فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دامی مومیایی

کتاب دامی مومیایی
آرامگاه آخناتون - ۲

نسخه الکترونیک کتاب دامی مومیایی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب دامی مومیایی

دامی از صمیم قلب خوشحال است.بعد از یک سفر هیجان انگیز و پر ماجرا دوباره به مصر برگشته تا با کمک خوس و کلاز آرامگاه پدرش فرعون آخناتون را پیدا کند.آنها پر از شور و شوق و انگیزه وارد میدان شدند اما مصر بعد از گذشت چهار هزار سال کاملا تغییر کرده و پیدا کردن آرامگاه آخناتون به نظر غیر ممکن می آید.دراین میان اتفاق وحشتناکی برای خوس و دامی می افتد که آنها را در معرض خطر بزرگی قرار می دهد.

ادامه...
  • ناشر انتشارات پیدایش
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 3.28 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۴۷ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب دامی مومیایی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:





درویشی اور آتوم مساماکی مینکاب ایشا ابونی روی الاغش آکیلا نشسته بود و از تپه ای می گذشت. وقتی به نو تپه رسید، تمام بیابان زیر پایش بود. پادشاه سادی هوتپ بزرگ، پدر پدرش، از دنیا رفته بود. آنجا از آن دور دورها هم می توانست هرم پدربزرگش را ببیند. کار ساخت هرم تازه تمام شده بود. درست زمان راه افتادن سیل از رود نیل بود که آخرین سنگ هرم را آن بالا سر جایش گذاشته بودند.
درویشی فکر می کرد پدربزرگش حالا حالاها باید زنده بماند، اما در نیمه شب ناگهان مرگ به سراغش آمده بود.
درویشی درحالی که بغض کرده بود رویش را برگرداند و به سبزآبی نیلِ پرشکوه خیره شد. سیل، دو ماهی بود که فروکش کرده بود و کشور، سبز و ثروتمند شده بود. اینها فقط به خاطر این بود که سادی هوتپ پادشاهی لایق بود و پدربزرگ خیلی دوست داشتنی...

حالا دیگر مصر به پدر درویشی، آخناتون، تعلق داشت. او هم باید درست مثل پدرش، سادی هوتپ، با کاردانی از آن نگهداری می کرد و بعدها که دیگر در این دنیا نبود، درویشی پادشاه آنجا می شد و این کشور ثروتمند مال خود او می شد...
درویشی لحظه احساس غرور شدید کرد، اما دوباره صورت قوی و دوست داشتنی پدربزرگش جلو نظرش ظاهر شد و بعد یادش افتاد که پدربزرگش را چطور مومیایی کرده بودند. چقدر وحشتنا بود.
هفتاد روز طول کشیده بود.
کاهن اعظم، هپست سوت، چندباری او را همراه خودش برده بود. هر بار هپست سوت برای او توضیح می داد که چه اتفاقی می افتد و هر بار هم درویشی بیشتر می ترسید. بار اول چهار گلدان خیلی بزرگ کنار جسد پدربزرگش گذاشته بودند.
درویشی با کنجکاوی پرسید: «چه گلدان های زیبایی. اینها را هم همراه پدربزرگ مرحومم دفن می کنید؟»
هپست سوت گفت: «اینها مخصوص مغز و دل و روده است.»
«چی؟»
درویشی کشان و دوان دوان از آنجا دور شد و تمام روز به این فکر کرد که آنها چطور همه ی اعضای بدن پدربزرگش را از هم جدا می کنند و در این گلدان ها می گذارند.
دومین بار روی پدربزرگش پودر سفیدرنگی پاشیدند تا او را کنند و سومین بار به بدن پدربزرگش روغن های مختلفی مالیدند.
درویشی داد زد: «دیدن اینها از برای من خیلی وحشتنا است! چرا من باید این چیزها را ببینم؟»
هپست سوت جواب داد: «چون شما بزرگ ترین پسر فرعون هستید؛ یعنی شما در آینده خودتان هم پادشاه مصر خواهید شد. از این به بعد شما نه تنها باید تمامی رمز و رازهای زندگی را یاد بگیرید، بلکه درباره ی مرگ هم باید همه چیز را بدانید. ما بدن پدربزرگ تان را برای سفر آماده می کنیم. اگر بدن ایشان سالم بماند، سفر خوبی خواهند داشت و قرن ها در کنار ایزد اُسیریس باقی خواهند ماند.»
و به این ترتیب پدربزرگ از آن مرد زیبا و پر عظمت به مومیایی چندش آور تبدیل شد و امروز او را دفن می کردند.
درویشی افسار آکیلا را به طرف قبرستان کنار رود نیل کج کرد. تازه از آنجا هم باید راهی طولانی تا اهرام را پشت سر می گذاشت.
او اجازه داشت این مسیر را با آکیلا برود، چون خود پدربزرگش آن را به او هدیه داده بود. حالا او می توانست همه چیز را خوب ببیند. هپست سوت از همه جلوتر بود. بعد گاوها که تابوت سادی هوتپ را روی تنه های استوانه ای درختان حمل می کردند و پشت سرشان کاهن های مقدس زن و مرد کنار هم که دست های شان پر از هدیه های مختلف برای خدایان بود و پشت سرشان او و پدر و مادرش بودند و بعد از آنها صف خدمه ای که در کاخ آنها زندگی می کردند. جاده تا جایی که چشم کار می کرد پر از جمعیت بود.
درویشی به بغل دستش نگاه کرد. پدرش چقدر زیبا شده بود! روی سر آخناتون تاج دو طبقه ی مصر دیده می شد؛ تاج سفید سمبل جنوب و تاج سرخ سمبل شمال بود. درست در وسط تاج، طلسم طلایی و پرشکوه موکاتاگارا می درخشید که به شکل عقرب بود. در دست هایش عصای مقدس بود که از نویی برق می زد. یعنی درویشی هم روز همین شکلی می شود؟ چنین چیزی امکان دارد؟ آنها خیلی آرام حرکت می کردند.
نیم ساعت طول کشید تا همگی به مقبره ی سادی هوتپ در اهرام رسیدند؛ صدای آه و ناله ی همه بلندتر شده بود.
بدن سادی هوتپ را به آرامی و بااحتیاط از تابوت بیرون آوردند و در اهرام ناپدید شدند.
درویشی اجازه داشت همراه شان وارد اتاق چهارگوش بزرگی شود که آرامگاه پدربزرگ بود.
او همه ی مراسم را به دقت نگاه می کرد. سادی هوتپ بزرگ را در تابوت سنگی گذاشتند. و آن گلدان های وحشتنا و گنجینه اش را هم گذاشتند. گنجینه آن چنان عظیم بود که تقریباً به اندازه ی دو اتاق می شد. حتی صندلی طلایی پدربزرگ هم در این سفر همراهش بود.
درویشی به دیوار پشت تابوت سنگی نگاه کرد. آنجا نقاشی ای که او برای پدربزرگ عزیزش کشیده بود، دیده می شد. دو روز تمام طول کشیده بود تا این نقاشی را روی دیوار آرامگاه بکشد. تصویر سه پرنده ی زیبا با گردن هایی بلند که بر روی رود نیل پرواز می کردند. او فکر می کرد نقاشی اش زیباترین نقاشی آن آرامگاه است و به خودش افتخار می کرد.
مراسم تقریباً تمام شده بود. در حالی که آنها دعا می خواندند کاهن بزرگ درِ سنگین تابوت را هل داد و آن را سر جایش گذاشت.
در آخر هم هپست سوت با افتخار عصای طلایی را روی تابوت سنگی گذاشت.
بعد همگی بدون اینکه به تابوت پشت کنند، همان طور عقب عقب از آرامگاه بیرون رفتند و وارد راهرویی در میان هرم شدند. هپست سوت آخرین نفر بود. او جای پاهایش را روی شن ها صاف کرد.
هنوز هم قربانی ها و هدیه های زیادی به آرامگاه پدر بزرگ می آوردند. مردم آواز می خواندند و می رقصیدند. درویشی با عصبانیت فکر کرد این که بیشتر شبیه جشن است.
دیگر شده بود که هپست سوت در آرامگاه را بست و آنها بالاخره به خانه برگشتند.
درویشی تمام شب را گریه کرد. با اینکه پدربزرگش تازه به سفر رفته بود، همین الان هم دلش برای او تنگ شده بود...
صبح فردا هنوز هوا روشن نشده بود که هپست سوت به اتاقش آمد.
زیر لب گفت: «با من بیایید.»
درویشی بلند شد و به دنبال کاهن بزرگ بیرون رفت. در تاریکی، کجاوه ای که شش نفر آن را حمل می کردند منتظرشان بود.
درویشی پرسید: «کجا می رویم؟»
«بیرون از قصر.»
«بیرون از قصر؟ یعنی به دهکده؟ چرا؟»
هپست سوت دستش را روی سر او گذاشت و گفت: «روز تاج مصر روی این سر قرار می گیرد. شما پادشاه درویشی خواهید شد. به همین دلیل می خواهم از ببینید مردم تان چطور زندگی می کنند، چگونه کار می کنند و چه چیزهایی می خورند. از این به بعد، وقتی ماه کامل می شود، من شما را با خود به دهکده می برم. بعدها شما باید بتوانید مثل پادشاهی کارآزموده از مردم تان محافظت کنید. باید سپاهیان را با درایت رهبری کنید. برای شان بهترین ها را بخواهید. مراقب باشید همیشه صلح در کشور برقرار باشد، رفاه باشد و زندگی ابدی. اینکه اوضاع مردم در آینده خوب باشد فقط به شما بستگی دارد. به همین خاطر، باید با آنها خوب آشنا شوید و بشناسیدشان.»
درویشی گفت: «اما اینها که فقط مردم عادی هستند. پدرم هم با نظر شما موافقند؟»
هپست سوت جواب داد: «من این کار را برای ایشان هم انجام داده ام. این راهی است که ایشان هم رفته.»
درویشی کوچولو را با کجاوه به دهکده و پیش مردم بردند، در حالی که خورشید از آن طرف نیل به دنیا می آمد. آنها وارد خانه شدند. مردم حبوبات می خوردند با عصاره ی جو. وقتی هپست سوت را دیدند از خوردن دست کشیدند و تعظیم کردند. زنی سبزه که چشم های سیاهی داشت ظرفی جلو آنها گذاشت که سه تا ماهی توی آن بود.
هپست سوت ماهی به درویشی تعارف کرد که و شور بود.
درویشی ماهی دیگر هم خورد و بعد حبوبات پخته. زنی غریبه جلوشان تاج گل و ظرف عطر خوشبو گذاشت. درویشی با دستپاچگی سرش را تکان داد و با عجله هر دو را برداشت.
ساعت بعد دوباره در قصر بودند.
هپست سوت گفت: «از امروز به بعد من به شما خواندن و نوشتن هم می آموزم، همین طور فنون جنگیدن، شنا کردن، کشتی گرفتن و شکار حیوانات وحشی را و با دین هم آشنای تان می کنم.»
درویشی که گیج شده بود گفت: «من که نمی توانم این همه کار را همزمان یاد بگیرم.»
هپست سوت لبخند زد و گفت: «من به شما خواهم کرد. از این تاریخ به بعد دیگر همه چیز تغییر می کند...»



درویشی با آشفتگی از خواب پرید. چشم هایش را باز کرد. کم کم حالش جا آمد. بغل دستش را نگاه کرد. دوست جدیدش خوس کنارش خوابیده بود. از آن یکی اتاق خواب، صدای خُر و پف پدر جدیدش کلاز می آمد.
دستش را برد و زنجیر و طلسم جادویی اش را دور گردنش لمس کرد. همان طلسم موکاتاگارا که قبلاً روی تاج پدرش بود. تنها یادگاری ای که هنوز از پدر و مادرش داشت. دوباره داشت خواب گذشته را می دید و دوباره انگار همه چیز را فراموش کرده بود. چیزهایی دیده بود در مورد مراسم خاکسپاری و هپست سوت. این چند شب آخر تقریباً هر شب خواب دیده بود، در مورد الاغش، در مورد پدرش ، در مورد مردم مصر. اما وقتی بیدار می شد همه چیز دود می شد و به هوا می رفت. او در خانه اش نبود.
او دیگر هیچ وقت با هپست سوت ماهی شور نمی خورد. هیچ وقت فرعون نمی شد و هرگز قسمتی از اهرام مال او نمی شد. از آن زمان چهار هزار سال گذشته بود و او در کشوری غریب زندگی می کرد که اسمش هلند بود. حتی اسمش را هم عوض کرده بودند. دیگر اسمش درویشی نبود، دامی بود.
از تختخوابش بیرون آمد و به طرف آینه ی دستشویی رفت و به صورت خشکیده اش نگاه کرد، به لب های تر خورده و چشم های طلایی رنگش. چشمانش را بست و دوباره که باز کرد چشمش به موهایش افتاد که وزوزی شده بود و پوست قهوه ای روشنش و دندان های قهوه ای کاکائویی رنگش. وقتی دوباره دهانش را باز کرد یکراست به سوراخی نگاه کرد که قبلاً دماغش آنجا بود.
مدتی که گذشت برگشت به اتاق خواب و بی سر و صدا دوباره به تختخوابش رفت. دست هایش دوباره محکم به طلسمش چسبید.
فکر کرد، بابا مامان. دیگر خوابش نمی بُرد.

نظرات کاربران درباره کتاب دامی مومیایی