فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نسل روشن و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نیمه‌ی خالی

کتاب نیمه‌ی خالی

نسخه الکترونیک کتاب نیمه‌ی خالی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب نیمه‌ی خالی

نور ضعیفه هالوژن‌‌ها کابینت‌‌های ام دی اف قدیمی آشپزخانه را تروتمیز جلوه می‌‌داد و سالن که به سبک سنتی دکورشده بود،زیر این نورمثل صفحه‌‌ای از داستان یک کتاب قدیمی به نظر می‌‌رسید. او و تمام اسباب خانه‌‌اش گویی به زمانی دور تعلق داشتند. حتی کاناپه‌‌ی سبزرنگ هال را چون به نظرش قدیمی می‌‌رسید از حراجی خریده بود. در دکور خانه‌‌های امروزی احتمالا رنگ سفید خامه‌‌ای حرف اول وآخر را می‌‌زد.هرچند سودی گفته بود رنگ سال آبی یاسی و صورتی رزکوارتز است. حمام کرد و یکی از بسته‌‌های کوکوسبزی نیمه آماده رادر تابه سرخ نمود. پشت میزاپن روی صندلی پایه بلند نشست. هنوزیکی دو لقمه بیشتر نخورده بود که درد زیرشکم‌‌اش او را به جست‌‌وجوی مسکن در یخچال وا داشت قرص را با چند جرعه آب بلعید و غذا‌‌ی نیم خورده را به حال خود رها کرد و به تنها اتاقه طبقه‌‌ی پایین رفت. طبقه‌‌ی دوم خانه را همین چندسال پیش با گذاشتن یک در، کاملا از قسمت پایین جدا کرده بود. طبقه‌‌ی بالا سه خواب و سرویس بهداشتی مجزا و هال وآشپزخانه‌‌ای کوچک داشت که بعد از رفتن محسن و پسرنوجوانش هومن بی‌‌استفاده مانده بود. سال‌‌ها می‌‌شد که حتی برای خانه تکانی پایش را آن بالا نگذاشته بود. اگر آن زمان که سهمه برادرانش را می‌‌خرید تا خانه‌‌ی پدری را از کوبیده شدن حفظ کند، چنین فرجامی برای زندگی مشترک‌‌اش پیش‌‌بینی می‌‌کرد...

ادامه...
  • ناشر انتشارات نسل روشن
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.7 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۸۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب نیمه‌ی خالی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول

نگاهش را از زوج جوانی که بی توجه به تابلو ی تعطیل است پشت درایستاده بودند، وازشیشه به داخل سرک می کشیدند، گرفت. نیم ساعتی می شد که سودابه کافه را تعطیل کرده بود. سرش را روی پیشخان گذاشت و به سودابه که تلفن همراهش را روی میز انداخت نگاه کرد.
سودابه: خیلی خوبه آدمو برق بگیره!
نگار بی آنکه سرش را بلند کند یک ابرویش را بالا برد.
- نگرفتی چی می گم! می گم خیلی خوبه آدمو برق بگیره. همه رو برق می گیره ما رو...
- بی تربیت!
- دروغ می گم؟ همه رو برق می گیره ما رو...
- چه اصراریه این جمله رو بگی؟
- خیلی خب بابا...فرهنگستان ادبو تربیت! همه رو برق می گیره ما رو سوز ادیسون!
- بی ادب!
- تو منحرفی به من چه!
- واقعا نه به اون برخوردت با مشتری ها نه به این که تا کافه تعطیل می شه انگار شیطون درت حلول می کنه!
- اتفاقا تحقیقات نشون داده فحش دادن باعثه تخلیه ی انرژی منفی می شه.
- ازسنو سالت خجالت نمی کشی؟
- گمشو...! تو دل مرده ای من سنی ندارم. (دستی به چتر ی های قهوه ای رنگش کشید.): واسه همه نسخه می پیچی به من که می رسی دپرس بازیت گل می کنه! چیه بازغمبرک زدی؟ با دیوونه ها سروکله زدی؟
- هومنم...
سودی لپ هایش را ازهوا پروخالی کرد: مغزخرکه نخورده ولی مطمئنم تو مغزخر خوردی!
- بچه م...
- ساعته خواب بچه کجا بود؟! تو دوازده سالگیش موندی الان قد زرافه قد کشیده! من از اولشم از این مردکه دیلاق خوشم نمی اومد. هی بهت گفتم ای کاش این علم روانشناسی رو اون موقع داشتی! هنرمنده، هنرمنده! هنرمند هرزه،ای تف به شانست نگارتف غلیظ...!
- اه
- واقعا خاک برسرت که با وجود یه دوسته آدم شناسو کارکشته ای مثه من، بازخام این دیلاق شدی! دوخط مثه آدمیزاد بلد نبود حرف بزنه اونوقت می گفتی شاعره!! گولت زد. هومنو ازت گرفت پول هاتو گرفت، با معشوقه اش رفت ینگه دنیا ددر! واقعا خاک...
- خاک برسرمن که با این همه فحشی که نثارم کردی هنوز جوابه سلامتو می دم!
- خب بابا...چه حساسم هست! اگه اون مریض های بدبختی که از صبح یه لنگه پا تو نوبت ویزیته جنابعالی می مونن تا گره ازمشکل شون وا کنی، می فهمیدن خودت جفت پا تو گلی و چه زندگیه نکبتی داشتی باید در اون مطب رو تخته می کردی.
نگار از پشت میز بلند شد.
- کجا؟
- سرقبرم!
سودی لب پایینی اش را به دندان گزید: بی ادب! بهت برنخوره...ولی از من می شنوی بی خیال،هومن اونجا زندگیش پا گرفته هواییش نکن بچه رو یه کم دلمه ی برگ موهست،می بری؟
نگارسری بالا انداخت.
- به جهنم! انقدرتخم مرغ بخورتا کبدت ازکاربیفته. پنجشنبه بیا موهاتو رنگ کنم...شرابی؟ خوشگله موشرابی...
- می دونی که دوست ندارم.
- سلیقه نداری عزیزم وگرنه اون مردکه آسمون جل انتخابت نبود،فداتشم!
- بس کن توروخدا
- عاشقتم خیلی خری!!
- دیگه پامو اینجا نمی ذارم...
- غلط کردی! بدبخت من دلسوزتم بفهم.
- خدافظ (بند بلند کیف مشکی ساده اش را از شانه آویخت وازدر پشتی کافه بیرون رفت.)
سودی قطاری بوسه ی هوایی پشت سرش فرستاد و لحظه ای بعد پشت دستش کوفت: ای دله غافل! یادم رفت راجع به این پسره باهاش صحبت کنم. از بس چرند گفتم...فردا بهش زنگ می زنم.
خدمه ی کافه به سر عت میز ها وصندلی های چرم سفید وآبی را مرتب می کردند. سودی شب بخیر بلندی به همه گفت و راهی طبقه ی بالا شد نباید تکرار سریال مورد علاقه اش را از دست می داد.
***
نگارماشین دویست وشش سفید اش را مقابل درمتوقف کرد. نگاهی به آسمان انداخت خشکسالی طولانی مدت، باران را به موضوعی فانتز ی تخیلی تبدیل کرده بود. صبح ازبرنامه ی رادیو پیش بینی باران را شنیده بود. هنوز کلید را داخل قفل درحیاط نگذاشته بود که درخانه ی همسایه ی مجاور بازشد وآقای سرمدی با پیژامه و زیرپوش رکابی سفید، کیسه ی آشغال بدست ظاهرشد.
سرمدی: به سلام خانوم دکتر! احوال شما خوبین؟
نگارناخواسته دست به شال زرشکی اش برد و موهایش را کمی بیشتر پوشاند. سری خم کرد وگفت: سلام
- خانوم شما که ماشالله دکتر این مملکتی، این لگن چیه سوارمیشی؟ فروشنده باشی آشنا دارم
- خیلی ممنون قصد فروش ندارم. (از بوی آشنای تریاک بینی اش چین افتاد)
- به هرحال این کلبه خرابه ی ما متعلق به خودتونه اگه قابل بدونین...
- بله؟!
- بنگاه رو عرض کردم.
- بله ممنون قصد فروش ندارم. با اجازه
- اجازه مام دست شماست...(زیرلب زمزمه ای کرد که نگار نشنید)
ماشین را داخل حیاط ساختمان قدیمی دوبلکس برد. سال ها پیش سهم دو برادرش را خریده بود تا خانه ی پدری را حفظ کند. خودش هم می دانست دلبستگی اش به گذشته عاقلانه نیست اما همه ی اتفاقات خوبه زندگی اش به گذشته تعلق داشت؛ خانه،خانواده،زندگی مشترک، فرزند...او آدم به عقب برگشتن بود! برخلاف این باور قلبی و ذهنی هر روز در مطبش به گوش بیماران دلزده از زندگی لالایی هایی از جنس امید و آینده ی روشن و بهبودی می خواند نسخه ای می پیچید پراز گام های کوچک اما استوار تا آنها را که به جاده ی خاکی زده بودند به مسیر اصلی هدایت کند . نسخه ای که بعد از این همه سال در مورد خودش بی اثر شده بود. امشب ازسرناچاری مزاحم سودی شده بود. دوستی دیرینه اشان برنسبت فامیلی می چربید. سودی دختر،دخترخاله ی مادرش، بود که هیچ گاه ازدواج نکرده بود؛ ناراضی،شاکی وطلبکار از زمین وزمان. اگرعلاقه ای به هنرمی داشت احتمالا منتقد یکه تازی می شد.غر زدن برای او مثل نفس کشیدن حیاتی بود! با این وجود نگارمی دانست زیرآن چهره ی ناراضی و ملامت گر قلبی مهربان و فداکار می تپد. کافی بود دست نیاز به طرفش دراز کنی تا فرشته ی درونش شاهین وار با نهایت سرعت به سمتت شیرجه بزند؛ شیرجه ی شاهین به هنگام شکار و پرواز لطیفه یک فرشته! بهتر از این نمی شد شخصیت سودابه را توضیح داد. او جمع اضداد بود! ازبدشانسی نگار بود که امشب سودی هم دل و دماغ درست و حسابی نداشت. همین شب که نگار بیش از هر زمان دیگر ی به او نیاز داشت. به گفتن جمله ای،کلمه ای، بیتی از یک شعر شاید فقط یک نگاه تسلی بخش، لبخندی از روی درک شدن، فهمیده شدن...
نور ضعیفه هالوژن ها کابینت های ام دی اف قدیمی آشپزخانه را تروتمیز جلوه می داد و سالن که به سبک سنتی دکورشده بود،زیر این نورمثل صفحه ای از داستان یک کتاب قدیمی به نظر می رسید. او و تمام اسباب خانه اش گویی به زمانی دور تعلق داشتند. حتی کاناپه ی سبزرنگ هال را چون به نظرش قدیمی می رسید از حراجی خریده بود. در دکور خانه های امروزی احتمالا رنگ سفید خامه ای حرف اول وآخر را می زد.هرچند سودی گفته بود رنگ سال آبی یاسی و صورتی رزکوارتز است. حمام کرد و یکی از بسته های کوکوسبزی نیمه آماده رادر تابه سرخ نمود. پشت میزاپن روی صندلی پایه بلند نشست. هنوزیکی دو لقمه بیشتر نخورده بود که درد زیرشکم اش او را به جست وجوی مسکن در یخچال وا داشت قرص را با چند جرعه آب بلعید و غذا ی نیم خورده را به حال خود رها کرد و به تنها اتاقه طبقه ی پایین رفت. طبقه ی دوم خانه را همین چندسال پیش با گذاشتن یک در، کاملا از قسمت پایین جدا کرده بود. طبقه ی بالا سه خواب و سرویس بهداشتی مجزا و هال وآشپزخانه ای کوچک داشت که بعد از رفتن محسن و پسرنوجوانش هومن بی استفاده مانده بود. سال ها می شد که حتی برای خانه تکانی پایش را آن بالا نگذاشته بود. اگر آن زمان که سهمه برادرانش را می خرید تا خانه ی پدری را از کوبیده شدن حفظ کند، چنین فرجامی برای زندگی مشترک اش پیش بینی می کرد...
حوله را از دور مو های خاکستری اش بازکرد. این سفیدی زود هنگام مو ی سرارثی بود. هرچند سودی اصرار داشت از غصه ی هومن به پیری زودرس دچارشده. در لبخند و نگاه شب زده اش ملاحتی بود که او را در نظر شیرین می کرد. یکی دو چروک خنده ی گوشه ی چشمانش را در آینه بررسی کرد. اگر سودی بود او را به باد انتقاد می گرفت که هنوز،استفاده از کرم ضد چروک را در چهل و دوسالگی نادیده می گیرد. دستی به موهای نم دارش کشید و زمزمه کرد«خوشگله موشرابی...» وسعی کرد خودش را با مو های شرابی تصور کند. می دانست عاقبت در برابر اصرار سودی تسلیم خواهد شد درجه ی شوفاژ را زیاد کرد نوک انگشتان پایش یخ کرده بود. جوراب های سبزرنگش را که خودش بافته بود پوشید.اگر سودی آنجا بود از خنده ریسه می رفت کدام دکتر روانپزشکی در عصر تکنولوژی و مصرف گرایی بافتنی می کرد؟ در حالی که همکارانش پله های ترقی را دوتا یکی بالا می رفتند و هرماه در گوشه ای از اروپا سمینار می دادند او در تنهایی جوراب می بافت. روی تخت دراز کشید. زانو هایش را داخله شکم اش جمع کرد و لحاف را تا زیر چانه بالا آورد. پیش از خاموش کردن آباژور کنار تخت فضای اتاق را از نظرگذراند چراغ را خاموش کرد وزیرلب هومن اش را به خدا سپرد فقط هومن اش را...

سخن ناشر

به نام خدا

انسان مثال گیاهی است که خشک شده و از بین می رود و تمام زیبایی های انسان نیز همچون گلی است که پژمرده می شود.
آری؛ گیاه خشک و پژمرده می شود و انسان نیز مانند گیاه از بین می رود اما تنها کلام، افکار و آثار او باقی می ماند.
انتشارات نسل روشن در تلاش است تا با ایجاد یک بستر مناسب در حمایت از مولفان و همچنین ماندگاری ایده ها، آثار و افکار آن ها و با انتشار کتابی ارزشمند که از سطح علمی مطلوبی برخوردار باشد به وظیفه ی انسانی و اعتقادی خویش عمل کند تا بتواند اثری سازنده را به عنوان میراثی ناچیز برای نسل روشن باقی گذارد.

نظرات کاربران درباره کتاب نیمه‌ی خالی