فیدیبو نماینده قانونی راه معاصر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ثروت مشترک

کتاب ثروت مشترک
داستانی از کودکی و بزرگ سالی، خیانت و عشق، تولد و مرگ

نسخه الکترونیک کتاب ثروت مشترک به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ثروت مشترک

ثروتِ مشترک، داستانی‌ست از گذشته و حالِ زندگیِ درهم‌تنیده‌ی دو خانواده، دو پدر، دو مادر و شش فرزند. داستان از گذشته‌ای دور آغاز می‌شود و در فصولِ بعد، مکرراً «زمان» را به بازی می‌گیرد و با نگرشیِ غیرِ خطی به مؤلفه‌ی «زمان»، به واکاویِ زیر و بمِ زندگیِ شخصیت‌ها می‌پردازد. به عبارتی، این رمان مجموعه‌ای‌ست مرکب از لحظاتی زود گذر اما ماندگار، لحظاتی که نویسنده با چیره‌دستی، به‌جای آنکه داستان را «روایت» کند، با تصویرسازی‌هایی پویا و احساس‌برانگیز، آن را به مخاطب «نشان» خواهد داد، چنان‌که گویی مخاطبِ این کتاب بیش از آنکه «خواننده» باشد، «بیننده» و شاهدی‌ست که در لحظاتِ آکنده از شادی و غمِ شخصیت‌های داستان حضور دارد. از این رو، ثروتِ مشترک کتابی برای خواندن نیست، بلکه کتابی‌ست برای زیستن.

ادامه...
  • ناشر راه معاصر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.97 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۷۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ثروت مشترک

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

ثروت مشترک

داستانی از کودکی و بزرگ سالی، خیانت و عشق، تولد و مرگ

آن پچت

مترجم: امین باورصاد





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است

مقدمه

آن پَچِت در لس آنجلس، کالیفرنیا زاده شد. او فرزندِ یک افسر پلیس به نام فرانک پَچِت و پرستاری به نامِ جیان رِی است. مادرِ آن، بعدها به پیشه ی نویسندگی روی آورد و پنج کتاب از او به چاپ رسید. آن پَچِت پس از فارغ التحصیلی از دبیرستان، به کالجِ سارا لارنس رفت و در دوره های نویسندگیِ اساتیدی چون آلن گورگانوس، راسِل بَنکس و گریس پلی شرکت کرد. پیش از فارغ التحصیلی، او نخستین داستان کوتاهِ خود را در نشریه ی Paris Review به چاپ رساند. وی بعدها به کارگاه نویسندگانِ آیووا در دانشگاهِ آیووا و مرکزِ فاین آرتسِ پراوینستاون در ایالت ماساچوست رفت و در آن جا دوستیِ طولانی مدتِ خود را با نویسنده ای به نامِ الیزابت مک کراکن آغاز کرد. به مدت نُه سال، پَچِت در مجله ی Seventeen مشغول به کار شد و عموماً مطالبی با موضوعاتِ غیر داستانی می نوشت. پَچِت برای نشرهای متعددی قلم زده است که از جمله مهم ترینِ آنها می توان به نیویورک تایمز، واشنگتُن پُست، نشریه ی اُپرا، اِلِه، و وُوگ اشاره کرد. او همزمان با تحصیل در ایالت ماساچوست، نخستین رمان خود را نوشت که در سال ۱۹۹۲ به چاپ رسید و در سالِ ۱۹۹۸ فیلمی اقتباسی از این اثر ساخته شد. دومین رمانِ او با عنوانِ Taft در سال ۱۹۹۴ برنده ی جایزه ی جَنِت هیدینجِر کافکا شد. سومین رمانش تحتِ عنوانِ «دستیارِ شعبده باز» در سال ۱۹۹۷ منتشر شد. در سال ۲۰۰۱، چهارمین رمانِ او، بِل کانتو، به موفقیت چشمگیری دست یافت. این رمان به دور نهایی نامزدهای دریافت جایزه ی کتابِ ملیِ حلقه ی منتقدین رسید و برنده ی جایزه ی پِن/فاکنر و جایزه ی ادبیات داستانی زنان (Orange Prize) شد. پس از نگارشِ رمانِ Run و چند کتاب با موضوعاتِ غیرداستانی، پَچِت در سالِ ۲۰۱۱ رمانِ State of Wonder را به رشته ی تحریر درآورد که در فهرستِ نامزدهای دریافتِ جایزه ی ادبیات داستانی زنان و جایزه ی Welcome Trust Book قرار گرفت.
رمانِ ثروت مشترک، دهمین و آخرین اثر آن پَچِت است که در سال ۲۰۱۶ به چاپ رسید. این کتاب از پرفروش های نیویورک تایمز بود و به فهرستِ نامزدهای دریافتِ جایزه ی کتابِ ملیِ حلقه ی منتقدین راه یافت.
یکی از نکاتِ حائز اهمیت در این اثر، عنوانِ کتاب است. این کتاب در زبانِ مبداء تحت عنوانِ Commonwealth نامگذاری شده که با توجه به محتوای رمان، معانی گوناگونی می توان از آن برداشت کرد. ابتدایی ترین معادل برای این کلمه، واژه ی «مشترک المنافع» است. مشترک المنافع در تقسیم بندیِ ایالتیِ آمریکا به چهار ایالت از مجموعِ پنجاه ایالت اشاره دارد که به دلیل برخی مسائل سیاسی و اقتصادی از دیرباز تا کنون، به جای لفظِ «ایالت»، «مشترک المنافع» خوانده می شوند. برای مثال، ویرجینا به جای آنکه «ایالت» محسوب شود، تحت عنوانِ «مشترک المنافعِ ویرجینیا» مورد خطاب قرار می گیرد. در این رمان، ویرجینیا، یکی از دو مکانی ست که حوادثِ اصلیِ رمان در آن رخ می دهند و از این رو، معنای نخستِ عنوان کتاب را می توان به آن نسبت داد. از دیدگاهِ زبانشناسیِ دستوری و با در نظرگیریِ ساختمانِ واژه، Commonwealth یک کلمه ی مرکب است که از دو کلمه ی common و wealth تشکیل شده. واژه ی نخست در بر دارنده ی معانی ای چون «مشترک»، «همگانی»، و «عمومی» است، و از واژه ی دوم می توان معادل هایی همچون «فراوانی»، «دارایی»، «تمول» و «ثروت» را برداشت کرد. بنابراین، Commonwealth را می توان در فارسی به «سرمایه ی همگانی»، «تمولِ عمومی» و یا حتی «سعادت جامعه» ترجمه نمود. علاوه بر موارد فوق، این واژه معانیِ دیگری چون «مردمِ یک کشور» و «ملت» را در بر دارد. با توجه به این توضیحات و با درنظرگیریِ بارِ معناییِ سنگین و ابهامِ گریزناپذیرِ واژه ی Commonwealth، و نیز به سببِ وجودِ سایرِ مضامینِ مرتبط با این واژه در متنِ داستان، امکان استفاده از لفظِ «مشترک المنافع» یا «ایالت» برای عنوانِ اصلیِ ترجمه، کمابیش موجب کم لطفی در حق کتاب محسوب می شد. در این رمان، مخاطب با مضامینِ متعددی مواجه می گردد که هریک به نحوی بر کلیدواژه هایی همچون «اجتماع» و «اشتراک» دلالت دارند: دو خوانواده و شش فرزند، دو عاشق و معشوق و ماحصلی مشترک از رابطه ای نافرجام، دو خواهر و برادرِ ناتنی و خاطراتی مشترک، دو ایالت و حوادثِ فی مابین. علاوه بر استناد به مضامینِ فوق الذکر، ترجمه ی واژه ی Commonwealth در سایر ترجمه های این رمان به دیگر زبان ها، بر استفاده نکردن از ترجمه ی تحت اللفظی صحّه می گذارد. به عنوان مثال، این رمان به زبان های دیگر تحت عناوینی همچون «اجتماع»، «خانواده»، و «میراث مشترک» ترجمه شده است. با استناد به چنین دلایلی، و همچنین پس از گفت وگوی مترجم با چندی از مخاطبینِ انگلیسی زبان که این اثر را خوانده بودند، مترجم مجاب به استفاده از معادلی شد که بتواند حتی الامکان همه ی جوانبِ این واژه ی ثقیل را در بر بگیرد. بدین ترتیب، سرانجام عنوانِ «ثروتِ مشترک» برای این اثر انتخاب شد.
ثروتِ مشترک، داستانی ست از گذشته و حالِ زندگیِ درهم تنیده ی دو خانواده، دو پدر، دو مادر و شش فرزند. داستان از گذشته ای دور آغاز می شود و در فصولِ بعد، مکرراً «زمان» را به بازی می گیرد و با نگرشیِ غیرِ خطی به مولفه ی «زمان»، به واکاویِ زیر و بمِ زندگیِ شخصیت ها می پردازد. به عبارتی، این رمان مجموعه ای ست مرکب از لحظاتی زود گذر اما ماندگار، لحظاتی که نویسنده با چیره دستی، به جای آنکه داستان را «روایت» کند، با تصویرسازی هایی پویا و احساس برانگیز، آن را به مخاطب «نشان» خواهد داد، چنان که گویی مخاطبِ این کتاب بیش از آنکه «خواننده» باشد، «بیننده» و شاهدی ست که در لحظاتِ آکنده از شادی و غمِ شخصیت های داستان حضور دارد. از این رو، ثروتِ مشترک کتابی برای خواندن نیست، بلکه کتابی ست برای زیستن.

امین باورصاد
زمستان ۱۳۹۶

فصل اول

هنگامی که آلبرت کازینز(۱) با یک بطری جین(۲) از راه رسید، حال و هوای جشنِ تعمید(۳) یک مرتبه عوض شد. فیکس(۴) در حالی که لبخند می زد، در را باز کرد و مادامی که با خود کلنجار می رفت تا برخوردِ درستی داشته باشد، کماکان لبخند بر لب داشت. او آلبرت کازینز از دفترِ دادستانیِ بخش بود که اکنون بر دالِ سیمانیِ ایوانِ جلوی خانه اش ایستاده بود. طیِ نیم ساعتِ گذشته، فیکس بیش از بیست مرتبه در را به روی همسایه ها، دوستان، آشنایانش در کلیسا، برادرانش، خواهرِ بِوِرلی(۵)، والدینشان و عملاً بر تمامیِ افسران پلیسِ کلانتریِ بخش باز کرده بود؛ اما فارغ از همه ی آن ها، کازینز تنها شخصی بود که حضورش تعجبِ او را برانگیخت. دو هفته پیش، فیکس از زنش پرسیده بود: چرا فکر می کند هر آدمی را که در جهان می شناسند، باید به جشن غسل تعمید دعوت کنند؛ و زنش هم گفته بود: حالا که این طور است، خود نگاهی به فهرست مهمان ها بیندازد و بگوید چه کسی باید خط بخورد. فیکس فهرست را بررسی نکرد؛ اما اگر در آن لحظه همسرش کنارِ در ایستاده بود، مستقیماً به مردِ روبه رویش اشاره می کرد و می گفت: «او!» نه به این دلیل که از آلبرت کازینز بدش می آمد، او آن قدر با کازینز غریبه بود که اگر اسمش را جایی می شنید، به زحمت می توانست چهره اش را به یاد آورد و چون کازینز را به درستی نمی شناخت و آشناییِ چندانی با او نداشت، همین برای فیکس دلیلی قانع کننده بود که او را دعوت نکند. فیکس فکر می کرد شاید کازینز برای صحبت راجع به یکی از پرونده های اداره به آنجا آمده، امّا چنین چیزی تا کنون بینِ آن دو سابقه نداشت. پس دلیلِ آمدنش چه بود؟ مهمان ها مدام بینِ اتاق نشیمن و حیاط جلویی در رفت و آمد بودند، و فیکس به سختی می توانست تشخیص بدهد که آیا آن ها تازه به جشن رسیده اند یا در حالِ ترکِ زودهنگامِ مهمانی اند یا تنها به دلیلِ اینکه در اتاقِ نشیمن جای سوزن انداختن نبود، به حیاط پناه می بردند! تنها چیزی که از آن اطمینانِ کامل داشت این بود که کازینز مهمانِ ناخوانده بود، تنها بود و یک بطری درون کیسه به همراه داشت.
آلبرت کازینز گفت: «فیکس!» معاونِ بلندقامتِ دفترِ دادستانی با آن کت و شلوار و کراواتی که بر تن داشت، دستش را دراز کرد.
فیکس گفت: «سلام آل» (آیا مردم او را آل صدا می زدند؟!) «خوشحالم که آمدی»، دستش را دو مرتبه فشرد و بعد رهایش کرد.
کازینز گفت: «انگار دیر رسیدم.» طوری به جمعیتِ درون منزل می نگریست که گویی دیگر جایی برای او باقی نمانده است. از قرار معلوم، نیمی از وقتِ مهمانی سپری شده بود؛ اکثر ساندویچ های کوچکِ مثلثی و نیمی از شیرینی ها خورده شده بودند. پارچه ی رومیزی که قدحِ نوشیدنیِ پانچ(۶) رویش قرار داشت، خیس شده و به رنگِ صورتی درآمده بود.
فیکس قدمی کنار رفت تا کازینز وارد خانه شود: «مهم نیست؛ به هرحال الآن اینجایی.»
«امیدوارم چیزی از دست نداده باشم.» که البته چیزی را از دست داده بود؛ او در اجرای مراسم غسل تعمید حضور نداشت.
دیک اسپنسر(۷) تنها فردی از دفترِ دادستانی بود که فیکس او را به مهمانی دعوت کرد. دیک نیز زمانی افسر پلیس بود، امّا بعد در دوره های شبانه ی آمادگی برای آزمونِ وکالت شرکت کرد و بی آنکه ذرّه ای قصد جلب توّجه و خودنمایی برای همکارانش داشته باشد، قدم به قدم پله های ترقی را طی کرد. اهمیتی نداشت که او پشتِ فرمانِ یک ماشینِ سیاه وسفیدِ گشت زنی نشسته باشد یا به عنوان وکیل در محضر دادگاه؛ مثل روز روشن بود که او از کجا آمده است. از سوی دیگر، کازینز وکیلی بود مثل دیگر افراد (وکلای اداره ی دادستانی، کلّاش های روزمُزد، آدم های اجیرشده) که وقتی محتاج کسی بودند از خود رفتار دوستانه نشان می دادند. به ندرت پیش می آمد پلیسی را به یک نوشیدنی دعوت کنند و اگر هم چنین کاری می کردند، تنها به این سبب بود که می پنداشتند فلان پلیس اطلاعات مفیدی را از آن ها مخفی نگاه داشته است. وکلای دفتر دادستانی از همان قماشی بودند که ترک اعتیاد را بهانه ای برای نداشتنِ سیگار می کردند تا سیگارهای تو را بچاپند. پلیس هایی که اتاق نشیمن و ناهارخوری را پُرکرده و در جای جایِ حیاط پشتی، کنار بندهای رخت و زیر دو درختِ پرتقالِ خانه ی فیکس جمع شده بودند، نه قصد ترکِ سیگار داشتند و نه آن را بهانه ای برای چاپیدن سیگارهای دیگران می کردند. آن ها خوش و خرم، چای سردِ مخلوط با لیموناد می نوشیدند و همچون کارگرانِ اسکله سیگار دود می کردند.
آلبرت کازینز کیسه را به دست فیکس داد و او نگاهی به درونش انداخت. یک بطری جین بود؛ یکی از آن بزرگ هاش. بقیه ی مهمان ها کارت های دعا، تسبیح با دانه های مروارید و انجیلِ جیبی مجلد به روکشِ چرمیِ سفید و لبه های طلایی هدیه آورده بودند. پنج نفر از آقایان یا شاید همسرانشان، به اتفاق یک زنجیر و صلیب آبی رنگِ میناکاری شده که در وسطش مرواریدی به چشم می خورد، خریده بودند؛ هدیه ای بسیار زیبا که برای آینده ی نوزاد مناسب بود.
کازینز پرسید: «با این بچه الآن یک پسر و یک دختر داری؟»
«دو تا دختر.»
کازینز شانه بالا انداخت: «قسمت بود دیگر.»
فیکس گفت: «آره، چه می شود کرد!» و در را بست. بِوِرلی به فیکس گوشزد کرده بود که در را باز بگذارد تا هوا عوض شود و این خود نشان می داد که بِوِرلی تا چه حد از بی رحمیِ آدمیزاد با همنوعِ خود آگاه است؛ زیرا فیکس بی توجه به حرفِ او مدام در را می بست. مهم نبود که چه تعداد آدم در خانه جمع شده بود؛ در هر صورت، تو آن درِ لعنتی را باز نگذاشتی.
بِوِرلی سرش را از آشپزخانه بیرون آورد تا شوهرش را صدا بزند. با این که حدوداً سی نفری مابین آن دو قرار داشتند - تمامیِ خاندانِ ملوی، خانواده ی دیمَتیو و خادمان کلیسا که مشغولِ بلعیدنِ کلوچه های باقیمانده بودند - اما این شلوغی باعثِ به چشم نیامدنِ بِوِرلی در دل جمعیت نمی شد. لباس زرد رنگش در آن شلوغی می درخشید.
بِوِرلی با صدایی بلند از ورای آن همهمه داد زد: «فیکس؟»
کازینز زودتر از فیکس متوجه صدای بِوِرلی شد و سرش را برگرداند و باز هم کازینز بود که برای بِوِرلی سر تکان داد. با دیدن این حرکت، فیکس در واکنش به او صاف تر ایستاد و چیزی به روی خود نیاورد. به معاون دادستانی گفت: «راحت باشید؛ خانه ی خودتان است» و به صفی از کارآگاهانِ پلیس که نزدیک در کشوییِ شیشه ای قطار شده بودند، اشاره کرد. همگی هنوز لباس های رسمی شان را به تن داشتند. «شما خیلی از آدم های این جمع را می شناسید.» شاید این جمله درست بود، شاید هم نه. چیزی که کازینز نسبت به آن ذرّه ای شک نداشت، این بود که او صاحب خانه را به هیچ وجه نمی شناخت. فیکس چرخید و راهش را از میان جمعیت باز کرد، مهمان ها بر شانه اش می زدند یا با او دست می دادند و تبریک می گفتند. او مراقب بود پایش را روی بچه ها که دختربچه ی چهار ساله اش کَرولاین(۸) هم میان شان بود و همگی همچون خرگوش از میانِ پای مهمان ها به این طرف و آن طرف می جهیدند، نگذارد.
آشپزخانه پُر بود از زن هایی که می خندیدند و با صدای بلند، گرمِ صحبت بودند. هیچ کدام برای کمک به میزبان قدمی برنمی داشت، به غیر از لوییز، همسایه ی کناری که مشغولِ بیرون آوردنِ تعدادی کاسه از یخچال بود. بهترین دوستِ بِوِرلی، والیس، از لبه ی کروم و براقِ توستر به عنوان آینه استفاده می کرد تا رُژ به لب هایش بکشد. والیس بسیار باریک و برنزه بود؛ کارش که با توستر به پایان رسید و از جایش بلند شد، بیش از حدِ معقول لب هایش را رُژ مالی کرده بود. مادر بِوِرلی پشت میز آشپزخانه نشسته بود و نوزاد روی پایش قرار داشت. همچون عروس هایی که در واپسین ساعاتِ جشن لباسِ دیگری برای ترکِ مراسم می پوشند، لباسِ توریِ مخصوصِ مهمانی را از تنِ دخترکِ نوزاد درآورده و به جایش لباسی سفید و آهاردار با گل های زردِ دوخته شده در دورِ یقه، به تنش پوشانیده بودند. زن های حاضر در آشپزخانه یک به یک، بالای سرِ کودک می آمدند. عده ای برایش شکلک در می آوردند، عده ای سر و صدا می کردند؛ انگار کارشان این بود که تا آمدنِ مَگی او را سرگرم نگه دارند؛ اما کودک با این ادا و اطوارها سرش گرم نمی شد. چشمانِ آبی اش همچون دو گوی بلورین می درخشیدند. دخترک به جایی نامشخص زل زده بود. از همه چیز و همه کس خسته شده بود. این همه عجله و زحمت در تهیه ی ساندویچ و آوردنِ هدیه برای دختربچه ای بود که حتّی یک سال هم سن نداشت.
مادر زنِ فیکس پشتِ یکی از انگشت هایش را بر گونه ی گردِ کودک می کشید و بی آنکه شخص خاصی را خطاب قرار داده باشد، گفت: «خدای من، چقدر این دختر قشنگه!»
بِوِرلی به شوهرش گفت: «یخ! یخ تمام کردیم.»
فیکس گفت: «مگر قرار نبود خواهرت مسئول یخ ها باشد؟»
«خُب، می بینی که کارش را انجام نداده. می شه از یکی از دوست هات بخواهی برود کمی یخ بیاورد؟ هوا گرم تر از آن است که بشود مهمانی را بدونِ یخ چرخاند.» بِوِرلی پیشبندی را پشتِ گردندش گره زده، اما دورِ کمرش نبسته بود. مراقب بود لباسش چروک نشود. چند رشته موی طلایی از شینیونِ فرانسویِ گیسوانش رها شده و جلو چشمانش ریخته بودند.
«حالا که خواهرت یخ نیاورده، اقلاً بگو بیاید این جا چند تا ساندویچ درست کند.» فیکس هنگام گفتن این جمله مستقیماً به والیس می نگریست و والیس بی اعتنا به او داشت درپوش رُژ لبش را می بست. فیکس انتظار داشت حال که او بی کار نشسته، کمک حالِ دوستش باشد؛ چون در طول مهمانی بِوِرلی سخت مشغول کار بود. اگر کسی بِوِرلی را نمی شناخت و می خواست از روی ظاهر قضاوتش کند، بی شک می گفت او از آن دسته آدم هاست که دست به سیاه و سفید نمی زند و همه ی غذا و خوراکی ها را آماده می خرد و تنها کارش این است که روی کاناپه لم بدهد و دیگران را حین دست به دست چرخاندنِ سینی ها میانِ مهمان ها تماشا کند.
بِوِرلی گفت: «بانی از دیدنِ این همه پلیس آن قدر قند توی دلش آب شده که نمی شود ازش انتظار داشته باشی بیاید این جا و ساندویچ درست کند.» و بعد برای دقیقه ای از مالیدن پنیر خامه ای بر خیارها دست کشید و به چیزی که در دست فیکس بود، نگاه کرد: «اون چیه توی کیسه؟»
فیکس شیشه را بالا گرفت و بِوِرلی با برقی از شعف در چشمانش، برای اولین بار در آن روز یا شاید هم کلِ هفته، لبخندی به فیکس هدیه داد.
والیس که گویی ناگهان به حرف های آن دو علاقه مند شده بود، گفت: «هرکسی را که فرستادی مغازه، بهش بگو چند بطری سودا هم بگیره.»
فیکس گفت خودش برای خریدِ یخ خواهد رفت. فروشگاهی در ابتدای خیابان واقع بود و او بدش نمی آمد اندکی از همهمه ی درونِ خانه فاصله بگیرد. محیطِ خلوت و آرامِ محلّه، نظم و ترتیبِ منازلِ تک طبقه و باغچه های تماماً سرسبزشان، سایه های باریک اندامِ درخت های نخل و رایحه ی خوشِ شکوفه های پرتقال، همگی دست به دست یکدیگر می دادند تا همراه با سیگاری که فیکس دود می کرد، حسِ آرامش بخشی به او القا کنند. برادرش تام نیز همراهِ او آمد و هر دو به سکوتِ مسرّت بخشِ خیابان قدم نهادند. تام و همسرش بِتی صاحبِ سه فرزند بودند، سه دختر، و در اسکاندیدو زندگی می کردند. تام در آتش نشانیِ نزدیکِ خانه شان مشغول به کار بود. فیکس، با نگاهی به زندگیِ خود و برادرش، رفته رفته داشت به این باور می رسید که با افزایشِ سن و به دنیا آمدنِ فرزندان، خواه ناخواه زندگی درگیر چنین روالی خواهد شد؛ آن قدرها هم که فکرش را می کردی، وقتی برای تفریح و فراغتِ خود نخواهی داشت. دو برادر از آخرین بار که به اتفاقِ خانواده به مناسبت شبِ کریسمس در خانه ی والدینشان دورِ هم جمع شده بودند، دیگر همدیگر را ندیدند و پیش از آن نیز احتمالاً تنها باری که یکدیگر را ملاقات کرده بودند، زمانی بود که فیکس به همراه خانواده اش در مراسمِ غسلِ تعمیدِ اِرین شرکت کرده بود. یک خودروی سانبیمِ کروکیِ قرمز از کنارشان گذشت و تام گفت: «این عروسک را دریاب!» فیکس سر تکان داد، ناراحت بود که چرا اول خودش ماشین را ندیده است. حال باید صبر می کرد تا یکی دیگر از اتومبیل های مورد علاقه اش از خیابان گذر کند. در فروشگاه، چهار بسته یخ و چهار بطری سودا خریدند. پسرکِ صندوق دار پرسید آیا لیمو هم نیاز دارند یا نه، و فیکس با حرکتِ سر به او پاسخ منفی داد. ماهِ ژوئنِ لس آنجلس بود و نمی شد در آن هوای گرم به راحتی قیدِ لیمو را زد.
فیکس هنگامِ ترکِ خانه نگاهی به ساعت نینداخته بود؛ اما با این حال، حساب و کتابِ زمان به خوبی دستش بود. اکثر پلیس ها این گونه بودند. بیست دقیقه از رفتنشان می گذشت، فوقش بیست و پنج دقیقه. انتظار نمی رفت در این مدتِ کوتاه تغییرِ بخصوصی در حال و هوای مهمانی رخ داده باشد؛ اما وقتی برگشتند، درِ جلویی باز بود و هیچ کس در حیاط دیده نمی شد. تام متوجه تغییر نشده بود؛ هیچ مامور آتش نشانِ دیگری نیز متوجه نمی شد. آن ها فقط وقتی اوضاع را متفاوت یا دچار مشکل می بینند که بوی دود به مشام شان برسد؛ بنابراین از نظر او همه چیز عادی و رو به راه بود. هنوز تعداد زیادی از مهمان ها در خانه حضور داشتند، اما سر و صدای محیط نسبتاً فروکش کرده بود. پیش از شروع مهمانی، فیکس رادیو را روشن کرده بود و اکنون برای اولین بار می توانست نُت هایی از موسیقی را بشنود. بچه ها دیگر آنجا نبودند که از سر و کول هم بالا بروند و ظاهراً کسی هم متوجه غیبت شان نشده بود. همه ی حواس ها به درِ گشوده ی آشپزخانه معطوف بود؛ دری که برادرانِ کیتینگ(۹) با بسته های یخ در آستانه ی ورود به آن بودند. همکارِ فیکس، لومر(۱۰)، بی صبرانه چشم انتظارِ بازگشتِ فیکس بود و همین که او را دید با صدایی رسا گفت: «سرِ بزنگاه رسیدی!»
آشپزخانه، با آن فضای اندکی که پیش از رفتنِ فیکس و برادرش داشت، اکنون سه برابر شلوغ تر شده بود؛ چنان که دیگر جایی برای سوزن انداختن نبود و از قضا، این بار اکثر اشخاص حاضر در آشپزخانه را آقایان تشکیل می دادند. مادرِ بِوِرلی و همین طور کودک در هیچ کجای آشپزخانه دیده نمی شدند. بِوِرلی با یک چاقوی قصابی در دست، جلو سینک ایستاده و مشغولِ نصف کردنِ کوهی از پرتقال های تلنبار شده روی پیشخان بود. در همان هنگام، دو وکیل از دفترِ دادستانیِ بخش، دیک اسپنسر و آلبرت کازینز – کت ها را از تن درآورده، کراوات ها را گشوده، آستین ها را تا بالای آرنج تا زده - پرتقال های دو نیم شده را روی آبمیوه گیری های فلزی می فشردند. پیشانی شان سرخ و غرق در عرق بود، یقه های بازشان از تعرّق داشت تیره می شد، هر دو با چنان سعی و دقتی کار می کردند که انگار حفظِ امنیتِ شهرشان در گرو تهیه ی آب پرتقال است.
خواهرِ بِوِرلی، بانی(۱۱)، حالا که می خواست خودی نشان دهد و مفید به نظر برسد، عینکِ دیک اسپنسر را از روی چشمانش قاپ زد و آن را با حوله ی آشپزخانه پاک کرد؛ هرچند، دیک خودش زنِ قابلی داشت که جایی دیگر در میان مهمان ها بود. در همان هنگام بود که دیک، حال که از شرّ عرق های روی عینکش خلاص شد، فیکس و برادرش را دید و آن ها را برای آوردنِ یخ صدا زد.
بانی فریاد زد: «یخ!» حق داشت این گونه داد بکشد؛ چرا که هوا همچون جهنم گرم و طاقت فرسا شده و آوردنِ یخ بهترین اتفاقِ ممکن بود. حوله را رها کرد تا دو بسته یخ را از تام بگیرد. یخ ها را برداشت و روی تلی از پوسته های پرتقال که در سینک انباشته شده بودند، گذاشت. سپس بسته ها را از فیکس گرفت. آری، مسئولیتِ یخ ها بر عهده ی بانی بود.
بِوِرلی از قاچ کردنِ پرتقال ها دست کشید: «درست به موقع آمدید.» سپس خیلی سریع یک لیوان مقوایی را در کیسه ی یخ فرو کرد و سه تکه یخ از آن بیرون کشید. بعد مقدار کمی نوشیدنی در لیوان ها ریخت؛ نصف جین و نصف آب پرتقال. پشت سر هم این کار را تکرار کرد؛ ریخت و ریخت و ریخت و لیوان ها را دست به دست میانِ مهمان ها پخش کرد. تعدادی دیگر از لیوان ها را نیز به پلیس هایی که در رفت و آمد بودند سپرد تا آن ها را به دستانِ منتظرِ دیگر مهمان ها برسانند.
فیکس گفت: «سودا هم خریده ا م.» به کیسه ای که هنوز در دستش بود، نگاه می کرد. هیچ چیز تا این حد آزارش نمی داد که خیال کند بود و نبودِ او و برادرش در زمانِ غیبت شان برای دیگران تفاوتی نداشته و گویی پیِ نخود سیاه رفته بودند.
آلبرت کازینز نوشیدنی ای را که بانی برایش آورده بود، با حوصله سر کشید و بعد گفت: «آب پرتقال از سودا بهتر است.» بانی که تا چندی پیش شیفته و دلباخته ی افسرانِ پلیس بود، اکنون تمامیِ توجهش به این دو وکیلِ دفترِ دادستانی معطوف گشته بود.
فیکس گفت: «آره بهتر است، اما برای مخلوط کردن با وُدکا، نه با جین.» به کوکتلِ ودکا و آب پرتقال، «اسکرودرایور» می گفتند. چیز مهمی نبود، همه ی کالیفرنیایی ها این را می دانستند.
کازینز سرش را از منکرِ ادعای او به سمتِ بِوِرلی چرخاند و بِوِرلی که انگار پیغامی ناگفته از او دریافت کرده باشد، یک لیوان مخلوطِ جین با آب پرتقال به دستِ شوهرش داد. برای همگان طوری به نظر می رسید که انگار بِوِرلی و کازینز سر و سِرّی باهم دارند. فیکس لیوان را در دست نگه داشت و با چشمانی خیره به میهمانِ ناخوانده اش زُل زد. او در آن هنگام، هر سه برادرش را در خانه داشت، به همراه شمار زیادی از مردانِ مقتدرِ اداره ی پلیسِ لس آنجلس و کشیشی که یکشنبه ها برای پسرهای خرابکار و آتشپاره ی محله کلاس بوکس برگزار می کرد. همگیِ آن ها برای پشتیبانی از او حضور داشتند تا در صورت لزوم یک وکیل از دفترِ دادستانی را از خانه به بیرون پرت کنند.
بِوِرلی با صدایی آهسته گفت: «به سلامتی...» نه به این معنی که به سلامتیِ کسی یا چیزی بنوشند، بلکه غیرمستقیم می خواست به فیکس بفهماند تا حواسش را به رفتارش جمع کند و فیکس که همچنان فکر می کرد لازم است با کازینز مجادله ای داشته باشد، لیوان مقوایی اش را سرکشید.
پدرْ جو مایک(۱۲) به دیوارِ پشتیِ خانه ی کیتینگ تکیه داده و بر زمین نشسته بود و با چشمانی خیره به آباژوری نقره ای می نگریست. لیوانِ مخلوطِ جین و آبمیوه اش را روی شلوار مشکیِ درویشانه اش، یا بهتر است بگوییم شلوار کشیشی اش، نشانده بود. سومین لیوانش بود یا شاید چهارمی؟ چیزی به خاطر نداشت و برایش هم مهم نبود؛ چون پِیک هایی که بالا رفته بود، همگی اندک بودند. پدر می کوشید تا در سرش وعظی برای مراسم روز یکشنبه آماده کند. او می خواست برای اعضای کلیسا، آن هایی که هم اکنون در حیاط پشتی خانه ی کیتینگ حضور نداشتند، توضیح دهد که چگونه امروز معجزه ی سبدِ نان و ماهیِ مسیح به وقوع پیوست؛ فقط تنها مشکلش این بود که نمی دانست چگونه باید شرح درستی از آنچه با آن بطریِ جین رخ داده بود، در کلام بگنجاند. باور نداشت که خود شاهدِ معجزه بوده؛ هیچ کس این گونه نمی پنداشت؛ اما در عوض، او اکنون توجیهِ تمام عیاری را از آنچه که تحتِ عنوانِ «معجزه» در عصر عیسی مسیح روی داده بود، با چشم خود دید. آری، درست است که بطریِ جینِ بزرگی توسط آلبرت کازینز به مهمانی آورده شده بود، اما به هیچ وجه آن قدر بزرگ نبود که بتواند کفاف همه ی لیوان ها را که بعضاً چندین مرتبه پُر شده بودند، بدهد؛ آن هم برای بیش از صد مهمان که تعدادی شان نزدیک به خودِ پدر جو مایک، در فاصله ای کمتر از چهار فوت، در حالِ رقصیدن بودند. اگرچه درختانِ تازه هرس شده ی پرتقال در حیاط مملو از میوه بودند، ولی سخت می شد انتظار داشت که بتوانند آبمیوه ی مجلسی به آن شلوغی را تامین کنند. عقل سلیم می گوید که آب پرتقال مکمل مناسبی برای جین نیست. گذشته از این، چه کسی در جشنِ غسلِ تعمید انتظارِ مشروب و می گساری داشت؟ اگر آقا و خانم کیتینگ بطریِ جین را در کابینتِ نوشیدنی ها می گذاشتند، هیچ کس بر آن ها خُرده نمی گرفت؛ اما چنین کاری نکردند. فیکس کیتینگ بطری را به همسرش داده بود و همسرش، خسته و پریشان از رسیدگی به امورِ جشن و پذیرایی از مهمان ها، قصدِ آن داشت تا لبی به خمره بزند و اگر او می نوشید، به خدا قسم که محال بود کسی دستِ رد به جامِ نوشیدنی بزند. در هر صورت، این معجزه ای بود که از دست بِوِرلی کیتینگ برآمده و آلبرت کازینز، همان کسی که نوشیدنی را آورده بود، خود نیز مخلوط کردنِ آن با آب پرتقال را پیشنهاد داد. آلبرت کازینز که تا همین دو دقیقه پیش کنار پدر نشسته بود، برای او تعریف کرد که از اهالیِ ویرجینیاست و با این که سه سالی می شد در لس آنجلس زندگی می کرد، اما هنوز دیدنِ این همه پرتقال و نارنگی بر شاخه های درختانِ شهر برایش خارج از درک و تصور بود. بِرت(۱۳) (آلبرت کازینز از پدر جو مایک خواست تا او را بِرت صدا بزند) دوران کودکی و نوجوانی اش را با حل کردنِ پودرِ شربت های میوه در پارچِ آب سپری کرد که به هیچ عنوان جای آب پرتقالِ طبیعی را نمی گرفت؛ اما اکنون، فرزندانش همچون زمانی که او در کودکی، خوردنِ شیر برایش امری عادی و روزمره بود، لیوان های آبمیوه ی تازه را بی هیچ دغدغه ای سر می کشیدند. آن ها آبمیوه شان را از درخت هایی که در حیاط پشتی خانه شان بود، تهیه می کردند. بِرت متوجه سفت شدن و ماهیچه آوردنِ بازوی دستِ راستِ همسرش تِرِسا(۱۴) شد که دائماً مشغول پیچاندن و فشردنِ پرتقال بر دستگاهِ آبمیوه گیری بود. بچه ها لیوان های شان را تمام می کردند و منتظر می ماندند تا مادرشان دوباره آن ها را پُر کند. بِرت به پدرِ روحانی گفت که آب پرتقال تنها چیزی بود که بچه هایش می خواستند. هر روز صبح با غلاتِ بو داده، آبمیوه می خوردند. عصرها هم تِرِسا با آبمیوه برایشان بستنی یخی تهیه می کرد و برای تنقلاتِ بعد از ظهرشان به آن ها می داد و غروب ها بِرت و تِرِسا آب پرتقال را یا با یخ و ودکا یا بوربن یا جین می نوشیدند. گویی هیچ کس نمی توانست این را درک کند – هیچ مهم نبود که چه نوع نوشیدنی در آن می ریزی؛ تنها چیزی که اهمیت داشت خودِ آب پرتقال بود.
بِرت گفت: «مردمِ کالیفرنیا این نکته را فراموش کرده اند، چون دیگر برایشان بیش از حد عادی شده.»
پدر جو مایک گفت: «آره، درسته.» اما از آنجا که خودش هم بزرگ شده ی شهرکِ اوشِن ساید در ایالت کالیفرنیا بود، شنیدن آن همه تعریف در مدح و ستایشِ آب پرتقال برایش غیر قابل درک می نمود.
کشیش که ذهنش همچون یهودیان در بیابان(۱۵) به هر سو می رفت، سعی کرد تا دوباره روی وعظ خود تمرکز کرده، اتفاقاتِ امروز را این گونه نقل کند: بِوِرلی کیتینگ که برای این مراسم هیچ گونه نوشیدنیِ الکلی تدارک ندیده بود، سراغِ کابینتِ نوشیدنی ها رفت و یک بطری جینِ نیمه پُر، یک بطری ودکای تقریباً پُر و یک بطری تِکیلا در آن یافت. تکیلا را جان، یکی از برادرانِ فیکس، سپتامبرِ گذشته از مکزیک برای شان آورده بود و از آنجا که هیچ کدام شان نمی دانستند دقیقاً باید با آن چه کنند، بطری در کابینت سَر به مُهر باقی مانده بود. بِوِرلی هر سه بطری را به آشپزخانه آورد. با دیدنِ او، همسایه هایی که در طرفینِ منزلشان ساکن بودند و همسایه های آن سوی خیابان و سه تن از آشنایانِ ساکن در حوالی کلیسا، ترغیب شدند که به خانه های شان بروند و هرگونه نوشیدنی را که در کابینت هایشان بود، بیاورند و وقتی بازگشتند نه تنها بطری های نوشیدنی، که تعداد زیادی پرتقال هم با خود آوردند. بیل و سوزی هم با یک روبالشی پُر از پرتقال به خانه آمدند و گفتند که می توانند سه روبالشی دیگر را نیز از پرتقال پُر کنند و بیاورند. این تازه ابتدای ماجرا بود؛ با دیدن گشاده دستیِ آن ها، دیگر مهمان ها نیز تشویق به همیاری شدند؛ به خانه های خود یورش بردند و هرآنچه اعم از میوه و مشروب بر شاخه های درختانِ درونِ حیاط و قفسه های مشروب در انباری خانه های شان بود، به تاراج بردند و آن چنان سیلِ سخاوتشان را به آشپزخانه ی خانواده ی کیتینگ روانه ساختند که میز آشپزخانه به مِیخانه و پیشخان به یک واگن پُر از میوه بدل گشته بود.
آیا این معجزه ای راستین نیست؟ برخلافِ تصوراتِ دیگران، این گونه نبود که مسیح سفره ای از طعام را از آستینِ مقدسش بر زمین بگستراند و از همگان بخواهد تا دعوت او را به صرف ماهی و نان اجابت کنند، بلکه مردمی که طعامِ خود را در کیسه هایی از پوست بُز به آنجا آورده بودند (که شاید قدری بیش از نیاز خود و خانواده شان بوده و بی شک جوابگوی آن خیلِ عظیم نمی شد،) تحت تاثیرِ بزرگ منشی و سخاوتِ بی دریغِ پیغمبر و پیروانش قرار گرفته و غذای خود را با دیگران همسفره شده بودند. پس لابد حُضارِ این جشن نیز تحت تاثیر سخاوتِ بِوِرلی کیتینگ واقع شده، یا شاید هم از ظاهرِ فریبای او در آن جامه ی زرد رنگ حیران شده بودند، از آن گیسوی طلایی که برای جلوه گر شدنِ لطافتِ پوستِ پشتِ گردنش به بالا بسته شده بود و از آن گردنِ کشیده که در پشتِ آن لباس زرد رنگ از نظرها نهان می شد. پدر جو مایک جرعه ی کوچکی از لیوانش نوشید و ادامه ی داستانش را این گونه ادامه داد: و پس از آنکه آبِ میوه ها را گرفتند، مردم حدود دوازده سطل تفاله ی میوه جمع آوری کردند. نگاهی به اطرفش انداخت و تمامیِ لیوان هایی را که روی میز و صندلی و حتّی روی زمین بودند، از نظر گذراند. هنوز به اندازه ی یک یا دو جرعه نوشیدنی در کف خیلی از لیوان ها به چشم می خورد. اگر باقیمانده ی نوشیدنی ها را یک جا جمع کنند، چقدر خواهد شد؟ پدر از این که به خانه ی کشیشان نرفته بود تا چیزی بیاورد احساس شرمساری می کرد. با خود گفت که اگر کشیشی وقتش را به جای همنشینی و مشارکت در محافل کشیشان، صرفِ اندوختن و پنهان سازیِ بطری های جین در پستوی اتاقش کند، در چشم مریدانش در کلیسا به چه آدمی بدل خواهد شد؟!
برخوردِ چند ضربه ی آرام را به شستِ پایش حس کرد. پدر جو مایک نگاهش را از زانوهایش، جایی که لیوان بر آن قرار داشت و با نگاه به آن به بحر مکاشفت فرو رفته بود، برکشید. به بالا نگریست و بانی کیتینگ را دید. نه! این اشتباه بود. فقط خواهرِ بانی، بِوِرلی، با فیکس ازدواج کرده بود و این وصلت، نامِ خانوادگیِ بانی را تغییر نمی داد. پس فامیلش کیتینگ نبود؛ بلکه چیز دیگری مثل «بانی فلانی» یا «بانی بهمانی» بود. شاید هم هنوز نامِ خانوادگیِ پدرِ بِوِرلی را داشت.
گفت: «سلام پدر.» لیوانی شبیه به لیوان کشیش در دست داشت، طوری آن را بین شست و انگشت اشاره به سستی گرفته بود که امکان داشت هر لحظه بر زمین بیفتد.
کشیش گفت: «بانی!» سعی داشت با لحنی سخن بگوید که انگار نه انگار تمام مدت آنجا بر زمین ولو شده و جین می نوشیده. هرچند، دیگر مطمئن نبود که چیزی که در لیوانش است، جین است یا نوشیدنی دیگری. شاید تکیلا بوده.
«می خواستم ببینم اگر ممکن است بیایید و با من برقصید.»
بانیِ «مجهول الفامیل» لباسی با نقش گل های آبی به تن داشت و چنان کوتاه بود که پدر نمی دانست نگاه خیره و خمارش را باید به کدام سو فرار دهد. البته بانی صبحِ امروز که این لباس را پوشید به این احتمال فکر نکرد که شاید وقتی او ایستاده است، مردی روی زمین نشسته باشد. پدر روحانی می خواست با لحنی پند آمیز همچون یک عمو یا دایی چیزی به او بگوید و رقصیدن را از سر واکند چون سال ها بود که دیگر نرقصیده بود؛ اما آن قدر مسن نبود که بتواند جای عمو یا حتّی پدرش، همان طور که بانی او را این گونه صدا می کرد، باشد. پس تنها به این جمله بسنده کرد: «فکر نمی کنم کار جالبی باشد.»
و حال که سخن از کارهای جالب به میان آمد، بانیِ مجهول الفامیل خم شد و روی پاشنه ی پا نشست و بی شک به این می اندیشید که او و کشیش بهتر است چشم در چشم به یکدیگر نزدیک تر شده و صحبتی خصوصی با هم داشته باشند و حواسش نبود که این کار لبه ی دامنش را تا کجا بالا خواهد برد. از قرار معلوم لباس زیرش هم آبی بود. با گل های روی لباسش تطابق داشت.
بانی گفت: «ببینید، چیزی که می خواهم بگم اینه که... آدم هایی که این­جا می بینید همه متاهل اند.» لحن صدایش را تغییر نداد تا قصد و غرضش آشکار نگردد: «و با این که رقصیدن با یک مرد متاهل از نظر من مشکلی ندارد؛ چون هیچ قصد و نیت خاصی توش نیست، مشکل من اینجاست که همگی زن هاشان را آورد ه اند.»
«و زن هاشان فکر می کنند که قصد و غرضی در کاره.» کشیش با تمام وجود سعی می کرد چشم در چشم او بدوزد و به جای دیگری نگاه نکند.
بانی با ناراحتی پاسخ داد: «همین طوره.» و رشته ای از موهای قهوه ایِ مایل به سُرخش را در پشت گوش جا داد.
در آن لحظه بود که پدر جو مایک به یک مکاشفه رسید: بانیِ مجهول الفامیل باید لس آنجلس را ترک کند یا دست کم به منطقه ی والی یا هر جایی که کسی خواهر بزرگ ترش را نشناسد، برود؛ زیرا اگر خواهرش در اطرافش دیده نمی شد، بانی دختری بس جذاب به نظر می رسید. اما اگر هر دو را کنار هم می گذاشتید، بانی به یک اسبِ کوتوله از جزیره ی شِتلَند می مانست که کنار یک اسبِ مسابقه ایِ تمام عیار ایستاده باشد؛ باری، کشیش دریافت که اگر بِوِرلی را نمی شناخت، واژه ی «اسبِ کوتوله» هیچ گاه به ذهنش خطور نمی کرد. کشیش زیر چشمی نگاهی به بِوِرلی کیتینگ انداخت که نزدیک به محوطه ی پارکینگ سرگرم رقصیدن با یکی از افسرهای پلیس بود، کسی غیر از شوهرش، و حقا که در آن لحظه آن افسر چه خوشبخت و خوش اقبال به چشم می آمد.
بانی گفت: «بیایید دیگر.» صدایش لحنی میانِ ناله و التماس به خود گرفته بود: «فکر می کنم ما تنها کسانی هستیم که متاهل نیستیم.»
«اگر دنبال این هستی که ببینی در حال حاضر چه کسی برات جفت وجوره و چه کسی نیست، خیالت تخت... من به دردِ تو نمی خورم.»
بانی گفت: «من فقط دلم می خواهد برقصم» و دستِ خالی اش را روی زانوی کشیش، همان زانویی که لیوان بر آن نبود، گذاشت.
پدر جو مایک سعی داشت تا با سرزنشِ خود، حسِ عطوفت را نادیده بگیرد و با حفظ ظاهر آن را سرکوب کند؛ در خود احساس لغزش می کرد. اگر بانوی میزبان او را به رقص می طلبید، آیا حتّی لحظه ای در پذیرشش درنگ می کرد؟ اگر بِوِرلی کیتینگ به جای خواهرش رو به روی او خم می شد، چشمانِ آسمانی اش به همین نزدیکی که خواهرش بود، مقابلِ چشمانش قرار می گرفت، لبه ی دامنش بالا می رفت و لباسِ زیرش آشکار می گشت... کشیش جلو خود را گرفت و سرش را به شکلی نامحسوس تکان داد. این افکار برایش ناشایست بودند. سعی کرد دوباره به ماجرای قرص نان و ماهیِ حضرتِ عیسی بیندیشد و وقتی دید که این هم افاقه نمی کند، انگشت اشاره اش را بالا گرفت و گفت: «فقط یک بار.»
بانیِ مجهول الفامیل چنان لبخندی سرشار از سپاس و قدردانی نثارش کرد که کشیش بعید می پنداشت تا کنون کسی را این چنین خشنود کرده باشد. لیوان های شان را زمین گذاشتند و هر دو به رغمِ زحمت بسیار، یکدیگر را با تقلا از زمین بلند کردند. پیش از آنکه کاملاً روی پاهای شان بایستند، خود را در آغوش یکدیگر یافتند. از آن فاصله، برای بانی چندان دشوار نبود تا دست هایش را پشت گردنِ جو مایک بیندازد و همچون جامه ی سفیدِ حمایل داری که کشیش در وقتِ شنیدن اعتراف می پوشید، از او آویزان شود. جو مایک دست هایش را با کمی شرم و خجالت در دو طرف کمرِ بانی، جایی که شستش انحنای استخوانِ دنده ی بانی را از پهلو لمس می کرد، قرار داد. اگر کسی آن ها را می نگریست، جو مایک به هیچ وجه متوجهِ نگاه نمی شد. فی الواقع، حسِ نامرئی بودن بر او مستولی گشته بود و با خود می پنداشت که هاله ای اسرارآمیز از گیاهِ استوقدوس که گویی از گیسوانِ خواهرِ بِوِرلی کیتینگ نشئت می گرفت، او را از نگاهِ همگان مستور ساخته است.

نظرات کاربران درباره کتاب ثروت مشترک