده های وابسته در کره بسیار پیچیده بود. اسامی خواهران شاهزاده ممکن است از نظر غربی ها پیچیده به نظر برسد، چون همگی باید با حرف «ه» شروع می شدند و تلفظ شان بسیار دشوار است، اما به راحتی می توان سادو را به یاد آورد. این اسم یادآور سوگ است. نامی غمگین برای آنکه در سوگش نشسته اند(۴۹).
سال ها بعد از مرگ او و خودم، کشف کردم شاید بتوان بین نام شاهزاده سادو با نام مارکی دو ساد(۵۰) و کلمه ی سادیسم که از این نام مشتق شده، رابطه ای قائل شد. این شباهت بی معنا و اتفاقی است و تا جایی که می دانم نه مارکی دو ساد و نه کنت زاخر مازوخ(۵۱) (صاحب تفکر مازوخیسم که او نیز درباره ی آنچه می پوشید وسواس شدید داشت) از وجود کشور کره خبر نداشتند، چه برسد به عذاب هایی که شوهر من کشید. با این حال این شباهت می تواند به حفظ نام او در ذهن کمک کند.
پس شاهزاده سادو و بی گناهی اش را به یاد داشته باشید. هنگام بازی گردن زنی او کودکی بیش نبود. هنوز پادشاه نشده بود. هنوز به شاهزاده ی افکار عزادار، شاهزاده ی تابوت، تبدیل نشده بود.
من هم بی نامم و هم نام های فراوان دارم. من زنی بی نام هستم. نام واقعی من در تاریخ معلوم نیست. معروفم اما کسی نامم را نمی داند. و هرگز در کل زندگی، ملکه ی سرخ و یا هر چیز دیگری، نبوده ام. من بعد از مرگم ملکه شدم. اتفاقات زیادی پس از مرگ رخ می دهند.
یک بار سادو به من گفت که فکر می کرده باید شبیه گاو چهار پستان داشته باشم. اما با همان نگاه های زیرزیرکی و پرهیجان در بازی ها، از دیدن سادگی شان خیالش راحت شده بود. البته، در آن دوران هنوز پستان نداشتم. و سینه ام صاف و بدون برجستگی بود.
بدن انسان برای کودکان بسیار پیچیده و عجیب است. حتی بچه های درس خوانده و آگاه قرن بیستمی با دیدن بدن انسان مبهوت می شوند. حتی کودکانی که در روستاهای دورافتاده کره زمین، لخت و عور بزرگ می شوند با دیدن بدن انسان مبهوت می شوند و اتفاقات مختلف، طبیعی و غیرطبیعی، که در بدن رخ می دهد غافلگیرشان می کند. بنابراین چندان عجیب نبود اگر من و ولیعهد، که معمولاً در آن همه لباس های سنتی پیچیده می شدیم، از آنچه زیر این لباس ها پنهان شده بود تصور نادرستی داشته باشیم. قوانین ناظر بر تماس فیزیکی بین دو جنس مخالف در فرهنگ کنفوسیوسی بسیار سختگیرانه و پیچیده اند. تماس بین دو جنس مخالف، به جز افرادی که با هم ازدواج کرده اند و خویشاوندان نزدیک، در تئوری ممنوع بود، گرچه این قبیل تماس های ممنوع زیاد رخ می داد. قوانین یک چیزند، واقعیت چیز دیگر. اما حداقل در تئوری، زنان یک مسیر را می روند و مردان مسیر دیگری را و این دو مسیر هرگز نباید یکدیگر را قطع کنند. در قصر ما، سر مسائل کوچک، اگر نخواهم بگویم مضحک، بحث های مفصل و وقت گیری در می گرفت مثلاً این که آیا مرد مجاز است با دراز کردن دستش برای نجات خواهرزنش از غرق شدن، دامن خود و او را لکه دار کند؟ این مسائل اخلاقی پرطرفدار چندان به مخمصه ی قهرمان داستان برناردن دو سن پیر(۵۲)، با نام پل و ویرژینی(۵۳)، یکی از موفق ترین عاشقانه های منتشر شده در اروپا در طول حیات من، بی شباهت نبود. گرچه ما در کُره چیزی درباره ی این داستان نمی دانستیم. در این اثرِ جذاب، ویرژینی قهرمان پاکدامن قصه، حاضر نمی شود با درآوردن لباسش خود را از غرق شدن در دریا نجات دهد و در نتیجه پیش چشم عاشقش جان می سپارد. مسئولیت این فقدان بر گردن لباس هاست.
سرخ، رنگ سلطنتی دربارِ کُره بود. (به ما گفته شده بود که زرد رنگ امپراتور چین، خورشید بهشت، است و ما جزء مخدومان او بودیم.) شاه یونگجو، پدر شوهرم، مردی مغرور و خودبین، تصور می کرد که تنها پادشاه حق دارد سرخ بپوشد، اما تا دوران سلطنت وی رداهای سرخ در دربار رایج شده بودند. او تلاش کرد تا پوشیدن این رنگ را برای سایرین ممنوع کند، همان طور که سعی کرد پوشیدن جامه های ابریشمی گران قیمت و پر نقش و نگار چینی و کلاه گیس های بلند و قیطانی مصنوعی را ممنوع کند، اما نتوانست. او مردی با تضادهای عجیب بود، هم خوشگذران بود و هم صرفه جو، هم ممسک در نوشیدن و هم باده پرست، هم بی نهایت خودپرست و هم فروتن و متواضع. شاید این بلایی است که سلطنت بر سر روح انسان می آورد. اما ترجیح می دهم تصور کنم او شخصیتی منحصربه فرد و عجیب داشت و همین امر باعث شد پسرش نیز سرگذشتی منحصربه فرد و غریب داشته باشد. با همه ی وجود باور دارم شخصیت روی تاریخ تاثیر می گذارد. این دیگر عقیده ای رایج نیست، اما افرادی که در نزدیک قدرت زیسته اند، حتی اگر خودشان فاقد قدرت بودند، مانند من، سعی می کردند آن را برای خود حفظ کنند. و ما در کشور کوچکی زندگی می کردیم که در آن هوس های یک مرد می توانست روی زندگی انسان های زیادی تاثیر بگذارد.
کنفوسیوس می گفت یک مرد نباید در خانه لباس قرمز بپوشد. نمی دانم چرا چنین حرفی زده، شاید به شوخی گفته، کسی چه می داند؟ اما حتی این کلام او نیز روی الواح سنگی حک شده بود.
فکر می کنم مردها از خون می ترسند، اما هم زمان نسبت به آن کشش دارند. فکر می کنم شاه یونگجو، همان طور که قبلاً هم گفتم، از خون قاعدگی می ترسید، اما خودش این را نمی دانست. به یاد دارم در کودکی نه از عادت ماهانه که از عمل دفع و مدفوع بیزار بودم. حتی وقتی بزرگ تر شدم هنوز برایم عجیب بود که چرا اندام های دفع و اندام های تولیدمثل باید تا این حد به هم نزدیک باشند. باید اعتراف کنم وقتی خیلی کوچک بودم، فکر می کردم این دو اندام بدن یکی هستند وقتی متوجه شدم این دو یکی نیستند و با هم فرق دارند خیالم آسوده شد. حالا می دانم که این مساله در تمام گونه های جانوری یکسان نیست. اجازه می دهید بگویم به نظر من بدن انسان طراحی فوق العاده ای ندارد؟ ما ارزش زیادی برای هوش برترمان قائل هستیم. نزدیک ترین خویشاوندان مان، میمون ها، نیز اصلاً دوست داشتنی نیستند. آن ها به شکلی خنده دار تقلیدی از اشکالات گونه ی انسان هستند و ما این را خیلی خوب می دانیم، گرچه تمایلی به تاییدش نداریم. شخصاً ماهی ها، پرندگان یا گل ها را ترجیح می دهم.
شاید اگر می توانستید نقاشی هایی که رسوم و تشریفات درباری دوران مرا ترسیم می کردند ببینید بهتر می توانستید جهالت کودکانه ام را درک کنید. بسیاری از این طرح ها تا امروز باقی مانده اند، گرچه متوجه شده ام که برخی از آن ها هنوز کشف نشده اند. بدون شک بعضی از آن ها از بین رفته اند، اما مطمئنم که به مرور موارد بیشتری کشف خواهند شد. کشور ما بارها مورد هجوم و غارت قرار گرفت. رابطم را برای بررسی دست نوشته ای که شصتمین سالگرد ازدواج من با ولیعهد سادو را گرامی می داشت فرستادم: این جشن بزرگ و پرشور در سال ۱۸۰۹، سال کیسا(۵۴) برگزار شد، یعنی سالی که ۷۵ ساله شده بودم و سال ها از مرگ و تدفین (و در واقع نبش قبر و تدفین مجدد) همسرم می گذشت. با دستانی پوشیده در دستکش سفید کتانی، رابط شبح وار من اوراق این کتاب ارزشمند و زیبا را، پنهان از چشمان تیز نگهبانان، ورق زد. دیگر لازم نیست برای دیدن این شاهکار به کره بروید، چون همچون مجسمه های مرمرالجین(۵۵) یونان، این گنج عظیم مسیر غریبی را پیمود که طی آن نخست به دست یک دریاسالار فرانسوی و سپس یک نانوای فرانسوی افتاد تا عاقبت سر از موزه ی ملی لندن در آورد.
(متوجه شده ام بریتانیا آن را در سال ۱۸۹۱ از فرانسه خرید. بعید می دانم که هرگز بتواند به سرزمین مادری خود بازگردد. البته شاید به خود کمی زحمت دهم و رابطم را وادار به بازگرداندن آن کنم. به راستی فرانسه و بریتانیا چه حقی در داشتن این اثر هنری داشتند و دارند؟ شخصاً فکر می کنم تفکرات میهن دوستانه درباره ی این گنج های ملی که به حق به کشور کره تعلق دارند، از مسیر خود منحرف شده اند، اما به نظرم آسان بتوان وکیل مدافعی یافت که در برابر اذهان عمومی بایستد و با تشکیل یک پرونده ی قابل دادرسی، این شاهکار هنری را به کشور برگرداند.)
تماشای این تصاویر از دریچه ی چشمان رابطم که به جهان امروز تعلق دارد، مرا به یاد خاطرات فراوان زندگی رسمی در دربار و نیز به یاد خاطره ی خصوصی تر شب زفافم انداخت. احتمالاً پدر شوهرم از دیدن خون قرمز روی ملحفه های سفید بستر زفاف مان خوشش نمی آمد، گرچه ریختن این خون مُهر تاییدی بود بر بسته شدن نطفه ی یک وارث.
شاه یونگجو فردی مشکل پسند و دچار نفس تنگی بود که گاه دچار تردیدهای بسیار می شد. اما علی رغم این ضعف ها، از عزم راسخی برخوردار بود و برخلاف پسر و نوه اش، سال های زیادی عمر کرد. سلطنت او یکی از طولانی ترین فرمانروایی ها در تاریخ جهان است.
از موضوع دور شدم. داشتم دنیای تشریفات رسمی را که حالا دیگر نابود شده، از نو زنده می کردم، اما در عین حال از یادآوری شب زفافم اکراه دارم و این احساسم را خوب درک می کنم. برای این کار خیلی خوب آموزش دیده بودم. از سرنوشتم اطلاع داشتم. سرندیمه ی اتاق خوابم خود شخصاً بدنم را قبل از مراسم معاینه کرده بود. می گفت که دخول به راحتی صورت می گیرد. اما او زنی سادیست و دروغگو بود. فکر می کنم انسان منحرفی بود. به گمانم برخلاف ادعایش آن معاینات در آن دوران هم امری مرسوم نبود. فکر می کنم از بدنم خوشش آمده بود. اما من در مقابلش کاملاً بی دفاع بودم. نمی دانستم چه باید بکنم. لذا از دستوراتش پیروی می کردم، درست مثل همه ی بچه ها.
شاید بهتر بود این ماموریت را به خود سادو واگذار می کردند، چون او در آن دوران هنوز نجیب و مهربان بود. فکر می کنم در آن روزها دوستم می داشت.
کتیبه ی مصور در موزه ی ملی بریتانیا، که دریاسالار روزه(۵۶) آن را از مخفیگاهش ربوده بود، با ریزبینی زیادی نشان می داد نوه ام، پادشاه وقت، برای من، به عنوان بازمانده، مادر و زن قدرتمند دربار، تا چه اندازه احترام قائل بود. در این تصویر می توان پرده های لاکی ارغوانی، تزئینات سبزرنگ سقف، سایبان های ابریشمی و کرم رنگ مواج ، آویزهایی به شکل گل های صورتی پائونیا، درباریان کیپ تا کیپ نشسته با جامه های ارغوانی، سبز و آبی طاووسی، هدایایی چیده شده روی میزها، زنان با چترهای آفتابی و بادبزن و آرایش پیچیده و باشکوه موهایشان که با غرور تمام بر سرشان افراشته شده بود، مقاماتی که روی نمدهای دوردوزی شده به خاک افتاده بودند، شمعدان ها، پرچم ها و پرچم های سه گوش، شمع ها و بخوردان ها را دید. ارکستر عظیمی از خنیاگران با سازهایشان طبل، زنگوله های برنزی، سنج های سنگی، سنج های آهنی، فلوت و نی و سازهای کوبه ای مثلثی و زنگ های عاجی نیز دیده می شوند. و در پایان، تخت من، تخت ظریف و باشکوهی از نقره، با چارچوبی از چوب سرخ لاکی رنگ است که میان این همه رنگ خودنمایی می کند.
(رنگ سرخ لاکی زمانی مختص خاندان سلطنتی بود، گرچه با وجود اعتراض شاه، در آن زمان دیگر طبقه تُجار نیز شروع به استفاده از آن کرده بودند. حتی در سرزمین ما که می گفتند بی تغییر و منجمد مانده است، تغییرات در راه بودند.)
تخت نقره ای خالی است و تصویر من را در این نقاشی نکشیده اند. من آنجا نیستم، نامی ندارم و آنجا نیستم. کشیدن تصویر من ممنوع بود. هیچ ملکه ای مقابل یک نقاش مرد ننشسته بود. هیچ مردی اجازه نداشت در مقابل ملکه برقصد و نوازنده هایی که در اندرونی برای ملکه می نواختند کور بودند، درست مثل دوران معاصر که شنیده ام در کره تنها ماساژورهای کور اجازه دارند ماساژ سنتی بدهند. در آن دوران محدودیت ها و ممنوعیت های بسیاری وجود داشت که برخی از آن ها حتی بعد از مرگ ادامه می یافتند.
گرچه امکان گنجاندن پرتره ی من روی این تخت خالی وجود نداشت، گرچه هیچ تصویری از من در این مراسم و در هیچ مراسم دیگری وجود ندارد، گرچه اسامی بسیار من از یادها رفته، اما من آنجا بودم. آن سال، معروف به سال کیسا مقارن با ۱۸۰۹ میلادی، ۷۵ سال داشتم و آنجا بودم. از نزدیک شاهد نمایش ها، رقص ها، موسیقی، گفت وگوها و ضیافت ها بودم. همه ی این ها به افتخار من ترتیب داده شده بود. ساکت و پرابهت، با شکوهی شاهانه بر آن تخت ظریف نشسته بودم. آن روز بار دیگر تمام اطرافیان و نزدیکان با من تجدید بیعت کردند. آه که چقدر آن تزئینات باشکوه و زیبا، عقیق سبز، عاج، انواع و اقسام جواهرات و شانه های ساخته شده از چوب آبنوس، بر سرم سنگینی می کردند. و در حالی که تمام روز خسته از تشریفات رسمی و این ضیافت طولانی و طاقت فرسا بر تخت نشسته بودم، ذهنم به نخستین روزهای ورودم به دربار برگشت، وقتی کودکی خردسال بودم و باید آداب درباری را تمرین می کردم. به ندرت خطایی از من سر می زد. سعی می کردم همه چیز را به بهترین نحو ممکن انجام دهم. صبحِ خیلی زود از خواب بیدار می شدم و ساعت ها به تنهایی تمرین می کردم، چون می ترسیدم. شصت سال بعد، شوهرم را در دوران کودکی اش به یاد آوردم و سالیان سال قبل، وقتی جسمش در نهایت زیبایی و کمال بود. بر سریر سلطنت نشستم و به او فکر کردم که به سختی شکنجه شده بود، بسیار پیشتر از این، مرده بود و حالا سرانجام در شهر جدیدی در آرامگاهی در خور شانش آرمیده بود.
وقتی شصت ساله شدم، در مناسبت دولتی دیگری که زودتر از موعد برگزار شد، به دیدار آن آرامگاه باشکوه رفتم. یکی از معدود سفرهایم در طول زندگی ممتاز اما پر محدودیتم بود که داستانش را برایتان می گویم. این مراسم نیز به خوبی ثبت شده است. دوباره به این داستان بازمی گردم. می کوشم رابطم را به آن صحنه بفرستم.
همان طور که گفتم، من و شاهزاده سادو پیش از شب زفاف، پنج سالی بود که با هم ازدواج کرده بودیم. این دوره ی پنج ساله زمانی بود که شاهزاده می توانست مرا بکاود و بیشتر بداند، برای من هم این زمان دوره ی شناخت اما به نوعی دیگر بود. از هر دوی ما توقعاتی داشتند که برایمان بسیار زود بود. اما در قیاس با من از او انتظارات بیشتری داشتند. در خردسالی، از آزادی های کودکانه ی بسیار محدودی برخوردار بودم اما او همان را هم نداشت. از لحظه ی تولد، همه مراقبش بودند. تک تک رفتارها و حرکاتش زیر نظر بود، اول دایه ها، بعد پرستارها و بعد هم معلم ها. همیشه غلامان و کنیزان و خدمتگزاران و خبرچین ها کنارش بودند. هر حرکت یا صدایی که از خود درمی آورد به عنوان نبوغ شاهزاده تعبیر می شد. اگر به نوشته ای اشاره می کرد و بعد صدایی از خود در می آورد با تحسین ها و شادباش های اطرافیان همراه می شد. اگر قلمی را در مشت کوچک خود می فشرد و خط های خرچنگ قورباغه ای بر کاغذ می کشید، آن را یک پیشگویی یا معجزه ی هنر خطاطی می خواندند. همواره به عنوان خوش قیافه ترین، باهوش ترین، قوی ترین و بااستعدادترین کودک شناخته می شد. پدرش، شاه یونگجو، به شکلی فاجعه بار به او توجه داشت، به چشم او این پسر باید تمام گناهان این خاندان را پاک می کرد، انتظار داشت شاهزاده سادو کفاره ی تمام جنایاتی شود که در طول زندگی اش مرتکب شده بود. هر چه در ابتدای دوران کودکی به سادو بی محلی و بی اعتنایی کرده بود، وقتی او کمی بزرگتر شد سعی می کرد چند برابر به او توجه کند. اما قضاوت او اشتباه از آب درآمد.
شاه یونگجو سال ها در انتظار تولد این پسر بود، وقتی وارث ذکورش به دنیا آمد او ۴۲ سال داشت. شاه حدود هفت سال قبل پسر نخستش را از دست داده بود، اتفاقی که پایه های سلطنت را لرزان کرد و باعث بروز شورش، ناآرامی، شکنجه ها و اعدام های بسیاری شد. قرار بود سادو کشور را از این چنددستگی نجات دهد. قرار بود بین فرقه های متخاصم، نورون و سورون، آشتی برقرار کند و برای کشور دوران صلح پایدار به ارمغان بیاورد. برای همین بسیاری از تولدش خوشحال و خرسند بودند اما چنین توقعاتی برای یک کودک بیش از حد بزرگ بود. از او انتظار داشتند کژی های سلسله ی خود را راست کند. از او انتظار داشتند نام پدرش را عاری از لوث کند.
جنایت برادرکشی با قارچ های سمی هرگز از ذهن شاه یونگجو پاک نشده بود، گرچه این اتهام هیچ گاه ثابت نشد و همواره انکار شد. و اکنون که همه ی ما مرده ایم می توانم این را آشکارا بگویم، به نظر من، این جنایت هرگز رخ نداده بود. شاه یونگجو اشتباهات زیادی داشت، اما باور نمی کنم برادرش را کشته باشد. او آماده بود که جنایتی بسیار بدتر از برادرکشی انجام دهد، اما فکر نمی کنم که قارچ های سمی را فرستاده باشد.
شاهزاده سادوی خردسال را همواره تحسین و تقدیر می کردند و اطرافش را زنان چاپلوس دربار گرفته بودند و خرده فرمایش های او را انجام می دادند، برداشتن اسباب بازی هایش ، پوشاندن شلوارش، بستن بندهای کفشش، شستن صورتش، آن ها گوش به فرمان و کمربسته ی وی بودند. وقتی خیلی کوچک بود هیچ قانونی برایش نگذاشته بودند. (همیشه از اینکه خودش صورتش را بشوید بیزار بود.) همان طور که قبلاً هم گفتم، هر چه سادو بزرگ تر می شد انتظارات از او نیز بیشتر می شد. آنچه پیش از این به عنوان استعدادهای او مورد تعریف و تمجید قرار می گرفت، حالا دیگر به چشم نمی آمد. روزهایی که از نقاشی، هنر پرطرفدار دربار کُره، لذت می برد را به یاد دارم. (معتقدم این هنر در خانواده های سلطنتی باقی مانده در غرب هنوز هنری در خور توجه است.) شاهزاده سادو استعداد زیادی در نقاشی و خطاطی داشت و این هنر به پسر و نوه مان هم به ارث رسید. اما گمان نکنم آثار زیادی از او بر جای مانده باشد. او از استعداد نقاشی بهره مند بود. گرچه عادت به کشیدن صحنه های نظامی شامل دژها، باروها و ارتش ها داشت، اما از ترسیم کوه ها و آبشارها نیز لذت می برد. یکی از طرفدارهای مکتب «نمای واقعی(۵۷)» در نقاشی منظره بود، گرچه تعداد مناظر واقعی که توانست به چشم خود ببیند زیاد نبود، زیرا هرگونه اقدام وی برای خروج از قصر زیر نظر چشمان بسیار قرار داشت. پس جای تعجب ندارد که هر چه بزرگ تر می شد اشتیاقش به آزادیِ سفر افزون تر می شد.
ترس از فضای بسته داخل دربار را نمی توان توصیف کرد. دربار دنیای بسته ای در دنیای بسته ی دیگری بود. سادو می خواست با چشمان خود قله پئونی(۵۸)، محوطه ی نیلوفر سبز، پل مگپای(۵۹)، عمارت کلاه فرنگی یشم سرد(۶۰)، چشمه های آب گرم کریستال و کوه های الماس را ببیند. اسم هر مکانی او را جادو می کرد. بسیاری از آن ها را از روی تخیلش می کشید، درست همان طور که گل های داوودی و گیاهان بامبو را با مشاهده شان در زندگی واقعی می کشید. بعدها اکثر آثارش را از بین برد. او در ویرانگری حرف نداشت. امروز تمام چیزی که از او به یاد مانده جنون ویران گر و مرگش است.
برنامه ی آموزش شاهزاده ها بسیار سخت و مبتنی بر تنبیه بود. پدر سادو، شاه یونگجو، سال های طولانی تحت شرایطی که امروز می توان نام آن را شستشوی مغزی نامید آموزش دیده بود: مجبور بود ساعت ها، هفته ها و ماه های زیادی را صرف مطالعه آثار کنفوسیوس و منسیوس، تاریخ سلسله های چینی و کره ای و خدا می داند چه تعداد کتاب مذهبی و فسیل شده ی دیگر کند. مجبور بود کتاب ها را طوطی وار و کلمه به کلمه حفظ کند و بابت هر خطا تنبیه می شد. معلم ها مراقبش بودند، آموزشش می دادند، امتحانش می کردند و گزارش های رسمی موفقیت و شکست وی را می نوشتند. سادو نیز در شرایط مشابهی آموزش دید. پدرها دوست دارند پسرانشان نیز طعم رنج هایی که خود تحمل کرده اند را بچشند. گرچه سادو باهوش بود، اما احساس می کرد درس ها برایش بسیار دشوارند. هرگاه گیج می شد یا هنگام خواندن تپق می زد، پدرش او را سرزنش می کرد. سادو در این دوران دچار لکنت شد و وقتی زبانش می گرفت پدرش سرش فریاد می زد، «بگو دیگر، زود باش بگو!» اما این شیوه تاثیری نداشت!
بیان نام پدر برایش بسیار دشوار بود. همیشه هنگام گفتن نام پدر زبانش می گرفت. خوشبختانه، می توانست برای اجتناب از ادای نام پدر از ترفندهای زیادی استفاده کند. اما متوجه شده بودم که او نمی تواند نام پدرش را بگوید.
همان طور که گفتم جامعه ی ما به نوعی آزمون زده بود. زندگی پدرم به خوبی این مساله را نشان می داد، ما از علما و حُکما، حتی از دانشوران مرده نیز بت می ساختیم. سادو، به عنوان وارث تاج و تخت پدر، مجبور نبود از نردبان دانش بالا برود تا به این موقعیت ارزنده برسد، اما در عین حال از او انتظار داشتند تحصیل کند و از اشتباهاتش به شدیدترین نحو انتقاد می کردند. سادو از پدرش می ترسید. هر چقدر بزرگ تر می شد، لحظه ای که هر روز باید مقابل پدر حاضر می شد را عقب تر می انداخت. ممکن بود از پوشیدن لباس رسمی امتناع کند، ممکن بود در انتخاب لباس، مانند زن ها، شک کند و ترسش از لباس پوشیدن در او به نوعی وسواس تبدیل شده بود. ناتوانی اش در انتخاب لباس دیگر از شوخی و شایعه گذشته و هراس انگیز شده بود.
من که در آرزوی رنگ سرخ بودم سال های مدید به عنوان یک بیوه ناچار شدم فقط سفید بپوشم. احتمالاً اگر در دوران کنونی متولد می شدم، زمانی که حالا در آن به سر می بردم، شاید ترجیح می دادم برای مساله ی عریانی و پوشش پاسخی پیدا کنم. درباره ی تن و تن پوش. به تازگی نسخه ی عبری گناه بودن عریانی که در تمام جهان منتشر شده یعنی داستان آدم و حوا و شرم شان از عریانی خود را برای بار چندم خواندم و آن را با سایر افسانه های موجود در فرهنگ های مختلف مقایسه کردم. به نظرم آن طور که باید به این موضوع پرداخته نشده است. بله، گاهی اوقات فکر می کنم اگر بار دیگر امکان زندگی روی زمین را پیدا می کردم شاید چندین دهه از عمرم را صرف پرداختن به موضوع پوشش و انحرافات ناشی از پوشش کنم. دلتنگی ام برای دامن سرخ ابریشمی، ترس سادو از دکمه های یشمی، ردای اژدهای طلایی، جلیقه سیاه، کلاه منفور قصاب از بامبو با آن نوارهای چرمی. چگونه این دلتنگی ها و ترس ها تا این حد در وجود ما ریشه دوانده بود؟ چگونه می توانست باعث مرگ افراد بی گناه، فروتن و بی خطر شود؟ لباس ها چه چیزی غیر از پوشش بیرونی روح هستند؟ با این حال انسان های زیادی به خاطر آن ها دیگران را کشته اند و بی رحمانه خوار و خفیف شده اند.

در زمان حیاتم، بیشتر دانسته هایم را از کتاب های ترجمه شده به زبان مادری آموختم. خیلی زود به تشویق خاله ی باسوادم زبان هانگول را یاد گرفتم. هانگول الفبای آوایی هوشمندانه و علمی داشت که شش قرن پیش، یعنی در عصر طلایی شاه سجونگ(۶۱)، ابداع شده بود. آن روزها به آن «هانگول» نمی گفتند، بعد از قرن بیستم این نام برای این الفبا متداول شد. اکثر کره ای ها می توانستند آن را بخوانند. دسترسی به آن در مقایسه با زبان چینی باستان به مراتب آسان تر بود، اگر چه در مطالعه ی زبان چینی نیز موفقیت هایی داشتم. البته شاه سجونگ خودش مستقیماً و به تنهایی این زبان را ابداع نکرد، بلکه فکر می کنم شخصاً کمیته ای از اندیشمندان را مسئول ابداع چنین الفبایی کرده بود، اما افتخار ایجاد زبان نوشتاری که برای بخش زیادی از مردم کره، از جمله مردم عادی، قابل خواندن بود، نصیب این پادشاه کره ای شد. (برخی گزارش های غیرموثق در راهنماهای توریستی کشورمان به اشتباه شاه سجونگ را مبدع این الفبا معرفی می کنند، همان طور که امروز کره شمالی پیدایش نماد رقص جمعی(۶۲) را به رهبر عزیز، کیم جونگ ایل(۶۳)، پسر رئیس جمهور ابدی کیم ایل سونگ(۶۴)، نسبت می دهد. به نظر من شاه سجونگ مردی باهوش تر و پادشاهی بهتر از رهبر عزیز، کیم جونگ ایل، بود، البته من یک جنوبی(۶۵) هستم و بعد از مرگ نیز تعصباتم را حفظ کرده ام.)
وقتی جوان بودم هر چیزی که به دستم می رسید را می خواندم. خواندن را از خاله ی باهوشم که مشتاق یاد دادن به من بود آموختم و نیز از شاهزاده سادو، که در آن سال های اول دوست داشت با من درباره ی تاریخ و ادبیات و کتاب های کنفوسیوس حرف بزند. تشنه ی دانستن بودم. مقالات و اوراقی که فکر می کردم روزی به دردم می خورد را می دزدیدم و در جایی پنهان می کردم. آموختن برای زنان ممنوع نبود، اما آزادانه هم در اختیارشان قرار نمی گرفت. حالا که فکر می کنم می بینیم معاف بودنم از آن برنامه های تحصیلی مردانه و دشوار و نظام آزمون دولتی نعمتی بوده: بر خلاف همسرم می توانستم بدون ترس از شکست به دانسته هایم اضافه کنم. اما وقتی جوان بودم گاهی اوقات به کسانی که دسترسی بیشتری به آموزش و امکانات تحصیلی داشتند حسادت می کردم. خوش اقبال ترین زنان از این نظر، کیسانگ(۶۶) خوانده می شدند. زنانی که چندان خوش نام نبودند و برای سرگرم ساختن مردان به دربار رفت و آمد داشتند. آنان باید باسواد و هنرمند می بودند. جامعه و تمدن ما با زنان همان طور برخورد می کرد که در آن دوران در اکثر نقاط جهان رایج بود. امروزه زنان با بررسی و موشکافی در فرهنگ دوران گذشته در جست وجوی فرهنگ هایی هستند که در آن زنان صاحب دانش و قدرت بودند، اما تاکنون نتوانسته اند به نتایج قابل توجهی دست یابند. البته در کشور ما حتی سال ها قبل در دوره ی فرمانروایی شیلا (۶۷)، یکی از سه امپراتوری که در دوران قدیم هم زمان در سه نقطه ی کره حکومت می کردند، ملکه ها و امپراتورهای قدرتمندی وجود داشتند و مانند هر فرهنگ دیگری، در افسانه های کره ای نیز درباره ی شاهدخت های قدرتمند و زیبا بسیار نقل شده است. اما در اغلب مواقع قدرت زنان از طریق مردان اعمال می شد؛ از جمله در دوران خود من، چرا که من در دوران سرکوب زنان به قدرت رسیده بودم. هرگز به خاطر محافظت از جان پسر و نوه ام تحسین نشدم. در صورتی که برای بقایشان سخت جنگیدم. بدون شک آن دو زندگی خود را مدیون خون و ذکاوت من بودند.
اما باز هم می گویم نتوانستم به شاهزاده سادو کمک کنم. نتوانستم نجاتش دهم. همین طور نتوانستم به سومین و شاید محبوب ترین برادرم، نجیم(۶۸)، که در تبعید جان سپرد، کمک کنم. انسان های زیادی در تبعید جان خود را از دست دادند. این سرنوشت مشترک افراد زیادی در آن دوران بود. از نجات جان عمویم هونگ اینهان(۶۹)، که اعدام شد، نیز عاجز بودم. مجبور شدم عمویم را به بهای زنده ماندن پسرم قربانی کنم. زمانه ی سختی بود با انتخاب هایی سخت تر.
گرچه امروز دیگر مرده و جاویدان شده ام، اما نمی توانم از گذشته ی نامکشوف سردرآورم. باید منتظر بمانم تا برخی انسان های فانی، حقیقت را از پس این همه غبار بیرون بکشند. اما این روند بسیار کند است و گاهی باعث می شود کاسه ی صبرم لبریز شود. این انسان های فانی را از قرن نوزدهم و بیستم به بعد باستان شناس ، انسان شناس و مورخ خوانده اند. امروزه دانشمندان ژنتیک و زیست شناسی تکاملی نیز برای کشف گذشته در کنار آنان قرار گرفته اند. اگر به من فرصتی می دادند تا برای بار دوم یا سوم به زمین برگردم ترجیح می دادم به عنوان یک زیست شناس تکاملی متولد شوم. اما چه کنم که روحی بیش نیستم و آزادی ندارم. می توانم بیندیشم اما قادر به پرده برداشتن از روی ابهامات گذشته نیستم. البته من رابط خودم را دارم و او نیز ر ابط های خودش را دارد، اما همه ی این ماموران و ر ابط ها محدودیت های زمانی، جسمانی و منطقه ای خاص خود را دارند. به عنوان یک روح، حتی نمی توانم به راحتی به برخی از کشفیاتی که در مورد زندگی و زمان خودم صورت گرفته نیز دسترسی داشته باشم. زندگی ام پر بود از ممنوعیت هایی که با مرگم تمامشان از بین نرفتند. ارواح نیز محدودیت های خاص خود را دارند.
نظام آیینی ما، یعنی سیستم کنفوسیوسی، سیستم مرگ بود. این سیستم قرن ها قبل از تولد من مرده بود. در قرن هجدهم از حرکت به سمت جنبش جهانی روشنفکری بازمانده بود، گرچه علی رغم سلسله مراتب بسیار سخت گیرانه اش، برای خود دارای اصول و گرایش هایی جهان شمول نیز بود. اما تمام نظام های اعتقادی پس از آن نیز همگی مرده اند. همه ی ادیان و مذاهب منشعب از آن مرده اند، گرچه هنوز برخی تظاهر می کنند زنده اند. باید اعتراف کرد آیین کنفوسیوسی بیش از اخلاف خود دوام آورد.
هرگز کنفوسیوس را به خاطر نابودی همسرم سرزنش نمی کنم. به نظرم اگر دلم می خواست زیرک به نظر برسم، می توانستم او را مقصر بدانم، به جای آنکه از مقصرین اصلی صحبت کنم. اما این کنفوسیوس نبود که قانون و مرام کشتن پسر به دست پدر و پدر به دست پسر را وضع کرد. آیسخولوس(۷۰)، که معاصر با کنفوسیوس بود، نیز چنین قانونی وضع نکرد و سوفوکل(۷۱) که کمی پس از آن دو به دنیا آمد نیز به چنین مهمی کمر همت بست. آن ها نه چنین چیزی را تجویز و نه ممنوع کردند. آن ها صرفاً آنچه در تاریخ خونبار تبار زشت خوی انسانی ما رخ داده بود را توصیف کرده اند. در داستان ادیپوس(۷۲) هیچ نکته ی اخلاقی ای وجود ندارد.
البته ما در قصر چیزی درباره ی یونان باستان نمی دانستیم و هنوز هم باید چیزهای زیادی درباره ی آن ها یاد بگیریم. اما با این حال در این انزوای خودخواسته، حتی در آن روزهای مرگ بار هم، چندان از هنر و دانش و خرافات غرب بی اطلاع نبودیم. یک صد سال قبل از تولد من، ولیعهدمان، سوهیون(۷۳)، چند سالی را در چین گذراند، او و همراهانش با خود کتاب ها، داستان ها، اشیاء دست ساز و نقاش هایی آوردند که نشانه هایی از حیات در اروپا را به ما نشان می دادند. او با خود یک کره ی جغرافیایی آورده بود که برای نخستین بار نمای غربی جهان را به ما نشان داد. نمای غربی جهان را دیدیم اما نمی توانم بگویم که از آن خوشمان آمد. به من گفتند با آغاز جریانات ضدغربی در کشور تمام این اشیاء نابود شدند، اما من با چشمان خودم نقاشی رنگ روغن مسیح مصلوب را دیدم که یسوعی ها با خود به ینچینگ(۷۴) آورده بودند و بعد از آن به دربار ما در سئول رسید. و به یاد دارم از دیدن وحشی گری غرب و شکنجه های عجیب و غریبش، تعجب کرده بودم و نمی توانستم درک کنم چرا فرهنگی چنین درنده خو مایل به صدور و تبلیغ آن در جاهای دیگر است. کتاب های مصوری نیز دیدم، که پر بودند از صحنه های شکنجه، گردن زنی و اخته کردن و انواع و اقسام کشتنی موسوم به شهادت. به عنوان یک کودک یا یک زن، وقعی به این تصاویر نمی نهادم. اما به نظر می رسید هنری که به ما رسیده بود هنر نازل تری بود، هنر درجه دو، هنری برای صادرات. از آن هنرهایی که مبلغین مذهبی برای خارجی های نفهم استفاده می کردند.
بعدها فهمیدم آنچه از روی نادانی گمان می کردم تصاویر بی رحمانه ی مراسم اخته کردن یک شاهزاده ی کوچک است، در واقع ختنه کردن مسیح را به تصویر می کشید، موضوعی که بنا به دلایلی برای یسوعیان عزیز بود. تا وقتی زنده بودم از اهمیت مذهبی این تصاویر خبر نداشتم، اما به عنوان مادر چند پسر، دوست نداشتم ببینم آن جسم فلزی تیز روی اندام های کوچک و لطیف نوزاد کشیده می شود. در عین حال وجود فرشته های چاق و عریانی که از آسمان با صورت های آرام و مهربانشان به این رویداد تلخ نگاه می کردند، ناراحتم می کرد. (آن روزها، در کشورمان ختنه مرسوم نبود، هرچند فکر می کنم امروز بسیار شایع شده است. این هم یکی دیگر از واردات عجیب ما از آمریکا در قرن بیستم است.) تنها پرتره ی غربی که دیدنش برایم خوشایند بود، نقاشی یک مادر و کودک سلطنتی روی چوب بود که با گرد طلا و مروارید خاتم کاری شده بود. این تصویر مادرانه را دوست داشتم و می توانستم قدرتی که در چهره ی آن مادر وجود داشت را حس کنم.
انکار نمی کنم که ما نیز جنایت ها و قساوت های خاص خودمان را داشتیم. ما نیز گردن می زدیم و اخته می کردیم. اما هرگز آن قساوت ها را در آثار هنری مان نمی ستودیم. حس زیبایی شناسی مان مشکل پسندتر از این حرف ها بود. شاید هنر درباری ما فاقد وجه پرسپکتیو بود، اما پالوده و ظریف بود. هنر ما اعمال نفسانی و شهوانی پست و یا بت های زمخت رنگارنگ را به تصویر نمی کشید بلکه هنر ما هنرِ نمایش گل ها، ماهی ها، پرندگان، پروانه ها و شکوفه ها بود.
بدون هیچ آگاهی و شناختی از بدنم بزرگ شدم و از لحظه ی نزدیکی می ترسیدم. از شکست و طرد شدن می ترسیدم. شاهدخت هایی که نمی توانستند باردار شوند اغلب به عزلت و زندگی سخت محکوم می شدند. با نزدیک شدن تولد پانزده سالگی ام، مادر و خاله ام سعی کردند رسوم و تشریفات نزدیکی و هم خوابگی را برایم توضیح دهند و پانگنیو، ندیمه ام و آجی، دایه ام، مدام با خنده و کنایه از این رازهای مگوی زنانه با من حرف می زدند. مادرم وظیفه ام را توضیح داد و گفت اگر بی هیچ حرف و حکایتی تسلیم شوم و مدام به شوهرم احترام بگذارم، همه چیز به خوبی و خوشی تمام خواهد شد. مادرم به پدرم احترام می گذاشت. خودم شاهدش بودم. وظیفه ام را می دانستم. وظیفه ام این بود که باردار شوم و یک وارث به دنیا بیاورم. بدن کوچک، لطیف و بارورم در پیله ای از ابریشم و پارچه های زربافت به ظرف مقدسی می مانست که می بایست با اسپرم سلطنتی پر می شد و پسری به دنیا می آورد. در آن روزهای اول ازدواج بدن شوهرم همچون بدن کرم، براق و صاف و زرد بود. چه دگردیسی دهشتناکی در انتظارمان بود!
فکر می کنم شاهزاده سادو نیز به اندازه ی من از این ماجرا وحشت داشت. تا آن زمان با ترس از پدرش زندگی کرده بود، نه با آن وحشت افسارگسیخته ی بعدها در سال های بزرگسالی اش، بلکه با ترسی دلهره آور، نگران کننده و آزاردهنده از شکست. روحیه ی طلبکارانه ی پدرش حتی در بستر زفاف نیز با ما بود و رهایمان نمی کرد. با این حال، برای رضایت دیگران وظیفه مان را انجام دادیم و حسب وظیفه باردار شدم و پسر اولم را به دنیا آوردم و باعث شادی دربار و آن طور که می گفتند، مردم عادی شدم، هرچند چه کسی می تواند بگوید مردم عادی چه فکر می کنند یا چه احساسی دارند؟ شاید بیشتر از خوشحالی، احساس تنفر می کردند. هرگز شاهد زندگی عادی مردم عادی نبودم. در شصت سالگی، در طول مسیر منتهی به قصر از پشت پرده های تخت روانم به آن ها که در دو سوی جاده صف کشیده بودند، نگاه می کردم و به آنان فکر می کردم. اما دیگر دیر شده بود، خیلی دیر.
ظاهراً عمل جنسی برای بیشتر مردان لذت بخش است و گاهی علی رغم مشکل زا بودن این عمل باز هم به سراغش می روند. پادشاه، پدرشوهرم، بیش از یک زن داشت: این بخشی از وظایفش بود (همسر اول وی و ملکه اول، ملکه چونگ سونگ، که فرزندی نداشت، یکی از سه مقام سلطنتی حاضر در مراسم زفافم بود.) اما فکر می کنم تصمیم دیرهنگام پادشاه برای ازدواج با زنی دیگر، زنی از طبقات پایین تر جامعه، که فرزندانش هم سن فرزندان ما بودند، شاهزاده سادو را به شدت نگران کرده بود. (سادو به ملکه چونگ سونگ، نامادری اش، که همیشه طرفدارش بود، وابستگی بسیار داشت.) او باور داشت پدرش برای همیشه زنده خواهد ماند، بچه دار می شود و او را تا همیشه مورد ظلم و نکوهش خود قرار می دهد. فکر می کرد هرگز از دست پدر خلاص نمی شود. سادو به چنین چیزهایی فکر می کرد و البته حق هم داشت. بعد از ازدواجمان شاهزاده سادو بر اساس رسم آن روزها همسران و هم خوابه های دیگری اختیار کرد، با راهبه ها و فاحشه ها نیز می خوابید، که البته این دیگر جزء رسوم و وظایفش نبود. گفته می شد سادو با یکی از خواهرهایش نیز رابطه دارد. بدون شک رابطه ی آن دو به طرزی غیرعادی پرشور بود و اتفاقاتی که اواخر عمر سادو رخ داد به خوبی می تواند این رابطه ی نزدیک را ثابت کند. اما شایعه ی همخوابگی با محارم می توانست همچون داستان برادرکشی پادشاه، دروغی از سر دشمنی و بدخواهی باشد. چنین داستان هایی در محافل سلطنتی تمام کشورها وجود دارند. واضح و روشن بود که این خواهر از من متنفر بود، اما او دلایل زیاد دیگری برای تنفر از من داشت. در اینجا مایلم به این نکته اشاره کنم که رابطه ی زناشویی هیچ لذتی برایم نداشت. شاید این کار مایه ی لذت برخی زنان از طبقات دیگر جامعه یا زنان کشورهای دیگر بشود، اما برای من، این عمل به خاطر اهمیت زیادش به وظیفه ای سنگین و کمرشکن تبدیل شده بود. این کار برایم همچون آزمونی بودـ از همان دست آزمون هایی که پدر و برادرانم برای قبولی در آن از هیچ تلاشی فروگذار نمی کردند. من در این امتحان قبول شدم، اما به چه قیمتی؟
به من گفته اند بین برخی پرندگان و حتی ماهی ها محبت و وفاداری وجود دارد، اما خود هرگز چنین چیزی ندیده ام. اردک های چینی نمادی از وفاداری زناشویی هستند که تصویرشان در بسیاری از نقاشی ها، از جمله تابلویی که پدرشوهرم به من داده بود، دیده می شد: می گویند اردک نر و ماده تمام عمر با هم می مانند و از مرگ جفت خود غمگین می شوند. خود هرگز چنین چیزی را با چشمانم ندیدم. نمی توانم احساسات یک اردک غمگین را درک کنم. اما نقاشی ها به اندازه ی کافی زیبا هستند. در واقع همان طور که گفتم نقاشی من بسیار زیبا بود، به راستی تصویری از بهشت بود.
تقریباً در دوازده سالگی، آن زمان که شاهزاده ای متاهل اما هنوز باکره بودم، بچه گربه ی دست آموزی داشتم. هدیه ای از جانب فرستاده ی یکی از سلاطین غربی بود. نامش را فراموش کرده ام، شاید سیام(۷۵) یا برمه(۷۶). ما ملتی نبودیم که عاشق گربه باشیم یا گربه ها را بپرستیم، اما به من اجازه دادند این بچه گربه را به عنوان حیوان خانگی نگه دارم. موجود بسیار زیبایی بود با پوست بژ و کرم رنگ، رفتارش دلنشین بود و به من علاقه داشت. یک روز که در محوطه ی قصر بازی می کردیم، یک گربه ی نر، بزرگ، وحشی و سیاه و سفید از روی کاشی های سقف به داخل حیاط جست زد، دنبال گربه ی من دوید و او را گرفت.

بخش اول: عهد باستان

در کودکی، داشتن یک دامن ابریشمی سرخ بزرگ ترین حسرت زندگی ام بود. از آرزوهای دوران کودکی ام چندان به خاطر ندارم، اما این خواسته ی کودکانه خوب به یادم مانده است. وقتی پنج سالم بود یکی از دخترخاله هایم به دیدن مان آمد. دامنی از ابریشم سرخ به تن داشت که لبه هایش را با نواری کمی تیره تر از خود دامن دوردوزی کرده بودند. دامن بسیار برازنده و زیبایی بود. پارچه ی بسیار نرم و لطیفی داشت و رنگش بسیار به چشم می آمد. روی دامن طرحی از گل های کوچک تابستانی و پروانه، همه به رنگ سرخ، بافته شده بود. عاشق آن دامن شده بودم و مدام رویش دست می کشیدم. دامن قلب خردسالم را از آن خود کرده بود. یکی مثل آن می خواستم، اما می دانستم خانواده ام به اندازه ی خانواده ی خاله ام ثروتمند نیست. پس روی خواسته ام پا گذاشتم، هرچند حالا مطمئنم که مادر و خاله ام می توانستند آن اشتیاق را در چشمانم بخوانند. خاله و خاله زاده های فراوانم بسیار خوش سلیقه بودند و مانند بیشتر زنان آن دوران و زنان هر عصر دیگری از لباس های زیبا لذت می بردند. هرچند، چند سال بعد، این آن ها بودند که حسرت سرنوشت من و زرق و برق فراوان زندگی ام را می خوردند، خب، مطمئنم دست کم تا مدتی حسودیشان می شد. من در مدرسه ای با قوانین بسیار سختگیرانه پرورش یافتم و در دوران کودکی ام هیچ دامن ابریشمی و سرخی نداشتم. مادرم نیز در سال های اول زندگی اش سختی های زیادی را تحمل کرده بود. در عالم بچگی همیشه با خود فکر می کردم آیا به خاطر میلم به داشتن دامن ابریشمی سرخ بود که این همه بلا سر من و خانواده ام آمد. چرا که آرزویم برآورده شد، اما برای من هیچ خیری نداشت و باعث خوشبختی ام نشد.
هنوز کودک بودم که بالاخره یک دامن ابریشمی سرخ هدیه گرفتم. این دامن به همراه سایر لباس های فاخر به دستور ملکه برایم فرستاده شد. یک ردای بلند رسمی از پارچه ی زربافت سبز مات و پیراهنی از جنس ابریشم زرد آلاله ای با نقش انگور و پیراهن باشکوه دیگری از ابریشم یاسمنی مات از هدایای ملکه به من بودند. اول مدیره ی دربار برای گرفتن اندازه هایم به خانه مان آمد و بعد وقتی لباس ها آماده شد یکی از مقامات رسمی دربار آن ها را با احترامی که دلیلش را نمی فهمیدم و مرا سردرگم کرده بود، برایم آورد. گمان نکنم در آن لحظه توانسته باشم واکنشی ناشی از شادی و قدردانی به این همه هدایای ارزشمند و باشکوه نشان دهم؛ اما تمام تلاشم را کردم تا هراسم را پنهان کنم.
دامن ابریشمی سرخ از جانب قصر نیامده بود، گرچه همراه سایر هدایای سلطنتی بود. بعدها فهمیدم که آن دامن هدیه ای بود از طرف مادرم به عنوان پاداش و قدردانی از من که به چنان جایگاه بلندی رسیده بودم. او خود آن را مخفیانه و شبانه دوخته بود ، پرده های جلوی پنجره های اتاقش را می کشید تا هنگام کار کسی متوجه نشود. مادرم معمولاً بسیاری از کارهای خانه را با همین احتیاط، سکوت و فروتنی انجام می داد. دوست داشت کد بانوگری و مهارت های خود را پنهان کند و خوشش نمی آمد کسی از هنرهایش تعریف کند. آن زمان از کاری که می خواست در حقم کند خبر نداشتم. با سکوتی دور از ادب به دامن ابریشمی سرخ خیره شدم.
مادرم یادآوری کرد یک بار از آرزویم برای داشتن چنین دامنی برایش حرف زده بودم و منتظر دیدن لبخند رضایت و قدردانی در صورتم بود. اما هرگز به یاد نداشتم چنین چیزی به او گفته باشم، البته اعتراف می کنم که حق داشت چنین آرزویی را حدس بزند. اما آن زمان به قدری غمگین و مظلوم بودم که حتی توان نداشتم سربلند کنم و به جامه های ظریف و جدیدم بنگرم. وزن آینده ی درخشانم بر شانه هایم سنگینی می کرد. تنها نه سال داشتم و بسیار ترسیده بودم.
حالا دیگر دویست سال از زمان مرگم می گذرد، اما هرگز در طول این سال ها بیکار ننشسته ام و همیشه درباره ی داستان و تاریخ زندگی ام فکر کرده ام. می دانم که در نخستین دایره المعارف زندگی نامه ها، که در سال ۲۰۰۲ میلادی منتشر شد از من با احترام اما نه آن طور که شایسته من باشد، یاد کرده اند. در این کتاب مرا به اشتباه «ملکه هُنگ(۲۳)» خوانده اند و باز هم به اشتباه و در کمال تعجب بر کتاب خاطراتم نام «در قلب سوزان(۲۴)» را گذارده اند. نمی دانم چه کسی این عنوان نامناسب را به اثر من نسبت داده است.
بخش هایی از داستان زندگی ام را در طول حیاتم نوشتم و باید بگویم انصافاً آن بخش، خوب نوشته شده است. با هر معیار و استاندارد و با هر فرهنگی که بخواهید بسنجید مرا زنی هوشمند و با قلمی شیوا خواهید یافت. مجبور بودم تا لحظه ی مرگ و حتی بعد از مرگم از اعتبار پدر، عموها، برادران و خاندانم دفاع کنم. (خاندان ما در طول حیات به خاندان هُنگ معروف بود و البته نیازی به گفتن نیست که ما از تباری باستانی و ممتاز بودیم. در برخی از نسخه های داستان من که در غرب منتشر شده، مرا بانو هُنگ خوانده اند: در واقع این نام روی جلد کتابی که به گمانم دومین ترجمه مترجمین غربی از اثر من است دیده می شود. اما این نام واقعی من نیست.) مهم تر از همه، باید از رفتار حُزن انگیز و کارهای شوهر بخت برگشته ام، که سرنوشت وحشتناکش تبعات پیچیده و دردناکی برای تاریخ، سرزمینم و خودم داشت، دفاع می کردم. در حلقه ی خاندان من قتل های هولناک زیادی رخ داده است. مجبور بودم از پدر شوهر بی نهایت قدرتمند و در عین حال به شدت سردرگُمم، که ظاهراً در برخی از این کتاب ها شخص شروری معرفی شده نیز دفاع کنم. اما به راستی او که بود، شرور، قربانی یا قهرمان؟ حتی بر اساس دانسته های خود و نظر بسیاری از افراد که نظرشان همیشه نیز روشنگرانه نبوده و اغلب نظریه پردازانی بی انصاف بوده اند، هنوز نمی توانم در این خصوص مطمئن باشم. مرگ همیشه هم رازهای مخفی و مگو را فاش نمی کند.
بسیاری فکر می کنند آدم خوش اقبالی بودم که در ۸۰ سالگی در بستر جان سپردم. در واقع این که چگونه توانستم در آن دوران پرآشوب این چنین طولانی عمر کنم جای بسی تامل دارد. اما چگونه می توانستم به خود اجازه دهم که زودتر بمیرم؟ بارها در طول حیات آرزوی مرگ کردم و گاهی اوقات با خود می اندیشیدم که وظیفه ام مردن است. اما به طور کلی و از نظر انسانی موظف بودم که زندگی کنم. دیگرانی بودند که به زنده ماندن من نیاز داشتند. پسرم و نوه ام به من نیاز داشتند. نمی توانستم ترک شان کنم. به خاطر آن ها زنده ماندم. (حتی می توانم ادعا کنم امپراتوری هم به من نیاز داشت، اما این دیگر ادعایی بسیار بزرگ، مردانه و شاهانه است که از آن می گذرم.) و حالا بعد از دویست سال، در حالی که دانش دو قرن به دانش اندک زمینی ام اضافه شده، قصد دارم داستانم را دوباره بگویم. امیدوارم که این بار توجه بیشتری به حرف هایم بشود و خوانندگانی تازه و متفاوت بیابم. فرستاده و نایبی جوان و قدرتمند انتخاب کرده ام که قرار است به من در جست وجوی دائمی معنا و مفهوم رنج ها و دلیل بقایم یاری رساند.
در دوران حیاتم بسیاری مرا خودخواه و متکبر و برخی دیگر فریبکار نامیدند. دشمنان زیادی داشتم. خود نیز گمان می کنم هم خودخواه و هم فریبکار بودم. و در واقع نمی توانم بدون حس برتری جویی ذاتی ام به گذشته ام نگاه کنم. غفلت، حماقت و هراس زیادی پیرامونم را فراگرفته بود، به خصوص در دوران میان سالی . قرار بود زنی بیچاره و ضعیف باشم در دنیایی که در آن مردها قدرت را در دست داشتند و قدرت در آن ایام حرف اول را می زد، اما من با دو چشم تیزبین و مغزی پویا می توانستم آنچه در اطرافم رخ می دهد را ببینم و درک کنم. گاهی اوقات می توانستم کاری کنم که دیگران به سازم برقصند. توانستم از میان آن همه آشوب جان سالم به در ببرم، اما شکست هایی نیز داشتم. بدترین شان این بود:
شوهر بینوایم را از دست دادم. سعی کردم نجاتش دهم، اما با وجود تمام تلاش هایم، او باید قربانی می شد. همسرم مردی بسیار دیوانه و بسیار عیاش بود و به شدت تحت تاثیر جایگاه، میراث و طبیعت خود بود. دفاع از او برایم بسیار دشوار بود. حتی امروز، در این دوران ترقی و روشنگری، همچنان معتقدم به هیچ وجه قادر به نجاتش نبودم. حتی امروز نیز فکر می کنم به هر حال همین سرنوشت در انتظارش بود، حتی اگر در وضعیتی متفاوت به سر می برد، وضعیتی که برای من غیرقابل تصور است. اما این نتیجه ای است که بعد از سال ها، بعد از دو قرن اندیشه، به آن رسیده ام. و کسی چه می داند شاید امروز داروی معجزه گری کشف شده باشد که می توانست آن روزها او و قربانیانش را از شر هراس ها و ترس از فرجام تاریکش نجات دهد. روز به روز داروهای دقیق تری برای این قبیل بیماری های مغزی ساخته می شود، حداقل من این گونه شنیده ام. دیگر در ردیابی ناهماهنگی های شیمیایی و فعالیت مخرب هزاران ناقل عصبی خبره شده ایم. اما این کشف های علمی دیگر برای من و او دیرند.
اجازه دهید داستانم را از دوران کودکی ام، که سال ها از آن می گذرد، آغاز کنم. اخیراً کشف کرده ام این روزها بسیاری دوران کودکی را به عنوان ساختاری اجتماعی تعریف می کنند و می دانم دیگران آگاهانه یا خیرخواهانه روایت مکتوب من از دوران کودکی ام را «نوستالژیک» یا «آن گونه که مطلوب من است» یا «خودخواهانه» توصیف کرده اند. درباره ی این نظرات و تفسیرها بسیار اندیشیده ام. آنچه به چشم من حقیقت است، همان گونه که برایم گفته اند، برایتان نقل خواهم کرد و برخی از خاطراتم را به آن ها اضافه می کنم، گرچه خوب می دانم ممکن است خاطرات شخصی تحت تاثیر خاطرات خانوادگی باورپذیرتر و یا فاقد اعتبار به نظر برسند. هیچ کدام از ما نمی توانیم تمام یک داستان را تعریف کنیم، حتی اگر داستان خودمان باشد.
غافلگیر می شوم وقتی می بینم برخی از خواننده هایم دلشان تنگ شده است برای لحن محتاطانه ی زبان کنایی من که هیچ چیز را به گردن نمی گیرد، خصوصیتی که همواره از خصوصیات غالب من بوده و هست. اما این بار، از دنیای دیگر تلاش خواهم کرد که این رویه را کنار بگذارم، گرچه ممکن است این عادت همین حالا هم در اعماق وجودم ریشه دوانده باشد. هرگز خود را مثل قهرمان یک تراژدی ندیدم، پس نه برای خود اشک ریختم، نه دل سوزاندم. تنها خود را یک بازمانده می دانم.
طبق تقویم میلادی، در ششم آگوست ۱۷۳۵ به دنیا آمدم. سال ۱۷۳۵ در تقویم کره ای به سال اولمیو(۲۵) معروف بود، اما برای سهولت از اصطلاحات غربی برای توصیف وقایع نگاری دوران زندگی ام استفاده می کنم، درست مثل دوره ی خودم که اصولاً ترجیح می دادم به جای زبان چینی ادبی تر که عموم مردم کمتر از آن آگاه بودند، حرف هایم را با حروف الفبای هانگول(۲۶) کره ای بنویسم. برخی می گویند هنگام ظهر به دنیا آمدم، برخی دیگر می گویند ساعت تولدم یک بامداد بود اما همه متفق القولند که من در خانه ی خانواده ی مادرم در کوپ یونگ دونگ(۲۷) واقع در پانسونگ ـ بنگ(۲۸)، محله ای در غرب سئول، شهرِ محصور در میان دیوارها و دروازه ها ، در کشوری به نام کُره به دنیا آمدم. کشوری که اکنون (و از دیرباز) نامش را با C یا با K می نوشتند،. (کُره با C نویسه گردانی قدیمی تر است: معتقدم دشمنان اجدادی ما یعنی ژاپنی ها مسئول این تغییر در نام کُره بر اساس تقدم الفبایی غربی هستند. به این دلیل که حرف J در زبان انگلیسی قبل از K می آید و ژاپن همیشه دوست داشته جلوتر از ما باشد.) سئول در روزگار من هانیانگ(۲۹) یا هانسونگ(۳۰) نام داشت. این شهر نام خود را از رودخانه بزرگ هان(۳۱) گرفته است که از گذشته در آن جریان دارد و به دریای زرد می ریزد، اما باز برای این که خواننده بهتر متوجه شود این شهر را با نامی که این روزها با آن شناخته می شود می خوانم. من در خانه ی پدربزرگ مادری ام چشم به جهان گشودم. در آن دوران و در فرهنگ ما رسم بود زن ها برای به دنیا آوردن کودک خود به خانه ی مادرشان برمی گشتند (البته من به خاطر موقعیت استثنایی ای که داشتم از این راحتی و آسودگی محروم شدم.) وقتی به دنیا آمدم پدر و مادرم هر دو در اوان دهه ی سوم زندگی شان بودند: آن دو در ۱۷۲۷ ازدواج کردند. در ۱۷۳۵، سلسله ی چوسان(۳۲)، از خاندان سلطنتی یی(۳۳)، سه قرن بود که فرمانروایی را در دست داشت، آنان تا دوران مدرن، یعنی تا سال ۱۹۱۰، بر کره حکومت می کردند. من در دوران سلطنت شاه یونگجو(۳۴)، بیست و یکمین پادشاه خاندان یی، به دنیا آمدم.
در ۱۷۳۵، در اروپا عصر روشنگری در حال قوت گرفتن بود، اما کتاب های غربی کمی درباره ی جهان شمولی و کمال پذیری ذات انسان به دست ما در کره می رسید. اخبار اصول مذهب کاتولیکی رم و مبلغان یسوعی بیشتر به دست ما می رسید، اما معتقدم در آن دوران از آثار ولتر در کره خبری نبود. با این حال، مطمئنم هنگامی که پس از مرگم نوشته هایم را برای انتشار بازبینی می کردند، بخشی از روح و دیدگاه های گسترده تر عصر روشنگری را در آن وارد کردند. من به اصل جهان شمولی معتقدم و این که در پایان زمان، با روشن شدن حقایق، همه متوجه ی آن خواهیم شد، و از همه چیز آگاه می شویم. این اعتقادی احمقانه است، اما نه احمقانه تر از باورهای موقت بسیاری از سلسله ها و گروه ها. اگر به جست وجو ادامه دهم شاید گمشده ی خود را بیابم. اگر بتوانم درستی اعتقادم را نشان دهم، دیگرانی را خواهم یافت که مرا در این مسیر یاری کنند.
چندین عضو خانواده ام به ظن همراهی با آیین مسیحیت اعدام شدند. مسیحیت را با خشونت تمام سرکوب کردند و کلیسای کاتولیک، قدیس ها و شهدای کُره ای زیادی را به رسمیت شناخت. در تمام این سال ها به هیچ دینی معتقد نبودم. در ظاهر انسان متدینی بودم، محتاطانه از عقاید و انگاره های باستانی آیین کنفوسیوس تعریف می کردم، اما ذهنم راه خود را می رفت. راه بقا را دنبال می کرد. به خاطر این موضوع هیچ پشیمان نیستم.
آیا ادعایم مبنی بر این که کودکی شادی داشته ام، درست بود؟ نه، البته که این گونه نبود. روزهای کودکی ام همواره در سایه ی اضطراب، فشار و ترس سپری شد. دوران کودکی ام را فقط در مقایسه با دوره ای که قرار بود پس از آن آغاز شود، می توان دورانی شاد نامید. درست است که مادربزرگم نوازشم می کرد و آینده ی درخشانی برایم پیش بینی می کرد، و خاله ام، که زن بسیار دانایی بود، خواندن و نوشتن یادم داد و توانایی های ذهنی ام را بسیار تحسین می کرد. اما سنگینی این همه توقع و انتظار را روی شانه هایم احساس می کردم. خواهر بزرگتری داشتم که وقتی خیلی کوچک بودم جانش را از دست داد. هیچ خاطره ای از او ندارم، اما احساس می کردم بعد از مرگ او، والدینم به من امید بسیار بسته اند. اما امید به چه؟ آیا آن ها از قبل درباره ی سرنوشتم و سقوطم نقشه کشیده بودند؟
هر چه می گفتم دیگران گوش می کردند و همه سعی می کردند هر طور شده رضایتم را جلب کنند. آیا این غرامتی بود که اطرافیانم می پرداختند تا اندوهی که قرار بود در آینده تحمل کنم و هیچ کس نمی توانست به تمامی پیش بینی اش کند، جبران کنند؟ برادر بزرگترم با سختگیری های بسیار بزرگ شده بود، اما اغلب به من اجازه می دادند هنگام خواب به اتاق مادرم بروم. این عادی نبود و شاید اصلاً عاقلانه هم نبود. فکر می کنم برادر بزرگم از لطف هایی که از نظر او به من می شد، ناراحت بود.
از کودکی به درستی از نارضایتی های خانواده ام آگاه بودم. به طرزی غیرطبیعی خود را با آن ها و با غصه های خودم وفق می دادم. اما این آگاهی باعث می شد همیشه گارد دفاعی به خود بگیرم. و من به این گارد دفاعی نیاز داشتم.
پدرم ادعا می کرد شب قبل از تولدم اژدهای سیاه رنگی را در خواب دیده است. از قرار معلوم دور ستون سقف اتاق خواب مادرم چنبره زده بود، پدرم این طور می گفت. بنابراین پدرم خیال می کرد من پسر باشم چون دیدن اژدها در خواب به معنای رسیدن به شهرت و برتری در زندگی است. آیا این خواب باعث شده بود والدینم تا این حد هوایم را داشته باشند؟ نمی توانم چنین چیزی را بپذیرم. افسانه ها و تاریخ ما مملو از خواب اژدها هستند. (حتی امروز هم کره ای ها ادعا می کنند خواب اژدهای خوش اقبالی را می بینند.) ممکن است پدرم آن اژدها را خودش ساخته باشد. رویاها به ما دروغ نمی گویند، تنها شاید فریب مان بدهند، ولی ما ممکن است درباره ی رویاهایمان دروغ بگوییم. در فرهنگ ما، حتی در تاریخ همین اواخر، خواب ها و رویاها را برای توجیه و یا توضیح اقدامات عجیب بیان می کردند. ما رسوم اجدادی و دیرینه ی خود را پشت سر گذارده ایم، گذشتگان موهوم پرستی که برای جست وجوی حقیقت، لاکِ لاک پشت ها را می شکستند، اما هنوز هر زمان به کارمان بیاید، دوباره به اعصار تاریک ذهن مان برمی گردیم. ما با اژدها، ساقه ی بومادران و هشت پرها و کتاب های جادوی جادوگرها بازی می کردیم؛ پیام هایی که روی سنگ ها و برگ ها حک می شدند را می دیدیم. به غیب گویی ها گوش می دادیم؛ ارواح را احضار می کردیم؛ با رمال ها و جادوگرها مشورت می کردیم. (در کمال حیرت شنیده ام که هنوز از این کارها می کنید. بشر از آن روزگار پیشرفت چندانی نکرده است.) اگر چه شاید چندان موفق نباشیم، اما ذهن برخی از ما حالا دیگر به باورها و تفاسیر جذاب تر یونگ و فروید رو کرده است.
پدرم در تمام سال های آغازین کودکی ام دائم خود را با تلاش برای قبولی در آزمون های دولتی خسته می کرد. عجیب بود که اول در آزمون های آکادمی کنفوسیوس رد شد، اما به هر حال توانست شغلی در دیوان به دست آورد و به عنوان سرپرست یکی از مقبره های سلطنتی گماشته شود و تلاش های فکری اش را دوچندان کند. جامعه ی ما یا شاید باید بگویم آن قسمت از جامعه که ما جزئی از آن بودیم دیوانه وار به موفقیت علمی و قبولی در این آزمون های وقت گیر علاقه داشت. حتی افرادی که به دنبال کار دولتی نبودند، آن هایی که زندگی در جنگل و کوه را ترجیح می دادند، در جوانی مجبور بودند در این آزمون ها شرکت کنند. شاید خیال می کنید این جامعه ی شماست که ارزش زیادی برای مدرک و آزمون قائل است و ممکن است برخی از شما بگویند این آزمون ها صدمات روانی بسیار در پی دارند خب، تنها چیزی که می توانم بگویم این است که به نظر من وضعیت جامعه ی ما، از این نظر، بسیار وخیم تر بود. شما تنها میراث دار سایه ای از آن ستم ها هستید. در جهان ما، اگر مرد بودید بدون قبولی در مجموعه ای از آزمون های نظامی یا دولتی، امکان رشد یا حتی بقا نداشتید. باید اول در آن آزمون ها قبول می شدید تا بعدها می توانستید با رسیدن به درجه ی قابل احترام عالِمِ کوهستان از مسیری که یکی از برادرانم مجبور به انتخابش شد بگریزید. اما پدرم خیال منصرف شدن نداشت. او مرد جاه طلبی بود، یا حداقل حالا این طور فکر می کنم. در طول زندگی اش منصب های رسمی والای بسیاری داشت. در سال های آخر عمر می شد به درستی او را قدرت پشت تاج و تخت دانست.
زمانی فرا رسید که والدینم مدام با هم نزاع می کردند. فکر می کنم این روال بعد از تولد سومین برادرم در سال ۱۷۴۰ یا ۱۷۴۱، وقتی که حدود شش سال داشتم، شروع شد. (دومین برادرم در سال ۱۷۳۹ متولد شده بود. اتفاقی که از آن چیزی به یاد ندارم.) از دلایل جدل والدینم خبر ندارم، اما می توانستم نتایجش را ببینم. مادرم به تازگی مادر و پدر شوهرش را از دست داده بود و با تولد سومین برادرم دچار افسردگی شد. من نیز به دلیل مرگ پدربزرگ پدری ام غمگین بودم، او را خیلی دوست می داشتم و او همیشه با من به مهربانی رفتار می کرد. اما آنچه بیشتر مرا ناراحت می کرد این بود که در زمان آخرین بیماری اش مرا به خانه ی مادربزرگ مادری ام فرستاده بودند. از آنجا متنفر بودم. مادربزرگم پیرزنی قوی بنیه، بداخلاق و خودکامه بود و هیچ چیز در خانه ی او بی دردسر پیش نمی رفت. و البته دلم برای والدینم تنگ شده بود. وقتی به خانه بازگشتم، یعنی بعد از فوت پدربزرگ، در خانه نیز همه چیز عوض شده بود. همان طور که پیش تر نیز گفتم، والدینم مدام با هم دعوا می کردند و مادرم مُصر بود که به خانه ی مادرش برگردد و در واقع برای مدتی هم پدرم را ترک کرد و مرا با خود به پانسونگ ـ بنگ برد. به یاد می آورم که پدرم هم از رفتن مادر و هم از امتناع او برای خوردن داروهایی که از نظر پدر می توانستند کمی افسردگی اش را التیام دهند خشمگین بود. به چشم پدر، نپذیرفتن دارو به معنای نپذیرفتن او بود. اینکه مرا با خود برده بود نیز بر ناراحتی اش می افزود. به خانه ی مادربزرگ آمد تا مرا به خانه برگرداند. (در کمال تعجب، نمی توانم به یاد بیاورم که در آن زمان چه اتفاقی برای برادران کوچکترم افتاد. آیا آن ها با من و مادرم در پانسونگ ـ بنگ بودند، یا با پدر و دایه شان مانده بودند؟ این موضوع اهمیت چندانی ندارد، اما عجیب است که نمی توانم به یاد بیاورم. در خاطراتم شکاف های زیادی وجود دارد.) مادر نیز بعداً به خانه بازگشت، اما برای مدتی او و پدر با هم صحبت نمی کردند. تنها از قسمت های مختلف خانه برای یکدیگر پیام های خشمناک می فرستادند. جَو خانه سرد و مُرده بود و آرزو می کردم کاش به همراه مادر به پانسونگ ـ بنگ برمی گشتیم.
مادر شب و روز گریه می کرد و بعد از مدتی اشتهایش را از دست داد و دیگر نتوانست چیزی بخورد. تصور می کنم افسرده شده بود. آیا این نوعی از افسردگی پس از زایمان بود؟ این بیماری را آن روزها رسماً کشف یا نام گذاری نکرده بودند، اما به اندازه ی کافی رواج داشت. اواسط زمستان بود، و از روی بام، باد سردی به درون می وزید. چارچوب درها و پنجره ها تق تق صدا می کردند و قندیل های یخی در همه جا از کاشی های سقف آویزان بودند. دیری نپایید که خشم پدر جایش را به بیماری داد و او نیز دیگر نتوانست غذا بخورد و در نتیجه من هم به این درد مبتلا شدم. آن روزها شاهد درد و رنج هایی بودم که از توان دختری به سن و سال من خارج بود؛ من نزدیک ترین فرد به آن دو بودم. چاره ای جز شریک شدن در مصیبت و ادبار آن دو نداشتم. نمی توانستم غذاهایی را که به من می دادند هضم کنم: هر غذایی باعث می شد احساس تهوع کنم. نمی دانم به خاطر رابطه ی نزدیکم با پدر و مادرم به نوعی از آنان تبعیت می کردم یا در مراحل ابتدایی بیماری بی اشتهایی قرار داشتم؟ به خاطر دارم روزی یک دسته از موهای ضخیم و سیاهم از سرم جدا شد و به زمین افتاد و روی سرم لکه ی سفید درخشانی از کچلی به اندازه ی سکه ای بزرگ برجای ماند. این تجلی جسمانی اندوه واقعاً مایه ی وحشت من و والدینم شده بود. آن ها در چنگال یاس پیش رونده ای، که روز به روز هم وخیم تر می شد، گرفتار شده بودند، اما نهایتاً به خاطر من البته به گفته ی خودشان با یکدیگر آشتی کردند. پدر ادعا می کرد قادر نبود پژمردگی مرا بیش از این تحمل کند، پس شروع کرد به خوردن و مرا نیز به خوردن تشویق می کرد. حتی با دستان خود قاشق شربت جنسینگ را به لبم نزدیک می کرد. مادر نیز به جمع مان پیوست. آن ها می گفتند که به خاطر من آشتی کرده اند، اما چطور می توانستم صداقت حرف هایشان را بیازمایم؟ چه ارزشی برای آن دو داشتم؟ برادرانم چه جایگاهی داشتند؟ برادرانم در این دوران تاریک کجا بودند؟ آیا آن قدر خودخواهم که نقش شان را از یاد برده ام؟ چرا من سوگلی پدر و مادر و دیده بان اتاق خوابشان بودم؟
وقتی این نزاع شوم زمستانی به پایان رسید و بهار از راه آمد، پدر و مادرم یک قابلمه و دیگِ اسباب بازی به من دادند تا خوشحالم کنند و با این کار از من به خاطر حساسیتم به بدبختی شان تشکر کنند. بعد از این ایام اندوه و خشم، احساس می کردم آن ها رنج شان را به من انتقال داده اند. و من آن را با خود حمل می کردم. به نظرم نباید از کودکان خردسال انتظار زیادی داشت، البته این روزها می بینم در مقایسه با کودکان دوران من، بار عاطفی بسیار سنگین تری بر دوش کودکان امروزی قرار دارد. اسباب بازی های جدیدم را دوست داشتم، با جدیت و از سر وظیفه و البته با شادی با آن ها بازی می کردم، مانند هر کودک خردسال دیگری که چنین می کند. هنوز آن دیگ و قابلمه ی برنزی کوچک را خوب به یاد دارم، چون اسباب بازی های زیادی نداشتم. مدام آن ها را با آب و گلبرگ و سنگریزه و دانه های برنج پر می کردم. برای عروسک هایم در حیاط خانه زیر درختان انگشتانه مهمانی می گرفتم. از سر خشک شده ی گل خشخاش به عنوان فلفل دان استفاده می کردم و دانه های سیاهش را روی غذاهای سرد مهمانی های کوچکم می پاشیدم. همیشه التماس می کردم اجازه دهند ظرف هایم را روی یک اجاق واقعی گرم کنم، اما این کار ممنوع بود. پس سعی می کردم آن ها را روی داغ ترین گوشه ی کف سنگی حیاط حداقل ولرم کنم و بعد آن ها را به دهان می گذاشتم و وانمود می کردم که دارم می خورم. این بازی ها اصلاً راضی ام نمی کردند. از پیش می دانستم که این بازی چیزی جز تظاهر نیست و این اندوهی واقعی بود. شاید کنایه ی «در بهار زندگی احساس پیری می کنم»، در زبان شما بهترین بیان برای توصیف حال من بود، کما این که می توانست بهترین توصیف برای وصف حال خواهر کوچکم نیز باشد. بچه های خاندان هُنگ زود بزرگ می شدند.
کودکی ام، شاد یا اندوه بار، بی گناه یا پرهراس، زیاد طول نکشید. اتفاقات هولناکی در انتظارم بود، اتفاقاتی که امروز به موجب قانون در اکثر ممالک روی زمین ممنوع شده اند. من باید قربانی پیشرفت بشر می شدم.

نظرات کاربران درباره کتاب ملکه‌ی سرخ

سلام . جزو کتابای نابیه که انتخابشون کردم برا خرید .مطمئنم که اشتباه نمیکنم و عالیه.با تشکر فراوان از فیدیبو به خاطر کتابای خوبش
در 5 ماه پیش توسط ash...341