فیدیبو نماینده قانونی انتشارات جادوی قلم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مرگ در بابل عشق در استانبول

کتاب مرگ در بابل عشق در استانبول

نسخه الکترونیک کتاب مرگ در بابل عشق در استانبول به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب مرگ در بابل عشق در استانبول

ذوق و شوق نظافت داشت و از پذیرائی کردن لذت می‌برد به نسبت درآمدی که از کار کتاب داری خود داشت خیلی جوانمرد و دست و دلباز بود فضولی با شنیدن خبر مرگ او بر اثر مسمومیت و پیش از بازگشت به مدرسه و حجره محل اقامت خود و تصمیم گیری برای بررسی مجدد آن خنجر با خود فکر می‌‌کرد: "اولاً که او آن طور که دربان می‌گفت مسموم نشده بود او زهری را که در انگشترش داشت خورده بود " و با خود افسوس خورد: "خدایا چقدر ساده بودم که فکر کردم در انگشترش با خود مواد مخدر به همراه دارد"؛ اما این پیر مرد چرا باید خودکشی می‌‌کرد؟ اگر با حاکم عثمانی جدید مشکلی نداشت پس در این صورت مرگ او در هاله‌ای از ابهام باقی می‌ماند. کسانی که سراغ او را از دربان گرفته بودند احتمالاً دنبال خنجر می‌‌گشتند. این فکر حتی برای یک لحظه او را رها نمی‌‌کرد ترس تمام وجودش را فرا گرفته بود شاید هم به همین دلیل بود که تصمیم گرفته بود خنجر را مجدد بررسی کند. این خنجری که در میان دستان او بود شباهتی به خنجر اهالی کربلا که به طور مرسوم برای تکمیل و زینت لباسشان و در ناحیه شکم بر روی کمربندشان می‌‌بستند و با شاخ قوچ ساخته می‌‌شد نداشت، معلوم بود که این خنجر یک خنجر عتیقه است. این روزها کسی چنین خنجری نمی‌‌ساخت شاید این یکی از شاهکارهای هنری استاد کارانی بود که شمشیر‌‌های مرصع و نادیده‌‌ای را که به شاهان ایرانی هدیه داده می‌‌شد، می‌‌ساختند سنگهای تزئینی روی آن به نظر او خیلی خاص بودند وقتی با دقت به دسته خنجر نگاه می‌‌کردی، متوجه می‌‌‌‌شدی که تصویر دست راستی روی آن است که انگشت انگشتری و انگشت کوچک آن از هم جدا و انگشتهای میانی به هم چسبیده هستند قبلاً هرگز به این موضوع دقت نکرده بود این دست نشانه ی چه چیزی می‌‌توانست باشد؟ آیا ممکن بود یکی از آن نشانه‌‌های قبیله‌‌ای مرسوم بین اعراب باشد؟

ادامه...
  • ناشر انتشارات جادوی قلم
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.61 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۰۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مرگ در بابل عشق در استانبول

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

دلیل نوشتن داستان ل و م (لیلی و مجنون)
و
شرح حفر چاه با سوزن توسط من

به اعتقاد ما خواننده ای که عشق را نشناسد نباید این کتاب را بخواند. چون یک نویسنده هرچقدر هم که در خصوص عشق با تجربه باشد و و چیزهای باور پذیری بگوید باز هم در کتاب او بخش هایی خواهد بود که ممکن است حوصله دیگران را سر ببرد.حسرت ها، فراغ ها، جدایی ها. مخصوصاً اگر نام آن را درد و رنج گذاشته باشد به این راحتی ها نمی تواند دیگران را در خصوص بیان مطالبی جالب و برانگیزنده ی حس کنجکاوی اقناع کند. این نکته را خیلی خوب می دانم و به همین دلیل هم زمانی که در آن شب بلند در اتاق غربی با آن سقف پر نقش و نگار داستان لیلی و مجنون را تعریف می کردم در پاسخ پیشنهاد دوستانم و اصرار آنها برای نوشتن این کتاب به آنها گفتم " چنین داستانی چون تنها شرح درد و رنج است برای انسانهای امروزی چندان جالب و جذاب نخواهد بود."
چون درد و رنج از قدیم الایام تا به امروز همواره ترکیبی از تفکر و اعتراض بوده که اتفاق افتاده یا اتفاق خواهد افتاد – شما می توانید آن را خیال و حقیقت – ادبیات یهود و تاریخ – بنامید، ساختن یک ماجرای هیجان انگیز در دنیای امروزی بسیار دشوار به نظر می رسید. شب بعد خوابی دیدم،درمقابل پنجره ی رو به زیگورات بابل معبد ایشتار، راهب آکلدان تمام آن چه را که در زمان او اتفاق افتاده بود برایم تعریف کرد و در میان مجسمه های زیبای الهه ها هفت لوحه سنگی را که با خط میخی نوشته شده بودند به من نشان داد و گفت " در این لوحه ها هفت راز برای کسی وجود دارد که عشق را بشناسد. به او گفتم اگر این ها را به من بیاموزی جواهر را تبدیل به خاک کرده ای و دریایی را به قطره افزوده ای! دانستن مساوی است با سوختن "

پاسخم را داد: " اگر می خواهی عشق را بیاموزی ابتدا باید درد و رنج را بیاموزی."و البته گفتن ِ اگر کتاب عشق فضولی(۱)را بخوانی راه و رسم آن را هم خواهی آموخت. "

را هم فراموش نکرد. در روزهای بعد کتاب فضولی در مورد رنج و درد با توجه به گفته های آکلدان را مجدد خواندم برای آن که وقایع را بهتر درک کنم نوشته های تاریخی را هم بررسی کردم و داستانهای قدیمی را به زیور خیال آراستم و زمانی که در اعماق عشق، دروازه هایی را که به عالم بالا بازمی شدند دیدم و در راهروی تاریخ شاهد برخی ماجراها شدم، تصمیم گرفتم آنها را با خوانندگانم قسمت کنم. در این کتاب اولین چیزی که نویسنده نگاشته مهم نیست بلکه آخرین جمله ای که خواننده بیان خواهد کرد حائز اهمیت است. این سرنوشت محتوم و قطعی نویسندگان و کتابهاست دلیل تمام این جستجوها و ریز بینی ها و با سوزن اقدام به حفرچاه کردن های من هم این است که آن آخرین جمله به شکل درستی بیان شود.
دوره ژومن(۲)و سال اژدهای سفید بود. به هنگام وزش بادهای پائیزی قلمم را در حقه یاقوت فرو کرده و نوشتن این حکایت را آغاز کردم و در سطور فضولی، یک راز۲۳۰۰۰ ساله تبدیل به یک عشق شد...

(۱). این شروع حکایت ماست اولین تلخ کامی که در میان شادمانی در حال رشد است.

نه کاملاً در درون زمان هستم و
نه کاملاً در خارج از آن
در یک لحظه طولانی و یک پاره
در جریان تقسیم ناپذیرآن
آ.ه تاشپینار

در پرتو نوری که از میان درزهای دیوارهای ضخیم کتابخانه آنتیک و قدیمی آکادمی علوم به درون می تابید. در میان همراهی بادهای سرد دجله و صدای توپها احساس می کرد قلبش در حال ایستادن است بعد از آن همه زبان ریختن ها و اشعار مدح و ثنا سر دادنها برای مامور گوژپشت کتابخانه، پیش از آن که مامور کتابهایی را که می خواست از مخزن بیاورد، محو جاذبه صدای دف و هلهله و شادی شده بود که از بیرون به گوش می رسید. البته نه به خاطر هجوم مردم به سوی برج و باروها و استحکامات شهر بلکه به خاطر تغییراتی که در حال نفوذ و انتشار در شهر بود از این می ترسید که پیش از گرفتن کتابها او را از آنجا بیرون کنند و درهای کتابخانه را قفل کنند.
شکر خدا که این مامور هفتاد ساله آشنا به تاریخ آشوریان و کلدانیان از ورود سلطان سلیمان قانون گذار عثمانی به بغداد چندان هیجان زده نشده بود و در حالی که بریده بریده سرفه می کرد به گفتن:

" آنچه که باید اتفاق بیفتد می افتد آنچه که مقدر است پیش خواهد آمد کسی که امروز متولد می شود البته که فردا خواهد مرد"

اکتفا کرد و زیر لب زمزمه کنان پرسید: " کتاب ها را می خواهی یا تو هم مانند تجار خرمای بصره می خواهی به تماشای سوارکاری سلطان بروی؟ "
پاسخ به این سوال برای محمد حلی خیلی سخت بود آیا او هم باید مانند بسیاری از مردم برای تماشای ورود سلطان به شهر می رفت شاید اگر کتابدار این سوال را از او نپرسیده بود چنین میلی در درونش زنده نمی شد اما اکنون، دلش می خواست ببیند که آیا این چهره ی جدیدی که داشت نصیب شهر می شد منظره ای است که ارزش تماشا کردن را داشته باشد یا نه؟ از سوی دیگر ذهن او در حسرت گشتن در میان خرابه های معبد بابل و باغچه های معلق آن و نوشته های اسرار انگیز آن، جائی که عشق کودکی خود را گم کرده بود می سوخت.
یک لحظه احساس کرد کتابدار صدای ضربان قلب تند شده او را خواهد شنید و خطوطی که بر روی پیشانی او نقش بسته دو گانگی و تردید میان قلب و عقلش را به نمایش خواهد گذاشت. تنها کلمه ای که توانست بر زبان آورد این بود: " کتاب ها ".
طوری که گویی چشمهایش می دید کتابها را روی تشک کنار بخاری گذاشت و با گامهایی مطمئن به سوی در کتابخانه به راه افتاد تا آن را از داخل قفل کند بعد رو به او کرده ادامه داد: " پس تا موقعی که نور ازاین پنجره می تابد به کارت ادامه بده – سربازان سلطان احتمالاً همان موقع ها برای دست گذاشتن روی کتابها به اینجا خواهند آمد به هنگام گفتن این جملات با دست به پنجره زیر طاقی که شیشه های آن با نقاشی ویترای تزیین شده بود اشاره کرد و طوری که گوئی من به جائی که او نشان می داد نگاه می کنم از جلوی من تکان نمی خورد.محمد با عجله و هیجان بندهای اولین جلد چرمی را باز کرد، این جلد شبیه کیفهایی بود که سوارکاران با خود حمل می کردند. برخی از کاغذها از آن خارج شده بود این ها شبیه به تومارهایی بودند که راهبان مسیحی هنگام حمله و غارت شهر قدس در کوزه های بزرگی گذاشته بودند و با الفبائی که محمد با آن آشنایی نداشت نوشته شده بودند. با خود گفت احتمالاً این پیر مرد کور کتابها را اشتباه از صندوق برداشته احتمالاً ردیف آنها را یکی کم شمرده.
تمام تومارها مثل هم بودند و روی تمام آنها تصویر حضرت مسیح در حالی که مصلوب بود و تصاویر حضرت مریم در حالی که عیسی را در آغوش داشت به چشم می خورد. محمد تومارها را درون جلد چرمی قرار داد و در آن را بست. اگر می دانست که روی این تکه های چرم کشیشهای ساکن در دشت با حروف عبرانی و ارامی(۳)بیش از ۱۰۰ جمله از عیسی مسیح را نوشته اند به احتمال زیاد نیمه باقیمانده عمرش رابه جای آنکه صرف شعر و طبابت کند به مطالعه الهیات اختصاص می داد و سعی می کرد اسرارعهد باستان میان دو رود مقدس را کشف کند.
مخصوصاً اگر می دانست، پوستی که به دست گرفته همان تکه چرمی است که عزیز آگوستین ماهی را که ازاوستیا(۴) خریده بود در آن پیچیده و جملات روی آن برگرفته از انجیل عزیز توماس و مجموعه ای از آیات اسرار آمیز آن است...
دومین جلد چرمی دارای صفحاتی به شکل قاب از چرم بود. در هریک از این قابهای چرمی رساله هایی ۲۴ صفحه ای وجود داشت که با جوالدوز به هم دوخته شده بودند در برخی از صفحات با رنگ خاکی تصاویری از زنان و مردان برهنه وجود داشت و در این تصاویر به شرح آناتومی انسان پرداخته بودند علاوه بر این تصاویری نیز از لوازم اولیه ساخت دارو شامل قطره چکانها، کاسه ها،پارچ ها، انواع شیشه های دارو،همچنین تصاویری از برگ درختان، الیاف ریشه گیاهان، پرندگان و حشرات مختلف به چشم می خورد.
بله برخی از اطلاعاتی که به دنبالشان بود همین ها بودند خدا را شکر که کتابدار این ها را اشتباه نیاورده بود. زیر این حروفِ الفبای اجنبی یک نفر به زبان عربی توضیحات مختصری نوشته بود. وقتی شروع به خواندن این توضیحات کرد گنجینه ای که در دست داشت بیشتر توجه او را به خود جلب کرد. رساله ی مرض حمای بطلمیوس، که توسط دانشمندان ترسیم شده بود، رساله شفای ابن سینا در مورد نحوه زندگی جنین در شکم مادر، رساله ای در باب تهیه شربتها و گیاه درمانی و نحوه استفاده از گیاهان، رساله مرگ و زندگی افلاطون تمام این ها کتاب هایی بودند که توسط اسقف اعظم و پاپ و راهبها متهم به" دخالت در کار خداوند " شده بودند اما به هنگام آتش زدن کتابخانه اسکندریه از آن جا توسط کسانی خارج شده بودند و بعدها توسط دانشمندان اسلامی دسته بندی شده بودند. در آخرین جلد چرمی دو کتاب وجود داشت یکی از آنها در خصوص پرورش و رام کردن اسب و دیگری در مورد بیماریهای حیوانات صحرا و شتر و روشهای درمان این بیماریها، دیگری هم به شرح تاریخچه شهر بغداد ماجراهای چهل دزد بغداد و داستانهای سرقت از کاروانهای معروف پرداخته بود و در پایان کتاب هم یک فصل از داستان های هزار و یک شب به چشم می خورد و تمام اینها بر روی کاغذهای مصری که آن زمان کاغذهای فرعون نامیده می شدند و به وفور یافت می شدند نگاشته شده بودند.
محمد حلی با این فکر که برخی از کتابهایی که دنبالشان بوده این ها نیستند و احتمالاً این کتابدار پیر و نا بینا که جای تمام کتابها را از بر بود، در شمارش ردیف قفسه ها اشتباه کرده و کتابهای اشتباه را برای او آورده، آماده می شد این موضوع را با پیر مرد در میان بگذارد که با به یاد آوردن این که پیر مرد با چه زحمتی کتابها را از صندوق بیرون کشیده بود و با توجه به سر و صداهایی که از بیرون شنیده می شد احساس کرد هر لحظه ممکن است سربازان حکمران جدید از در وارد شوند به همین دلیل از تصمیم خود منصرف شد. یکی از تومارهای جلد دوم را باز کرد و شروع به بررسی و کپی کردن روشهای درمانی حکمای قدیمی و تصاویر آناتومیک انسان موجود در تک تک صفحات رساله کرد او این اطلاعات را برای کتابی که قصد داشت در آینده با نام سلامتی و بیماری به زبان فارسی بنویسد نیاز داشت. به نظر می رسید که کتابدار پیر تمام حرکات او را می شنود، زمانی که صفحات را کمی محکم ورق می زد پیر مرد به عمد سرفه می کرد و با خود فکر کرد که او به این ترتیب با این رفتار خود چیزی بیش از یک مراقب بینا که چشم از خواننده بر نمی داشت را انجام می دهد از این که با خود فکر کرده بود یکی از رساله ها را زیر لباسش مخفی کند و با خود ببرد خجالت کشید. چون کتابی که در دست داشت مهر قدیمی ترین کتاب کتابخانه اسکندریه را بر خود داشت. مهری سیلندری شکل که بر روی سرامیک کنده شده بود و به شکل گرد روی کاغذ زده شده بود. زمانی که به دقت آنرا بررسی کرد متوجه شد که متعلق به اولین کتابخانه ای است که در زمان ورود سزار کسی که دولت روم را به یک امپراطوری تبدیل کرده بود به اسکندریه به خاطر بی توجهی کلوئو پاترا به آتش کشیده شده بود.

" اوه، رساله مباحثه تالس و فیثاغورث کاش می توانستم این الفبا را بخوانم. "

همان طور که صفحات کتاب را ورق می زد با خود گفت:
" خوب اما این کتاب که تاریخ علم را مجبور کرده بود مجدد از ابتدا شروع کنند چطور توانسته بود از آن آتش سوزی جان سالم به در ببرد؟"
و البته یافتن پاسخ این سوال خیلی طول نکشید.
"این باید یکی از صدها هزار کتابی باشد که مارکوس آنتونیوس از برگما با خود آورده بود. "
محمد فضولی چون معشوقه ای نازنین شروع به نوازش کتاب کرد و با لمس خاکی که در گذر زمان تاریخ را رقم زده بود احساس لذت تمام وجودش را فراگرفت به آرامی آن را نوازش کرد بوئید، و تماشا کرد....
***
قصیده های فتح و ظفری که از تمام مناره های شهر به گوش می رسید همه نشان از ورود سلطان به شهر جدیدی داشت که به خاک خود افزوده بود برای همراهی در این شادمانی کلیساهای سریانی و رومی نیزشروع به نواختن ناقوسهای خود کرده بودند. صدای ناقوسها با هم در رقابت بودند.
همه حتی یهودیان ساکن در کناره شرقی ساحل دجله، معبد منصور، طاق کسری، مقبره زبیده و میادین جمع شده بودند و به پایان رسیدن دراز مدت بی عدالتی های شاه طهماسب و سلسله صفوی را به شکل اغراق آمیزی جشن گرفته بودند. همیشه همین اتفاق می افتاد. یک حکومت جدید، طرد شدن و انتقادهای بی رحمانه علیه حاکم قبلی به ویژه از طرف افراد اطراف خودشان. کسانی که تا دیروز بومیان این شهر محسوب می شدند امروز طوری رفتار می کردند که گوئی وارد شهر جدیدی شده اند. با تجمع در میادین و خیابانهای شهر به شاه طهماسب دشنام می دادند و او را لعن و نفرین می کردند و چنان یک صدا مدح و ثنای شاه عثمانی را می گفتند و او را تحسین می کردند که گوئی چهل سال است اورا می شناسند؛ اما تجمعات اصلی در بغداد شیعی و در اطراف مقبره امام اعظم که مرکز اهل تسنن محسوب می شد، قابل مشاهده بود. از این جا تا کناره شرقی دجله، تا ورودی دروازه ی تبریز انسان هایی از همه صنف بودند. همه این انسانها از جمله گدایان با امید گرفتن سهمی از سکه های طلائی که سلطان قرار بود به مردم ببخشد صف بسته بودند و به شکلی که گوئی برای سلطان دعا می کنند شعار هایی در باب غلبه و پیروزی سلطان سر داده بودند. بعد از این که ولی تکلوخان شهر را به ابراهیم پاشا تسلیم کرده بود این تجمعات افزایش یافته بودند و مردم با ترتیب دادن مراسم پایکوبی و جشن گذراندن شب را نیز در همان محل آغاز کرده بودند بسیاری از کسانی که شبها را در میادین به صبح می رساندند بدویان، مجرمین و فراری هایی بودند که مانند گرگی که به تماشای گوسفند نشسته برای غارت به شهر آمده بودند.
خدا را شکر که فرمانده پیاده نظام با یک فوج سرباز هر چهار دروازه را بسته بودند و از طریق جارچی ها نیز فرمان سلطان در همه جا اعلام شده بود.

" سر هر کسی که از فرامین من سر باز زند از بدن جدا خواهد شد "

و این ها هم دست در گریبان مجبور به ماندن شده بودند. دلیل غرغر کردنهای فعلی اشان و کم شدن میزان مدح و ثنای حاکم جدید هم همین بود. زمانی که نهال های خرما با صدای توپها به لرزه در آمدند سر و صدای جمعیت یک بار دیگر در شهر اوج گرفت حاکم به شهر می رفت این چیزی شبیه به ملاقات عاشق و معشوق بود.
سلطان برای دیدن شیرین افسانه ی عشق خود از قصر شیرینی که فرهاد معمار ساخته بود به راه افتاده بود. ابراهیم پاشا با دادن ۵۰۰ سکه و یک خز، کلیدهای دروازه قلعه رااز جعفر بایراکدار تحویل گرفته بود و به سوی دروازه شهر جائی که با تصویر انسانی که ۲ جانور عجیب به او حمله کرده بودند و با این تصویر هیبتی ۲ برابر یافته بود پیش می رفت.
اکنون در میان ماموران تشریفات، پیک ها، مردان دربار و فرماندهان احتشام و جلال او به وضوح دیده می شد. اکنون به راحتی می شد فهمید که چرا او را سلیمان با شکوه می نامیدند. به نظر می رسید که این آدم برای جنگیدن با خدایان و الهه های روم باستان آفریده شده است.
گلهای سنگی کتار قپان رومی و توپهای نظامی تنها می توانستند گرز دستان او باشند. زمانی که صدای هلهله و فریاد شادی مردم به بیرون کتابخانه رسید کتاب دار سریانی طوری که انگار می خواست با گوشهایش بیرون را ببیند به صداها گوش می داد. کتابهائی را که جلو محمد حلی بود برداشت تا آنها را در صندوقچه هایشان بگذارد و در آنها را قفل کند هنگامی که بازگشت خنجری مرصع در دست داشت دسته خنجر به شکل سر ماری بود که زبان دو شاخه و دندانهایی بلند داشت و با سنگهای زمرد و یاقوت تزئین شده بود پیر مرد طوری که گوئی جملات روی خنجر را می خواند با کلماتی بریده بریده گفت:
" برای کسانی که مرگ را بشناسند خنجر زندگی است. برای کسانی که عشق را بشتاسند، ۷ راز وجود دارد.کسی که صاحب آنها بشود حاکم دنیا خواهد شد "
و ادامه داد:
" بیا این خنجر را بگیر بگذار این خنجر راز و امانتی از طرف خداوند در نزد تو باشد آنرا نگهدار."
محمد حلی با نگاهی متعجب در دل به خود گفت:

" کجای هدیه گرفتن می تواند یک راز باشد؟ "

بعدبا خود فکر کرد:
"هدیه دادن قدیمی ترین رسم تاریخ است.فکر کنم این پیر مرد نمی خواهد من دیگر به اینجا بیایم. "

پیر مرد گوشهایش را تیز کرد و شروع به گوش دادن به صدای پاهایی کرد که کم کم نزدیک می شدند. زمزمه کنان به او گفت:

"وقت زیادی نداریم زمانی که از تو امانت را خواستند مبادا آن را تحویل افراد نادرست بدهی البته تو آنها را می شناسی."

به نظر می رسید این پیر مرد یک مرتبه تغییر کرده و آدم دیگری شده به نظر می رسید صدایش گرفته، حرکاتش شباهتی به کتاب دار دیروزی نداشت پیشانی اش غرق در عرق شده بود و دستانش می لرزید انگشترش را به سختی از انگشتش خارج کرد و در مخفی که در قسمت داخلی آن بود باز کرد و در مقابل چشمان متحیر محمد آنرا به طرف دهان خود برد و آنرا بلعید خدای من پیر مرد به گراس معتاد بود و اکنون زمان مصرف موادش رسیده بود.
بعد در یک لحظه به خود آمد و متوجه شد که چه فکر احمقانه ای کرده است. در غیر این صورت اتفاقات را جور دیگری تعبیر کردن ممکن نبود. صداها نشان می داد که سربازان حاکم جدید در حال وارد شدن به کتابخانه بودند. کتابدار پیر کاملاً تغییر کرده بود به شکل عجیبی به لوازم اطاقش دست می زد دنبال چیزی می گشت به نظر می رسید سعی دارد چیزهایی را که چشمان نابینایش نمی دید شناسائی کند یک لحظه کنار محمد حلی نشست و خنجری را که در دستان او بود همرا با دستان محمد مجدد لمس کرد و تکرار کرد:

"هرگز فراموش نکن، برای کسی که عشق را بشناسد ۷ راز وجود دارد هر کس که آنها را بداند حکمران جهان خواهد شد."

محمد می دانست که افراد معتاد دچار هذیانهای ادواری می شوند. پیر مرد مانند کسی که در حال وصیت کردن است با صدائی آرام برای بار دوم همان جمله را به همان شکل تکرار کرد و ادامه داد:

" تو آدم خوبی هستی "

با چشمان نابینایش طوری که گویی می بیند به چشمان او چشم دوخت.

" به من قول بده که از این راز به خوبی محافظت خواهی کرد و آ ن را تسلیم انسانهای نا باب نخواهی کرد؟"
***
زمانی که درِ داخلی کتابخانه باز شد، افسری با ریش سیاه و کوتاه با خفتانی نقره دوزی شده وارد شد. از دستور دادنهایش به اطرافیانش معلوم بود رتبه بالایی دارد.

"نامم جلال زاده مصطفی است ومباشر و کمانگیر سلطان هستم و برای تحویل گرفتن کتابها و کتابخانه آمده ام. "

کتابدار در حالی که از یک طرف کلیدها را به سمت او دراز کرده بود اطلاعاتی را در مورد کلکسیون کتابهای موجود در کتابخانه شرح می داد و از ارزش آنها سخن می گفت.مباشراعظم بلافاصله چهار نفر را مامور شمارش کتابها کرد. کلیدهای کتابخانه را به کدخدای آن داد و بعد شروع به بررسی بنای کتابخانه کرد.هنگام خروج، محمد که در گوشه ای مشغول جمع آوری یادداشتهایش بود توجه او را به خود جلب کرد و از او پرسید:" شما که هستید؟" شاعر فضولی حلی در خدمتم قربان " مباشر از پاسخی کهگرفته بود خیلی متعجب شد و با تعجب و با حالتی که گوئی نمی خواست باور کند:

هر که جان را بهر جانان دوست دارد عشق جانان دارد او
و آن که جانان را زبهر جان بدارد دوست عاشق جان است او

این طور را با صدای بلند خواندو پرسید:
-یعنی واقعاً کسی که این شعار و جملات شیرین را می سراید تو هستی؟ در صدایش نا باوری همراه با آهنگی از تمسخر موج می زد.
- بله قربان، من حقیر می گویم.
-یعنی غزلها می سرائی و ترنم عشق سر می دهی درست است؟
- بله قربان سعی خودم را می کنم"

جلال زاده از یک طرف او را به حرف گرفته بود و از طرف دیگر هم سعی می کرد باور کند آیا واقعاً کسی که در مقابل او بود همان مردی است که اشعار عاشقانه و پر از احساس می سرائید؟ کاروانی دو سال قبل توماری از اشعار اورا به استانبول برده بود این کاروان دیگر به آن جا نرفته بود اما اشعار او در هر مجلسی خوانده می شد. آیا این مرد متواضع که لباسی تمیز و ساده بر تن داشت واقعاً همان شاعر بود؟ آیا واقعاً او این قدر خوش شانس بود که در آخرین ساعات اولین روز ورودش به بغداد با شاعری روبرو شود که قصد داشت به هر قیمتی شده او را بیابد؟ آیا تقدیر می توانست در حق او این گونه جوانمردانه رفتار کند؟ این ها همه افکاری بودند که در حین صحبت از ذهن او می گذشت و بعد از هر سوال و جوابی و بعد از هر بیت شعری که به اتفاق می خواندند با اشتیاقی کودکانه لحن کلام آمرانه اش شکل محترمانه تری به خود می گرفت و در نهایت گفت:

"بیا ای شاعر بزرگ بیا تا تو را در آغوش بگیرم روز تولد شما دست تاریخ ستاره ای بربالای گهواره شما آویخته است. اگر به استعدادی که خداوند به شما داده پشت نکنید، مطمئن باشید که شهرتی که امروز در استانبول دارید یک روز در هر کجا که ترکی وجود داشته باشد خواهید داشت."

هیچ کس نمی توانست حتی بعد از چهل سال زندگی در کنار هم دوستی عمیقی مانند دوستی این دو انسان که زیر طاق گنبد بلند این کتابخانه یک دیگر را در آغوش گرفته بودند آغاز کند.
این دو مرد که با خواندن ابیات و غزلها حدود ۱۵ دقیقه با هم صحبت کرده بودند مانند دو دوستی که از کودکی یکدیگر را می شناختند با هم دوستی و رفاقت می کردند و اولی در دوستی و دومی در محبت چیزی کم نگذاشتند. فقط یک مامور دولت عثمانی که با مسائل مالی در گیر بود و دیگری احساسی که در بادهای گرم بین النهرین جاری بود می توانستند چنین دوستانی باشند به هنگام جدا شدن از هم مصطفی کماندار اعظم گفت:

"استادم لطفاً سه شب دیگر نزد من بیائید تا روح حسن بایکارا را شاد کنیم."

او می دانست که معنای این دعوت این است که قرار است سیاست و سایر موضوعات را کنار بگذاریم و تنها از شعر و هنر صحبت کنیم.
شاعر محمد فضولی حلی هم با گفتن جمله ی:

" امر، امر شماست "

به او پاسخ داد.
زمانی که از کتابخانه خارج شد یک ساعتی می شد که خورشید غروب کرده بود در حالی که برای در امان ماندن از گرد و غباری که بادهای شبانه بغداد در هوا می پراکند چشمانش را ریز کرده بود و راه می رفت با خود به این فکر می کرد که امروز یکی از عجیب ترین روزهای زندگی خود را تجربه کرده است. این عجیب بودن ناشی از شادمانی ها و پایکوبی های دیوانه وار مردم که به خیابانها ریخته بودند نبود بلکه این تعجب به خاطر رفتار غریب پیرمرد کتابدار و مردی بود که در پایان روز با او آشنا شده بود و دعوتی که از او به عمل آمده بود.
نمی دانست باید از این بابت خوشحال باشد یا ناراحت؟ ناراحت بود چون زمانی که پیر مرد را ترک می کرد تب داشت و با وجود این که به او پیشنهاد داده بود کنارش بماند پاسخ او تنها " نه تو باید بروی بود " و خوشحال بود چون با مردی آشنا شده بود که بالاترین فرد در امور مالی دستگاه دولت عثمانی بود. این اتفاق چیزی مثل نشستن همای سعادت بر شانه اش بود.بی پولی که به خاطر هزینه ها و خرید کتابها برای تحقیقاتش متحمل می شد به آخر می رسید اما این بی پولی در قیاس با هیجان آشنایی با شعرای آناتولی هیچ بود. در همین احوال بود که به یاد خنجری افتاد که پیر مرد به او داده بود و به دنبال آن گشت زیر بغلش بود. بدترین حالت این بود که خنجر را می فروخت به این ترتیب می توانست چند هفته بیشتر در بغداد بماند و تحقیقاتش را تکمیل کند. بعد در دل با خود اندیشید این پیر مرد هم آدم عجیبی بود به نظر آدم عالم و دانشمندی می آمد اما ظاهراً بخاطر تاثیر گراس بود که آنقدر حرف می زد. بعد ذهنش مجدد درگیر دعوت جلال زاده شد در اردوی حاکمی که بغداد را تصرف کرده بود شاعران استانبولی زیادی بودند که شهرت آنها به گوشش رسیده بود و خیلی دلش می خواست با آنها آشنا شود. البته که مشاعره و آشنائی با آنها خیلی هیجان انگیز می بود. یحیی تاشلیجالی، کاتب دیوان خیالی(۵) اسکوداری و دیگران؛ اما برای این که بتواند با آنها ملاقات و درخصوص شعر و شاعری صحبت کند در تمام طول راه این موضوع را با خود تکرار می کرد که باید چند شب دیگر را در یکی از کاروان سراهای ارزان قیمت بگذراند. چقدر این شاعران آناتولی انسانهای خوش شانسی بودند درست مثل شاهین هایی که به دست حکمرانی که با شعر و هنر آشنا بود مراقبت و نگهداری می شدند.
خدا می دانست که چه ساعات خوش، شاد و لذت بخشی را در جلسات دربار می گذراندند.احتمالاً ادبیات جزئی از زندگی این انسانها بود. در استانبول در یک مجلس درباری در جایگاه علی شیر نوائی نشستن چه آرزوی دور از دسترسی برای او بود.
***
بغداد اولین روز جشن پیروزی را پشت سر گذاشته بود. مردم از ترس مواخذه شدن توسط سربازان که برج و باروها را تصاحب کرده بودند یا نیروهای خودی و حتی ترس از غارت شدن منازلشان از ترس مچاله شده بودند شبی پر از ترس و خمودگی در چنگال هراس و سرما آغاز شده بود. محمد حلی دو روز قبل از کاروانسرائی که در آن می ماند لوازمش را برداشته بود و به حجره عمارت مدرسه ای نقل مکان کرده بود در اینجا می توانست بدون هزینه و مجانی اقامت کند، بخورد و بیاشامد. شب زمانی که در رختخوابش دراز کشیده بود سنگینی خنجر را روی قلبش احساس می کرد آری او ثروتی را در آغوش خود حمل می کرد به همراه داشتن این خنجر ممکن بود برای او خیلی دردسر درست کند.
ممکن بود با کلی سوال و جواب روبرو شود اما بی شک خنجر خیلی زیبائی بود.تماشا کردن زیبائی آن و بررسی جواهرات روی آن خیلی خوشایند بود و به راستی از این کار لذت می برد با عذاب وجدان فروختن یک هدیه در گیر بود. دائم در لرزش نور شمعی که در حال اتمام بود خنجر را تماشا می کرد و با تماشای زیبائی جواهرات روی آن در خیالات خود غرق می شد. یک بار خنجر را به بازار می برد و می فروخت بار دیگر آن را نزد صرافی می برد و با دادن چند سکه از او می خواست که یکی دو تکه از جواهرات آن را جدا کند بار دیگر می داد با بزرگترین نگین یاقوت روی آن برای همسرش که در حله منتظر او بود انگشتری بسازند، بعضاً برای تحقیقاتش کتاب می خرید سنگهای آن را به روی لباس فرزندانش می دوخت و هربار با هریک از این تخیلات بیشتر از پیش محو زیبائی خنجر می شد به خصوص آن تصویر مار شاخدار روی خنجر چه سمبل عجیبی بود. در قرینه آن هم برجستگی بود که انگشتان دست در آنجا در کنار هم قرار می گرفتند به نظر می آمد که این خنجر از هیچ کدام از موادی که تا آن روز شناخته بود ساخته نشده است. هیچ شباهتی به فولاد نداشت از برنز یا برنج هم نبود. چنین خنجر زیبائی از آهن هم نمی توانست باشد. طلا و نقره هم نبود چون رنگش هیچ شباهتی به آنها نداشت. ابتدا تصمیم گرفت با چاقویش روی آن را خراش دهد بعد آنرا به یک سنگ سوهان مالید اما هیچ طوری نتوانست بفهمد که جنس آن از چیست. ماده خیلی سختی بود. روی آن علائمی شبیه نوشته دیده می شد. الفبای سریانی (سوریه ای) را می شناخت اما این ها سریانی نبودند. به هنگام بررسی دو لبه ی تیز خنجر آن را در غلاف فرو برد و شروع به بررسی علائم روی قبضه خنجر کرد. روی این قبضه که به ضخامت ۲ انگشت بود قسمتهای مارپیچی شکلی وجود داشت هر قسمت به قسمت دیگر بوسیله اریبی متصل شده بود و گلوله ای روی آن سوار بود و در هر کدام از این گلوله ها حرفی نوشته شده بود.در میان آنها هم ۷ عدد یاقوت قرار داشت که دانه های کوچک و بزرگ تسبیح را به خاطر می آوردو وقتی آنرا تکان می دادی صدای شق شقی که شنیده می شد به خاطر این دانه های یاقوت بود. وجود ۷ حرف و ۷ یاقوت در قبضه خنجر توجه او را به خود جلب کرد و سخنان کتابدار را به خاطر آورد.

" برای کسی که عشق را بشناسد ۷ راز وجود دارد که هر کس آنها را بداند به حکمرانی این جهان خواهد رسید"

گیج شده بود. زمان باقیمانده از شب را با همین افکار و تماشای خنجر گذراند. روی قبضه خنجر ۷ قسمت، قسمت بالای هر قسمت ۷ یاقوت و زیر آنها ۷ حرف قرار داشت که خیلی زیبا و برجسته بود. حتماً بین این ها ارتباطی وجود داشت؛ اما این ارتباط چه بود؟ کتابدار به او گفته بود " هرکس عشق را بشناسد " پس این باید با عشق مرتبط باشدعشق را خود او بهتر از هرکس دیگری می شناخت. اگر از او می پرسیدند که عشق چیست؟ عاشق تر از آن بود که به دادن پاسخ تنها با یک جمله اکتفا کند. سالیان سال صدای پای عشق را سروده بود، با تلخ کامیِ عشق تغذیه شده بود. حسرت و هجران را در هر کجا که می دید می شناخت او هفت گام عشق را تجربه کرده بود. ۷ حکمتی را که عرفا با عشق تعریف می کردند آموخته بود. تمام شب مانند یک حمله هذیانی،عشق و خنجر کلماتی بودند که زمزمه می کرد کافی بود امشب را بگذراند صبح روز بعد اولین کاری که انجام می داد رفتن به کتابخانه بود. زمانی که خوابید در ذهن او مجموعه ای ۷ رقمی از فرهنگهای مختلف با هم در تلاقی بودند اما این برای درک و یافتن آن ۷ راز کافی نبودند.

نظرات کاربران درباره کتاب مرگ در بابل عشق در استانبول