فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گنجشک استخوانی

کتاب گنجشک استخوانی

نسخه الکترونیک کتاب گنجشک استخوانی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب گنجشک استخوانی

به این امید که همیشه برایمان شانس بیاوری،مراقب مان باشی و روحمان را به سمت آزادی هدایت کنی. صبحی پناهجویی است که در اردوگاه پناهندگی به دنیا آمده و فقط زندگی پشت حصارها را می شناسد.تا اینکه با دختری به هم ریخته و عجول به اسم جیمی آشنا می شود که در سمت دیگر حصار زندگی می کند...این داستان،داستان میلیون ها انسان است.»

ادامه...
  • ناشر انتشارات پیدایش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.29 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۰۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب گنجشک استخوانی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

گنجشک استخوانی

رانا فریلون

مترجم: بهناز پیری





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است

تقدیم به آنانی که با چشم غره کور و با هیس کر نمی شوند. آنانی که شجاعت پرسش دارند و کنجکاوی شان به جستجو می انجامد. تقدیم به کسانی که فراموش نمی کنند شما تغییرات را به وجود می آورید؛ و تقدیم به همه ی ما به این امید که یاد بگیریم.



یک

بعضی شب ها، خاک آن بیرون تبدیل به یک اقیانوس زیبا می شود. سرخ مثل خورشید و عمیق مثل آسمان.
توی تختم دراز می کشم و در حالی که پای کویینی(۱) به گونه ام فشرده شده به صدای امواج که به چادر می خورند گوش می دهم. کویینی می گوید احمقم که از این حرف ها می زنم. اما من راستش را می گویم. او فقط اقیانوس را نمی بیند. مامان مان می گوید که بعضی آدم های دنیا می توانند همه خرده ریزه های کهکشان را که تو باد شمال می وزد و در میان سایه ها پخش شده ببینند. اما کویینی اصلاً زحمت نگاه کردن توی سایه ها را به خودش نمی دهد.
اما مامان می بیند و حتی صدای اقیانوسی که آن بیرون است را هم می شنود. زمزمه می کنم: «تو هم می شنوی هان؟» و تو تاریکی با انگشت هایم دنبال لبخندش می گردم.
صبح ها زمین هنوز از امواجی که تا اینجا رسیده اند خیس و کف آلود است. می نشینم و دنبال صدها حیوانی می گردم که تا دم چادرمان شنا کرده اند و صورت شان را به بدنه ی آن چسبانده اند تا توی تخت تماشای مان کنند. کویینی می گوید که این تخت ها واقعی نیستند و فقط یک مشت تخت سفری کهنه با ملافه های زوار در رفته اند. کویینی می گوید که تخت های واقعی فنر، بالش و پر دارند و از ملافه های واقعی خارشت نمی گیرد.
من که فکر نمی کنم حیوانات دریایی فرق شان را بدانند یا اصلاً برای شان مهم باشد.
امروز صبح یک گوش ماهی پیدا می کنم که همراه حیوانات دریایی به اینجا رسیده. بویش می کنم. مثل کف اقیانوس بوی گرمی و شوری ماهی می دهد. با اینکه کویینی حرفم را باور نمی کند و می گوید چرا بزرگ نمی شوم و می شود دست از سرش بردارم اما آخرین برگه ی کاغذ و خودکارش را به من می دهد تا بالایش بنویسم: دریای شب و حیواناتش. سعی می کنم بدون هیچ رنگی و روی کاغذی که از نم جمع شده بهترین نقاشی را بکشم. گرفتن خودکار و کاغذش به قیمت صابونم تمام شده که آن را هم بعداً ازش کش می روم. خواهرها که از برادر کوچک شان برای کاغذ چیزی نمی گیرند.
خودم را کنار مامان جا می کنم اما مراقبم بیدارش نکنم چون خیلی خسته است. به نقاشی های داخل جعبه ام نگاه می کنم. تا چند وقت دیگر باید یک جعبه ی جدید پیدا کنم. موش ها بیشترِ یک طرفش را خورده اند و بقیه اش با اینکه آن را تو آفتاب گذاشته بودم تا خشک شود هنوز خیس و نم زده است. چند تا نقاشی ته جعبه است که مامان بالای شان چیزی نوشته و مال خیلی وقت پیش هاست که هنوز بلد نبودم بنویسم. دست خط مامان را بیشتر دوست دارم. وقتی می نویسد کلمه ها کامل و بی نقص روی کاغذ می نشینند. انگشت هایم را روی نوشته های مامان فشار می دهم و مثل گوش ماهی بوی شان می کنم.
فردا که مامان حالش بهتر است، نقاشی جدیدم و گوش ماهی را نشانش می دهم و برایش دوباره از دریای شب و گنج هایش می گویم. جیک و پوکش را تعریف می کنم و به خنده هایش گوش می دهم و لبخندش را تماشا می کنم.
پاهایم را از هم باز می کنم و زمزمه می کنم وقت صبحانه است و می آید چیزی بخورد یا نه. مامان چشم هایش را باز می کند و لبخندی روی لب هایش می نشیند. به انگلیسی که هیچ وقت خوب صحبت نمی کند می گوید: «یه کم دیگه بخوابم، باشه، هان؟ زیاد گشنه نیستم صبحی(۲) جونم.»
مامان هیچ وقت خیلی گرسنه نیست. آخرین باری که یک غذای کامل خورد و فقط باهاش بازی نکرد من فقط اندازه ی نوزده تا از الماسی های حصار بودم. خوب یادم است چون تولد کویینی بود و مامان همیشه تو تولدها قدمان را اندازه می گیرد. تا الان کم کم قدم به بیست و یک یا بیست و دو تا الماسی رسیده شاید حتی بیست و دو و نصفی. خیلی وقت است قدّم را اندازه نگرفتم.
مامان هیچ وقت خیلی گرسنه نیست اما من همیشه ی خدا گرسنه ام. به قول الی تو سن رشدم. الی(۳) با چند تا خانواده ی دیگر تو چادر خانوادگی شماره چهار زندگی می کند. خانواده ی خودش اینجا نیستند. قبلاً من و الی با هم تو چادر خانوادگی شماره سه زندگی می کردیم اما مامورها جابه جایش کردند. بعضی وقت ها از این کارها می کنند. تو چادر شماره چهار، چهل و هفت نفر زندگی می کنند ولی ما تو چادر شماره سه، چهل و دو نفریم، برای همین من دلیل این کارشان را نفهمیدم. مهم نیست که الی حتی از کویینی هم بزرگ تر است. او بهترین دوست من است و ما همه چیز را برای هم تعریف می کنیم. الی می گوید که ما بیشتر از دوست های صمیمی هستیم. ما برادریم.
فکر کنم الی راست می گوید که تو سن رشدم. حتی با اینکه یک ملاقه اضافه غذا برایم ریختند اما بعد از ناهار باز هم گرسنه ام. مردی که غذا پخش می کند بهم می گوید: «باید خوب قوی بشی که بتونی مواظب مامانت باشی، مگه نه؟» من سر تکان می دهم چون دلم یک ملاقه بیشتر غذا می خواهد ولی نمی دانم چرا باید مواظب مامانم باشم.
الی خم می شود و می گوید: «اگه می خوای قوی شی آخرین چیزی که باید بخوری غذای اینجاست.» اما من دهنم آب افتاده. تو چهار روز گذشته کمبود غذا داشتیم و فقط نصف ملاقه به مان می رسید، پس الی هیچ جوره نمی تواند اشتهایم را کور کند.
وقتی ناهارم را تمام می کنم به بقیه آدم هایی که پشت میز بلند نشسته اند و روی کاسه های شان خم شده اند و آنهایی که سر پا غذا می خورند، نگاه می کنم. به نظر نمی آید کسی بخواهد بی خیال غذایش بشود. حتی اینکه یکی چیزی مثل یک تکه پلاستیک از دهنش بیرون می کشد هم روی شان تاثیری ندارد و فقط با احتیاط بیشتری به خمیرشان قاشق می زنند.
مامان می گوید که هیچ وقت خیلی با دقت به غذا نگاه نکنم و اگر حشره یا کرمی تویش پیدا کردم شانس آورده ام چون سرشار از پروتئینند. یک بار که تو برنجم دندان آدمیزاد پیدا کردم و پرسیدم: «مامانی، بازم شانس آوردم؟» مامان یک نگاهی بهش انداخت و گفت: «آره، اگه دندون لازم باشی.» و کلی به حرف خودش خندید. به نظر من که خیلی هم خنده دار نبود.
الی می بیند که دور و بر را نگاه می کنم و کاسه ی نیمه پرش را سمتم هل می دهد. «داداش تو دیوونه ای! هیچ آدم عاقلی لب به این آشغال نمی زنه.» صدایش خیلی بلند است و مامورهای مراقب مان یک قدم نزدیک تر می آیند و دست های شان سمت ترکه های شان می رود تا یک وقت فراموش نکنیم که اگر تو چادر غذاخوری قشقرق راه بیندازیم چه اتفاقی ممکن است بیفتد.
الی با صدایی بلند تر از قبل می گوید: «اما شانس آوردیم صبح(۴)، چون غذای امروز فقط دوازده روز از انقضاش گذشته.» و به تیوب های خالی داخل آشپزخانه اشاره می کند. از دیدن مامورها که همدیگر را نگاه می کنند و دنبال یک حرکتند که نشان بدهد الی زیاده روی کرده، دلشوره می گیرم.
می پرسم: «خب حدس می زنی چی باشه؟»
الی حتماً متوجه لرزش صدایم شده چون از آنها چشم برمی دارد و نگاهم می کند. زمزمه کنان می گوید: «سگ. حتماً سگه.»
بازی "حدس بزن غذا چیه" را الی یادم داده. بیشتر وقت ها غذا قهوه ای و خمیری است و اصلاً نمی شود حدس زد چیست. هیچ کدام شان هم شبیه غذاهای تو مجله های اتاق سرگرمی نیست.
ته کاسه ی الی را بالا می آورم و چشم هایم را می بندم. «نه، این مرغیه که تو سس شکلات و عسل خوابوند. گوشت سگ رو که تو تیوب های تاریخ مصرف دار نمی یارن.»
الی قهقهه می زند و دستش را روی میز می کوبد. کاسه روی زمین می افتد و صدای فلزش بلند می شود. کل اتاق را سکوت فرا می گیرد. دیگر هیچ شکی در این نیست که مامورها قرار است چه بلایی سرمان بیاورند برای همین می زنیم به چاک. از روی صندلی ها می پریم و آدم هایی را که بیرون چادر صف کشیده اند هل می دهیم.
این قدر می خندیم که نفس مان می گیرد و به این فکر می افتم که اگر آرام نگیرم ناهارم را بالا می آورم و دوباره گرسنه می شوم.
وقتی این قدر دور می شویم که مامورها دنبال مان نکنند، گوش ماهی ام را نشان الی می دهم. الی تنها کسی است که همه ی گنج هایم را نشانش می دهم.
می گویم: «بابام یکی دیگه فرستاده.»
الی یکی از ابروهایش را بالا می اندازد و براندازم می کند. فکر می کنم شک دارد کسی که وقتی همه خوابند برایم این گنج ها را می فرستد بابام باشد. اما اگر یک نفر بتواند تو گوش دریای شب بخواند که برای بچه ای که هیچ وقت ندیده پیغام بفرستد آن یک نفر بابام است.
الی با دست روی جای پشه ی سرخ رنگ و چرکی پایش می زند. «بابات بهتره روی پیام هاش کار کنه چون تا الان که هیچ کدوم مون یک کلمه اش رو هم نفهمیدیم.» فقط با دیدن زخمش می توانم تصور کنم چقدر درد دارد.
راستش حق دارد اما پنج فصل است که دریای شب دارد برایم گنج می فرستد. اولین گنج را که پیدا کردم مامان یک لبخند از ته دلی زد و کل روز آن لبخند روی لبش بود. او گنج را محکم بغل کرد و اسم بابام را زمزمه کرد. حاضر نبود پسش بدهد تا اینکه گفتم خیلی دستش بوده و حالا نوبت من است. گنجم مجسمه ی کوچکی از یک شوالیه ی کوچک بود. چیزهای دیگری هم هست. یک ماشین آبی کوچولو که درهایش باز می شود. یک سکه ی سبز قدیمی که حاشیه ی سیاه دارد. یک ستاره که از فضا افتاده، یک خودکار که دیگر نمی نویسد اما تو دستم سنگین و محکم است و یک نقاشی سیاه و سفید از هزاران پرنده که آزادانه تو باد پرواز می کنند. همه ی این گنج ها با جزر و مدی به اینجا رسیده اند که جز من کسی ندیده.
گوش ماهی ام را به الی می دهم. لبخند می زند و آن را هی تو دستش می چرخاند. «خوشگله.» روی زمین می نشیند و گوش ماهی را چنان محکم به گوشش فشار می دهد که رد قرمز جایش را روی گونه اش می بینم.
می پرسم: «به صدای دریا گوش می دی؟»
«دارم به داستان های دریا گوش می دم. می خوای بهت بگم چی می گه؟»
حالا حداقل ده تا بچه ی دیگر هم دورمان جمع شده اند و به الی گوش می دهند.
«خیلی وقت پیش ها که تو دنیا چیزی جز دریا نبود یه وال زندگی می کرد. بزرگ ترین و گنده ترین وال کل اقیانوس. به بزرگی یک کشور و پیر مثل خود دنیا. هر شب واله می اومد روی آب و برای ماه آواز می خوند. یه شب...»
همه ی ما می نشینیم و گوش می کنیم. داستان الی چنان راهش را به ذهن مان باز می کند که امکان ندارد فراموشش کنیم.
بعداً می گذارم کویینی هم به گوش ماهی ام گوش کند. کویینی که تابلو حوصله اش سر رفته می پرسد: «الان مثلاً دارم به چی گوش می کنم؟ تنها چیزی که می شنوم جریان هواست.»
بهش می گویم: «صدای دریاست.»
خیره خیره نگاهم می کند. «پف. صدای دریا که این طوری نیست.»
وقتی به مامان نشانش می دهم، بهش گوش می کند. یک مدت طولانی گوش می کند و درد توی چشم هایش از قبل هم بیشتر می شود. چیزی نمی گوید، اما از صورتش می فهمم که یک چیزی می شنود. خیلی آرام که انگار حتی فکر کردن هم برایش مشکل است می گوید: «بعداً باشه، هان؟» تازگی ها بیشتر وقت ها این طوری حرف می زند.
گوش ماهی را با بقیه گنج های دریای شب زیر پیراهن و شلوار اضافه ی مامان، جایی که کسی نبیند قایم می کنم. اما اول می گذارمش دم گوشم و خیلی با دقت گوش می کنم. شک ندارم که می توانم زمزمه ی بابام را بشنوم. صدایم می کند و می گوید که تو راه است. قول می دهد که چیزی نمانده چون همین الانش هم نه سال گذشته و نه سال منتظر بابا بودن کم نیست. زمزمه می کند یک روز. صدایش به روشنی تولد هزاران ستاره است.
به کسی از اینکه صدایش را شنیدم حرفی نمی زنم. حتی به الی.

نظرات کاربران درباره کتاب گنجشک استخوانی