فیدیبو نماینده قانونی نشر هیرمند و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گنگ محل

کتاب گنگ محل

نسخه الکترونیک کتاب گنگ محل به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب گنگ محل

می‌گویند هر شخصی به زبان مادری‌اش فکر می‌کند. سؤال اینجاست که لال مادرزاد به چه زبانی فکر می‌کند؟ مطابق با افسانه، اکبرشاه گورکانی فرمان داد کاخی در بیابانی دور افتاده بسازند. وی دوازده نوزاد را از سرتاسر امپراتوری جمع‌آوری کرده، در آن کاخ قرار داد و پرستاری از آن‌ها را به خدمتکارانی خاموش محول کرد، تا از این طریق به پرسش دیرینه‌ انسان در باب زبان تکلم پاسخ دهد: زبان تکلم فطریست یا اکتسابی؟ این کاخ گُنگ‌محل نام گرفت. راوی روان‌پریش این رمان، پس از شنیدن افسانه‌ گنگ‌محل از مادرش، تصمیم می‌گیرد نسخه‌ی مدرنی از گنگ‌محل بیافریند تا به پاسخ پرسش‌هایش در باب ماهیت روح برسد.

ادامه...
  • ناشر نشر هیرمند
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.44 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۲۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب گنگ محل

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

یادداشت مترجم

در افسانه آمده است اکبرشاه گورکانی، کاخی ساخت و آن را از نوزاد انسان انباشت. وی گروهی مستخدم خاموش را به مراقبت از آنها گماشت و سخن گفتن را به تمامی در آن عمارت قدغن کرد، تا از این راه به پاسخ یکی ا ز پرسش های دیرین بشر دست یابد: قدرت تکلم فطری است یا اکتسابی؟

این کاخ، به نام لال خانه یا گُنگ محل شهرت یافت.
جان برن ساید، نویسنده ی اسکاتلندی، در اولین رمان خود به سال ۱۹۹۷، امکان تجربه ی آزمایش اکبرشاه را در دنیای مدرن به بحث می گذارد. راوی روان پریش داستان، تحت تاثیر افسانه ی گنگ محل و آزمایش اکبرشاه گورکانی که در کودکی از زبان مادرش شنیده، نسخه ای دیگر از گنگ محل خلق می کند تا شخصاً از درستی نتیجه ی آزمایش اکبرشاه مطمئن شود.
منتقدین گاردین درباره ی این کتاب نوشته اند:
«پس از سالیان سال، یکی از زیباترین و تشویش آمیز ترین نمونه های آثار نخست نویسندگان و اثری بی نهایت هوشمندانه.»

رضا اسکندری آذر
فروردین ۱۳۹۶

ترجمه ی گنگ محل را به سهیل روغنیان پیشکش می کنم که شیفته ی مضامین غریبه است.

ر. الف. آذر

بخش اول: کارِن

کسی نمی تواند بگوید کشتن دوقلوها خواسته ی من بود، همان طورکه به دنیا آوردن شان انتخاب من نبود. هر یک از این رویدادها به سهم خود گریزناپذیر بودند؛ تار نخی از نسج آن چیزی که شاید بشود سرنوشت نامیدش یا به عبارت بهتر؛ رشته نخی که نه من و نه هیچ کس دیگر نمی توانست بدون تباه کردن کل طرح، حذفش کند. انجام جراحی لارنژکتومی(۱) تصمیم خودم بود، تا شاید بتوانم به آواز خواندن هایشان پایان بدهم ـ البته اگر می شد اسم آن ناله و زوزه ی ساری در تمام ساعات بیداری ام را که از کوچک ترین درز موجود در عالم خواب، به رویاهایم نفوذ می کرد، آواز خواندن گذاشت. البته، در آن زمان، از نظر خودم عملی منطقی انجام دادم؛ گامی دیگر در راستای سلسله پژوهش هایی که تقریباً چهار سال قبل آغاز شده بود؛ یگانه آزمایش مهمی که بشر می تواند به انجام برساند: یافتن مختصات دقیق روح؛ یگانه موهبتی که ما را از حیوانات جدا می کند. یافتنش، ابتدا با نوعی محروم سازی و پس از آن نوعی نابودی منطقی و ضروری امکان پذیر بود. از اینکه انجام عمل جراحی بر روی آن دو مخلوق نیمه آگاه چقدر ساده بود، حیرت کردم. آنها در دنیایی متفاوت زندگی می کردند؛ دنیای موش های آزمایشگاهی یا فضای پیوسته در تغییر و عقیمِ توهم حقیقی.
اینک دیگر آزمایش به پایان رسیده است. پژوهش کاملاً نابود شده، اما با هدف شروع دوباره به شکلی دیگر. اگر تنها از یک چیز مطمئن باشم، آن الگوی حقیقی زندگی ماست: یک دور مسلسل با دگرگونی های کوچک و درعین حال مشخص که در طول سالیان فاش می شود. آزمایش بر روی دوقلوها، فقط تغییری در طول یک عمر زندگی بود. اگر یکی از آن آزمایش های متداول بود، قطعاً نتایجش را ثبت می کردم و با زبان انتزاعی می نوشتم: مساله ی اولیه، مجموعه ای از فرضیات و آزمایش ها و نتیجه ی نهایی. در آن صورت همه چیز به وضوح ثبت می شد، آن هم با اصطلاحات علمی. اما این یک آزمایش متداول نبود. توضیح چنین آزمایشی، بدون شرح کامل آنچه اتفاق افتاده غیرممکن است. از صبح آن روزی که زبان باز کردم (سی سال قبل) تا لحظه ای که در زیرزمین را قفل و دوقلوها را غرق در سکوت، با چهره های سرگشته ی آمیخته با اندوه آنجا حبس کردم، سرانجام ادامه ی آزمایش بدین شکل ممکن شد. پیش از ترک زیرزمین، دستگاه پخش موسیقی را روشن کردم، اما هنوز نمی دانستم این موسیقی، در خلال سال های انزوا، چه معنایی برایشان دارد. بیرون، چشم به پنجره ی مشبک چسباندم تا برای آخرین بار نگاه شان کنم. به نظر نمی رسید متوجه رفتنم شده باشند. بی سروصدا آنجا رهایشان کردم تا غذای مسموم را بخورند. به طبقه ی بالا رفتم تا به کارن سر بزنم. بعد یک قوری قهوه دم گذاشتم و منتظر ماندم.
حال دیگر سکوت به نظرم عجیب می آمد. شاید این همان چیزی بود که تمامی آن سال ها در انتظارش بودم، شاید همان چیزی بود که می خواستم. این سکوت، چیزی فرای فقدان اصوات است. چیزی ا ست که با زحمت به دستش آورده ام. اکنون می فهمم بدون آن، نمی توانستم این روایت را از ذهنم بگذرانم. پیش از آغاز باید می دانستم پایان چیست. حالا می توانم داستان را از ابتدا برایتان تعریف کنم. مادرم با آن لباس های اعلایش، شب ها به اتاقم می آمد تا برایم کتاب بخواند؛ مادرم، در مرواریدها و لباس های زیبایش. یکی از آن انگل های نفیس که کالبد میزبان را دچار عفونت و درش خانه می کنند و حتی آن قدر پیش نمی روند که به طور کامل نابودش کنند . حتی در این مورد خاص، یعنی خلق توهم هم زیستی طبیعی و سیستم تغذیه ی مشترک، عدم تحسین این درجه از وقار در عمل ناممکن است.
این ها دلایلی نبودند که درباره ی مادرم قضاوت بی رحمانه می کردم. من او را بیش از اندازه ی ممکن دوست داشتم. اکنون که به گذشته نگاه می کنم، می توانم خطاهایش را ببینم. حال که زندگی مان را تحلیل می کنم، می توانم از او منفصل باشم؛ حتی از لحاظ بالینی. با تمام این اوصاف، حتی حالا عاشقانه دوستش دارم. در کودکی، پیوسته مسحور حضور آن موجود حیرت آور بودم. آن زنی که از خودش چنان شیء زیبایی ساخته بود که گاهی حتی خود ناگزیر می ایستاد و غرق در شگفتی به انعکاس حسن جمالش در آینه یا قاب پنجره ای در شب خیره می ماند. اصولاً کودکان به هر کس بتوانند عشق می ورزند. میان من و پدرم پرده ای از حجب و حیا آویخته و ارتباط با او دشوار بود. او پیله ای به دور خود تنیده و پیوسته در هراس بود مبادا من به نحوی وارد حریمش شوم و لمسش کنم. به گمانم او از من بیش از مادرم می ترسید. مدام در کابوس خیانت به سر می برد؛ چون به نظر می آمد اوست که خودش را به زور میان ما جا کرده؛ بنابراین نقشی را که مادر برایش در نظر گرفته بود، بازی می کرد؛ نقش شوهر نامرئی.
از برخی جهات، احتمالاً همیشه می دانستم مادرم ـ حتی از من ـ تا چه اندازه فاصله گرفته است. او پیوسته مانند معماری که خانه ای از جنس قصه می سازد، مشغول کار بود. او با زندگی خودش و زندگی من مثل داستان رفتار می کرد. می دانستم از کارهایش مقصودی دارد؛ به قول معروف درگیر نوعی اختراع بود. روی تمام اعمالش کنترل داشت و هر قصه ای که برایم می گفت، حکم نوعی تشریفات آیینی را داشت. کوچک ترین چیزی آن فرایند را دست خوش تغییر نمی کرد و همین بود که تحسینم را برمی انگیخت. رابطه ی ما چیزی شبیه رابطه ی کشیش و پسرک خادم کلیسا در مراسم عشاء ربانی بود. او برگزارکننده و من شاهد بودم. نقش ها و مناصب مان به طرزی ملکوتی مقرر شده، و از این رو اجتناب ناپذیر بودند. حتی اکنون، گاهی به این فکر می کنم که حق با او بود: تدابیر و ترفندهای او به زندگی ما نظم و ترتیب می بخشید. ما می توانستیم بدون گوشه نشینی در اتاق ها یمان از صمیمیت اضافه پرهیز کنیم؛ درست همان طورکه پدرم می کرد. مادرم با بهره گیری از تشریفات فرقه ای و قصه هایش، قلمرویی بی طرف در خانه ایجاد کرده بود که می توانستیم یکدیگر را آنجا ملاقات کنیم؛ قلمرویی که همه چیز آن تحت کنترل بود و هیچ چیز از حدودی که برای خودمان در نظر گرفته بودیم، عدول نمی کرد.
در حضور دیگران، منش و رفتاری رسمی یا شاید حتی سرد داشتیم. بیشتر پدرم بود که سر صحبت را با میهمانان باز می کرد، از روزهای ابتدایی کسب و کارش، اقامتش در فلسطین و پیشنهاد ازدواج ناشیانه اش به مادرم می گفت و مستمعین را به نوعی تشریک مساعی فرامی خواند، درحالی که مادرم با حالتی سرد و تا حدودی تحقیرآمیز نگاهش می کرد. حکایت مورد علاقه ی او ماجرای اولین ملاقاتش با مادرم بود ؛ حین قدم زدن در جاده ای روستایی، در هوای گرگ و میش تابستان، با خانمی جوان و زیبا با موهایی قهوه ای و مجعد برخورد کرده بوده که بسته ی سنگینی را کشان کشان در امتداد گذر بلَک نِس حمل می کرده. پدرم که آن موقع یونیفورم به تن داشته، می ایستد و پیشنهاد کمک می کند. و این، اولین دیدارشان بود: مردی ملبس به یونیفورم، در دوره ی مرخصی از خدمت، در راه سر زدن به دوستی ساکن دهکده ی مجاور؛ و دختر زیبارویی که اجازه می دهد مرد جوان در حمل بسته کمکش کند و در تمام طول راه کلمه ای از دهانش درنمی آید. مادرم همواره داستان را کامل گوش می داد و اواخر آن حرف پدرم را قطع می کرد.
خطاب به میهمانان می گفت: «قضیه اصلاً این شکلی نبود.» بعد رو می کرد به پدرم و با لحنی رنجیده و آمیخته به استهزا می گفت: «کاش از تعریف کردن حکایتای مسخره ت دست ورمی داشتی.»
مادرم اصرار داشت من در این دورهمی ها حضور داشته باشم. او برای حماقت های پدرم شاهدی می خواست و من وظیفه ام را به بهترین نحو ممکن انجام می دادم و این موضوع باعث می شد رابطه ی من و پدرم بعد از رفتن میهمان ها ناجورتر از قبل شود. در آن دوران، به راست بودن حکایت هایش شک داشتم ـ حتی آشفتگی اش را درک می کردم ـ البته داستان هایش با استانداردهای مادرم جور درنمی آمد، آن هم نه از نقطه نظر حقیقت، بلکه از لحاظ صحت؛ یعنی استانداردهای درخور اِعمال روی یک اثر داستانی ادبی یا یک پرتره ی نقاشی. حالا می فهمم او را چطور به خاطر می آورم. گاهی اوقات در آشپزخانه می ایستم، از پنجره به سیاهی شب نگاه می کنم و صورتش را می بینم که از میان بوته زار به من خیره شده است. واضح است که انعکاس صورت خودم را می بینم، اما کافی ا ست چند ترفند نورپردازی اجرا کنم تا چهره ی او را در صورت خودم ببینم؛ همان چشم ها، همان لب ها. یافتن این وجوه شباهت ساده است، اما پس از گذر سال ها، تازه حالا می بینم به پدرم هم کم شباهت ندارم ؛ مثلاً به همان اندازه ضعیفم، و همین ضعف موجب شد در فرایند آزمایش بر روی دوقلوها شکست بخورم. چیزی در وجودم هست که هنوز قطعیت نیافته. در جریان بازی، همه چیز باید جدی گرفته شود. درستش این بود که این آزمایش را با همان توجه تزلزل ناپذیر فراخور چیدن یک پازل، یا حل معمای یک داستان به انجام برسانم. اصولاً جوهره ی تلاش های علمی همین است. مشکل من این بود که نتوانستم بازی کنم؛ من تنها در ظاهر جدی بودم، نه در عمل. به اندازه ی کافی تعمق نکردم. نتوانستم انگیزه را به عمل ترجمه کنم.
بعداً که به زیرزمین برگشتم، دوقلوها مرده بودند. کنار یکی از اسپیکرها روی زمین دراز کشیده بودند. آنطور که آنها یکدیگر را سخت چسبیده بودند، مرا به یاد میمون های نابالغ انداخت، که وقتی می ترسند محکم به هرچه دم دست شان باشد چنگ می اندازند. پیش از باز کردن در، مدت زیادی صبر کردم. به گمانم، حتی آن موقع ازشان وحشت داشتم. می ترسیدم به روشی غیرقابل توجیه، فریبم داده باشند. می ترسیدم واقعاً نمرده باشند؛ خودشان را به مردن زده و مترصد فرصتی باشند تا غافلگیرم کنند. حالا انگار چه بلایی می توانستند سرم بیاورند؟! هرچه باشد، آنها کودکی بیش نبودند. در را باز کردم و به طرف محلی که افتاده بودند، رفتم. آنها مرده بودند، بله؛ و به نظر می رسید بدون زجر مرده باشند. مطمئناً دردی که تجربه کرده بودند، در قیاس با عذابی که لیلین(۲) در روزهای پس از تولدشان کشیده بود، ناچیز بوده و من از این بابت خوشحال بودم. به نظر می رسید دفن کردن آنها کنار مزار او، در باغچه ی زنبق، کار شایسته ای باشد. و همان کار را انجام دادم، تمام بعدازظهر را صرف کندن قبر کردم، بعد اجساد را از زیرزمین بیرون آوردم و یک به یک، در هوای گرگ و میش، کنار هم خواباندم. رخ به رخ، در دل خاک نمناک. و حالا نیمه شب است. کارن اُلِرود(۳) در طبقه ی بالاست، هنوز در سلول گرم و نرمش خوابیده. من به معنای واقعی کلمه تنها هستم و حالا، بالاخره می توانم از نو شروع کنم.

از همان لحظه ای که زبان باز کردم، احساس می کردم به نوعی سرم شیره مالیده می شود. هنوز هم به خاطر دارم ـ صحنه ها واضح و مسلم به یادم می آید. وسط باغچه ایستاده ام و مادرم دارد لغت رُز را پشت سر هم تکرار می کند. کلمه را همچون وردی جادویی به زبان می آورد و هم زمان به گل های صورتی کم رنگِ بیش از حد شکفته ی روی داربست اشاره می کند. من دارم گوش می دهم، حرکت لب هایش را زیر نظر گرفته ام و هنوز می کوشم تصویر گل را از آوای مادرم تفکیک کنم. قاعدتاً خیلی پیش از این ها باید زبان باز می کردم ـ شاید دو سالم بود و داشتم می رفتم توی سه سال. برای مدت زمانی زیاد، زبان باز نکردم ـ دستکم مادرم این طور می گفت. اگرچه از بسیاری جهات هوش سرشاری داشتم، تکلم برایم معضلی بود. مادرم حتی پیش دکتر رفته بود، اما نظر دکتر این بود که چنین چیزهایی گاهی پیش می آید، کاملاً طبیعی است و من دیر یا زود؛ به وقتش زبان باز و خیلی زود عقب ماندگی ام را جبران می کنم. حق با دکتر بود. زبان که باز کردم، این کارم حکم نوعی تسلیم و رضا را داشت. انگار تنشی از روی تنم برداشته شده بود و من اولین کلمه را در آن بعدازظهر به زبان آوردم. لغت رُز که به آن چیز صورتی گوشتالو اتلاق می شد؛ ناگهان از دور تسلسل وصف ناپذیر دنیای من زبانه کشید و به یک شیء بدل شد.
زبان از آن جهت زیباست که به نظر می رسد به کل گیتی نظم می بخشد. ما را گمراه می کند و به این باور می رساند که در جلوه ی فضایی منطقی و یک هارمونی محتمل زندگی می کنیم. اما اگر لغات، میان ما و زمان حاضر فاصله بیندازند، هرگز نمی توانیم واقعیت اشیا را درک کنیم؛ چراکه لغات، تنها می توانند داستانی مطلق از زمان گذشته تحویل مان بدهند. اکنون که به گذشته نگاه می کنم، دنیایی متفاوت پیش چشمم می بینم: تمامی آنچه به وقت وقوع، تصادفی و تابع هرج و مرج بود، حالا ضمن بازگو کردن کاملاً منطقی به نظر می رسید و وضوحش آنقدر بالا بود که گویی هدفی غایی را دنبال می کرده؛ معنایی برای زندگی.
مراتع و جنگل های اطراف خانه مان راـ زمانی که هنوز املاک جدید ساخته نشده بود ـ به یاد می آورم. سیاهی ژرف و بی انتهایی که جا به جا با لانه ی پرندگان و درختان راج کاشته شده در دهه ی ۵۰ پر شده بود. دهکده ی قدیمی را هم به خاطر می آورم. کودکانی را که ملحفه ی سفید بر تن، خانه به خانه می رفتند، در دل تاریکی آواز می خواندند، می خندیدند و حین عبور اتومبیل برایمان دست تکان می دادند. آن ماه های متوالی را که این جا به تنهایی گذراندم به یاد دارم؛ وقتی مادرم از دنیا رفت. شب ها که منطقه ساکت و ساکن بود، لباس هایم را می کندم و اتاق به اتاق در خانه می گشتم و بعد در سرمای شب بیرون می زدم؛ مثل یک حیوان یا مثل یکی از آن نوزادان بازمانده از آل(۴) که مادرم در قصه هایش تعریف می کرد، در باغچه ی گل ها می پلکیدم. باغچه از همه طرف دیوارکشی شده بود؛ هیچ کس نمی توانست مرا ببیند و خانه مان آن قدر از دهکده دور بود که هرازگاه فقط صدای جغدهای جنگل یا روباه های علفزار را می شنیدم. گاهی خودم هم می ماندم که واقعی هستم یا نه؟ بدنم با دیگران تفاوت داشت، بویی شیرین و چسبناک به دورش تنیده بود که بوی خواب را به یاد می آورد و رگه هایی از عطر شَنِل شماره ی نوزدهِ روی میز آرایش مادرم را در خود داشت.
بچه که بودم، مادرم به اتاق خوابم می آمد و برایم قصه می گفت. تشریفاتی که پیوسته بی هیچ تغییری اجرا می شد. من باید به بستر می رفتم و او پنج دقیقه ی بعد بهم ملحق می شد. هم زمان با صدای قدم هایش روی راه پله، می شنیدم که ساعت، نُه ضربه می نوازد. گاهی کتابی با خودش می آورد، اما بیشتر وقت ها قصه ها را از بر می گفت. نمی توانستم تشخیص بدهم قصه ها را از خودش می سازد یا واقعاً از بر می گوید، اما حتی یک بار نشد مکث کند یا تپق بزند. آن وقت ها، احساس می کردم او همه ی قصه های عالم را بلد است و تنها کاری که باید می کرد این بود که چند لحظه به یکی شان فکر کند تا در یک آن، تمام جزئیات ریز داستان به ذهنش جاری شود. این مادرم بود که اولین بار، قصه ی اکبر خان را برایم تعریف کرد. اکبر خان یک لال خانه ساخته بود؛ نه برای منفعت و نه به قصد اثبات چیزی. شاید از سر کنجکاوی محض. هیچ کس نمی داند آن خانه چه مدت برقرار بود و چه بر سر کودکانی آمد که آنجا به همراه مستخدمین خاموش شان محبوس بودند. کسی نمی داند؛ چون داستان گنگ محل، تنها بخشی از یک داستان طولانی تر بود. حکایتی درهم پیچیده و اشاره ای گذرا برای نشان دادن شخصیت اکبر شاه گورکانی. امپراتور خوانش پریش(۵) مغول که غنی ترین کلکسیون کتاب دنیا را در آن دوران داشت. بعدها دریافتم که بیشتر جزئیات داستان، چاشنی هایی بود که مادرم می افزود تا داستان موردعلاقه ام را تا جای ممکن کش بدهد. در حقیقت، داستان اصلی گنگ محل، ساده و روان بود. در آن نسخه از داستان، مشاوران دربار گورکانی بر سر اینکه انسان با استعداد فطری و خدادادی برای تکلم به دنیا می آید یا نه، مناظره داشتند. آنها یک صدا می گفتند این موهبت، به نوعی با مفهوم روح در ارتباط است؛ یگانه مشخصه ای که انسان را از حیوان متمایز می کند. اما اکبر شاه معتقد بود قابلیت تکلم اکتسابی، و روح مفهومی فطری است و ارتباطی با هیچ کدام از قوای ذهنی ـ قابلیت تکلم، خواب دیدن یا منطق ـ ندارد. به طور قطع ادعای او بدین معنا بود که چنانچه زبان از روح نشات می گرفت، در آن صورت فقط یک زبان واحد در میان ابناء بشر ایجاد می شد، اما مشاوران دربار مخالف این باور بودند. آنها مدعی بودند وجود زبان های متعدد، تنها دلیل تحریف موهبت سرچشمه است، که به دست خداوند در بستر روح کاشته شده. آنها نمونه رویدادهایی را سراغ داشتند که کودکان چند سال در انزوا به سر برده یا حتی به دست حیوانات بزرگ شده و در آن شرایط زبان خاص خود را خلق کرده بودند. زبانی که برای هیچ کس قابل درک نبود و محال بود از دیگری آموخته باشند.
اکبر شاه گوش فرا داد. وقتی صحبت های مشاوران به اتمام رسید، به ایشان گفت فرضیه شان را آزمایش خواهد کرد. سپس به پیشه وران امر کرد دور از شهر بنایی بسازند، بزرگ و مستحکم با باغ و حوض و فواره . او در این خانه، درباری متشکل از عناصر گنگ پایه گذاری کرد. نوزادانی از چهارگوشه ی امپراتوری گورکانی گرد آوری و در این بنا محبوس شدند. از نوزادان به خوبی نگهداری و تمام نیازها یشان مرتفع می شد، اما از آنجاکه مستخدمین همه خاموش بودند، نوزادان هرگز آوای انسان را نشنیدند و ـ همان طورکه اکبر شاه پیش بینی کرده بود ـ گنگ ماندند. مردم از سرتاسر امپراتوری برای بازدید این بنا می آمدند. ساعت های متمادی بیرون دیوارهای کاخ می ایستادند و به سکوت گوش می سپردند. این بنا سالیان سال، به گنگ محل یا لال خانه معروف بود.
مادرم شب ها به اتاق می آمد و این داستان را برایم تعریف می کرد. طبیعتاً نسخه ی او با نسخه ی اصلی متفاوت بود. او به ندرت اشاره ای به مجادله بر سر فطری بودن زبان یا ماهیت روح می کرد. در عوض به طور مفصل به توصیف گنگ محل می پرداخت: درختچه های پرتقال در گلدان های سفالی، دیوارهای جواهرکاری شده و سکوت فراخاکی. من در بستر دراز می کشیدم و گوش می دادم، حرکت لب هایش را تماشا می کردم و مست رایحه ی عطرش می شدم. همیشه در این فکر بودم که وقتی آن بچه ها بزرگ شدند چه بر سرشان آمد. به چه زبانی فکر می کردند؟ اصلاً اگر فکر کردن برایشان ممکن بود و اگر چیزی از این لحظه تا لحظه ی بعد به یادشان می ماند. بعضی ها معتقدند زبان نوعی جادوست. از نظر آنها، لغات قدرت خلق و نابود کردن دارند. با گوش دادن به قصه های مادرم، دیدگاه تازه ای نسبت به جهان پیدا کردم؛ نوعی چشم داشت، نوعی وحشت پنهان. حتی حالا هم هیچ چیز در نظرم زیباتر از زبان و نشان ماندگاری که از نظم باقی می گذارد، نیست. نام گذاری چیزها از روی ماهیت طبیعی شان، پدیده ی طبقه بندی، ایجاد امپراتوری سرده ها، گونه ها، و زیرگونه های جانداران، نام گذاری جانوران، رستنی ها، مواد معدنی، تک لپه ای ها، ماهی های آب های شیرین، پرندگان شکاری، جدول تناوبی عناصر. اصلاً به همین دلیل است که گذشته، یعنی عصر تناسب و نظم، کامل و بی نقص به نظر می آید؛ چون در دریای کلام غوطه ور است. خاطره برای جانوران مثل احساسی آنی و طنینی از پالس های عصبی در مغز یا شاید بافت نخاع است. اما در مورد آدمیزاد، گذشته جز با لغات قابل توصیف نیست و در هیچ کجای دیگر وجود خارجی ندارد. چیزی که درحال حاضر آرامش روحم را بر هم می زند، احتمال شکستی است که ممکن است زبان در مسیر رسالت خود با آن مواجه شود. اگر آزمایش بی هیچ نتیجه ی مشخصی به پایان برسد، بی اختیار این گونه تصور می کنم که نظم نهفته در پدیده ها که ابتدا ذاتی به نظر می آمد، تنها ساخته و پرداخته ی ماست و همه چیز ممکن است روز ی جایی در حیطه ی پهناور و سفید نسیان، دچار هرج و مرج شود. و به همین دلیل، لازم است همه چیز را از نو آغاز کنم. برای همین است که کارن بعد از این همه مدت به اینجا آمد تا هدف غایی اش را محقق کند.
من به طور کامل در سایه ی حضور مادرم زندگی می کردم. حتی وقت هایی که غایب بود، از وجودش در جایی دیگر آگاه، و پیوسته مغرب بودم. همیشه طوری رفتار می کردم که گویی با من است؛ ناظر بر اعمالم و شنونده ی گفتارم. از سوی دیگر پدرم، انگار هرگز آنجا حضور نداشت. بیشتر اوقات او را نادیده می گرفتم، درست مانند مادرم. او برای ما حکم یک وجود جانبی را داشت؛ عنصری غیرضروری در فعالیت هایمان. آن وقت ها احساس می کردم خودش هم این وضعیت را ترجیح می دهد. بیشتر وقت ها دور از خانه سرگرم کسب و کار بود. وقت هایی که در خانه حضور داشت، می کوشید بازی پدر و پسر راه بیندازد، اما روابط مان هر بار ضایع تر از قبل می شد. او می دانست که من دربست به مادرم تعلق دارم.
اصلاً فکر نکنید من به او بی احترامی می کردم. هر بار ازم می خواست برای پیاده روی همراهش بروم، بلافاصله موافقتم را اعلام می کردم و با هم بیرون می رفتیم و وانمود می کردیم گشت و گذارمان هدفمند است. معمولاً ازم می خواست همراهش به ماهیگیری بروم. کوچک ترین اطلاعی از فن ماهیگیری نداشت، اما احتمالاً با خودش فکر می کرد، کار شایسته ای ا ست؛ از همان کارهایی که پدرها با پسرها یشان می کنند. چوب ها و تورهای ماهیگیری را با خودش به رودخانه می آورد، غرق در سکوت در کرانه ی رود می نشست و به جریان آب از روی علف های سیاه آبی چشم می دوخت. اطمینان دارم محلی که انتخاب می کرد، به هیچ عنوان مناسب ماهیگیری نبود. در تمامی طول آن دوران، حتی یک ماهی هم آنجا ندیدیم.
یکی دو ساعتی را به همان منوال می گذراندیم، بعد وسایل مان را جمع می کردیم و راهی خانه می شدیم. گمان کنم پدرم از بودن نزدیک آب لذت می برد. همنشینی با آب، موجب تمدد اعصابش می شد و در راه بازگشت، بسیار آرام تر می نمود. گاهی سعی می کرد سر صحبت را باز کند. چیزهایی درباره ی مدرسه یا کتاب و موسیقی مورد علاقه ام می پرسید. پرسش هایش را به بهترین وجه ممکن پاسخ می گفتم. فکر می کنم خودم هم دلم می خواست رفتاری دوستانه داشته باشم، اما پرسش هایش زیاد از حد ساده و بسته بود. وقتی حرف هایش ته می کشید، نوبت به سوال دم دستی از پیش آماده اش می رسید: «چیزی می خوای؟ چیزی لازم داری؟» اصولاً اولش با خودم فکر می کردم، این سوالات ترفندی برای باز کردن سر صحبت است. از این رو در جواب می گفتم: «مشکلی نیست.»، «چیز خاصی لازم ندارم.» عاقبت، وقتی می دیدم جوابم تا چه اندازه مایوسش کرده، چند قلمی را که مثلاً لازم داشتم، نام می بردم تا قدری دلش را شاد کنم و احتمالاً ببینم بعدش چه پیش می آید. اوایل از سوالاتش غافلگیر می شدم، اما بعدها، این واقعیت که او هر آنچه را که نام برده بودم به خاطر می سپرد، موجب رنجشم می شد. و دست آخر، خواسته های من لاجرم از راه می رسیدند و بدون تشریفات خاصی وسط هال یا روی میز صبحانه ظاهر می شدند. البته خبری از کاغذ کادو، کارت، روبان یا چیزی که بگوید هدیه از طرف چه کسی آمده، نبود. بیشتر وقت ها این هدایا در زمان غیبت پدرم توسط مامور پست به در خانه می رسید. مادرم قاعدتاً از محتوای بسته های پستی آگاه بود، اما نظر خاصی نمی داد. انگار بسته ها تصادفی به خانه مان ارسال شده بودند.
من هم به رسم وفاداری به مادرم می کوشیدم آنها را نادیده بگیرم، اما باید اعتراف کنم، وقت هایی هم بود که از دریافت شان حظ می کردم. پدرم حتی سربسته ترین درخواست هایم را به عجیب ترین وجه ممکن تفسیر می کرد. درخواست من هرچه بود ـ دوچرخه، ویولن نو، راکت تنیس، خودنویس ـ اندازه، مدل و حتی رنگش دقیقاً مطابق با سلیقه ام بود. بااین وجود، هیچ گاه احساس نمی کردم این ها واقعاً هدیه اند؛ چون هرگز نسبت به آنها احساس تعلق نداشتم. از آنها دقیقاً به مثابه وسیله ای عاریه استفاده می کردم. طوری ازشان مراقبت می کردم که انگار دیر یا زود باید پس شان بدهم. گه گاه چیزهایی که واقعاً دلم نمی خواست داشته باشم، درخواست می کردم تا ببینم چه کار می کند. با این وجود، انتخابم هرچه بود، او بهترینش را می خرید و حسابی خجالتم می داد، انگار با یک شوخی خبیثانه مرا سر کار گذاشته باشد. گاهی اصلاً یادم می رفت چه چیز خواسته ام. اولین چیزی که به ذهنم می رسید، می گفتم تا همان طورکه از میان علفزار راهی خانه بودیم، فکرش را با چیزی مشغول کرده باشم. اما او همیشه به خاطر می سپرد. هرچه خواسته بودم، با بسته بندی ای ساده، مثل بسته ای آب آورده از سرزمینی بیگانه، که با جریان آب تا در خانه مان آمده باشد، ظاهر می شد. بیشتر وقت ها خودش نبود که ازش تشکر کنم. به نظرم به عمد ترتیبی می داد که نباشد، تا هیچ کدام مان در منگنه ی رعایت ادب نمانیم. وقتی به گذشته می نگرم، می بینم هرچند به ظاهر با روش زندگی ما تشریک مساعی داشت، اما مخفیانه و خودسرانه تلاش می کرد راهی به دنیای مشترک من و مادرم بیابد. و این هدایا تلاش مذبوحانه اش برای جلب اعتماد من بود. حالا که فکرش را می کنم، دلم برایش می سوزد. حتماً خیلی احساس تنهایی می کرده؛ قطعاً از این که می دیده در نظر ما چیزی بیش از یک غریبه نیست، دلش به درد می آمده. رفتارمان با او مودبانه و همراه با نزاکت بود، اما در اصل به چشم یک میهمان می دیدیمش.
به هر تقدیر، گاهی احساس عذاب وجدان داشتم؛ به خصوص وقت هایی که بسته می رسید و بازش می کردم و چیزی گران قیمت درش می یافتم که در نور آفتاب اول روز می درخشید و به هیچ کارم نمی آمد. گاه و بیگاه، تنهایی می رفتم کنار رودخانه و همه ی روز را آنجا می ماندم، باید تاب می آوردم؛ مثل تاوان و کفاره ای که باید می پرداختم. به وقت تنهایی، رودخانه کاملاً متفاوت می شد؛ مکانی رازآلود که من با حضورم مزاحم رازورمزش می شدم. گاهی چوب ماهیگیری ام را می بردم و به خاطر پدر تظاهر به ماهیگیری می کردم. می خواستم بعدها بگویم در غیابش به آنجا رفته و کار نیمه تمام مان را ادامه داده ام. حتی گاهی خودم را متقاعد می کردم که واقعاً یک ماهی صید کنم. اتفاقاً خیلی خوب می شد اگر چیزی جور می کردم و به وقت بازگشت نشانش می دادم. هرچند بیشتر وقت ها کفش و جوراب هایم را درمی آوردم و توی جریان تند و سرد آب راه می رفتم، تا جریان بلند علف های رود را روی ساق هایم حس کنم. سرما تا مغز استخوانم رسوخ می کرد، اما همچنان جریان آب را روی پوستم حس می کردم و تا جایی که راه داشت توی آب می ماندم و اجازه می دادم سرما در گوشت تنم نفوذ کند. می کوشیدم به جزئی از اجزای رود بدل شوم؛ طبیعی، مثل آب و لجن های کف رود. دنبال ماهی هم می گشتم، اما هیچ وقت چیزی نمی دیدم. به یاد یکی از قصه های مادرم افتادم، درباره ی جن کهنسالی که میان علف های آبی برکه های تیره رنگ و رودها زندگی می کرد. این جن، جینی دندان سبزه نام داشت و فکر کنم شخصیت داستانی اش یک زن بود، اما من او را به هیات یک هِرمافرودیت تصور می کردم: بخشی مرد، بخشی زن و بخشی ماهی. موجودی دربند، میان نوسانات جریان آب، که از کوچک ترین ارتعاشات و امواج آب آگاه بود. در ذهن من، آن موجود از چنان حساسیتی فراخور آبزیان برخوردار بود که حتی برخورد قطرات باران بر سطح آب را همچون ضرباتی بر ستون فقراتش حس می کرد. این موجود، تفاوت میان تلاطمات عادی سطح آب، گام های یک کودک و ضربات ترکه ای در دست یک رهگذر را از هم تمیز می داد. در کتاب، این موجود به هیات یک جن چروکیده ی استخوانی با موهای بلند به تصویر کشیده شده بود که با ناخن ها و دندان های کج و کوله ی پر از خزه و علف آبی اش، از زیر آب ظهور می کرد. اما من در بازدید هایم از رودخانه، او را به شکل موجودی زیرک و تقریباً نامرئی تصور می کردم. او به چالاکی یک اردک ماهی روی سر طعمه اش خراب می شد و به چشم بر هم زدنی در اعماق آب غیبش می زد. و قربانی؛ بدون فریاد، خون ریزی، یا حتی وحشت پیش از حمله. سپس آرامشی فریبنده بر رود حاکم می شد؛ پرندگان نغمه از سر می گرفتند و خورشید از میان ابرها زبانه می کشید. قربانی روحش هم از آنچه رخ داده بود، خبر نداشت. پس از مدتی، حوصله اش سر می رفت و به خانه برمی گشت؛ جایی که هیچ کس متوجه هیچ تغییری در او نمی شد. حال آنکه تغییر، جایی در زیر سطح، در ورای بهنجاری وجودش رخ داده بود. آن کودک دیگر هرگز به اصل خویش بازنمی گشت. او به درون چیزی تاریک و سرد کشیده شده بود؛ چیزی که به رودخانه تعلق داشت. زان پس فرصت هایی را می توانست ببیند که دیگران نمی دیدند و بر اساس همان ها عمل می کرد. مردم رفته رفته او را به چشم یک هیولا می دیدند، اما تا جایی که خودش می دانست، دیگران چیزی جز شبح نبودند. دنیای او با دنیای آنها متفاوت بود. در دنیای او افکار، اعمال و قضاوت های آنها محلی از اعراب نداشت.
با شروع تعطیلات، از مدرسه که به خانه برمی گشتم، با مادرم بیرون می رفتیم تا دنبال لاشه بگردیم. ایده از ابتدای کار مال خودش بود. او می خواست ببینم موجودات پس از مرگ به چه شکل درمی آیند و در نهایت ازم می خواست با آن موضوع یک بازی ابداع کنم؛ نسخه ی عجیبی از قایم باشک. می گفت هر حیوانی جای خاصی دارد که در صورت امکان، برای مردن می رود آنجا. حیوانات وحشی دل شان می خواهد به وقت مریضی یا احتضار تنها باشند. آنها می خزیدند زیر بوته ها تا از آفتاب و باد مصون باشند. تنها موجودات مرده ای که تا آن زمان دیده بودم، قرقاول ها و جوجه تیغی هایی بودند که لاشه شان روی جاده ی منتهی به دهکده پیدا می شد. اما مادرم یک استعداد خدادادی برای یافتن لاشه ی حیوانات داشت. حیواناتی که تنها در کتاب ها درباره شان خوانده بودم، به شکل لاشه هایی برایم عینیت پیدا می کردند؛ با اندازه ی واقعی، درست همان طور که بودند، با پنجه هایی سخت و دندان هایی کوچک با رگه هایی از خون. گوشت و پوستی که می توانستم سیخونک بزنم و برش گردانم. خز و پشمی که می توانستم رویش دست بکشم، مگس ها را بتارانم و گرما یا سرمای ناشی از زوال لاشه را به کف دستم بکشم. همان طورکه به دنبال لاشه های تازه تر می گشتیم، گاهی منظره ی یافته های قبلی مان را از نو می دیدیم و هر بار چیزهای تازه ای به چشم مان می آمد؛ چیزهایی که عجیب و زیبا بودند و این خاص تابستان نبود که لاشه ها از درون به آهستگی می پوکیدند و بوی غلیظ و مهوع بیرون می دادند؛ در پاییز و زمستان هم که لاشه ها چندین هفته سرد و بی خدشه در جای خود می ماندند؛ موش های صحرایی منجمد روی علف ها ، و پرندگان کوچک در زیر پرچین ها با پاهای کشیده و چشمان جمع شده و چروکیده، همان قدر عجیب به نظر می رسیدند. اما همان طور که فرایند زوال لاشه ها را دنبال می کردم، به نظر می آمد حالاتی از بهبودی هم درشان وجود دارد. گویی حیوانات در حال نو شدن یا نوعی پالایش بودند؛ از صافی باران می گذشتند، زیر آفتاب خشک می شدند، آهسته آهسته محو می شدند و تنها پسمانده ای به رنگ زرد خفیف بر روی علف ها از خود به جای می گذاشتند. طرحی که اشاره ای ضمنی به نسخه ی اصلیِ نیمی زنده و نیمی مرده داشت.
پس از مدتی، شروع کردم تنهایی به شکار لاشه رفتن. از برخی جهات، در پس لایه های سطحی وجودم، این اندیشه که شاید بشود به نحوی در این فرایند نقش داشته باشم، در ذهنم متولد شد؛ یا کم کم این ایده ی بدوی و خرافی در ذهنم شکل گرفت که شاید بتوانم در جهت مقاصد خودم از این امر بهره بگیرم و با پیشکش های کوچک، اداهای مبهم مشق مانند و نوعی پذیرش درونی، تسکینش بدهم. در مدرسه آزمایشی با قارچ کپک انجام می دادیم، تکه نان خیس خورده ای را در یک قوطی می گذاشتیم و در مکانی گرم قرار می دادیم تا رشد گونه ای از حیات به رنگ سبز لیمویی و اُخرایی را بر روی سطح آن شاهد باشیم. و من این آزمایش را در خانه تکرار می کردم. هر روز در قوطی را باز می کردم تا عطر شیرین حیات نو را که از روی نان مانده برمی خاست فرو بکشم، پرزهای سیاه و نقره ای را سیخونک بزنم و شکوفایی و فروریزی چندصدتایی شان را تماشا کنم. حتی محتویات قوطی را تغییر می دادم: پوست لیمو، آشغال گوشت، برگ کلم، زرده ی تخم مرغ... هر یک به روشی خاص خود به چیزی جدید بدل می شد. به این ترتیب من یک کاتالوگ شخصی برای خودم ساختم: پوکیدن سوژه ها، نشت مایعات از درون آنها، سیخک ها (قارچ غلات)، سفیدک برگ ها، بوهای تهوع آور، تکانه های جزئی و محو شدن ها. یک روز بعدازظهر، چند تار مو از روی برس مادرم برداشتم، توی دستمال کاغذی پیچیدم و توی باغچه میان زنبق هایش چال کردم، تا باران طراوت بخش به نحوی وسوسه انگیز آن را فرسوده و در دل زمینِ سرد از نو بسازد. همان سال شروع کردم به جمع آوری جمجمه و اسکلت حیواناتی که پیدا می کردم. آنها را توی جعبه های کفش در بستری از خاک اره می گذاشتم و برای هر یک برچسبی می نوشتم که تاریخ و مکان کشفش را نشان می داد. گمانم حتی آن موقع می دانستم چکار می کنم، اما درعین حال برایم حکم یک بازی را داشت . گویی خودم داشتم مانع از درک این حقیقت می شدم که این مراسم غریب، این لاس زدن های ناپخته با مرگ و تجدید حیات، درواقع تلاش هایی کودکانه برای ممانعت از مرگ مادرم بود. به یاد دارم همان دوران، یک روز بعدازظهر، برای نخستین بار به دلم برات شد که او هم فانی ا ست. البته، باید زودتر از این ها می دانستم که بالاخره روزی می میرد، اما هیچ گاه نشده بود موضوع را به واقع درک کنم. ایده ی مرگ مادر، همیشه در هاله ای از ابهام و بسیار دور از ذهن می نمود.
به نظرم جاهایی در ذهن وجود دارند که هیچ چیز در آنها دچار دگرگونی نمی شود: مثل انبار گل خانه، فضای زیر پل ها، یا پلکان آکنده از بوی شاش منتهی به یک پناهگاه قدیمی که پر از موکت پاره و خرده شیشه است. شاید آنچه زمانی در این محل ها رخ داده ، همان چیزی است که ـ اگر می توانستی ـ دلت می خواست تا ابد به خاطر بسپاری. برخی صحنه ها را می زدایی بی آنکه بدانی رویدادهایی که به شکلی گُنگ در ذهنت سکنا گزیده و پس از بیداری فراموشت می شود، باخت هایی است از یک سو عمدی و از سوی دیگر گزنده ی روح. اگر... فقط اگر می توانستی آنها را به خاطر بیاوری، چیزی بار دیگر می توانست کامل و یکپارچه باشد. حتی اگر پذیرفتن خاطره اش دشوار باشد، باز هم به نادانی صِرف می ارزد؛ ندانستنی که سال های سال، به تو تعریف بخشیده و غل و زنجیر به پای ذهنت انداخته؛ تو را ضعیف و مردد کرده؛ همچو مخلوقی خوگرفته با وحشت که حتی قادر نیست زندگی خودش را به طور کامل بپذیرد. این یک کلیشه ی روانشناسانه است، با این وجود بدون قیدوشرط قبولش دارم. خودم هم به روشنی نمی دانم در یکی از آن روزهای تابستان، حین کشف لاشه در علفزار چه بر سرم آمد. در ذهنم تصویر آقایی است با یک دست کت و شلوار چرک و چیل که همچون وصله ای ناجور میان گل های جعفری و شمعدانی های وحشی ظاهر شد. تصویر ذهنی ام مرا محکم گرفت و به حصار توری مرغی فشار داد و با کشاله ی رانم کلنجار رفت ـ اما این تنها چیزی ا ست که درباره اش مطمئنم؛ یک اقدام خیالی که از لحاظ فوریت و باورپذیری، چیزی بیش از صحنه ای از یک کتاب یا فیلم نیست. خاطره ی واضح و روشنی که دارم، از نوعی ناتوانی خردکننده، از عدم توانایی برای جنبیدن یا تقلا برای رهایی است. تا آنجا که حافظه ام یاری می کند، او حرفی نزد. آن اتفاق هرچه بود، در سکوت محض رخ داد و بعد... یادم می آید از میان علفزار به سوی خانه دویدم و این بخش از خاطره ام کاملاً واضح است . یادم می آید درِ ورودی باغچه ی محصورمان قفل بود و خیال کردم این هم بخشی از توطئه است. فکر کردم کسی در آن سوی دیوارهای باغچه، با آن مردی که توی علفزار خِفتم کرده بود هم دست شده. فریادزنان بر در قفل خورده مشت کوبیدم تا عاقبت مادرم سر رسید و بازش کرد. آنجا ایستاد و با قیچی باغبانی در دست و نگاهی پرسشگر و رگه هایی از تمسخر وراندازم کرد. انگار می خواست بدون نیاز به تذکر، خودم بفهمم دارم از کاه کوه می سازم.
لحظه ای بعد گفت: «چی شده؟ سر تا پات خاک و خلیه!»
«در قفل بود.»
«خب، اینکه ناراحتی نداره. کافی بود در بزنی.»
به تکرار گفتم: «یکی درو روم قفل کرده بود.» آشکارا می شنیدم که صدایم چه بلند و لحنم چه نابه جا پرحرارت است.
مادرم سر به تاسف جنباند.
«برو خودتو تمیز کن. شبیه هپلیا شدی.»
او در باب اتفاقی که رخ داده بود، کنجکاوی خاصی نکرد و به نظرم از همان موقع، شروع کردم به زدودن آن واقعه از صفحه ی ذهنم. کوشیدم فراموشش کنم؛ به خاطر او و به خاطر خودم. او خیلی تمیز و خیلی دست نیافتنی به نظر می آمد و در قلب آن پرتره ی بی نقص، چیزی لطیف وجود داشت؛ چیزی که او با تلاش و کوشش حفظش کرده بود، همان طورکه صدف، با نوسازی پیوسته ی پوشش صدفی از بافت نرم درونش محافظت می کند . آن وقت بود که برای اولین بار فهمیدم چقدر بی دفاع است و دلم برایش کباب شد. انگار من مچ او را گرفته بودم. دروغ نگفته باشم، تلاشی رقت انگیز بود برای فریب خودم.
پس از آن، ماه های متوالی ترس برم داشته بود که مبادا مادرم مریض شود و بمیرد. او را مدام از لحاظ نشانه های بیماری زیر ذره بین داشتم: اگر شبی نشسته روی صندلی خوابش می برد و کتاب یا مجله ی باغبانی از دستش رها می شد و روی زمین می افتاد، بی درنگ بیدارش می کردم. شب ها بیرون اتاق خوابش می ایستادم تا از صدای نفس کشیدنش مطمئن شوم. در طول روز که در مدرسه بودم، یک جفت از دستکش هایش را توی جیب کتم نگه می داشتم و وقت و بی وقت بیرون می آوردم تا مطمئن شوم هنوز همراهم هستند. یکی از آن بازی هایی بود که کودکان برای کلک زدن به تقدیر درمی آورند؛ اگر دستکش ها را گم می کردم، مادرم می مرد، اما مادامی که پیش من بودند، از خطر مصون بود. علاوه بر این مراسم سرشار از حیله و کفاره، وظیفه ی فهرست کردن تمام گل های باغچه اش را به گردن گرفته بودم. اول از همه زنبق، که بیش از همه برایش مهم بود؛ بعد لیلیوم، میخک، رز، درختچه ها و پیچک ها و درختان میوه ای که تکیه بر دیوار باغچه داشتند. وقتی آن وظیفه به اتمام می رسید، سراغ کار دیگری می رفتم. گردآوری فهرستی از اصطلاحات علمی و گنجاندن اسامی در یک دفترچه ی مخصوص که زیر تختم، کنار جعبه های کفش حاوی اسکلت حیوانات مخفی می کردم.
شاید هم ترس عصبی ام توجیهی داشت. به دلایلی، آن سال پر شد از مرگ ومیر های غافلگیرکننده و غیرقابل توضیح . فقط در سه ماه بهار، سه نفر از بچه های مدرسه مان از دنیا رفتند. مردن کسانی که می شناختم برایم بی اندازه عجیب بود. یادم می آید حضور ارواح شان را پیرامونم احساس می کردم. ارواحی با لباس های مرتب و موهای شانه خورده؛ اشباح خاص روشنایی روز که بارانی و چکمه های لبه خزدار پوشیده بودند و با حال و هوای مرموز ناشی از عدم توفیق شان در امر طول عمر، از مدرسه به خانه می آمدند؛ آلِنا فولِر، که یک شب در تختخواب، ساکت زیر پتویش جان داد؛ استوارت گُوْ، که زنگ آخر مدرسه، جلوی چشم بچه ها توسط اتومبیلی زیر گرفته شد و پسرکی لهستانی که اسمش را به یاد ندارم و از جراحت های ناشی از کتک های پدرش در حال مستی درگذشت. و بعد نوبت رسید به غریبه ها: مردی که در یک سانحه ی معدن کشته شد؛ پسربچه ی بی نام ونشانی که خفه شده و نیمه عریان در شیار نهری در جاده ی وِستون پیدا شد. و موردی که بیش از همه مجذوبم کرد، مرگ خانمی بود که آن سوی دهکده زندگی می کرد. وقتی در خانه اش را شکستند، پیکرش را در حال پوسیدن زیر لحافی از مگس های سبز فسفری پیدا کردند. جسدش روزها آنجا افتاده بود؛ ساکن و بی حرکت مثل یادگاری های عجیب و غریبش؛ جعبه ی پر از موی توی بوفه ، مجسمه های مینیاتوری سرخپوستی و کشوهای پر از خرده های کاغذرنگی کنار تختش. یادم می آید قدم گذاشتن در اتاق و پیدا کردن جسد کسی، درحالی که همه ی زندگی اش اطرافش گرد آمده چقدر به نظرم جالب بود.
اما مادرم نمرد؛ یعنی آن سال نمرد. بیماری اواسط پاییز به سراغش آمد. با دکتر تماس گرفته شد و این بار فهرست هایم را به جای انگلیسی به زبان لاتین نوشتم. زبان لاتین باعث می شد نوعی نزدیکی و تداوم با مفهوم زمان احساس کنم؛ انگار کل تاریخ در یک قدمی ام بود و می توانستم از پنجره ی خانه ببینمش. جنب وجوشی که در علفزارهای آن سوی دیوارهای باغچه مان بود؛ اصواتی نرم و ژرف، مثل سقوط آلوها از روی شاخه در ظلمات شب، که پی در پی می افتادند و میان علف های نمناک وامی رفتند. دنیایی که من تجربه می کردم، هیچ چیز عرفانی ای در خود نداشت، از ماوراءالطبیعه خبری نبود، اما چیز مرموزی وجود داشت و آن نیرویی بود که می توانستم وجودش را تشخیص بدهم و احساس می کردم می توانم با او به مذاکره بنشینم. این بود تاثیر زبان لاتین. این نیرو، ایده ی ماوراءالطبیعه را به طور کامل نفی می کرد، اما درعین حال حالت مرموزی در خودش محفوظ داشت. پدیده ها را تعریف و طبقه بندی می کرد، اما حد و حدودی برایشان قائل نمی شد. شاید راهکار لاتین داشت جواب می داد؛ بیماری مادرم چند هفته ای به طول انجامید، اما دست آخر بهبود یافت و زندگی به همان روال سابق ادامه پیدا کرد.

نظرات کاربران درباره کتاب گنگ محل

مقدمه داستان راجب شاه گورکانی منو رو وسوسه کرد ولی قصه اصلی ارضا کننده شوق اولیه من نبود. مثل اسم کتاب متن داستان هم در جاهایی گنگ هست و به درستی مفهوم و منظور نویسنده رو انتقال نمیده. (امان از این ترجمه ها) بدون شناخت و درک از حقیقتِ «لغات و کلام» که شکل دهنده ماهیت انسانیه و معنا دهنده به تفکر، نگرش و جهان بینی ماست با موجودی پوچ و حیوانی طرف هستیم. با وجود این نگرش ها و داستانی که راوی در بچگی شنیده دست به آزمایشی حیوان گونه روی انسان میزنه برای رسیدن به پاسخ این سوال که زبان اکتسابیست یا فطری؟ این روح و جان انسانی چیست؟ و... خواننده رو به درون ذهن مالیخولیایی و مغشوش خودش میکشونه. آخر داستان هم با تکرار دوباره قصه تموم میشه...
در 4 ماه پیش توسط Samin Ebrahimi
خیلی کتاب خوبیه. عالی. تا چند روز فقط گیج میشید و محسور. فقط کاش ترجمه بهتری داشت. این دوستی که نوشته کتاب بد بوده هیچی از کتاب نخونده والا این کتاب جز بهترین کتابهایی هست که توی این چند سال اخیر خوندم
در 4 ماه پیش توسط تایماز نوری
شخصیت داستان مردی است که بدنبال این حقیقت است که زبان فطری است یا آموختنی..مردی است به ظاهر سنگدل که بدنبال آزمایشات خود برای جواب میرود
در 4 ماه پیش توسط mahmood fattahibafghi
اصلاً اصلاً اصلاً توصیه نمی‌کنم بخرید، چه برسد به این که بخوانید! جایی دیدید هم حتی بهش دست نزنید! از نشر هیرمند بعید بود این جور کتابی! اشتباهی یک ستاره هم دادم! منفی ده ستاره حساب کنید!
در 5 ماه پیش توسط مهدی