فیدیبو نماینده قانونی نشر شربیانی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب فقط پنج دقیقه

کتاب فقط پنج دقیقه

نسخه الکترونیک کتاب فقط پنج دقیقه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب فقط پنج دقیقه

تازه قطار توی ایستگاه توقف کرده است. چند ثانیه‌ای است درب کشویی‌اش باز شده است که انگار زنی در گوشم زمزمه می‌کند: «کمک کنید. کمک کنید... تو را خدا کمک کنید.» من هم همین کار را می‌کنم. کمک می‌کنم. خم می‌شوم و نایلون سیاه و بزرگ زنی را که کنارم ایستاده است و تقریبا هم سن و سال مادرم است از روی خط زرد بر می‌دارم و می‌برم داخل قطار. زن هم که صورتش خیلی خسته و تکیده است بلافاصله پشت سرم وارد قطار می‌شود. زن هم تشکر می‌کند. مدام سرش را تکان می‌دهد می‌گوید: «خیر ببینی، دستتان درد نکند.» می‌گوید: «دستم درد می‌کند. پایم درد می‌کند. چه کار کنم؟» ولی همین که درب کشویی قطار بسته می‌شود و قطار دوباره حرکت می‌کند باز آن زن تشکر می‌کند. دوباره آن صدا در گوشم زمزمه می‌کند... آخ آن صدا... آن صدا...

ادامه...
  • ناشر نشر شربیانی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.54 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب فقط پنج دقیقه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مرغ ماهی خوار

دختر دو بار گفت: «اسماعیل تویی؟» و پدر از پنجره به آسمان نگاه کرد و مادر زیر لب زمزمه کرد ای کوسه ما هی های خون آشام ای امواج خروشان، ای دریای متلاطم به میهمانی تان آمده اند و دخترلبخند زد و مادر سرخی گونه هایش را دید و دلش لرزید و پدر گفت: «مردانی که آرام گرفته اند و دخترانی که خوابیده اند» و مادر خواند از اشک های شان آب دریا ها شور شد و از نفرین شان... و کتاب را بست و پدر پنجره را باز کرد. عطر گل های نارنج ریخت توی اتاق. با بوی باغچه، بوی ماهی و در یا رفت سراغ زن و زن دو بارسرفه کرد. هوا را بلعید. باد پرده را تکان دادو سرما رفت زیر پوستش، برق چشم هایش را از ساحل دریا گرفت و به نیلوفرهای همسایه ریخت، بوی علف و رطوبت و خاک را بالا کشید، دختر نالید. مادر دستش را گرفت و داغی پوستش اشک را در چشمانش ریخت، دختر گفت: «رفتیم تا پشت سنگ ها، اسماعیل گفت، بنشین! من نشستم. اسماعیل سردش بود. برق زد و بارون آمد، اگه بارون نمی یومد شاخه ها را جمع می کردیم و آتیش می زدیم».
پدر گفث: «آن روز هم بارون میومد.»
مادر گفت: «یادمه.»
سنگسر بودم که صفر زنگ زد، خودشم زده بودند.
ننه صفر گفته بود: «به مادر اسماعیل خبر ندین!»
زن گفت: «چرا روی ماسه ها؟»
مرد گفت: «دنبالش بودن!»
زن گفث: «وقتی زدندش صفر هم بوده؟»
مرد گفت: «وقتی اومدم جنازه نبود.»
بارون پخش شد و بر در و دیوار و پنجره کوبید. گل های باغچه را شست و باغچه از بارون پر شد و اتاق از بوی بارون، گل های اقاقیا دهان باز کرد و بارون را بلعید، برگ های پهن ما گنو لیا زیر بارون برق زد. مادر نگاهش از عکس توی قاب روی علف های خیس لیز خورد و زیربارون از گل ها لای شاخه و برگ ها رفت. ساحل و دریا را دید. پسر بچه ای دست هایش را در ماسه چال کرد. مردی روی سنگی نشست و به دریا نگاه کرد. زن خیسی پیراهنش را تکاند.
دختر گفت: سردمه و زن سرفه کرد. مرد گفت: «با صورت روماسه افتاده بود» ننه صفر می گفت: «اون طرف ترم کلاهش افتاده بود». زن گفت: «ببین اونجاست، از شن و ماسه پربود» مرد گفت: «زیر ماسه ها خون بود». دختر گفت: «وقتی آمدند اسماعیل با ها شون بود، تو تورشون یه ماهی گنده تر از بقیه ماهی ها بود» اسماعیل گفت: «بیا ببین! ماهی چلپ چلپ می کرد». اسماعیل گفت: «هنوز زنده اس! انگشتشو کرد تو دهن ماهی و گفت: ببین گاز نمی گیره. نه، اسماعیل ماهی دستتو گاز نگرفت؟ و مادر هر دو دست را روی صورت دختر گذاشت و گفت: آره ماهی ها گاز نمی گیرن. مرد گفت: «شایدم موج برده!» زن گفت: «کتابشو هم موج برده؟» و روبه روی آینه ایستاد و سپیدی مو هایش را روی شقیقه بالا زد. و از آینه کوه های بلند و سبز را دید که در میان مه غلیظی تا بالای پنجره آمده بود و در پایین نگاهش گم می شد و تا پای شاخه و برگ های پهن طو طیا می آمد. از کوچه می گذشت و از دیوار های خانه روی برگ های به هم تا بیده می نشست.
دخترلرزید و گفت: «تشنمه» و روی یک دست بلند شد. زن گفت: «بخواب، بخواب!»
دختر گفت: «نشسته بودیم. باد می یومد، هوا سرد بود، موج ها می آمدند و می رفتند، مرغی بر ساحل نوک زد. ماهی را گرفت. اسماعیل گفت: اگه آدم با این موج ها بره دیگه برنمی گرده، دیدی اسماعیل رو موج ها سوار شدیم!
و پدر دوباره در آینه نگاه کرد و کلاه کهنه را سر گذاشت و دختر نگفت پدر، گفت: «اسماعیل تویی؟»

پایان

تالار

انگار دَده جان است که دوباره دارد تنبک می زند. وقتی دَده جان تنبک می زند صدایش تا اینطرف عمارت می آید. لولو می ایستد و نگاهش می کند. گلچهره که از سر ظهر داخل شاه نشین نشسته است دف را بر می دارد و بالا و پایین می پرد. خالو که تند تند سرخاب را می مالد بصورت خاتون خانم را رها می کند او را می گذارد به حال خودش و بلند می شود و همانطور که نخ آویزان است به گردنش چادر را می پیچاند به دور کمرش و دور تا دور تالار می چرخد و کمرش را می جنباند، قر می دهد، بشکن می زند و ترانه های شاد می خواند. لولو هم همین کار را می کند. به دقت به خالو نگاه می کند. او سعی می کند که حرکات خالو را تقلید کند. ولی نمی تواند و نقش بر زمین می شود. خاتون داد می کشد وای بچه ام. خالو می گوید: "طوری نشد"، خم می شود دست لولو را می گیرد و او را از روی قالی بلند می کند. او را نزدیک خاتون می نشاند. ولی باز لولو بلند می شود. پاهایش را می کوبد روی قالی و دستش را می جنباند. خاتون بازویش را می گیرد. او را می کشد به طرف خودش. می پرسد: "می خواهی برقصی؟" لولو که عقب و جلو می رود و کپلش را می جنباند، او را می بوسد، می گوید: "برقص، برقص عزیزم. برقص جان دلم". خالو می گوید: "می بینی؟ لولو خانم می خواهند برقصند. دده جان پس چکار میکنی؟ بزن". دده جان می کوبد روی تنبک و گلچهره دف را تکان می دهد. صدا می پیچد توی تالار. خالو به گلچهره می گوید: "شما هم بیا". ولی گلچهره خانم می گوید: "من بیایم کی دف بزند؟" خالو می گوید: "بی دف هم می شود". خالو که دوباره می گوید: "بیا"، گلچهره دف را می گذارد و هر سه تالار را می گذارند روی سرشان. خاتون با لذت به لولو نگاه می کند. می گوید: "قربانت بروم". خالو می گوید: "دخترت از خودت سرحال تر است. بلند شو خانوم. شما هم بیا". خاتون می گوید: "نه جان خالو حالش را ندارم. بیا کارت را تمام کن". خالو می گوید: "کارم تمام شد". آیینه را می دهد دست خانم و می گوید: "ببین". خاتون به آیینه نگاه می کند. دده جان که تا آن موقع مشغول بوده است، ضرب گرفتن را قطع می کند. می گوید: "هزار ماشاالله". خالو می گوید: "جانم بر کف پایش، هنوز دلبر است". دده جان می گوید: "نوش جان صاحبش". گلچهره می گوید: "صاحبش صاحبش". با تمسخر می گوید. خاتون که با دست سرخاب را روی گونه ها کم رنگ می کند. می گوید: "دست به دلم نگذارید. کدام صاحب؟" گلچهره هم همین را می گوید. خاتون می گوید: "صاحبی نمی بینم". خالو می گوید: "می بینی. چرا امشب می بینی" و بعد چشمک می زند. او که قر می دهد، هیکلش را می جنباند و پیراهن بلندش دور ساق های سفیدش تاب می خورد یک مرتبه می ایستد. می گوید: "نمی شود که ما برقصیم و خانوم تنها بنشیند. عروس خانوم باید برقصد". دده جان آهنگ یار مبارک را زیر لب زمزمه می کند. خالو دست خاتون را می گیرد و علی رقم میلش او را می کشد وسط. دده جان می گوید: "بَه خانوم: "این لباستان چقدر به شما می آید". خالو می گوید: "هر چه بپوشد می آید". دده جان می گوید: "هزار ماشاالله خدا کار را تمام کرده است". خالو می گوید: "تو را خدا چند دقیقه" و خاتون را تکان می دهد. خاتون می گوید: "به جان تو حوصله اش را ندارم. اگر شازده نمی اومد" و حرفش را قطع می کند. خالو دوباره می گوید: "برقص". خاتون که محکم می ایستد سر جای خودش خالو تنگ گوشش می گوید: "دمقی؟ بخند". خاتون طوری که هوویش نشنود می گوید: "چطور بخندم وقتی دلم گریه می کند. دلم برای ولات تنگ شده است. شازده هم که محل نمی دهد. اجازه رفتن از عمارت را هم که ندارم. مثل قفس است. کارم گریه است. حالم خراب است. این آیینه ها، این تالار، تالار دق من است. دق گلچهره است. دق لولو بعد از لولو است. چطور برقصم خالو". خالو که پایش سست شده است بساطش را جمع می کند. نخ را برمی دارد، چادر را باز می کند، دستی به موهایش می کشد، عرق سر و صورتش را پاک می کند و نزدیک خاتون می نشیند. می گوید: "تو را خدا امشب را خراب نکنید. هر چه باشد زن شازده اید". خاتون می گوید: "شازده شازده. حالا هم که دستی به سر و صورتم کشیده ام می ترسم بیاید و روبراه نباشم. آنوقت پس بزند". دده جان که تنبک را کنار گذاشته است می گوید: "دلش بخواهد. شما بی ارایش هم خوشگلید. نکند امشب هم سر کاری باشد؟" خاتون می شنود. گلچهره که انگار از قبل چیزی می داند می گوید: "بعید نیست". خاتون می گوید: "خودش پیغام داده بود". گلچهره می خندد. بلند می خندد و خنده اش مثل زهر می ریزد داخل تالار. می چسبد به آیینه ها. می گوید: "از این پیغام ها زیاد می دهد. قبل از تو به من رسیده است. وعده سر خرمن است. سرکاری است. حالا با سوگلی اش است. سیرایی ندارد. نمی آید. این خط این هم نشان" و دوباره وسط تالار می چرخد. خالو می گوید: "می آید. بد به دل راه ندهید". خاتون می گوید: "نیاید. به درک". بعد خم می شود. لولو را بغل می کند. می بوسد و او را می نشاند روی پاهایش. آن سه که چارقد هایشان را برمی دارند، سر می کنند و می ایستند وسط تالار که بروند لولو هم روی پاهایش به خواب رفته است چند قطره اشک بی اختیار از چشمانش می ریزد روی دست های لولو. لولو آرام آرام نفس می کشد ولی او نمی تواند نفس بکشد.

پایان

خواب

هنوز هم که هنوز است تاج الملوک مادرم هر وقت خواب پدرش، ابوالفتح میرزا را می بیند می ترسد. نه اینکه بترسد. ازجا بلند می شود. چراغ را روشن می کند و ما را بیدار می کند. هر سه ما را، بیدار که شدیم. روی مبل می نشیند. زانوی غم به بغل می گیرد و می گوید: «چه کار کنم؟» خواهرم اشرف که از او سئوال می کند. مادر جان این چه وقت مشورت کردن است؟ جواب اشرف را نمی دهد. من که تنگ گوشش زمزمه می کنم. شاید سر دلتان سنگین بوده است؟ می گوید: «سر دلم، نه نبوده است» می گویم: «فکرتان ناراحت؟» می گوید: «این هم نبوده است» می گویم: «سر خاک چی، رفته ای؟» می گوید: «رفته ام» می پرسم: «خیرات چی، داده ای؟» می گوید: «داده ام»میگویم: دعا چی، خوانده ای؟» می گوید: «خوانده ام» می گویم: «نماز چی خوانده ای؟» می گوید: «خوانده ام» می گویم طلب بخشش برای او... حرفم تمام نشده می گوید: «طلب بخشش برای چه، مگر چه کار کرده است؟» اشرف می گوید: «بگو چه کار نکرده است؟»می گویم: «کاری هم که نکرده باشد»می گوید: «بس کن افخم، بس کن» اعظم که صورتش را می بوسد. آرام می پرسد: خوب مادرجان حالا چه دیده ای؟ مادر اول حرفی نمی زند. اعظم که دوباره سئوال می کند. فقط سرش را تکان می دهد. اعظم که بازاصرار می کند. می گوید: «بد، بد» البته همیشه نمی گوید: «بد، بد» بعضی شب ها می گوید: «خوب، خوب» و با همان خوب گفتنش قال قضیه کنده می شود. ما بر می گردیم توی اتاق هایمان و مادردراز می کشد روی تشکش. اعظم می نشیند کنارش. مادرهمان طور که دراز کشیده است روی تشکش. دستهایش را بالا و پایین می برد. چشم هایش را می چرخاند. تارهای سفید مو را روی پیشانیش تاب می دهد. از این دنده به آن دنده می شود. از پدرش برای اعظم می گوید. و در همان وقت که خاطرات گذشته را با آب و تاب برای اعظم تعریف می کند. هر چند دقیقه یک بار مکثی می کند. انگشت به لب می گیرد. چشم هایش را به سقف می دوزد. بادی به غبغب می اندازد. آهی از درون بالا می کشد و می گوید: «خدا رحمتش کند. نور به قبرش ببارد که می بارد.» می گوید: «این نور، این نور!» ولی همیشه این جمله را ناتمام می گذارد. شب هایی هست که می گوید: «بد، بد» حال خودش هم... خدا نکند. ماجرا به همین جا ختم نمی شود. قال قضیه کنده نمی شود. به روز بعد روز های دیگر شاید به چند هفته بعد بکشد. بعلاوه آن شبمان آرام به صبح نمی رسد. باید بنشینیم تا صبح. بنشینیم و ببینیم که او چه کار می کند. اخم می کند.!غر می زند. به زمین و زمان دشنام می دهد. از این سر اتاق به آن سر اتاق می رود. خدا، خدا می گوید. دست روی دست می کوبد. پوست صورتش را با مشت جمع می کند. پدرش را صدا می زند. می گوید: «بمیرم»می گوید: «نباشم» می گوید: «عزیزم» پیراهن بلند شازده را بر می دارد. توی بغلش می گیرد به صورتش می مالد و بویش می کند. روبروی قاب عکسش میایستد. نگاهش می کند. قاب عکس را بر میدارد به صورتش نزدیک می کند. آنرا می بوسد. دست روی عکس می کشد. چند دقیقه که ساکت به قاب خیره می شود. آهی دوباره از درون بالا می کشد و یک مرتبه بغضش می ترکد و با صدای بلند گریه می کند. اعظم خواهرم از جا بلند می شود. کنارش می ایستد. می گوید: «چرا گریه می کنی. گریه نکن. خواب بوده است. خواب بوده است؟!» می گوید: «خواب باشد، خواب باشد. آخر این چه خواب هایی است که من می بینم. استغفرالهب این چه خواب هایی است که من می بینم!؟»اعظم باز نوازشش میکند. دستش را می گیرد. دست دیگرش را حلقه می کند دور کمرش. سرش را خم می کند. صورتش را می بوسد و میگوید: «گریه نکن» باز گریه می کند. اعظم میگوید: «مادر این طور که شما گریه می کنی، بدنش توی قبر می لرزد با گریه شما...» دیگر گریه نمی کند. اشگ هایش را پاک میکند. دستی به سر و صورتش می کشد. با یک دست، دست اعظم را می گیرد و با دست دیگر تارهای مو را فرق سرش می خواباند و همانطور که به اعظم زل زده است. می گوید: «چه کار کنیم؟» اعظم می گوید: «کاری که باید بکنیم»اشرف می گوید: «چه کار می توانیم بکنیم؟» اعظم می گوید: «نماز که می توانیم برایش بخوانیم» آنوقت به اشرف می گوید: «تو دعا بخوان، من هم قرآن می خوانم. مادر نماز بخواند. مادر برایش نمازبخواند»اعظم که قرآن رابر می دارد. قرآن را باز می کند. یک گوشه می نشیند و با صدای بلند آیاتش را می خواند. اشرف می گوید: «من با دعا کاری ندارم. دعا هم که بخوانی... مال یتیم... پول نذول... اعمال آن خدا نیامرز»اعظم می گوید: «اشرف پشت سر مرده، خوبیت نداره»مادر می گوید: «من با تو کاری ندارم» و اخم می کند. اشرف می گوید: «قضیه عشرت یادتان هست؟»مادر می گوید: «گذشته ها گذشته، تا آن جایی هم که من یادمه، خودش پا پیچ پدر بزرگت شده بود.» اشرف می گوید: «خودش گفته بودکه پدر بزرگ از سقف آویزانش کند» اعظم می گوید: «وه... شما نمی توانید یک حرف حسابی بزنید» مادر می گوید: «به این بگوکه پدر بزرگ را بی دین، قاتل و بی همه چیز می داند» اشرف می گوید: «بله حرف حق تلخ است» اعظم می گوید: «حالا دعا می خوانی یا نه، اگر تو نمی خوانی افخم بخواند»اشرف می گوید: «نه من دعا نمی خوانم. آن بخواند که سنگ پدر بزرگ را به سینه می زند.» اشرف دعا نمی حواند. ولی کتاب تعبیر خواب را از گنجه گوشه اتاق بر می دارد. کتاب را باز می کند. صفحاتش را تند ورق می زند. به وسط کتاب که می رسد دیگر ورق نمی زند. انگشتش را بین دو صفحه می گذارد و صفحه اول را به دقت نگاه می کند. کلماتش را چند بار می خواند. کتاب را که بست و گذاشت جای خودش. یک گوشه می نشیند و فکر می کند. مادرهم روسریش را سر می کند. گره اش را محکم می کند. گالش هایش را پا می کند و از اتاق می آید بیرون. از پله ها می رود پایین. می ایستد کنار حوض. بعد می نشیند. همیشه یک مشت آب به صورتش می زند و دو مشت دیگر روی دست هایش می ریزد. فرق سرو انگشت پاهایش را که خیس می کند. لب ها را می جنباند. ذکر می گوید و بر می گردد توی اتاق. سجاده را پهن می کند. چادرش را سر میکند و می ایستد برای نماز. سکوت که رازش را می ریزد توی اتاق از آن طرف اتاق از بالای اتاق. اشرف بلند می گوید: «البته هرچه دعا بخوانید، خیرات بدهید، نماز بخوانید» وحرفش را قطع می کند. اعظم می گوید: «لا اله الاالله»

پایان

نظرات کاربران درباره کتاب فقط پنج دقیقه