فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نقاب سوبک‌نفرو

کتاب نقاب سوبک‌نفرو
مجموعه دامی مومیایی - ۴

نسخه الکترونیک کتاب نقاب سوبک‌نفرو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب نقاب سوبک‌نفرو

بچه های کلاس دامی و خوس اجازه داشتند توی یک کارناوال شرکت کنند. با کمک و راهنمایی دامی،همه با هم یک واگن خیلی زیبا درست کردند:واگن رود نیل.اما یک اتفاق خیلی وحشتناک دامی را مجبور به فرار کرد.هیچ کس نمی دانست او کجاست.خوس،کلاز و ابی دیگر نمی دانستند باید چه کار کنند و نمی توانستند حدس بزنند دامی کجا می تواند باشد.چه کسی می تواند اورا پیدا کند؟آخر چه اتفاقی می افتد؟

ادامه...
  • ناشر انتشارات پیدایش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 4.05 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۱۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب نقاب سوبک‌نفرو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:


مصر

اولین سال حکومت آخناتون I



درویشی سوار بر الاغش از کنار ساحل رود نیل می گذشت.
بزرگ ترین هرم از اهرام مصر در نور خورشید دم غروب می درخشید. درست پایین هرم ارابه ها اول مسیر رود نیل توقف کرده بودند.
از فردا جشن نیل شروع می شد؛ جالب ترین جشن سال، با عالم موسیقی و رقص های دیدنی و غذاهای خوشمزه و البته رژه.
درویشی از الاغش پایین پرید. اطرافش را نگاه کرد و سوار اولین ارابه شد. آن ارابه مخصوص پادشاه بود.
فردا پدرش همین جا روی تختش می نشیند و مردم برایش دست تکان می دهند. اگر بعدها درویشی پادشاه شود...
هدیه های رود نیل را اطراف تخت گذاشته بودند، ماهی های شده، گندم و خرمایی که محصول زمین های بارور بود.
توی ارابه نقاب طلایی کروکودیل هم بود که در سمبل



سوبک نِفرو، خدای آب ها، بود. کاهن بزرگ هپست سوت خودش نقاب را تبر داده بود و درویشی هم اجازه داشت آن را بردارد و نگاه کند.
فردا رژه قرار بود نقاب را جلو ارابه روی ستون کوتاه بگذارند. درویشی آن را برداشت و خیلی با احتیاط روی صورتش گذاشت.
نقاب خیلی سنگین بود و به شانه هایش فشار می آورد.
یکدفعه هپست سوت جلوش ظاهر شد. کاهن بزرگ پرسید: «پسر، تو اینجا چه می کنی؟»
درویشی حسابی جا خورد و ترسید، نزد بود نقاب از روی صورتش بیفتد روی زمین. خوب می دانست ورود به اولین ارابه ممنوع است و فقط پادشاه و کاهن بزرگ هپست سوت اجازه داشتند سوار آن شوند.
زود از خودش بهانه ای درآورد: «من آمدم نقاشی برای



سوبک نفرو بکشم.»
هپست سوت خیلی جدی گفت: «دروغ نگو، درویشی. تو از روی کنجکاوی به اینجا آمدی.»
درویشی از خودش دفاع کرد: «خب من بچه ام و پدرم پادشاه آخناتون و...»
هپست سوت به نگهبان هایی که مشغول کار بودند اشاره کرد: «هیسس!»
درویشی گفت: «برای چی باید ساکت باشم؟ من که از چیزی نمی ترسم.»
هپست سوت زیر لب گفت: «بله، متاسفانه نمی ترسی. اما باید یاد بگیری گاهی بترسی.»
«من و ترس؟»
«بله، اگر تو بترسی، با احتیاط تر عمل می کنی! و این کار عاقلانه ای است. تو که نمی خواهی رفتارت احمقانه باشد؟»
درویشی که عصبانی شده بود، گفت: «من احمق نیستم!»
دوست پیرش تلاش کرد ساکتش کند: «پس آرام باش دیگر!»
هپست سوت و درویشی پشت تخت پنهان شدند و به اجبار تا زمانی که نگهبان از آنجا دور شد و دیگر سر و کله اش پیدا نشد، همان جا ماندند.
هپست سوت برای درویشی تعریف کرد که جشن رود نیل چطور برگزار می شود. برایش توضیح داد که رود نیلِ باروَر از عرق تن



سوبک نفرو به وجود آمده. سوبک نفرو همان خدایی است که سرش شکل کروکودیل است.
درویشی پرسید: «می شود من فردا این نقاب را بزنم؟»
هپست سوت گفت: «نه، خیلی سنگین است.»
«من از پَسش برمی آیم. ببینید!»
درویشی دوباره نقاب طلایی را روی صورتش گذاشت و دروغکی گفت: «خیلی هم راحت است.»
هپست سوت با اینکه شک داشت گفت: «بسیار خب. فردا نقاب را بزن. حالا دیگر بیا ببرمت خانه.»
هوا هم دیگر تار شده بود. درویشی سوار الاغش شد و به طرف چپ نگاه کرد، رود نیل زیر نور ماه می درخشید. فردا نقاب



سوبک نفرو را روی صورتش می گذاشت.

فصل ۱: سوار بر آکیلا به سوی مدرسه



دوشنبه صبح زود، خوس و دامی دویدند توی دشت پشت خانه شان. آکیلا کنار نرده ها منتظر ایستاده بود. دامی این الاغ را از ملکه هدیه گرفته بود و تمام آخر هفته سوارش شده بودند.
دامی با یک حرکت پرید روی الاغ و داد زد: «هی هی! راه بیفت!» آکیلا سرش را تکان داد و مثل چوب خشک سر جایش ایستاد.
خوس نخودی خندید: «انگار حال راه رفتن نداره!»
دامی گفت: «مگه دست قودشه؟ اگه راه نره، چاق و چله می شه. الان هم توی مدرسه باید سر جاش ساکت وایسه. راه بیفت! هی هی!»
آکیلا به خودش تکانی داد و خوس با عجله پرید پشتش.
«می قوای مدرسه رو ببینی؟»
«تو که نمی خوای واقعاً با این بری مدرسه؟»
دامی گفت: «اتفاقاً می قوام. هدیه ی ملکه ست. به قاطر همین اجازه هست ببرمش. هی هی! چُش! گاو گنده بَک از جلو ما برو کنار!»
آکیلا هم عرعر کرد.
دامی گفت: «گاو که حرف های تو رو سرش نمی شه. باید بگی چُش!»
آکیلا دوباره عرعر کرد.
اما گاوها همان طور سر جای شان خشک شان زده بود و آکیلا مجبور شد آنها را دور بزند. چند بار پیچیدند تا بالاخره به نرده ها رسیدند. رسیدند دم در خانه شان.
کلاز صدای پای الاغ را که شنید از خانه بیرون آمد.
پرسید: «این الاغه اینجا چی کار می کنه؟ الان مدرسه تون دیر می شه. من نمی تونم تمام روز دم در مواظب این باشم. زود برش گردونین.»
دامی گفت: «آکیلا رو هم می بریم.»
«ببخشید؟ نفهمیدم چی گفتی.»
«قودت گفتی یه بار می تونم با قودم ببرمش. من هم امروز دلم می قواد ببرمش.»
«من کِی این حرف رو زدم؟»
«روز تولدم قودت گفتی الاغ هدیه ی ملکه ست به تو و همه ی ما می دونیم که ملکه مهم ترین آدم این کشوره. پس اگه ببرمش مدرسه، قانوم فریک هم نمی تونه چیزی بگه. یادت رفته؟»
کلاز اعتراض کرد: «اون موقع من داشتم شوخی می کردم.»
دامی گفت: «شوقی قیلی قوبیه. من می رم یه کم علف توی ظرف غذام بذارم برای زنگ تفریحش.»
کلاز گفت: «حرفش هم نزن. من حوصله ی دعوا مرافعه با خانوم فریک رو ندارم. هی هی، حیوون برگرد توی دشت.»
اما دامی الاغ را به درختش بست: «من قبلاً هم با این جادوگر دعوام شده، می قوام با قودم ببرمش، وگرنه قودم هم نمی رم. تمام روز می شینم نوک درقت.» و از درخت بالا رفت و نوک درخت نشست و داد زد: «می ذاری برم یا نه؟»
و شروع کرد آن بالا خودش را به طرز خطرناکی تاب دادن.
کلاز همان طور که چپ چپ نگاهش می کرد داد زد: «نه! زود بیا پایین!»
خوس زد زیر خنده: «اما بابا، خودت گفتی! تازه همیشه همه ی بچه ها یکی از هدیه های تولدشون رو با خودشون می یارن مدرسه.»
کلاز گفت: «تا حالا کسی الاغ هم با خودش آورده؟»
خوس گفت: «نه، اما خب آخه تا حالا کسی هدیه ی تولد الاغ نگرفته.»
کلاز غر زد: «آخه پس چرا ما گرفتیم؟»
دامی سر و ته از درخت آویزان شد: «قب این دیگه تقصیر ملکه ی کشورته. حالا بالاقره اجازه می دی؟»
خوس گفت: «یالا بابا، باور کن کلی به این موضوع می خندی.»
کلاز سرش را بالا گرفت و داد زد: «باشه عجوزه ی گولاگولا، قبول، اما نه به خاطر اینکه خودت رو از درخت آویزون کردی.»
دامی خودش را از آن بالا ول کرد و جلو پای کلاز فرود آمد و گفت: «پس چرا اجازه دادی؟»
کلاز زود سر تا پای دامی را وارسی کرد که طوری اش نشده باشد.
«آخه واقعاً شوخی بامزه ایه.»
و زد زیر خنده: «راستش رو بخوای دلم می خواد خودمم باهاتون بیام. خیلی دلم می خواد اون لحظه قیافه اش رو ببینم.»
دامی گفت: «من که هیچ وقت دلم نمی قواد قیافه ی نحس بدترکیبش رو ببینم.»
کلاز دماغش را بالا کشید: «حالا نیست که خودت خیلی خوشگلی.»
«حداقل از پشت شبیه آکیلا نیستم. پشت قانوم فریک کُپی آکیلاست. گُنده مُنده ست.»
کلاز پقی زد زیر خنده: «خب تو هم عین این الاغ کله شق و یه دنده ای. بوی بدنت از بوی این هم بدتره. زود برو سر تا پات رو اسپری بزن، وگرنه من دیگه اشتهام رو از دست می دم و یه لقمه نون هم از گلوم پایین نمی ره.»
خوس به دامی اسپری زد و با کلاز صبحانه خورد. بعد دامی و خوس ظرف غذا و کیف های شان را برداشتند. خوس سوار دوچرخه اش شد و دامی هم پرید روی الاغش و داد زد: «هی هی!»
کلاز توی فکر فرو رفت،
تا حالا سه بار گفته بود که خانم فریک حتماً از عصبانیت منفجر می شود.
بعد از انجام این کار باید نتیجه اش را ببیند. هرکس خربزه می خورد، پای لرزش هم می نشیند.
دامی گفت: «هرچی پیش بیاد واسه ی من مهم نیست.»
کلاز نفس عمیقی کشید و گفت: «خیله خب. پس سلام من رو به این انگور ترشیده برسونین.»
«سلام برسون یعنی چی؟»
«یعنی بگو به یادش هستم.»
دامی گفت: «واقعاً به یادشی؟ اگه این طوره که یعنی عقلت پاره سنگ برمی داره.»
کلاز باز هم خندید: «راست می گی، اصلاً سلام هم نرسون. بعد از ظهر می بینم تون.»
دامی با آکیلا راه افتاد و خوس هم کنارش با دوچرخه. خیلی زود فهمیدند که اگر دامی پیاده راه بیاید، به نفعش است. چون آکیلا دقیقه ای یک بار می ایستاد. گاهی می خواست علف بخورد، اما بیشتر وقت ها می ایستاد چون دلش می خواست.
خوس با نگرانی گفت: «راه نمی یاد؟ این جوری که خیلی دیرمون می شه.»
دامی دستور داد: «هی هی! راه بیفت حیوون!»
اما آکیلا فقط کاری را می کرد که دلش می خواست. بعد از نیم ساعت به پلدردام رسیدند. از دور صدای زنگ مدرسه شنیده می شد.
خوس با نارضایتی گفت: «حالا دیگه واقعاً دیرمون شد.»
بعد با عجله میدان را دور زد و دوچرخه اش را سر جایش گذاشت.
خوس به اطرافش نگاه کرد، هر لحظه که می گذشت، این فکر که سوار الاغ وارد مدرسه بشوند افتضاح و افتضاح تر به نظرش می آمد. حالا نه فقط دیر کرده بودند، بلا تکلیف هم بودند که زمان کلاس و درس الاغ را کجا بگذارند؟
توی پارکینگ دوچرخه ها که نمی شد بگذارند، می شد؟
دامی تصمیمش را گرفت: «می برمش تو چمن ها.» و الاغ را کشید و برد سمت چمن های جلو پنجره ی دفتر خانم فریک.
خوس اعتراض کرد: «نه، اونجا نمی شه. اونجا قدغنه. تازه خیلی زود چشمش بهش می افته و دیگه از عصبانیت منفجر می شه.»
دامی رو کرد به آکیلا و بهش گفت: «حواست باشه، حتماً قیلی شلوغش می کنه. یه وقت نترسی ها.»
و الاغ را به نرده ها بست.
خوس با نگرانی به پنجره نگاه کرد. دفتر خانم فریک هنوز خالی بود، اما به فرض که آنها از طرف ساکن این دفتر دچار مشکل نشوند، معلوم نیست جور دیگری هم مشکل پیدا نکنند!
«عرعر... عرعر...»
خوس تلاش کرد ساکتش کند: «هیسسس!» فقط همین را کم داشتند.
دامی برای آکیلا دست تکان داد و آنها به طرف کلاس دویدند.
آقا معلم گفت: «صبح به خیر، آقاپسرها. خواب مونده بودین؟»
دامی توضیح داد که: «نه، تقصیر آکیلا بود. قدم به قدم می ایستاد.»
ابی نمی توانست باور کند: «یعنی سوار آکیلا شدی و اومدی مدرسه؟ الان کجاست؟»
«روی چمن های جلو پنجره ی دفتر قانوم فریک.»
ابی هاها خندید: «راست می گی؟ فکر کنم الان سکته رو زده.»
دامی گفت: «فکر کنم اول منفجر شده، بعد. ماشی! اون وقت چه روز قوبی می شه امروز!»
چند تا از بچه ها زدند زیر خنده. آقای کرابل زد روی میز و خیلی جدی گفت: «دامی، تو نباید در مورد مدیر مدرسه این حرف ها رو بزنی. دفترهای ریاضی تون رو باز کنید. می خوایم درس رو شروع کنیم.»
بعد به خوس چشمک زد؛ یعنی او هم برایش جالب است که انفجار خانم فریک را ببیند. این جوری خوس هم خیالش راحت شد و جواب چشمک آقا معلم را داد.
آقای کرابل هم، دل خوشی از خانم فریک نداشت و از نظر او این خانم واقعاً آدم وحشتناکی بود. خوس دفترش را درآورد، اما یکدفعه از دستش افتاد.
«عرر! عرر!»
صدای آکیلا آن قدر واضح شنیده می شد که انگار توی کلاس کنار آنها روی یکی از نیمکت ها نشسته بود. هنوز چند ثانیه نگذشته بود که در کلاس باز شد و خانم فریک دوید توی کلاس و بلافاصله به دامی اشاره کرد.
خانم فریک خرناس کشید و داد زد: «این الاغ اینجا چی کار می کنه؟»
دامی گفت: «اسمش آکیلاست، مال منه.»
«حدس می زدم. می خوام بدونم الاغِ تو، توی چمن های جلو دفتر من چی کار می کنه؟»
«هیچی منتظر منه کارم تموم شه با قودم ببرمش قونه. این دوچرقه ی جدید منه.»
خانم فریک رنگش برگشت: «دوچرخه ی جدیدته؟ آخه کی سوار الاغ می شه می یاد مدرسه؟! شاید توی مصر این کارها رو می کنن، اما اینجا از این خبرها نیست. زود این حیوون رو از اینجا ببر. همین الان!»



دامی که بهش برخورده بود، گفت: «معلومه که دوچرقه نیست. من داشتم شوقی می کردم. این الاغ هدیه ی تولدمه از طرف ملکه . مگه همه ی بچه ها بعد از تولدشون اجازه ندارن یکی از هدیه های تولدشون رو با قودشون بیارن مدرسه؟ قب من هم همین کار رو کردم. مگه من با بقیه فرق دارم؟ این کار شما عادلانه نیست.»
خانم فریک دهانش را باز کرد، ولی نمی دانست چه جوابی به او بدهد.

نظرات کاربران درباره کتاب نقاب سوبک‌نفرو