فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شیدا و صوفی

کتاب شیدا و صوفی

نسخه الکترونیک کتاب شیدا و صوفی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب شیدا و صوفی

گفتم: «مورد تو خاصّه. خیلی جوونی. قتل مشکوکه! جسدی که پیدا کردن، بعد از خفگی تو تصادف سوخته. خونواده‌ش اصرار دارن صوفیه. اما جواب تشخیص هویت هنوز قطعی نیست. می‌خوای بی‌خودی بمیری؟ بله. من خبرنگارم، اما الان پای جون تو هم وسطه.» گفت: «کاغذ!» روی یک تکه کاغذ چیزی نوشت و به من داد. ـ نگهبان! او را بردند. به کاغذ نگاه کردم. آدرس بود! دربند. به علی زنگ زدم: «ببخشید می‌دونم الان سرِ کاری. ولی باید برم جایی. ترجیح می‌دم تنها نرم!» نیم ساعت بعد در ماشین علی بودیم. گفت: «این خانم شیدا مستور که می‌شی باهات راحت نیستم!» گفتم: «می‌دونی که گزارش‌های روزنامه رو با اسم مستعار می‌دم. حالا گیریم چیستا. مگه با چیستا راحتی؟» گفت: «آره. به چیستا می‌گم اون‌قدر به خودت عطر زدی که دیگه نمی‌تونم برگردم اداره. می‌گن کجا بودی این بو رو گرفتی. می‌گم پیش خانم شیدا مستور!» گفتم: «علی اون پیرمرد نباید بفهمه شغل‌مون چیه. می‌گیم اومدیم دنبال خونه. باشه؟» در را باز کرد. روی صورتش جای زخم تازه بود. فکر کردم شاید جای تیغ ریش‌تراشی است. لاغر و تکیده بود. مشکوک نگاه کرد. علی گفت: «سلام حاجی.» ـ حاجی باباته! چی می‌خواین؟ ترسیدم پلنگ درون علی وحشی شود. گفتم: «راستش آقا من آسم دارم. گفتن این‌جا هواش خوبه. بنگاهی پیدا نمی‌کنیم.» با خشم گفت: «مگه خونه‌ی من بنگاست؟» گفتم: «شما اتاق واسه اجاره ندارین؟ کوچیکم باشه، کافیه.» در نیمه باز بود. انگار سایه‌ی زن جوانی را دیدم که رد شد، با موهای بلند. پیرمرد خواست در را ببندد. حاج علی پایش را لای در گذاشت. ـ وقتی یه خانم محترم باهات حرف می‌زنه، جواب بده! پیرمرد ترسید. گفت: «محرمید؟»

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.03 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۳۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شیدا و صوفی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل ۵

خودم دیدمش. مثل سایه ی یک زن اساطیری با من حرف زد. دستم را گرفت و بعد ناپدید شد...
پیرمرد نشسته بود و پیپ می کشید. پولش را گرفت و به علی گفت: «این بار چیزی نگفتم. از هیکلت نمی ترسم. عمرمو کرده م. پس دفعه ی بعد یه بیلم بیار که منو تو حیاط پشتی چال کنی! یه بار دیگه این درو بزنی یا من تو رو می کشم یا تو منو! فرقی هم برام نداره.»
به علی گفتم: «تو رو خدا هیچی نگو!»
در ماشین هر دو ساکت بودیم. صدای فکر علی را می شنیدم.
گفتم: «من خیال باف نیستم!»
گفت: «غلط حدس زدی خانومی! داشتم فکر می کردم تو اون جوری از پله ها نمی افتی... یه چیزی بوده!»
گفتم: «پلیس تو گذشته ی این مرد هیچی پیدا نکرده. چون آرش هیچ وقت از بابابزرگش حرفی نزده. پسره خیلی زود به قتل اعتراف کرد.»
صدای آرش در ذهنم پیچید:
با صوفی دعوام شد. می خواست با پسرعموش و یه مرد غریبه از مرز رد شه. دلیلشو بهم نگفت. زد تو گوشم. من دیگه نفهمیدم چی کار می کنم. شالشو دور گردنش پیچیدم. دست و پا می زد، نمی فهمیدم. وقتی بی حرکت شد تازه فهمیدم! جسدو گذاشتم تو ماشینش... فرار کردم.
چیزی این وسط کم بود. جسد صوفی بعد از افتادن ماشین ته دره پیدا شده بود! چه کسی ماشین را تا دره برده بود؟ آرش هیچ وقت چیزی نگفت. موضوعی را مخفی می کرد.چه چیزی آن قدر مهم بود که حاضر بود به خاطرش در هجده سالگی بمیرد؟
به علی گفتم: «فکر می کنم همه چی به خونه ی اون پیرمرد مربوطه!»
علی گفت: «مدرکی نداریم خانوم! پدر آرش که گفتی با هیچکی حرف نمی زنه. مادرشم طلاق گرفته و آلمانه. اینم از آرش. حاضره بمیره و هیچی نگه!»
گفتم: «سینا، داداش بزرگ آرش هم که اون موقع شهرستان، سربازی بوده.»
ـ علی جان ماشینو نگه دار!
علی با تعجب نگاه کرد.
ـ موبایلم مونده اتاق بالا. خونه ی پیرمرده! صدای گریه ی زنه رو که شنیدم، یادم رفت برش دارم.
علی گفت: «بی خیالش! شنیدی که چی گفت. نمی خوام بیچاره رو بزنم.»
گفتم: «خودم تنها می رم. تو گوشیم پر اطلاعاته. نگه دار!»
گفت: «ولی اون!»
گفتم: «من می دونم چه جوری باهاش حرف بزنم. بهت پیام می دم. پیام ندادم بیا!»
ناراضی بود. همیشه وقتی عصبانی می شد دستش را لای گندمزار موهایش می کرد. راه دیگری نبود. دورتر نگه داشت. پیاده شدم. می ترسیدم، اما چیزی مرا به سمت آن خانه می کشاند. بعدها فهمیدم آن چیست.
در زدم. آرام گفتم: «گوشیم جا مونده.»
مرد نگاه کرد: «رفیقت کو؟»
گفتم: «همکارمه.»
گفت: «فکر کردی نفهمیدم پلیسید؟»
گفتم: «من خبرنگارم. گوشیمو می خوام. با شما کاری ندارم.»
گفت: «برو برش دار.»
بالا رفتم. گوشی نبود! پیرمرد در را از داخل بست. نمی دانستم با من تا بالا آمده است! ترسیدم.
ـ گفتم که آقا کاری تون ندارم.
گفت: «ولی من کارت دارم! تو دیدیش؟»
گفتم: «کیو؟»
گفت: «زن منو! چی بهت گفت؟ بده آدم بخواد از زنش حمایت کنه؟ تو زنی. می فهمی...!»

فصل ۶

گفتم: «باید برم. پایین منتظرم هستن.»
گفت: «بیا این گوشیت. بگو می مونی تا حرفمو بشنوی!»
علی مخالف بود. گفت: «یارو طبیعی نیست! از کجا معلوم یه بلایی سرت نیاره؟»
گفتم: «همین حوالی باش. وقتی می دونه تو این جایی، گمون نکنم منو بکشه!»
پیرمرد خندید: «بکشمت؟ من حتی نمی تونم یه مورچه رو بکشم. این دوستت آدم خطرناکیه. ولی من باید با یه نفر حرف بزنم، بهتره تو باشی تا کسِ دیگه. لااقل پلیس نیستی. نمی خوام حرفامون جایی درز پیدا کنه.
بهار هزار و سیصد و چهل بود. سی و پنج سالم بود. تازه از فرنگ اومده بودم. یه معلم ساده. قصد ازدواج نداشتم. با زن ها معذب بودم. با کتاب ها زندگی می کردم.
یه روز مادرم عکس یه دختربچه ی معصومو نشونم داد. چشم های قشنگی داشت، گفت: اسمش بهاره. دوازده سالشه. گفتم: به من چه؟ گفت: تو ندیدیش. یه قوم و خویش دوره. خواهر کوچیکه...
گفتم: تورو خدا ذکر شجره نامه راه ننداز. این یه بچه ست!
گفت: بله یه بچه ی زیبا که زیباترم می شه؛ اما عقب مونده ست. دکترا گفته ن مغزش در حد یه بچه ی شش ساله ست. از بچگی تو خونه قایمش کردن که مردم نفهمن بچه ی عقب مونده دارن. تو خونواده شون عاره. مادره موقع حاملگی قرص خورده... بچه این جوری شده. بعد از اون دیگه بچه نخواست... افسرده شد. پدرشم رفت زن گرفت. اگه مادره بمیره سرنوشت این طفل معصوم چی می شه؟
گفتم: خب به من چه؟
گفت: بیا آقایی کن. اینو بگیر. تو که زن نمی خوای. فکر کن دخترته. بچه هم که نمی خوای! اصلاً بچه برای این خوب نیست. خیر می کنی به خدا! این بدبخت جز یه مادر افسرده کسی رو نداره. باهاش ازدواج کن. گوشه ی خونه ت جایی رو نمی گیره. می تونی به کارات برسی.
عصبانی شدم، اما مادرم نقطه ضعف منو می دونست؛ دل رحمی!
عصرش بهارو آورد. گیس بلند مشکیشو بافته بود. ترسیده بود. معلوم بود به زور بردنش حموم! جای ناخنای مادرش روی صورتش بود. پشت مادرم قایم شد.
من گفتم: قناری دوست داری؟
سرش رو از پشت دامن مادرم بیرون آورد. دو قناری داشتم. داشتن می خوندن.
خندید. گفت: بلدن بخونن!
گفتم: تو بلد نیستی؟
غمگین شد.
گفت: من هیچی بلد نیستم. برای همین مامان گریه می کنه. کاش این قناری ها، جای من بچه ش بودن.
دلم براش سوخت. با اون چهره ی زیبا، سرنوشتش تو این جامعه چی می شد؟ دستش رو گرفتم. ترسش ریخته بود.
گفتم: می خوای با هم لوبیا بکاریم؟
گفت: بعد چی می شه؟
ـ هیچی، ازش لوبیا درمی آد. اگه جادویی باشه ما هم باهاش می ریم آسمون.
گفت: چه خوب! مامانم راحت می شه. عروسی می کنه. الان می گه به خاطر من کسی نمی گیرتش! بریم بکاریم!
خاک های باغچه رو کنار زدیم و با هم لوبیا کاشتیم. از اون به بعد هر روز با هم یه چیزی می کاشتیم.
تابستون عقدش کردم. حتی بلد نبود بله بگه! طفلی!
نمی دونست چه اتفاقی داره می افته! منم نمی دونستم...!»

نظرات کاربران درباره کتاب شیدا و صوفی

شیدا و صوفی مثل دیگر کارهای چیستا ساده و سر راست و هیجانی است و خوندنش لذتبخش
در 5 ماه پیش توسط moh...i64
من پیشنهاد نمیکنم مگه اینکه عاشق داستانای تخیلی باشین!
در 5 ماه پیش توسط man...a28
سلام کسی کتابی خونده که روایت یک روز باشه از دید چند نفر؟ لطفا اگه خوندین اسمش رو بگین خیلی ضروریه.
در 5 ماه پیش توسط A. Sabzevar
مسخره وسبک...به کسی پیشنهاد خواندن این کتاب رو نمیکنم.اصلا با خواندنش چیزی یاد نمی گیری.هیچ پیامی هم نداره
در 4 ماه پیش توسط mar...y37