فیدیبو نماینده قانونی پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب امپراتوری نظریه‌ها

کتاب امپراتوری نظریه‌ها

نسخه الکترونیک کتاب امپراتوری نظریه‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب امپراتوری نظریه‌ها

بحث اصلی کتاب پیشِ رو تلاشی است برای رسیدن به کنه و عمق جهان‌بینی حاکم بر مطالعات فرهنگی. مطالعات فرهنگی با رویکردی میان‌رشته‌ای و آکادمیک، فعالیت خود را در سه جهت متفاوت برعهده گرفته است. در وهلۀ نخست، مطالعات فرهنگی در قبال طرد و محرومیت، بی‌عدالتی و تبعیض‌هایی که مشاهده می‌کند، واکنشی خنثی و بی‌تفاوت نشان نمی‌دهد. در حقیقت، مطالعات فرهنگی تلاش دارد تا موضع خود را به نفع کسانی که ساختارهای اجتماعی و سیاسی کمترین میزان منافع و قدرت را برای آن‌ها در نظر گرفته‌اند، تثبیت سازد و برخوردی سیاسی و انتقادی در برابر ساختار‌های سلطه‌گر نشان دهد. ثانیاً مطالعات فرهنگی قصد دارد تا تجارب فرهنگی را پاس‌داشته و آن‌ها را ارتقا بخشد، زیرا قویاً بر این باور است که افراد با تأکید بر فرهنگ به جنگ قدرت می‌روند. ثالثاً غایت مطالعات فرهنگی آن است تا با مفهوم فرهنگ به عنوان بخشی از زندگی روزمره سر‌وکار داشته باشد، بی آن‌که فرهنگ را به صورت مفهومی انتزاعی مطرح سازد. به کلامی دیگر، مطالعات فرهنگی مجموعه‌ای از فعالیت‌های انتقادی است که به سرعت در جریان اصلی فکری و آکادمیک گسترش یافت.

ادامه...
  • ناشر پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.54 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۴۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب امپراتوری نظریه‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل ۱: هر انسانی یک ابرانسان است

فرهنگ مطالعات فرهنگی

استفن آدام شوارتز(۲)

بیشترین حد تاکید بر تمایز در ارزش، در هر چیزی که انسان انجام می دهد یا می سازد، تاکید بر نابرابری در بودن نیست.

ریموند ویلیامز[۱]

ظهور مطالعات فرهنگی در دانشگاه های امریکای شمالی با تشویش و ناآرامی همراه بوده و این امر تنها منحصر به سنت گرایانی که تمایلی برای هم گام شدن با زمانه ندارند، نبوده است. با وجود این که بی شک فشار معینی برای به روز ماندن احساس می شود، هنوز روشن نیست که جنبش مطالعات فرهنگی برای دانشکده هایی که به طور سنتی وقف مطالعه زبان و ادبیات مدرن شده اند، چه آینده ای در نظر دارد. در واقع حتی در اعلان های فراوانی که در مورد کار برای متخصصان مطالعات فرهنگی در فهرست مشاغل ام ال ای(۳) به چاپ می رسد نیز، پاسخ دقیقی به این سوال که چنین متخصصانی چه کاری انجام می دهند، داده نمی شود. اگرچه این پرسش همچنان در کلاس های درس، کمیته های استخدامی و هیات های تحریریه طرح می شود، اما لازم به نظر می رسد این پرسش را دوباره مطرح کنیم که: «مطالعات فرهنگی چیست؟»
افرادی که به فعالیت در زمینه مطالعات فرهنگی پرداخته اند، نیز تاکنون تمایل چندانی به ارائه تعریفی از این رشته دانشگاهی نشان نداده اند، که دلیل این امر به گفته آن ها، ناشی از اصالت فکری و تعقلی این رشته به سرعت در حال رشد و شکوفایی بوده است. همان گونه که گردآورندگان مجموعه تاثیرگذار مطالعات فرهنگی، مجموعه ای که در توصیف وضعیتی از مطالعات فرهنگی نقش بسزایی داشته است ، تلاش می کنند برایمان توضیح بدهند، مطالعات فرهنگی «صرفاً ماهیتی میان رشته ای ندارد» بلکه «.... شدیداً ضدرشته ای است». مطالعات فرهنگی همچنین ــ از آن جا که از حیث روش نوعی بریکولاژ است ــ ماهیتی ضدروش شناختی دارد.[۲] این متخصصان به طور تلویحی اعلام می کنند که پرسش از این که مطالعات فرهنگی چیست، گونه ای از بدفهمی این جریان اساساً ضدـ یا پسارشته ای است. با وجود این، دسته ای از آثار به آسانی در دایره مطالعات فرهنگی می گنجند و دسته ای دیگر چنین نیستند. به طور مثال یک خطابه انتقادی چپ گرا راجع به «ترقی خواهی»، «فعال گرایی» و «مداخله» ــ یعنی «خوانش فرهنگی به مثابه کنش مقاومت» ــ[۳] آشکارا از ضرورت و شرایط لازم برای آن که در شمار آثار مربوط به مطالعات فرهنگی محسوب شود، برخوردار است. علاوه بر این، پژوهشگران مطالعات فرهنگی، با وجود موارد بینابینی ــ مانند کار بر روی فرهنگ والا، از منظر رویکرد ترقی خواهانه ــ و ترس از این که «هر چیزی» به مطالعات فرهنگی تبدیل شود[۴]، خود از تصورات تقریباً روشنی راجع به این که چه چیزی را می توان جزء مطالعات فرهنگی به شمار آورد و چه چیزی را نمی توان، برخوردار هستند. در واقع، می توان گفت گردآورندگان مجموعه مزبور خود اذعان می کنند اگرچه مطالعات فرهنگی «در برابر ارائه هر گونه تعریف مقاومت می ورزد»، «ولی نمی توان هر چیزی را جزء این رشته به حساب آورد»[۵]، اما با نظر در گرفتن حجم قابل توجه این مجلد و ازدیاد در حال انفجار آثار نگاشته شده از حیث حجم در مطالعات فرهنگی، می توان در این مورد تردید کرد.
بحث حاضر از مطالعات فرهنگی، با تاکید بر کتاب ۷۸۸ صفحه ای مطالعات فرهنگی که به آن اشاره کردیم، انجام خواهد گرفت. این کتاب در بر دارنده مباحثی است که در کنفرانس مهمی که راجع به آینده این مطالعات ضدرشته ای، در سال ۱۹۹۰ برگزار شد، مطرح گردید. در این کنفرانس آرای بسیاری از چهره های شاخص این رشته بیان شد. چهل مقاله این کتاب حاوی نمونه های گسترده ای از دیدگاه های متعلق به چهره های شاخص و اندیشه های اندیشمندان غالب در این رشته است. با این همه، نکته قابل توجه و تعجب برانگیز در مورد مقالات این مجموعه این است که با وجود گستردگی موضوعات مورد بحث، تفاوت رشته های تخصصی هر یک از سخنرانان، و نیز تفاوت های دیگری که باعث اختلاف میان صاحب نظران این رشته می شود، اما مفروضات مورد بحث و به ویژه مفهومی که از فرهنگ ارائه می شود، به طرز قابل توجهی فاقد تناقض است. معتقدم که این مفهوم از فرهنگ، و آن دسته از مفروضات در طول این سال ها تغییری نکرده اند، و پرسش هایی که همچنان صاحب نظران عرصه مطالعات فرهنگی را به خود مشغول داشته است، صرفاً پیامدهای منطق و برهانی است که در سال ۱۹۹۰ مطرح شده اند.
با توجه به این که مطالعات فرهنگی نمی تواند هیچ یا همه چیز باشد، و با توجه به تاثیر در حال گسترشِ این رشته در دانشکده های ادبیات، نه تنها ممکن که مطلوب ماست تا پیش فرض ها و دلالت های آن مفهوم از فرهنگ را که در مطالعات فرهنگی به کار می رود، مورد بررسی قرار دهیم. در غیاب هرگونه روش شناسی دقیق یا مرزبندی رشته ای، مفهومی که رویکردهای متنوع مطالعات فرهنگی از موضوع مطالعه خود ــ یعنی فرهنگ ــ در نظر دارند، موجب پیوستگی و ارتباط آن ها می شود. من قصد دارم در مورد این موضوع بحث کنم که این مفهوم از فرهنگ هم منحصر به فرد است و هم ناقص، به گونه ای که شعارهای مطالعات فرهنگی هرگز به آن چه مطلوب ماست، منجر نمی شود.
ملموس ترین پیامد ظهور مطالعات فرهنگی، گشایش حوزه های گروه های پژوهشی و برنامه های درسی در دانشکده های ادبیات، به حوزه ای فراتر از قلمرو خود ادبیات بوده است؛ و موضوع آن از هنر عامه پسند تا چیزهای دیگری از قیبل پمپ بنزین ها و مسابقه های موتورسیکلت رانی و هنرپیشه های زن پوش(۴) را در بر می گیرد. علاوه بر این، باید ظهور گستره و متنوعی از رویکردها با انگیزه های سیاسی را هم در نظر گرفت. اگر تنها یک موضوع باشد که بتواند انتقال از مطالعات ادبی به مطالعات فرهنگی را توجیه کند، همان طور که عنوان کتابی از آنتونی ایسثوپ نشان می دهد، این است که خاص بودن مقولات فرهنگ برتر مانند «ادبیات» ــ تمایز میان ادبیات و غیرادبیات ــ غیر قابل دفاع بوده و در نتیجه سرآغازی رادیکال در موضوعی که پیش تر در حوزه مطالعات ادبی بود، نه تنها مناسب بلکه ضروری خواهد بود. در واقع، قصور در گشودن چنین سرآغازی ناموجه است، زیرا «سیستم دوگانه ای را، که از سویی فرهنگ عامه را به عنوان موردی خارجی از مجموعه طرد می کند و از سوی دیگر گزیده و مجموعه های کلاسیک و قابل قبول متون اختصاصاً ادبی را متعلق به مجموعه دانسته و حفظ می کند، نمی توان به عنوان استدلال اندیشمندانه جدی به رسمیت شناخت»[۶]. ادعایی تا حدی کمتر رادیکال که اغلب می توان در آثار مطالعات فرهنگی و زمینه های مرتبط آن یافت، این است که اگر هم در مورد خاص بودن موضوع مطالعه ادبیات اشکالی وارد نباشد، اما ارزشی که به آثاری تحت عنوان «ادبیات» در مقابل آثار فرودست آن نسبت داده می شود، غیر قابل توجیه است. ممکن است در نگاه اول این دو دیدگاه از حیث اهداف نهایی شان، ناسازگار به نظر برسند. افرادی که به دنبال حمله به اصولی هستند که ارزشمندی «ادبیات» بر پایه آن بنا شده است (به ویژه با اظهاراتی از این قبیل که: «این آثار از سایر آثاری که به طرز غیرمنصفانه ای از این مجموعه طرد شده اند، بهتر نیستند»)، با برخورداری از موضعی منطقی به نفع گسترش دایره شمول آثار ادبی، به نحوی که شامل آثاری که در طبقه پایین تری قرار داده شده، یا به حاشیه رانده شده، استدلال می کنند. ایشان، به عنوان مثال آنتونی ایسثوپ، دلایلی را در رد والا بودن «ادبیات» اقامه می کنند (مانند این گفته که: «هیچ دلیل ریشه ای وجود ندارد که بتوان به واسطه آن، این گونه آثار را از سایر تولیدات فرهنگی متمایز ساخت»)، و به جای هیاهو بر سر آثار شاخص ادبی، به دنبال یکسان سازی تمام موضوعات مطالعه هستند که بر اساس آن هر چیز که بتواند مورد توجه و اهمیت قرار گیرد، یعنی ــ هرگونه «کنش حائز اهمیت» ــ می تواند موضوع و ابژه ارزشمندی تلقی شود که قابل بررسی در یک ضدرشته جدید است. خواهیم دید که این ناسازگاری که میان دو موضع ذکر شده مشاهده می شود، در بررسی های بعدی رفته رفته از میان می رود.
بیش تر فعالیت ها در حوزه مطالعات فرهنگی از این مفهوم ناشی شده است که والایی تقسیم بندی هایی مانند ادبیات، حاصل نوعی ارزیابی مثبت است و خارج از این سلسله مراتب که برای مثال به آثار طبقه بندی شده تحت عنوان «ادبیات» در کتاب فروشی های امریکا، حیثیتی می بخشد که آثار نازل تری هم چون آثار «داستانی»، «معمایی» و «علمی تخیلی» از آن بی بهره اند، دیگر نمی توان به والایی فکر کرد. برای مثال، ایسثوپ می گوید که «تقابل میان فرهنگ والا/فرهنگ عامه بر اساس درک ارزش بنیان گذاشته شده است؛ به این ترتیب که ارزش ادبی را تنها می توان در آثار برگزیده ادبیات یافت و در متون مرتبط با فرهنگ عامه اثری از آن نیست»[۷]. مفاهیمی مانند «ادبیات» و «هنر» که مرزهای صریح و روشن ندارند، به عنوان مفاهیمی که درک آن ها دشوار است، شهره هستند. ایسثوپ و سایر صاحب نظران حوزه مطالعات فرهنگی اصطلاحاتی مانند «ادبیات» و «هنر» را مفاهیمی منحصراً افتخاری می دانند و در واقع این طبقه بندی فرهنگی از حیث هستی شناختی، جز قضاوت های جانبدارانه آن گروه از «تعیین کنندگان ذوق و سلیقه» که در جایگاه قدرت و قضاوت قرار دارند، مانند منتقدان، ویراستاران، صاحبان گالری ها و سایرین، از هر مبنا و اساس دیگری بی بهره است. چنین دیدگاهی سابقه ای طولانی دارد. تاکید بر «ادبیات» به مثابه یک مقوله افتخاری، و اطلاق این اصطلاح صرفاً بر آثار «نخبگان» و «شاهکارها»، معیار زیبایی شناسی رمانتی سیسم است که از زمان نوالیس تا دوره هایدگر وجود داشته، و امروز نیز از جایگاهی قابل احترام برخوردار است.[۸] تاکید بر فرآیندهای نهادی که از طریق آن ها آثار هنری به عنوان آثاری «دارای حقوق» شناخته می شوند، در واقع ویژگی ای است که نشان گر «نظریه نهادی» در فلسفه و جامعه شناسی هنر است، یعنی چیزی که از ابتدای دهه ۱۹۶۰ وجود داشته است.[۹]
مطالعات فرهنگی نه تنها این دو شیوه اندیشیدن در مورد هنر ــ زیبایی شناختی رمانتیک در باب ارزش، و نظریات نهادی در مورد هنری بودن به مثابه برخورداری از حق ــ را به شیوه ای بدیع در هم ادغام می کند، بلکه این دو مفهوم را در حوزه هایی فراتر از برچسب هایی مانند «ادبیات» که گنگ و غیر قابل تمیز هستند، گسترش می دهد. به این دلیل که نه فقط «ادبیات»، که تمامی «هویت ها» و «واقعیت های علمی » مورد قبول عام، در قضاوت های ارزشی جانبدارانه ریشه دارند. در پی چشم اندازباوری نیچه و پیروان امروزی او، درمی یابیم که تمامی واقعیت های علمی صرفاً ارزش های صلب یا متبلورشده ای هستند و این امر گویای آن است که «واقعیت به شیوه ای فرهنگی شکل می گیرد»[۱۰]. در نگاه آنان، [نیچه و پیروانش]، تمایز ادبیات از غیرادبیات در برتری آن چه «ادبیات» خوانده می شود بر آن چه از این عنوان بی بهره است و نیز تمایزهای دیگری از همین تبار ریشه دارد، چنان که کسانی که در موضع اقتدار قرار دارند نیز چنین می انگارند، این نشان می دهد که واقعیت ها صرفاً ارزش هایی هستند که خود را در لباسی دیگر مخفی کرده اند. به طور مثال، یکی از این صاحب نظران در مطالعات فرهنگی چنین می گوید: «از آن جا که عقاید و مباحث مرتبط با زنان رنگین پوست در تعاریف غالب «واقعیت» به ندرت لحاظ شده است، من از هرگونه تحلیلی که بگوید «واقعیت» یا «دانش» بدیهی نیست و تولید شدنی است، استقبال می کنم».[۱۱] در این جا «عقاید و مباحث مرتبط» تنها می تواند به معنای «ارزش ها و منافع» در نظر گرفته شود، و از آن جا که خود واقعیت ــ و نه باورها و تردیدهای ما درباره آن ــ غالباً بازتاب دهنده عقاید و مباحث مرتبط با عده ای معدود، و نه همگان، است، غیر قابل قبول شمرده می شود.
دیدگاهی که واقعیت ها را ارزش های منجمد می داند، در تضاد با مفاهیم مدرن دانش به مثابه امر عینی و غیرمغرضانه قرار دارد. از این حیث، به نظر می رسد مطالعات فرهنگی دیدگاهی را اختیار کرده است که با نقطه نظری که از سوی انسان شناسانی مانند لوئی دومان به اکثر نظام های عقیدتی جهان راه یافت، تفاوت چندانی ندارد. دومان استدلال می کند در هر جامعه ای ــ به استثنای جوامع مدرن غرب ــ عقاید و ارزش ها، هست و باید(۵)، غیر قابل تفکیک هستند.[۱۲] در الگوی دومان، یک جامعه سنتی جامعه ای است که در آن ارزش ها در قالب واقعیت ها پوشانده می شوند، بدین ترتیب ارزش های یک فرهنگ چنین نموده می شوند که گویا سرشت واقعی چیزها هستند. بر خلاف آن، یک جامعه غربی، جامعه ای است که در آن واقعیت ها و ارزش ها تا بیشترین حد ممکن از هم متمایز شده اند، به طوری که پرسش از هست و باید، پاسخ داده نمی شود. همچنین ارزیابی یک موضوع نباید هیچ گاه متاثر از تمایلات یا منافع شخص ارزیابی کننده باشد. با توجه به این واقعیت، رویکرد مطالعات فرهنگی در تقلیل واقعیت به ارزش را می توان اقدامی کاملاً پسامدرن محسوب کرد: بر خلاف جداسازی مدرنِ هست و باید اما بدون نمایش بازگشت به سنت و سلسله مراتب ریشه دوانده در ارزش ها، اما در واقع درون یک «زنجیره بزرگ بودن»(۶). در واقع، مطالعات فرهنگی از بسیاری جهات ترکیبی از عقاید سنتی و مدرن را به کار می گیرد، و واقعیت و ارزش را از نو با یکدیگر می آمیزد، اما این کار را به شیوه ای هماهنگ و سازگار با جامعه فردگرا و تساوی طلب امروزی انجام می دهد. از دیدگاه مطالعات فرهنگی، واقعیت ها نشات گرفته و قابل تقلیل به ارزش های افرادی هستند که این ارزش ها را به مثابه واقعیات فرض کرده اند.
در عمل، این شکل از تقلیل واقعیت به ارزش، عواقبی دارد که در آن استدلال هایی که از سوی طرفداران مطالعات فرهنگی ارائه می شود، باعث می شود که واقعیت و ارزش با یکدیگر اشتباه گرفته شوند. آن ها از یک سو به والایی ــ هویت شخصی نسبی و پرمنفذ ــ در مقوله هایی مانند ادبیات حمله می برند تا ارزش مستتر در آن ها را از بها بیندازند. از سوی دیگر [آنها] به ارزش ها حمله می کنند تا والایی آن ها را بی اثر کنند. با وجود این، این استدلال ها حداقل در ظاهر کمابیش سازگار و خالی از تناقض به نظر می رسند و عموماً به شکل زیر هستند.

( ۱ ) والایی/اعتبار ادبیات هیچ پایه و اساسی ندارد. هیچ اساسی ندارد، زیرا فاقد آن نوع مبنای متافیزیکی است که می تواند ضامن استقرار و ثبات آن باشد. به بیان دیگر، مقوله ای که ادبیات خوانده می شود، به شکل نامحدودی متغیر و انعطاف پذیر است و فاقد هرگونه جوهره یا شرایط ضروری و کافی است که بتواند آن را به صورت یک کل منسجم، باقی نگاه دارد. به عبارتی مقوله ادبیات «طبیعی» نیست، بلکه «به صورت اجتماعی ساخته شده است». بنابراین،
( ۲ ) والایی/اعتبار ادبیات در مقابل غیر ادبیات، نوعی پیچیده سازی ایدئولوژیک است. به این دلیل لازم است که ما:
(۳ الف) مطالعه و پرداختن به مقوله ادبیات را به شکلی که دلبخواهانه محدود شده و فاقد هر گونه پایه و اساس است، رها کنیم و توجه خود را به زمینه گسترده تر کنش های معنادار و مهم معطوف کنیم، و یا،
(۳ ب) شیوه های پیچیده ای را که از طریق آن، این مقوله ایدئولوژیک منافع «گروه های غالب» را منتفع ساخته و تقویت می کند، برملا کنیم.

هم استدلال برای گستردن دایره مطالعات ادبی و هم استدلال افراطی تر برای شمول همه چیز در آن، در یک نکته شریک اند. هر دو دیدگاه به طرز اجتناب ناپذیری این مساله را به عنوان پیش فرض پذیرفته اند که انتخاب و تعیین حدود یک رشته، باید در نتیجه یک ارزیابی قطعی پیشین صورت پذیرفته باشد. در مورد مطالعات فرهنگی، این والایی به صورت نوعی پیچیده سازی ایدئولوژیک، که ریشه در ارزیابی قطعی دارد، مشاهده می شود (برای مثال، کتاب هایی که از سوی مصادر اقتدار با عنوان «عالی» قضاوت شده اند ــ که این خود نشان دهنده علایق و منافع آنان است ــ با عنوان «ادبیات» خطاب شده؛ و آنان که در این ارزیابی مورد اقبال کمتری قرار گرفته اند، دیگر در حیطه ادبیات نمی گنجند). در نتیجه، نه تنها لازم است برنامه های درسی و برنامه های پژوهشی، به اشکال تولید فرهنگی که پیش از این مغفول واقع شده بودند (رمان های معمایی، فیلم های درجه دوم، آهنگ های عامه پسند و از این دست)، روی خوش نشان دهند، بلکه آن چه که پیش از این در گروه های دانشگاهی به عنوان موضوع مطالعه شناخته می شد، باید به فرهنگ، در جامع ترین و بالاترین درجه شمول آن، که همه فعالیت های معنادار را در بر گیرد، تبدیل شود. به عبارت دیگر، طبقه بندی هایی مانند «ادبیات» و «هنر» ریشه در قضاوت های ارزشی دارند: از میان «آثار» متعدد یا مورد قبول همگان که به دست بشر خلق شده اند، تنها بر آن هایی که برخوردار از بالاترین درجه ارزش تلقی شده اند، عنوان افتخاری «هنر» نهاده شده است. بنابراین چنین برمی آید که مفهوم «هنر بد» دچار شکلی از تناقض است. مطالعات فرهنگی در این پیش فرض با شماری از دوستان خود شریک است ــ در این مورد نام کسانی چون ماتیو آرنولد، اف. آر. لیویس، و امانوئل کانت به ذهن می رسد ــ درحالی که می کوشد پا فراتر نهد و این کار را با طرح یک سوال گزنده و نیشدار انجام می دهد: «ارزش های چه کسانی؟»

نظرات کاربران درباره کتاب امپراتوری نظریه‌ها