فیدیبو نماینده قانونی نشر آفتابکاران و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب و هر روز صبح راه خانه دور و دورتر می‌شود

کتاب و هر روز صبح راه خانه دور و دورتر می‌شود

نسخه الکترونیک کتاب و هر روز صبح راه خانه دور و دورتر می‌شود به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب و هر روز صبح راه خانه دور و دورتر می‌شود

پدربزرگش کنارش نشسته. پدر بزرگ خیلی پیره، اونقدر پیر که دیگه آدم‌ها ازش خیلی توقع ندارند و مدام بهش غر نمی‌زنند که مثل آدم بزرگ‌ها رفتار کنه. اینقدر پیر که دیگه برای بزرگ شدن فرصتی نداره. این سن و سال اونقدرها هم بد نیست! نیمکت توی یک می‌دونه. نوح به زحمت چشم‌هاش‌رو به سمت خورشیدی که تازه داره بالا می‌آد باز می‌کنه. دلش نمی‌خواد شکست بپذیره و پیش پدربزرگ اعتراف کنه که دیگه این بار نمی‌دونه کجا هستند. این بازی همیشگی‌شونه: نوح چشم‌هاش‌رو می‌بنده و پدربزرگش اورو به جایی می‌بره که تابه‌حال نبوده‌اند. بعضی وقت‌ها پسرک باید چشم‌هاشو محکم ببنده، در تمام مدتی که چهار بار توی شهر اتوبوس عوض می‌کنند باید چشم‌هاش‌رو بسته نگه داره. البته گاهی هم فقط به بیشه‌زار پشت خونه که کنار رودخونه است می‌رن. بعضی وقت‌ها سوار قایق می‌شن، اغلب مسیرشون اونقدر طولانیه که نوح خوابش می‌بره. وقتی به‌اندازه کافی دور می‌شن پدربزرگ زمزمه می‌کنه: «حالا چشم‌هاتو باز کن!» بعد طبق معمول بهش یک نقشه و یک قطب نما می‌ده و مأمورش می‌کنه که راه خونه‌رو پیدا کنه. پدربزرگ می‌دونه که نوح همیشه از پس اینکار برمی‌آد، چون توی زندگی دو چیز هست که هیچوقت در موردشون شک نداره: اولی ریاضیات و دومی نوه‌اش. وقتی پدربزرگ جوان بود، گروهی از آدم‌ها محاسبه کردند که چطوری می‌شه سه تا آدم رو تا ماه بفرستن. همین ریاضیات بود که اون‌هارو اینهمه راه برد و برگردوند. اعداد و ارقام هیچوقت به آدم دروغ نمی‌گن.

ادامه...

بخشی از کتاب و هر روز صبح راه خانه دور و دورتر می‌شود

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

خواننده عزیز؛
بزرگی گفته بدترین چیز در مورد پیرشدن اینه که دیگه ایده نوئی به ذهنم نمی رسه. راستش این حرف، هیچوقت از ذهنم پاک نشده و همیشه بهش فکر کردم. شاید چون بزرگترین وحشت من هم دقیقا همینه که قبل از جسمم، قوه تخیلم رو از دست بدمو خب به نظرم این حس مشترک خیلی از آدم های دیگه هم هست. ما آدم ها موجودات عجیبی هستیم؛ چون انگارپیری و ناتوان شدن حتی از خود مرگ هم برامون ترسناک تره.
این کتاب، داستانی در مورد خاطرات و کنار اومدن با وقایع و پذیرفتنشون است. این قصه، نامه ای عاشقانه و وداعی تدریجی است، بین یک مرد و نوه اش و یک پدر و پسرش!
راستش، اصلاً قرار نبود شما هم این داستان رو بخونید. این رو برای خودم نوشته بودم، اون هم فقط برای اینکه می خواستم به افکارم نظم بدم، چون من از اون دسته آدم هایی هستم که باید افکارشون رو روی کاغذ بیارند تا بتونند درکش کنند و باهاش کنار بیان. ولی به هر حال، نوشته هام تبدیل به این داستان کوتاه شد، داستانی که در مورد کنار اومدن و پذیرفتن از دست دادن یکی از بهترین ذهن هایی است که می شناختم، داستان از دست دادن کسی که هنوز جسمش نزدیکم بود و روایت اینکه چقدر دلم می خواست می تونستم همه چیزرو برای بچه هام توضیح بدم. راستی، شاید به هر حال این رو هم بخواهید بدونید که دیگه الان با همه چیز کنار اومدم، دیگه الان رفتنش رو پذیرفتم.
این کتاب، داستان عشق و ترس و رابطه نزدیکیه که با هم دارند. بیش از همه، این کتاب روایتی از زمانه. همون زمانی که هنوز از دست ندادیم، همون فرصتی که هنوز برامون باقی مونده. ازتون ممنونم که کمی از زمانتون رو هم برای خوندن این داستان اختصاص می دین.

فردریک بکمن

پایان راه زندگی هر کسی، اتاق بیمارستانی هست که یکی، درست همون وسط، چادر سبزرنگی به پا کرده. کسی داخل چادر بیدار می شه، نفسش به شماره افتاده و ترسیده، نمی دونه کجاست. مرد جوانی که کنارش نشسته آروم زمزمه می کنه:
ـ «نترس!»
***
پیرمردی به نوه اش نگاه می کنه و با خودش می گه: یعنی توی کل زندگی آدم لحظه ای بهتر و شیرین تر از این لحظه هست؟ وقتی یک بچه اونقدری بزرگ شده که از کار دنیا سردربیاره، ولی هنوز کوچکتر از اونه که بخواد دنیا و اموراتش رو جدی بگیره. هنوز وقتی نوح لب نیمکت می شینه و پاهاش رو آویزون می کنه، پاهاش به زمین نمی رسه؛ ولی به جاش سرش تا خودِ خود آسمون قد کشیده، چون هنوز اونقدری عمر نکرده که کسی فرصت کنه رویاها و افکارش رو به زمین محدود کنه. پدربزرگش کنارش نشسته. پدر بزرگ خیلی پیره، اونقدر پیر که دیگه آدم ها ازش خیلی توقع ندارند و مدام بهش غر نمی زنند که مثل آدم بزرگ ها رفتار کنه. اینقدر پیر که دیگه برای بزرگ شدن فرصتی نداره. این سن و سال اونقدرها هم بد نیست!
نیمکت توی یک می دونه. نوح به زحمت چشم هاش رو به سمت خورشیدی که تازه داره بالا می آد باز می کنه. دلش نمی خواد شکست بپذیره و پیش پدربزرگ اعتراف کنه که دیگه این بار نمی دونه کجا هستند. این بازی همیشگی شونه: نوح چشم هاش رو می بنده و پدربزرگش اورو به جایی می بره که تابه حال نبوده اند. بعضی وقت ها پسرک باید چشم هاشو محکم ببنده، در تمام مدتی که چهار بار توی شهر اتوبوس عوض می کنند باید چشم هاش رو بسته نگه داره. البته گاهی هم فقط به بیشه زار پشت خونه که کنار رودخونه است می رن. بعضی وقت ها سوار قایق می شن، اغلب مسیرشون اونقدر طولانیه که نوح خوابش می بره. وقتی به اندازه کافی دور می شن پدربزرگ زمزمه می کنه: «حالا چشم هاتو باز کن!» بعد طبق معمول بهش یک نقشه و یک قطب نما می ده و مامورش می کنه که راه خونه رو پیدا کنه. پدربزرگ می دونه که نوح همیشه از پس اینکار برمی آد، چون توی زندگی دو چیز هست که هیچوقت در موردشون شک نداره: اولی ریاضیات و دومی نوه اش. وقتی پدربزرگ جوان بود، گروهی از آدم ها محاسبه کردند که چطوری می شه سه تا آدم رو تا ماه بفرستن. همین ریاضیات بود که اون هارو اینهمه راه برد و برگردوند. اعداد و ارقام هیچوقت به آدم دروغ نمی گن.
اما اینجا، اینجایی که نشسته اند مختصاتش معلوم نیست، هیچ راهی به سمت بیرون نداره، هیچ نقشه یا جاده ایهم به اینجا ختم نمی شه.
نوح تا اینجارو یادش می آد: پدربزرگ مثل همیشه امروز هم بهش گفت چشم هاشو ببنده. یادشه که از خونه پدربزرگ بیرون اومدن و مطمئنه که با هم تا رودخونه رفتن. چشم هاش باز باشه یا بسته، دیگه خیلی خوب همه صداهای اون اطراف و زنگ موسیقی آب رو می شناسه. حتی یادشه که سوار قایق شدند، قایق و چوب سفت زیرپاش رو هم یادشه. اما بعد از اون دیگه هیچی یادش نمی آد. نمی دونه چطوری با پدربزرگ از اینجا، روی یک نیمکت وسط یک میدون، سردرآوردند. محله اش رو نمی شناسه ولی در عین حال همه چیز هم آشنا به نظر می آد. انگار که یکی همه چیزهایی که باهاشون بزرگ شده باشی رو دزدیده باشه و همه شون رو یکجا، توی یک خونه دیگه، جمع کرده باشه. اونطرف تر یک میز هست، میز درست شبیه میز اتاق کار پدربزرگه که روش ماشین حساب کوچیک و برگه های یادداشت مربعی هست. پدر بزرگ آروم زیر لب با سوت آهنگی می زنه. آهنگ غمگینیه. لحظه ای مکث می کنه تا نفسی بگیره و می گه: «دوباره یکشبه میدون کوچیکتر شد» و بعد دوباره به سوت زدن ادامه می ده.
ظاهرا از نگاه پرسش گر نوه اش تعجب می کنه، انگار تازه متوجه می شه که بلند حرف زده.
ـ «ایوای ببخشید نوح نوحی! یادم رفته بود که اینجا فکر آدم هم صدا داره.»
پدربزرگ همیشه «نوح نوحی» صداش می کنه، چون به قول خودش دوبرابر بقیه اسم نوه اش رو دوست داره. دستش رو توی موهای پسرک فرو می بره، موهاش رو به هم نمی ریزه، فقط انگشتانش بین موهای نوح آروم می گیرند.
ـ «نوح نوحی! جای هیچ ترس و نگرانی نیست!»
زیر نیمکت، سنبل ها به گل نشسته اند، میلیون ها دست کوچک بنفش به طرف ساقه دراز شده اند که اشعه آفتاب رو در آغوش بگیرن. پسرک گل هارو می شناسه، این ها گل های مادربزرگش هستند که آدم رو یاد کریسمس می اندازن. شاید برای بقیه بچه ها، کریسمس با بوی بیسکوئیت زنجبیلی یا نوشیدنی های خوشبو همراه باشه، اما اگر آدم مادربزرگی داشته باشه که عاشق گل و گیاهه، اونوقته که کریسمس همیشه بوی سنبل می ده. بین گل ها، تکه های شیشه و کلید افتاده. انگار یکی داشته گل هاتوی شیشه بزرگی نگهداری می کرده ولی یکهو شیشه از دستش افتاده.
پسرک می پرسه: «این کلیدها برای چیه؟»
پدربزرگ جواب می ده: «کدوم کلیدها؟»
چشم های پیرمرد به شکل غریبی خالی به نظر می آد. با کلافگی شقیقه هاش رو می گیره. پسرک دهان باز می کنه تا چیزی بگه، ولی وقتی حالت پدربزرگ رو می بینه ساکت می شه. به جاش آروم می شینه و همون کاری رو می کنه که پدربزرگ بهش یاد داده که در موقع گم شدن باید بکنه: باید اطرافشو خوب نگاه کنه و دنبال علامت یا مشخصه خاصی بگرده.
دورتادور نیمکت پر از درخته. معلومه دیگه! چون پدربزرگ عاشق درخته؛ اونهم به این دلیل که به قول خودش درخت ها اصلاً براشون مهم نیست آدم ها چه فکری می کنن. آواز پرنده ها از روی درخت ها به گوش می رسه، آوازشون تمام فضای بهشت رو پر می کنه و بعد با متانت روی بال باد آروم می گیره. اژدهایی از توی میدون رد می شه؛ سبز رنگ و خواب آلوده است. در گوشه دیگه ای هم پنگوئنی خوابیده. روی شکمش جای دست های کوچولویی به رنگ شکلاتی نقش بسته. جغد مهربونی که فقط یک چشم داره درست کنار پنگوئن نشسته. نوح همه اشون رو می شناسه، همه اشون زمانی مال خودش بودند. وقتی تازه به دنیا اومده بود، پدربزرگ اژدهارو بهش هدیه داده بود. مادربزرگ عقیده داشت که عروسک اژدها کادوی مناسبی برای نوزادی که تازه متولد شده نیست؛ ولی پدربزرگ هم گفته بوده که از نظر خودش این هیچ ایرادی نداره، چون خودش هم دلش یک نوه خیلی مناسب نمی خواد.
دور میدون مردم در حال تردد هستند، ولی تصویرشون خیلی واضح نیست. وقتی پسرک سعی می کنه روی شکل هاشون تمرکز کنه، تصاویر مثل نوری که از لابه لای کرکره ها رد می شه از جلوی چشمش محو می شه. یکی اشون می ایسته و برای پدربزرگ دست تکون می ده. پدربزرگ هم در حالیکه سعی می کنه اعتماد به نفسش رو حفظ کنه، براش دست تکون می ده.
پسر می پرسه: «کی بود؟»
ـ «چیز بود... اممم.... یادم نمی آد نوح نوحی! فکر کنم مال خیلی وقت پیشه...»
سکوت می کنه، لحظه ای مردد می شه و بعد توی جیبش دنبال چیزی می گرده.
نوح زمزمه کنان می گه: «امروز بهم نقشه و قطب نما ندادی، هیچ چیزی که بشه روش حساب کرد ندارم، نمی دونم چطوری باید راه خونه رو پیدا کنم پدر بزرگ!»
ـ «می دونی مشکل اینجاست که اون چیزها اینجا به دردمون نمی خوره نوح نوحی!»
ـ «پدربزرگ؟ ما کجائیم؟»
ناگهان پدربزرگ شروع به گریه می کنه، ولی جوری بی صدا و بی اشک گریه می کنه که نوه اش هم متوجه نمی شه.
ـ «توضیحش سخته نوح نوحی! واقعا می گم، توضیحش واقعا سخته!»

دختر در مقابلش ایستاده و بوی سنبل می ده. انگار این دختر همیشه همینجا بوده، انگار هیچوقت ازش جدا نشده. موهاش اونقدری هم جوان به نظر نمی رسه، ولی بادی که بین موهاش می وزه تازه است. مرد هنوز یادش می آد که عاشق شدن چه حسی داشته، این آخرین خاطره ای است که از ذهنش پاک می شه. وقتی عاشقش شد درست مثل این بود که دیگه جسمش کفاف روحش رو نمی داد، انگار می خواست پرواز کنه؛ برای همین هم رقصیده بود.
مرد گفت: «فرصتمون خیلی کم بود.»
دختر سرش رو به علامت منفی تکون می ده و می گه: «نه! یک عمر بود، بچه ها و نوه هامون رو دیدیم.»
مرد می گه: «در چشم به هم زدنی تورو از دست دادم.»
دختر می خنده.
ـ «همه عمرت من مال تو بودم. همه وجودم مال تو بود.»
ـ «کافی نبود.»
دختر مچ دست مردرو می بوسه و چونه اش بین انگشتانش آروم می گیره.
ـ «نه!»
آهسته در طول جاده ای قدم می زنند. مرد حس می کنه قبلاً هم از همین جاده رد شده، ولی یادش نمی آد جاده به کجا ختم می شه. دست هاش رو با اطمینان به دور دختر حلقه کرده، دوباره شونزده سالشونه، انگشت هاش دیگه نمی لرزه، دیگه قلبش درد نمی کنه. سینه اش بهش می گه می تونه تا افق بدوه، ولی فقط یک نفس می کشه و ریه اش دوباره ازش فرمان نمی بره. دختر می ایسته، صبورانه زیر وزن بازوی مرد منتظر می مونه. حالا دیگه دختر هم درست مثل آخرین روز پیر شده؛ همون روزی که فرداش برای همیشه از پیشش رفته بود. مرد دهانش رو به نزدیکی پلک های پیرزن می بره و زمزمه می کنه: «نمی دونم چطوری برای نوح توضیح بدم.»
پیرزن جواب می ده: «می دونم.»
از برخورد نفس هاش روی گردن مرد موسیقی ایجاد می شه.
ـ «الان دیگه خیلی بزرگ شده. دلم می خواست می تونستی ببینیش.»
ـ «می تونم، می تونم ببینمش.»
ـ «دلم برات تنگ شده عشقم.»
ـ «من همیشه کنارتم، عشق کله شق من!»
ـ «اما حالا فقط توی خاطراتم همراهمی، فقط اینجا هستی.»
ـ «مهم نیست. برای من اینجا همیشه دوست داشتنی ترین بخش وجود تو بوده.»
ـ «آره! می دونم، می دونم.»
بعد دستمال نرمی رو آروم به پیشونی مرد می کشه، دایره های کوچک قرمزرنگی روی بافت دستمال ظاهر می شه. زن با ملایمت نصیحتش می کنه: «داره ازت خون می ره، وقتی سوار اون قایق می شی باید مراقب باشی.»
مرد چشم هاش رو می بنده.
ـ «به نوح چی بگم؟ چطوری براش توضیح بدم که قراره قبل از اینکه بمیرم از پیشش برم؟»
زن چونه مردرو توی دست هاش می گیره، مردرو می بوسه و می گه: «ای شوهر عزیز کله شق من! مثل همه چیزهای دیگه ای که برای نوه امون توضیح دادی، اینم براش بگو، جوری براش تعریف کن که انگار از تو باهوش تره و بیشتر می فهمه.»
مرد همسرش رو در آغوش می کشه. می دونه که خیلی زود بارون شروع می شه.

همون لحظه ای که پدربزرگ گفت توضیح دادنش سخته، نوح متوجه شد پدربزرگ خجالت می کشه. چون تا حالا هیچ وقت پدربزرگ چنین چیزی به نوح نگفته بود. بقیه بزرگترها، هر روز این حرف رو بهش می گن، خصوصا پدرش هر روز این حرف رو می زنه، ولی پدر بزرگ نه!
پیرمرد با لحن پوزش خواهانه ای می گه: «منظورم این نیست که درکش برای تو کار سختیه نوح نوحی! منظورم اینه که درکش برای خودم سخته.»
پسر فریاد می زنه: «داره ازت خون می ره.»
پدربزرگ انگشت هاش رو روی پیشونی اش می کشه. کنار زخمی که درست بالای ابروش هست، یک قطره خون در برابر نیروی جاذبه مقاومت می کنه، ولی بالاخره اون قطره خون روی لباس پدربزرگ می افته و دو قطره خون دیگه هم بلافاصله به دنبالش می آیند. آدم یاد بچه هایی می افته که کنار اسکله توی دریا می پرند، اونجا هم همیشه باید یکی شجاع تر از بقیه باشه و زودتر توی آب بپره تا بقیه هم دنبالش برن.
ـ «آره... آره.... احتمالا من... فکر کنم... افتادم.»
پدربزرگ با ناراحتی در افکارش فرو می ره، انگار این هم فقط یک خیاله. ولی اینجا افکار هم صدا دارند! چشم های پسرک گرد می شه.
ـ «آهان! یادم اومد.... افتادی! توی قایق که بودیم افتادی. الان یادم اومد. اینجوری خودتو زخمی کردی، من بابارو صدا زدم که بیاد کمکمون.»
پدربزرگ تکرار می کنه: «بابا؟»
ـ «آره، پدربزرگ اصلاً نگران چیزی نباش. بابا زودی می آد کمکمون.»
نوح دست های پدربزرگ رو نوازش می کنه و بهش اطمینان می ده که جای نگرانی نیست. با چنان تجربه ای آرومش می کنه که هیچ پسری در این سن و سال نمی تونه چنین کاری بکنه.
مردمک های چشم پدربزرگ با اضطراب حرکت می کنه، برای همین پسرک با اراده ای ثابت به حرف هاش ادامه می ده: «یادته وقتی با هم رفته بودیم جزیره برای ماهیگیری و توی چادر خوابیدیم چی بهم گفتی؟ گفتی هیچ ایرادی نداره آدم یک کمی هم بترسه، چون اگر آدم خودشو خیس کنه، خرس ها از بوی آدم فرار می کنن!»
پدربزرگ پلک هاش رو محکم به هم فشار می ده، انگار حتی نمی تونه نوح رو هم درست ببینه. ولی بعد چندین بار با سر حرف نوح رو تایید می کنه و چشم هاش روشن تر می شه.
ـ «آره! آره، نوح نوحی! اینو من گفته بودم، نه؟ همون موقع که برای ماهیگیری رفته بودیم، آخ، نوح نوحی عزیزم، چقدر بزرگ شدی! خیلی بزرگ شدی! مدرسه چطوره؟»
نوح با دقت صداش رو صاف می کنه. قلبش به شدت می زنه، سعی می کنه لرزش صداش رو مخفی کنه.
ـ «خوبه! نمره ریاضی ام از همه بهتره. آروم باش، پدربزرگ! بابا زود برای کمکمون می آد.»
دست های پدربزرگ روی شونه پسرک آروم می گیره.
ـ «خیلی خوبه نوح نوحی! خیلی خوبه! ریاضیات همیشه به دردت می خوره.»
دیگه پسرک حسابی وحشت کرده، ولی تمام سعی اش رو می کنه پدربزرگ بویی نبره که اینقدر ترسیده، برای همین فریاد زنان می گه: «سه ممیز چهارده.»
پدربزرگ بلافاصله جواب می ده: «پنج، نُه، دو!»
پسرک هم با سرعت می گه: «شش، پنج، سه!»
پدر بزرگ با خنده جواب می ده: «پنج، هشت، نُه!»
این یکی دیگه از بازی های مورد علاقه پدربزرگه که رقم های اعشاری عدد پی رو از حفظ بگن، همون رقمی که برای محاسبه اندازه دایره ضروریه. پدربزرگ شیفته رمز و راز این عدده، این عددی که به قول خودش همه سوال هارو جواب می ده و درهای دنیارو به روی آدم ها باز می کنه. بیشتر از دویست تا از رقم های دهگان عدد پی رو حفظه، نوح تقریبا صدتاشون رو بلده. پدربزرگ همیشه می گه که مرور زمان بالاخره باعث می شه که همون وسط ها به هم برسند، وقتی ذهن پسرک بیشتر از این رشد کنه و ذهن خودش تحلیل بره بالاخره مساوی می شن.
پسر می گه: «هفت!»
پدربزرگ زمزمه می کنه: «نُه!»
پسرک دست های زبر پدربزرگ رو فشار می ده و پیرمرد متوجه می شه که پسرک ترسیده. برای همین می گه: «نوح نوحی! هیچ وقت داستان وقتی که رفته بودم دکتررو برات تعریف کرده بودم؟ به دکتره گفتم: دکتر! دستم از دوجا شکست! دکتره هم جواب داد: پس بهت توصیه می کنم دیگه اونجا نری!»
پسرک چشم هاش رو روی هم فشار می ده، همه چیز بیشتر تار و محو شده اند.
ـ «اینو قبلاً هم گفته بودی پدربزرگ! این جوک مورد علاقه اته.»
پدربزرگ با شرمندگی زمزمه می کنه: «جدی؟»
میدان دایره کاملی است. ضربات باد نوک درخت هارو در هم می کوبه، برگ ها با هزاران زبان سبز در هم می پیچند. پدربزرگ همیشه عاشق این فصل سال بوده. باد گرم رقص کنان بین بازوی سنبل ها می وزه و قطرات کوچک خون روی پیشونی اش خشک می شه. نوح انگشت هاش رو می گیره و می پرسه: «پدربزرگ، ما کجائیم؟ چرا عروسک های من اینجا توی میدونند؟ بعد از اینکه توی قایق افتادی چی شد؟»
و تازه اون موقع است که اشک های پدربزرگ از مژه هاش سرازیر می شه.
ـ «نوح نوحی! ما توی مغز من هستیم. مغزم دوباره یک شبه کوچکتر شده.»
تد و پدرش توی باغ هستند. بوی عطر سنبل همه فضای باغ رو پر کرده.
پدر با بی حوصلگی می پرسه: «مدرسه چطوره؟»
این سوال همیشگیشه و تد هیچوقت جواب درست این سوال نمی دونه. پدر اعدادرو دوست داره و پسر حروف رو، و این یعنی اون ها در دو دنیای کاملا متفاوت سیر می کنند.
پسر می گه: «برای مقاله هام بالاترین نمره رو گرفتم.»
پدر غرغر کنان می گه: «ریاضی چی؟ وضع ریاضی ات چطوره؟ ریاضیات همیشه به دردت می خوره. هیچ فکرش رو کردی اگر توی جنگل گم بشی، با حروف چطوری می تونی راهتو پیدا کنی؟»
پسر جواب نمی ده. اعداد و ارقام رو درک نمی کنه، شاید هم اعداد و ارقام درکش نمی کنن. هیچ وقت با پدرش چشم در چشم هم ندوخته اند.
پدر، که هنوز مرد جوانی است، خم می شه و شروع به کندن علف های هرز باغچه گل می کنه. وقتی دوباره می ایسته، با اینکه مطمئنه تنها یک لحظه گذشته ولی هوا تاریک شده.
زیر لب می گه: «سه ممیز چهارده.»
ولی صدا شباهتی به صدای خودش نداره.
ـ «بابا؟»
صدای پسره، اما صدای او هم عوض شده، صدا بم تر شده.
پدر می غره: «سه ممیز چهارده! این بازی مورد علاقه اته.»
پسر با ملایمت جواب می ده: «نه!»
پدر شروع به جواب دادن می کنه: «این....»
نه حافظه و نه کلمات یاری اش نمی کنند.
پسر می گه: «داره ازت خون می ره بابا!»
پدر بهش نگاه می کنه، چندین بار پلک می زنه، ولی بعد سرش رو تکون می ده و با اغراق می خنده. «آها، اینو می گی؟ یک خراش کوچیکه. تا حالا داستان وقتی که رفته بودم پیش دکتررو برات گفتم؟ من گفتم: دکتر، دکتر جون! دستمو شکستم...»
سکوت می کنه.
پسر صبورانه تکرار می کنه: «بابا! داره ازت خون می ره.»
ـ «به دکتره گفتم: «"دستمو شکوندم".» یا نه، صبر کن... گفتم.... یادم نمی آد... این جوک مورد علاقه امه. اینقدر منو نکش، می خوام جوک کوفتی محبوبم رو بگم!»
پسر با احتیاط دستش رو می گیره؛ اما دست های پسر دوباره کوچیک شده اند. دست های پسر در مقایسه با دست های خودش شبیه بیلچه کوچیکی هستند.
مرد پیر نفس نفس زنان می پرسه: «این دست های کیه؟»
تد جواب می ده: «این ها دست های منه.»
پدر سرش رو با شدت تکون می ده، خون از پیشانی اش سرازیر می شه، خشم چشم هاش رو می گیره.
ـ «پسر من کجاست؟ پسر کوچولوی من کجاس؟ جواب منو بده!»
تد ملتمسانه می گه: «بابا! یک لحظه بشین!»
مردمک های چشم پدر به تاریکی نوک درخت ها خیره می شه، سعی می کنه فریاد بکشه ولی یادش نمی آد چطوری باید فریاد بزنه، فقط صدای خس خسی از گلوش بیرون می آد.
ـ «تد، مدرسه چطوره؟ ریاضیاتت چطوره؟»
ریاضیات همیشه به دردت می خوره، اگه گم بشی ریاضیات می تونه کمکت کنه که راه خونه رو پیدا کنی....
پسر با خواهش می گه: «بابا! باید یک لحظه بشینی، داره ازت خون می ره.»
پسر ریش داره، وقتی پدر به گونه های پسر دست می کشه زبری ریش کف دستش رو می خارونه.
پدر زمزمه می کنه: «چی شده؟»
ـ «توی قایق افتادی. بهت گفته بودم که سوار قایق نشی، گفته بودم خطرناکه، خصوصا وقتی تنها نمی ری و و نوح رو با خودت.....»
چشم های پدر گشاد می شه و با هیجان به میان حرفش می پره: «تد؟ تویی؟ چقدر عوض شدی! مدرسه چطوره؟»
تد به آرومی نفس می کشه و شمرده می گه: «من دیگه مدرسه نمی رم بابا! من دیگه بزرگ شده ام.»
ـ «مقاله ات چطور بود؟»
ـ «بیا بابا! تورو خدا بیا بشین.»
ـ «تد! انگار ترسیدی. از چی ترسیدی؟»
ـ «نگران نباش بابا! من فقط.... من... نباید سوار قایق بشی. هزاربار بهت گفته بودم...»
دیگه توی باغ نیستند؛ الان توی اتاق بی بویی هستند که دیوارهای سفید داره. پدر دستش رو روی گونه های زبر ریش دار پسر می گذاره.
ـ «تد، نگران نباش! اون موقع که ماهیگیری یادت دادم رو یادته؟ اون موقعی که رفته بودیم جزیره و توی چادر موندیم و تو هم خواب بد دیدی و جاتو خیس کردی، برای همین اومدی توی کیسه خواب من خوابیدی؟ یادته چی بهت گفتم؟ بهت گفتم خیلی خوبه که خودتو خیس کردی چون اینجوری خرس ها بهمون نزدیک نمی شن. هیچ ایرادی نداره آدم یک کمی بترسه.»
وقتی پدر می شینه، روی تخت نرمی فرود می آد، یکی که قرار نیست توی این تخت بخوابه، تخت رو درست کرده. اینجا اتاقش نیست. تد کنارش نشسته و پیرمرد بینی اش رو توی موهای پسرش فرو می کنه.
ـ «تد یادته؟ توی جزیره توی اون چادر مونده بودیم، یادته؟»
پسر زمزمه می کنه: «بابا من و تو با هم توی چادر نبودیم، نوح پیشت بود.»
پدر سرش رو بلند می کنه و بهش خیره می شه.
ـ «نوح دیگه کیه؟»
تد با ملایمت گونه اش رو نوازش می کنه.
ـ «بابا نوح دیگه! پسرم! تو با نوح توی چادر مونده بودی. من اصلاً از ماهیگیری خوشم نمی آد.»
ـ «چرا، خوشت می آد. خودم بهت یاد دادم. خودم یادت دادم... یادت ندادم؟»
ـ «بابا! تو هیچوقت وقت نکردی یادم بدی. همیشه سر کار بودی. ولی به نوح یاد دادی، به نوح همه چی یاد دادی. نوح ریاضیات دوست داره، درست مثل خودت!»
انگشت های پدر کورمال کورمال دور تخت می چرخه، جیب هاش وارسی می کنه، دیوانه وار دنبال چیزی می گرده. تدریجا حرکاتش عصبی تر می شه. وقتی اشک رو در چشم های پسرش می بینه، نگاهش به سمت گوشه اتاق می چرخه. دست هاش رو مشت می کنه تا جلوی لرزششون رو بگیره. انگشت هاش رو اینقدر محکم فشار می ده که بندهای انگشت هاش سفید می شن، با خشم می غره: «پس مدرسه چی تد؟ برام تعریف کن اوضاع درس و مدرسه چطوره؟»

نظرات کاربران درباره کتاب و هر روز صبح راه خانه دور و دورتر می‌شود

ممنون بخاطر این کتاب و این اپلیکیشن خیلی خیلی خوبتون
در 2 ماه پیش توسط yasaman saleh
این ترجمه خیلی بهتر از ترجمه‌ای هست که توسط نشر نون بیرون داده شده .. مرسی
در 4 هفته پیش توسط یگی لی