فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب غریبه‌ای در خانه

کتاب غریبه‌ای در خانه

نسخه الکترونیک کتاب غریبه‌ای در خانه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب غریبه‌ای در خانه

سه پسر - دو نفر سیزده ساله و یکی چهارده ساله که به تازگی سبیل پشت لبشان سبز شده بود - عادت داشتند وحشیانه بدوند. در این محلۀ شهر، بچه‌ها خیلی زود بزرگ می‌شوند. شب دیر به خانه می‌آیند. از آن بچه‌هایی نیستند که پشت رایانه بنشینند، تکالیف انجام بدهند و زود به رختخواب بروند. بیرون پرسه می‌زنند، دنبال دردسر هستند. خب! به نظر می‌آید که دردسر هم پیدا کردند. یکی از آنان ناگهان جلوی در رستوران متروک ایستاد، جایی که اگر سیگاری داشتند می‌رفتند و در آنجا می‌کشیدند. آن دو نفر دیگر در کنارش ایستادند و به تاریکی خیره شدند. «این چیه؟» «گمون کنم مرده.» «گمشو! شرلوک هلمز شدی!» با همین حرف ناگهان سه پسر خشکشان زد. ترسیدند شاید کسی آن اطراف باشد. فهمیدند کسی نیست و خودشان تنها هستند. یکی از پسرهای جوان، خیالش که راحت شد، عصبی می‌خندید. کمی جلوتر رفتند تا با با دقت به جسد افتاده به زمین نگاه کنند. مردی بر روی زمین افتاده بود. یک گلوله به صورت و یکی به سینه‌اش خورده بود. خون زیادی بر روی پیراهنش دیده می‌شد. هیچ‌یک از آنان نازک نارنجی نبودند. پسری که سنش بیشتر از بقیه بود، گفت: «ببینید چیزی داره که برداریم؟»

ادامه...
  • ناشر انتشارات البرز
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.59 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۹۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب غریبه‌ای در خانه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول

تام کراپ(۱)؛ خودروی لکسوس را در گاراژ خانه دو طبقه زیبایش پارک کرد. یکی از شب های بسیار گرم ماه آگوست بود. دو خودرو به راحتی در پارکینگ جا می شد. درست پشت محوطه چمن سرسبز خانه که دورتادورش را درخت های قدیمی زیبا پوشانده بود. سمت راست آن مسیری سنگفرش بود که از جلو ایوان خانه می گذشت و به پله های نزدیک در چوبی ورودی خانه می رسید. سمت راست در ورودی پنجره بزرگ اتاق نشیمن بود.
خانه در گوشه خیابان بن بست قرار داشت. همه خانه های اطراف نیز شبیه به همین خانه زیبا و خوش نما بودند. افرادی که در این خانه ها سکونت داشتند؛ افرادی موفق، مرفه و آبرودار بودند.
افراد ساکن این منطقه آرام بیرون شهر در شمال نیویورک، خانواده و زوج هایی حرفه ای بودند. همه، نسبت به شهر کوچک اطرافشان و البته به مشکل های دنیای بزرگ تر، نیز بی توجه بودند. انگاری رویای امریکایی که باید زنده باشد، اینجا خیلی آرام و بی شتاب جریان داشت.
اما ذهن آشفته تام با محیط آرام و ساکت این محله همخوانی نداشت. چراغ و موتور خودرو را خاموش کرد. لحظه ای ناراحت در تاریکی نشست و خودش را ملامت می کرد.
سپس، متوجه شد که خودروی همسرش در محل همیشگی اش در پارکینگ نیست. به ساعتش نگاه کرد؛ ساعت ۹:۲۰ بود. با خودش فکر کرد شاید چیزی را فراموش کرده است. بیرون رفته؟ یادش نمی آمد که به او حرفی زده باشد. البته این اواخر خیلی سرش شلوغ بود. شاید رفته کاری انجام بده و زود برگرده؟ چراغ ها را روشن گذاشته بودند که جلوه ای خاص به خانه بخشیده بود.
در شب تابستانی از خودرو پیاده شد- بوی چمن تازه به مشام می رسید- با ناراحتی آب دهانش را قورت داد. دلش می خواست، همچون همیشه، با عشق همسرش را ببیند. لحظه ای درنگ کرد. دستش بر روی سقف خودرو؛ نگاهی به اطراف انداخت. سپس کیف و کتش را از صندلی پشتی برداشت و با خستگی در خودرو را بست.
از روی سنگفرش عبور کرد، از پله ها بالا رفت و در را باز کرد. یک مشکلی بود. نفسش بند آمده بود.
تام در درگاه در ورودی، دستش بر روی دستگیره، بی حرکت ایستاده بود. اول نمی فهمید که چه چیزی او را اذیت می کند. اما سپس متوجه شد. در قفل نبود. که البته موضوعی غیرعادی نبود. بیشتر شب ها که از راه می رسید، در را باز می کرد و وارد خانه می شد، اما کرن (۲) درون خانه منتظرش بود. اکنون خودرواش نبود و فراموش کرده بود که در را قفل کند. از همسرش که در مورد قفل کردن در سختگیر است، چنین کاری خیلی عجیب به نظر می آید. آرام نفسش را بیرون داد. شاید عجله داشته و فراموش کرده قفل کنه؟
به درون اتاق نشیمن نگاهی سریع انداخت. اتاقی مربع با دکوراسیونی به رنگ خاکستری و سفید. کاملاً آرام است. معلوم است کسی خانه نیست. چراغ خانه را روشن گذاشته است، پس نباید خیلی طول بکشد. شاید رفته شیر بخره؟ حتماً جایی در خانه برای او یادداشت نوشته است. دسته کلیدش را بر روی میز کوچک جلوی در ورودی انداخت و مستقیم به سمت آشپزخانه در انتهای خانه رفت. گرسنه بود. با خودش فکر می کرد، او شامش را خورده یا منتظر او شده است؟
پیداست که در حال آماده کردن شام بوده است. سالاد تقریباً آماده است. برش یک گوجه فرنگی نصفه و نیمه مانده است. به تخته چوبی نگاهی انداخت؛ بر روی تخته، گوجه فرنگی و چاقوی تیزی قرار داشت. بر روی پیشخوان سنگ گرانیتی؛ پاستا آماده طبخ و یک قابلمه چدنی بزرگ آب روی گاز قرار داشت. گاز خاموش بود. انگشتش را درون قابلمه کرد؛ آب هم سرد بود.
روی در یخچال را نگاه کرد، یادداشتی نبود. به تابلوی آشپزخانه نیز یادداشتی نبود. اخمی کرد. تلفن همراهش را از درون جیب شلوارش در آورد و نگاه کرد، شاید پیامی برای او ارسال کرده و تام متوجه آن نشده است اما هیچ پیامی نبود. حالا کمی نگران شد. باید به او می گفت که کجا رفته است.
در یخچال را باز کرد و مدتی همان جا ایستاد و بی توجه به محتوای درون یخچال نگاهی انداخت. یک نوشیدنی از درونش برداشت و تصمیم گرفت پاستا را خودش آماده کند. حتماً تا چند دقیقه دیگر از راه می رسد. با دقت نگاه کرد تا ببیند چه چیزی در خانه تمام شده که او قصد خریدنش را داشته است. شیر، نان، سس پاستا، نوشیدنی، پنیر پارمزان، همه چیز بود. به درون دستشویی نگاه کرد. دستمال توالت نیز تمام نشده بود. دیگر فکرش به چیزی قد نمی داد که ضروری بوده باشد. همچنان که منتظر بود تا آب داخل قابلمه جوش بیاید، با تلفن همراهش تماس گرفت، اما پاسخ نداد.
پانزده دقیقه بعد، پاستا آماده شد. اما اثری از همسرش نبود. پاستا را درون لگن ظرفشویی گذاشت. شعله زیر قابلمه حاوی سس گوجه فرنگی را نیز خاموش کرد. نگران به اتاق نشیمن نگاه می کرد؛ گرسنگی از یادش رفته بود. بیرون پنجره، به چمن محوطه خیابان نگاهی انداخت. کدوم جهنمیه؟ کم کم داشت نگران می شد. دوباره با تلفن همراهش تماس گرفت. صدای مبهم لرزشی از پشت سرش شنید. به سمت صدا رفت، تلفن همراه زنش بر روی کاناپه تکان می خورد. َاه؛ گندش بزنن. تلفنش هم یادش رفته. حالا چه جوری با او تماس بگیرم؟
***
خانه را گشت، شاید بفهمد کجا ممکن است رفته باشد. سراغ اتاق خوابشان که در طبقه بالا قرار داشت رفت.از اینکه کیفش بر روی میز کنار تخت بود تعجب کرد. درون کیف را گشت، تا شاید چیزی پیدا کند. عذاب وجدان داشت که توی کیفش را نگاه می کند. به هر حال، کیف کاملاً شخصی است. اما این مورد ضروری بود و چاره ای نداشت. همه محتویات درون کیف را بر روی تخت خالی کرد. کیف پولش، رژ لب، خودکار، یک بسته دستمال کاغذی؛ همه چیز آنجاست. پس موضوع خرید فوری نبوده. شاید با عجله بیرون رفته تا به دوستی کمک کنه؟ یک مورد ضروری؟ به هرحال، بازهم باید کیفش را با خودش می برد. باید تا الان به او خبر می داد. می توانست از کسی دیگر تلفن قرض بگیرد و به او خبر بدهد. آن قدر آدم بی فکری نیست.
تام لبه تخت نشست. قلبش تندتند می زد. یک اتفاقی افتاده است. با خودش فکر کرد شاید بهتر است که با پلیس تماس بگیرد. فکر کرد موضوع را چطور باید مطرح کند: همسرم بیرون رفته و نمی دونم کجاست. تلفن و کیفش رو هم همراهش نبرده. در خونه رو قفل نکرده. که معمولاً هیچ کدوم این کارا ازش سر نمی زنه. احتمالاً پلیس به خاطر این مدت کوتاه غیبت، خیلی او را جدی نمی گیرد. هیچ به هم ریختگی ای وجود ندارد. همه چیز سر جایش است.
ناگهان از جا بلند شد و با سرعت همه جای خانه را گشت. اما هیچ چیز نگران کننده ای ندید – چیزی به سرقت نرفته، پنجره ای نشکسته، خونی بر روی زمین نریخته است. با وجود این، چنان با اضطراب نفس می کشید، گویی همه این اتفاق ها افتاده است.
کمی درنگ کرد. شاید پلیس تصور کند که با او جروبحثی داشته است. اما مهم نیست، به آنان خواهد گفت که باهم دعوایی نکرده اند. به آنان خواهد گفت که تقریباً هیچ وقت باهم بحثی ندارند. ازدواجی مطلوب دارند.
به جای تماس با پلیس، سریع به آشپزخانه رفت، جایی که کرن فهرستی از شماره تلفن ها را نگه می دارد. به دوستانش زنگ زد.
***
افسر کرتون(۳)؛ ناباورانه به تصادف روبه رویش نگاه می کرد و سرش را تکان می داد. پر از جمعیت و خودرو بود. با دیدن برخی صحنه ها، دلش می ریخت، اما این صحنه چندان بد هم نبود.
هیچ مدرک هویتی از قربانی تصادف وجود نداشت. زنی در حدود سی ساله. نه کیف پولی همراهش بود و نه کیف دستی. اما کارت خودرو و گواهینامه رانندگی درون داشبورد بود. خودرو به نام کرن کراپ ثبت شده است. اکنون با اتهام هایی روبه روست که باید به آن ها توضیح دهد. اما در حال حاضر با آمبولانس به نزدیک ترین بیمارستان منتقل می شود.
بر اساس آنچه می دید و گفته های شاهدان ماجرا، آن زن خیلی با سرعت رانندگی می کرده است. راننده خودروی هوندای قرمز سیویک، چراغ قرمز را رد کرده به سمت راست کشیده و به تیر چراغ برق برخورد کرده است. اینکه بقیه سالم ماندند، خودش معجزه است.
کرتون با خودش فکر کرد؛ احتمالاً مست بوده یا مواد زده. حتماً باید آزمایش الکل نیز از او بگیرند.
سپس فکر کرد، شاید خودرو سرقتی است. به هرحال، باید علتش را بفهمد.
با وجود خون توی صورتش، می توانست تشخیص دهد که شبیه سارق خودرو یا آدم معتاد نیست. بیشتر شبیه خانمی خانه دار است.
***
تام کراپ، به بیشتر دوستان کرن که اغلب به دیدن او می آمدند، زنگ زد. آنان نمی دانستند که کرن کجاست. دیگر بیشتر از این نباید منتظر بشود. به پلیس زنگ زد.
وقتی دوباره تماس گرفت، دستش می لرزید. هم می ترسید و هم احساس خیلی بدی داشت.
صدایی پاسخ داد: «نهصد و یازده بفرمایید. چه اتفاقی افتاده؟»
***
تام در را باز کرد و مامور پلیس را جلوی در دید. صورتش به هم ریخت، فهمید اتفاق بدی افتاده است.
مامور پلیس کارتش را به او نشان داد و با صدایی آرام گفت: «من افسر فلمینگ هستم. می تونم بیام تو؟»
تام گفت: «خیلی زود رسیدید. من همین الان با نهصد و یازده تماس گرفتم.»
افسر گفت: «من به خاطر تماس شما اینجا نیومدم.»
تام او را به اتاق نشیمن هدایت کرد و خودش بر روی کاناپه سفید نشست. به صورت افسر پلیس نگاه نمی کرد. می خواست، تا جایی که امکان دارد؛ حقیقت را دیرتر بشنود.
اما سرانجام وقتش رسید. به سختی نفس می کشید.
افسر فلمینگ به آرامی دستش را بر روی شانه او گذاشت وگفت: «به من تکیه بدید.» تام نیز سرش را به او تکیه داد. احساس می کرد دارد غش می کند. حس خیلی بدی داشت. پس از لحظه ای به او نگاه کرد. نمی دانست چه خبری می شنود، اما هر چه که هست، خبر خوبی نیست.
***

مقدمه

او مال این محله نیست.
در پشتی رستوران متروکه را پشت سرش می کوبد، درون تاریکی سکندری می خورد- بیشتر چراغ های خیابان سوخته یا شکسته اند- نفس نفس می زند. مانند حیوانی ترسیده به سمت محل پارک خودرواش می دود، اصلاً نمی داند چه کار می کند. در خودرو را باز می کند. طبق عادت، کمربندش را می بندد. از محل پارک خودرو که خارج می شود، صدای کشیده شدن لاستیک های خودرو بر روی آسفالت را می شنود. بدون آنکه سرعتش را کم کند، بی محابا به داخل خیابان می رود. چیزی در کنار فروشگاه آن سمت خیابان نگاهش را جلب می کند. به چهارراه نزدیک می شود، وقتش را ندارد که بیشتر توجه کند. بی هیچ فکری، سرعتش را زیاد و چراغ قرمز را رد می کند.
به یک چهارراه دیگر می رسد و از این یکی هم عبور می کند. با سرعت بیش از حد مجاز رانندگی می کند، اما اهمیتی نمی دهد. باید فرار کند.
یک چهارراه دیگر و یک چراغ قرمز دیگر. خودروها از مسیر مقابل می آیند. توقف نمی کند. چراغ قرمز را که رد می کند، از کنار خودرویی با سرعت می گذرد. با رانندگی اش، همه جا را به هم می ریزد. صدای ترمز خودروهای دیگر و سروصدایی را که پشت سرش ایجاد شده است را می شنود. خیلی خطرناک است، نزدیک است کنترل خودرو را از دست بدهد. و سپس سرانجام اتفاق رخ می دهد. در کمتر از یک ثانیه، محکم پایش را بر روی پدال ترمز می کوبد. خودرو سُر می خورد. اول به لبه پیاده رو، سپس با شتاب به تیرچراغ برخورد می کند.

فصل دوم

سه پسر - دو نفر سیزده ساله و یکی چهارده ساله که به تازگی سبیل پشت لبشان سبز شده بود - عادت داشتند وحشیانه بدوند. در این محله شهر، بچه ها خیلی زود بزرگ می شوند. شب دیر به خانه می آیند. از آن بچه هایی نیستند که پشت رایانه بنشینند، تکالیف انجام بدهند و زود به رختخواب بروند. بیرون پرسه می زنند، دنبال دردسر هستند. خب! به نظر می آید که دردسر هم پیدا کردند.
یکی از آنان ناگهان جلوی در رستوران متروک ایستاد، جایی که اگر سیگاری داشتند می رفتند و در آنجا می کشیدند. آن دو نفر دیگر در کنارش ایستادند و به تاریکی خیره شدند.
«این چیه؟»
«گمون کنم مرده.»
«گمشو! شرلوک هلمز شدی!»
با همین حرف ناگهان سه پسر خشکشان زد. ترسیدند شاید کسی آن اطراف باشد. فهمیدند کسی نیست و خودشان تنها هستند.
یکی از پسرهای جوان، خیالش که راحت شد، عصبی می خندید.
کمی جلوتر رفتند تا با با دقت به جسد افتاده به زمین نگاه کنند. مردی بر روی زمین افتاده بود. یک گلوله به صورت و یکی به سینه اش خورده بود. خون زیادی بر روی پیراهنش دیده می شد. هیچ یک از آنان نازک نارنجی نبودند.
پسری که سنش بیشتر از بقیه بود، گفت: «ببینید چیزی داره که برداریم؟»
آن یکی گفت: «بعید می دونم.»
اما پسر چهارده ساله استادانه دستش را درون جیب های شلوار مرد مرده کرد و کیف پولش را بیرون کشید. کیف پول را باز کرد و به دوستانش نشان داد و نفسی عمیق کشید. «هی، به نظر می یاد شانس آوردیم.» کیفش پر از اسکناس بود، اما در تاریکی به سختی می شد فهمید که چقدر پول است. از جیب دیگرش، تلفن همراهش را در آورد.

نظرات کاربران درباره کتاب غریبه‌ای در خانه

این کتاب یه کم شبیه اثر دیگه همین نویسنده یعنی زن همسایه هست.هردو داستان درباره یه زن و شوهر جذابه که احتمالا مرده با یه زن دیگه رابطه داره...ولی در کل از خوندنش خیلی لذت بردم....
در 5 ماه پیش توسط
جالب بود.پایانش هم حالت تعلیقی داشت
در 3 ماه پیش توسط شیرین آزاد
صفحه آخر کتاب تکان دهنده بود و غیرقابل پیش بینی
در 2 ماه پیش توسط آناهیتا
جالب بود
در 2 ماه پیش توسط فاطمه پارسا
بد نبود،زیاد خوبم نبود یه لول از معمولی پایین تر بود،ترجمش ولی خوب بود
در 2 ماه پیش توسط shaghayegh as