فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گفت‌وگو با مرگ

کتاب گفت‌وگو با مرگ
شهادتنامه اسپانيا،

نسخه الکترونیک کتاب گفت‌وگو با مرگ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب گفت‌وگو با مرگ

این کتاب شرح چند ماه زندانی است که آرتور کوستلر در دوران جنگ داخلی اسپانیا در خوف از اعدام سپری کرده است. کتاب کاملاً مستند است، اما زمینهٔ سیاسی و تاریخی در آن اهمیت چندانی ندارد. کوستلر خود می‌گوید دلبستگی اصلی من در این کتاب یک دلبستگی خویشتن‌نگرانه بوده است: تأثیر روان‌شناختی سلول اعدام. کوستلر در طول ماه‌های اسارت شاهد اعدام هم‌زنجیرهایش بود و هر لحظه نیز فکر می‌کرد خودش را هم اعدام خواهند کرد. او می‌نویسد: مردن ـ حتی اگر در خدمت هدفی غیرشخصی باشد ـ همیشه امری شخصی و خصوصی است. بنابراین، ناگزیر این صفحات، که بیشترش در خوف و انتظار واقعی مرگ نوشته شده است، خصلتی شخصی و خصوصی دارد. افکاری که در سر یک مرد محکوم می‌گذرد، از نظر روان‌شناختی جالب است. نویسندگان حرفه‌ای کمتر امکان داشته‌اند چنین جریانی را شخصاً تجربه کنند. من سعی کرده‌ام این افکار را تا آن‌جا که می‌توانسته‌ام صریح و مختصر و مفید ارائه دهم. اما نکته دیگری هم هست: معتقدم که جنگ‌ها فقط ده‌درصدشان عملیات جنگی است و نوددرصد باقی، رنجی است که به چشم نمی‌آید. بنابراین شاید این شرح مرده‌شوی‌خانه‌های دربستهٔ نفوذناپذیر اندلس ماهیت جنگ داخلی اسپانیا را بهتر از شرح نبردها آشکار کند.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.71 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۶۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب گفت‌وگو با مرگ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

... یکی دو بار با او روبه رو شدم. فقط با نوک انگشت هایش با من دست داد و زیر لب گفت: «حالت چطور است؟ بعدا می بینمت.» و رد شد...
کسی که در این کتاب داستان دیدارش را با مرگ برای ما می گوید آرتور کوستلر است... در طّی جنگ های داخلی اسپانیا به دست نیروهای فاشیست افتاد و محکوم به اعدام شد. صد روز در زندان مالاگا وسویل ماند و در این صد روز، هر ساعت و هر لحظه در انتظار جوخه آتش بود، و می دید چگونه دسته دسته هم زنجیرهایش را برای اعدام می برند. یگانه چیزی که می توان گفت این است که کتاب گفت وگو با مرگ شرح هیجان ها، اضطراب ها و بحران های روحی انسان هایی است که با مرگ روبه رو می شوند.
***
آرتور کوستلر در پنجم سپتامبر ۱۹۰۵ در بوداپست متوّلد شد. پدرش مجار و مادرش اتریشی بود. پس از آنکه تحصیلات دوره دبیرستان را در بوداپست به پایان برد برای ادامه تحصیل به دانشگاه وین رفت. از سال ۱۹۲۷ کار نویسندگی را در انتشارات اولشتاین در برلین شروع کرد و یگانه خبرنگاری بود که در سفر علمی گراف زیپلین به قطب شمال شرکت داشت.
در سال ۱۹۳۰ سفری به آسیای مرکزی کرد و یک سالی را هم (۱۹۳۲ــ۱۹۳۳) در روسیه شوروی گذراند، و پس از آنکه نازی ها در آلمان به قدرت رسیدند به پاریس رفت.
جذبه جنگ داخلی اسپانیا او را هم مثل بسیاری دیگر از نویسندگان بزرگ ــ جورج اورول، آندره مالرو، و ارنست همینگوی ــ به اسپانیا کشاند، و او که عمیقا طرفدار جمهوری خواهان بود به عنوان خبرنگار روزنامه نیوز کرونیکل عازم مالاگا شد، و همان جا بود که پس از سقوط مالاگا به دست ارتش فرانکو، گرفتار آمد. سرانجام پس از آن روزهای طوفانی و لحظه های بحرانی، با وساطت وزارت امور خارجه انگلستان، در ماه مه سال ۱۹۳۷، با یک زندانی دیگر که در دست جمهوری خواهان بود، مبادله شد و به انگلستان برگشت. او که از سال ۱۹۳۱ عضو حزب کمونیست بود پس از بازگشت از اسپانیا، با گرفتن موضعی انتقادی، در سال ۱۹۳۸ از حزب کمونیست کناره گرفت.
در آغاز جنگ جهانی دوم، کوستلر در فرانسه بود و سردبیری هفته نامه ای را به عهده داشت که هم ضدهیتلر و هم ضداستالین بود. کوستلر را در سال ۱۹۳۹ نیز فرانسوی ها زندانی کردند. پس از آزاد شدن به انگلستان گریخت و در ۱۹۴۱ به ارتش بریتانیا پیوست. در همین زمان بود که با انتشار کتاب ظلمت در نیمروز و افشای جنایت های استالین شهرت جهانی پیدا کرد.
پس از پایان جنگ، روزگاری در هند، ژاپن، اسرائیل و امریکا اقامت داشت و اواخر عمر در لندن به سر می برد. روز پنجشنبه سوم مارس ۱۹۸۳ در ۷۷ سالگی به اتفاق زنش و به پیروی از هدف انجمن «Exit‎» که عضو آن بود به زندگی پرماجرای خود خاتمه داد... زیرا که به موجب آیین این انجمن «هر کسی حق دارد که هر وقت لازم بداند، آبرومندانه از این جهان برود.»
از کوستلر آثار فراوانی به جا مانده است که ــ گلادیاتورها، نوشته ناپیدا، خوابگردها، از ره رسیدن و بازگشت، قبیله سیزدهم، ظلمت در نیمروز، جنگ صلیبی بی صلیب، برجِ عزرا، عصر عطش، وازدگان خاک، هیروگلیف ها، نیلوفر آبی و آدم ماشینی ــ از آن جمله است.
***
در پایان لازم می داند از جناب دکتر رضا براهنی که دستنویس این ترجمه را با نهایت لطف و دقّت مطالعه کردند و پیشنهادهای ارزنده ای دادند، صمیمانه سپاسگزاری کند.

(م)

پیشگفتار

در سال ۱۹۳۷ که به عنوان خبرنگار، برای روزنامه نیوزکرونیکل لندن در میان نیروهای وفادار به جمهوری، در جنگ داخلی اسپانیا کار می کردم سپاهیان فرانکو دستگیرم کردند و چند ماه در زندان انفرادی ماندم. در طی این مدت شاهد اعدام هم زنجیرهایم بودم و هر لحظه نیز انتظار اعدام خودم را می کشیدم.
گفت وگو با مرگ شرحی از این تجربه است که بلافاصله پس از آزادیم در ژوئیه ــ اوت ۱۹۳۷ نوشته شد و در پایان همان سال به عنوان جزئی از یک کتاب مفصل تر تحت عنوان شهادتنامه اسپانیا منتشر شد.
در آن زمان، جنگ داخلی ادامه داشت و هنوز کفه پیروزی به سمت هیچ یک از طرفین سنگینی نکرده بود. این شرایط چنین می طلبید که جنبه هایی از سرگذشت من که ممکن بود افشایشان برای هدف جمهوری خواهان مضر باشد، مسکوت بماند. بنابراین خودم را موظف می دیدم سه نکته اساسی را پوشیده نگهدارم: اینکه عضو حزب کمونیست بودم؛ اینکه بازدید قبلی ام از ستاد فرماندهی ژنرال فرانکو را از سوی کمینترن به عهده گرفته بودم؛ و دست آخر، اینکه زمانی که دستگیر شدم برای خبرگزاری رسمی حکومت جمهوری هم کار می کردم. جریان این زمینه سیاسی را پس از آن، در نوشته ناپیدا، نقل کرده ام. دلبستگی اصلی من در نوشتن گفت وگو با مرگ یک دلبستگی خویشتن نگرانه بود: تاثیر روانشناختی سلول اعدام. از این منظر، زمینه سیاسی چیز بی ربطی بود و نوشته، تا آن جا که پیش می رفت، شرح صادقانه ای از یک تجربه شخصی بود.
به هر صورت، کتاب به طور غیرمستقیم از آنچه پوشیده داشته است، لطمه خورده است، چرا که اگر قربانی، واقعا همان اندازه بی گناه است که در نوشته می نماید ــ خبرنگار با حسن نیت یک روزنامه معتبر لیبرال انگلیسی ــ ترس او از شکنجه و تصمیم قبلی اش به خودکشی برای فرار از این شکنجه غیرمعقول به نظر می رسد. همچنین این نکته نیز در چند فصل اول کتاب شاید برای خواننده تعجب آور باشد که روزنامه نگاری خارجی به خودش اجازه می دهد که فرمانده نظامی محلی را به «اهمال تبهکارانه» متهم کند و کلاً رفتاری عین مقامات مسئول داشته باشد. پاسخ این است که در آن شرایط هرکی هرکی، معرفی نامه هایم از کمینترن و ارتباطم با اداره اطلاعات حکومت، مرا در نظر فرماندهان محلی فردی مهم جلوه می داد. زمانی هم که به دست دشمن اسیر شدم، دلیل کافی داشتم که نه فقط از سازمان ضداطلاعات ژنرال فرانکو، بلکه از گشتاپوی آلمان هم که از نزدیک با آن همکاری می کرد، و سابقه ای مفصل هم از فعالیت های قبلی ام در آلمان، فرانسه و اسپانیا داشت، وحشت داشته باشم.
چنان که غالبا در چنین مواردی پیش می آید، نمی دانستم (و هنوز هم نمی دانم) که دستگیرکننده هایم اطلاعاتشان در مورد من تا چه حد بود. بازپرس نظامی که از من بازجویی می کرد به نظرم خیلی کم می دانست، اما شاید هم مصلحتا این دست و آن دست می کرد. در هرج و مرج جنگ داخلی، پرونده ها خیلی آهسته دست به دست می شوند، و آن موقع که بازجویی من شروع شد مذاکرات درباره مبادله من با گروگانی که در دست جمهوری خواهان بود تقریبا به نتیجه رسیده بود.
یکی دیگر از نکات معماوار این است که بازجویی من ظاهرا پس از صدور حکم اعدامم شروع شده بود. زمانی که من در زندان بودم اداره اطلاعات ژنرال فرانکو بیانیه هایی مبهم و ضد و نقیض در این مورد صادر می کرد. تنها اطلاع موثقی که بعدها توانستم به دست بیاورم شرحی است که دکتر مارسل یونود نماینده کمیته بین المللی صلیب سرخ که واسطه مذاکرات مبادله من بود، منتشر کرد. او به طور رسمی اطلاع یافته بود من به مرگ محکوم شده ام.(۱)
گفت وگو با مرگ، غیر از قسمت یادداشت های زندان که برای اجتناب از جلب توجه گشتاپو به سوی خودم به زبان انگلیسی بود، به زبان آلمانی نوشته شد.
همه کتاب هایم تا سال ۱۹۴۰ به زبان آلمانی نوشته شده است و پس از آن به زبان انگلیسی.

پیشگفتار چاپ نخست انگلیسی ( ۱۹۳۷)

هیچ یک از اشخاص این کتاب ساختگی نیستند و اغلب آنها تاکنون مرده اند.
مردن ــ حتی اگر در خدمت هدفی غیرشخصی باشد ــ همیشه امری شخصی و خصوصی است. بنابراین ناگزیر این صفحات، که بیشترش در خوف و انتظار واقعی مرگ نوشته شده است، خصلتی شخصی و خصوصی دارد. از نظر نویسنده، دو دلیل انتشار آنها را توجیه می کند.
در وهله اول، افکاری که در سر یک مرد محکوم می گذرد، از نظر روانشناختی جالب است. نویسندگان حرفه ای کمتر امکان داشته اند چنین جریانی را شخصا تجربه کنند. من سعی کرده ام این افکار را تا آن جا که می توانسته ام صریح و مختصر و مفید ارائه دهم. مشکل اصلی، وسوسه عرضه آنها به صورت خوشایند بود، امیدوارم که خواننده با من همداستان باشد که در غلبه بر این وسوسه توفیق یافته ام.
در وهله دوم، معتقدم که جنگ ها، خصوصا جنگ های داخلی، ده درصدشان عملیات جنگی است و نود درصد باقی، رنجی است که به چشم نمی آید. بنابراین شاید این شرح مرده شوی خانه های دربسته نفوذناپذیر اندلس، ماهیت جنگ داخلی را برای خواننده بهتر از شرح نبردها آشکار کند.
این نوشته را به دوستم نیکلاس، سرباز کوچک گمنام جمهوری اسپانیا، که روز چهاردهم آوریل سال ۱۹۳۷، در ششمین سالروز تولد جمهوری، در زندان سویل تیرباران شد، تقدیم می کنم.

آ. ک.

«زندگی به هیچ نمی ارزد ــ
اما ارزش هیچ چیزی هم به اندازه زندگی نیست...»

آندره مالرو: فاتحان

۱

شش هفته ای می شد که وقفه ای در جنگ پیش آمده بود. زمستان سرد بود، و بادی که از گواداراما(۲) می وزید، مادرید را تازیانه می زد. مورها(۳) در سنگرهایشان سینه پهلو می کردند و از سینه هایشان خون می آمد. گذرگاه های سییرانوادا(۴) بسته شده بود، چریک های جمهوری خواه نه اونیفورمی داشتند نه پتویی، و بیمارستان هایشان کلروفورم نداشت، و انگشت ها و پاهای یخ زده شان می بایست بی آنکه بی هوششان کنند بریده شود. پسری در بیمارستان آنارشیست ها در مالاگا(۵) در حینی که دو تا از انگشت های پایش را اره می کردند سرود مارسییز(۶) می خواند و این تهوّر شهرت و آوازه یافت.
آنگاه بهار آمد و همه چیز دوباره روبه راه شد. شکوفه ها بر سر درخت ها باز شدند، و تانک ها در جاده ها به راه افتادند. لطف و مرحمت طبیعت، به ژنرال کئیپو د لیانو(۷) امکان داد تا حمله ای را که از مدت ها پیش علیه مالاگا تدارک دیده بود، از همان نیمه ژانویه آغاز کند.
سال هزارونهصدوسی وهفت بود. ژنرال گونسالس کئیپو د لیانو، که در گذشته ای نه چندان دور، علیه سلطنت توطئه چیده بود و در کافه های اطراف پوئرتا دل سول(۸) علاقه اش را به کمونیسم به همه اعلام کرده بود، اکنون فرماندهی لشکر دوم شورشیان را به عهده داشت. در یکی از اتاق های مقر فرماندهی خود در «سویل»(۹) میکروفونی نصب کرده بود و هر شب یک ساعت از پشت آن حرف می زد، و چنین می گفت: «مارکسیست ها حیوانات درنده ای هستند، اما ما آدم درست و حسابی هستیم. این حضرات رفقا مثل سگ مستحق چوب خوردن هستند.»
ارتش ژنرال کئیپو از ۰۰۰ ۵۰ سرباز ایتالیایی، سه گردان لژیون خارجی و ۰۰۰ ۱۵ نفر از عشایر افریقایی تشکیل می شد. بقیه افراد، یعنی حدود ده درصد، ملیت اسپانیایی داشتند.
حمله روز دهم ژانویه آغاز شد.
در آن زمان من در پاریس بودم و جزوه ای درباره جنگ اسپانیا نوشته بودم که چاپ فرانسه اش تازه منتشر شده بود. در ماه های پیش از آن تاریخ، نخست به عنوان خبرنگار مخصوص نیوز کرونیکل(۱۰) از شورشیان خبر تهیه می کردم، اما بعد از آنکه اداره تبلیغات فرانکو(۱۱) از قلمرو ملیون بیرونم انداخت مامور کاتالونیا(۱۲) و مادرید شدم. اکنون جنگ به جبهه اندلس انتقال یافته بود و به من گفته بودند که آنجا بروم.

روز پانزدهم ژانویه پاریس را ترک کردم، با قطار به تولوز(۱۳) رفتم و از آنجا به بارسلون(۱۴) پرواز کردم. در بارسلون بیش از یک روز نماندم. شهر منظره افسرده ای داشت. نه نان بود، نه شیر و نه گوشت. بیرون مغازه ها صف های درازی بود. آنارشیست ها گناه کمبود موّاد غذایی را به گردن دولت کاتالان(۱۵) انداختند و مبارزه تبلیغاتی فشرده ای به منظور تحریک سیاسی شروع کردند. شیشه های ترامواها را اعلامیه هایشان پوشانده بود. هیجان عصبی در شهر تا نقطه خطر رسیده بود. به نظر می آمد که اسپانیا نه تنها قرار است صحنه تمرین نهایی برای جنگ جهانی دوم باشد، بلکه عرصه منازعه بردارکشی در میان چپ های اروپایی نیز بشود.
خوشحال بودم که مجبور به نوشتن مقاله ای درباره بارسلون نیستم. روز شانزدهم ژانویه به اتفاق ویلی فارست(۱۶) که او هم برای نیوز کرونیکل کار می کرد، با قطار ساعت چهار بعدازظهر عازم والنسیا(۱۷) شدم. مقصد او مادرید بود و مقصد من مالاگا.
قطاری که به والنسیا می رفت شلوغ بود. هر کوپه ای چهار برابر گنجایشش چریک داشت، که برخی نشسته بودند، برخی دراز کشیده بودند، و برخی ایستاده بودند. یکی از کارکنان مهربان قطار، ما را در یک کوپه واگن درجه ۱ جا داد و در را از بیرون قفل کرد تا کسی مزاحم نشود. هنوز قطار درست و حسابی راه نیفتاده بود که چهار چریک آنارشیست توی راهرو، شروع کردند به کوبیدن به در شیشه ای کوپه. سعی کردیم در را باز کنیم ولی نتوانستیم. توی قفس خودمان به دام افتاده بودیم. ماموری که کلید دستش بود یکسر غیبش زده بود. به علّت سروصدای قطار نمی توانستیم موضوع را از پشت درِ بسته حالیشان کنیم، و چریک ها گمان می بردند که از روی شیطنت و بدجنسیِ محض، در را باز نمی کنیم. من و فارست نمی توانستیم جلو زهرخنده مان را بگیریم، و این خودش بیشتر کفر چریک ها را درمی آورد. وضع لحظه به لحظه وخیم تر می شد. نیمی از مسافرهای واگن پشت شیشه در جمع شده بودند تا به دو نفری که آشکارا از عمال فاشیست بودند، زل بزنند. سرانجام مامور آمد و در را باز کرد و قضیه را شرح داد، آن وقت، بساط عیش و نوش برادرانه و تمام عیاری، همراه با همهمه وحشتناک و هل دادن همدیگر و آوازخوانی و عربده کشی به راه افتاد.
تا سپیده دم، قطار شش ساعت تاخیر داشت. چنان آهسته حرکت می کرد که چریک ها از رکاب واگن ها پایین می جستند و از درخت های کنار خاکریز مشت مشت پرتقال می چیدند، و در میان هلهله مسافران دوباره خود را به روی واگن می کشیدند. این گونه سرگرمی و تفریح تا حدود ظهر ادامه یافت، و تلفاتی به بار نیامد. تنها قوزک پای یکی هنگام پریدن در رفت و همانجا روی خاکریز نشست، و دست کم تا آخر جنگ داخلی از رده خارج شد.

والنسیا نیز زیر آفتاب درخشان ژانویه، با یک چشم گریان و با یک چشم خندان، خوش بود. کاغذ کم بود و برخی از روزنامه ها صفحات خود را به چهار صفحه تقلیل داده بودند که سه صفحه آن را اخبار جنگ داخلی پر می کرد و صفحه چهارم پر از اخبار مسابقه های قهرمانی فوتبال، گاوبازی، و آگهی های تاتر و سینما بود. دو روز پیش از ورود ما دستور داده بودند که «نظر به وخامت اوضاع» کاباره های مشهور والنسیا ساعت نه شب تعطیل کنند. البته همه آنها همچنان تا ساعت یک بعد از نیم شب باز می ماندند، مگر یکی، که سفت و سخت به نصّ دستور چسبیده بود. بعد از مدتی، نقاب از چهره صاحب این کاباره برداشته شد و کاشف به عمل آمد که از هواداران و پشتیبانان شورشیان است و به این ترتیب درِ کاباره را تخته کردند.
برای ارتباط تلفنی با لندن اغلب می بایست پنج شش ساعت انتظار کشید. برخی شب ها، که از انتظار به ستوه می آمدم، سری به کاباره آن سوی جاده می زدم. هنرپیشه های کاباره ــ کم و بیش زیبا ــ با مادرها، خواهرها، برادرها و عمّه های خود با حجب و حیای ساختگی در لژ مخصوص می نشستند. وقتی که نوبتشان می شد ــ کم و بیش ــ عریان می رقصیدند یا آواز می خواندند، و استعدادی کمتر یا بیشتر نشان می دادند، و بعد پیش مادرها یا عمه هایشان برمی گشتند و لیموناد می خوردند. هیچ شکی ندارم که اگر مردی در همسایگی آنها دل به دریا می زد و بهشان نزدیک می شد، همان دم به عنوان فاشیست بازداشت می شد. اخطاریه هایی به دیوارها زده شده بود: «شهروندان، در این موقع وخیم خوددار باشید. ما مزاحم خوشی کسی نیستیم، اما جلف بازی را کنار بگذارید، و...»
در ماه اکتبر که بار آخر در والنسیا بودم، یک نوبت در میان رقص عریان دایر بود. حالا پستان بند و سترعورت را الزامی کرده بودند.
راستی تلفن کردن، خالی از لطف هم نبود. برای ارتباط تلفنی می بایست قبلاً نسخه ای از پیغام را فرستاد تا تلفنی کلمه به کلمه برای اداره سانسور خوانده شود، و وقتی که تو با تلفن پیامت را می دادی، مامور سانسور که در دفتر خودش، متن مکالمه را پیش رو داشت به آن گوش می داد. مقررات سانسور سفت و سخت بود، اما مامورها که آدم تک تکشان را شخصا می شناخت بروبچه های بی معرفتی نبودند. در حین مکالمه اگر کسی، سرمویی از متن خارج می شد، توی گوشی داد می زدند: «آهای، آرتورو، این حرف ها تو متن نیست!» فریاد نومیدانه تندنویس از آن سوی خط در لندن بلند می شد: «چی، چی؟». مامور سانسور می گفت: «دخلی به تو ندارد، با آرتورو حرف می زنم.»
آگهی شده بود که گاوبازی بزرگی یکشنبه بیست و چهارم ماه در پلاسا دل تورو(۱۸) (میدان گاوبازی) برگزار خواهد شد. به نوشته روزنامه ها این گاوبازی «به افتخار سفیر روسیه که موافقت کرده بود شخصا در آن حضور یابد» ترتیب داده شده بود. قرار بود عوائد حاصله برای ساختن کامسومول(۱۹) تازه ای به روسیه هدیه شود. کامسومول نام کشتی باری روسی بود که هنگام حمل آذوقه به والنسیا به وسیله کشتی شورشیان غرق شده بود. اما روز یکشنبه باران آمد، و رادیو، وسط اخبار جبهه، اعلام کرد که متاسفانه گاوبازی لغو شده است.
ولی روزها پیش از آن روز یکشنبه، هوا بسیار عالی بود و یک نویسنده مهاجر آلمانی ما را با ماشینش برای هواخوری به کنار دریا برد. جمعا چهار نفر بودیم: نویسنده آلمانی، راننده، فارست و من. نویسنده آلمانی ــ بگذارید او را «آلبرتو»(۲۰) بنامیم (مفت و مجانی یک o ته اسم همه مان چسبانده بودند) ــ کمیسر سیاسی گروهان شماره فلان بریگاد بین المللی بود. برای مرخصی از جبهه به والنسیا آمده بود. پیش از جنگ رمان هایی می نوشت که جنبه روانکاوی داشت. با این همه، اونیفورم کاملاً برازنده اش بود. در ساحل دراز کشیدیم و با چشم های نیم باز آفتاب را نگاه کردیم، و به این نتیجه رسیدیم که با این دریایی آبی پیش رویمان، و آسمان آبی بالای سرمان، جنگ کاری بس غیرمنطقی به نظر می آید، و در خیالات باطل و گزافه ای از این دست غرق شدیم. وقتی که برگشتیم دم ماشین، دیدیم چهار غریبه تویش نشسته اند و عرق ریزان زور می زنند ماشین را روشن کنند، و راننده که یک جوانک چهارده ساله اسپانیایی بود، کنار ماشین گریه می کرد، و مثل ابر بهار اشک می ریخت.
یکی از مردها سویچ ماشین را از آلبرتو خواست و گفت که ماشین مصادره شده است و اجازه نامه ای هم از کمیته کنترل یا کمیته دیگری از ف. آ. ای.(۲۱) نشان داد که عنوانش چنین بود: «مرگ بر سوءاستفاده از ماشین دولتی برای تفریح شخصی.» سه همکار دیگرش هم از آنارشیست ها بودند و همه شان هفت تیرهای خیلی گنده ای داشند، که نظیرشان را فقط در فیلم های صامت غرب وحشی پیش از جنگ می شد دید، حتی شک کردم که با باروت و گلوله های سربی پرشان کرده باشند.
آلبرتو هم، مدارک شناسایی و عکسش را در سمت کمیسر سیاسی گروهان شماره فلان ارائه داد و به مصادره ماشین اعتراض کرد. حالا دیگر جمعیتی دوره مان کرده بودند ــ مرد و زن و بچه با لباس شنا یا اونیفورم ــ و دوستانه جریان صحنه را دنبال می کردند.
آنارشیست گفت برای آن کمیسری که با وجود جنگ داخلی و کمبود بنزین از ماشینش برای تفریح در کنار دریا استفاده می کند، چندان احترامی قائل نیست و ماشین باید مصادره شود.
آلبرتو جواب داد هر سربازی در دوره مرخصی احتیاج دارد نفسی تازه کند، و بهتر است آنارشیست ها لطف کنند و از ماشین پیاده شوند، وگرنه به زور بیرونشان خواهد انداخت.
راننده که تا مرز جنون ترسیده بود، آن کنار ایستاده بود و سعی داشت اشک هایی را که روی گونه هایش ریخته بود، از راه دماغش بالا بکشد.
در این هیروویر، سردسته آنارشیست ها، همچنان زور می زد که ماشین را روشن کند، و همین طور که ور می رفت از دل و روده موتور، صدای زوزه ای بلند شد. این صدا، آلبرتو را ناگهان از کوره به در برد. با حمله خشمی شاعرانه، آستین آنارشیست را محکم گرفت و با تمام قدرت، به زبان آلمانی نعره زد: «بیرون! بیرون!! بیرون!!!»
آنارشیست ها از این حرکت سخت جاخوردند. خشم آلبرتو دلیلی بر وجدان پاک و خلوص نیتش بود. آنارشیست ها پوزخندی زدند و از ماشین بیرون خزیدند. یکی شان با هفت تیر خودش دوستانه به پشت آلبرتو زد و گفت: «فرقی نمی کند، دفعه بعد می کشیمت.»
سوار شدیم، راننده دماغش را پاک کرد و ماشین را روشن کرد، و در میان هلهله شورانگیز تماشاچیان به والنسیا برگشتیم.

روز پیش از حرکتم به مالاگا، به دعوت ژنرال خولیو(۲۲) در رژه سربازان در کاستلیون(۲۳) شهری ساحلی، نه چندان دور از والنسیا، حاضر شدم.
ژنرال خولیو، پیش تر، یولیوس دویچ(۲۴) نام داشت، و وزیر جنگ جمهوری اتریش بعد از سقوط سال ۱۹۱۸ بود. آجودان مخصوصش کنت رونتلو(۲۵) نامی بود که برادرزاده یکی از اعضای نازی رایشستاک(۲۶) بود، اما خودش مثل دویچ، عضو حزب سوسیال دموکرات بود. در سال ۱۹۱۸ که حکومت جمهوری در اتریش برپا شد و یولیوس دویچ به سمت وزیر جنگ برگزیده شد، نخستین اقدامش، بیرون ریختن افسران ارتجاعی ارتش سابق بود ــ دقیقا همان کاری که جمهوری اسپانیا در ۱۹۳۱ از آن غفلت کرد. دویچ یکی از آن چپ های انگشت شمار اروپا بود که در مورد استراتژی و مسائل نظامی اطلاعاتی فوق العاده داشت. در آن موقع محافل جناح چپ به چنین چیزی با نظر خوش نگاه نمی کردند.
دویچ یک استثنا بود. وقتی که وضع در اتریش صورت تهدیدآمیزی پیدا کرد، سپاه دفاع کارگری اتریش را که به نام شوتس بوند(۲۷) شهرت یافت تشکیل داد. دلفوس(۲۸)، در فوریه ۱۹۳۴ شوتس بوند را منحل کرد، اما دویچ همچنان مشهورترین چهره جناح چپ اتریش ماند، و به حدّی نزد مردم وجهه داشت که کمتر رهبر سوسیالیستی، پس از جنگ جهانی اول، می توانست از آن برخوردار باشد.
طبق معیارهای اروپایی، رژه نمایشی رقت بار و تقریبا مضحک بود، اما از لحاظ اسپانیایی ها، معجزه ای از انضباط و آراستگی به حساب می آمد. تمرین ها به وسیله چوب دستی صورت گرفت، زیرا که لشکر ۹۰۰ نفری فقط ۱۴۰ تفنگ داشت. گروهانی از مسلسل چی ها قطعات یک مسلسل را پیاده و بعد سوار کردند. ژنرال دویچ کرونومترش را درآورد: تمرین نود ثانیه طول کشیده بود ــ که در حقیقت بسیار بد و یاس آور بود. فرمانده گروهان چنان به ژنرال خیره شده بود که گویی طرف عقلش را از دست داده است. ژنرال خولیو پرسید: «چرا این طوری زل زده ای؟» فرمانده گروهان جواب داد: «هیچ نمی دانستم این چیزها را هم با ساعت وقت گیری می کنند! به خیالم فقط توی مسابقات ورزشی وقت گیری می شود، اما این هم خودش فکر بکری است.» ژنرال گفت: «من یک کرونومتر برایت می خرم.» فرمانده گروهان جواب داد: «عالی است، دیگر مجال چشم باز کردن به فاشیست ها نخواهیم داد.»
احساسات پرشور و آتشینی در دلِ همه نسبت به ژنرال خودمان(۲۹) موج می زد. ژنرال که دستکش کتان سفید به دست می کرد، یک کلمه اسپانیایی بلند نبود، و آن چنان وسعت و سرعت فکری داشت که در کمتر کسی می توان دید. مثلاً نوعی قلاّب برای بستن بیلچه به کوله پشتی اختراع کرده بود، که هرگز کسی لنگه اش را ندیده بود. با آن درست مثل این بود که آدم در ارتش واقعی خدمت می کند. هیچ چیز برای این نیروهای خلق الساعه جمهوی اسپانیا، خوش آیندتر از آن نبود که گفته شود تقریبا مثل ارتش واقعی هستند.
لطیفه های بسیاری، درباره نخستین روزهای جنگ داخلی شنیدم. مثلاً افراد «ستون» معروف «دوروتی»(۳۰) از بردن بیلچه به جبهه جنگ خودداری کرده بودند و با غرور دولا پهنای کاتالانی و آنارشیستی خودشان اعلام کرده بودند: «ما برای جنگیدن و مردن به جبهه می رویم نه برای کار کردن.» و افراد نخستین دسته همین ستون دوروتی پس از سفر بیست و چهار ساعته با قطار به جبهه آراگون(۳۱) تازه متوجه شدند که فراموش کرده اند آذوقه و وسایل طبخ همراه بیاورند، و یا هرگز به مغزشان خطور نکرده بود که جنگ ترتیبات خاصی برای سیر کردن شکم لازم دارد.
دنیا از پیروزی های پی درپی شورشیان ــ در باداخوس(۳۲)، توله دو(۳۳)، تالاورا(۳۴) و یک راست به طرف مادرید ــ که تقریبا سهل و ساده به دست می آمد شگفت زده بود. برعکس، هر کسی که حتّی اندک اطلاعی از اوضاع و احوال داشت حیرت می کرد که چطور جمهوری، پس از حمله ای که به توسط ارتش خودش بر آن شده بود، زنده مانده است.
وقتی که به خانه مراجعت می کردم، همه اش به این فکر بودم که ژنرال زیر آن آفتاب سوزان و با آن عرقی که از سر و رویش می ریخت چرا هرگز پالتو نظامی سنگینش را درنیاورده است. فقط وقتی که به هتل برگشتم پی به حکمتش بردم. پالتو، کلاه نظامی و دستکش سفید داشت، اما هنوز اونیفورم دست و پا نکرده بود.

روز بیست و پنجم ژانویه، خبرهایی که از جبهه جنوب می رسید مایه نگرانی شد. شورشیان دو موضع کلیدی یعنی ماربلا(۳۵) را در جاده جبل الطارق و الحما(۳۶) را در جاده گرانادا(۳۷) گرفته بودند. سرنوشت مالاگا ظرف چند هفته دیگر روشن می شد.
اما رفتن به مالاگا کار آسانی نبود. ارتباط از طریق راه آهن قطع شده بود، و بنزین را جیره بندی کرده بودند. چند روز متمادی دو روزنامه نگار دیگر، دنبال فرصت بودند تا به آنجا بروند. سرانجام، روز بیست و ششم ژانویه فرصت به دست افتاد. اداره مطبوعات وزارت امور خارجه ماشین و کوپن بنزین برای دویست میل در اختیارمان گذاشت. تا مالاگا تقریبا پانصد میل راه بود، اما کاشف به عمل آمد که هرچه بیشتر از پایتخت به سمت جنوب برویم بنزین آسان تر به دست می آید.
جمعا چهار نفر بودیم: خانم گردا گ.(۳۸) روزنامه نگار نروژی، آقای و.(۳۹) روزنامه نگار لهستانی، راننده و من.

نظرات کاربران درباره کتاب گفت‌وگو با مرگ

نسبت به قیمت چاپیش خیلی گرونه.
در 5 ماه پیش توسط bs1...112