فیدیبو نماینده قانونی بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ولگردی با قصد قبلی

کتاب ولگردی با قصد قبلی

نسخه الکترونیک کتاب ولگردی با قصد قبلی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ولگردی با قصد قبلی

ولگردی با قصد قبلی از موفق‌ترین کتاب‌های میوریل اسپارک است که به فهرست نهایی جایزه من‌بوکر نیز راه یافته بود. این کتاب در زمان انتشارش با استقبال منتقدان روبه‌رو شد. مجله تایم نام این نویسنده بریتانیایی (۱۹۴۵ تا ۲۰۰۵) در دهه هشتم قرار دارد. طنز زیر پوستی، نثر منعطف و شخصیت‌های خودویرانگر و زنان مبارزه‌جو، از جمله خصلت‌های داستان‌های اسپارک است.

ادامه...
  • ناشر بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.29 مگابایت
  • تعداد صفحات ۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ولگردی با قصد قبلی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل یکم

روزی از روزها، در سال های میانی قرن بیستم، نشسته بودم درگورستانی قدیمی که هنوز تخریب نشده بود، گورستانی در محله کنزینگتونِ(۱) لندن. ناگهان، پلیسی جوان راهش را کج کرد تا سراغ من بیاید. پلیس لبخند می زد و سربه زیر بود. انگاری از روی چمن رد شده تا مرا به یک دست تنیس دعوت کند. فقط می خواست بداند، مشغول چه کاری هستم اما نه آنکه سرراست و صریح بپرسد. گفتم شعر می نویسم. به پلیس جوان ساندویچ تعارف کردم. ناهار صرف شده بود. ایستاد و گپی کوتاه زدیم. گفت این قبرها باید خیلی قدیمی باشند. بعد برایم آرزوی توفیق کرد. گفت، خوب است آدم با یکی گپ بزند. سپس بدرود گفت و رفت.
آن موقع نمی دانستم درحال گذراندن آخرین روز فصل مهمی از زندگی ام هستم. تا غروب شود، روزِ من، همان جا، روی سنگ قبری ویکتوریایی به شعر نوشتن گذشت. منزلم همان نزدیکی بود. اتاقی اجاره ای که تختخواب، بخاری و شعله گاز داشت. اگر سکه را (پنی یا شیلینگ فرقی به حال اجاق گاز نداشت) توی شیار مخصوص قرار می دادی، شعله روشن می شد.
روحیه ام عالی بود. اینکه برای امرارمعاش، مجبور به کارکردن بودم ظاهراً باید عامل افسردگی می شد اما در واقعیت، چنین اثری نداشت. حتی خوک صفتی صاحبخانه کوتوله ام، جناب الکساندر هم. البته رغبتی نداشتم به اتاقم برگردم، چه بسا آقای الکساندر به کمین نشسته باشد. بدهکار نبودم. او اصرار داشت اتاقی بزرگ تر اجاره کنم و طبعاً اجاره ای بیشتر بپردازم. دیده بود خروار خروار کتاب و ورق پاره و انواع جعبه و کیف و هزارجور خوراکی را در آن قوطی کبریت تک نفره جا کرده ام. ضمناً حواسش به مهمان های تکراری ام بود که عصرها برای چای یا شب ها پیداشان می شد.
ادعایش این بود که اجاره اتاق یک تخته را می پردازم، حال آنکه به اندازه اتاق دوتخته در آن زندگی می کنم. زیر بار نمی رفتم. خانم الکساندر بلندبالا، در بحث اجاره اتاق هیچ دخالتی نمی کرد. میل نداشتند ایشان را به عنوان خانم صاحبخانه بشناسیم. موهای مشکی اش برق می زد و همیشه از زیر دست آرایشگر بیرون آمده بود. ناخن هایش هرگز بدون لاک نبود. رفت وآمدش به منزل با سرتکان دادن مودبانه همراه بود. مثل آنکه او هم مستاجر دیگری است اما مستاجری که صاحبخانه بهتری داشت. هربار به لبخندش جواب می دادم، فکرم اسیرش شده بودم. من به هیچ وجه خصومتی با خانواده الکساندر نداشتم. تنها اختلاف ما این بود که آن ها می خواستند اتاقی گران تر را به من اجاره بدهند. حتی اگر مرا بیرون می انداختند هم باعث نمی شد دشمنشان بشوم. تازه، چه بسا بیشتر می رفتم توی بحرشان.
در ذهن من، رذالت الکساندر، کیفیتی فوق العاده داشت. بین خودمان باشد، صاحبخانه ام را عصاره دون مایگی می دانستم. هرچند در مسیر بازگشت از هیچ تلاشی برای مواجه نشدن با ایشان فروگذار نمی کردم اما یقین داشتم که دیدنش هم حتماً برایم قرین فایده خواهد بود. درحقیقت، من از وجود شبحی در وجودم اطلاع داشتم که از دیدن آدم ها، آن چنان که هستند به وجد می آمد، و نه فقط این، بلکه بیشتر آگاه شدن از اینکه چه هستند، بیشتر و بیشتر.
آن وقت ها چند رفیق شگفت انگیز داشتم که وجودشان سرشار از خیر و شر بود. پولی ته کیسه ام نمانده بود اما روحیه ام خوب بود. از انجمن «تالیف شرح حال» تازه قسر دررفته بودم. برای همین سرحال بودم. اعتقاد آن ها درمورد من این بود که اگر مطلقاً از دست نرفته باشم، مسلماً شیرین عقل هستم. از این انجمن تعریف ها دارم.
نامه ای با مطلع «فلور جونم» به دستم رسید. ده ماه پیش از آن بود که بر مزار ویران مردگان کنزینگتون نشسته باشم و از مصاحبت پلیسی سربه زیر برخوردار شوم. فلور، اسم بی مسمایی است که درست بعد از تولد و قبل از آنکه ببینند صورتم چطور است ـ مثل تمام موارد مشابه ـ روی من گذاشتند. من، بدگل نیستم ولی نه آنکه اسمم فلور باشد. به هرحال، من فلور هستم. مثل همه جوی های(۲) مالیخولیایی، ویکتور(۳)های بزدل، گلوریا(۴)های ذلیل شده و آنجلا(۵)های مادی گرا که خواهی نخواهی در طول حیات دراز و پرفراز و نشیب و بده وبستان با آن ها برخورد می کنید. زمانی با شخصی به نام لنسلوت(۶) ملاقات کردم، به شما اطمینان می دهم که شباهتی به شوالیه ها نداشت.
باری، نامه «فلور جونم» به اینجا رسید که «غلط نکنم، شغلی برات سراغ دارم....» از اینجا به بعد، نامه واقعاً ملال آور بود. دوست خیری که چهره اش را فراموش کرده ام، نویسنده نامه بود. چرا این نامه ها را نگه می داشتم؟ چرا؟ همه نامه ها با ترتیب، در پوشه های نازک دسته بندی و با نوار صورتی گره زده شده اند. ۱۹۴۹، ۱۹۵۰، ۱۹۵۱ و.... دوره منشی گری دیده بودم. شاید مقصودم این بود که اگر نامه ها طبقه بندی شوند، روزی چشمم را خواهند گرفت. درواقع نامه به خودی خود جالب نیست. مثلاً، درست قبل از نیمه قرن، کتاب فروشی در نامه ای از من خواسته بود، پولش را عودت بدهم. نوشته بود، درغیراین صورت «اشد اقدامات به مورد اجرا گذارده خواهد شد.» موقعی بود که به کتاب فروشی ها مقروض بودم. بعضی بیشتر مدارا می کردند. این را یادم هست که نامه اشد اقدامات را چون مضحک بود نگه داشتم. ارزش داشت. شاید نامه ای به آن ها نوشته باشم که، اینجانب از اینکه اشد اقدامات ایشان، نزدیک و نزدیک تر شده به هراس افتاده ام. شاید هم هیچ وقت این نامه را ننوشته باشم. ولی حتماً به آن اندیشیده ام. آخرش، مبلغ را تمام و کمال سلفیده ام. رسید ۵.۸.۹ پوند است.
همیشه خدا عشق کتاب بودم. هرچه صورت حساب نگه داشته ام، برای کتاب است. مثلاً به عوض قرض سنگینم به یک کتابفروش، ناچار شدم کتاب نایابی را به کتابفروش دیگری بفروشم. دلیل علاقه من به یک کتاب، نایاب بودن نبود. بله، من کتاب باز نبوده و نیستم. محتوای کتاب، آن چیزی است که ضربان قلب مرا تند می کند. چند بار هم کتابخانه عمومی را امتحان کردم ولی درحقیقت اصل برنامه من در کتابفروشی هاست. بگذارید اعتراف کنم، عطش داشتن مجموعه اشعار آرتور کلاف(۷) یا کلیات جدید چاوسر(۸) بود که پایم را سست می کرد و مجبورم می کرد پشت میز مذاکره با کتابفروش بنشینم و آخرش هم برگه صورت حساب را امضا کنم.
«فلور جونم، غلط نکنم برات شغلی پیدا کردم.»
نامه ای به نشانی در نورتامبرلند(۹) فرستادم و درآن مهارت های منشی گری ام را شرح دادم. یک هفته نشده، سرنشین اتوبوسی بودم به مقصد هتل برکلی. برای مصاحبه با کارفرمای جدیدم قرار داشتم.
ساعت شش عصر بود. اتلاف وقت در ساعت اوج ترافیک را حساب کردم و زودتر از موعد قرار رسیدم. ایشان پیش از من رسیده بود. وقتی سمت پیشخان هتل رفتم، هنوز اسمشان را بر زبان نیاورده بودم که از روی صندلی اش ـ که نزدیک من بود ـ برخاستند و به طرفم آمدند. مردی نسبتاً بلندقد با موهای سفید. صورتی تکیده داشت. گونه های برجسته اش سرخ شده بود، به جز آن رنگ رویش پریده بود. شانه راستش را جلوتر از چپی نگه می داشت، مثل آنکه وقت دست دادن خشک شده باشد. کلاً کج و کوله بود. سرووضعش، من حیث المجموع داد می زد: بنده برای خودم، معقول آدمی هستم. اسمش بود: سرکوئنتین الیور.
سر میز نشستیم و شری بدون شکر(۱۰) نوشیدیم. گفت: «فلور تالبوت... نیمه فرانسوی هستید؟»
«نه. فلور اسم محبوب مادرم بود.»
«آها. جالب است... خب، اجازه بدهید کارتان را توضیح بدهم.»
دستمزد پیشنهادی متعلق بود به سال ۱۹۳۶، یعنی عصر کلاسیک. آن زمان سال ۱۹۴۹ بود. دوران مدرن. مبلغ مشعشع را مختصری بالا بردم. شغل را پذیرفتم چون نوید تجربه ای تازه را می داد.
در هتل برکلی(۱۱) نشسته بودیم که گفت: «فلور تالبوت، نسبتی با خانواده تالبوت گرنج(۱۲) دارید؟ مارتین تالبوت شریف. می دانید منظورم کیست؟ گفتم: «نه.»
«نسبتی ندارید؟ تالبوت های پالایشگاه فیندلی(۱۳) را می گویم. یکی از آشناهای من، معشوقه جوان یکی از تالبوت هاست. دوست عزیز من است. دختر نازنینی است. به نظر من که حسابی از مرتیکه سر است.»
ساختمان سر کوئنتین در لندن، خیابان هالام(۱۴)، نزدیک قصر پورتلند واقع بود. من از نُه صبح تا پنج و نیم بعدازظهر آنجا کار می کردم. در مسیرم از مقابل ساختمان بی بی سی می گذشتم؛ همان جا که آرزو داشتم محل کارم باشد اما نشد که موفق شوم.
خانم تیمز در را باز کرد تا وارد ساختمان خیابان هالام شوم. صبح روز اول کار، سرکوئنتین، خانم تیمز را که خانه دار بود، با نام «بریل میس ایز تیمز» معرفی کرد. خانم تیمز با لحنِ مهتری تصحیح کرد «میس ایز بریل تیمز» پالتوپوشیده منتظر ایستاده بودم تا مجادله شان درباره موضوع نحوه خطاب خانه دار مختومه شود. سرکوئنتین با لحن رسمی به من گفت: «نام این زن، پیش از جدایی میس ایز توماس تیمز بوده است. لذا اکنون شایسته است ایشان را بریل میس ایز تیمز خطاب کنیم.» یقین داشت عنوان میس ایز بریل تیمز کاملاً غلط است. نوبت خانم تیمز بود که ادعا کند می تواند کارت بیمه ملی، دفترچه سهمیه و کارت شناسایی اش را برای احراز روش صحیح خطاب کردن ارائه کند. و تاکید کرد که میس ایز بریل تیمز درست است. سرکوئنتین اعتقاد داشت که کارمندان و مستخدمان وزارتخانه ها که مسئول صدور اوراق هویت هستند، سواد و اطلاع کافی ندارند. او یادآوری کرد، در یک کتاب مرجع، طرز صحیح خطاب قرار دادن ایشان را پیدا می کند و به او نشان می دهد. سپس مرا خطاب قرار داد و گفت: «از صمیم قلب امید دارم، سرکارخانم، اهل جروبحث و یکی به دو کردن نباشید. در کتاب مقدس یا شاید هم یک ضرب المثل یا کتاب جامعه، یادم نمی آید کدامشان، اما یکی از این کتاب ها چنین آمده است: زنی که مدام بحث کند مثل آبی است که از سقف چکه می کند. صمیمانه آرزو دارم که در محل کار، پرگو و وراج نباشید.»
گفتم «خیلی کم حرف هستم» عین حقیقت بود. سرگرم نوشتن اولین رمانم بودم. برای همین با حوصله به هر حرفی گوش می کردم.
بالاخره جامه زمستانی را از تن درآوردم و با کمی فیس و افاده به خانم تیمز تحویل دادم. ایشان هم بدون مراعات، پالتو را گرفت و بعد صدای تق تق پاشنه هایش روی پارکت بلند شد. خانم تیمز همان طورکه غمزه ریز و پراطوار دور می شد، پالتو را با اکراه و تحقیر تمام وارسی کرد. کت من قیمتی نازل داشت. از آن لباس ها که در آن دوره با اسم «یوتیلیتی(۱۵)» شناخته می شدند. یوتیلیتی، لباس عوام الناس را در آن برهه تامین می کرد. در آن دوره یوتیلیتی بود و آرمش؛ چهار هلال ماه بود که در خلال هم فرورفته بودند. خیلی که وسعشان می رسید، کوپن لباسشان را صرف مارکی جز یوتیلیتی کنند و لباس های مارک دورویل(۱۶)، ژاکمار(۱۷)، ساویل(۱۸) را می پوشیدند، هم از یوتیلیتی خرید می کردند و راجع به آن می گفتند یوتیلیتی هیچ نقصی ندارد. گوشم، همیشه خدا برای شنیدن این جور تعبیرها تیز بود.
بریل تیمز «بی نقص» را راجع به کت من نگفت. پشت سر کونتین به اتاق مطالعه رفتم. گفت «عنکبوت، مگس را گفت به سرایم بیا.» با لبخند رضایت از سخن نغزش قدردانی کردم. فکر می کردم بخشی از شغلم است.
در مصاحبه هتل برکلی به من گفته بود که طبیعت کار ما ادبی است، ادبیات. یک گروه هستیم. لازم است تصریح کنم که گروهی با تخصص های بعضاً متمایز. عملکرد شما جلب توجه خواهد کرد چون در تایپ کردن و بهره برداری از منابع خودتان در مورد روش کار اختیار دارید. از کلمه تندنویسی بیزارم، شدیداً آمریکایی است. قفسه لوازم الاتحریر عجالتاً وحشتناک شلخته است. نیاز مبرم به رسیدگی شما احساس می شود. خانم تالبوت، این شما هستید که به کارتان شکل خواهید داد.
مصاحبه به آخر رسیده بود که گفتم آیا مقدور است آخر هفته اول، مساعده بگیرم؟ نمی توانم تمام ماه را بدون دستمزد سر کنم. سرکوئنتین روترش کرد و نشان داد که ابداً رغبتی به این کار ندارد. لابد ظنین شده بود که منظور من آزمایشی کار کردن هفته اول است. پربیراه هم نبود اما نیازم به پول به اندازه حدس ایشان حقیقی بود. گفت: «آها، اگر در تنگنا هستید، بسیار خب.»
درست مثل آنکه بگوید، اگر دریازده هستید. آن موقع نمی دانستم چرا مصاحبه کاری به جای محل کارم، در هتل برگزار شده بود.
روز اول کار، این ابهام را خود او برطرف کرد. «خانم تالبوت، من هرکسی را به منزلم دعوت نمی کنم.»
با رضایت متقابل پاسخ دادم، همه ما این حساسیت را داریم. نگاهی به دورتادور اتاق انداختم. نمی توانستم کتاب ها را ببینم. پشت شیشه بودند. اما سرکوئنتین از جمله «همه ما این حساسیت را داریم» راضی نبود. جایگاه ها در جمله من، برابر بودند. بنا کرد به اینکه مرا به منظورش ملتفت کند. گفت، منظورش را درست نگرفته ام. گفت: «مقصودم این است که بدانید، گروهی از خواص، برای نیل به هدفی بسیار والا در اینجا گردهم آمده اند. مشغولیت ما فوق محرمانه است. استدعا دارم صفت فوق محرمانه را فراموش نکنید. بنده، سرکار را از بین شش، هفت خانم جوان که مورد بررسی قرار گرفتند، انتخاب کرده ام. این نکته را فراموش نکنید.»
همان طور که حرف می زد رفت و پشت میز پرهیمنه اش جلوس کرد. تکیه داد. چشم هایش مخمور بود. هردو دستش را مقابل سینه گرفته بود. نوک انگشتانش را به هم می سایید. من هم طرف دیگر میز بودم.
به قفسه آنتیک بزرگی اشاره کرد و گفت «امور محرمانه آنجاست.»
نترسیدم. درست است که مثل عقل کل ها بود ولی در رفتار و لحنش نشانه ای که برای من، در لحظه تهدیدآمیز باشد، وجود نداشت. حواسم جمع بود. راستش، هیجان زده شدم. آن دوره، مشغول نوشتن رمانی بودم به اسم ورندر چیز که همه وقتم را اشغال کرده بود. چی از این بهتر که شخصیت، موقعیت، تصویر و جمله هایی که برای نوشتن رمان احتیاج داشتم، بدون چک و چانه زدن، از ناکجاآباد وارد محدوده ادراک من می شدند.
من مثل آهن ربایی بودم که خرده ریزهای به دردبخور رمانم را جذب می کند. ولی فکر نکنید کارم شبیه عکاسی بود یا ثبت واقعیت با نثر ادبی. برای ضبط کردنِ سرکوئنتین به همان شکل که بود، لحظه ای درنگ نکردم. چیزی که از درون خوشحالم می کرد: نوک انگشت هایش بود که به هم می سایید. وقتی به قفسه اشاره کرد که «امور محرمانه آنجا هستند» از ادای کلمات، آرامشی به او دست داد. خوش داشت مرا تحت تاثیر قرار دهد و خوش داشت به خودش باور داشته باشد. احتمالش بود در همان لحظه شغلم را ترک کنم تا دیگر او را نبینم و خاطره اش را هم فراموش کنم. ولی از آن دوتا خصلت ـ و شاید هم بیشتر از دوتا ـ نمی گذشتم. گنجه چوب گردو هم دلم را برد. مغزم فرمان داد که اینجا جای امور محرمانه است. و من حواسم را به او سپردم.
این همه سال سپری شده و فرآیند کشف مصالح هنری در یک روز عادی برایم عادت شده است. ولی آن موقع تازه بود. به همین طریق خانم تیمز هم مرا متوجه خود کرد. زن مهملی بود. اما مهمل بودنش قشنگ بود. باید اعتراف کنم که در سپتامبر آن سال اصلاً نمی دانستم آیا از پس تمام کردن ورندرچیز برمی آیم یا نه. اما شدت ذوق زدگی ام در هر دو حال یکسان بود.
سرکوئنتین بنا کرده بود شرح وظایف مرا توضیح بدهد که خانم تیمز نامه ای برایش آورد.
سرکوئنتین اعتنایی به او نکرد و رو به من گفت، وقت بررسی نامه ها بعد از صرف صبحانه است. خیلی دردسر هستند. (حتماً می دانید که در آن روزگار نامه ها راس ساعت هشت صبح تحویل می شد. آن ها که سرکار نمی رفتند حین صبحانه نامه هاشان را می خواندند و سرکار بروها در اتوبوس مشغول خواندن نامه هاشان بودند.) «خیلی دردسر.»
خانم تیمز به طرف پنجره رفت و گفت: «مرده اند». به گلدان گل رز اشاره می کرد. گلبرگ هاشان روی میز ریخته بود. گلبرگ ها را جمع کرد و توی گلدان ریخت و گلدان را برداشت تا ببرد. در همین اثنا نگاهی به من انداخت و درجا فهمید که من هم توی نخش بوده ام. من زل زدم به جایی که خانم تیمز ایستاده بود. این جوری موفق شدم به او بباورانم که هدف نگاه خیره ام نبوده و فقط روی یک نقطه دقیق شده ام و غرق در فکر هستم. البته احتمال اینکه خانم تیمز فریب نخورده باشد، کم نیست. آدمیزاد از این جور چیزها هیچ وقت مطمئن نمی شود. خانم تیمز تا هنگامی که از اتاق بیرون برود، درباره وضعیت گل های رز لندید. او درست شبیه زنی بود که از قبل می شناختم، حتی راه رفتنش هم شبیه او بود.
بعد از خروج خانه دار توجه من دوباره به سرکوئنتین متمرکز شد. چشمان مخمور او هم متوجه بیرون رفتن خانم تیمز بود. دستانش را در ارتفاع دستان فردی که مشغول دعا و نیایش است، نگاه داشت. آرنج ها روی دسته صندلی آرام گرفت و نوک انگشت ها به هم ساییده شد.
سرکوئنتین اظهار کرد: «طبیعت بشر خارق العاده است. به نظر من بسیار خارق العاده است. ضرب المثل قدیمی را شنیده اید که حقیقت از داستان عجیب تر است؟» گفتم: «بله.»
روزی بدون باران، روزی آفتابی را در سپتامبر ۱۹۴۹ به خاطر دارم. به پنجره نگاه کردم. نور خورشید به پارچه پرده می تابید. گوش هایم حافظه ای قوی دارند. اگر حوادثی از گذشته را به یاد بیاورم یا نامه های قدیمی، رخدادهایی را برایم تداعی کنند، ابتدا خاطره صوتی شان سیل آسا به سمتم می آیند و تصویر در مرتبه دوم است. بنابراین نحوه گفتار، کلمات و آهنگ کلام سر کوئنتین را دقیق در خاطر دارم وقتی به من گفت: «خانم تالبوت، به آنچه دارم می گویم علاقه دارید؟»
«اوه، بله بله، موافقم. حقیقت از قصه عجیب تر است.»
خیال کردم آن قدر متوجه افکارش است که روگرداندن من به سمت پنجره را نخواهد دید. خوب می دانم که به دوردست نگاه کرده بودم تا چند برداشت حسی را ثبت کنم. گفت: «دوستانی دارم» و مکث کرد تا حرفش نشست کند. حالا حسب وظیفه تمام توجه و نگاهم متوجه صحبت ایشان بود. «دوستانی بسیار مهم. وی آی پی. ما انجمن تاسیس کردیم. درباب قانون افترا در بریتانیا می دانید؟ خانم تالبوت عزیز، قوانین بسیار تنگ نظر و سختگیر هستند. به عنوان مثال، شخص نباید در عفت یک زن تردید کند، این به آن معنا نیست که بگوید آن زن خانم متشخصی است. اما وقتی پای نقل اتفاقات واقعی زندگی یک نفر در میان باشد، طبعاً منطورم افراد در قید حیات نیز هست، آن گاه التزام عملی به این قانون ناممکن است. آیا می دانید ما چه کار کرده ایم. ما که فوق العاده زندگی کرده ایم. تاکید می کنم فوق العاده. آیا می دانید چگونه حقایق را برای آیندگان ثبت کرده ایم؟»
گفتم: «نه.»
«ما انجمن تالیف شرح حال را تاسیس کردیم. همه ما بنا کردیم به تالیف خاطرات، کمال صداقت، مو لای درزش نمی رود. متون به مدت هفتاد سال در محلی امن نگهداری خواهد شد. تا وقتی که تک تک اشخاصی که در متون ذکر شده اند دار فانی را وداع گویند.»
آفتاب کم رمقی که از خلال پرده چیت چین دار می گذشت، روی گنجه قشنگی افتاده بود که به آن اشاره می کرد. دوست داشتم همان موقع در پارک قدم بزنم و تا قبل از آنکه بیشتر سر کوئنتین را بشناسم، درباره شخصیتش فکر کنم.
گفتم: «صندوق امانات جایی است که این جور متن ها را نگه می دارید؟»
سر کوئنتین با لحنی سرد گفت: «خب، درست فرمودید. مقصد نهایی متون، آنجاست. ولی فعلاً کاری با آن نداریم. اکنون باید به اطلاع سرکار برسانم، دوستان من با تالیف ادبی، آن چنان که شایسته است آشنا نیستند. طبیعتاً من به ادبیات علاقه دارم، درحد توانم هرچه می توانستم انجام داده ام. البته ایشان، زنان و مردانی برجسته هستند که حتی در روزگار تغییر و تحولات پس از جنگ هم به هر ترتیب، بی نقص و کامل زندگی می کنند.»
«من توقع ادیبانه نوشتن از آن ها ندارم. خواسته من از آن ها این است که خاطراتشان را بنویسند که وقت انجام آن را ندارند. ما جلسات، گردهمایی و دورهمی های دوستانه و غیره داریم. اگر نظم و نسق داشته باشیم ملک من در نورتامبرلند محل قرارهامان خواهد بود.»
حرف هایش از این دست بودند و من لذت بردم. در مسیر بازگشت به خانه در پارک دوباره به حرف هایش فکر کردم. به همین زودی بخشی از خاطراتم شده بودند. برداشت اولم این بود که هدف سرکوئنتین از شرح حال نویسی منفعت مالی است. انجمن، با این نام از آن یاد می کرد؛ آن زمان متشکل از ده نفر بود. یک فهرست طول و دراز از اسامی اعضا به انضمام اطلاعات زندگینامه ای شان تحویلم شد. اما آنچه درباره اشخاص بود، آن قدر گزینش شده بود که بیشتر سر کوئنتین را توصیف می کرد. حظی را که از خواندن فهرست به من دست داد هنوز به یاد دارم:
«سرلشگر سر جورج. سی. بورلی(۱۹) Bt., C.B.E., D.S.O., سابقاً در هنگ بلوز(۲۰) بود و هم اکنون بازرگان کامروا، در شهر و در قاره اروپا به توفیقات فراوان نایل آمده است. ژنرال سر جورج، پسرعموی آن بانوی جذاب، بی نهایت جذاب، لیدی برنیس باکس گیلبرت(۲۱) است. بیوه کاردار سابق در سن سالوادور، سرآلفرد گیلبرت(۲۲)(K.C.M.G., C.B.E. (۱۹۱۹، که سر ایمز بالدوین(۲۳) K.B.E تصویرپرداز و چهره پرداز بنام، پرتره اش را نقاشی کرد. این تابلو، درحال حاضر در تالار غذاخوری باشکوه نورث در میدان لندرز در بدفوردشیر(۲۴) به دیوار آویخته است و جزو دارایی مادر آلفرد به شمار می آید. کنتس فقید و نادره مری لوئیس توری جیل(۲۵) دوست H.M، دوست پادشاه زوگ اول آلبانی و دوست خانم ویلکس بود. خانم ویلکس در زمان تجرد دوست سر کیو(۲۶) بود. سر کیو اکنون نویسنده است. خانم ویلکس دختر میرآخور سزار فقید بود و بعد با افسر بریتانیایی به نام لویت نانت ویلکس(۲۷) ازدواج کرد.
این متن به چشمم یکجور شعر می آمد. یک آن، سر کوئنتین را که دست کم سی وپنج سال از من بزرگ تر بود، کودکی جدی دیدم که خندق و برج و باروی قلعه اسباب بازی اش را با کمال اشتیاق سرهم می کند. به نظر من یک اثر بود. مثلاً معرفی سرلشگر سرجورج س. بورلی و آن های دیگر، به چشم من مانند کریستال بسیار کوچکی آمد، مثلاً گوگردی که شصت برابر بزرگنمایی شده و از آن عکس رنگی برداشته اند. درنتیجه مثل جزئیات پروانه یا گیاه دریایی عجیب دیده می شد. تنها با خواندن اولین مدخل در فهرست سر کوئنتین، فکر نمونه های هنری مشابه ذهنم را مشغول کرد. پی بردم چقدر توش و توان برای این منظور صرف کرده است.
سر کوئنتین گفت: «شما باید فهرست را مطالعه کنید.»
تلفن زنگ زد و در اتاق مطالعه باز شد. سر کوئنتین گوشی را برداشت و «الو» گفت و همزمان چشمان نگرانش به سمت در چرخید. زنی بلندقامت، لاغر و بسیار سالخورده، لرزان و پرزرق وبرق وارد شد. جامه اش سیاه و سفید و پوشیده از رشته های مروارید بود و گیسوان نقره ای درخشان داشت. چشمانش گودافتاده و وحشی بود. سر کوئنتین پای تلفن به هیجان آمده بود: «اوه کلوتیلد(۲۸)، عزیزم، چه افتخاری- یک لحظه، کلوتیلد، مزاحم دارم...» پیرزن جلوتر رفت. صورتش از آرایش ترک برداشته بود. با لبخندی که شبیه شکاف بریدگی قرمزی روی صورت بود، پرسید: «این دخترخانم کیست؟» منظورش من بودم.
کوئنتین دستش را روی گوشی گذاشت و گفت «لطفاً» و با نگرانی هیس گفت و دست دیگرش را در هوا تکان داد. «با بارونس کلوتیلد دولواره(۲۹) صحبت می کنم.»
پیرزن فریاد کشید. فکر می کنم می خندید اما تشخیصش دشوار بود. «می دانم کیست. تو فکر می کنی من خرفتم، نه؟» به سمت من چرخید و گفت «مرا خرفت می داند.» من متوجه ناخن هایش شدم، بیش از اندازه بلند بودند. آن قدر بلند که نوکشان مثل چنگال تاب برداشته بود. ناخنش از لاک قرمز پررنگ پوشیده بود. گفت «من خرفت نیستم.»
سر کوئنتین گفت «مامی»
مادر فریاد کشید «آقا اسنوب است.»
همان موقع، بریل تیمز وارد شد و پیرزن را با خبث طینت بیرون کشید. بریل هنگام خروج به من خیره شد. سر کوئنتین عذرخواهی مفصلی کرد و گفت وگویش را با تلفن از سر گرفت.
اسنوب بود، خوبش هم بود. اما شاید در جنبه ای، ما هم او را دموکرات بدانیم. عمیقاً باور داشت که قریحه ـ ولو در طبیعت ـ به مساوات تقسیم نشده باشد، با لقبی یا منزلت وراثتی به دست آوردنی است. همچنین اعتقاد داشت، با هرچندنفر نویسنده سایه می توان خاطرات نوشت یا جعل کرد. شک دارم واقعاً اعتقادش این بود که ظروف چینی وجوود(۳۰) - سرکوئنتین در کمال ظرافت در فنجان تولید وجوود چای می نوشید ـ به این دلیل باارزش است که نهاد اجتماعی خاندان وجوود را به رسمیت شناخته است، نه اینکه چون این خاندان، خود را ملزم به تولید ظروف کرده است.
آخر هفته، در مسیر مطالعه سرکوئنتین از محتویات اسرارآمیز گنجه باخبر شدم. ده نسخه دست نویس ناتمام، حاصل کار اعضای انجمن تالیف شرح حال در آنجا نگهداری می شد.
سرکوئنتین گفت: «اگر این آثار به سرانجام برسند، در آینده برای مورخان ارزشمند خواهند بود و اقبال خاص و عام خواهند داشت. شما لابد بلدید هرنوع تصحیح و اصلاحی انجام دهید. کارهایی از قبیل تصحیح ضعف یا جاافتادگی در فرم، نحو، سبک شخصیت پردازی، تخیل، حال و هوای بومی، توصیف، گفت وگو، ساختار و دیگر موارد پیش پاافتاده... این اسناد را باید با لحاظ کردن شرایط فوق محرمانه، تایپ کنید. اگر در انجام این کار موفق شوید، چه بسا روزی حق حضور در جلسات انجمن را هم کسب و از مذاکرات یادداشت برداری کنید.»
مادر سالخورده اش، تا از دست خانم بریل تیمز درمی رفت، به اتاق مطالعه می آمد. از خداخواسته منتظر وقفه هایی بودم که با آمدن او ایجاد می شد. چنگال های قرمزش را در هوا تکان می داد و با صدایی شبیه کلاغ فریاد می زد: «آقا اسنوب است، اسنوب!»
در بدو امر در مورد سرکوئنتین و جعلی بودن هویتش تردید داشتم. ولی بعد معلوم شد در کالج اتون(۳۱)، ترینیتی(۳۲) و کمبریج روزگار گذرانده و همانی است که ادعا می کند. او عضو سه باشگاه بود که اسم دوتاشان خاطرم هست: وایت(۳۳) و بث(۳۴). تازه بارون هم بود و مادر فرح بخشش هم دختر کنت بود. اسنوب بودنش را باید در همه موارد لحاظ می کردم. خیال داشت با زندگینامه ها کسب وکاری پردرآمد راه بیندازد. طی هفته اول، به ذهنم خطور کرد که می تواند با این اسرار مهروموم شده، به راحتی آب خوردن حق السکوت بگیرد. خیلی گذشت تا فهمیدم مقصودش همین است اما نمی خواهد پول بگیرد.
یک روز دوست داشتنی پاییزی، ساعت شش عصر غروبی طلایی، ترجیح دادم تا خیابان آکسفورد پیاده روی کنم؛ در هایدپارک سوار اتوبوس شوم تا اسپیکرز کرنر(۳۵)، بعد از عرض پارک بگذرم تا به کویینز گیت(۳۶) برسم. این شغل عجیب جذبم کرده بود. هیچ جور یادداشتی برنداشتم. بیشتر شب ها روی رمانم کار می کردم و فکرهای روز، شب ها دوباره سرهم می شدند تا به دو شخصیت رمانم، ورندرچیز، شکل بدهند: شارلوت(۳۷) و پرودانس(۳۸). شخصیت شارلوت، ملهم از بریل تیمز نبود اما پرودانس، رونوشتی از مادر سر کوئنتین بود. شخصیت هایم را غریزی خلق می کردم. آن ها ترکیبی از خود بالقوه ام و مجموع تجربه هایم از این و آن بودند. همیشه همین طور بوده. گاهی اوقات شخصیتی را که در رمان ساخته ام، تا وقتی کتاب تمام یا منتشر شود، ملاقات نمی کنم. طرح کلی شخصیت ورندرچیز پرداخته و قوام گرفته بود که سرکوئنتین را دیدم.
حالا که رسیدیم به اینجای ماوقع، خوب یادم هست، آن روزها امیدوار نبودم ورندرچیز منتشر شود. اما برای نوشتنش شور و میل داشتم. از پارک به خانه بازمی گشتم و سخت توی فکر رمانم و بریل تیمز ـ به عنوان تیپ بودم ـ که وسط راه خشکم زد. مردم، همان ها که مثل من از کار به خانه بازمی گشتند، از دو طرفم رد می شدند، هرچه درباره خانم تیمز در ذهن رشته بودم پنبه شد. ایستادم. آدم ها از کنارم می گذشتند، مردانی جوان که کت و شلوار مشکی پوشیده بودند و دخترهایی که کلاه و کت های دست دوز داشتند.
این فکر به وضوح به سرم زد: هنرمند بودن و زن بودن در قرن بیستم چه احساس فوق العاده ای است.
اینکه زن بودم و در قرن بیستم زندگی می کردم، حقایق مسلم بودند. در هنرمند بودنم، یقین محکمی داشتم که از آن به بعد هرگز به ذهنم خطور نکرد، درآن تردید کنم. در سپتامبر ۱۹۴۹ وسط راه گذری در هایدپارک ایستادم، سه حقیقت به طرزی معجزه آسا بر من آشکار شد و سرشار از وجد و شعف راهم را ادامه دادم.
اغلب بریل تیمز را در هیئت زنی که نامش باید رز انگیسی باشد، به خاطر می آورم. نه آنکه شباهتی به رز انگلیسی داشته باشد، اتفاقاً فرق زیادی داشتند، ولی ذهنیتش شبیه رز انگلیسی بود. این آدم حالم را به هم می زد ولی با تمام وجود توی نخش بودم. می خواستم ظرفیت تخیلم را اندازه بگیرم و بفهمم برای شناختن غایت امر به چه نیاز دارم. تنها که بودیم، کافی بود خنده ابلهانه و حرص و مال اندوزی اش را ببینم تا روحم که دنبال این جور چیزها بود سیراب شود؛ طوری که خودم هم به طرزی ابلهانه می خندیدم و حرص داشتم تا کاری کنم او تحریک شود و اعمالش را ببینم. از سنجاق سینه ام تعریف کرد، بهترین سنجاق سینه ام بود، مینیاتوری رنگ آمیزی شده روی عاج بیضی شکلی که بر آلیاژ مس تعبیه شده بود. سنجاق سینه متعلق به قرن هجدهم بود. پرتره دختری جوان با موهای باز مثل دخترهای روستایی. بریل تیمز سنجاق را که روی یقه پیراهنم بود، دید و تعریف کرد. سنجاق به کت و دامنم می آمد. از بریل تیمز متنفر بودم. وقت نوشیدن قهوه صبح، به سنجاق سینه نازنینم خندیده بود. آن قدر از او بدم می آمد که سنجاق را باز کردم و به او هدیه کردم تا نفرت را در وجودم آزاد کنم. برق چشم ها و نفس هایی که از میان لب های کلفتش درآمد، پاداش من بود. فریاد زد: «جدی؟»
«بله، پس چی؟»
«دوستش نداری؟»
«چرا، دوستش دارم.»
«پس چرا دادی به من؟»
سئوال بریل تیمز، بدگمانی زننده شخصی را داشت که در تمام عمرش با او بدرفتاری شده است. سنجاق سینه را به لباسش زد. با خودم گفتم، شاید آقای تیمز او را مجبور به سختی کشیدن کرده است. گفتم «مال تو. با افتخار به تو هدیه می دهم.» این حرف را از ته دلم گفتم. فنجان قهوه را به سینک بردم و زیر آب گرفتم. بریل تیمز فنجان در دست، دنبال من آمد. گفت: «لبه فنجانم ماتیکی شده است. آقایان دوست ندارند روی لیوان و فنجان رد ماتیک ببینند. این طور نیست؟ دوست دارند ماتیک روی لب خانم ها باشد. خیلی از رنگ ماتیکم تعریف می کنند. اسم این رنگ رز انگلیسی است.»
دقیقاً لنگه همسر ناجور دوست پسر من بود. گفت: «مرد دوست دارد دختر طلا و جواهر به خودش بیندازد.»
هروقت با هم تنها بودیم، بحثِ مردها چی دوست دارند مطرح می شد. هفته دوم کارم بود که از من پرسید، آیا قصد ازدواج دارم.
«نه، من شعر می نویسم، می خواهم بنویسم، ازدواج با کارم تداخل خواهد داشت.»
جوابم طبیعی و بدون حساب و کتاب قبلی بود. احتمالاً به نظر او نخوت آمیز آمد. حیرت زده به من نگاه کرد و گفت «خب، مگر نمی شود ازدواج کرد و بچه دار شد و وقتی بچه ها خوابند شعر نوشت؟» لبخند زدم. خیلی زیبا نبودم ولی می دانستم که لبخند چهره ام را عوض می کند. بریل تیمز را عصبانی کرده بودم.
نگاه حیرت زده اش هم مرا به یاد نگاه داتی(۳۹)، البته در حالتی دیگر انداخت. داتی، اسم همسر لزلی(۴۰)، دوست پسرم، بود. تحصیلات داتی بهتر از بریل تیمز بود ولی فهمشان اندازه هم بود. من فکر می کردم همسرش از او خسته شده است. وقتی با همسرش دوست بودم به دیدار من آمد. به داتی گفتم «بله، من عاشقش هستم، عاشقش هستم و نیستم. اگر حضورش با نوشتن تداخل پیدا نکند و این حرف ها. راستش را بخواهی، رمانی را شروع کرده ام که نوشتنش به تمرکز زیادی نیاز دارد. می دانی، من از همه چیز تصور شاعرانه دارم. بنابراین احتمالاً در مورد لزلی بیشتر وقت ها عاشق نیستم.»
خیالش از اینکه شوهرش را از دست نمی دهد راحت شد ولی توامان از چیزی که طرز تفکر غیرطبیعی می نامید ترسید. از چیزی که به نظر من کاملاً طبیعی بود.
وحشت زده گفت: «عقلت بر قلبت فرمان می راند.» گفتم: «این نوع حل و فصل اوضاع احمقانه است.» فهمید حرفم درست است ولی در مواقع بحران، مبتذل می شد. اخلاق گرا بود و مرا متهم کرد که متکبر هستم. گفت: «تکبر باعث سقوطت می شود، ببین کی گفتم.» درحقیقت اگر من متکبر بودم یا غرور داشتم، فقط به حرفه ام مربوط می شد. تکبرم را نتوانستم از بین ببرم ولی هیچ وقت هم آن را عامل ناکامی هایم تشخیص ندادم. داتی زنی درشت بود. صورتش جوان و دوست داشتنی بود. پایین تنه و بالاتنه اش درشت بود و مچ پای کلفتی داشت. کاتولیک بود و به باکره مقدس اعتقاد داشت. خودش را در مورد برکاتی که بانوی مقدس به او می بخشید، گول می زد.
در حمام، شیشه عطری به نام رز انگلیسی دیدم. این مسئله هم حال مرا به هم زد و هم تاییدی بود بر شکل گرفتن شخصیت و خوشحالم می کرد. در زندگی ام چیزهای زیادی از داتی آموختم. او به من مفاهیمی آموزش داد که همیشه آن ها را رد می کردم. داتی هیچ چیز به دردبخوری از من نیاموخت.
ولی بریل تیمز، رز انگلیسی بهتر و ناخوشایندتری بود. آن موقع او را بیشتر از داتی می دیدم؛ هرچند تا چند هفته بعد در موقعیتی واقعی ندیدمش. دورهمی غیررسمی انجمن تالیف شرح حال بود و من مشغول تایپ و تبدیل جملات اعضا به جملات قابل درک در زبان انگلیسی بودم. تا آن روز شاهد بودم که بریل تیمز برای سر کوئنتین چه اطوار و قمیشی می ریزد که البته عنایت سرکوئنتین را برنمی انگیخت. بریل چون خنگ بود، علتش را نمی فهمید.
به من گفت: «آقایان از اینکه توی روی شان بایستی خوش شان می آید. ولی سر کوئنتین گاهی درست با من رفتار نمی کند و باید مواظب مادرش باشم. نه؟»
قاطعانه با سر کوئنتین جروبحث می کرد. معلوم بود سعی می کند نظر سرکوئنتین را جلب کند که فایده ای نداشت. فقط زنجیره طول و دراز عناوین و القاب رده بالا ممکن بود در بدن و چهره سرکوئنتین لرزشی لذت بخش ایجاد کند. او بریل تیمز را امیدوار نگه می داشت. منِ شاهد، بریل تیمز و لیدی ادوینا، مادر سر کوئنتین بودم. بریل تیمز زندانبان و همنشینش بود.

درباره نویسنده

میوریل اسپارک (۲۰۰۶ - ۱۹۱۸)، بانوی نویسنده اسکاتلندی، بیشتر دوران کارش را در انگلیس و ایتالیا به سر برد. او در فهرست پنجاه نویسنده بریتانیایی ۱۹۴۵ تا ۲۰۰۵ مجله تایم، در رده هشتم قرار دارد. اسپارک به دلیل طنز سرد و زیرپوستی، نثر منعطف جالب، شخصیت های زن ویژه و مبارزه جو و سبک غیراحساساتی نوشتنش معروف است. او جایزه های مختلفی مانند ماندلبام گیت، دوید کوهن، مدال ادبی امپراتوری بریتانیا، جایزه قلم زرین انجمن پن و دو دکترای افتخاری از دانشگاه پاریس و دانشگاه هریوت وات را دریافت کرد. همچنین دو رمان او به فهرست نهایی جایزه من بوکر رسید؛ یکی تصویر عمومی در سال ۱۹۶۹ و دیگری ولگردی با قصد قبلی در ۱۹۸۱، سالی که کتاب سلمان رشدی، بچه های نیمه شب برنده جایزه شد.
معروف ترین اثر اسپارک ـ و نه بهترینش ـ (منتقدان و اسپارک تاکید دارند که بهترین رمانش نیست) بهار زندگی میس جین برودی نام دارد. شاید دلیل شهرتش آن باشد که فیلمی از آن ساخته شد و در سال ۱۹۶۹ بازیگر زن اصلی این فیلم برنده اسکار شد. این رمان با ترجمه الهام نظری و از سوی نشر افراز منتشر شده است. به جز این رمان، دختران نحیف اسپارک هم با ترجمه شهریار وقفی پور از طرف نشر نگاه منتشر شده است.
رمان ولگردی با قصد قبلی جزو موفق ترین آثار اسپارک است که نقدهای مثبت فراوانی برآن نوشته شد؛ از جمله نقدهایی در نیویورک تایمز و گاردین.

نظرات کاربران درباره کتاب ولگردی با قصد قبلی