فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب عشق در یک کلیک

کتاب عشق در یک کلیک

نسخه الکترونیک کتاب عشق در یک کلیک به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب عشق در یک کلیک

<<جنیفر به بث>> اینو هم در نظر بگیر: این اولین ترس من از بارداری نیست. باید اعتراف کنم که فکر باردار بودن عملاً بخشی از عادتِ قبل از دوره‌ی منه. اما دارم بهت می‌گم، این دفعه فرق می‌کنه. احساس متفاوتی دارم. انگار بدنم داره بهم می‌گه: شروع‌شده. نمی‌تونم دست از نگرانی بردارم که بعدش چی می‌شه. اول مریض می‌شم. بعد چاق می‌شم و بعد توی اتاق زایمان به خاطر آنوریسم می‌میرم. <<بث به جنیفر>> یا... بعد یه بچه‌ی خوشگل به دنیا می‌آری. (ببین چطوری منو وادار کردی توی این بازی بارداری‌ات بازی کنم؟) <<جنیفر به بث>> یا... بعد من یه بچه‌ی خوشگل به دنیا می‌آرم که هرگز نمی‌تونم ببینمش؛ چون اون تمام اوقات روزش رو همراه با یه برده با حداقل دستمزد توی مهدکودک می‌گذرونه که فکر می‌کنه مادرشه. من و میچ سعی می‌کنیم بعد از خوابیدن بچه باهم شام بخوریم؛ اما هردومون همیشه به‌شدت خسته‌ایم. وقتی شروع می‌کنه به تعریف کردن وقایع روزانه‌اش من چُرت می‌زنم؛ اون خیالش راحت می‌شه؛ چون درهرصورت دلش نمی‌خواد حرف بزنه. ساندویچ اسلاپی جو خودش رو در سکوت می‌خوره و به استاد جدید علوم اقتصاد طبیعی خوش‌هیکلش، توی دبیرستان فکر می‌کنه که کفش‌های پاشنه‌بلند مشکی، جوراب‌شلواری بی‌رنگ و دامن‌های ریون می‌پوشه. <<بث به جنیفر>> نظر میچ چیه؟ (در مورد اون موجود توی رحمت، نه استاد جدید علوم اقتصاد طبیعی.) <<جنیفر به بث>> فکر می‌کنه باید آزمایش بارداری بدم. <<بث به جنیفر>> آفرین به این مَرد. شاید یه مَرد دارای عقل سلیم مثل میچ، بهتر بتونه با اون استاد اقتصاد طبیعی کنار بیاد. (اون استاده هیچ‌وقت برای شام، ساندویچ درست نمی‌کنه.) اما حدس می‌زنم اون کنار تو گیر افتاده، مخصوصاً الان که یه بچه با نیازهای ویژه توی راه داری.

ادامه...
  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.29 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۱۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب عشق در یک کلیک

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول

از: جنیفر اسکریبنر-اسنایدر(۱)
به: بث فریمانت(۲)
تاریخ ارسال: چهارشنبه، ۱۸ /۰۸ /۱۹۹۹، ۹:۰۶ صبح
موضوع: کجایی؟

ببینم می میری اگه قبل از ظهر بیای اینجا؟ تا جایی که می دونم من اینجا بین خرده شیشه های شکسته ی زندگی ام نشستم و تو... اگه تو رو درست شناخته باشم، تازه از خواب پا شدی. احتمالاً داری حریره ی جو می خوری و میزگرد سالی جسی رافائل(۳) رو تماشا می کنی. وقتی رسیدی قبل از اینکه بری سراغ هر کار دیگه ای بهم ایمیل بزن. حتی کمیک استریپ(۴)ها رو هم نخون.
<<بث به جنیفر>> باشه، تو رو قبل از کمیک استریپ ها می ذارم؛ اما زود تمومش کن. من یه بحث همیشگی با دِرِک(۵) درباره ی اینکه وقایع کمیک استریپِ در میان غم ها و شادی ها(۶) توی کانادا اتفاق می افته دارم و امروز شاید روزی باشه که ثابت بشه حق با منه.
<<جنیفر به بث>> فکر می کنم باردارم.
<<بث به جنیفر>> چی؟ چرا فکر می کنی بارداری؟
<<جنیفر به بث>> شنبه ی گذشته سه تا نوشیدنی الکلی خوردم.
<<بث به جنیفر>> فکر می کنم باید یه کم درباره ی باهم بودن حرف بزنیم. این چیزی که تو می گی همین طوری اتفاق نمی افته.
<<جنیفر به بث>> هر موقع در نوشیدن مشروبات الکلی زیاده روی می کنم، احساس می کنم باردارم. فکر می کنم به خاطر اینه که هیچ وقت مشروب نمی خورم و این طور به نظرم می آد که اگه یه بار تصمیم بگیرم خودمو ول کنم، حتماً باردار می شم. سه ساعت ضعف و بی حالی و حالا می رم که بقیه ی عمرم رو صرف کلنجار رفتن با نیازهای ویژه ی یک الکلی جنینی کنم.
<<بث به جنیفر>> فکر نمی کنم اونا این اسم رو به کار ببرن.
<<جنیفر به بث>> چشم های کوچولوش خیلی از هم فاصله پیدا می کنن و توی فروشگاه همه به من خیره می شن و پچ پچ می کنن اون الکلی وحشتناک رو ببین. نمی تونه برای نُه ماه هم که شده از زیما(۷)ش جدا بشه. خیلی غم انگیزه.
<<بث به جنیفر>> تو زیما می خوری؟
<<جنیفر به بث>> خیلی سرحال و شاداب کننده ست.
<<بث به جنیفر>> تو باردار نیستی.
<<جنیفر به بث>> هستم.
معمولاً دو روز قبل از دوره ام، صورتم خراب می شه و دل درد پیش از موعد پیدا می کنم؛ اما حالا پوستم مثل پوست یه نوزاد شفاف شده و به جای دل درد احساس می کنم یه چیز غریبه توی ناحیه ی رحمم پیداشده. تقریباً حضور یه موجود رو حس می کنم.
<<بث به جنیفر>> بهت اخطار می کنم به شماره ی از پرستار بپرس زنگ بزنی و بهشون بگی یه موجود رو توی ناحیه ی رحمت حس می کنی.
<<جنیفر به بث>> اینو هم در نظر بگیر: این اولین ترس من از بارداری نیست. باید اعتراف کنم که فکر باردار بودن عملاً بخشی از عادتِ قبل از دوره ی منه.
اما دارم بهت می گم، این دفعه فرق می کنه. احساس متفاوتی دارم. انگار بدنم داره بهم می گه: شروع شده.
نمی تونم دست از نگرانی بردارم که بعدش چی می شه. اول مریض می شم. بعد چاق می شم و بعد توی اتاق زایمان به خاطر آنوریسم(۸) می میرم.
<<بث به جنیفر>> یا... بعد یه بچه ی خوشگل به دنیا می آری. (ببین چطوری منو وادار کردی توی این بازی بارداری ات بازی کنم؟)
<<جنیفر به بث>> یا... بعد من یه بچه ی خوشگل به دنیا می آرم که هرگز نمی تونم ببینمش؛ چون اون تمام اوقات روزش رو همراه با یه برده با حداقل دستمزد توی مهدکودک می گذرونه که فکر می کنه مادرشه. من و میچ(۹) سعی می کنیم بعد از خوابیدن بچه باهم شام بخوریم؛ اما هردومون همیشه به شدت خسته ایم. وقتی شروع می کنه به تعریف کردن وقایع روزانه اش من چُرت می زنم؛ اون خیالش راحت می شه؛ چون درهرصورت دلش نمی خواد حرف بزنه. ساندویچ اسلاپی جو(۱۰) خودش رو در سکوت می خوره و به استاد جدید علوم اقتصاد طبیعی خوش هیکلش، توی دبیرستان فکر می کنه که کفش های پاشنه بلند مشکی، جوراب شلواری بی رنگ و دامن های ریون می پوشه.
<<بث به جنیفر>> نظر میچ چیه؟ (در مورد اون موجود توی رحمت، نه استاد جدید علوم اقتصاد طبیعی.)
<<جنیفر به بث>> فکر می کنه باید آزمایش بارداری بدم.
<<بث به جنیفر>> آفرین به این مَرد. شاید یه مَرد دارای عقل سلیم مثل میچ، بهتر بتونه با اون استاد اقتصاد طبیعی کنار بیاد. (اون استاده هیچ وقت برای شام، ساندویچ درست نمی کنه.) اما حدس می زنم اون کنار تو گیر افتاده، مخصوصاً الان که یه بچه با نیازهای ویژه توی راه داری.

فصل دوم

- لینکلن، وحشتناک به نظر می رسی.
«ممنون مامان.» باید حرفش را قبول می کرد. امروز به آینه نگاه نکرده بود، یا شاید هم دیروز. لینکلن چشمانش را مالید و انگشتانش را میان موهایش برد، سعی می کرد آن ها را صاف و مرتب کند... یا فقط تظاهر کند چیز مهمی نیست. شاید شب گذشته که از حمام آمد، باید موهایش را شانه می کرد.
- جدی می گم، نگاش کن، ساعت رو هم ببین. سر ظهره. تازه بیدار شدی؟
- مامان، من تا یک نصفه شب سر کار بودم.
مادر اخم کرد، سپس قاشقی به دستش داد و گفت: «بگیر. لوبیاها رو هم بزن.» مخلوط کن را روشن کرد و با حالت نیمه فریاد گفت: «هنوز نمی فهمم تو اونجا چی کار می کنی که نمی شه تو روز روشن انجامش داد... نه، عزیزم، اون جوری نه، فقط داری اونا رو نوازش می کنی. قشنگ هم بزن.»
لینکلن محکم تر هم زد. کل آشپزخانه بوی خوک و پیاز و یک چیز دیگر می داد، یک چیز شیرین. شکمش به قاروقور افتاد. درحالی که سعی می کرد طوری بگوید که مادرش بشنود، گفت: «بهت گفتم یه نفر باید اونجا باشه که مبادا کامپیوترها دچار مشکل نشن و... نمی دونم...»
«چی رو نمی دونی؟» مادرش مخلوط کن را خاموش کرد و به او زل زد.
- فکر می کنم اونا می خوان من شب ها کار کنم تا به کسی نزدیک نشم.
- چی؟
لینکلن گفت: «خب، اگه من آدم های اونجا رو بشناسم، ممکنه...»
- هم بزن. حرف بزن و هم بزن.
«اگه من اون آدم ها رو بشناسم...» (هم می زند) «...ممکنه وقتی دارم قوانین رو اعمال می کنم احساس بی طرفی نکنم.»
«من هنوزم خوشم نمی آد که تو ایمیل های مردم رو می خونی. مخصوصاً شب، توی یه ساختمون خالی. این نباید شغل یه آدم باشه.» مادر چیزی که داشت مخلوط می کرد را با انگشتش چشید، سپس کاسه را مقابل لینکلن گرفت. «بگیر. اینو مزه کن... واقعاً توی چه دنیایی داریم زندگی می کنیم، جایی که این کار، شغل یه آدم حساب می شه؟»
او انگشتش را لبه ی کاسه کشید و آن را چشید. خامه ی تزیینی.
- می شه شربت افرا رو هم بچشی؟
لینکلن با سر تایید می کند. می گوید: «ساختمون واقعاً خالی نیست. یه چندنفری توی اتاق خبر کار می کنن.»
- اونا رو می شناسی؟
- نه؛ اما ایمیل هاشون رو می خونم.
- این کار درست نیست. مردم چطور می تونن عقاید و افکار خودشون رو توی یه همچین جایی ابراز کنن؟ وقتی که می دونن یه نفر داره مخفیانه افکارشون رو شکار می کنه؟
«من توی افکار اونا که نیستم. توی کامپیوترهاشون هستم، توی کامپیوترهای شرکت. همه از این خبر دارن...» توضیح دادن این مسائل برای مادرش فایده ای نداشت و مایوس کننده بود. او هرگز حتی یک ایمیل را هم نگاه نمی کرد.
مادر آهی کشید. گفت: «اون قاشق رو بده من. همه اش رو خراب می کنی.» او قاشق را به مادرش داد و پشت میز آشپزخانه کنار نان ذرتی که از آن بخار بلند می شد، نشست. مادر گفت: «ما زمانی یه پستچی داشتیم. یادت می آد؟ اون همیشه کارت پستال های ما رو می خوند و همیشه این نظرات آگاهانه رو بیان می کرد. می بینم که دوست تون اوقات خوشی رو توی کارولینای جنوبی سپری می کنه یا من خودم تا حالا کوه راشمور(۱۱) نرفتم. این هم عین همونه؛ اما این یکی حتی به شغلش افتخار هم می کنه؛ خیره سر. فکر می کنم اون به همسایه ها گفته بود که من اشتراک مجله ی (Ms.(۱۲ رو گرفتم.»
لینکلن درحالی که دوباره داشت چشمانش را می مالید، گفت: «اون جوری نیست. من فقط به اندازه ای ایمیل هاشون رو می خونم که ببینم قانونی رو زیر پا نذاشته باشن. این طوری نیست که انگار دارم دفتر خاطرات یا همچین چیزی رو می خونم.»
مادرش به او گوش نمی داد.
«گرسنه ای؟ گرسنه به نظر می آی. راستش رو بخوای، شبیه عقب مونده ها شدی. عزیزم اون بشقاب رو از اونجا بده به من.» بلند شد و بشقاب را به مادرش داد و مادرش مچ دستش را گرفت. «لینکلن... دست هات چی شده؟»
- هیچی نشده.
- انگشت هات رو ببین... خاکستری شدن.
- جوهره.
- چی؟
- جوهر.
***
وقتی لینکلن دوران دبیرستان در مک دونالد کار می کرد، همه چیزش روغنی می شد. وقتی شب به خانه برمی گشت، تمام راه، احساسی داشت که وقتی با دست سیب زمینی سرخ کرده می خورید به شما دست می دهد.
روغن به پوست و موهایش نفوذ می کرد. روز بعد با همان روغن ها در لباس های مدرسه اش عرق می کرد.
در پیام رسان، به جای روغن، جوهر بود. مهم نبود که همه ی افراد چقدر تمیز باشند، یک لایه ی خاکستری روی همه چیز را می گرفت. لکه های خاکستری رنگی روی دیوارهای کاغذدیواری شده و کاشی های عایق صدای سقف بود.

نظرات کاربران درباره کتاب عشق در یک کلیک