فیدیبو نماینده قانونی نشر شمشاد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دروغ‌بازی

کتاب دروغ‌بازی

نسخه الکترونیک کتاب دروغ‌بازی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دروغ‌بازی

تیا و کیت به هم نگاه کردند و بدون صحبت کردن، حرف‌هایی بین آنها رد و بدل شد؛ مثل نوعی بار الکتریکی که از یک جسم به جسم دیگر منتقل می‌شود. انگار داشتند تصمیم می‌گرفتند که چطور جواب مرا بدهند. سپس کیت لبخندی زد؛ لبخندی کوتاه و مرموز. به طرف من خم شد تا فضای خالی بین صندلی‌ها مانع نزدیک شدنش نباشند. آن‌قدر نزدیک شد که می‌توانستم رگه‌های تیره را در چشمان آبی کم‌رنگش ببینم. گفت: «این یک بازی نیست. اصلِ بازیه. دروغ‌بازی».

ادامه...
  • ناشر نشر شمشاد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.47 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۲۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دروغ‌بازی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۳

می توانم روز، ساعت و دقیقه ای که در آن اولین بار کیت را دیدم به خاطر بیاورم. ماه سپتامبر بود. می خواستم به قطار سلتن(۳) برسم. بلیط قطار اول صبح را گرفته بودم تا بتوانم برای ناهار به مدرسه ام برسم. به سمت بالای پله ها صدایش زدم: «ببخشید». صدایم به خاطر استرس بلند و ناخوشایند بود. دختری که مقابلم بود، رویش را به طرف من برگرداند.
خیلی قد بلند و بی اندازه زیبا بود. صورتی کشیده و مغرور داشت. موهای بلند و مشکی اش تا کمرش رسیده بود. پایین موهایش طلایی بود که هرچه به سمت بالا می رفت رنگ طلایی محو و تبدیل به مشکی می شد. شلوار لی پاره داشت.
- بله؟
- (نفس نفس زنان پرسیدم) ببخشید. قطار سلتن همینه؟
سر تا پایم را ورانداز کرد. لباس مدرسه ی سلتن تنم بود؛ دامن آبی تیره که به خاطر نو بودن، صاف و لَخت آویزان بود و کتی که آن روز اولین بار بود آن را از جالباسی درآورده بودم. بعد از اینکه ورانداز کردنش تمام شد بالاخره گفت: «نمی دونم»، سپس به طرف دختری که پشت سرش بود برگشت و از او پرسید: «کیت؟ قطار سلتن همینه؟».
آن دختر در جوابش گفت: «تی! زودباش مسخره». فکر نمی کردم که بیشتر از هفده هجده سال داشت اما صدای خشنش اصلاً به سنش نمی خورد. موهای قهوه ای کم رنگش خیلی کوتاه بود. وقتی به من لبخند زد، لکه های قهوه ای رنگ روی بینیش را دیدم. گفت: «آره. قطار سلتن همینه. حواست باشه تو کوپه های درست سوار شی. تو ایستگاه همپتون لی نصف کوپه های قطار جدا می شن و نصف دیگش سلتن می ره».
سپس رفتند و به بالای سکو رسیدند که متوجه شدم از آنها نپرسیدم، کدام کوپه ها به سلتن می روند. به تابلوی اطلاعات قطارها نگاه کردم. روی نمایشگر نوشته بود: برای رسیدن به مقصد سلتن، وارد کوپه های جلویی شوید. اما منظورشان از «کوپه های جلویی» کدام کوپه ها بود؟ کوپه های این سر قطار یا آن سر؟ کسی از خدمه ی سکو و کارکنان هم آن اطراف نبود که از آنها سوال کنم. ساعتی که بالای سرم بود نشان می داد فقط چند دقیقه تا حرکت قطار وقت داشتم.
درنهایت به سمت کوپه هایی رفتم که دورتر بودند و آن دو دختر هم به سمت همان جا می رفتند. چمدان سنگینم را پشت سرم کشیدم و سوار قطار شدم. کوپه فقط شش صندلی داشت و تمام صندلی ها خالی بود. تا درِ کوپه را بستم، صدای سوت مامور ایستگاه به صدا درآمد. من هم با ترس و اضطراب اینکه نکند کوپه را اشتباه آمده ام روی صندلی نشستم. پارچه ی زمخت صندلی قطار پاهایم را اذیت می کرد.
با صدای بلند و گوش خراشِ ساییده شدنِ آهن روی آهن، قطار راه افتاد و از تونل تاریک ایستگاه خارج شد. نور خورشید به داخل کوپه سرازیر شد و آن قدر ناگهانی بود که کور شدم. سرم را روی صندلی گذاشتم و چشمانم را به روی نور بستم. وقتی که قطار سرعت می گرفت من در این فکر بودم که اگر اشتباهی سوار شوم و به سلتن، جایی که خانم معلم انتظار مرا می کشد، نرسم چه اتفاقی خواهد افتاد. اگر سر از برایتون(۴) یا کانتربری در بیاورم چه؟ یا حتی بدتر؛ اگر وقتی که کوپه های قطار جدا می شوند، من از وسط بشکافم و دو نیمه ی زنده از من باقی بماند چه؟ دو نیمه ای که مدام از هم فاصله می گیرند و آن دختری که باید می شدم نشوم.
«سلام»، با این صدا چشمانم ناگهان باز شد. «می بینم که به قطار رسیدی». همان دختر قدبلند بود که روی سکو دیده بودمش، همان که آن دخترِ دیگر او را تی صدا زد. در چهارچوبِ درِ کوپه ایستاده و به چوبِ آن تکیه داده بود. یک نخ سیگار خاموش را لای انگشتانش می چرخاند. با لحنی رنجیده خاطر از اینکه او و دوستش صبر نکردند تا بگویند باید کدام کوپه را سوار شوم گفتم: «آره. حداقل امیدوارم درست سوار شده باشم. این کوپه ها به سلتن می رن درسته؟».
یک کلام فقط گفت: «آره». نگاهی به سرتا پایم انداخت، با سیگارش ضربه ای به چهارچوب در زد و سپس با لحن کسی که می خواهد لطفی بکند گفت: «ببین نمیخوام خر بازی دربیارم، ولی می خوام بگم که بدونی معمولاً بچه ها لباس مدرسه رو تو قطار نمی پوشن». پرسیدم: «چی؟» جواب داد: «تو ایستگاه همپتون لی لباساشونو عوض می کنن و لباس مدرسه می پوشن. این... نمی دونم. همین طوری. گفتم شاید بهتر باشه بهت بگم. فقط کلاس اولی ها و دخترایی که تازه واردن لباس مدرسه رو از اول تا وقتی برسن می پوشن. این طوری انگشت نما می شی». گفتم:
- پس تو هم تو مدرسه ی سلتن هستی؟
- آره متاسفانه.
«تیا تا حالا از سه تا مدرسه اخراج شده» شنیدم که صدایی از پشت سر او این حرف را زد. دیدم که آن دختر دیگر، همان که موهای کوتاه داشت در راهرو ایستاده و دو لیوان چای در دست دارد. ادامه داد: «مدرسه ی سلتن آخرین شانسشه. جای دیگه اونو قبول نکردن». تیا در جوابش گفت: «باز خوبه مثل تو صدقه نمی گیرم». از این پاسخش متوجه شدم که آنها با هم رفیق اند و این لوده بازی ها بخشی از رابطه ی آنهاست.
سپس رو به من کرد و گفت: «بابای کیت فوق لیسانسه و یک مدرسه ی مجانی برای دخترش می خواد». کیت جوابش را داد: «عمراً اگه همین صدقه رو هم بهت بدن» و از آن طرف لیوان های چای چشمکی به من زد و گفت: «بچه پولدار». سعی کردم جلوی لبخند زدنم را بگیرم. او و تیا به هم نگاه کردند و حس کردم که در این نگاه، پرسش و پاسخی بین آنها رد و بدل شد. سپس تیا گفت:
- اسمت چیه؟
- آیسا.
- خب آیسا. چرا نمیای پیش من و کیت بشینی؟ (یکی از ابروهایش را بالا انداخت). همین کوپه ی اول راهرو رو گرفتیم.
نفس عمیقی کشیدم، طوری که حس کردم انگار می خواهم از روی یک تخته شیرجه ی بلند به پایین بپرم. سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم. وقتی چمدانم را برداشتم و پشت سر تیا راه افتادم اصلاً فکر نمی کردم همین کار ساده، زندگی ام را تغییر دهد.

۴

برگشتن به ویکتوریا حس عجیبی داشت. قطار سلتن نو بود، درهای خودکار داشت و از آن درهای دستگیره ای قدیمی که زمان مدرسه از آنها استفاده می کردیم خبری نبود. اما شاسی قطار فرقی نکرده بود و من متوجه شدم که ناخودآگاه هفده سال از اینجا و هرچیزی که مربوط به آن زمان بود دوری می کردم.
سعی می کردم لیوان قهوه ای که سر راه گرفته بودم را با یک دستم طوری نگه دارم که نریزد و در همان حال، کالسکه ی فریا را داخل قطار گذاشتم. قهوه را روی میز خالی گذاشتم و دوباره همان کلنجار رفتن همیشگی با گهواره ی بچه شروع شد. با گهواره کُشتی می گرفتم و تقلا می کردم چفت و بست آن را باز کنم که سر سازش با من را نداشت.
خدا را شکر که قطار خلوت و در آن کوپه تقریباً کسی نبود. حداقل این بار خجالت و شرمندگی همیشگی به خاطر معطل کردن مردم و تشکیل شدن صف در جلو یا پشت سرم را نداشتم. بالاخره وقتی که مامور ایستگاه سوت زد و قطار شروع به حرکت کرد و از ایستگاه خارج شد، توانستم گهواره ی فریا را باز کنم. او را که هنوز خواب بود روبه روی آن میزی که قهوه ام را گذاشته بودم خواباندم.
وقتی برگشتم تا کیف و چمدان هایم را مرتب کنم لیوان قهوه را برداشتم. تصویر خشنی به ذهنم آمد؛ اینکه قطار با سرعت حرکت می کند و قهوه روی فریا می ریزد. البته تصوری غیرمنطقی بود چون او در طرفِ دیگر راهرو خوابیده بود. اما از وقتی او را به دنیا آورده بودم تبدیل به چنین آدمی شده بودم. تمام ترس هایم مثل رفتن در بین کوپه های قطار، راننده های غریبه ی تاکسی و صحبت کردن با افرادی که نمی شناسم تبدیل به دغدغه برای فریا شده بود.
بالاخره هردویمان آرامش گرفتیم؛ من با کتاب و قهوه ام راحت بودم و او با پتوی بچگانه ای که تا چانه اش بالا آمده بود راحت خوابیده بود. صورتش در آفتاب تابستان معصومانه تر به نظر می رسید. پوستش شاداب و ظریف بود. همین طور که او را تماشا می کردم حس کردم از گرمای عشق به او وجودم می سوخت انگار که قهوه ی داغ را روی قلبم ریخته باشند. نشستم. برای چند لحظه انگار فقط من و او در جهان بودیم که وجودمان در این آفتاب و عشق گرم می شد.
صدای وز وز لرزش موبایلم آمد. صفحه ی گوشی اسمِ فاطیما چودری را نشان می داد. با دیدن نامِ او قلبم به تپش افتاد. با انگشت های لرزانم پیامکش را باز کردم. نوشته بود: دارم میام. امشب وقتی بچه هامو بخوابونم با ماشین میام. حول وحوش ساعت ۱۰ می رسم. پس ماجرا شروع شده بود. هنوز خبری از تیا نبود اما مطمئن بودم که او هم پیامک خواهد داد.
طلسم شکست و از رویایی که فقط من و فریا در آن برای تعطیلات کنار دریا بودیم بیرون آمدم. یادم آمد که چرا اینجا هستم. یادم آمد که چه کاری انجام دادیم. به بقیه پیامک دادم: من تو قطار ویکتوریام. کیت؟ تو سلتن بیا دنبالم. جوابی نیامد اما می دانستم که او مرا رها نمی کند. چشمانم را بستم و دستم را روی سینه ی فریا گذاشتم تا خیالم راحت شود که او همین جاست. سعی کردم بخوابم.
با ترس و شوک از خواب پریدم. به خاطر صدای برخورد آهن دلم ریخت. بنا به غریزه ی مادری اولین کاری که کردم این بود که فریا را گرفتم. لحظات اول نمی دانستم چه چیزی باعث شد از خواب بپرم اما بعد فهمیدم. نصف کوپه های قطار جدا شدند. به همپتون لی رسیده بودیم. فریا با چهره ای عبوس در گهواره اش پیچ و تابی خورد اما به نظر می رسید که اگر بخت با من یار باشد، او دوباره به خواب می رود.
اما دوباره قطار تکان خورد، شدیدتر از بار اول. چشم های فریا از ترس کاملاً باز شد. ناگهان به خاطر ناراحتی و گرسنگی دهانش را باز و شروع به گریه کرد به طوری که صورتش مچاله شد. وقتی او را بغل می کردم آرام با زمزمه گفتم: «هیسس... آروم باش قندعسلم. چیزی نیست عمرم. نترس». بدنش گرم بود و او را از بین پتو و اسباب بازی های گهواره بیرون آوردم. چشم هایش تیره و تندخو است. وقتی دکمه های پیراهنم را باز می کردم صورت عبوس کوچکش را به سینه ام می زد. بیرون آمدن شیر از پستانم را حس کردم که امری عادی بود اما هیچ وقت برایم مانوس نشده بود.
همان طور که فریا مشغول شیر خوردن بود، بازهم قطار تکان خورد و صدا داد. سپس سوت قطار زده شد و با سرعت آرام از ایستگاه خارج شدیم. سکوها جای خود را به ریل ها دادند و سپس خانه ها از پنجره دیده می شدند. بعد از آن هم فقط زمین های کشاورزی و تیرهای برق و تلفن از قاب پنجره می گذشتند. مناظر به شدت آشنا بودند.
لندن با گذشت تمام سال هایی که در آن زندگی می کردم مدام تغییر می کرد؛ درست مثل فریا که هر روزش با روز بعد تفاوت داشت. مغازه ای اینجا باز می شد و فروشگاهی آنجا بسته می شد. ساختمان های عظیم بالا می آمدند و ساخته می شدند. یک سوپرمارکت در زمینی بایر تاسیس می شد و آپارتمان ها انگار یک شبه مثل قارچ روی زمین سبز می شدند. اما این خط راه آهن، این سفر هیچ تغییری نکرده بود. همان نارون سوخته، بقایای سنگری از زمان جنگ جهانی دوم، پلی فرسوده که سایش چرخ های فلزی قطار روی آن، صدای فرسودگی پل را بیشتر به گوش می رساند.
چشمانم را بستم و تصویر آن روز که با تیا و کیت در کوپه بودیم به ذهنم آمد. وقتی دامن های مدرسه را روی شلوارهای لی می پوشیدند و روی تاپ های تابستانی که به تن داشتند کراوات می زدند از خنده روده بر شده بودیم. یادم می آید که تیا درحال پوشیدن جوراب ساق بلند بود و آنها را آن قدر روی پاهای بلند و باریکش بالا کشید تا به زیر دامن مدرسه رسید. یادم آمد که از تنگی ساپورتش شرمم آمد و از پنجره به بیرون، به مزارع گندم نگاه کردم و وقتی او به سربه زیری و امل بودنم می خندید قلبم به شدت می زد. گونه هایم از خجالت سرخ و داغ شده بود.
کیت با رخوت به تیا گفت: «بهتره عجله کنی. الان به وستریج می رسیم. اونجا همیشه کسانی هستن که به طرف لب ساحل می رن. تو که نمی خوای یک گردشگر تو رو با این وضع ببینه و سکته کنه». او لباس پوشیده بود و شلوار لی و چکمه هایش را مرتب در چمدان گذاشته بود. تیا به او زبان درازی کرد اما درست وقتی که به ایستگاه وستریج رسیدیم لباس پوشیدنش تمام شده بود و دامنش را مرتب می کرد.
همان طور که کیت گفته بود گردشگران روی سکو ایستاده بودند و وقتی که قطار ایستاد تیا آهی کشید. قطار که توقف کرد، درِ کوپه ی ما درست مقابل یک خانواده ی سه نفره از گردشگران که قصد سفر به ساحل را داشتند قرار گرفت. یک زن، یک مرد و یک پسربچه ی تقریباً شش ساله بودند. در یک دست پسرک سطل و بیلچه ی اسباب بازی قرار داشت و با دست دیگرش یک بستنی شکلاتی را گرفته بود که در حال آب شدن بود.
پدر آن خانواده وقتی در کوپه را باز کرد با خوشحالی پرسید: «جا برای سه نفر هست؟». سپس بالا آمدند و سوار شدند. در را هم پشت سرشان بستند و آن کوپه ی کوچک ناگهان بسیار شلوغ و تنگ به نظر رسید. تیا گفت: «خیلی شرمنده ام» و شرمنده هم به نظر می رسید. سپس به من اشاره کرد و ادامه داد: «خیلی دوست داریم شما پیشمون باشید، اما این دوستمون امروز آزادی مشروط گرفته و شرط آزادیش هم این بوده که ارتباطی با بچه های خردسال نداشته باشه. قاضی خیلی رو این موضوع اصرار داشت».
چشمان مرد با تعجب از حدقه بیرون زد و همسرش خنده ی کوتاه عصبی زد. پسرک مشغول برداشتن تکه های شکلات از روی تیشرتش بود و به حرف های ما گوش نمی داد. تیا با جدیت گفت: «فکر می کنم این بچه ی شماست. البته آدریانا دلش نمی خواد به کانون اصلاح و تربیت برگرده». کیت گفت: «یک کوپه ی خالی همین بغل هست». فهمیدم که سعی می کند حالت چهره اش را جدی نگه دارد. سپس بلند شد، در کوپه را باز کرد و گفت: «شرمنده. نمی خوایم باعث دردسرتون بشیم. اما فکر می کنم اگه برین برای همه بهتره. برای امنیت همه مون».
آن مرد نگاهی پر از شک و تردید به ما انداخت و سپس زن و بچه اش را به سمت بیرون هدایت کرد. تا بیرون رفتند تیا قهقهه ای زد و حتی صبر نکرد درِ کوپه کاملاً بسته شود. اما کیت سرش را تکان داد و گفت: «این یکی قبول نیست، امتیازی نداشت». صورتش طوری بود که به زور جلوی خنده اش را گرفته بود و ادامه داد: «اونا حرفتو باور نکردن».
تیا گفت: «چرت نگو بابا! بالاخره که بیرون رفتن. نرفتن؟» سیگاری از جیب کتش بیرون آورد و آن را روشن کرد. برای لجبازی با نوشته ی سیگار نکشید که روی پنجره چسبانده شده بود، پُک محکمی به سیگارش زد. کیت جوابش را داد: «آره رفتن. اما فقط به این دلیل که فکر کردن تو یک خل عوضی هستی. این حساب نیست». با لحنی نامطمئن پرسیدم: «این یک جور بازیه؟». سکوت طولانی برپا شد.
تیا و کیت به هم نگاه کردند و بدون صحبت کردن، حرف هایی بین آنها رد و بدل شد؛ مثل نوعی بار الکتریکی که از یک جسم به جسم دیگر منتقل می شود. انگار داشتند تصمیم می گرفتند که چطور جواب مرا بدهند. سپس کیت لبخندی زد؛ لبخندی کوتاه و مرموز. به طرف من خم شد تا فضای خالی بین صندلی ها مانع نزدیک شدنش نباشند. آن قدر نزدیک شد که می توانستم رگه های تیره را در چشمان آبی کم رنگش ببینم. گفت: «این یک بازی نیست. اصلِ بازیه. دروغ بازی».
دروغ بازی.
تمام اینها خیلی واضح و روشن به خاطرم آمد؛ همان قدر واضح که بوی دریا را استشمام می کردم و صدای جیغ مرغان دریایی که بالای ریچ در حال پرواز بودند را می شنیدم. باورم نمی شد که اینها را فراموش کرده بودم؛ تابلوی امتیازدهی که کیت بالای تختش آویزان کرده و علامت های رمزی رویش کشیده بود را فراموش کرده بودم. روش امتیازدهی پیچیده ای برای خودش داشت؛ فلان قدر امتیاز برای موردِ جدید، فلان قدر برای دروغ بی نقصی که کاملاً باور شود، امتیاز اضافی برای جزئیاتی که حرفه ای بیان شود و یا فلان امتیاز برای به دام انداختن مجدد کسی که دروغت را فهمیده. سال ها بود که به این فکر نکرده بودم اما به نوعی در تمام این مدت مشغول بازی کردن براساس همین قاعده بودم.
آهی کشیدم و به صورت معصوم فریا نگاه کردم که پستانم را به دهان گرفته بود و می مکید. بدون دغدغه و بی خیال فقط غرق در همان لحظه و شیر خوردن بود. نمی دانستم که آیا از پس این کار برمی آیم؟ نمی دانستم که می توانم دوباره به قبل برگردم؟ چه اتفاقی افتاده بود که کیت این قدر ناگهانی و فوری، نیمه شب به ما پیام داده بود؟ فقط یک چیز به ذهنم می رسید... و نمی دانستم که آیا تحمل باور کردنش را دارم یا نه؟
قطار داشت وارد سلتن می شد که تلفنم برای آخرین بار لرزید. آن را از جیبم درآوردم و فکر می کردم که کیت پیامک داده است. اما او نبود. تیا بود: دارم میام.

قانون اول: دروغی بگو

۱

صدای یک پیامک معمولی بود. صدای «دینگ دینگِ» آرام موبایل در دلِ شب که اُوِن را بیدار نکرد و حتی نمی توانست مرا بیدار کند؛ البته خودم آن شب بیدار بودم. در تاریکی دراز کشیده بودم و دخترم به پستانم چسبیده بود. نه می شد گفت که در حال شیر خوردن است و نه سینه ام را رها کرده بود. همان طور دراز کشیدم و به این فکر می کردم که چه کسی این موقع شب به من پیامک زده؟
هیچ کدام از دوستانم الان بیدار نبودند. شاید پیامک از طرف میلی بود که الان شیفت کاریش است. نه، توروخدا. یعنی واقعاً میلی بود؟ به او قول داده بودم که اگر پدر و مادرش به موقع از دِوِن(۱) نرسیدند من بروم و از پسرش نوآ مراقبت کنم. اما فکر نمی کردم....
از جایی که دراز کشیده بودم دستم به موبایل نمی رسید. انگشتم را گوشه ی دهان فریا گذاشتم و لبش را از پستانم جدا کردم. آرام او را به پشت غلتاندم. چشمانش چرخید و طوری شد که انگار از نوشیدن شیر، مست و نشئه شده است. چند لحظه نگاهش کردم. دستم روی بدن فسقلی و سفتش بود. ضربان قلبش را زیر دستم حس می کردم که در سینه ی کوچکش می تپید. غلتیدم تا موبایلم را بردارم. ضربان قلبم کمی تند شد و انگار بازتابی از ضربان قلب دخترم بود.
درحالی که چشمانم کمی به خاطر نور صفحه ی گوشی اذیت شده بود، رمزش را وارد کردم. به خودم می گفتم که احمق نباش، چهار هفته است که کار میلی تمام شده پس حتماً یک پیامک تبلیغاتی است: با ارسال عدد ۱ در قرعه کشی خودروی لوکس ما شرکت کنید. اما وقتی رمز را وارد کردم و قفل موبایلم باز شد دیدم که پیامک از طرف میلی نبود. فقط سه کلمه نوشته شده بود: بهت نیاز دارم.
ساعت سه و نیم صبح بود و من روی زمینِ سرد آشپزخانه قدم می زدم. خیلی هوس سیگار کرده بودم اما سعی در سرکوب این هوس داشتم. ده سال بود که دستم به یک نخ سیگار هم نخورده بود اما در این مدت، لحظاتی پر از ترس و اضطراب بود که وسوسه می شدم به سمت کشیدن سیگار بروم.
بهت نیاز دارم.
لازم نبود به دنبال مفهوم این پیامک بگردم چون معنی اش را می دانستم. با اینکه از یک شماره ی ناشناس ارسال شده بود اما می دانستم چه کسی آن را فرستاده است. کِیت. کِیت آتاگون. همین اسمش کافی بود تا تصویر واضحی از او جلوی چشمم بیاید. بوی صابونی که استفاده می کرد را به خاطر آوردم؛ حتی لکه های قهوه ای نوک بینیش را. کیت، فاطیما، تیا و من.
چشمانم را بستم و تک تک آنها را تصور کردم. گوشی هنوز در جیبم گرم بود و منتظر بودم تا پیامک های دیگری برسد. فاطیما حتماً از پشت، علی را بغل کرده و خواب است. وقتی ساعت ۶ بیدار می شود تا برای نادیا و سمیر صبحانه درست کند و آنها را به مدرسه بفرستد جواب پیامک را خواهد داد.
تیا. تصور کردن تیا کمی مشکل تر بود. اگر هنوز هم در شیف شب کار کند پس حتماً حالا در کازینو است که بردن گوشی برای کارکنان آنجا ممنوع است. گوشی را خاموش کرده و در کشو گذاشته و تا وقتی که شیفتش تمام شود به آن دسترسی ندارد. شاید شیفتش را ساعت هشت صبح تحویل می دهد. سپس درحالی که یک شب کاری موفق با قماربازان حرفه ای را پشت سر گذاشته با بقیه ی دخترهایی که در آنجا کار می کنند مشروب می نوشد و جواب پیامک را می دهد.
و کیت. او حتماً بیدار است چون هرچه باشد او پیامک را ارسال کرده. فکر می کنم دور میز کار پدرش که حالا مال او شده است نشسته؛ کنار پنجره ای که مشرف به ریچ است. به آب که در هوای گرگ و میش قبل از طلوع خورشید، مثل ابرها به رنگ خاکستری درآمده نگاه می کند و طبق معمول سیگار می کشد. چشمانش خیره به حجم تیره ی تاید میل(۲) است. شهر جزر و مدهایی که مدام آب در آن در حال چرخیدن و بالا و پایین رفتن است. منظره ای را تماشا می کند که هرگز تغییری در آن رخ نمی دهد اما درعین حال هر لحظه که می گذرد با لحظه ی قبل فرق دارد؛ درست مانند خودِ کیت.
موهای بلندش از پشت سر آویزان است و استخوان صورت ظریفش را نمایان می کند. سی و دو سال بودن در آب و هوای دریا، کمی خطوط چین و چروک را در گوشه ی چشم هایش ترسیم کرده است. رنگ روغن روی ناخن هایش مالیده شده؛ در انتهای انحنای زیر ناخن هایش. چشم هایش همان طور آبی کم رنگ اند، همان قدر عمیق و بی انتها. منتظر است که جواب پیامکش را بدهیم. اما خودش از قبل می داند جوابمان چیست، جوابی که همیشه به این پیامک می دهیم:
دارم میام... دارم میام... دارم میام...

۲

«دارم میام»؛ فریا جیغ می کشید و گریه می کرد که اُوِن صدایم زد و من این عبارت را در جوابش داد زدم. وقتی به اتاق خواب که در طبقه ی بالا بود رفتم دیدم که اُوِن، فریا را بغل کرده و راه می رود. رد بالشت هنوز روی صورت اُوِن مشخص بود. با خمیازه گفت: «ببخشید. سعی کردم آرومش کنم، اما فایده نداشت. خودت که می دونی وقتی گشنه ش می شه چیکار می کنه».
چهار دست و پا روی تخت به سمت بالشت ها رفتم و به پشتی تخت تکیه دادم. اُوِن، فری ای بدعنق که صورتش به خاطر گریه کردن سرخ شده بود را به من داد. فریا هم نگاه گذرایی به من کرد و حریصانه صورتش را به سمت پستانم برد. با صدای خرِخِری که ناشی از ولع بود مشغول خوردن شد. سر و صدا فروکش کرد و فقط صدای مکیده شدن سینه ام شنیده می شد.
اُوِن دوباره خمیازه کشید. موهایش را صاف کرد و نگاهی به ساعت انداخت. سپس شروع به پوشیدن لباس هایش کرد. با تعجب پرسیدم: «دیگه نمی خوابی؟». سرش را تکان داد و گفت: «نه. وقتی قراره ساعت هفت بلند بشم دیگه خوابیدن الان معنایی نداره. دوشنبه های لعنتی». به ساعت نگاه کردم. شش صبح بود. فکر نمی کردم این قدر دیر شده باشد. حتماً خیلی بیشتر از چیزی که فکر می کردم، در آشپزخانه مشغول قدم زدن بودم و حساب زمان از دستم در رفته. اُوِن پرسید:
- تو چیکار می کردی؟ صدای ماشین زباله بیدارت کرد؟
- نه! خوابم نمی برد.
دروغ گفتم. یادم رفته بود که دروغ، چقدر راحت و منزجر کننده به زبانم می آید. سنگینی و گرمای گوشی تلفن در جیب لباس خوابم را حس کردم. منتظر بودم که پیامکی بیاید و لرزش و تکان خوردنش را حس کنم. درحالی که خمیازه می کشد و دکمه های پیراهنش را می بست گفت: «باشه. اگه یک قهوه درست کنم می خوری؟». جواب دادم: «آره ممنون». سپس درحالی که از اتاق بیرون می رفت صدایش زدم: «اُوِن...». اما رفته بود و صدایم را نشنید.
ده دقیقه ی بعد با یک فنجان قهوه برگشت و در این مدت وقت داشتم تا چیزی که می خواهم بگویم را تمرین کنم. تمرین کردم که آن را با لحنی طبیعی بیان کنم. دهانم از اضطراب خشک شده بود و زبانم را به لبم می کشیدم. گفتم: «اُوِن. دیروز کیت بهم پیامک زد». فنجان را روی میز گذاشت به طوری که صدای آرامی کرد و کمی قهوه از لبه ی فنجان ریخت. پرسید: «کدوم کیت؟ همون کیت که تو محل کارته؟». با آستینم قهوه ی روی میز را پاک کردم که به کتابم نرسد و کمی هم زمان برای جواب دادن به او بخرم.
- نه! کیت آتاگون. می شناسیش. همون که باهاش مدرسه می رفتم.
- آها. اونو می گی. همون که یک بار عروسی رفته بودیم و سگش رو با خودش آورده بود؟
- آره. همون. شَدو.
به آن سگ فکر کردم. شَدو؛ سگی با نژاد آلمانی که پوزه ی سیاهی داشت و پشتش خال خالی مشکی بود. یادم می آید که چطور جلوی در ایستاده بود. به غریبه ها غرش می کرد و به کسانی که دوست داشت شکم سفیدش را نشان می داد. اُوِن منتظر بود و پرسید: «خب؟». متوجه شدم که در فکر فرو رفته ام و باید ادامه ی حرفم را بگویم:
- آها. همون. دعوتم کرد که برم پیشش و بمونم. می خوام برم.
- خوبه. کی میخوای بری؟
- یه جورایی... الان. الان گفته برم.
- فریا چی؟
- با خودم می برمش.
می خواستم اضافه کنم: خب معلومه؛ اما این کار را نکردم. با اینکه هم من و هم اُوِن خیلی تلاش کردیم که او شیشه به دهان بگیرد اما فریا اصلاً تمایلی به مکیدن شیشه اش نداشت. یک شب که به مهمانی رفته بودم او از ساعت ۷:۳۰ تا ۱۱:۵۸ یکسره جیغ می زد که به خانه رسیدم و سریع او را از دستان بی حس و خسته ی اُوِن گرفتم تا شیرش دهم.
بازهم سکوت برپا شد. فریا سرش را به طرف من برگرداند. با کمی اخم نگاهی به من کرد و آروغ آرامی زد. سپس دوباره برگشت و با جدیت به خوردن شیر ادامه داد. می توانستم افکار مختلفی را در صورت اُوِن بخوانم؛ که دلش برای ما تنگ می شود... مجبور است تنها بخوابد... می تواند بدون سروصدا شب ها بیشتر بخوابد.
بالاخره اُوِن سکوت را شکست و گفت: «منم می تونم خوشگل کردن اتاق بچه رو تموم کنم». اگرچه این تتمه ی بحث مفصلی بین من و او بود اما سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم. اُوِن دوست داشت که من و اتاق خواب دوباره مال خودش باشیم و گفت که فریا شش ماه دیگر باید به اتاق خواب خودش برود. من... نمی خواستم. وقت نشده بود که خرت و پرت هایمان را از اتاق مهمان بیرون بیاورم تا رنگ های شاد و کودک پسندی به در و دیوار آن بزنیم.
گفتم: «آره حتماً». اوِن گفت: «پس یعنی قبوله». برگشت و مشغول بستن کراواتش شد. سرش را کمی به سمت کتفش چرخاند، به طوری که مرا نمی دید و پرسید:
- می خوای ماشینو ببری؟
- نه. با قطار می رم. کیت تو ایستگاه میاد دنبالم.
- مطمئنی؟ تو که نمیخوای تمام خرت و پرتای فریا رو با خودت تو قطار ببری مگه نه؟ این صافه؟
- چی؟ (اول نفهمیدم منظورش چیست اما بعد از چند لحظه سریع متوجه شدم. منظورش کراوات بود). اوه. آره مرتبه. نه تعارف نمی کنم. دوست دارم با قطار برم. اون طوری راحت ترم و می تونم وقتی فریا بیداره بهش شیر بدم. تمام وسایلشم تهِ کالسکش می ذارم.
اُوِن جواب نداد. فهمیدم که از همین الان روز کاریش را شروع کرده و در ذهنش، کارهایی که باید امروز انجام دهد را فهرست می کند؛ درست همان طور که من چند ماه قبل این کار را می کردم. با این تفاوت که دنیایمان فرق داشت. گفتم:
- ببین می خوام امروز برم اگر مشکلی نداری.
- امروز؟ (پول خردهایش را از روی میز برداشت و در جیبش ریخت. سپس آمد تا برای خداحافظی پیشانی ام را ببوسد). چه عجله ای داری؟
- نه عجله ای در کار نیست.
دروغ گفتم. حس کردم گونه هایم سرخ شد. از دروغ گفتن متنفر بودم. قبلاً برای شوخی دروغ می گفتم، تا اینکه دیگر چاره ای جز دورغ نداشتم. حالا دیگر زیاد به این موضوع فکر نمی کنم شاید به این دلیل که مدت هاست این کار را انجام می دهم و دیگر برایم عادی شده است. اما همیشه در پس ذهنم هست؛ مثل دندانی که همیشه درد می کند و ناگهان تیر می کشد.
اما بیشتر از همه، از دروغ گفتن به اُوِن بدم می آمد. همیشه سعی داشتم به نوعی او را از دایره ی این دروغ ها دور نگه دارم اما حالا او هم وارد شده بود. به پیامک کیت فکر می کردم، همان جا کنار موبایلم نشسته بودم به طوری که انگار قرار بود سمی از آن به اتاق نشت کند و پته ام را روی آب بریزد. گفتم:
- کیت درگیر پروژه هاست و زمان خوبیه که هم اون و... خب. چند ماهه دیگه قراره سرکار برگردم پس به نظر میاد که الان بهترین زمانه.
- خیله خب (کمی فکر کرد اما مشکوک نشده بود). پس ظاهراً برای خداحافظی باید یک بوس درست و حسابی بکنمت.
آمد، درست و حسابی و عمیق مرا بوسید و یادم انداخت که چرا دوستش دارم و چرا از دورغ گفتن به او متنفرم. سپس کنار رفت و فریا را بوسید. چند لحظه دست از شیرخوردن کشید و چشمانش را برگرداند تا به پدرش نگاه کند سپس دوباره با همان جدیتی که من هم می پسندیدم شروع به مکیدن سینه ام کرد. اُوِن با عطوفت به فریا گفت: «تو رو هم دوست دارم خون آشام فسقلی». سپس رو به من کرد و پرسید:
- چقدر تا اونجا راهه؟
- احتمالاً چهار ساعت. بستگی به قطار داره.
- باشه. خوش بگذره. وقتی رسیدی پیامک بده. چقدر اونجا می مونی؟
- چند روز می مونم. تا قبل از آخرهفته برمی گردم (بازهم دروغ گفتم. نمی دانستم چقدر طول می کشد. تا وقتی کیت به من نیاز داشت باید آنجا می ماندم). وقتی اونجا برسم مشخص می شه.
- باشه. دوستت دارم.
- منم دوستت دارم (بالاخره یک حرف راست به دهانم آمد).

نظرات کاربران درباره کتاب دروغ‌بازی

نام صحیح نویسنده " روث ور " هستش و راث کاملا اشتباهه. با این‌ حساب اصلا سراغ نمونه هم‌ نمی رم. سالی که نکوست از بهارش پیداست !!!!
در 5 ماه پیش توسط سید جواد
این کتاب با اسم بازی دروغ در فیدیبو موجوده.
در 2 ماه پیش توسط روزبه احمدزاده