فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب من اینجا بودم

کتاب من اینجا بودم

نسخه الکترونیک کتاب من اینجا بودم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب من اینجا بودم

فورمن درباره این کتاب گفته است: سال‌ها پیش گزارشی درباره دختران و زنانی که به سمت خودکشی می‌روند تهیه کردم. در بین تمام آن روایت‌ها، داستان سوزی گنزالس بود که مرا درگیر خود کرد. او به نظر بانشاط، شاد و پرانرژی می‌رسید؛ اما درعین‌حال با شرایط فجیعی به زندگی‌اش پایان داده بود. سال‌ها بعد، روزی به فکر سوزی افتادم. با خود فکر می‌کردم مرگ کسی به آن شادابی، باهوشی و کسی که امید افراد زیادی به اوست، بر دیگران چه تأثیری خواهد گذاشت و بعد، کودی را در گوشه‌ی ذهنم پیدا کردم. خودکشی به‌نوعی رمزآلود است؛ چراکه قاتل، مقتول و انگیزه‌ی قتل را باهم زیرخاک می‌برد؛ و هرچقدر کودی در این راه پرده از رازهای مگ برمی‌دارد، با حقایقی در مورد خود نیز روبه‌رو می‌شود. شخصیت کودی برخلاف تمامی شخصیت‌ها در دیگر کتاب‌هایم، جنگجو، باهوش و احمق بود و پدید آوردن او، در خود من شخصیت جدیدی به وجود آورد. دلیل اینکه داستان را از زبان بازمانده یک خودکشی و نه از زبان قربانی آن نوشتم، این است که از دید من، بازماندگان خودکشی دردی چندین برابر قربانی متقبل می‌شوند و لازم است کسی این درد را به تصویر بکشد. این کتاب بر اساس دوستی نوشته‌شده. دوستی همیشه برای من و در خانواده‌ام رکنی اساسی و مهم بوده است. گرچه طی سال‌ها دوست‌هایی را ازدست‌داده و دوست‌هایی به دست آورده‌ام؛ اما همیشه رابطه‌ای شبیه رابطه مگ و کودی از آرزوهایم بوده است.

ادامه...
  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.7 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۸۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب من اینجا بودم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول

فردای روزی که مگ(۱) مُرد، این نامه را دریافت کردم:

متاسفم که این خبر را می دهم؛ اما مجبور شدم جان خودم را بگیرم. تصمیمی بود که در درازمدت گرفته شد و فقط خودم در آن نقش داشتم. می دانم موجب ناراحتی ات می شود و برایت دردناک خواهد بود و از این بابت متاسفم؛ اما خواهش می کنم سعی کن بفهمی مجبور بودم به دردم پایان بدهم. در این موضوع تو اصلاً نقشی نداری و همه چیز پای خودم است. تقصیر تو نیست.
مگ

رونوشت هایی از این نامه را برای من، خانواده اش و اداره پلیس تاکوما(۲)، به همراه یادداشت دیگری که اطلاع می داد: در کدام متل بوده، در چه اتاقی اقامت داشته، چه سمی خورده و اینکه می خواهد چطور با جسدش رفتار شود، ایمیل کرده بود. روی بالش اتاق متل هم یادداشت دیگری بود که خدمتکار را راهنمایی می کرد تا با پلیس تماس بگیرد و اصلاً به جسدش دست نزند؛ و همراه آن انعامی پنجاه دلاری گذاشته بود.
یادداشت ها را روی ارسال تاخیردار تنظیم کرده بود تا وقتی به دست ما می رسند، مدتی از مرگش گذشته باشد.
البته من همه ی این ها را همان ابتدا نمی دانستم. به همین دلیل وقتی برای بار اول ایمیل مگ را در کامپیوتر کتابخانه عمومی شهرمان خواندم، فکر کردم حتماً یک نوع شوخی یا نامه ای سرکاری است. با مگ تماس گرفتم و وقتی جواب نداد به والدینش زنگ زدم.
پرسیدم: «شما هم ایمیل مگ رو گرفتین؟»
- کدوم ایمیل؟

فصل دوم

مراسم های یادبود زیادی برگزار می شوند؛ و بعد شب زنده داری است؛ و بعدازآن هم حلقه های دعاخوانی. یادگرفتنش سخت است. در شب زنده داری ها، شمع به دست می گیری؛ اما گاهی این کار را در حلقه های دعاخوانی هم انجام می دهی. در مراسم یادبود هم که مردم حرف می زنند؛ ولی چه چیزی برای گفتن باقی مانده؟
به اندازه کافی بد بود که مجبور شده بمیرد. آن هم خودخواسته! ولی برای شرایطی که مرا در آن قرار داده بود، می توانستم بکشمش!
تریشا(۳) صدایم می زند: «کودی(۴) آماده ای؟»
عصر پنجشنبه رو به پایان است و ما به پنجمین مراسم در یک ماه گذشته می رویم. فکر کنم این یکی شب زنده داری با شمع باشد.
از اتاقم بیرون می آیم. مادرم دارد زیپ لباس مهمانی سیاهی را که از گودویل(۵) پس از مرگ مگ خریده، بالا می کشد. از لباسش به عنوان پیراهن عزاداری استفاده می کند؛ اما مطمئنم وقتی عزاداری ها تمام شد تبدیل به یک لباس مجلسی می شود. خیلی خوب به نظر می رسد. مثل بسیاری از مردم شهر سوگواری به او می آید.
می پرسد: «چرا لباس نپوشیدی؟»
- تموم لباس خوبام کثیفن!
- کدوم لباس خوبا؟
- خیلی خب، همه ی لباس های عزاداری ام کثیفن.
- قبلاً کثیف بودن چیزی نبود که بتونه جلوت رو بگیره.
به یکدیگر زل می زنیم. وقتی هشت سالم بود، تریشا اعلام کرد آن قدر بزرگ شده ام که شست وشوی لباس هایم را خودم بر عهده بگیرم. از شست وشوی لباس ها متنفرم. می بینید که به کجا ختم شده است.
می گویم: «نمی فهمم چرا باید بریم یه مراسم دیگه.»
- برای اینکه شهر نیاز به فرآوری داره.
- پنیر نیاز به فرآوری داره! شهر به یه ماجرای دراماتیک دیگه نیاز داره تا حواس خودش و ساکنانش رو پرت کنه.
***
بر اساس تابلوی در حال محو شدن بر سر بزرگراه، شهر ما هزار و پانصد و هفتادوچهار نفر جمعیت دارد.
«هزار و پونصد و هفتادوسه نفر!» حرفی بود که مگ وقتی شهر را به مقصد دانشگاهی با بورسیه کامل در تاکوما ترک می کرد، گفت؛ و اضافه کرد: «وقتی به سیاتل(۶) بیای و باهم آپارتمان مشترک مون رو بگیریم هزار و پونصد و هفتادودو نفر می شن.»
حالا روی همان هزار و پانصد و هفتادوسه نفر گیرکرده و به گمانم تا وقتی که فرد دیگری به دنیا بیاید یا بمیرد همین قدر باقی خواهد ماند. بیشتر مردم اینجا را ترک نمی کنند. حتی وقتی تمی هنتهاف(۷) و مت پارنر(۸) همسران خود را ترک کردند تا باهم فرار کنند (از آن دری وری هایی که قبل از مگ حسابی داغ بود.) به پارکی مخصوص ون های مسافرتی در حومه شهر نقل مکان کردند.
«مجبورم بیام؟» نمی دانم چرا به خود زحمت می دهم این سوال را بپرسم. تریشا مادرم است؛ ولی آن قدرها هم روی من نفوذ ندارد. می دانم که باید بروم؛ و می دانم چرا. به خاطر جو(۹) و سو(۱۰).
آن ها والدین مگ هستند، یا بودند. مدام بین زمان فعل ها سردرگمم؛ آیا دلیل می شود چون کسی مُرده است دیگر والدین او نبود؟ چون خودخواسته مُرده؟
دل جو و سو در غم خود غرق شده است. گود افتادگی زیر چشمان شان خیلی عمیق است. نمی دانم آن کیسه ها چطور قرار است از بین بروند. فقط به خاطر آن ها پیراهنی را که از بقیه کمتر بو می داد پیدا می کنم و می پوشم. آماده می شوم که بخوانم. دوباره.
فضل شگفت آور. بانگ نامیمون.(۱۱)

فصل سوم

نیم دوجین مدیحه سرایی مالیخولیایی در وصف تمام چیزهایی که می توانم در موردش بگویم نوشته ام.
مثلاً اینکه وقتی یکدیگر را در اولین هفته ی مهدکودک دیدیم، برایم تصویری از هر دوی مان کشید که اسم های مان به علاوه ی چند لغت دیگر که از آن ها سر درنمی آوردم رویش نوشته شده بود؛ چون من برخلاف مگ نه بلد بودم بخوانم و نه بنویسم.
توضیح داد: «نوشتم دوست جون جونی.» و مثل تمام چیزهایی که مگ می خواست یا پیش بینی می کرد این امر هم به حقیقت پیوست. ممکن است از این بگویم که چطور هنوز آن نقاشی را نگه می دارم. آن را در جعبه ابزار فلزی ای که منزلگاه مهم ترین اموالم است نگه می دارم. گرچه طی سال ها و بازدیدهای متمادی ام، چروک شده و از رنگ ورو افتاده است.
یا ممکن است از این بگویم که مگ چطور چیزهایی در مورد مردم می دانست که خودشان از آن بی خبر بودند. تعداد دقیق عطسه هایی را می دانست که یک فرد پشت سرهم می کرد. ظاهراً برای این ها الگویی وجود داشت. الگوی من سه عطسه بود. اسکاتی(۱۲)و سو چهار، جو دو و خود مگ پنج عطسه. همچنین مگ می توانست به خاطر بیاورد که برای هرروز عکاسی و جشن هالووین چه پوشیده بودی. او مثل بایگانی خاطرات من بود. گرچه پدیدآورنده آن خاطرات نیز خودش بود؛ چراکه تمام آن هالووین ها همراه او و در لباس هایی گذشت که حاصل خیال پردازی هایش بود.
یا شاید هم از وسواس فکری اش در مورد کرم های شب تاب بگویم. این وسواس از کلاس نهم و بعد از خرید صفحه ی موسیقی گروه بهشت برای بتسی شروع شد. مرا به اتاقش کشید و آن آهنگ گوش خراش را در گرامافون کهنه ای که در حراجی کلیسایی به قیمت یک دلار خریده و خودش با کمی کمک از یک ویدیوی آموزشی، دوباره سیم کشی کرده بود پخش کرد.
و هرگز نخواهی فهمید که روشن کردن آسمان ها چه حسی دارد.
هرگز نخواهی فهمید کرم شب تاب بودن چه حسی دارد.
کورین تولکر با چنان صدای خشن و درعین حال آسیب پذیری می خواند که به نظر غیرانسانی می آمد.
بعد از کشف بهشت برای بتسی، مگ خود را بر سر ماموریت کشف تمام ترانه های خوبی که تابه حال در مورد کرم های شب تاب نوشته شده گذاشت. همان طور که از مگ انتظار می رفت، طی یک هفته فهرستی بلندبالا و با جزییات در مورد تمام آن ترانه ها تهیه کرد. وقتی داشت روی فهرست ترانه هایش کار می کرد از او پرسیدم:
- اصلاً تابه حال از نزدیک یه کرم شب تاب دیدی؟
می دانستم ندیده است. درست مثل من، مگ هم تابه حال پایش از مرزهای این شهر آن طرف تر نرفته بود.
«هنوز کلی وقت دارم.» و دست هایش را طوری از هم گشود که انگار چندین زندگی پیش رو دارد.
***
جو و سو از من خواسته اند در اولین مراسم یادبود سخنرانی کنم. قرار بود مراسم در کلیسایی برگزار شود که سال هاست به آنجا می روند؛ اما این اتفاق نیفتاد؛ چون پدر گرودی بااینکه دوست خانوادگی گارسیاها بود، خود را مرد قانون می دانست. به آن ها گفته بود مگ مرتکب گناهی نابخشودنی شده که به سبب آن، نه روحش به بهشت می رود و نه جسمش به قبرستان کاتولیک.
بخش آخر قرار بود فقط به صورت نمادین انجام پذیرد. مدتی زمان می برد تا پلیس جسد را تحویل دهد. ظاهراً سمی که مگ استفاده کرده کمیاب و ناشناخته است. گرچه هرکسی که با مگ آشنایی داشت از این موضوع متعجب نمی شد. هیچ وقت لباس های فروشگاه های زنجیره ای را نمی پوشید، به موسیقی هایی گوش می داد که تابه حال به گوش فرد دیگری نخورده و طبیعتاً سمی کمیاب برای خوردن پیداکرده بود.
درنتیجه تابوتی که در اولین مراسم همه در کنارش اشک ریختند، خالی بود. تدفینی در کار نبود. شنیدم عموی مگ، خاویار(۱۳)، به دوست دخترش می گفت:
- شاید بهتر باشه اصلاً تدفینی در کار نباشه. هیچکی نمی دونه روی سنگ قبرش چی باید نوشت. هرچی بنویسیم تف سربالاست.
سعی کردم متنی برای مراسمش بنویسم. نوشتم. لوحی را که مگ برایم از ترانه های مربوط به کرم های شب تاب پرکرده بود برای الهام گرفتن پخش کردم.
ترانه سوم، از بیشاپ آلن(۱۴) بود و کرم های شب تاب نام داشت. نمی دانم تابه حال واقعاً به کلماتی که در ترانه به کار می رفت گوش داده بودم یا نه؛ چون این بار که گوش کردم، می توانستم صدای پوزخندهای مگ را از آن دنیا بشنوم.
هنوز هم می توانی او را ببخشی؛ و او هم تو را می بخشد.
ولی نمی دانم که می توانم یا نه. نمی دانم او مرا بخشیده یا نه.
به جو و سو گفتم از اینکه نتوانستم در مورد مگ چیزی بنویسم متاسفم. گفتم ذهنم چنان آشفته بود که چیزی از آن خارج نمی شد.
اولین بار بود که به آن ها دروغ می گفتم.
***
مراسم امروز مراسم رسمی مذهبی نیست؛ اما سخنرانش کشیش معابانه صحبت می کند. نمی دانم این سخنرانانی که حتی مگ را نمی شناختند از کجا آمده اند.
بعدازآن، سو مرا به مراسم کوچک دیگری که در خانه شان برگزار می شود، دعوت می کند. آن قدر زمان در خانه ی مگ صرف کرده بودم که حالات روحی سو را از بویی که در خانه می پیچید، می فهمیدم. کره یعنی پخت وپز و این یعنی سو در حالت مالیخولیایی قرارگرفته و به چیزی نیاز دارد تا سرحالش بیاورد.
ادویه به این معنا بود که شاد است و دارد غذای تندوتیز مکزیکی که غذای محبوب جو است درست می کند. هرچند غذای مکزیکی معده خودش را به درد می آورد.
ذرت بوداده؛ یعنی او در تخت است و در انزوا به سر می برد، هیچ چیز نمی پزد و مگ و اسکاتی به حال خود رهاشده اند؛ و این یعنی غذاهای آماده که در مایکروفر گرم می شدند. در چنین روزهایی وقتی جو از پله ها بالا می رفت تا به سو سر بزند به شوخی می گفت: «می بینین چقدر خوش شانسیم؟ حالا فرصتش پیش اومده شکم مون رو با این جور غذاها پرکنیم.»
و ما هم می خوردیم؛ اما معمولاً بعد از دومین یا سومین سوسیس ذرتی، می خواستیم بالا بیاوریم.
آن قدر گارسیاها را خوب می شناختم که وقتی زنگ زدم تا در مورد ایمیل مگ با آن ها صحبت کنم، می دانستم باوجوداینکه ساعت یازده روز شنبه است، سو هنوز در تختخواب است و بیدار. سو همیشه می گفت حتی وقتی فرزندانش زود بیدار شدن را کنار گذاشتند، نتوانسته به خوابیدن عادت کند؛ و می دانستم جو قهوه را آماده و روزنامه ی صبح را روی میز پهن کرده است. می دانستم اسکاتی در حال تماشای تلویزیون خواهد بود.
ثبات یکی از چیزهایی بود که در مورد خانواده ی مگ می پسندیدم. نسبت به خانه ی ما که تریشا تا لنگ ظهر می خوابد و گاهی سروته غذا را با کاسه ای غلات هم می آورد بسیار متفاوت بود.
اما حالا ثبات دیگری در خانه ی گارسیاها حکم فرما شده. ثباتی که اصلاً خوشایند نیست؛ اما هنوز هم وقتی سو دعوتم می کند، علی رغم میل باطنی ام می روم.
***
تعداد ماشین هایی که بیرون خانه پارک شده کمتر از روز اول است. حالا زمانی ا ست که مردم ظرف پیرکس به دست برای تسلیت می آیند. پذیرفتن آن همه غذای خانگی و شنیدن روحش شاد که به دنبالش می آید، کار چندان ساده ای نیست. آن هم وقتی هر جای دیگر شهر پر بود از پرگویی ها و صحبت های بی اساس.
- من که تعجب نکردم. دختره از دور داد می زد عقل درست حسابی تو کله اش نیست.
پچ پچ هایشان را از گوشه کنار شنیدم. من و مگ هردو می دانستیم که مردم شهر پشت سرش حرف می زنند. در شهر ما، مگ گل رزی بود که وسط بیابان شکوفا شده. مردم را سردرگم می کرد؛ و حالا که مُرده بود، این موضوع چندان افتخارآمیز به نظر نمی آمد.
فقط مگ نبود که پشت سرش حرف می زدند. در کافه ی تریشا، شنیدم که دو نفر از مردم شهر پشت سر سو می بُرند و می دوزند.
«به عنوان یه مادر من حتماً می فهمیدم دخترم ممکنه خودکشی کنه یا نه!» و این حرف از دهان مادر کری تارکینگتون(۱۵) درآمد؛ کسی که با نصف پسران مدرسه رابطه داشته. می خواستم از خانم تارکینگتون بپرسم: حالا که آن قدر همه چیزدان است، این موضوع را نیز می داند یا نه! ولی بعد دوستش جواب داد:
- سو؟ شوخی می کنی؟ اون در حالت عادی تو عالم هپروت سیر می کنه!
بی مهری شان مثل مشتی به صورتم کوبیده شد. با زهرخندی گفتم:
- اگر خودتون بچه تون رو ازدست داده بودین چه حسی داشتین هرزه ها؟
و بعد... تریشا مجبور شد مرا تا خانه همراهی کند!
بعد از مراسم امروز، تریشا باید به سر کار می رفت، برای همین مرا به خانه ی گارسیاها رساند. جو و سو مرا آن قدر در آغوش گرفتند که کمی احساس معذب بودن کردم. می دانستم که بودنم به آن ها کمی تسلی می دهد؛ اما می توانستم سوال های خاموش سو را وقتی به من نگاه می کرد بشنوم؛ و می دانستم تمام سوال ها به یکجا ختم می شوند. تو می دونستی؟
نمی دانم کدام بدتر است. اگر می دانستم و به آن ها چیزی نگفته بودم؟ یا حقیقت را _ باوجودی که مگ بهترین دوستم بود و من تمام چیزهایی که در مورد خودم قابل گفتن بود را به او گفته بودم و فکر می کردم او هم همین کار را می کند _ اینکه هیچ اطلاعی از موضوع خودکشی نداشتم. حتی یک ذره!
در نامه اش نوشته بود، این تصمیم در درازمدت گرفته شده است. در درازمدت؟ یعنی چه مدتی؟ هفته ها؟ ماه ها؟ سال ها؟ من مگ را از مهدکودک می شناسم؛ و از آن زمان ما بهترین دوستان همدیگر و مثل خواهر بوده ایم. چه مدت این تصمیم در جریان بوده بی آنکه مرا باخبر کند؟ تاکید می کنم؛ چرا به من نگفته بود؟
***
بعد از ده دقیقه ماندن در سکوتی غمگین و رسمی، اسکاتی، برادر ده ساله مگ با سگ شان؛ یا الان بهتر است بگویم سگش، سامسون(۱۶)، قلاده در دست به سمتم آمد. گفت: «پیاده روی؟» و همان قدر که منظورش به سامسون بود، به من هم بود.
سرم را به نشانه موافقت تکان دادم و بلند شدم. به نظرم اسکاتی تنها فردی است که کمی به خود قبلی اش شباهت دارد، شاید این به دلیل سن کم او باشد. بااین حال آن قدرها هم بچه نیست، او و مگ خیلی به هم نزدیک بودند. وقتی سو در یکی از آن حالت های خود فرومی رفت و جو هم به بهانه ی نگه داری از او ناپدید می شد، مگ برای اسکاتی مادری می کرد.
اواخر آوریل است؛ اما کسی برای هوا هشداری نداده. باد سرد و شدیدی می وزد و به طرز خصمانه ای آزاردهنده است. از بین فضای خالی ای رد می شویم که برای مدفوع سگ ها در نظر گرفته شده و اسکاتی قلاده سامسون را باز می کند. سامسون به هوا می جهد و شاد می شود. در جهالت سگانه اش خوش است.
«اوضاع چجوری می گذره موج منفی(۱۷)؟» احساس می کنم جایش نبود تا از اسم های مستعار قدیمی که برای شوخی روی همدیگر می گذاشتیم استفاده کنم و اینکه همین حالا هم می دانستم اوضاعش چگونه می گذرد؛ اما با نبود مگ برای اجرای نقش مادر مهربان و غرق شدن سو و جو در غم بزرگ شان، یک نفر باید می بود که حداقل حالش را بپرسد.
می گوید: «به مرحله ی شیشم کاشف شیطان رسیدم!» شانه هایش را بالا می اندازد. «حالا هرچقدر بخوام می تونم بازی کنم.»
«یه مزیت جانبی!» بعد محکم دستم را بر دهانم می کوبم. شوخ طبعی تلخ و تندم به درد استفاده در برابر عموم نمی خورد؛ اما اسکاتی خنده ی ناهنجاری سر می دهد که نسبت به سنش زیادی پخته به نظر می آید.
- آره! راست می گی.
می ایستد و به سامسون که در حال بوییدن ماتحت یک سگ کالی(۱۸) است نگاه می کند.
درراه برگشت به خانه سامسون قلاده اش را می کشد و برای رفتن شوق دارد؛ چون می داند حالا نوبت غذاست. اسکاتی از من می پرسد: «می دونی چیو نمی فهمم؟»
فکر می کنم هنوز داریم درباره ی بازی های ویدیویی حرف می زنیم. درنتیجه برای چیزی که گفت خودم را آماده نکرده بودم.
- نمی فهمم چرا برای من اون یادداشت رو نفرستاد؟
پرسیدم: «خب تو اصلاً یه آدرس ایمیل داری؟» انگار این هم برای مگ شد دلیل!
چشم هایش را گرداند: «ده سالمه. دو سالم که نیست. از کلاس سوم یکی داشتم. مگ هم همیشه برام چیزی می فرستاد.»
- اوه. خب... اون شاید... شاید می خواسته مال تو رو بذاره برای بعد.
برای یک ثانیه چشم هایش مثل چشمان والدینش بی روح شد. «آره. مال منو گذاشته برای بعد.»
***
در خانه، مهمان ها دارند می روند. مچ سو را در حال خالی کردن یک کاسرول ماهی تن در سطل آشغال می گیرم. نگاهی گناهکارانه به من می اندازد. وقتی می روم برای خداحافظی او را در آغوش بگیرم، متوقفم می کند. «می شه بمونی؟»
با صدایی مختص به خودش درخواست می کند، خیلی آرام که بسیار با صدای مکارانه مگ متفاوت است. صدای مگ که می توانست هرکسی را مجبور به هر کار در هرزمانی بکند.
- البته که می شه.
سو به سمت اتاق نشیمن می چرخد. جایی که جو روی مبل نشسته، به افق خیره شده و به سامسون که جلو پایش برای شامی که انتظارش را داشته التماس می کند، بی توجه است.
از پس شفق در حال محو شدن به جو نگاه می کنم. مگ با آن چهره ی تیره مکزیکی، به او رفته است. به نظر می رسد که از ماه پیش تابه حال هزار سال پیرتر شده.
می گوید: «کودی؟» و این کافی ا ست تا مرا به گریه بیندازد.
- سلام جو.
- سو می خواد باهات حرف بزنه. هردومون می خوایم.
قلبم شروع کرد به کوبیدن. داشتم فکر می کردم نکند بالاخره می خواهند از من بپرسند دراین باره چه می دانستم. وقتی تمام این اتفاق ها رخ داد، مجبور شده بودم به یکسری سوال ها در اداره ی پلیس جواب بدهم؛ ولی بیشترشان مربوط به این بود که مگ چگونه آن سَم را تهیه کرده و من هم دراین باره چیزی جز این نمی توانستم بگویم که اگر مگ چیزی را می خواست معمولاً راهی برای رسیدن به آن پیدا می کرد.
وقتی مگ مُرد تمام نشانه های خودکشی را در اینترنت جست وجو کردم. او هیچ یک از دارایی های ارزشمندش را به من نسپرده و در مورد کشتن خودش حرف نزده بود. منظورم این است که چیزهایی شبیه اگه خانم دابسن(۱۹) یه بار دیگه ازمون بی خبر امتحان بگیره یه تیر توی مخ خودم خالی می کنم. را گفته بود؛ ولی این ها که حساب نیست. هست؟
سو کنار جو روی کاناپه مندرس می نشیند. برای نیم ثانیه به هم نگاه می کنند؛ اما انگار این هم با درد زیادی همراه است. به سمت من برمی گردند. انگار که من سوئیس(۲۰) هستم.
به من می گویند: «ترم جاری در آبشار(۲۱)، ماه دیگه تموم می شه.»
به نشانه ی تایید سرم را تکان می دهم. دانشگاه آبشار دانشگاه معتبر خصوصی ای است که مگ در آن بورسیه تحصیلی گرفته بود. برنامه بر این بود که هردو پس از گذراندن دبیرستان به سیاتل برویم. از کلاس هشتم دراین باره حرف می زدیم؛ که هردو به دانشگاه واشنگتن برویم و برای دو سال اول یک اتاق در خوابگاه را باهم شریک باشیم و بعد از مدتی خارج از فضای دانشگاه شروع به زندگی کنیم؛ اما بعد مگ بورسیه کاملی از دانشگاه آبشار گرفت و آن ها خیلی بیشتر ازآنچه دانشگاه واشنگتن در چنته داشت به او ارائه دادند؛ و من راهم را به دانشگاه واشنگتن باز کردم؛ اما هیچ نوع بورسیه ای دریافت نکردم. تریشا خیلی رک گفت نمی تواند به من کمکی کند.
- من تازه خودمو از شر قرضام خلاص کردم.
و درنهایت من بی خیال دانشگاه واشنگتن شدم و تصمیم گرفتم در شهر بمانم. برنامه ام این بود که دو سال در دانشگاه محلی بمانم و بعد به سیاتل انتقالی بگیرم تا نزدیک مگ باشم.
جو و سو همان جا ساکت نشسته اند. سو با ناخن هایش ورمی رود. پوست اطراف شان را داغان کرده است. بالاخره سرش را بالا می آورد. «دانشگاه خیلی به ما لطف داشته. اونا پیشنهاد کردن وسایل مگ رو برامون جمع کنن و بفرستن؛ ولی من تحمل اینو ندارم که یه غریبه به وسایلش دست بزنه.»
- هم خونه ای هاش چی؟
آبشار دانشگاه کوچکی است و به زور خوابگاه دارد. مگ خارج از محدوده ی دانشگاه با چند دانشجوی دیگر خانه ای اجاره کرده است... کرده بود.
«ظاهراً هم خونه ای هاش درِ اتاقش رو قفل کردن و دیگه بهش دست نزدن. اجاره اش رو هم تا آخر این ترم پرداخت کرده بوده؛ ولی حالا باید اونجا رو خالی کنیم و همه چیز رو برگردونیم به...» صدایش می گیرد.
جو حرفش را کامل می کند: «به خونه.»
لحظه ای طول کشید تا متوجه شدم چه می خواهند و درخواست شان از من چیست؛ و در ابتدا خیالم راحت شد که مجبور نیستم اعتراف کنم که نمی دانستم در ذهن مگ چه می گذرد؛ و تنها دفعه ای که احتمالاً به من نیاز داشته پشتش را خالی گذاشته ام؛ اما بعد سنگینی درخواستی که از من داشتند سُر می خورد و ته دلم فرومی ریزد. البته نه به این معنا که این کار را نخواهم کرد. انجامش خواهم داد. البته که انجامش خواهم داد.
گفتم: «از من می خواین که برم و وسایلش رو جمع کنم؟»
سرشان را به نشانه ی تایید تکان دادند. من هم سرم را به نشانه ی موافقت تکان دادم. این حداقل کاری است که از دستم برمی آید.
سو گفت: «البته بعدازاینکه کلاس هات تموم بشن.»
کلاس هایم رسماً ماه آینده به اتمام می رسند؛ اما عملاً برای من روزی تمام شدند که ایمیل مگ را دریافت کردم. تابه حال باید در تمام درس هایم افتاده باشم. یا ناتمام خورده باشم. فرقی نمی کند.
جو هم گفت: «و اگه بتونی از کارت مرخصی بگیری.»
خیلی محترمانه این را گفت. انگار که من کار مهمی دارم. من خانه ها را تمیز می کنم. کسانی که برای شان کار می کنم، مثل تمامی افراد شهر، در مورد مگ می دانند و با من خیلی مهربان بوده اند. به من گفته اند که هرچقدر نیاز دارم می توانم در مرخصی باشم؛ ولی ساعت های بیکاری که با فکر مگ می گذرد، کمکی به من نمی کند.
می گویم: «هر وقت که بخواین می تونم برم. اگه بخواین همین فردا می رم.»
جو می گوید: «چیز زیادی نداشته. خواستی با ماشین برو.»
جو و سو ماشین دارند و برنامه ریزی روزانه آن ها برای استفاده از ماشین به یک سفر فضایی شباهت دارد. سو باید جو را به سر کار برساند، اسکاتی را به مدرسه ببرد و سرانجام به محل کارش برود؛ و تکرار همین کار در آخر روز. آخر هفته ها هم به همین منوال، به خرید از خواروبارفروشی و انجام کارهایی می گذرد که در طول هفته برای شان وقتی نیست. بعضی اوقات، فقط بعضی اوقات تریشا اجازه می دهد من از ماشینش استفاده کنم. من ماشین ندارم.
- چرا با اتوبوس نرم؟ چیز زیادی که نداره. ام... نداشته.
انگار خیال جو و سو راحت شده است. جو می گوید: «پول بلیت های اتوبوس رو می دیم. می تونی جعبه های اضافه رو هم از طریق خدمات ارسال جزئی بفرستی.»
«و مجبور نیستی همه چیز رو برگردونی.» سو کمی مکث می کند. «چیزای مهم رو بیار.»
با سر تایید می کنم. آن قدر در چهره شان سپاس گزاری موج می زند که نمی توانم مستقیم به آن ها نگاه کنم. این سفر هیچ چیزی ندارد. ماموریتی سه روزه است. یک روز درراه خواهم بود، یک روز صرف بسته بندی وسایل می شود و یک روز هم برای برگشت کافی است. از آن کارهایی که مگ بدون اینکه نظرتان را بخواهد می گوید انجام دهید.

نظرات کاربران درباره کتاب من اینجا بودم

سلام خدمت دوستان. از دیدن این کتاب که به زبان فارسی برگشته بسیار خوشحال و از دیدن نظری که ثبت گردیده سخت شگفت زده شدم. من روان پزشک هستم و چه از روی عشق به شغل و چه از سر لزومات کاری سعی دارم تمام کتاب های علمی یا داستانی که به کار من ربط پیدا می کند را بخوانم. در عجبم از این دوست! گفته اند که از کتابی که قصدش فرهنگ سازی ست انتظاری نداشته باشیم؟ از چه انتظار داشته باشیم؟ بعلاوه این کتاب نه برای فردی که خود کشی کرده بلکه برای بیان درد باز مانده های ایشان نوشته شده. خواهش می کنم تصور نکنید خودکشی هم به جوامع دیگر تعلق دارد و مختص ایران نیست. من حداقل هفته ای ۲ یا ۳ مراجعه کننده دارم که بازمانده خودکشی هستند. این کتاب بی نهایت چشم مرا باز تر کرد و بهتر توانستم درکشان کنم. خواهش می کنم هر کتاب را صرف لذت از داستان نخرید. کما این که داستان زیبایی هم دارد. بنده نیز زبان اصلی کتاب را مطالعه کردم اما از نمونه کتاب که دانلود کردم، ترجه خوب و روانی انتظار می رفت و دلنشین بود. ممنونم
در 5 ماه پیش توسط mos...270
خوندمش، قشنگ بود، دوست داشتم یه دفعه تا آخرش بخونم و ببینم چی میشه، دو روزه تمومش کردم
در 3 ماه پیش توسط هستی
هم موضوع کتاب و هم ترجمه عالی بودن
در 5 ماه پیش توسط shaghayegh as
من نسخه انگلیسی این کتاب رو خوندم. راجع به دختری است که دوست صمیمی اش خودکشی کرده و حالا باید بره تا وسایل دختر رو( به خواست خونواده اش) از خوابگاه دانشجویی برداره ببره برای خونواده اش. وقتی میره توی ایمیلهای دوستش به پیام های عجیبی برخورد میکنه و شک میکنه ک شاید این خودکشی با تشویق کسی همراه بوده...کتاب به شدت کشداریه و احتمالا تو فارسی کلی سانسور شده باشه و هیچی از داستان متوجه نشید. نویسنده کتاب خودش توضیح داده که با این کتال خواسته سایتهایی که ب خودکشی نوجوان ها جهت میدهند رو زیر سوال ببرد و نوجوان ها رو آگاه کنه. بنابراین از کتابی ک قصدش فرهنگ سازی و جلوگیری از خودکشی هست انتظار زیادی نداشته باشید...
در 6 ماه پیش توسط nil...ari
من تقریبا چهار ماه پیش به همین خاطر پسرم رو از دست دادم، چند وقتیه در مورد خودکشی تحقیق میکنم، هنوز کتاب رو نخوندم اما امیدوارم چیزی باشه که انتظارش رو دارم
در 3 ماه پیش توسط هستی
ممنون ازتوضیحات کاملی که خواننده عزیز داده اید بسیارخوب تحلیل کردین..
در 5 ماه پیش توسط k.t...afi