فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سپاسگزاری

کتاب سپاسگزاری

نسخه الکترونیک کتاب سپاسگزاری به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سپاسگزاری

اگر امروز چیزی باعث آزردگی‌تان شده است، به جای آن، به دنبال پیدا کردن دلیلی برای سپاسگزاری باشید. یکی از دوستانم به تازگی به من گفت که وقتی پدرش به او زنگ زده بود تا به وی یادآوری کند که مالیات خود را بپردازد، خیلی دلخور شده که چرا پدرش باور ندارد که او می‌تواند خودش مراقب زندگی‌اش باشد؛ اما پیش از آنکه تلفن را با عصبانیت قطع کند، قانون بازسازی به یادش افتاده و افکارش را دوباره چیدمان کرده است. به جای عصبانیت، به خودش گفته است بخت چقدر یارش است که پدری دارد که آن‌قدر به فکر اوست و می‌خواهد کمکش کند. پس از بابت تلفن او خوشحال و سپاسگزار شده است. باور کردنی نیست، وقتی عادت می‌کنید به جنبۀ خوب هر چیز در هر روز دقت کنید، به نتایجی شگفت‌انگیز می‌رسید. باعث می‌شود یاد بگیرید در هر اتفاق آزاردهنده، دست‌کم یک نکتۀ مثبت برای خودتان پیدا کنید.

ادامه...
  • ناشر انتشارات البرز
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.47 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۶۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سپاسگزاری

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

با در نظر گرفتن اینکه بر روی طرحی جدید در مورد شکرگزاری کار می کنم، بایستی می گفتم: روزی در ماه آوریل از خواب بیدار شدم؛ آسمان آفتابی بود، پرنده ها نغمه سرایی می کردند و دوستانم در اتاق نشیمن سرودی را با هم هم نوایی می کردند.
برعکس، همه چیز جور دیگری آغاز شد.
به هرحال؛ نور خوشید را می دیدم.
برای آغاز باید بگویم، خودروی ولووی قدیمی ام روشن نمی شد و کابل های کمکی برای شارژ باتری نیز فایده ای نداشت. یکی از همسایه ها که برای کمک آمده بود، لطف کرد و مرا تا ایستگاه قطار، که بیست دقیقه با ما فاصله داشت، رساند. به شهر که رسیدم، هوا بارانی بود و بادی تند می وزید. چرخ اتوبوسی که با سرعت وارد ایستگاه شد، درون چاله ای پر از آب افتاد و مقدار زیادی آب گل آلود به من پاشید.
داد زدم: «ای بابا!»
چند نفر که در پیاده رو بودند، با حس همدردی نگاهم می کردند. اما من اصلاً دلم نمی خواست که با ظاهر کسی که از مسابقه دو در میان گل برگشته است به نشست مهم خودم برسم. مغازه لباس فروشی مورد علاقه ام دو چهارراه آن سوتر بود، از این رو، بی درنگ به آنجا رفتم و یک دامن آبی تیره خریدم و در اتاق پرو لباس عوض کردم.
خوشبختانه سر وقت به نشست رسیدم، اما رئیس شرکتی که با او جلسه داشتم، به زور کرم، خودش را برنزه کرده و به موهایش زیادی ژل زده بود. در حالی که با او حرف می زدم، مشغول ارسال پیامک بود و در آخر گفت: «راستی، این دامن به شما می آید.»
از آنجا که با جدیت به دنبال اجرای طرحم بودم و آمدنم به اینجا به قصد آشنایی با مردی نبود، باید عصبانی می شدم. اما در عوض لبخندی زدم و به خودم گفتم، خدا به دادم برسد. آنقدری که این مرد درگیر مو درست کردن است، من نیستم. چطوری با او کار کنم؟
با سوزان، بهترین دوستم که در هشت سالگی در اردوگاه تابستانی با او آشنا شدم برای صرف قهوه به کافه رفتیم. او بسیار وفادار، انتقادپذیر و رک است.
وقتی تعریف کردم که امروز چه اتفاق هایی برای من افتاده بود، گفت: «پس حسابی دمار از روزگارت در آمده.»
«نه واقعاً. سعی می کنم مثبت اندیش باشم.»
«مثلاً جنبه مثبت اندیشی ماشین خراب چیست؟»
نفسی عمیق کشیدم. باید پاسخی پیدا می کردم. «ماشین را چهارده سال پیش خریدم، دویست و چهل هزار کیلومتر کار کرده. انتظار ندارم که تا آخر عمرم کار کند. مهم تر از همه اینکه، همسایه خیلی خوبی دارم که کمکم کرد.»
سوزان پذیرفت و گفت: «آره، خوبه. خب، توی پیاده رو لباست گل خالی شد چی؟»
«به جنبه طنزش نگاه کن. چون باعث شد دامن جدید بخرم و آن رئیس دیوانه شرکت از این رنگ خوشش آمد. تازه فکر کن چقدر خوش اقبالم که توانسته ام یک لباس خوب را با قیمت مناسب بخرم.»
سوزان دو حبه قند داخل قهوه اش انداخت و تندتند آن را به هم زد. سال ها می شنید که من برای پول بیشتر غر می زنم و حالا این همه سپاسگزاری و شاکر بودن تغییر بزرگی در من بود.
«ببین مدت هاست که با هم دوستیم. اشکالی ندارد، هر اندازه دلت می خواهد غر بزن، ادا در نیار.»
گفتم: «واقعاً چیزی برای غر زدن ندارم. اتفاق هایی که افتاده نمی توانم تغییر بدهم. اما می توانم نگاهم را به آن وقایع عوض کنم.»
سوزان، جرعه ای قهوه نوشید، گیج شده بود. طبیعت سرسختی داشت. در کارش آدمی بسیار موفق بود، اما از سویی، همیشه استرس داشت و گاهی نیز دچار افسردگی می شد. مانند خیلی از ما، آن قدر درگیر به دست آوردن چیزی بود که می خواست؛ که یادش رفته بود باید برای آنچه دارد، خوشحال باشد. نگران بودم که این حس خوبم می تواند در او اثر داشته باشد یا نه. فقط ابروهایش را بالا انداخت.
«اگر این همان روشی است که روی قدرشناسی کار می کنی. به گمانم من هم جدی به آن نیاز دارم. چطور باید شروع کنم؟»
وقت آن رسیده بود که رازم را با او در میان بگذارم. یک دستمال کاغذی برداشتم و بالای آن نوشتم: سه دلیل که امروز سپاسگزارم. سپس آن دستمال را بر روی میز در برابر سوزان گذاشتم.
خودکار را به او دادم و گفتم: «بنویس.»
سوزان مدتی طولانی خیره به دستمال نگاه کرد. سرانجام دستمال را برداشتم بر روی سه دلیل خط زدم و نوشتم یک دلیل.
گفتم: «این طوری ساده تر است.»
چند ماه پیش درست با همین روش آغاز کردم. امروز می دانم هر روز نوشتن حتی یک مورد برای شکرگزاری و سپاس، رفتارم را در مورد هر چیز عوض می کند. یک غروب قشنگ خورشید، بغل کردن یک دوست خوب، نخستین روزهای بهار.
یک چیز.
چه کسی نمی تواند این کار را بکند؟

بخش اول: زمستان

ازدواج، عشق و خانواده

بیایید سپاسگزار همه کسانی باشیم که ما را خوشحال می کنند؛ آنان باغبان هایی هستند که از شکوفایی روح مان مراقبت می کنند.
مارسل پروست(۱)

فصل اول: دلم نمی خواهد خانمی قدرنشناس باشم

شاکرم که سال خود را با مثبت اندیشی آغاز کردم.
خوشحالم که یاد گرفتم سپاسگزار بودن، استرس را کم می کند، خواب راحت می آورد و شادترم می سازد.
خوشحالم که دفترچه یادداشتی دارم که آن را تنها با افکار خوب پر می کنم.

اشتیاقم برای سپاسگزار بودن از شب سال نو آغاز شد، چند دقیقه مانده به نیمه شب، هنگامی که لیوان نوشیدنی در دستم بود و لبخندی کمرنگ بر لبم. می دانستم که در این لحظات آخر سال باید نعمت هایی را که در زندگی دارم بشمارم، اما در عوض به شمارش دقیقه ها پرداختم. کفش پاشنه بلندی که پوشیده بودم، پایم را حسابی اذیت و سرم نیز از صدای بلند موسیقی تاپ تاپ می کرد. پیراهن تنگ مشکی پوشیده بودم که لحظه شماری می کردم زودتر برگردم و آن را در بیاورم.
تلویزیون در گوشه اتاق، برنامه شب عید را پخش می کرد. جمعیت زیادی در کالیفرنیا همین طور هم در واشنگتن و بوستن به شادی و پایکوبی مشغول بودند، از خودم می پرسیدم آیا به دیگران بیشتر از من خوش می گذرد یا اینکه الکی ادای آدم های خوشحال را درمی آورند.
در نیویورک، میلیون ها آدم در میدان ساعت دور هم جمع می شدند و منتظر تا با شلیک توپ سال تحویل، غریو شادی سر دهند. بیرون هوا سه درجه زیرصفر بود و آنان ساعت ها در سرما منتظر این لحظه مانده بودند، می فهمیدم چرا همه مشتاق رسیدن نیمه شب هستند. به هر حال، صدای توپ سال تحویل، ساعت رهایی بود برای آنان.
توپ واترفورد افتاد و چراغ ها تاریخ سال جدید را اعلام کردند. بادکنک و کاغذی بود که به هوا می رفت.
«سال نو مبارک!»
همسرم، ران، با خوشحالی به من تبریک گفت.
اکنون آن انتظار به سر رسید، به نظر نمی رسید هیچ کس دقیقاً بداند حالا باید چه کار کند. تلویزیون شلیک توپ تحویل سال را دوباره تکرار کرد. نزدیک پیشخان ایستاده بودم. زنی برای خودش یک لیوان لیموناد ریخت. آرایش کمی داشت و اشک از چشم هایش سرازیر بود.
پرسیدم: «حالت خوبه؟»
چشم هایش را مالید و گفت: «نه، از سال نو متنفرم. چرا باید تظاهر کنیم که همه چیز با شلیک یک توپ عوض می شود؟ نیمه شب از راه می رسد، اما قرار نیست لنگه کفش شیشه ای مرا به شاهزاده تبدیل کند.»
تصمیم گرفتم در این وقت شب با او راجع به قصه سیندرلا بحث نکنم. (می خواستم بگویم دوست عزیز، وقتی سیندرلا لنگه کفش شیشه ای را جا گذاشت؛ دیگر شاهزاده نبود و با عجله از قصر رفت.) اما پرسش او مرا حسابی به فکر فرو برد. چه چیزی قرار است عوض بشود؟ همه ما سال جدید را با کلی امید و انتظار آغاز می کنیم، شاید به همین دلیل است که دچار ناراحتی می شویم. اما حق با او بود. زندگی فقط با تغییر روزهای تقویم قرار نیست متفاوت بشود.
می دانستم زندگی ام خوب است، دو پسر و شوهر خوش سیما، کار جالب و دوست های صمیمی داشتم. اما، مانند خیلی از مردم، به جای اینکه داشته هایم را ببینم به نکات منفی زندگی ام نگاه می کردم. دوازده ماه گذشته، بسیار خوب بود، اما اتفاقی خیلی شگفت آور نیفتاده بود که وسط خیابان به شادی و پایکوبی بپردازم. سعی کردم خودم را در سال آینده در همین لحظه تصور کنم، بار دیگر که قرار است توپ سال نو در برود، چه چیزی مرا خیلی خوشحال می کند که الان ندارم؟ تصور کردم که در ماه های آینده، در بخت آزمایی ممکن است برنده بشوم، یا به ساحل هاوایی بروم یا نویسنده ای معروف بشوم. اما آیا به راستی کمکی می کند؟ هنوز چیزی نشده شروع می کردم به غر زدن که اگر برنده بشوم مالیاتم چقدر اضافه می شود یا آفتاب ساحل مائویی خیلی داغ است یا شش هفته مقاله نوشتن در نیویورک تایمز کافی نیست.
اگر سال جدید نیز همین طوری باشد، بعضی وقت ها اتفاق های خوب می افتد و بعضی وقت ها نه. به تازگی درباره سپاسگزار بودن تحقیقی جامع انجام دادم و در برنامه تلویزیونی نیز درباره آن حرف زدم. این پژوهش وادارم کرد که به رفتارهای مثبت خیلی فکر و تحقیق کنم. می دانستم که در دوازده ماه پیش رو، چه حسی احتمالاً دارم و چه بلایی سر حس و حال و رفتارم می آید. جریان های روزمره زندگی مهم نیست، اینکه چگونه به این مسائل واکنش نشان بدهم مهم است. می توانستم عاجزانه به انتظار وقوع رخدادها بنشینم یا به دنبال نکته منفی در آن ها باشم یا اینکه، هر آنچه را سر راهم قرار می گیرد بپذیرم و کمی قدردان باشم.
رفتم کتم را بردارم که دیدم زنی که گریه می کرد نیز دارد کتش را برمی دارد.
گفتم: «امیدوارم سال جدید، سال خوبی برای شما باشد.»
گفت: «سال خوبی نمی شود.»
وقتی داشت کت پشمی قهوه ای اش را می پوشید، گفتم: «شاید بتوانی سالی بهتر را خودت بسازی. در ضمن، کت خیلی شیکی دارید.»
«کهنه است. کاشکی می توانستم یک نو آن را بخرم. مال شما قشنگ تر است.»
می توانستم بگویم که کت من هم کهنه است و روی آستینش وصله دارد، اما جلوی خودم را گرفتم. در این مورد که چه حسی، چه رفتاری و چه حالی بهتر بود؟ باید چه می گفتم؟ ناگهان کتم نشانه تمام زندگی ام شد ـ اگر داشتم، پس باید قدرش را نیز بدانم. دلم نمی خواست زنی ناسپاس باشم.
به آرامی دستم را در جیبم کردم و گفتم: «بله، خیلی گرم و راحت است.» وای! انگشتم به سوراخ جیبم خورد. اما حالا دیگر نه وصله، نه سوراخ جیب جلودارم نبودند. اگر قرار بود که سال دیگر شاد باشم، باید از همین الان ـ رفتارم را عوض کنم.

صبح روز بعد زودتر از موعد بیدار شدم، آفتاب ملایم زمستانی، سایه روشن قشنگی به آپارتمان منهتنی من در مرکز شهر انداخته بود. دو سال پیش، پس از سال ها زندگی در حاشیه شهر، به اینجا نقل مکان کردیم. عاشق پنجره های بزرگ خانه و منظره رو به رودخانه آن بودم. (پسر بزرگم به شوخی می گفت که یک قسمت شهر را یافته ایم که شبیه خانه خارج از شهر است.) هواشناسی در گزارشی اعلام کرده بود که هوایی سرد در راه است. زمستانی سرد و برفی. ایستادم و از آفتاب کمرنگی که به داخل خانه می تابید، لذت بردم.
سروصدایی از آشپزخانه شنیدم. شلوار جین و تی شرت ران را می شناختم، داشت صبحانه آماده می کرد. امروز صبح ما دو تا تنها بودیم. طبق عادت، صبحانه مفصل چیده بود. او را بوسیدم و صبح به خیر گفتم.
پرسیدم: «به نظرت آدم ناسپاسی هستم؟»
«لازم نیست که برای نان برشته شده فرانسوی سپاسگزار باشی.» تکه ای نان از برشته کن درآورد و آن را جلوی من گذاشت. «خودم دوست دارم صبحانه درست کنم.»
«منظورم ابعادی بزرگ تر از موضوع صبحانه است. به نظرت قدردان زندگی که داریم... هستم؟»
«اوه، زندگی. احتمالاً به اندازه ای که باید قدردان چیزهایی که داری، نیستی. آن قدری که به مشکلات توجه داری، موضوعات خوب زندگی مدنظرت نیست.»
گفتم: «می خواهم از حالا به بعد بیشتر سپاسگزار و قدردان باشم. تصمیمم برای سال جدید این است. به گمانم این طوری خوشحال ترم، شاید هر دو ما را خوشحال تر کند.»
گفت: «ارزش تلاش کردن را دارد.»
ران، کاردک را بر روی پیشخان گذاشت، چند قطره روغن از آن چکید. آمدم حرفی بزنم، حرفم را خوردم. اگر قرار است قدردان باشم، اکنون وقتش رسیده تا اینکه گله و شکایت کنم. بهتر است چند قطره روغن را نادیده بگیرم و به بوی خوش دارچین و وانیل که در هوای اتاق پیچیده است توجه کنم. چشم هایم را بستم و به خودم یادآوری بکنم که چقدر زن خوش اقبالی هستم که شوهرم صبح زود، از خواب بیدار می شود، نان گرم می کند، تخم مرغ می پزد و بعد میز را می چیند.
بعدازظهر همان روز، راهی مغازه خواربارفروشی شدم، یک چرخ خرید برداشتم. موسیقی زیبایی داخل مغازه پخش می شد.
شعر موسیقی این بود: «نفهمیدم چی بودی، تا وقتی که رفتی.» با این شعر زمزمه می کردم بعد متوجه شدم، اغلب همین اتفاق می افتد، چیزی عالی در اختیار داری و نمی فهمی تا زمانی که عشقت را از دست می دهی، آن لحظه می گذرد و گل ها پژمرده می شوند.
در آنجا ایستاده بودم و بسته ای شکلات در دستم بود. به این نتیجه رسیدم که نباید صبر کنم تا چیزی از دست بدهم تا قدرش را بدانم، بلکه باید به هر آنچه دارم، ارزش دهم و سپاسگزار باشم. تصمیم گرفتم سال آینده به جای اینکه مرتب به ابرهای تیره نگاه کنم، بیشتر به نور خورشید توجه کنم.
هنگامی که به خانه رسیدم، برای قدردانی از زندگی ام در سال جدید برنامه ریزی کردم. چون شغلم روزنامه نگاری است، بی درنگ به فکر طرحی پژوهشی در این زمینه افتادم. یک ماه باید روی مطلبی تمرکز کنم، حالا شوهر، خانواده، دوستان یا کارم، پس از آن به دانشمندی اجتماعی بدل بشوم. می خواستم دریابم که اگر رفتار قدرشناسی را در خودم تقویت کنم، چه اتفاقی می افتد. باید اطلاعات و نتایج به دست آورده را ثبت می کردم. از کارشناسان، روان شناسان و مشاوران فلسفه و خداشناسی باید بهره ببرم. فیلسوف رمی، سیسرو(۲) گفته است:
سپاسگزاری؛ نه تنها پرهیزکاری است؛ بلکه والد بقیه نعمت هاست.
اگر چنین چیزی حقیقت داشته باشد؛ آیا طرح امسالم مرا به فردی صادق؛ با شهامت و بخشنده بدل می کند؟
چند روز بعد؛ وقتی به دیگران گفتم که چه طرحی دارم و چگونه می خواهم قدردان زندگی ام باشم؛ به علامت دانستن سر تکان دادند. خیلی ها اصرار داشتند که آنان قدرشناس هستند؛ اما می خواهند بیشتر متشکر باشند و بیشتر احترام بگذارند. فهمیدم خیلی ها دقیقاً نمی دانند چه می خواهند و این کار را به درستی انجام نمی دهند.
از چند نفر پرسیدم: «مطمئناً زندگی ات عالی است. وقتی سه شنبه شب گذشته دفترت را ترک کردی؛ چقدر سپاسگزار و قدردان آن بودی؟»
همه به تلخی لبخند زدند و یکی پرسید: «تو چطور درباره سه شنبه شب هفته پیش خبر داری؟» من روانشناس نیستم؛ می دانم او نیز همان تصویری در ذهن دارد که من. وقتی به تصویری بزرگ تر فکر می کنیم؛ می توانیم سپاسگزار باشیم.
اما در جزییات مسایل روزمره غرق می شویم؛ یک مشتری اذیتت می کند؛ یک رئیس بی تربیت داری؛ شیوع شپش در مدرسه بچه ها بیداد می کند.
پژوهشی که به تازگی آغاز کرده بودم؛ پیش تر توسط موسسه تمپلتن بررسی شده بود. در آن پژوهش معلوم شد که بسیاری از ما از یک خلاء بزرگ سپاس رنج می بریم. می دانیم باید قدردان باشیم؛ اما چیزی جلو ما را می گیرد. در آن بررسی مشخص شد که ۹۴ درصد آمریکایی ها عقیده دارند که افرادی سپاسگزار؛ بسیار متمول و از زندگی خود خرسندند. اما کمتر از نیمی از مردم در این پژوهش گفته بودند که سپاسگزار نکات ریز و معمولی زندگی روزمره هستند.
نیازی نیست نابغه ریاضی باشید تا بدانید این آمار با عقل جور در نمی آید. می فهمیم چیزی هست که باعث بیشتر خشنودی ما می شود. آیا تلاشی برای آزمودنش می کنیم؟ انگاری رخدادی معجزه آسا آن وسط دارد اتفاق می افتد و تعداد محدودی از افراد به خودشان زحمت می دهند؛ آن را بردارند. من نیز جزو همان افرادی بودم که دور این مقوله می چرخیدم؛ اما هرگز به معجزه نزدیک نشده بودم. می دانستم آنجاست. به آن فکر می کردم. اما همیشه چیزی مانعم می شد تا به آن دست یابم.
اگر بارنبی مارش(۳) از موسسه جان تمپلتن دو سال پیش این موضوع را با من عنوان نکرده بود، متوجه آن نمی شدم. ما همدیگر را به طور اتفاقی سر میز شام در خیریه دیدیم. چند ماه بعد، مرا در بعدازظهری به صرف چای دعوت کرد و درباره نتایج این موسسه با من حرف زد. به تازگی کار در مجله را رها کرده بودم و احساسی عجیب در مورد دنیا داشتم. اما لحظه ای که به موضوع سپاسگزاری اشاره کرد، نگاهی به او انداختم. سپاسگزار بودن، همچون فکری بزرگ، جایگزین عالی برای خشونت، عصبانیت و انزجار بود. گفتم، مایلم که بیشتر در این زمینه بدانم و پژوهشی را پیشنهاد کردم. چای که تمام شد، افکاری جدید داشتم. (حتی قدردان ساندویچ خیار خودم بودم.)
وقتی به طرح مطالعاتی و پژوهشی پرداختم، خیلی زود فهمیدم که سپاسگزار بودن لزوماً به معنی خوشحالی نیست. اثری عمیق تر دارد. اغلب ما، وقتی اتفاقی خوشایند می افتد، خوشحال می شویم ـ برای مثال، دوستی چند شاخه گل می فرستد یا بعدازظهری به بوستانی می رویم. اما این لحظات شکننده و زودگذرند و وقتی پایان یافت؛ چه اتفاقی می افتد؟ چون قدرشناسی وابسته به اوضاع و احوالی خاص نیست، مدت عمرش بیشتر و تغییر آن امکان پذیر نیست. نیاز به درگیری ای حسی دارد، نمی توانی ناخواسته و یا ندانسته سپاسگزار باشی، باید تامل کنی و آن حس را تجربه کنی. بنابراین، غنایی درونی ایجاد می کند که در وضعیت دشوار نیز مانند وضعیت خوب، دوام دارد.
در طی سالیان، شغل من سه جهت پیدا کرده بود، تلویزیون، مجله و کتاب. تولیدکننده چند برنامه تلویزیونی بودم، ویراستار مجله پاراد(۴)، نویسنده چند رمان که دو تا از کتاب ها پرفروش بودند. در ظاهر شغل خوبی داشتم، اما هیچ یک از کارهایی که کردم این حس را به من نداد که خب کافی است ـ به نتیجه رسیدم. توفیق در کار، یعنی پیشرفت.
وقتی به هدفی می رسی، هنوز یکی دیگر باقی مانده است که باید به آن دست پیدا کنی، سپاسگزاری مستلزم آن است که رویکردی متفاوت برگزینی، که از لحظه لذت ببری و نگران مرحله بعدی زندگی نباشی.
لذت بردن از آنچه داری هرگز کار ساده ای نیست. اینکه به زندگی دیگران نگاه کنی و غصه بخوری که چقدر موفق اند و چه زندگی خوبی دارند، راحت تر است. اما کمتر کسی از درون همان حسی را دارد که از بیرون کسب می کند.
تا همین اواخر، بسیاری از فلاسفه درباره سپاسگزاری سخن گفته اند، اما روان شناسان برای پژوهش درباره آن وقتی اندک صرف کرده اند. ولی در این چند سال اخیر، بسیاری از دانشمندان و افراد دانشگاهی به این موضوع علاقه مند شده و درباره آن پژوهش جدی می کنند. هر پژوهش پس از دیگری، سپاسگزاری را با سطح بالاتری از شادی مرتبط می داند و سطح کم آن را علت بروز افسردگی و استرس می شمارد. مقاله ای در روزنامه روان شناسی بالینی و اجتماعی ارزیابی کرده است که ادبیات سرشار از قدردانی و سپاس، ارتباط بیشتری با سلامت روحی و شادابی فردی دارد. نتیجه اینکه: «حدود ۵/ ۱۸ درصد برخورد فرد در شادی با میزان سپاسگزاری ای که دارد، قابل ارزیابی است.»
همین موضوع مرا متعجب کرد. ۵/ ۱۸ درصد خوشحالی، یعنی خیلی.
به نظرم اکنون در حد ۷۶ درصد خوشحالم، اما اگر حس قدرشناسی ام را بیشتر کنم به ۹۰ درصد می رسم، و این یعنی عالی.
چه چیزی نیاز است تا امتیازم بالا برود؟ یکی از روش های موجود در این تحقیق، نوشتن روزانه علت سپاسگزاری بود. محققان فهمیدند افرادی که هر شب، سه مورد از مواردی را که باید بابت آن سپاسگزار باشند بنویسند، آرامش آنان چند برابر می شود و درصد افسردگی و ناامیدی میان آنان بسیار کاهش می یابد. این نتیجه بارها و بارها مورد آزمایش قرار گرفت. حتی نگارش روزانه سپاسگزاری باعث شد که این افراد خواب راحت و بهتری داشته باشند.
یکی از روان شناسان که مدیریت این پژوهش را به عهده داشت، دکتر رابرت امونز(۵) از دانشگاه کالیفرنیا بود که خیلی زود به نتیجه رسید و به یکی از کارشناسان و دانشمندان معتبر دنیا در زمینه سپاسگزاری بدل شد. یکی از نتایج به دست آمده او، این است که تو به رخدادهای خوب در زندگی نیازی نداری تا بخواهی احساس سپاسگزاری داشته باشی، بلکه افراد سپاسگزار هر آنچه را برای شان رخ می دهد شکلی دوباره به آن می بخشند. او به من گفت: «به نداشته هایشان تمرکز ندارند؛ بلکه فقط خوبی نهفته در آنچه در اختیار دارند را می بینند.»
این تغییر شکل دادن، به روش های زیادی انجام می شود. به تازگی با میشل فایفر(۶) برنده جایزه بهترین هنرپیشه گلدن گلاب؛ یک روز کامل را گذراندم. قرار بود مقاله ای درباره او در مجله زنان بنویسم، برای همین، از او پرسیدم، از اینکه داری پیر می شوی، چه احساسی داری. می دانید که در نیمه پنجاه سالگی هنوز هم زیباست. او ابتدا پذیرفت که آرزوی داشتن پوستی بدون چروک و بدنی سفت و محکم، آرزویی ساده است. سپس هر دو به عکس فیلمی که در ۲۵ سالگی بازی کرده بود؛ نگاه کردیم.
گفت: «آن زمان بدن روی فرمی داشتم، مگه نه؟» بعد هم لبخند زد.
اما با غصه به دوران جوانی اش نگاه نمی کرد. یادش آمد که در آن سن، هنگام فیلمبرداری چقدر استرس داشته و نمی دانسته است نقش خود را خوب بازی می کند یا نه، اما اکنون اعتماد به نفس لازم را دارد. لحظات متفاوت در زندگی، دلایل مختلفی برای سپاسگزار بودن به همراه دارد. باید بتوانی وقتی که باید، از آنچه باید لذت ببری.
با لبخند ادامه داد: «خوشحالم که اکنون ازدواج کرده ام. خانواده خوب و دوستان واقعی دارم. عاشق کارم هستم و همین مرا خوشبخت و پر از نعمت می کند. هر روز با هدفی که دارم از خواب بیدار می شوم و می کوشم زیاد در برابر آینه ننشینم.» بعد هم چشمک زد.
این یعنی تغییر شکل دوست داشتنی وقایع، اشتیاق برای تمرکز بر نقاط مثبت پیر شدن البته، به نظرم، میشل با تمرکز بر لذت های زندگی، از چین و چروک بیشتر جلوگیری می کند.
اما چه در وقایع بزرگ و چه کوچک، دیدن جنبه خوب ماجرا، ممکن است کاری دشوار باشد، چون برحسب قانون کلی زندگی، معمولاً رخدادهای بد، بر روی رخدادهای خوب سایه می اندازند.
اگر ده مورد اتفاق های خوب و یک مورد اتفاق بد در روز بیفتد، اغلب ما هنگام صرف شام همان اتفاق بد را به همسرمان خواهیم گفت. دنیل کانمن(۷)، روان شناس برنده جایزه نوبل، می گوید اندیشیدن به رخدادهای بد، منطق تکامل را توجیه می کند. اجداد ما، یک دانه سمی را به خاطر نگه داشته و درباره آن به دوستان شان گفتند و با این روش نجات پیدا کردند. بیان ده مورد دیگر که طعم خوبی دارد، اصلاً جای ابراز نداشته و بیان نشده است. امروزه، ما نیز همان روش را به شیوه ای جدیدتر انجام می دهیم. برای مثال، چهار نمره بالای فرزندان مان را نمی بینیم و تنها به یک نمره کم او گیر می دهیم.
بسیاری از پژوهشگران در این فرضیه که بد از خوب قوی تر است، شرکت کردند که نتایجی جالب توجه به دست آمده است. پل رازین(۸) روان شناس، اشاره کرده است که یک سوسک داخل کاسه گیلاس، آن را فاسد می کند، اما یک گیلاس داخل کاسه پر سوسک، هیچ اثری نمی گذارد. رسانه های اجتماعی مدرک بهتری بر قدرت جمله ای منفی هستند. برای مثال، اگر یک نفر در سایت نوشته باشد که شبی در هتلی بوده که دستشویی آن کثیف و حمامش لک داشته است آن هتل را انتخاب نمی کنید، حتی اگر منظره رو به دریا و تخت راحتی داشته باشد.
برخی پژوهشگران به این نتیجه رسیدند که اگر چهار جمله مثبت درباره موضوعی و یک جمله منفی وجود داشته باشد، اغلب به همان یک مورد منفی توجه می کنند.
همه این ها نیاز به یادداشت سپاسگزاری را واجب می کند، چون مانند پادزهر در برابر تردیدهای ذهنی و موریانه های فکری عمل می کند. در پایان روز، باید به این فکر کنی چرا باید ممنون باشی؛ حتی برای تختی نرم، میوه آبدار و خوشمزه ای مثل گیلاس و غیره. من فهمیدم که چگونه سپاسگزاری می تواند وقایع روز را تغییر شکل بدهد.
دفتر یادداشتی برداشتم و در آن زمانی که عصبانی، ناراحت و غمگین بودم را نوشتم. هنوز هم دفتر خاطرات دوران مدرسه ام را با قفل های کوچکش دارم که دو طرف جلد آن نوشته بودم: لطفاً دست نزنید. بعدها از داروخانه، یک دفتر یادداشت دیگر خریدم و گله های روزانه ام را در آن نوشتم. سال های سال این کار را کردم. ته کمدم همه آن ها را یافتم. گنجینه ای از خاطرات! نشستم و تندتند صفحات آن را ورق زدم، اما به جای اینکه شادی های دوران جوانی ام یادم بیاید، صفحه به صفحه ناامیدی و ناراحتی نوشته شده بود. رخدادهایی که مرا عصبانی و غمگین کرده و هزاران ناراحتی دیگر. پس همه تجارب خوب آن سال ها کجاست؟ من لحظات خوب نیز زیاد داشتم. به راستی داشتم! اما حتی زحمت ثبت یکی از آنها را به خودم نداده بودم.

نظرات کاربران درباره کتاب سپاسگزاری