فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب جدایی تقدیرها

کتاب جدایی تقدیرها
نشانه را حک کن- جلد ۲

نسخه الکترونیک کتاب جدایی تقدیرها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب جدایی تقدیرها

هم‌زمان دو دست را دراز می‌کنیم؛ یکی کوتاه و قهوه‌ای و دیگری بلند و رنگ‌پریده. دست اول سبک‌تر است و دومی سنگین و بی‌قواره. داروها از یک بدن پاک‌شده؛ اما از بدن دیگر نه. یک قلب محکم می‌تپد و دیگری ریتم ثابت خود را حفظ می‌کند. به خود می‌گوییم: «ما رو بُکشه؟ مطمئنیم؟» - به‌اندازه‌ی تقدیرها مطمئنیم. می‌خواد که ما بمیریم. «تقدیرها.» در این موضوع اختلاف داریم. همان‌طور که یک فرد می‌تواند درآن‌واحد چیزی را دوست داشته و از آن متنفر باشد. ما، هم تقدیرها را دوست داریم و هم ازشان متنفریم. هم به آن‌ها اعتقادداریم و هم نداریم. «مادرمون قبلاً چی می‌گفت... تقدیرت رو قبول کن یا تحملش کن، یا...» ما دو مادر، دو پدر و دو خواهر داشتیم؛ اما فقط یک برادر.

ادامه...
  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.63 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۱۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب جدایی تقدیرها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بخش اول

شیثی: فعل. به زبان تووایی: می توانم/باید/حتماً.

فصل اول: سایرا

برای بیش از ده فصل، لازمِت نوآوک(۳) (پدرم و حاکم ظالم پیشین شوتت(۴)) مُرده فرض شده بود. در اولین سفر سیاحت پس از مرگش، برای او مراسم ترحیم برگزار کردیم و زرهش را به فضا فرستادیم؛ چون جنازه ای برای تشییع نبود.
ولی حالا برادرم ریزک(۵) که در دل این سفینه حبس شده، گفته بود لازمِت هنوز زنده ست.
گاهی مادرم، پدر را لاز(۶) صدا می زد.هیچ کس دیگری به جز یلیرا(۷) نوآوک جرئت این کار را نداشت. مادر می گفت "لاز، ولش کن." و تا وقتی زیاد به او دستور نمی داد، پدر اطاعت می کرد. پدر به او احترام می گذاشت، هرچند برای هیچ کس دیگری احترام قائل نبود، حتی برای دوستان خود.
در برابر مادرم کمی نرم بود؛ اما در برابر سایرین... خب.
برادرم (که در ابتدا زندگی اش را به عنوان فردی دل نازک شروع کرده و بعداً سنگدل و تبدیل به کسی شده بود که خواهر خودش را شکنجه می داد) از لازمِت یاد گرفته بود چطور چشم یک فرد را درآورد؛ و چطور آن را در ماده ی نگه دارنده ای ذخیره کند تا نگندد. قبل از اینکه درست درک کنم بطری های تالار سلاح ها حاوی چه هستند، به آنجا می رفتم تا آن ها را تماشا کنم. روی قفسه های بالای سرم بودند و در نورِ کم سو برق می زدند. عنبیه های سبز، قهوه ای و خاکستری شناور مثل ماهی که برای غذا به سطح آب می آید، بالا و پایین می رفتند.
پدرم هرگز با دست خود اعضای بدن کسی را قطع نکرده بود؛ و دستور نداده بود کسی چنین کاری کند. او با موهبت جریانش، بدن قربانیانش را کنترل می کرد تا وادارشان کند این بلا را سر خودشان بیاورند.
مرگ تنها مجازاتی نیست که می توانید بر کسی اعمال کنید. می توانید برای آن ها کابوس به بار بیاورید.
***
بعداً، وقتی آکوس کرِسِت(۸) آمد تا مرا پیدا کند، روی عرشه ی ناوبری سفینه ی کوچکی بودم که از سیاره ی زادگاهم دور می شد؛ جایی که مردمم، شوتت ها، حالا در آستانه ی جنگ با مردم آکوس؛ یعنی تووا(۹) قرار داشتند. روی صندلی کاپیتان نشسته بودم و به جلو و عقب تاب می خوردم تا خود را آرام کنم. قصد داشتم به آکوس بگویم ریزک به من چه گفته و اینکه پدرم زنده است؛ البته اگر او واقعاً پدرم و ریزک واقعاً برادرم باشد. به نظر می رسید ریزک مطمئن است که با او پیوند خونی ندارم و واقعاً یک نوآوک نیستم. گفته بود به همین دلیل بوده که نتوانستم قفل ژنتیکی (که در اتاق ریزک را قفل می کرد) را بازکنم، به همین دلیل بود که نتوانستم در اولین تلاشم، او را ترور کنم.
اما نمی دانستم چطور شروع کنم. با مرگ پدرم؟ با جنازه ای که هرگز پیدا نشده بود؟ با توصیف حسی که بهم می گفت من و ریزک آن قدر به هم بی شباهتیم که نمی توانیم خویشاوند باشیم؟
به نظر می رسید آکوس هم نمی خواهد حرف بزند. پتویی که از جایی در سفینه پیداکرده بود را بین صندلی کاپیتان و دیوار روی زمین پهن کرد و ما کنار هم روی آن دراز کشیدیم و به خلا خیره شدیم. سایه های جریان (موهبت سرزنده و دردناکم) مثل یک نخ سیاه دور بازوهایم حلقه زدند و دردی شدید را تا نوک انگشتم فرستادند.
من از خلا نمی ترسیدم. باعث می شد حس کنم کوچکم و ارزش ندارد که کسی نگاهی به من بیندازد، چه برسد به نگاه دوم؛ و خلا آرامش نیز به همراه داشت؛ چون خیلی مواقع نگران بودم که می توانم خرابی و صدمات زیادی به بار بیاورم. حداقل اگر کوچک و گوشه گیر بودم، دیگر به کسی صدمه نمی زدم. من فقط می خواستم فاصله ی بین خود و سایرین را حفظ کنم.
انگشت اشاره ی آکوس دور انگشت کوچکم حلقه شد. موهبت جریانش، موهبتم را خنثی کرده و سایه های جریانم ناپدید شدند.
آره، این واقعاً همون "حفظ فاصله"ایه که می گفتم.
آکوس پرسید: «می شه... یه چیزی به زبون تووایی بگی؟»
سرم را به سمتش چرخاندم. هنوز به پنجره نگاه می کرد و لبخندی محو روی لبانش بود. دانه های کک ومک روی بینی و یکی از پلک هایش، درست نزدیک مژه ها وجود داشت. دستم را از روی پتو بالا آوردم و مکث کردم، می خواستم او را لمس کنم؛ اما درعین حال می خواستم این تمنا را برای مدتی در دلم نگه دارم. بعد با نوک انگشت، امتداد ابرویش را لمس کردم. «من پرنده ی دست آموز نیستم. با دستور آواز نمی خونم.»
- این یه خواهش بود، نه دستور. یه خواهش بی ریا. مثلاً فقط اسم کاملم رو بگو؟
خندیدم. «بیشتر بخش های اسمت، شوتتیه. یادت رفته؟»
«درسته.» با دهان به دستم حمله کرد و دندان هایش را برهم کوبید. باعث شد بی اختیار بخندم. «اوایلی که تووایی یاد می گرفتی، گفتن چی برات از همه سخت تر بود؟»
گفتم: «اسم شهرهاتون. رو زبون نمی چرخه.» و آکوس دستم را رها کرد تا انگشتان دست دیگرم را با نوک انگشتانش بگیرد. بوسه ای به کف دستم زد، جایی که به دلیل گرفتن چاقو و شمشیرهای جریانی پینه بسته بود. عجیب بود که چنین بوسه ی ساده ای که به بخش سخت شده ی بدنم زده شده بود می توانست این طور مرا سرشار از احساس کند و زندگی را به تک تک عصب هایم برگرداند.
با رضایت آهی کشیدم.
گفتم: «خیلی خب، می گم. هِسا(۱۰)، شیسا(۱۱)، اوسوک(۱۲). یه صدراعظم بود که گفت هسا قلب توواست. فامیلی اش کرِسِت بود.»
آکوس گفت: «تنها کرِسِتی که در تمام تاریخ تووا، صدراعظم شد. در این حد اطلاعات دارم.» و کف دستم را روی صورتش گذاشت. خود را روی یک آرنج بلند کردم تا به سمتش خم شوم، موهایم به جلو ریخت تا دور صورت هردوی ما را بپوشاند. در یک سمت موهایم بلند بود؛ اما حالا در سمت دیگر سرم، پوست نقره ای(۱۳) داشتم.
گفتم: «برای مدت های طولانی فقط دو خونواده ی مقدر در تووا وجود داشت؛ و بااین وجود به جز همین یه استثنا، وقتی تقدیر صدراعظمی انتخاب می کنه، رهبری همیشه به بِنِسیت(۱۴)ها رسیده. به نظرت این عجیب نیست؟»
- شاید ما به درد رهبر بودن نمی خوریم.
گفتم: «شاید تقدیر شما رو بیشتر مورد لطف قرار می ده. شاید تاج وتخت، یه نفرینه.»
با صدایی آرام گفت: «تقدیر منو مورد لطف قرار نداده.» صدایش چنان آرام بود که تقریباً متوجه منظورش نشدم. تقدیر او (فرزند سوم خاندان کرِسِت درراه خدمت به خاندان نوآوک خواهد مُرد) این بود که به خاطر خانواده ی من، درراه خدمت به ما، به سرزمین خود خیانت کرده و بمیرد. چطور ممکن بود کسی این را چیزی به جز عذاب ببیند؟
سر تکان دادم. «متاسفم. حرفم بدون فکر بود...»
گفت: «سایرا(۱۵).» و بعد از مکثی به من اخم کرد. «الان عذرخواهی کردی؟»
با اخم جواب دادم: «عذرخواهی بلدم. کاملاً بی ادب نیستم.»
خندید. «من هم کلمه ی اِساندری(۱۶) معادل "آشغال" رو بلدم؛ ولی معنی اش این نیست که وقتی می گم، عجیب غریب به نظر نرسه.»
«باشه، عذرخواهی ام رو پس می گیرم.» و با انگشت اشاره محکم به بینی اش زدم و وقتی خود را عقب کشید و هنوز می خندید، گفتم: «حالا معادل اساندری "آشغال" چی هست؟»
کلمه را گفت. انگار کلمه روی یک آینه منعکس شده بود، یک بار از اول به آخر و بار دیگر از آخر به اول تلفظ شد.
گفت: «نقطه ضعفت رو پیدا کردم. فقط کافیه اطلاعاتی که نداری رو به رُخت بِکشم، سریع حواست پرت می شه.»
به این فکر کردم. «فکر کنم اجازه داری یکی از نقطه ضعف هام رو بدونی... آخه خودت سرتاپا نقطه ضعفی.»
باحالتی سوالی ابروهایش را بالا برد و من با انگشتانم به او حمله کردم، به پهلوی چپش، زیر آرنجش و به تاندون پشت پای راستش سیخونک زدم. این نقاط حساس را در حین تمرین پیداکرده بودم (نقاطی که به خوبی از آن ها محافظت نمی کرد، یا باعث می شد وقتی به آن ها ضربه می خورد بیشتر از معمول صورتش را درهم بِکشد) اما حالا با ملایمتی بیش از چیزی که فکر می کردم توانایی اش را دارم، او را قلقلک دادم و باعث شدم به جای اخم کردن، بخندد.
مرا گرفت و به سمت خود کشید. عذابی ناآشنا بود که اصلاً مشکلی با آن نداشتم. دستانم را دو طرف سرش روی پتو گذاشتم و پیشانی اش را بوسیدم.
من به جز او هرگز شخص دیگری را نبوسیده بودم، پس هنوز هم هر دفعه، مثل یک اکتشاف جدید بود. نفس نکشیدم، نمی خواستم زمانی صرف تنفس کنم، در کنار گردنش به نفس نفس افتادم و باعث شدم بخندد.
آکوس گفت: «اینو به عنوان یه نشونه ی خوب در نظر می گیرم.»
- اِنقدر مغرور نشو کرِسِت.
حالا نمی توانستم جلوی خنده ام را بگیرم. لازمِت (و هر سوالی که در مورد والدینم داشتم) زیاد واجب به نظر نمی رسید. اینجا کنار آکوس کرِسِت، در سفینه ای شناور در وسط ناکجاآباد، در امان بودم.
و بعد: یک جیغ از جایی در اعماق سفینه. صدایش شبیه صدای خواهر آکوس بود؛ سی زی(۱۷).

نقشه



نظرات کاربران درباره کتاب جدایی تقدیرها