فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کودک خاموش

کتاب کودک خاموش

نسخه الکترونیک کتاب کودک خاموش به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب کودک خاموش

کتابی که پیش روی شماست، در باب تلاش یک مادر برای به ‌دست آوردن دوباره‌ی فرزندش است. در سال ۲۰۰۶، اِما پرایس، شخصیت اصلی داستان پسر شش ساله‌اش را در یک حادثه‌ی سیل از دست می‌دهد. بعد از تحقیقات پلیس و نیروهای تجسس، به این نتیجه می‌رسند که ایدن غرق شده است؛ اما هیچ‌گاه نتوانستند جسد او را پیدا کنند. در دهکده‌ی کوچک‌شان همه، همدیگر را می‌شناسند و به یکدیگر اطمینان دارند. ده سال پس از ماجرای غرق شدن ایدن، اِما توانسته به کمک جیک، دوباره زندگی و کنترلش را به ‌دست بیاورد و خوشحال باشد. او دوباره ازدواج کرده و از جیک حامله است. همه‌چیز رو به بهبود است که پلیس با او تماس می‌گیرد و می‌گوید ایدن را پیدا کرده‌اند! ایدن در آن سیل غرق نشده بود، بلکه یک نفر او را دزدیده بود. کسی که در دهکده‌ی آن‌ها زندگی می‌کند؛ ولی چه کسی قابلیت انجام دادن چنین جرمی را دارد؟ چه کسی نقاب بر چهره‌اش دارد؟ چه کسی شرارت درونش را پنهان می‌کند؟

ادامه...
  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.33 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۴۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب کودک خاموش

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول

روزی که اِیدن(۱) را از دست دادم، فهمیدم که از دست دادن کنترل، چه معنایی دارد. مردم همیشه در مورد از دست دادن کنترل شان حرف می زنند، چه در مورد الکل یا مواد مخدر باشد و چه در مورد شهوت یا خشم؛ اما واقعاً نمی دانند از دست دادن کنترل به چه معناست و من در مورد احساسات خودم حرف نمی زنم، بلکه در مورد زندگی ام حرف می زنم. من کنترل زندگی ام را از دست دادم. هنگامی که فقط گوشه ای ایستاده و نظاره گر بودم و کاری از دستم برنمی آمد، همه چیز در اطرافم، در حال گسستن بود.
شنیده ام که می گویند فقط می توانی خودت و رفتارت را در شرایطی خاص کنترل کنی. هیچ وقت نمی توانی شرایط اطرافت را کنترل کنی. نمی توانی عکس العمل بقیه را کنترل کنی، بلکه فقط توانایی کنترل کردن خودت و رفتارت را داری. این بزرگ ترین مصیبت زندگی است. یک لحظه همه چیز عالی است و در یک چشم برهم زدن، همه چیز به خاطر شرایط اطرافت واژگون می شود. وقتی بچه ات از تو گرفته می شود، باید چه فکری کنی؟ اینکه کار سرنوشت بوده است؟ یا بدشانسی در خانه ات را زده؟ چطور باید با آن کنار بیایی و ادامه دهی؟
وقتی که صحبت از متولد شدن در شرایط مختلف مطرح می شود، شانس درخانه ام را زد. من در منطقه ای روستایی و دوست داشتنی متولد شدم، جایی که باعث می شود آدم فکر کند هیچ اتفاق بدی برام نمی افته. در اخبار، از خشونت و اسلحه سخن گفته می شد؛ ولی در بیشاپ تاون کنار رودخانه ی اوس(۲)، خبری از این جور چیزها نیست. ما در منظره ای دلنشین شبیه نقاشی های جان کانستبل(۳) سکونت داشتیم، با چراگاه هایی وسیع و دیوارهای سنگی. جای مان امن بود یا حداقل من این طور فکر می کردم.
در بیست ویکم ماه ژوئن سال ۲۰۰۶، در ساعت دو بعدازظهر، یک بارانی برزنتی به تن و یک جفت چکمه ی ولینگتون(۴) به پا کردم و در خروشان ترین سیلی که بیشاپ تاون از سال ۱۹۵۷ به خود دیده بود، پا گذاشتم. کلبه ای که همراه پدر و مادر و پسر شش ساله ام، اِیدن، در آن زندگی می کردم کمی دورتر از خیابان ساکت و آرام قرار داشت. وقتی که آن روز به بیرون قدم گذاشتم، سیلابِ روان، با آن قدرتش مرا غافل گیر کرد. آب به بالای چکمه ها و پاهایم می پاشید. تپیدن قلبم شدت گرفته بود؛ چون نگران بودم که چگونه به مدرسه برسم. معلم ها با تمام والدین تماس گرفته و از آن ها خواسته بودند که دنبال بچه ها بروند؛ چون باران از سقف مدرسه به داخل نشت می کرد و احتمال این خطر وجود داشت که تمام سواحل رودخانه ی اوس خراب شوند. ما می دانستیم که در آنجا باران های سیل آسا می بارد؛ اما هیچ کدام توقع این را نداشتیم. باران مانند نیزه هایی نوک تیز و درشت از بالای سر می بارید و بی رحمانه صورت و کلاه بارانی ام را خیس می کرد.
اوس، مانند یک مار بوآ که داخل یک سبد باشد، در میان دهکده ی کوچک پیچ وتاب می خورد و پیش می رفت. این رودخانه ی بزرگ در روستای کوچک ما، زیبا و تماشایی بود. بیشاپ تاون دو میخانه، یک مسافرخانه، یک کلیسا، یک مدرسه و جمعیتی نزدیک به چهارصد نفر داشت. بین کوچک ترین روستاهای انگلستان، دوم بود. همین طور کوچک ترین روستای یورک شایر محسوب می شد. هیچ کس از بیشاپ تاون نمی رفت یا به آن نقل مکان نمی کرد. اگر خانه ای در آن برای فروش گذاشته می شد؛ یعنی یک نفر مُرده بود.
همه ی ما همدیگر را می شناختیم. باهم بزرگ شده بودیم، با یکدیگر زندگی و بچه های مان را بزرگ می کردیم؛ بنابراین وقتی که تلفن زنگ زد و اِیمی پِری(۵) (یکی از معلم های دبستان و یکی از دوستان قدیمی دوران مدرسه ام) گفت که به دنبال اِیدن بروم، می دانستم که اوضاع وخیم است. در غیر این صورت، خودِ اِیمی بچه ها را به خانه هایشان در روستا می رساند. در این حد به یکدیگر اعتماد داشتیم.
صدای برخورد باران به شیشه ها را شنیدم؛ ولی دوباره در دنیای خود غرق شده بودم، به عکس های فیس بوک دوستان مدرسه ام نگاه می کردم که یا به دانشگاه رفته، یا مدت ها پیش سفرکرده بودند. من بیست وچهار سالم بود. هنگامی که اِیدن را حامله بودم، تمام درس هایم را با نمرات عالی می گذراندم و دوستانم را می دیدم که به دانشگاه می رفتند و موفق بودند، درحالی که من در خانه ی والدینم ماندم. وقتی کنار پنجره ایستاده بودم و یک دستم روی شکم برآمده ام بود، تعدادی از آن ها را دیدم که به مراتع جدید نقل مکان می کردند. از آن لحظه به بعد، بیشتر از زمانی که می بایست را، در فیس بوک و خواندن احوالات دوستانم می گذراندم و درحالی که برای یک بچه مادری می کردم، عکس هایی از تایلند و پاریس را تماشا می کردم.
امکان نداشت بتوانم در این هوا با ماشین بروم و در بین خانواده ی کوچکم، من به مدرسه نزدیک تر بودم؛ بنابراین تصمیم گرفتم تا آنجا را پیاده بروم. راب(۶) (پدر اِیدن) در منطقه ای خارج از یورک شایر، مشغول یک پروژه ی ساخت وساز بود. والدین من هم سرِ کار خودشان بودند. در این هوا گیر افتاده و کمکی از دست شان برنمی آمد. با هیچ کدام از آن ها سریعاً تماس نگرفتم؛ چون فکر نمی کردم نیازی باشد. بیشاپ تاون جای کوچکی بود و فقط ده دقیقه طول می کشید تا به مدرسه برسم؛ ولی ساختمان مدرسه آن سوی رودخانه ی اوس بود که مرا کمی نگران کرد. اگر باران به همان شدتی باشد که در خبرها گزارش شده بود، رودخانه ممکن بود سواحل کنارش را از بین ببرد.
به زحمت، در میان آب باران، جاده را بالا می رفتم و قلبم در قفسه ی سینه ام به تندی می تپید. هنگام راه رفتن، بارانی که مورب می بارید، باز نگه داشتن چشمانم را سخت می کرد. سرم را پایین آوردم و بند کیفی را که روی شانه ام بود، با دستانی خیس آب که سرما تا استخوان هایشان نفوذ کرده بود، گرفتم.
- اِما!
این صدا، بلندتر از صدای برخورد شدید باران به جاده ی آسفالته بود. رویم را برگرداندم و دوستم جوزی(۷) را دیدم که با سرعت از تپه به سمتم بالا می دوید و دستش را تکان می داد. او در همان شرکت کوچکی که من به صورت پاره وقت به عنوان منشی کار می کردم، حسابدار بود. از دیدن ظاهر نامرتب و پریشانش جا خوردم، موهایش خیس آب شده و به سرش چسبیده و آرایشش هم روی صورتش جاری شده بود. نه بارانی داشت و نه چتر. دامن نوک مدادی اش هم خیس خیس بود.
- جو! خدای من، برگرد خونه ات.
- اِما، من همین الان از پُل رد شدم. ساحل رودخونه داره متلاشی می شه. باید برگردی خونه.
- لعنتی. من باید برم مدرسه دنبال اِیدن.
گفت: «اونا مراقبش هستن؛ ولی اگه رودخونه بالا بیاد و نزدیک پُل باشی، ممکنه غرق بشی.» دستش را تکان داد تا به سمتش بروم؛ ولی همان جایی که بودم، ایستادم.
سرم را به نشانه ی نفی تکان دادم و گفتم: «من باید برم دنبال اِیدن.» مدرسه، به رودخانه خیلی نزدیک بود و اصلاً نمی توانستم با خیال راحت پسر شش ساله ام را با بقیه ی کارکنان مدرسه تنها بگذارم. اگر باران از سقف مدرسه نشت کرده بود، الان مدرسه در چه وضعیتی قرار داشت؟
گفت: «پس مراقب باش. شنیدم که دارن کمک می فرستن؛ ولی کنار رودخونه کسی رو ندیدم، نه پلیس نه نیروی کمکیِ دیگه ای. اوضاع خیلی بده، اِم. از روی پُل برنگرد، باشه؟ برو وایت هورس(۸) یا یه جای دیگه. حداقل اونجا می تونی یه پیک شاردونی(۹) بزنی، نه؟» با این شوخی، لبخندی زد؛ ولی می توانستم تشخیص دهم که لبخند مضطربانه ای است. او داشت می لرزید؛ که اصلاً شبیه جوزیِ همیشگی نبود.
گفتم: «باشه. تو هم مراقب خودت باش. وقتی این هوای لعنتی یه کمی آروم گرفت، سرِ کار می بینمت.» با همان لبخند مضطربانه پاسخش را دادم، سعی می کردم به آشوبی که در وجودم برپاشده بود، توجه نکنم. پدرم وقتی جوان تر بود داوطلبانه به موسسه ی قایق نجات ملی سلطنتی(۱۰) ملحق شده و همیشه می گفت اگر یک چیز در دنیا باشد که نباید با آن درگیر شد، آن چیز دریاست.
دریای کوچک ما، امروز در بیشاپ تاون، طغیان کرده بود. وقتی به پُل رسیدم، منظره ای که دیدم، نفسم را در سینه حبس کرد. حق با جوزی بود: رودخانه ی اوس، به طرز خطرناکی نزدیک بود سواحلش را از بین ببرد. این رودخانه معمولاً آرام و ساکت بود؛ اما آن روز با سرعت وحشتناکی از زیرِ پُل می گذشت و امواج آن، به قوس های سنگی پُل برخورد می کرد. آب با سرعت به سواحل گِلی و چمنی بر خورد می کرد و بخشی از آن را، به سمت کلبه ی پدر و مادرم می شست و با خود می برد. قدمی به عقب برداشتم و موبایلم را بیرون آوردم. در مدرسه کسی جواب نمی داد و نگرانی ام را کمتر نکرد. بعدازآن با پدرم تماس گرفتم.
پرسید: «اِما، تو حالت خوبه؟ من توی دفترم و بارون اون قدر شدیده که فکر کنم اینجا گیر افتادم.»
گفتم: «سعی نکن برگردی خونه، رودخونه ممکنه بالا بیاد.» پدر بیرون از بیشاپ تاون، به عنوان مهندس ساختمانی برای یک شرکت ساختمان سازی کار می کرد. گفتم: «من می رم مدرسه که تا وقتی کمک می رسه، پیش اِیدن باشم.»
- اِما...
- من خوبم. فقط... سعی نکن برگردی خونه، باشه؟
- اِما، پُل...
با نگرانی به پُل سنگی و کوتاه نگاه کردم. گفتم: «من از پُل رد شدم. در جاده ی اِیکر(۱۱) دارم به سمت مدرسه می رم.»
نفس راحتی کشید و گفت: «من با مادرت تماس می گیرم و بهش می گم که توی مطب بمونه.»
- باشه، بابا. دوسِت دارم.
- منم دوسِت دارم عزیز دلم.
می دانم که احمقانه به نظر می رسید؛ ولی وقتی که تلفن را قطع کردم، چشمانم پُر از اشک بود. ساعت روی موبایلم ۲:۱۰ بعدازظهر را نشان می داد. ده دقیقه طول کشیده بود تا فقط نیمی از مسیر را طی کنم. باید عجله می کردم تا به پسرم برسم. قدم هایم را به سمت پل تندتر کردم و سعی می کردم به ارتفاع آب توجه نکنم، امیدوار بودم که قدم های دقیقم به گونه ای خطر مسیر را برایم کمتر کند.
آب تا روی پُل آمده و تا مُچ پا می رسید. نمی دانستم آب باران یا آب رودخانه، یا مخلوطی از هر جفت شان بود. تنها چیزی که می دانستم این بود که باید عجله کنم؛ اما هنگامی که آخرین قدم را از روی پل برداشتم، موجی از آب رودخانه محکم به پُل برخورد کرد و تکه هایی از سنگ های پُل خُرد شد و زیرِ پایم ریخت. تعادلم را از دست دادم و سکندری خوردم و موبایلم داخل رودخانه افتاد. وقتی که آبِ یخ رودخانه به من برخورد کرد، نفسی در سینه نداشتم و نزدیک بود مرا به داخل آب های خروشان پرتاب کند؛ مانند یک خرچنگ قدمی بلند برداشتم، احساس می کردم که سیلاب رودخانه تلاش می کند تا مرا با خودش به زیر بکشد.
اما ساحل رودخانه نرم و گِلی بود و توانستم پاشنه ی چکمه هایم را در آن محکم کنم. مکش زمین گِلی آن قدر زیاد بود که نتوانستم قدم دیگری به جلو بردارم و با دستانم، راهم را کناره ی رودخانه و به سمت جاده ادامه دادم. چکمه ی چپ از پایم درآمد.
جورابم از پایم آویزان بود، به زحمت خودم را به سمت جاده رساندم، قطرات باران با ضربات مکرر و شدید به صورتم برخورد می کرد و نفسم بندآمده بود. وقتی از پُل دور شدم، برگشتم و چکمه ام را نگاه کردم که زیرآب می رفت. سعی کردم دوباره درست نفس بکشم. ممکن بود سیل مرا با خود ببرد، در این صورت چه کسی قرار بود اِیدن را به خانه ببرد؟ نه، اصلاً قرار نبود اِیدن را به خانه ببرم، آن هم باوجوداین رودخانه. باید همراه او در مدرسه می ماندم. چه احمقی بودم. به هشدارهای پدرم در مورد آب توجهی نکردم. وقتی که به رودخانه پشت کردم، چیزی راه گلویم را بست. اگر قدمی اشتباه برمی داشتم، ممکن بود خودم هم مانند سنگ ها، موبایلم و چکمه ام در آب بیفتم. یک اشتباه می توانست مرا به زیرِ امواج خروشان، جایی که آب آرام بود ببرد، موهایم در اطرافم پراکنده می شد، تبدیل به یک پری دریایی می شدم که دیگر هیچ وقت نمی توانست نفس بکشد.
یک زنِ جوان مرده ی دیگر. یک رقم دیگر، به جان باختگان حادثه ی سیل اضافه می شد. یک زنِ خودخواه که پسر شش ساله اش را بعد از دروغ گفتن به پدرش، بی مادر می کرد. سرم را تکان دادم تا این افکار را از ذهنم بیرون کنم و همان طور که به پدرم گفته بودم، راهم را در جاده ی اِیکر پیش گرفتم. جاده، حدود یک کیلومتر در امتداد رودخانه پیش می رفت و سپس به سمت جاده ی مدرسه می پیچید. تا محدوده ی پارکینگ مدرسه ی بیشاپ تاون، تقریباً پانصد متر دیگر راه بود. متوجه شدم که آب، پارکینگ مدرسه را به طور کامل پوشانده و تا نیمه ی لاستیک ماشین ها بالاآمده است. احتمالش خیلی کم بود که آدم های اینجا، بتوانند تا شب به خانه هایشان برسند. توجه ام را دوباره به مدرسه معطوف کردم؛ اینجا مدرسه ی من هم بود، جایی که اسمم را روی کف پوش چوبیِ سالن اجتماعات، حکاکی کردم تا جیمی گلاور(۱۲) را تحت تاثیر قرار دهم؛ پسری که بعدها به خاطر ابراز علاقه اش به فیونا کِیتر(۱۳) در دوران دبیرستان، پشت زمین راگبی، قلب مرا شکست. البته که حالا، اینجا دیگر مدرسه ی پسرم بود. نوبت او بود که خاطراتش را رقم بزند و نامش را با نوک تیز قطب نما، روی چوب های مدرسه حکاکی کند.
ساختمانی کوچک به سبک ویکتوریایی و شبیه یک کلیسای موقر ساخته شده بود، با شیروانی های شیب دار و پنجره های قدیمی سراسری. مقدار کمی هم شبیه سبک گوتیک به نظر می رسید.
جوراب خیسم را بالا کشیدم و سمت ورودی مدرسه دویدم و داخل شدم. در چهارچوب در ورودی به کسی برخورد کردم. وقتی که صاف ایستادم، متوجه شدم که خانم فیتزویلیام(۱۴) است، همان زنی که وقتی خودم بچه بودم، سرپرست معلمان بود. وقتی مرا دید، رنگ از صورتش پرید و نگاهش از چشمانم، به جایی بالای سرم دوخته شد. چیزی در تغییر حالت چهره اش بود که باعث شد، قلبم فروبریزد.
پرسیدم: «چی شده؟»
رگه ای باریک از آب باران، روی دیوار پشت سر خانم فیتزویلیام به پایین جاری شد. وقتی بچه بودم، او را خانم فیتز صدا می زدیم. همیشه استوار و محکم؛ ولی درعین حال باانصاف و مهربان بود. وقتی که کوچک بودیم از موهای قرمزش می ترسیدیم؛ ولی موهایش حالا دیگر تقریباً خاکستری شده و وقتی که بالاخره مرا نگاه کرد، حالت چهره اش نرم تر شده بود. اشکی که در چشمانش حلقه زد، باعث شد قلبم در قفسه ی سینه ام با شدت بیشتری بتپد. به قفسه ی سینه ام چنگ زدم، سعی می کردم درحالی که شوک سنگینی به قلبم واردشده بود، خود را آرام کنم.
- خانم پرایس(۱۵)... اِما... خیلی متاسفم.
من قدمی به جلو برداشتم و او یک قدم به عقب. از صورتش می فهمیدم که حالتی وحشیانه پیداکرده ام. هر دو دستش را جلویش بالا برد، انگار که تسلیم شده است.
- با پلیس تماس گرفتیم. اونا خیلی زود می رسن اینجا.
ملتمسانه گفتم: «بهم بگو چی شده.»
- اِیدن رفت. خانم پِری توی کلاس شماره چهار همراه بچه ها بود. داشت اونا رو می شمرد. تمام بچه های کلاس دوم رو در اون کلاس جمع کرده بودیم؛ چون سقفش اون قدر شدید آب نمی داد؛ ولی اِیدن یه جوری از کلاس بیرون رفته بود. تمام محوطه رو گشتیم و بعدش مطمئن شدیم که از مدرسه رفته بیرون.
به قفسه ی سینه ام چنگ زدم، انگار چنین کار ساده و پیش پاافتاده ای، می توانست دردی که از قلبم منشعب می شد را تسکین دهد. گفتم: «چرا رفته؟»
سرش را تکان داد و گفت: «نمی دونم. شاید به خاطر بارون کنجکاو بوده.»
خود را جمع کردم، درست مانند یک تکه کاغذ، مچاله شده بودم. البته که او کنجکاو بود. اِیدن در مورد هر چیزی کنجکاوی داشت. یک کاشف بود. از درخت های پارک بالا می رفت، می دوید و از بین نرده های دروازه ی طویله ای پر از گاو داخل می شد، میان خاربن ها و یونجه های انبارهایی که اطراف بیشاپ تاون بود پنهان می شد و در جنگل قایم باشک بازی می کرد. من این قسمت وجودی او را تقویت کرده بودم. می خواستم بچه ی شجاع و دلیری باشد. من می خواستم این طور باشد؛ می خواستم تبدیل به مردی قوی شود که عاشق کشف کردن است. حس سفر دوستی و اکتشافات درونیِ خود را به او منتقل کردم.
ولی نمی خواستم این اتفاق بیفتد. نمی خواستم از جایی امن، وارد سیلی خطرناک در طول صدسال اخیر شود.
پرسیدم: «مدرسه رو گشتین؟»
گفت: «هنوز داریم می گردیم.»
- منم کمک می کنم.
بقیه ی آن روز برایم مانند تصویری محو و مبهم گذشت. خودم داخل تمام کلاس ها را می گشتم، به تمام سطل هایی که زیر محل نشت باران قرار داشت لگد می زدم، درِ تمام قفسه ها را باز و بسته می کردم و نامش را جیغ می کشیدم تا اینکه بقیه ی بچه ها را ترساندم. فایده ای نداشت. اِیدن در مدرسه نبود. تمام گوشه کنارهای مدرسه را گشتم، حتی با سختی فراوان تمام محوطه ی پارکینگ و زمین فوتبال را هم گشتم. درنهایت ایمی مرا روی یک صندلی نشاند و خانم فیتزویلیام برایم یک لیوان قهوه ی داغ آورد.
پلیس چند ساعت بعد، همراه با تیم نجات و تجسس از راه رسید. میان آن همه آشوب، به طریقی یک جفت کفش پایم کرده بودند. هیچ کس اِیدن را پیدا نکرد. چیزهای دیگری هم بود که مقامات باید به آن ها رسیدگی می کردند. گروه تجسس و نجات و نیروهای پلیس، آن قدر کم شده بودند که پسر من، پسر گمشده ی من، همان طور ماند. گم شده بود.
و حالا... آیا از این ناراحتم؟ آیا از تمام آن والدینی که بچه هایشان با قایق های نجات و هلیکوپتر به جای امنی برده شده بودند - درحالی که بالاخره رودخانه ی اوس دهکده ی کوچک ما را با آب گل آلودش شُست و با خود برد- متنفرم؟ نه. نمی توانم باشم. نمی توانم از مردان و زنانی که بی وقفه و سرسختانه کمک می کردند تا به زنده ها کمک کنند، کینه داشته باشم؛ اما همان طور که حرکت آدم های اطرافم و بقیه ی بچه هایی که به خانواده هایشان ملحق می شدند را تماشا می کردم-مردم دهکده ام را می دیدم که در سیلاب گیر افتاده بودند و پس از نجات یافتن برای آن ها پتو و لیوان های چای داغ می آوردند- فهمیدم که زندگی ام دیگر در دستانم نیست. آن روز، وقتی که اِیدن را از دست دادم، تمام کنترل زندگی ام را از دست دادم و با مرگ او، هیچ وقت نتوانستم آن را پس بگیرم.

پیشگفتار مترجم

همه ی ما اغلب اوقات به این فکر می کنیم که اگر در موقعیت های سخت و طاقت فرسا قرار بگیریم چگونه قرار است با آن دست وپنجه نرم کنیم. در همین موقعیت هاست که آدم های اطراف مان را بهتر می شناسیم. همه نقابی بر چهره داریم. حتی شمایی که این کتاب را می خوانید. نقاب هایی که با هم متفاوت است. یکی نقاب می زند تا شرایط سخت زندگی اش را پنهان کند، دیگری برای اینکه خوشحالی اش را پنهان کند و عده ای هم برای اینکه شرارت و هیولای درون شان را پنهان کنند!
کتابی که پیش روی شماست، در باب تلاش یک مادر برای به دست آوردن دوباره ی فرزندش است. در سال ۲۰۰۶، اِما پرایس، شخصیت اصلی داستان پسر شش ساله اش را در یک حادثه ی سیل از دست می دهد. بعد از تحقیقات پلیس و نیروهای تجسس، به این نتیجه می رسند که ایدن غرق شده است؛ اما هیچ گاه نتوانستند جسد او را پیدا کنند. در دهکده ی کوچک شان همه، همدیگر را می شناسند و به یکدیگر اطمینان دارند. ده سال پس از ماجرای غرق شدن ایدن، اِما توانسته به کمک جیک، دوباره زندگی و کنترلش را به دست بیاورد و خوشحال باشد. او دوباره ازدواج کرده و از جیک حامله است. همه چیز رو به بهبود است که پلیس با او تماس می گیرد و می گوید ایدن را پیدا کرده اند!
ایدن در آن سیل غرق نشده بود، بلکه یک نفر او را دزدیده بود. کسی که در دهکده ی آن ها زندگی می کند؛ ولی چه کسی قابلیت انجام دادن چنین جرمی را دارد؟ چه کسی نقاب بر چهره اش دارد؟ چه کسی شرارت درونش را پنهان می کند؟
قلم سارا دنزیل، ساده و شیواست. به طوری که خواننده با لحظه لحظه ی کتاب ارتباط نزدیکی برقرار می کند. شخصیت پردازی های بسیار درستی را شاهد هستیم و از تمام زوایای داستان، به قدری که نیاز داستان است، سخن گفته شده، نه کمتر و نه بیشتر که این خودش یکی از مولفه های مهم این کتاب و این نویسنده است.
" کودک خاموش" در سال ۲۰۱۷، نامزد برترین کتاب در ژانر هیجانی و رازآلود از نگاه کاربران سایت مرجع کتاب خوانی، گودریدز شد. این کتاب علاوه بر اینکه شما را وارد دهکده ی کوچک اِما می کند، مسائل مهمی را مورد بررسی قرار می دهد.
از جمله مواردی که می توان به آن اشاره کرد، دغدغه ی نویسنده در مورد زنان است. زنانی سرسخت و سخت کوش که با نهایت انرژی شان، زندگی را ادامه می دهند. مورد دیگر، موردی است که متأسفانه این روزها در کشور ما نیز با آن دست وپنجه نرم می کنیم، مسأله ی روانیِ بیماری هایی نظیر پدوفیلی و شک منطقی. داستان شروع بسیار خوب و پایان بسیار خیره کننده ای دارد، به طوری که خواننده را مجاب می کند تا آخرین کلمات کتاب را با دقت و حتی در طی چندین ساعت بخواند!
این همان کتابی است که به دنبال آن هستید، کتابی که به هیچ وجه نمی تواند آن را زمین بگذارید.
در پایان لازم است از انتشارات محترم آذرباد و جناب آقای احمدی تشکر کنم که بار دیگر لطف شان شامل حال بنده شد تا این کتاب و این مسائل مهم روز، به دست شما عزیزان برسد. امید است که این رمان هم بتواند تلنگری کوچک به خوانندگان بزند و بتوانید از آن نهایت لذت را ببرید.

مهرزاد جعفری
بهار ۱۳۹۷

نظرات کاربران درباره کتاب کودک خاموش

بسیارعالی و مهیج
در 2 ماه پیش توسط sae....93
داستان کاملا آدمو درگیر میکرد و نمیشد زمین گذاشت هرچند تشخیص مجرم برای خواننده ممکنه ولی غافلگیری هایی هم داشت تنها نکته منفیش این بود که یه سوال مهمو بی جواب گذاشت
در 3 هفته پیش توسط man...a28