فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نسل روشن و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب فصل بی‌برگی

کتاب فصل بی‌برگی

نسخه الکترونیک کتاب فصل بی‌برگی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب فصل بی‌برگی

عسل با برادر کوچک‌تر که از سربازی آمده بود روبوسی کرد. پوستش آفتاب سوخته شده بود؛ لباس‌های خانه به تن پسرک بدغذا زار می‌زدند. خدمت سربازی از او به جای مرد به قول مادرش خلال دندان ساخته بود. رامش خانوم قدی متوسط و اندکی اضافه وزن داشت. چشم‌های روشن، پوستی مخملی و لب‌های قلوه‌ای؛ در پنجاه و سه سالگی نیز سرحال و زیبا می‌نمود. در هفده سالگی پای سفره عقد نشست و حاصل ازدواجش با عطا نشاط که در آن سال‌ها کارمند دولت بود چهار فرزند بود که به فاصله‌ی کمی از هم به دنیا آمده بودند. با ورود عسل و سپهر رامش خانوم که سر سجاده نشسته بود و تسبیح به دست داشت صدایش را بلندتر کرد: الهی به زمین گرم بخوری عطا! الهی تنت کرم بذاره؛ الهی رو تخت مرده‌شور خونه بشورنت؛ ای خدا جای حق نشستی حقم و از این مرد بگیر. عطا از مستراح بیرون آمد و گفت: چه خبرته زن؟ چی می‌خوای از جون خدا؟ تو مبال هم از دستش آرامش نداریم! - از صبح تا شب چی می‌خوای تو خلا، فکر کردی من خرم؟ - دستگیره‌ی در خراب بود درستش کردم که وقتی تشریف می‌بری دست به آب اون تو گرفتار نشی. بد کردم؟ - خر خودتی. عسل: بابا مگه قول ندادی بذاری کنار، پس چی شد؟ - تو دیگه چرا؟ مادرت شکاکه وگرنه من پاک پاکم بابا. عسل خسته‌تر از آن بود که حوصله‌ی شنیدن بحث و جدل همیشگی پدر و مادرش را داشته باشد. به اتاقش رفت. نازنین روی تختخواب فلزی سفیدرنگ دراز کشیده بود و کتاب می‌خواند. عسل نگاهی به خواهر بزرگ‌ترش انداخت: - با این همه سر و صدا چه‌طوری کتاب می‌خونی؟

ادامه...
  • ناشر انتشارات نسل روشن
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.91 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۶۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب فصل بی‌برگی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول

هنوز سر و صدای کرکننده ی موسیقی و همهمه ی مهمان ها توی گوشش بود و تصاویر عروسی جلوی چشم هایش رژه می رفتند. از پنجره تاکسی به آسمان نگاه کرد، ماه کامل بود. تا خانه راه زیادی نمانده بود. خانه؟! بیش تر شبیه لانه بود. با خود اندیشید: همه چیز دنیا رو حساب و کتابه؛ آسیه که پولشون از پارو بالا می رفت بایدم با بیژن عروسی کنه که دریای ثروتشون تبدیل بشه به اقیانوس! خرشانس! از حرص لبش را گزید و بر بخت بد خود لعنت فرستاد. (اصلاً به درک! پسره از قیافه ش معلوم بود چه جونوریه! آسیه باهاش بدبخت می شه.) بعد از سر ناچاری و غصه اضافه کرد: البته امیدوارم. به ماه نگاه کرد و به یاد آن همه طلا و جواهری افتاد که از دست و گردن دوستش آویزان بود. (قورباغه ی بدترکیب فکر کرده با این چیزها قشنگ می شه.)
تاکسی عاقبت به مقصد رسید و عسل پیاده شد. محله ی قدیمی، خانه های کلنگی حیاط دار، کوچه های تنگ و باریک، نور ضعیف تیر چراغ برق سر کوچه که به زحمت اطراف را روشن می کرد؛ کیسه های زباله ای که بعد از رفتن ماشین شهرداری درِ خانه ها گذاشته شده بود، به احتمال قوی فردا بوی گند زباله کوچه را برمی داشت. مقابل در آهنی سفید رنگی که نیاز به رنگ آمیزی مجدد داشت، ایستاد. روی در انواع برچسب های تبلیغاتی از تخلیه چاه گرفته تا لوازم داربست فلزی، جک سقفی و آمبولانس خصوصی به چشم می خورد. دو بار پیاپی زنگ را فشرد تا عاقبت سپهر شلنگ تخته انداز خود را به در رساند و آن را گشود و سلام کرد.
- فرار کردی؟
- نه بابا مرخصی گرفتم.
عسل با برادر کوچک تر که از سربازی آمده بود روبوسی کرد. پوستش آفتاب سوخته شده بود؛ لباس های خانه به تن پسرک بدغذا زار می زدند. خدمت سربازی از او به جای مرد به قول مادرش خلال دندان ساخته بود.
رامش خانوم قدی متوسط و اندکی اضافه وزن داشت. چشم های روشن، پوستی مخملی و لب های قلوه ای؛ در پنجاه و سه سالگی نیز سرحال و زیبا می نمود. در هفده سالگی پای سفره عقد نشست و حاصل ازدواجش با عطا نشاط که در آن سال ها کارمند دولت بود چهار فرزند بود که به فاصله ی کمی از هم به دنیا آمده بودند.
با ورود عسل و سپهر رامش خانوم که سر سجاده نشسته بود و تسبیح به دست داشت صدایش را بلندتر کرد: الهی به زمین گرم بخوری عطا! الهی تنت کرم بذاره؛ الهی رو تخت مرده شور خونه بشورنت؛ ای خدا جای حق نشستی حقم و از این مرد بگیر.
عطا از مستراح بیرون آمد و گفت: چه خبرته زن؟ چی می خوای از جون خدا؟ تو مبال هم از دستش آرامش نداریم!
- از صبح تا شب چی می خوای تو خلا، فکر کردی من خرم؟
- دستگیره ی در خراب بود درستش کردم که وقتی تشریف می بری دست به آب اون تو گرفتار نشی. بد کردم؟
- خر خودتی.
عسل: بابا مگه قول ندادی بذاری کنار، پس چی شد؟
- تو دیگه چرا؟ مادرت شکاکه وگرنه من پاک پاکم بابا.
عسل خسته تر از آن بود که حوصله ی شنیدن بحث و جدل همیشگی پدر و مادرش را داشته باشد.
به اتاقش رفت. نازنین روی تختخواب فلزی سفیدرنگ دراز کشیده بود و کتاب می خواند.
عسل نگاهی به خواهر بزرگ ترش انداخت:
- با این همه سر و صدا چه طوری کتاب می خونی؟
- عروسی خوش گذشت؟
- بد نبود.
- ما که آخرش این دوست پولدار تو رو ندیدیم. قشنگ شده بود؟
- ای آره.
لباسش را عوض کرد و دست و رویش را شست و باقی مانده ی آرایش را با پنبه از چشم های عسلی رنگش که گاه به خاکستری می زد پاک کرد. بینی ظریف، لب های قلوه ای و موهای صاف و روشن به تصویر جوانی مادرش می ماند. عسل برای خواب آماده می شد هنوز صدای بحث و جدل عطا و رامش خانوم شنیده می شد که با صدای تلویزیون درآمیخته بود.
عطا: فکر کردی این نمازها که می خوانی قبوله؟ همش باطله! از صبح تا شب نشستی به ناله و نفرین و ناشکری می کنی.
عسل نگاهی به روزنامه انداخت. دور اسمش با خودکار قرمز خط کشیده بود. با بی تفاوتی روزنامه را پایین تخت انداخت و غلتی زد. پیش از آن که خواب بر او چیره شود در دل دعا کرد آسیه خوشبخت شود. هر چند می دانست دوستش بی دعای او نیز به اندازه کافی خوشبخت است.

فصل دوم

شاخه های جوان تنها درخت انگور باغچه از نرده های فلزی پنجره آویخته بودند و به درون اتاق سرک می کشیدند. عسل اندیشید (چه زود قد کشید و بزرگ شد!) خطاب به درخت گفت: من و تو با هم یه وجه مشترک داریم، هر دو عجله داریم. تو می خوای آسمون رو کشف کنی، من دنیا رو. صبح زود بود و هوای اواخر شهریور خنک؛ مدتی کنار پنجره ایستاد.
مجبور بود اتاق کوچکش را با نازنین شریک شود. خانه بیش از دو خواب نداشت. از وقتی به یاد داشت وضع همین بود. همیشه در خانه هایی که بیش از پانزده سال از ساختشان می گذشت زندگی کرده بودند. پدرش همیشه می گفت: به زودی صاحبخانه خواهند شد. بچه که بود این حرف ها مایه دلگرمیش می شد. پس فقیر نبودند و این اوضاع تا ابد ادامه پیدا نمی کرد! هرچه بزرگ تر شد بیش تر به این نتیجه رسید که حرف های پدرش دل خوشکنک است و خبری از صاحبخانه شدن و بهبود وضعیت زندگیشان نیست. همین طور بخور و نمیر روزها را پشت سر می گذاشتند و بزرگ می شدند.
رامش خانوم مدام در گوششان حدیث صرفه جویی و قناعت می خواند. هرگاه از مادرش می پرسید: چرا عاشق بابا شدی؟ بابا که آه در بساط نداشت؟
رامش خانوم نگاه پرحسرتی به قاب عکس عطا که بیش از بیست مرتبه در دعوا به دست خودش شکسته شده بود می انداخت و می گفت: از روز اول که بابات این طور آس و پاس نبود. شغل آبرومندی داشت. از خودمون خونه داشتیم. نور به قبرش بباره پدربزرگت که به رحمت خدا رفت و تکلیف ارث و میراث مشخص شد، کک افتاد تو تنبون بابات که بره تو کار آزاد! هر چی گفتم مرد کار آزاد که الله بختکی نمی شه باید تجربه داشته باشی به خرجش نرفت که نرفت.
اوایل خوب بود. صبح ها می رفت اداره و بعدازظهرها مغازه. یادت نمیاد مغازه لوازم خانگی داشت. بعد از چند وقت گفت می خواد از اداره بیاد بیرون. این چندرغاز حقوق دولتی دیگه به چشمش نمی آمد. گفتم نکن مرد انگار یاسین به گوش خر می خوندم! یه شب نشست تا صبح مغز من رو خورد که تکه زمینمون رو بفروشه و جنس بیش تر بریزه توی مغازه. زمین رو فروخت.
بعد گفت: سند خونه رو بذاریم گرو بانک وام بگیریم. تازه آن موقع فهمیدم چه خاکی به سرمون شده! بابات بی حساب و کتاب نسیه می داد. عاقبت مغازه افتاد تو طرح شهرداری و باباتم که شاشش گرفته بود زیرقیمت فروخت. آخ که من از دست ندونم کاری های این مرد چی کشیدم. عسل به مادرش حق می داد.
اما ته قلبش برای اشتباهات پدرش دلیل می تراشید. عطا با وجود تمام ایرادهایی که به عمل کردش در زندگی وارد بود. آدم خانواده دوستی بود. اما از دست رفتن مغازه و بیکار شدن عطا همانا و دمخور شدنش با آدم های ناجور و شیره ای همان. یک وقت رامش خانوم به خودش آمد و دید گاوش زاییده و شوهرش تریاکی هم شده!
عسل به خوبی این بخش از خاطراتش را به یاد می آورد. مادرش بعد از فهمیدن موضوع دو ماهی از خانه رفت و قسم خورد طلاق بگیرد. اما در نهایت با وساطت چند تن از فامیل و با وعده ی ترک کردن عطا دوباره به سر خانه و کاشانه برگشت. با این اوصاف چرخ زندگی خانواده نشاط به چرخش خود ادامه می داد.
عسل به خواهرش که در خواب لبخند نامحسوسی به چهره داشت نگاه کرد. شباهت ظاهری چندانی به هم نداشتند. نازنین سبزه بود و چشم و ابرو مشکی. به صورت قراردادی در مهدکودک بچه های استثنایی به عنوان مربی کار می کرد. عقد کرده ی پسر یکی از اقوام دورشان بود و قرار بود زمانی که رامش خانوم موفق به تهیه ی جهیزیه ی اندکی شد به سر خانه و زندگیش برود. عسل هم از هجده سالگی خواستگارانی داشت. اما از آن جا که عزیز کرده ی پدرش بود و عطا سخت وابسته ی او همگی خواستگاران را جواب می کرد. ناگفته نماند خواستگاران چندان هم چنگی به دل نمی زدند و سلیقه ی مشکل پسند عسل هیچ کدام را لایق همسری نمی دید.
از پشت پنجره کنار رفت. روزنامه را که پایین تختش افتاده بود برداشت. یک بار دیگر به اسمش نگاه کرد. نباید این فرصت را از دست می داد. همین امروز باید بحث را پیش می کشید.
رامش خانوم بساط صبحانه را روی تخت چوبی کنار حیاط چیده بود. نازنین خمیازه کشان پای سفره نشست و گفت: مامان من همین یه جمعه رو دارم. تو رو خدا بیدارم نکن. نمی دونی چه قدر آرزوی خواب دارم.
- واه! پس فردا که بری سر خونه و زندگیت چی؟ نباید بلند شی واسه شوهرت صبحونه حاضر کنی؟!
بعد رو کرد به سپهر و گفت: مادر بیا دیگه چای یخ کرد. چه قدر طناب می زنی؟ بس که ورجه وورجه می کنی پوست و استخون شدی! بابات کجاست؟
- رفت دستشویی.
- خیر سرش اینم خونه اول و آخرش شده مستراح.
صدای رعد آسایش در حیاط پیچید: عطا؟ عطا؟ نکنه زیاد کشیده! تو مبال غش نکرده باشه؟!
سپهر: مامان یواش تر ملت همه خبر شدن!
- خب خب! همه می دونن. بابات کارش از حفظ ظاهر گذشته. بیا برو ببین کجا گیر کرده.
- ولش کن. وضع مزاجش خرابه یبوست داره.
- ای بترکی مرد! سپهر چایی ات رو بده شیرین کنم. تخم مرغ بخور جون بگیری. چه قدر از خدمتت مونده؟
- حالا حالاها مونده. نازی؟ فرهاد کی میاد دست تو رو بگیره ببره سر خونه زندگیت؟
- اون بنده ی خدا که حرفی نداره. مامان پیله کرده جهاز آماده کنه.
- حالیت نیست دیگه آخه بی جهاز چه جوری می خوای بری خونه شوهر؟ خاله خاله بازی که نیست.
عاقبت عطا هم به جمع خانواده پیوست. همان طور که دست های خیسش را با پیژامه ی آبی کهنه اش خشک می کرد. پای سفره نشست و گفت: خانوم یه چایی نبات بده.
رامش خانوم تکه ای نبات در لیوان انداخت و از چای پرش کرد.
عطا: سپهر بهت که سخت نمی گذره بابا؟
- سخت هم بگذره چاره چیه؟
- بارک ا... داری مرد می شی. خدمتت که تموم بشه خودم واسه ات آستین بالا می زنم.
رامش خانوم: همان قدر که واسه اولی آستین بالا زدی بسه!
- چی کم گذاشتم واسه سلمان؟
- نه واسه من شوهر شدی نه واسه بچه هات پدر.
عطا لیوان چای را محکم درون سفره کوبید. چند قطره چای داغ روی دستش ریخت و فریادش بلند شد: چه قدر تلخی زن! چی می خوای از جونم عزراییل؟
- صدات رو واسه من بلند نکن. دو روزه بچه م اومده مرخصی نمی خوام الم شنگه به پا کنی.
- اخلاق آدم و اول صبحی گه مرغی می کنه!
رامش خانوم به سختی زبان به دهان گرفت. مشغول جمع کردن سفره بودند که در زدند.
عطا: حتما یاوری اومده دنبال طلبش.
عسل: نه بابا دیروز که تلفن زد گفتم شما نیستی رفتی خوزستان.
- مطمئنی حرفت و باور کرد؟
- معلومه که باور کرد. همچین زیر پوستی نقش بازی کردم که خودم هم باورم شده بود! کم مونده بود گریه کنم. واسه عمه ای که تصادف کرده و رفته بود تو کما!
- الحق که دختر خودمی. سپهر بپر در و باز کن.
در باز شد و سلمان و همسرش دریا به همراه پسرشان امیر داخل شدند. سلمان پسر ارشد خانواده بود و پنج سال از ازدواجش می گذشت. شباهت زیادی به پدر داشت. قدبلند بود و چهارشانه بینی عقابی موهای مشکی حالت دار که در وسط سر کمی خلوت شده بودند. او هم مثل نازنین سبزه بود. پسرش امیر مثل همسرش چشمانی سبز و پوست و مویی نسبتاً روشن داشت.
سلمان: به به آقا سپهر! چشم ما روشن، کی آمدی؟
سپهر همان طور که امیر را به هوا بلند می کرد گفت: دیشب.
امیر: عمو کچله! عمو کچله!
- سپهر مادر بذار زمین بچه رو سرش گیج میره!
در آشپزخانه نازنین مشغول شستن ظرف ها بود. عسل و دریا به کابینت ها تکیه زدند.
دریا: نازی چند وقته فرهاد رو ندیدی؟
- سه ماه شده.
- آخی بمیرم. ولی بی خیال غصه نخوری ها این طوری بیش تر خاطرخوات می شه. ببرش لب چشمه و تشنه برش گردون!
عسل: مث تو که داداش ما رو بردی لب چشمه و تو نامزدی، بابا برش گردوندی!
- واه عسل! اون اتفاقی بود.
- پس من اشتباه فکر کردم خواستی میخ ات و بکوبی!
- سلمان خودش شیطون و آتیش پاره بود. عروسی چه طور بود؟
عسل شروع کرد به تعریف کردن با آب و تاب فراوان و با ذکر همه ی جزئیات و مبالغه در مورد لباس عروس و زیورآلات و ماشین و کت و شلوار داماد. طوری که نازنین و دریا هر لحظه بیش تر حیرت می کردند.
دریا: مردم چه شانسی دارن!
نازنین: مبارکشون باشه. ما که بخیل نیستیم.
- از وقتی امیر به دنیا آمده سلمان یه انگشترم واسه م نخریده. عسل پاشو اون سرویس طلا رو بیار ببرم بدم به صاحبش.
- خب حالا خواستی بری بهت می دم.
نازنین: عسل لباس مهناز و که خراب نکردی؟
- کشتی من و! یه لباس از دوستش قرض گرفته دیگه خواهری رو در حقم تمام کرده.
- خیاط تازه واسش دوخته. خودت باشی لباسی که هنوز نپوشیدی می دی خواهر دوستت بپوشه؟
دریا: ناراحت نشی عسل ولی دیگه همچین چیزی از من نخواه. طلای مردمه طوری بشه چی کار کنم. تازه سلمان نمی دونه. بفهمه روزگارم و سیاه می کنه.
صدای زنگ تلفن بلند شد.
عطا: عسل بیا جواب بده اگه بهرامی بود دست به سرش کن.
عسل تلفن را جواب داد و در جواب نگاه منتظر پدرش گفت: خبری نیست. اشتباه گرفته بود.
از وظایف عسل در خانه جواب دادن تلفن ها و دست به سر کردن طلبکارها بود. وظیفه ای که از بچگی به او محول می شد. برایش حکم بازی را داشت. هر چه بهتر انجامش می داد از طرف پدر بیش تر تشویق می شد. گاه عطا آن قدر از حاضر جوابی عسل هنگام صحبت با طلبکارها ذوق زده می شد که آبنباتی، پفکی به او جایزه می داد. کم کم عسل خویش را در نقش هنرپیشه ی قهاری می دید که می توانست هر نقشی را بازی کند. هرگاه از جلسه ی امتحان یا درسی که غیبت می کرد، یکی از معمول ترین دلایلی که می آورد فوت نابهنگام مادربزرگ یا یکی از اقوام نزدیک و شرکت در مراسم تشییع جنازه بود. به دوستانش گفته بود خانه اشان در یکی از مناطق اعیان نشین شهر است. پدرش تاجر زعفران و مادرش جراح قلب است و برادر بزرگش مقیم سوییس و طوماری از این موارد.
سلمان پیش از رفتن مقداری پول به مادرش داد و گفت: برای جهیزیه ی نازنین.
- نمی خواد مامان تو خودت هزار و یک گرفتاری داری.
- اینم قابل دار نیست. بابا چه طوره؟
- مشکوکه فکر کنم باز فیلش یاد هندستون کرده.
سلمان سری به افسوس تکان داد و گفت: می خوام برم عسلویه کار کنم. حقوق و مزایاش بهتره.
- زن و بچه ات چی میشن؟
- آن دو هفته ای که نیستم دریا می ره خونه ی پدرش.
- آخه این که نشد زندگی! آن دو هفته ای که نیستی طفل معصوم امیر دق می کنه.
- چاره چیه؟
- خدا بزرگه.
***
نیمه شب بود و خانه در سکوت فرو رفته بود. عسل روی تخت غلتی زد. از صبح می خواست سرحرف را باز کند. اما موقعیت مناسبی دست نداده بود. بلند شد پاورچین از اتاق بیرون رفت. از راهروی تنگ و تاریک گذشت. در آشپزخانه بسته بود و از زیر آن روشنایی لامپ بیرون می زد.
دستگیره ی در را پایین کشید و گفت: مامان؟
رامش خانوم که بالای صندلی چوبی پوسیده ای ایستاده بود و درون کابینت ها را می کاوید تکان خورد. با دیدن او دستش را بر قلبش گذاشت و گفت: بمیری دختر! چه خبرته؟
- چی کار می کنی؟
- هیس! بیا تو در و ببند.
- دنبال چی می گردی؟
- چرا نخوابیدی؟
- همین طوری دنبال چی می گردی؟
- هیچی. گفتم شاید شیطون رفته باشه تو جلد آقات یه چیزهایی این جا قایم کرده باشه.
- بابا که ترک کرده!
- ارواح عمهاش. (در کابینت را بست و از صندلی پایین آمد) و گفت: برم نماز بخونم.
- مامان؟
- هیس! مگه بلندگو قورت دادی؟
عسل به دنبال او به هال رفت. رامش خانوم چادر نماز سفیدش را به سر کشید و گفت: چته تو؟
- می خوام برم.
- کجا؟
- دانشگاه.
- درس بخون دولتی قبول شو.
- دولتی قبول شدن کار حضرت فیله.
- دانشگاه آزادم گنج قارون می خواد که منو بابات نداریم.
- مامان یه کاری بکن.
- مگه تو این خونه نیستی؟ نمی بینی وضعمون چه طوریه؟ تو جهاز نازی موندم. از کجا بیارم دختر؟ پول ثبت نامت رو که جور کنم پول خوابگاه چی کار می کنی؟
- فکرش و کردم. دخترخاله صفورا!
- چی؟
- دخترخالتون. مگه همیشه نمی گفتی مثه خواهر به هم نزدیک بودید. کلی خاطره ازش تعریف می کردی. می گفتی وضع زندگیش هم توپه توپه!
رامش خانوم تکانی به خودش داد و دستی به زانویش زد: اون مال قدیما بود.
- اگه قبول کنه من برم خونه شون دیگه خوابگاه نمی خوام. شهریه ی دانشگاهم قسط بندی می کنیم خیلی خوب میشه! فکر کن مامان.
- پاشو برو بذار نمازم رو بخونم.
عسل لحظه ای به تماشای نماز خواندن او نشست و بعد به اتاقش رفت. روی تخت دراز کشید و دست ها را زیر سر قلاب کرد و به سقف اتاق خیره شد. دختر خاله ی مادرش تنها کسی بود که به ذهنش می رسید. اگر کمی شانس با او یاری می کرد و مادرش به رفتنش رضایت می داد همه چیز درست می شد. خاطره ی کمرنگی از صفورا خانوم در ذهن عسل به جا مانده بود. می دانست دو بار ازدواج کرده و از ازدواج قبلی یک پسر دارد. سعی کرد اسمش را به خاطر آورد. ولی گذشت زمان این بخش از اطلاعات را از حافظه ی عسل زدوده بود.

نظرات کاربران درباره کتاب فصل بی‌برگی

لطفا کتابهای عامه پسند رو مشخص کنید ،این کتاب واقعا در سطح پاورقی مجلات خانوادگی بود،خیلی ضعیف و سطحی
در 5 ماه پیش توسط سوگل
قشنگه اما آخرش بد تموم میشه
در 4 ماه پیش توسط Bit...384