فیدیبو نماینده قانونی بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بهت

کتاب بهت

نسخه الکترونیک کتاب بهت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بهت

دلم می‌خواست کتابی بنویسم که آدم حتی بعدِ از دست دادن عشقش هم بتواند بخواندش. این مردی که به تازگی همسرش را از دست داده است، دیگر قادر به خواندن نیست: «من جز این کتاب‌ها چیزی نمی‌خواهم. در این دنیا، هیچ‌چیز، حتی برای لحظه‌ای، مرا از غنودن در روشنایی باز نخواهد داشت، و مانع تمرکزم روی دهان باز پوچی نخواهد شد؛ تماشای این دندان‌های مرمرین که در نهایت هر آنچه را برایمان باارزش‌ترین است خرد خواهند کرد.» وقتی او حرف می‌زند، خرزهره‌های باغش تبدیل به برف می‌شوند: روز ناگهان از راه می‌رسد، گل‌ها به ستیز با تاریکی بر می‌خیزند، چهرۀ دوستم زیر نورهای صورتی رنگ، مشتعل می‌شود. در حالی‌که در تاریکی به دنبال همسرش می‌گردد، چیزی جز خودش نمی‌یابد. من بدبینی او را نسبت به کتاب‌ها درک می‌کنم. رنجی که از عشقمان داریم هنوز هم عشق ماست و مانع سُر خوردنمان در سیاهی ــ چراکه دلسوزی‌های وحشتناک ما را به آنجا سُر می‌دهند. گل‌های دیگری در باغ سرگردانند. آبیِ آن‌ها در روز نزدیک بود کورم کند. گل‌ها با اولین هجوم باد خم می‌شوند، از رنگشان مثل خون بخار بلندمی‌شود. خرزهره مقاومت می‌کند. درلحظۀ ترک ما، برف ماورای طبیعی آن هنوز همان‌جا‌ست. هر روز صدها تابوت در سراسر جهان به زیر خاک می‌روند، یا همراه با آنچه درونشان است ــ آنان که مسخ جذبۀ مرگ شده‌اند ــ سوزانده می‌شوند. آن‌ها همه‌چیز را می‌دانند ولی لب به سخن نمی‌گشایند. سکوتشان درست شبیه سکوت گل‌هاست. چشم‌ها، هرگز نمی‌شود به درونشان راه یافت. اقاقیای بنفش، در حال نشو و نما روی دیوار کوچک: قدیسه‌ای به وجد آمده. روزی زیر دو متر سکوت بودم و یاد او افتادم. مردم مرا به خاطر ضعیف بودن سرزنش می‌کنند؟ پس به استاد دُوگِن چه خواهند گفت؟ این عارف ژاپنی قرن سیزدهم که می‌نویسد: «کل کائنات زادۀ احساسات و تأملات گل‌ها‌ست.»

ادامه...
  • ناشر بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.53 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بهت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

اجتناب ناپذیر

از وقتی مرده است، در کانادا زندگی می کند. کانادا سرد است. مثل برف،سپید، درخشان و سرد است. از وقتی مرده است، در نوری سپید و منجمد زندگی می کند. کِی تصمیم گرفت بمیرد و به کانادا برود؟ دیگر نمی دانید. بدون شک، این زمان روی جلد یک صفحه گرامافون ثبت شده است ولی شما آن صفحه گرامافون را ندارید و نوارهای کاستی را هم ندارید که چند کلمه روی آن ها نوشته شده است؛ گاهی هم هیچ کلمه ای روی آن ها به چشم نمی خورد. تنها چهره مردی روحانی (عیسی مسیح) روی برف، به شکلی دیوانه وار روی یخ. از همه این ها گذشته، تاریخ اهمیت چندانی ندارد. تاریخ هیچ چیز دقیقی را به تفکر و اندیشه شما نخواهد افزود. هیچ چیز درستی برای گفتن نخواهد داشت. وقتی اتفاقی رخ می دهد، وقتی به راستی رخ می دهد، هرگز در همان زمانی نیست که اتفاق می افتد. مرگ، عشق و زیبایی، وقتی رخ می دهند، از روی رحمت، از سر شانس، هرگز در همان زمانی که رخ می دهند، اتفاق نمی افتند. در زمان، هرگز اتفاقی نمی افتد، و از هیچ زمانی هم هیچ اتفاقی نمی افتد. شما همین قدر بدانید که این رفتن خیلی زود اتفاق افتاده است. خیلی زود، مرگ، در زندگی او. قبل از اینکه کنسرت بدهد، ارکستر را رهبری کند، یا بهتر بگویم، از آنجایی که او چیزی نیست جز یک پیانیست، از سر لجبازی از هر نوع رهبری سر باز می زند: سرآشپزی، رهبری همنوازان، رهبری ارکستر. من به روش خودم بازی می کنم، به روش سرد و سوزان خودم. اگر ندای قلبتان به شما می گوید که باید مرا دنبال کنید، این کار را بکنید. در قطب شمالِ قطعات موسیقی، روی صنوبرهای تاریک موسیقی، به دنبالم بیایید. اگر می توانید به دنبالم بیایید. آنجا که من می روم، آنجا که من بازی می کنم هیچ کس نیست ـــ جز موسیقی بی عیب و نقص.
بله، خیلی جوان، بعد از کلی قراردادهای امضا شده، کلی رزهای پرتاب شده، کلی چهره های معرفی شده، کلی دست های دراز شده برای دست دادن، خیلی جوان، می گوید: دیگر نمی خواهم ادامه دهم، جایی دیگر کارهایی دارم. با شبنم یخ زده کار دارم. خواهش می کنم مرا ببخشید که چندان مایل به انجام این کار نیستم. در کانادا وعده ملاقاتی با موسیقی دارم، با تنهاییِ تنهایی. شما را ترک می کنم. مایلم که ترکتان کنم و خود شما هم همین را می خواهید. شما عاشق من هستید. شما به من می گویید که عاشقم هستید، ولی درست نمی دانید چه می گویید. شما مرا خیلی دوست دارید. ترجیح می دهید مرا همان جا که هستم نگه دارید، همان جایی که خودتان هستید، در میان دیوارهای پیانوی سیاه، مبل های قرمز، درست همان جای گرم و نرم کنار خودتان. من سرما را به این گرما ترجیح می دهم. نگران نباشید. عشق شما مرا تغذیه کرده است، مرا بزرگ کرده است. حالا که بزرگ شده ام، بهتر است به جایی دیگر بروم، به دنبال چیزی دیگر. من یارای آن را ندارم که زندگی ام را با تغذیه از این عشق بگذرانم؛ از نظر منطقی، هیچ کس نمی تواند همه زندگی اش را در حال خوردن سپری کند. برایتان کارت پستال خواهم فرستاد. برایتان صفحه پُر خواهم کرد. کنسرت های بیشتر و صفحه های بیشتر. آن ها از من برایتان خبر خواهند آورد، تصاویر قطب شمال، تغذیه ای مقوی تر از تغذیه، موسیقی ای هوایی تر از موسیقی. خواهید دید، خواهید شنید. نان سکوت، شرابِ سکوت. و تنها چند نت، از اینجا، از آنجا، حداقل ممکن نت ها، همان هایی که ضروری هستند. ولی من خواب می بینم؛ این نوعی موسیقی است که برای شنیده شدن نیازی به نواختن ندارد. من پول دارم. پولی را دارم که عشق شما برایم به ارمغان آورده است. پول به راستی هنگفت. با این پول برای خودم یک استودیو، آلات موسیقی، نوارهای مغناطیسی و چند میکروفون خریده ام. چه چیزهایی را باید برای صد سال آینده با خودم به کوه یخم ببرم؟ قلبی سوزان زیر برف سرد. ولی اول بگذارید بروم. کنسرت های بیشتر. کنسرت ها را تمام می کنم. چیزی که آزاردهنده است، چیزی که همیشه در کنسرت ها اذیتم کرده است، این است که مردم می بینند و دیدن مانع شنیدن می شود. موسیقی را از یک سو می شنوند و نوازنده را از سویی دیگر تماشا می کنندــ نوازند ه، یا بانوی زیبای ثروتمندی با لباس دکلته در ردیف دوم سمت چپ .نمی دانم آیا شما هم متوجه این مسئله شده اید یا نه. ولی آدم نمی تواند دو کار را همزمان انجام دهد. نمی شود دو اسب را با هم چهار نعل تازاند. نمی شود همزمان گوش داد و دید. دیدن مانع شنیدن می شود. دیدن خیلی خیلی قوی تر است، خیلی قوی تر. در کنسرت، ما سه تا هستیم: شما، من و پیانو. اگر بخواهیم عنصر چهارمی را هم در نظر بگیریم، آن موسیقی است. در کنسرت ها جمعیت زیاد است و جمعیتِ زیاد سروصدای زیادی ایجاد می کند. با در نظر گرفتن همه این ها، آدم اصلاً چیزی نمی شنود، جز صدای کوبیده شدن ابریشم روی اِپُل های اسفنجی. در کانادا، شما دیگر مرا نمی بینید. به همین دلیل، صدایم را می شنوید. من برای این به کانادا می روم که شما به آنجا نمی روید. در کانادا، هیچ کس جز خودم، پیانوام و موسیقی نخواهد بود. در دور اول، در دور دوم، چیزی جز موسیقی محض نخواهد بود. موسیقی بدون واسطه، بدون پیانو، بدون من، بدون هیچ چیز. شما به صفحه ها گوش خواهید داد، امشب متوجه منظور من خواهید شد، شب ناپدید شدنم ـــ شب خوش، خدانگهدار، سپاس.
از این پس دیگر هیچ اتفاقی نمی افتد، به جز صفحه های گرامافون با اسمی که رویشان ثبت شده است.یک اسم کوچک خشک و خالی مثل حمله یک سونات ــ گلِن. نام خانوادگیِ صامت تر، لرزش برجای مانده از اسم،همچون اعماق یک موسیقی ملایم_ گولد. گلن گولد(۲۵)، روباه برفی، موش خرمای صحرا. او قطعاتی از باخ می نوازد و باز هم باخ و به ویژه باخ. در واقع می توان گفت که او می توانست هر چیزی بنوازد. سالن همیشه به یک شکل بود. فریبندگی شاهزاده ای جوان، افسون حرکت سر هر نت. زمانی که کسی حرف می زند، در کلام خود اتراق می کند. وقتی کسی سکوت اختیار می کند، در سکوت خود اتراق می کند.وقتی کسی موسیقی می نوازد، کوله بارش را می بندد، خیمه اش را جمع می کند و با آهنگی ملایم دور می شود ــ رها از بیگاری سخن گفتن و سکوت. دور می شود، همان گونه که مردی جوان دور می شود؛ بدون اینکه بداند به کدام سمت می رود، چون اگر غیر از این باشد، دیگر دور شدن نخواهد بود. در موسیقی هم آدم همان طور است که در عشق: درگیر حس کردن زندگی ملایم. آدم از نقطه «آ» به نقطه «ب»می رود؛ از یک روشنایی به روشنایی دیگر. آدم جایی مابین این دو قرار دارد، در حال سکندری خوردن در سیاهی. زنده از عدم اطمینان و خندان از تردید، در حال مشاهده این حرکت زندگی شکننده به سوی ما، در حالی که سایر چیزها را به فراموشی سپرده است.
سالیانِ سال، مرد جوانِ خشن وارد خانه شما می شود، در حالی که پیانواش، صندلی اش و مالیخولیای آواز خواندن از روی نت ها را هم همراه خود می آورد و نیز جنون کش دادن، به واسطه موسیقی ای در تملک ایده آل گرایی، بی قیدی یک صدا، بی نظمی یک نفس. شما به صدای او روی وسایل نسبتاً معیوبی گوش می کنید که یکی یکی از کار می افتند. اول تلفن بی سیم آشپزخانه، بعد ضبط صوت هال. رادیوِ ساعت دار(۲۶)همچنان مقاومت می کند، ولی فقط برای مدتی کوتاه. به حال خود رهایش می کنید، می گذارید به کارش برود. شما با این وسایل هم همان گونه برخورد می کنید که با سایر امور زندگی تان: اصلاً به دنبال تعمیر کردن نیستید، اینکه چیزها را به حالت قبلی شان بازگردانید، به بهشت دوران نخستین. این یک اصل است. این یکی از اصول کمیابی است که می شناسید و شاید هم تنها اصل: هرگز مانعِ روالِ طبیعی امور نشدن. هرگز در مقابل فاجعه مقاومت نکردن. وقتی ظرفیت کافی وجود ندارد _عدم ظرفیت کافی برای شنیدن، نوشتن یا دوست داشتن، توقف کامل تنفس_ به او فضا می دهید، همه فضایش را، همه زمانش را، همه زمان را. پس دیگر وسایل را تعمیر نمی کنید. وانگهی، پول کافی هم ندارید و این کار بی فایده خواهد بود. به زودی خرابی دیگری، از جایی دیگر، به بار خواهد آمد. شما هیچ «وابستگی»ای نداریدــ به دلیل ترس از این کلمه. چیزی جز این وسایل معیوب در اختیار ندارید؛ این ماشین های دمدمی مزاج که نوارهای کاستتان را می جوند. در حالی که می گذارند موسیقی دورادور پخش شود، همانند ناله و زاری یک پری در دل تاریکی. اهمیتی ندارد. آزار دهنده نیست.چه بسا که بتوانید از این ترکیب قرچ و قروچ و نوای موسیقی لذت هم ببرید؛ ترکیب خشن و سیال، ترکیب مکانیک و روح. گاهی اوقات وسایل بدخواهی شان را به تعویق می اندازند و دیگر چیزی جز موسیقی محض نمی شنویدــ رومیزی هایی از جنس موسیقی، روی مخملی از جنس نوعی سکوت. ولی بازگشت اجتناب ناپذیر سروصدای پارازیت ها آزارتان نمی دهد، مانع شنیدن و لذت بردنتان نمی شود. وانگهی او، پیانیستی با دست هایی پوشیده از مو، مردی جوان از سرزمین های سپید، خود در این مورد گفته است. در یکی از کتاب هایی که از وی برجامانده است، نقل می کند که چگونه در اثر برانگیختگی، به کشف بهترین هنر خود نایل می شود: در اتاقی که مشغول نواختن است، سر و صدایی خوف انگیز، با روشن کردن پنکه ای در کنار پیانو. سروصدا چونان دیواری بین جهان بیرون و اندیشه او دایره ای ترسیم می کند. این همهمه، بخش های ناخوشایند روح را جذب می کند و اجازه نمی دهد چیزی جز توجه خالص به موسیقی خالص باقی بماند. خلوص هرگز تا این اندازه خالص نیست، مگر زمانی که در مرکز ناخالصی شکوفا شود. زندگی هرگز تا این حد قوی نیست، مگر زمانی که از گوشه ای چیزی بر ضد آن سر برآورد.محذور در یکی از صداهایش: زندگی صاف و بی غل و غش جاری می شود، به واسطه آنچه برایش باقی مانده است. تا حدی مثل زمانی که دستمان را سر لوله آب نگه می داریم و راه عبور آب را سد می کنیم و آب بند می آید. البته، گاهی آب بیرون می جهد ولی به هرحال، روزی به پایان خط خواهد رسید. روزی آخرین وسیله برقی هم روح الکترونیکی حقیر خود را تسلیم خدا خواهد کرد و چیزی جز جسم فلزی سرد خود برایتان باقی نخواهد گذاشت؛ ساکت، به شکلی لجاجت آمیز ساکت. دیگر بیرون خانه برف نمی بارد. پیانیست دیگر برای دیدار شما چاره ای ندارد جز اینکه سوار اتومبیلی شود که در آن یکی از آخرین رادیو کاست ها به کار خود ادامه می دهد، بی هیچ تاثری.
به این ترتیب: می روید کودک را از مدرسه بیاورید. دخترک سوار اتومبیل می شود، به موسیقی گوش نمی کند، تمام فکر و ذکرش این است که ماجراهای مدرسه را برای شما تعریف کند: نمره های دفترش، خنده های احمقانه پشت کتاب، خورشید بالای حیاط مدرسه. روزی به شما خبر مهمی می دهد. همراه با یکی از دوستانش در حال نوشتن رمانی است: تا حالا صد صفحه نوشته ایم. نمی توانم به تو نشانش دهم، فقط عنوانش را به تو می گویم، «اجتناب ناپذیر.» روز بعد، او پرده از فاجعه برمی دارد: دفتری که رمان را در آن نوشته در گودال آب افتاده است. دیگر چیزی نیست جز یک دسته کاغذ کثیف جوهری. رمان در آب حل شده و جز عنوانش چیزی از آن باقی نمانده است؛ گل نرگس عنوانش. خوب، دوباره می نویسیم اش، مهم نیست و کودکی که کنار شما نشسته است، مشغول کاری دیگر می شود، جمله دیگری را به زبان می آورد، خندان، گاهی هم در حال آواز خواندن، بدون اینکه خودش متوجه باشد، هماهنگ با ریتم موسیقی، گریز برف نت ها در گذر از کنار فاجعه رمان، همراه با سبکی کسی که به قطب شمال قلب خود رخت بر بسته است، زیر هزاران ستاره سپید. آن روز شما کمی آهسته تر از همیشه رانندگی می کنید، در حالی که طولانی ترین راه را انتخاب کرده اید، توجه می کنید که هیچ قسمتی از هیچ یک از دو آواز را از دست ندهید، آواز پیانیست، آواز کودک، این هم آوازی دوصداییِ پری زندگی. سپس کودک از اتومبیل پیاده می شود و باخ هم همراه با کودک و گولد همراه با باخ. روزی سپری می شود و روزهای دیگر هم به همین منوال. از این پس، وقتی خانه ساکت است، صدای مرد جوان را بر فراز قله هنرش می شنوید، باخ بدون باخ، گولد بدون گولد. گوش می کنید، بدون اینکه هیچ بخشی از این موسیقی بدون کاست را از دست بدهید، بدون پنکه و بدون پیانو، این موسیقی بدون موسیقی، این آواز تصعید شده زندگی شکننده، آواز زندگی درویشانه، محذور، غایب ــ اجتناب ناپذیر.

این شعر به قدری ملایم بوده است که بعد از خواندن آن، دیگر در جسم خود نیستم.

شاهزاده

شاهزاده ای با پیراهن پُفی طلا دوزی شده در اتاق منتظر من بود. خودم از او خواسته بودم داخل بیاید و بعد فراموشش کرده بودم. نزدیک پنجره، صبورانه منتظر من بود. در حالی که به سمت او برمی گشتم، در یک آن، دیدم از اینکه فراموشش کرده بودم از من دلخور نبود. فروتن و قوی، از نژاد آن هایی بود که بی مضایقه گذشت می کنند. روح آفتابی اش رایحه ای از نوعی تقدس را در اتاق پخش کرده بود، حتی با چشمان بسته هم مهمانم را باز خواهم شناخت: شاخه ای از درخت گل ابریشم(۲۷).
جوان که بودم، کتاب هایم خودشان نوشته می شدند. من مالک آن ها نبودم. ماه، گیاه، چهره آفتابی معشوق و زندگی ای که چیزی فراتر از زندگی است(۲۸) و مرگ، همگی با هم، کتاب هایم را می نوشتند. به سختی می شد گفت که آن ها کتاب های «من» هستند. دوران حبسی سی ساله را پشت سر گذاشته بودم. پیراهن سپید معشوق بهت زده ام کرده بود. از این بهت زدگی، صدها نامه و دفترچه یادداشت تراوش کرده است. کلماتی که می نوشتم، شبیه فرفره هایی کوچک بودند که بچه ها در دست می گیرند، و باد با بال های رنگی شان درمی آمیزد. صدای نواخته شدن طبل قلب را می شنیدم. دست خورشید را روی گونه هایم احساس می کردم: تنها یک بهار، و آن همه بهارها بود؛ تنها یک ثانیه زندگی، و زندگی به تمامی در آن جریان داشت. عشق زمانی است که کسی خود را وامی گذارد که با شما سخن بگوید، مثل رودخانه، مثل ستاره، یا مثل گل های یاس امین الدوله که عطرشان مستم می کند و دیروز هم کسی را سرمست می کرد که دیگر آنجا نیست، کسی که زیر خاک است، کسی که روی زمین نیست، بلکه در کنار فرشته هایی است که زین پس با اسم کوچک صدای شان خواهد زد.
در رخت آویز آسمان آبی، پیراهنی است که با تیزاب مرگ شسته شده و ابدیت آن را خشک می کند.
خبر از دست رفتن وجودی را که به آن عشق می ورزیم، چونان مشت گره خورده مرمرینی دریافت می کنیم که قفسه سینه مان را به شدت می فشارد. تا چندین ماه نفسمان بالا نمی آید و شوک وارد شده ما را بر آن می دارد که از معبری تنگ و صعب عقب نشینی کنیم. دیگر در جهان نیستیم. فقط از بیرون به آن می نگریم. گویی برایمان غریبه است. آنچه کمتر از بقیه غریبه است، گل ها هستند. آن ها به هر رنگی آفریده شده اند. گل مینای کوچک با ناامیدی تلاش می کند که صدای خود را به گوش ما برساند. کلام او رنگش است. از وقتی که تو مردی، من به گل ها معتاد شدم. آن ها را در هر گوشه خانه ام می گذارم. دنیا، که مرگ تو مرا از آن جدا کرده است، به آهستگی می چرخید، چونان مهره ای سیاه(۲۹) در ظلمات، ولی جسارت رنگی گل ها هم بود. این شرمساری از کامیاب نشدن زرد، سفید، آبی و صورتی، همراه با پوچی ای یکنواخت. زاهدانی که در صومعه ها به سر می برند بر اهمیت شگرف یک دسته گل زرد(۳۰) در یک گلدان سنگی سیاه واقفند(۳۱). مشت مرمرین از روی سینه ام برداشته شده است. من دوباره به دنیا بازگشته ام، مانند کودکی که صورتش را به شیشه چسبانده باشد. مردم مرگ را دوست ندارند. زندگی را هم دوست ندارند. آن ها فقط دنیا را دوست دارند. بنابراین دنیا هم به خوبی جایگاه خود را بازیافته است. همانا من آنچه را گل ها در غیاب تو به من گفته اند فراموش نخواهم کرد، چون خوب به آن ها گوش سپرده ام. زندگی تقریباً صد میلیارد بار زیباتر از آن است که ما تصور می کنیم ــ یازندگی می کنیم. درخت مو(۳۲) را پشت پنجره می بینم. نفس های رنگارنگ مرغزار در حال عبورند. گل ها اولین قطرات باران ابدیت هستند.
در حالی که چشمانم مستور از ابدیت است، پریان هوا را می بلعم. و می نویسم. این پاسخ من است به بی پاسخی؛ پسْ آواز من، همهمه بال ها در شاخ و برگ زمان. نمی توانم با تو از درخت گل ابریشم بگویم، چون تو دیگر آنجا نیستی. ولی او، درخت گل ابریشم، به خوبی با من از تو می گوید: هر آنچه لطیف است، قبل از رسیدن به ما، از عالم نیستی عبور کرده است.

دفترچه یادداشت آبی

این دفترچه(۳۳) را باز خواهی کرد. پرسش آسمان را در آن خواهی دید. از این قسمت آسمان که در ما باقی مانده است، به شوق آمده است، شب زنده دار، وحشی، انتقال ناپذیر. روی آبیِ این صفحات، سپیدی یک ستاره را خواهی دید که از جنس نمک است، از جنس آتش.چشمانت از روی این کلمات خواهد گذشت، در سحرگاه چشمانت. کلمه ای شبیه این: «روح». روح. لباسی فرسوده از آفتاب، عاشقانه تا شده. پارچه ای زربفت برای خواب دلدادگان، با مغزی دوزی سیاه، زردوزی شده با زوج همواره پیوسته آغازینِ طوفان و فلق. بازهم خواهی خواند، در آینده ای دورتر، چکامه هایی با کلماتی دیگر را. کلمات ارزشمند را خواهی خواند. کلماتی جاری، کلماتی باشکوه، کلماتی از سر ناامیدی، و نیز، کلماتی برخاسته از این صفحات. هیچ پرسشی یافت نخواهد شد، جز پرسش تو. هیچ چیز جز این اتفاق همزمان مبهوت کننده بین تو و عشقی که من به تو دارم. بین تو و این کلمات که به این سبب مال من هستند تا به تو بگویمشان. بین تو و این کلماتی که شب از آن ها آبستن است، که بواسطه بی نظمی ای که در پی ورود تو به روح من ظهور کرده است، خلق شده و آنجا سکنی گزیده است. خواهی فهمید که تو هرگز مانع نوشتن من نبوده ای. خواهی فهمید که من هرگز جز به خاطر تو ننوشته ام، حتی قبل از اینکه تو را بشناسم، حتی در طول زمان و در بی کران تاریک زمانِ پیش از دیدارمان. در این کویر، من همچنان در انتظار عشق خواهم نوشت، در انتظار آمدنش، در ناممکنی آمدنش. کلماتی خواهم نوشت متلاطم تر از شب، تاریک تر از شب، در آرزوی گذر از آن، برای شکست شب با چیزی والاتر از آن. در این لحظه، در حال نوشتنم. در عشق، در روشنایی، می نویسم. با کلماتی روشن تر از روشنایی، برای باز کردن راه ورود روشنایی، برای دستیابی به آنچه در روشنایی دیگر پوشیده نیست. برای رسیدن به این وضوح که دیگر چرخش آرام روزها را منحرف نمی کند. من با توست که می نویسم. با توست که می بینم این کلمات شبیه هم اند. کلمات شب. کلمات روز روشن. کلمات چشم به راه عشق. کلمات عشق. کلمات ناامیدی. کلمات امید. من در حالی می نویسم که می دانم ما در مسیر شناخت تنها هستیم. من به تو می نویسم. نه تنها در این یادداشت ها، بلکه در هرآنچه می نویسم. تو همچنین، در سراسر متن هایی که به مون پلیه می فرستم حضور داری. در این ناممکنی که من هستم، برای گفتن از تو، که چیزی نیست جز امری اتفاقی، در این شبی که تو در من هستی، در این شب سوزان، که تو در آن هستی، آمیخته با شبی که کلمات از آن می آیند، من می نویسم؛ من برای تومی نویسم.
تو را صدا می زنم، در این صفحات، تو را صدا می زنم. در این جنگل ها، نزدیک این مرداب، روی این جاده ها، روی این زمین های فراخ و بی انتها، بُرده شده به بی نهایت، تو را صدا می زنم.

گل خرزهره

دلم می خواست کتابی بنویسم که آدم حتی بعدِ از دست دادن عشقش هم بتواند بخواندش. این مردی که به تازگی همسرش را از دست داده است، دیگر قادر به خواندن نیست: «من جز این کتاب ها چیزی نمی خواهم. در این دنیا، هیچ چیز، حتی برای لحظه ای، مرا از غنودن در روشنایی باز نخواهد داشت، و مانع تمرکزم روی دهان باز پوچی نخواهد شد؛ تماشای این دندان های مرمرین که در نهایت هر آنچه را برایمان باارزش ترین است خرد خواهند کرد.» وقتی او حرف می زند، خرزهره(۳۴) های باغش تبدیل به برف می شوند: روز ناگهان از راه می رسد، گل ها به ستیز با تاریکی بر می خیزند، چهره دوستم زیر نورهای صورتی رنگ، مشتعل می شود. در حالی که در تاریکی به دنبال همسرش می گردد، چیزی جز خودش نمی یابد. من بدبینی او را نسبت به کتاب ها درک می کنم. رنجی که از عشقمان داریم هنوز هم عشق ماست و مانع سُر خوردنمان در سیاهی ــ چراکه دلسوزی های وحشتناک ما را به آنجا سُر می دهند. گل های دیگری در باغ سرگردانند. آبیِ آن ها در روز نزدیک بود کورم کند. گل ها با اولین هجوم باد خم می شوند، از رنگشان مثل خون بخار بلندمی شود. خرزهره مقاومت می کند. درلحظه ترک ما، برف ماورای طبیعی آن هنوز همان جا ست. هر روز صدها تابوت در سراسر جهان به زیر خاک می روند، یا همراه با آنچه درونشان است ــ آنان که مسخ جذبه مرگ شده اند ــ سوزانده می شوند. آن ها همه چیز را می دانند ولی لب به سخن نمی گشایند. سکوتشان درست شبیه سکوت گل هاست. چشم ها، هرگز نمی شود به درونشان راه یافت. اقاقیای بنفش، در حال نشو و نما روی دیوار کوچک: قدیسه ای به وجد آمده. روزی زیر دو متر سکوت بودم و یاد او افتادم. مردم مرا به خاطر ضعیف بودن سرزنش می کنند؟ پس به استاد دُوگِن(۳۵) چه خواهند گفت؟ این عارف ژاپنی قرن سیزدهم که می نویسد: «کل کائنات زاده احساسات و تاملات گل ها ست.»
مبارزه افسانه ای(۳۶)یک خرزهره با سپاه عظیم باد، داستانی است که در آثار کورنی(۳۷)، در شخصیت های داستان سورِنا(۳۸)به آن برخوردم. زبان داستان، زبان گدازه های آتشفشانی است که زیر پوسته روز در حال جوشش اند. ملکه ای در اعماق وجود خود به جستجوی آتش برمی خیزد. فریاد طلایی او بر سر ورقه طلا، نعره مرده ای قرن هفدهمی است که ناگهان از آرامگاه خود، برای بازیافتن سنگینی تحمل ناپذیرِ بودن(۳۹)بیرون کشیده شده است: «عشق ورزی دائمی، رنج بردن دائمی، مردن دائمی.»
این فریاد در عین حال که مرا به وحشت می اندازد، در من شوری برمی انگیزد. به واسطه این فریاد، آرامشی بر وجودم حاکم می شود. دیر وقت است. سورنا را دوبار پشت سرهم خوانده ام.

تنها چیزهایی که در ابدیت دلم برایشان تنگ می شود، کتاب ها و نامه ها هستند.
مابقی لذت هایی هستند که تنها امروز قابل لمس اند.

دهان شیر

ایده آل من در زندگی کتاب است، و کتابِ ایده آل من آبیِ سردی است شبیه همان آبی که در تابستان از دهان مجسمه شیر مانند فواره ای در کوه ژورا(۴۰) خارج می شد.خود را در یکی از اردوگاه های کار اجباری(۴۱)یافتم که «اردوگاه تابستانی» نامیده می شوند.
چندین قرن آنجا تنها رها شده بودم، همراه با گروه کوچکی از آدم کش های آوازه خوان، شبیه خودم، زمانی که وسط یک مارش اجباری زیر آفتاب ایستاده بودم، از نور آن فواره ای به شکل شیر ظاهر می شود که از دهانش کف بیرون می زند. دویدم زیر دهان شیر، دهانم را باز کردم و اقیانوسی از آب خنک را جرعه جرعه نوشیدم. آب در بدنم جاری شد، تا اینکه رسید به قلبم و شعله ترک شدن را خاموش کرد، شعله ای که آزارم می داد. بعد از پانزده سال، هنوز تسلی صوفیانه ای را که در اثر نوشیدن آن آب یخ به من دست داد به خاطر دارم. دهان شیر، هربار که کتابی را باز می کنم، آن را می جویم.
در کتابفروشی، به کتابی برخوردم با عنوان«تفکرات آقای پاسکال در مورد مذهب و چندین مطلب دیگر»،(۴۲)چاپ سال ۱۶۷۰ میلادی. در آن دوران، برای تهیه کتاب، درخت ها را با تبر قطع می کردند. این مرگی برادرانه است که فرشتگان از آن راضی هستند. هیچ چیز جوان تر از کتاب های قدیمی نیست. پاسکال در حال گریز از تاریکی است، در حالی که چشمانش مرطوب از طلاست. ماجراجویی او از منطقه ای زیرزمین نشات می گیرد که بسیار عمیق تر از خواست اوست ـــ به زحمت برای اینجا بودنش دلیلی دارد. یک شب روحش آتش می گیرد. اسب های فکر، با پوستی آمیخته به عرقی جوهری، چهارنعل به پیش می تازند. پاسکال با فشار دستی از الهام ناگهانی عصر دوشنبه ۲۳ نوامبر ۱۶۵۴ (۴۳) خارج شده و با مشتی اخگرــــــ یادداشت هایی که درآستر کتش پنهان کرده ــــــ برمی گردد تا آنچه را به او الهام شده است به یاد بیاورد(۴۴). ابدیت صدای مچاله شدن کاغذ می دهد.
سه روز، سه شب. من سه روز و سه شب را در این قایق کوچک گذرانده ام، در حالی که طوفان عذابم می داده است. حتی در خواب، آنجا که چیزی از جای خود جُم نمی خورد، زمانی که جوانه هیچ گیاهی در اثر نسیمی در علفزار تاریک مغز به جنبش در نمی آید، آنجا که همه چیز سیاه است، در حالی که در سیاهی فرو رفته ام و فقط گاهی، به واسطه شعله های کمرنگ یک رویا، روی سطح آن می آیم(۴۵). حتی در پستوی تاریک مغز که با نیروی خواب پلمب شده است، حتی آنجا هم، صدای نفس نفس زدن های ابهامات را می شنیدم؛ ضربه های آب سنگین بر استخوان هایم، سیلی های دستی از پولاد سیاه که بر گونه ام می خورد، نزدیک شدن سحرآمیز مرگ ستاره ها، مرگ اقیانوس، مرگ قایق و مرگ من. سه روز و سه شب، روی این قایق، در حالی که حس می کردم قلبم دارد از قفسه سینه ام کنده می شود، در حال لغزیدن درون گرداب ترس از چشمانی سیاه، ترسی که در هیات چهره ای ظاهر شده بود، چهره ای که فرجام من بود، فرجام ستاره ها و فرجام ابلیس و فرجام همه چیز جز ترس. حرف می زدم. غذا می خوردم. به چیزهای دیگر فکر می کردم. ترس رهایم نمی کرد، گوارا و ناهنجار. خونم از قرمز به سیاه تغییر رنگ داده بود. شب قلبم را دوباره به تپش انداخت. شب بارِ این قایقی بود که چوب هایش زوزه می کشیدند. می دانستم مردن چیست، سرت را بلند می کنی و بارش و خاموش شدن ستاره ها را نظاره می کنی و دیگر هیچ. هیچ چیز جز گردابی سیاه دورتادور قایقی که روی آن بودم، بدون اینکه به درستی بدانم چرا سوار آن شده ام. دیگر هیچ نبود، جز دیواری از یک شعله سیاه، بشکه ای دوار از جنس فریاد که درون آن می غلتیدم؛ سه روز، سه شب، خونم را از دست می دادم و نیرویم را و در نهایت، امیدم را. نه، نه در نهایت: در اندرون بلوک سیاه، در میان دهان گشاده سیاهی، نقطه زرد رنگ امید. بله، همان بود. باید از آزمون سیاهی سربلند بیرون آیم، آزمون غرق شدن قایقی که پیش رو داشتم. بی شک، باید ترس را باچشمان غضبناکش در آغوش می کشیدم، چونان غذایی لذیذ به آن عشق می ورزیدم، به عبور از آن ادامه می دادم، تا جایی پیش می رفتم که از پا می افتادم، دل و جراتم را از دست می دادم و همچنان به پیش می رفتم. آسمان را زیر سوهانی آهنی می دیدم و شهاب های در حال بارش را همانند گرد و غبار پاک طلا و در این لحظه، در این بی نقصی در حد کمالِ فلاکت، صدای دلنواز مطمئن و آرامش بخشی را می شنیدم، صدای زرد درخشانی که مژده باز گرداندن قایق را به بندر می داد. سه روز، سه شب، ادامه زندگی با جمجمه ای شکافته، شنیدن صدای از هم گسیختن نسج نامرئی ها، و کمک به خودکشی خدا، درست در برابر چشمانم، درون چشمانم، مقدار قابل توجهی آب سیاه در حال فوران در ریشه مغز، پایان اندیشه ها و رویاها. و همواره، این هیچِ امید، این شیار باریک باورنکردنی غباری از صلحی عمیق، عمیق تر از مرگ، و اقیانوس های متروکه آن. ستون نگهدارنده مرگ، که با تکانی شدید، آن را واژگون می کند، من این واژگونی را زندگی کرده ام. تو چه کرده ای؟ هیچ، من تازه خواندن طوفان (۴۶)اثر کنراد را به پایان رسانده ام. من سه روز و سه شب را در حال خواندن آن سپری کرده ام. خوب است؟ نمی دانم چگونه باید به پرسش تو پاسخ دهم. یک کتاب، یا جالب است یا هیچ چیز نیست. کار کتاب روشن کردن شعله ای است در سرای مغزهای تهی ما. نوشته ها بیش از مرگ در این باره می دانند، از این مسئله مطمئنم. من برای دانستن بهایی پرداخته ام: سه روز، سه شب.

چشمانی از طلا

امروز دو اتفاق مهم افتاد. فوراً فهمیدم که اتفاق دیگری در کار نخواهد بود. ساعت دو نیمه شب بود که این اتفاق افتاد. دو رخداد مبهوت کننده تنها در یک روز خیلی زیاد است، نه؟ اولین معجزه ای که رخ داد، سر اسب خرمایی_شکلاتی فرورفته در پیچ رونده غوطه ور در گل های اشرفی بود. حیوان گیاه را می خورد، درحالی که طلا و زمرد پس می داد. خوردن کاری جدی است؛ جدی و درعین حال رویایی. از دیدنش لذت می بردم. خوب، آن روز، آسمان هنوز فرو نریخته بود، چون مردی فرزانه، با سری به شکل سراسب، نور سبزی را که از قطعات طلا می تابید می جوید. این الهام چیزی مذهبی در خود داشت(۴۷). زندگی معمولی در کمال آرامش به سطحی بالاتر از خودش رفته بود. در طبیعت، باقی مانده هایی از یک الفبای باستانی وجود دارد، تکه هایی از حروف بزرگ، جویبارهایی از حروف ایتالیک، فواصل بزرگ آبی رنگ سکوت. گاهی، به واسطه نمی دانم کدام رحمت، حروف متعدد به هم می پیوندد و کلمات ظاهر می شوند، همراه با سکوتی میانشان که برای نفس کشیدن ضروری است ــــ و بدین ترتیب، جمله ای نگاشته می شود. می بینیدش، می خوانیدش، جمله یک جا نمی ماند، خیلی سریع ناپدید می شود. اسب قهوه ای درحالی که سرش را در طلا و گیاهان اهلی فرو برده است، جمله ای بی نهایت امیدبخش را درباره زندگی می نگارد. می دانید، این رقتی که در برابر معصومیت نوزادی خیلی کوچک از خود نشان می دهیم، کورانی که با دیدن کودک امیدوار از قلبمان عبور می کند ـــ و البته، فرشته ای با یال بلند و اشتهای زیاد برای طلا، این تصویر همان نوع نسیم را در قلبم به جریان می اندازد. چیزی نمی دیدم ــــ خوب گوش کنید ـــ جز اسبی سنگین، درحال جویدن گیاهانی که توسط روزها تقویت شده بودند، و روزهای بارانی. اما معجزه هم در همین است، در همین مشاهده. من فرشته ای را کشف کردم که ستاره ها را می خورد، راهب اوقات بیهوده، اثبات اینکه زندگی از ما ناراضی نبود، که زندگی هرگز تا این حد نزدیک به ما، غیر مادی، غیر قابل لمس، سبز و زرد نبوده است، همراه با دربان سهل انگارش با سری به شکل سر اسب. می دانید، بارها از خودم پرسیده ام که آیا من معمولی هستم یا نه؟ پاسخ منفی است. اما این پاسخ نگرانم نمی کند. آنچه اهمیت دارد، شدت لذتی است که در شیشه چشمانمان می درخشد. یک ظهور، یک تجرد و سپس همه چیز نجات یافته است. خوب، فکر کنید. اتفاق دوم، زیرا بعد از صلح حیرت آور ایجاد شده توسط اسب جونده، اتفاق دومی هم رخ داده بود: یک دسته گل نخود عطری روی میز. گل های آبی و صورتی، رایحه مقدس، اشباح اشرافی، سبکی اندوه عشق. معجزه ـــ خوب توجه کنیدـــ همواره در دو مرحله رخ می دهد: اول، زندگی عادی و بی چون وچراست. این دسته گل نخود عطری، خودم به خانه آورده بودمش. تنها گل هایش به نظرم زیبا آمد، فقط همین. معجزه در زمان دومی اتفاق می افتد، زمانی که آنچه در خواب بوده است، در برابر چشمانمان بیدار می شود. زمانی که آنچه از زندگی پدیدار می گردد، چشمانمان را از حدقه در می آورد و آن ها را با چشمانی از طلا جایگزین می کند. آن گاه، چشم ها باز می شوند و تنها با یک اشعه، ظواهر زندگی را می سوزانند، همچنان که ظواهر مرگ را. بالاخره می بینیم، بالاخره می فهمیم، حتی اگر بیان آنچه می دانیم، آنچه می بینیم، اسب یا دسته گل نخود عطری، بسیار دشوار باشد. این مسئله را درباره گل های آبی و صورتی به صراحت می گویم: به ناگهان، آن ها را چنان مبهوت کننده یافتم که دیگر نمی توانستم برای مدت طولانی به آن ها خیره شوم. خلوص خورشیدی است داغ تر از خورشید. روزی نیست که من درسی نگیرم که به طرزی مبهوت کننده آموزنده نباشد. چشمان طلایی زیر پلک هایم در حال نشو و نما هستند. من از پشت آن ها نگاه می کنم. همه چیز خیلی سریع اتفاق می افتد، چندان طول نمی کشد. دوباره اسب تبدیل به اسب می شود و گل تبدیل به گل. چشمان طلایی ناپدید می شوند یا از روی من برداشته شده اند ـــ همان طور که آدم از نقطه سر یک شناگر چشم برمی دارد و او از نظرش ناپدید می شود. دوباره چشمان دنیایی و زندگی عادی بازگشته اند. عادی؟

زمانی که آن ها معجزه ای می بینند، دیگران چشمان خود را می بندند.

نظرات کاربران درباره کتاب بهت

کریستین بوبن نویسنده کتاب دیوانه بازی در این کتاب با سبکی متفاوت از کتاب قبلی که در ایران به نام دیوانه بازی یا دیوانه وار ترجمه شده است . اگر کریستین بوبن رو میشناسید به شدت پیشنهاد میکنم
در 2 ماه پیش توسط sadegh karami