فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب چهار سخنرانی درباره مارکسیسم

کتاب چهار سخنرانی درباره مارکسیسم

نسخه الکترونیک کتاب چهار سخنرانی درباره مارکسیسم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب چهار سخنرانی درباره مارکسیسم

در زمانه ای که در نظر سنجی های معتبر در خود جوامع سرمایه داری،مارکس هنوز بعد از نزدیک به ۱۵۰ سال،جزو ده نظریه پرداز برتر دنیا برگزیده می شود،مطالعه آثار او و آثار مرتبط با آرا و دیدگاه های او از واجبات دنیای متلاطم از زیاده خواهی های نظام سرمایه داری جهانی امروز است ویکی از بهترین مارکس شناسان که بهتر از خود کارهای مارکس ما را با دیدگاه های او آشنا می کند،پال سوییزی است.

ادامه...
  • ناشر انتشارات پیدایش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.87 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب چهار سخنرانی درباره مارکسیسم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

 


فصل اول: دیالکتیک و متافیزیک

موضوع از پیش تعیین شده این سخنرانی "مارکسیسمِ امروزه" است، و من می خواهم در ابتدا توضیح بدهم که این عبارت برای من چه معنایی داشته و همچنین چه معنایی ندارد.
قصد آن ندارم به ارزیابی، چه بسا کمتر از آن، انتقاد از مکاتب و گرایش های گوناگون که خود را متفکر و/ یا اَخلاف سیاسی بنیان گذاران مارکسیسم، یعنی خودِ "کارل مارکس" و "فردریک انگلس"، به حساب می آورند، دست بزنم. (شاید بد نباشد اضافه کنم که از نظر من تفاوت بین مارکس و انگلس بیشتر به خاطر تاکید و نحوه بیان آنهاست و از این رو ارتباطی به آن نوع از بحث مارکسیسم که من ارائه می دهم ندارد: هر جا که در حد بسیار محدود نیاز به نقل قول از یک متن احساس کنم، بسته به مناسبتِ موضوعِ مطروحه به نوشته های هر کدام از آنها متوسل خواهم شد.)
کاری را که می خواهم اینجا انجام بدهم شاید اگر با چند مطلب مربوط به زندگی نامه شخصی همراه باشد روشن تر عمل کند. من در اواخر دهه بیست به عنوان یک دانشجو علی العموم به علوم اجتماعی و علی الخصوص به اقتصاد رو آوردم. آن روزها هاروارد یکی از ممتازترین دپارتمان های اقتصادی امریکای شمالی را داشت. از چپ به راست شامل نهادگرایانی(۱۳) مثل ویلیام زد ریپلی(۱۴)، مارشالی هایی(۱۵) مثل فرانک دبلیو تاسیگ(۱۶)، و محافظه کاران دوآتشه ای مثل توماس نیکسون کاروِر(۱۷) و چارلز جِی بالاک(۱۸) می شد. البته که در میان هیات علمی ِ هاروارد هیچ مارکسیستی وجود نداشت، و اگر در گروه دانشجویان کسی بود، من کسی را نمی شناختم. یادم نمی آید اسم مارکس، چه برسد به عقاید او، در هیچ کدام از واحدهایی که در دوره لیسانس برمی داشتم به زبان کسی آمده باشد. وقتی که در سال ۱۹۳۲ کمبریج را به مدت یک سال برای تحصیلات کارشناسی ارشد در مدرسه اقتصادی لندن ترک کردم، در معرض چیزی رادیکال تر از کتاب تورستین وِبلن(۱۹)، تئوری طبقه مرفه(۲۰)، قرار نگرفته بودم؛ این اثر معروف ترین کتاب او بود اما از رادیکال ترین اثر او خیلی فاصله داشت.
سال ۱۹۳۳-۱۹۳۲ نشان داد که در تاریخ قرن بیستم یک نقطه عطف است. پیش درآمد جنگ جهانی دوم، اگر نه خودِ اولین پرده، در حمله ژاپن به جایی که آن روزها منچوریا(۲۱) خوانده می شد نهفته بود. "رکود بزرگ(۲۲)" در اروپای غربی و امریکای شمالی به سخت ترین درجه خود رسید، و به دو تجربه همزمان در اصلاحات کاپیتالیستی دامن زد: به "اقدام اساسی(۲۳)" لیبرال در ایالات متحده و به دیکتاتوری فاشیست و جنگ مدار هیتلر در آلمان. اولین برنامه پنج ساله شوروی، که چند سال قبل شروع شده بود، ناگهان برای دنیایی بحران زده همچون یک نشانه امید ظاهر شد؛ یک راه برون رفت برای بشریتِ مبتلا به مصیبت مدرنِ فقر و فلاکت در دنیای مملوّ از نعمات و فراوانی.
هیچ چیز در جریان آنچه قاعدتاً در بهترین دوره تعلیم و تربیتِ موجود در ایالات متحده فراگرفته بودم من را برای پذیرش، چه بسا فهمِ، هیچ کدام از این وقایعِ سرنوشت ساز آماده نکرده بود. شرایط روحی من وقتی که در پاییز ۱۹۳۲ به لندن رسیدم حاکی از حیرت و سردرگمی به موازات آزردگی از بی ارتباطی چیزی بود که در چهار سالِ گذشته همّ و غم خود را برای فراگیری آن گذاشته بودم. من دانسته یا ندانسته، بهترین کاندیدا برای گرایش به شیوه های فکری جدید بودم. و خوشبختانه موقعیت برای من در مدرسه لندن بسیار مساعد بود. نوع اقتصادی که با گرایش عمومی مواجه شده بود، یک نوعِ ترکیبی اتریشی و سوئدی، متمایز از سایر انواع اقتصاد بود، اما اساساً از جنس همان سنت بورژوازی ای بود که با آن بزرگ شده بودم. ولی در رشته علوم سیاسی هرولد لَسکی(۲۴) نامی بود، استاد برجسته ای که به خاطر نقشی که در اعتصابات پلیسی بوستون در سال ۱۹۱۹ ایفا کرده بود از هاروارد اخراج شده بود، و اکنون وارد رادیکال ترین مرحله پرجنب و جوش حرفه خود شده بود و حلقه وسیعی از دانشجویان را با تفسیر مشفقانه ای از آرای مارکسی آشنا می کرد. و سرتر از همه، دانشجویان کارشناسی ارشد در همه رشته های علوم اجتماعی، گروه متنوعی از همه جای دنیا (هنوز امپراتوری بریتانیا دست نخورده بود)، بودند که برخلاف همه دانشجویانی که در ایالات متحده دیده بودم، در یک وضعیت مداوم جوش و خروش فکری و سیاسی به سر می بردند. در چنین فضای تحریک کننده، و بیشتر به واسطه دوستان دانشجویم، بود که اولین بار با مارکسیسم و آنچه آن روزها معرف اصلی او در غرب بود تماس پیدا کردم: دموکرات های سوسیالیستِ چپ، کمونیست های سنتی، و تروتسکیست ها. در آن مرحله تفاوت های بین آنها چندان جاذبه ای برای من نداشت؛ آنچه اهمیت زیادی برای من داشت این بود که با نگاه تازه ای شروع کردم به دیدن دنیا. آنچه تا آن زمان هرج و مرج بی معنای ناشی از فجایع توضیح ناپذیر به نظر می رسید، اکنون به صورت پیامد منطقی، در واقع اجتناب ناپذیرِ عملکرد عادی سرمایه داری و امپریالیسم خودش را نشان می داد. و من هم مثل اکثر دوستان تازه ام مشکل چندانی با پذیرش این تز که راه برون رفت از این بحران از طریق انقلاب و سوسیالیسم است نداشتم؛ دوره ای که بولشویک های روسی پیشتاز آن بودند و در این راه به هر گونه حمایتی که افراد همفکر آنها در سایر نقاط دنیا از آنها می کردند، نیاز داشتند.
بعد از یک سال مثل یک مارکسیست دوآتشه، اما به شدت بی سواد، از مدرسه لندن به آمریکا برگشتم. در پاییز سال ۱۹۳۳، همه چیز در کشورم متفاوت از چیزی بود که همین یک سال قبل بود. افزایش تکان دهنده بیکاری تا مرز یک چهارمِ نیروی کار، سقوط نظام بانکی، و گام های اولیه اصلاحات نیو دیل ـ بگذریم از رویدادهای خارج از کشور ـ به جنبش های اجتماعی قدرتمندی دامن زده بود که انعکاس خود را در حلقه های فکری و آکادمیک بازمی یافت. دانشجویان کارشناسی ارشد و اعضای جوان هیات علمی در برخی از دانشگاه های بزرگ مثل هاروارد به طرز فعالانه ای به مارکسیسم علاقه نشان می دادند: گروه های مناظره به سرعت افزایش یافت، و حتی چند کلاس رسمی به دانشگاه ها پیشنهاد شد.
تحت چنین شرایطی بود که در زندگی ام ماموریتی به من محول شد؛ ناگهانی و خودآگاهانه نبود، بلکه تدریجی و به واسطه اَعمالی بود که منطق خودش را داشت. این ماموریت اقدام به انجام هر کاری بود که بتوانم از آن طریق مارکسیسم را تبدیل به بخش لازم و مورد احترام حیات روشن فکری کشورم کنم؛ یا به بیان دیگر، در تاسیس نوع جدی و اصیل مارکسیسمِ امریکای شمالی شرکت کنم. (می گویم از نوع امریکای شمالی نه به دلیل اینکه این کار کلاً یک توصیف دقیق است، بلکه به این دلیل است که با برداشت دوستان و همکاران مان در امریکای لاتین مطابقت می کند؛ آنها کاملاً به درستی با تکبّر پنهان کشورهایی در نیم کره غربی که بدون داشتن صلاحیت خودشان را آمریکایی توصیف می کنند، مخالفت می ورزند.)
اتخاذ این مسیر دربرگیرنده تحصیل و تدریس، نگارش و نهایتاً ویرایش و چاپ کتاب بود. تا بقیه دهه سی و تا سال ۱۹۴۲ از امتیاز کار کردن در یک محیط آکادمیک برخوردار بودم، اما بعد از جنگ جهانی دوم این کار خیلی سخت شد. ظهور امپریالیسم آمریکا در مقیاس جهانی با موج قدرتمند واکنشِ داخلی توام گردید، و به مدت تقریباً دو دهه دانشکده ها و دانشگاه های آمریکا عملاً به روی مارکسیست ها و مارکسیسم بسته شد. در رشته اقتصاد تنها استثنای حائز اهمیت پال بارانِ(۲۵)فقید بود که در استنفورد استخدام رسمی شده بود، و این قبل از آن بود که جنونِ تعقیب و آزارِ معروف به مک کارتیسم سرتاسر کشور را فرابگیرد و موسسه های آموزش عالی را به همدستان سرکوبِ تفکر بنیادی تبدیل کند. تازه بعد از تولد جنبش های جدیدِ قدرتمندِ اعتراضی در دهه ۱۹۶۰ ـ جنبش حقوق مدنی و جنبش ضد جنگ ویتنام ـ بود که رنسانس تفکر بنیادی امکان تحقق یافت، و دانشکده ها و دانشگاه ها، حداقل اینجا و آنجا و در ابعاد کوچک، به خود جرات حمایت از ایده آل های آزادی آکادمیک و بحث و جدلِ بی قید و بند را دادند؛ آنها این ایده آل ها را از بنیان گذاران جمهوری خواه خود به ارث برده بودند و هرگز از دم زدن از آن دست برنداشته بودند.
مارکسیسم، در خلال این دوره دشوار، تا حدی که اصلاً بتوانند تحملش کنند، آشکارا مجبور بود در حواشی جامعه آمریکا بدون هیچ پایگاه نهادی و هیچ حمایت مالی از طرف چه بسا لیبرال ترین بنیاد های خصوصی به حیات خود ادامه دهد. با علم به این موضوع، من و لئو هوبرمانِ(۲۶) فقید نشریه مانتلی ریویو (با عنوان فرعی یک مجله مستقل سوسیالیستی) را با چند هزار دلارِ کمی که اهدایی دوستان و کمک های شخصی بود و با شمارگان اولیه ۴۰۰ جلد برای مشترکان تاسیس کردیم. اولین شماره در ماه می ۱۹۴۹ بیرون آمد، که یعنی مجله مانتلی ریویو اکنون (۱۹۸۱) در سی و سومین سال چاپ خود به سر می بَرَد. دو سال بعد شروع به چاپ کتاب هایی با نام "انتشارات مانتلی ریویو" کردیم. این کار ابتدا صرفاً به قصد چاپ کتاب هایی بود که توسط نویسنده های مطرح مثل آی. اِف. استون(۲۷) و هاروی اُکانر(۲۸) نوشته شده بود، و در فضای سیاسی سرکوب گرانه آن زمان، عملاً توسط موسساتِ انتشاراتی رسمی مورد تحریم واقع می شدند. بعدها عملکرد انتشارات مانتلی ریویو را فراتر از عملکردِ اولیه اش گسترش دادیم تا به چیزی که هم اکنون فکر می کنم عموماً به عنوان ناشر پیشتاز کتاب های بنیانی و مارکسیستی در زبان انگلیسی شناخته می شود، تبدیل شود. همچنین این مجله نه تنها به لحاظ تعداد مشترکان بسط یافت بلکه به لحاظ تاسیس شمارگان به چند زبان خارجی دیگر نیز چاپ شده است: در حال حاضر در رم به زبان ایتالیایی، در بارسلونا به زبان اسپانیایی، و در آتن به زبان یونانی چاپ می شود.
وقتی که از مانتلی ریویو صحبت می کنم، از کلمه "ما" استفاده کرده ام. اساساً این کلمه به لئو هوبرمان و خودم اشاره می کند، اما در جریان گذر زمان تعداد دیگری از نویسندگان مطرح مارکسیست ارتباط تنگاتنگی با این موسسه برقرار کردند. یکی از آنها پال باران(۲۹) بود که کتاب او اقتصاد سیاسی رشد(۳۰) ، که در سال ۱۹۵۷ توسط انتشارات مانتلی ریویو چاپ شد، در ارتقا و تعمیق ایده های مارکسیستی در خصوص توسعه یافتگی و توسعه نیافتگی و تعامل دوجانبه آنها نقش مهمی ایفا کرد. دیگری هَری برِیورمن(۳۱) بود، که در سال ۱۹۶۷ مدیر نشریه مانتلی ریویو شد و کتابش، کار و سرمایه انحصاری(۳۲)، که در سال ۱۹۷۴ در انتشارات مانتلی ریویو چاپ شد، نقش مشابهی در خصوص عقاید مارکسیستی نسبت به فرایند کار و ترکیب طبقه کاری در جوامع پیشرفته سرمایه داری به عهده داشت. و نفر سوم هری مگداف بود که در سال ۱۹۶۸ بعد از مرگ لئو هوبرمان کمک ویراستار مانتلی ریویو شد و کتابش، عصر امپریالیسم(۳۳)، که در سال ۱۹۶۹ در انتشارات مانتلی ریویو چاپ شد، وسیعاً به عنوان یک اثر استاندارد مارکسیستی در خصوص امپریالیسم آمریکا در دوره پساجنگ جهانی دوم شناخته می شود.
آدم هر از گاهی با ارجاعاتی به مکتب مارکسیسم مانتلی ریویو مواجه می شود. اگر این مکتب به معنی مجموعه ای از عقایدِ برانگیخته و هدایت شده توسط یک یا دو شخصیتِ غالب معنی و تفسیر شود، همان گونه که فکر می کنم غالباً واژه "مکتب" این معنی را می دهد، قطعاً گمراه کننده خواهد بود. هر کدام از اعضای گروه که ارتباط نزدیک با نشریه مانتلی ریویو داشته است، از مسیر متفاوت و تحت تاثیر تالیف متفاوتی به مارکسیسم رو آورده است. موضوعاتی که برای کار انتخاب کرده اند و توجه خاصی که نزد آنها شکل گرفته است از تجارب و علایق خودشان رشد یافته است. اگر، از طرف دیگر، "مکتب" چیزی بیشتر از همکاری هماهنگِ اعضای گروه معنی ندهد؛ یعنی این معنی را بدهد که از یکدیگر انتقاد کرده و روی عقاید هم اثر گذاشته اند، و جریاناتی از کار ایجاد کرده اند که در کل ثباتِ درونی داشته و به شکل گیری تمایل در درون چارچوبِ کلی نوعی از مارکسیسم کمک کرده اند که خوشایند متفکران جوان رادیکال و فعالان سیاسی، نه تنها در امریکای شمالی بلکه در مناطق دیگر نیز بوده است، یعنی هم در مناطق توسعه یافته و هم توسعه نیافته دنیای کاپیتالیستی ـ و آنها نیز به نوبه خود آن را بسط و گسترش داده اند؛ اگر این همان چیزی ست که منظورِ افراد از "مکتب" است، در آن صورت هیچ مخالفتی با آن ندارم و به واقع تنها می توانم امیدوار باشم که توصیفِ ضمنی نقش و عملکردِ مانتلی ریویو به حق ادا شده است. اما در اینجا یک نتیجه منطقی دیگر هم می توان گرفت که دوست دارم به خاطر بسپارید. این واقعیت که یک مکتب مانتلی ریویو نامی فقط بیشتر به همان معنای خاصی که من نشان داده ام وجود دارد، بدین معناست که هیچ نماینده یا سخنگوی موثق ندارد. یقیناً محتویات این سخنرانی ها تا حد زیاد، و از جهاتی به طور قطع، به واسطه برخورداری من از امتیاز کار با همکارانم در مانتلی ریویو شکل گرفته است؛ اما مسلماً خیال آن ندارم که از طرف آنها حرف بزنم، همان گونه که هیچ کدام از آنها خیال حرف زدن از طرف من را به ذهن خود راه نمی دهند.
دوره ای که درباره اش داشتم حرف می زدم، تقریباً نیم قرنی که از اوایل دهه ۱۹۳۰ شروع شده و تا آخر دهه ۱۹۷۰ ادامه داشته، البته که دوره پرحادثه ای در تاریخ بشریت بوده است. دوره خیزش های جانانه و تغییرات عمیق در سطح جهانی بوده. و راه های تفسیر جهان و همچنین تلاش برای هدایت تغییرات در جهات مطلوب در جریان پرشتاب رویدادها به تنگنا افتاده است. مارکسیسم، آن گونه که به حق به عنوان اقدامی جسارت آمیز هم در تفسیر و هم راهبردِ تغییرات قلمداد می شده ـ علی الخصوص به شدت تاثیر پذیرفته است. از یک طرف، هم به لحاظ تاثیر سیاسی و هم تعداد طرفدارانش به شدت بسط و گسترش یافته است؛ از طرف دیگر، تقسیم بندی ها و نزاع های داخلی اش چند برابر شده و متکثر شده است. در آنچه از پی می آید نمی خواهم این فرایند را توصیف کرده یا مرحله ای را که هم اکنون در آن به سر می بَرَد تجزیه و تحلیل کنم ـ کارهایی بس دشوار و در هر صورت احتمالاً نه چندان مفید ـ بلکه تلاش خواهم کرد به افکارم سر و سامان داده و تا حد ممکن به طرز هوشمندانه ای چکیده ای از افکار خودم را درباره جنبه های مشخص وضعیت فعلی مارکسیسم و تعدادی از مضامینی را که در کیهان مارکسیستی گفتمان جایگاه اصلی را به خود اختصاص داده، ارائه دهم.
قبل از هر چیز، نه فقط به عنوان نقطه عزیمت بلکه به عنوان مجموعه ای از رهنمودها برای استفاده در تفسیر و نقد انواع عقاید، تئوری ها، و فرمول بندی ها به یک مبنای سنجش نیاز دارم. برای من این نقطه آغازین فقط می تواند آنچه مارکس و انگلس شیوه دیالکتیک تفکر، آن گونه که در تضاد با شیوه متافیزیکی تفکر می نامیدند باشد، که اگرچه به ظاهر ممکن است دارای تضاد باشد، ولی توسط روش ها و موفقیت های علومِ مدرن به بالاترین سطح رشد خود رسیده است. اما قبل از آنکه به آن بپردازیم، باید چند کلمه ای درباره فهم خود از معنی مارکسیستی ماتریالیسم حرف بزنم.
ماتریالیسم برای مارکس و انگلس، همان طور که مطالعه سرسری صد صفحه اول اثر مشترکشان، ایدئولوژی آلمانی(۳۴) باید آشکار سازد، به سادگی روی دیگر سکه و جایگزین ایده آلیسم است. معنی آن این است که ایده ها دارای وجود مستقل یا اولیه نیستند؛ از انسان و جامعه نشات می گیرند؛ و انسانیت و جامعه اجزای اصلی طبیعتی هستند که قبل از حیات (خاکی) که شامل زندگی انسانی باشد وجود داشته، و به حیات خود حتی پس از انقراض بشر ادامه خواهد داد. بنابراین دوگانه هایی از قبیل ماده در برابر روح یا ذهن در برابر جسم شبهِ مسئله اند؛ تنوع بی پایانِ طبیعت نمود و تجلی اَشکال و سطوح سازماندهی اجزا بنیادین جهان هستند (در واقع اگر چنان اجزا بنیادینی در کار باشد؛ سوالی که امروزه بهترین دانشمندان ظاهراً از وجود آن بسیار نامطمئن هستند اما پاسخ به آن، اگر قرار باشد در آینده پاسخی در راه باشد، به هیچ وجه بر اعتبار یا ارتباط مفهومِ مارکسیستی از ماتریالیسم اثر نامطلوب نخواهد گذاشت). بنابراین، بین طبیعت و جامعه شکاف لاینحلی وجود ندارد، و در نتیجه، نه حتی بین علوم طبیعی و علوم اجتماعی. هر شاخه از علم باید به عنوان هدف خود جنبه ای از واقعیت را درک کند/ توضیح بدهد؛ اما چون همه جنبه های واقعیت دارای مسائل و مشخصه های ویژه خود است، می شود به این نتیجه رسید که هر شاخه از علم باید حداقل تا اندازه ای شیوه و روالِ کار خودش را ابداع کند، و اینکه راحتی و میزان کسبِ دانشِ معتبر از یک رشته به رشته دیگر خیلی متفاوت است. هر چند، این امر دلیلی به دست نمی دهد که واژه "علم" را برای شاخه های موفق تر به کار برده و برای شاخه هایی که موضوعات شان چموش و رام نشدنی ترند به کار نبریم.
تا این حد مِن بابِ مقدمه می توانیم شیوه دیالکتیکی تفکر را مورد بررسی قرار دهیم. و در اینجا می خواهم دو نقل قول بیاورم، یکی بلند و یکی کوتاه، از آنتی دورینگِ(۳۵) انگلس، که به نظر من یک شاهکار تفصیلی و تشریحی ست که غالباً مورد غفلت قرار گرفته یا دقیقاً سرکوب شده، چون خطاب به مخاطب عمومی نوشته شده است به جای آنکه خطاب به نخبگانِ خود ـ تدهین کرده(۳۶) کارشناس نوشته شده باشد. اولین نقل قول در فصل اول بخش یکم، با عنوان "همگانی":
وقتی که درباره طبیعت، یا تاریخ بشریت، یا فعالیت عقلانی خودمان تفکر می کنیم، اولین تصویری که پیش روی مان قرار می گیرد یک هزارتوی بی انتها از روابط و تعاملات است، که در آن هیچ چیز همان و همان جایی که بوده و هست باقی نمی ماند، بلکه همه چیز متحرک و متغیر است، و هستی می یابد و رخت از هستی برمی بندد. این برداشتِ ساده و ابتدایی، اما ذاتاً درست از دنیا به فلسفه یونان باستان تعلق داشت، و اولین بار به طور مشخص توسط هراکلیتوس تبیین شده بود: هر چیزی هست و در عین حال نیست، چون هر چیزی در تغییر دائمی ست؛ مدام تغییر می یابد، مدام وجود می یابد و نابود می گردد. اما این استنباط، با آنکه به درستی ماهیت کلی تصویر پدیده ها را به عنوان یک کل تحت پوشش قرار می دهد، در توصیف جزئیاتی که شکل دهنده این تصویر کلی ست ناکافی ست؛ و تا زمانی که این جزئیات را درک نکنیم، ذهنیت روشنی هم از آن تصویر در تمامیت خود نخواهیم داشت. برای فهم این جزئیات، باید آنها را از پیوند طبیعی یا تاریخی شان جدا کرده و هر کدام را به طور جداگانه از لحاظ ماهیت خود و روابط علت و معلولی ویژه خود مورد مدّاقه قرار دهیم. این کار در درجه نخست وظیفه علوم طبیعی و تحقیقات تاریخی ست ـ شاخه هایی از علوم که یونانی های دوره کلاسیک، به دلایل بسیار خوبی، تا جایگاهی صرفاً فرعی تنزل دادند؛ چون قبل از هر چیز باید مواد لازم برای کار روی این علوم را جمع آوری می کردند. گام های اولیه تحقیقاتِ دقیق درباره طبیعت ابتدا توسط یونانی های دوره اسکندر برداشته شد، و بعدتر توسط اعراب در قرون وسطی کامل تر شد. هر چند، قدمت علوم طبیعی واقعی به نیمه دوم قرن پانزدهم برمی گردد، و از آن تاریخ به بعد با سرعت فزاینده ای رو به رشد و ترقی بوده است.
تجزیه طبیعت به تک تک اجزای آن، گروه بندی فرایندهای طبیعی گوناگون و اشیای طبیعی در طبقات معین، مطالعه آناتومی داخلی اجسام اُرگانیک در اَشکال گوناگون شان ـ اینها اوضاع و احوال اولیه گام های غول پیکر دانش مان از طبیعت بوده که در چهارصد سال گذشته برداشته شده است. اما این شیوه تحقیق همچنین عادتِ مشاهده اشیای طبیعی و فرایندهای طبیعی به طور مجزا را برای ما به ارث گذاشته است؛ منفک از کل پیوند گسترده چیزها با هم؛ و بنابراین نه در حین حرکت شان، بلکه در وضعیت سکون؛ نه در زمان حیات شان، بلکه به هنگام مرگ. و زمانی که، مثل مورد بیکن و لاک، این نوع نگاه به چیزها از علوم طبیعی به فلسفه انتقال یافت، به کوته فکری خاص قرون گذشته، به شیوه متافیزیکی تفکر، دامن زد.
برای یک دانشمند علوم متافیزیک، چیزها و تصاویر ذهنی شان، ایده ها، جدا از همند، تا هر کدام پس از دیگری جدای از یکدیگر مورد بررسی قرار گیرند؛ اشیایی صُلب و ثابت برای بررسی و تحقیق، آن هم یک بار برای همه. شیوه تفکر او از نوع آنتی تزِ ناپیوسته مطلق است... برای او یک چیز یا وجود دارد، یا وجود ندارد؛ یک چیز به یک اندازه غیر ممکن است که خودش بوده و در آن واحد چیز دیگری باشد. مثبت و منفی به طور مطلق یکدیگر را کنار می زنند؛ علت و معلول به یک اندازه برای یکدیگر همچون یک آنتی تزِ خشک عمل می کنند. در نگاه نخست این شیوه تفکر برای ما به غایت ممکن به نظر می رسد چون شیوه تفکرِ عقل سلیم این گونه حکم می کند. اما عقل سلیمِ درست و حسابی، تا زمانی که در محدوده آسوده و راحت چهاردیواری خود به سر می برد مورد احترام و ستایش است؛ به محض اینکه خطر کرده و به عالم فراخناک تحقیقات علمی پا می گذارد با شگفت انگیزترین ماجراها رو در رو می شود. در اینجا افق شیوه متافیزیک، در حوزه ای که گستره آن طبق ماهیتِ موضوعِ مورد بررسی متغیر است، توجیه پذیر و چه بسا ضروری ست، با وجود این دیر یا زود همیشه به محدوده ای می رسد که فراتر از آن مغرضانه، محدود، و انتزاعی شده و در تضادهای حل نشدنی راه خود را گم می کند. و این گونه است چون با در نظر گرفتن تک تک چیزها چشم انداز ارتباط آنها را گم می کند؛ در غور و تفکر به وجود آنها، هست و نیست شدن آنها را فراموش می کند؛ وقتی در حالت سکون به آنها نگاه می کند حرکت و جنبش آنها را به حساب نمی آورد؛ چون درخت ها نمی گذارند جنگل را ببیند. (نیویورک: انتشارات بین المللی، ان. دی، صفحات ۲۸-۲۷)
دومین نقل قول از آنتی دورینگ از پیش گفتار چاپ ۱۸۸۵ گرفته شده است (هفت سال بعد از چاپ اثر به صورت کتاب):
این... تعارضاتِ قطبی ست که همچون خطوط قویاً جزمی سازش ناپذیر و حل ناشدنی مرزبندی و تمایزات بین طبقات، به علوم طبیعی تئوریک مدرن منش محدود و متافیزیکی اش را داده است. این شناخت که این تعارضات و تمایزات در واقع باید در طبیعت یافته شود، اما فقط با اعتباری نسبی، و اینکه از طرف دیگر سختی ذهنی و قطعیت شان فقط به واسطه ذهن مان به طبیعت اِعمال شده ـ جوهر تصور دیالکتیکی طبیعت است. (همان جا، ص ۱۹)
من به دو دلیل این متون از انگلس را به جای آنکه صرفاً توصیه کنم که خودتان مطالعه کنید، در اینجا آورده ام: اولاً، چون بر این باورم که این متون شفاف ترن و در عین حال شاید نادیده گرفته شده ترین اظهاراتِ هم مارکس و هم انگلس از شیوه بنیانی تفکر و فهم دنیا از زاویه دید آنها را نشان می دهد؛ و ثانیاً، چون از میزان حمله شیوه متافیزیکی تفکر به مارکسیسمِ امروزی رنج می برم؛ شیوه ای که انگلس آن همه به وضوح ماهیت و محدودیت های آن را برملا می سازد. اگر بنا بر مبارزه موثر با این تهاجم است، آن گونه که معتقدم باید هم با آن دست و پنجه نرم کرد، با انتقاد از یک یا چند تا از مظاهر او این کار شدنی نیست بلکه با ردیابی آن به ریشه آن در یک بی توجهی یا انحراف از اعتقادات بنیادی مارکسیسم امکان پذیر است.
اجازه بدهید با آنچه که فکر می کنم چندان گزافه گویی نباشد که اگر مفهوم "شیوه تولید" در مجموعه بزرگ و فزاینده نوشتارهای مارکسیستی را بُت سازی بنامیم، موضوع را برای شما روشن کنم. من هیچ مخالفتی با این مفهوم به خودی خود ندارم؛ در واقع فکر می کنم این مفهوم می تواند زمانی که محتاطانه به عنوان وسیله پژوهشِ تاریخی به کار می رود مفید هم باشد. لازمه این کار به زبان انگلس این است، که تشخیص بدهیم "تمایزاتی" که این مفهوم بر اساس آنها بنا نهاده شده در واقع باید "در طبیعت یافته شوند"؛ طبیعتی که یادمان می آید جامعه و تاریخ از اجزای تشکیل دهنده اش هستند، اما "فقط با اعتباری نسبی"، که در این مورد می تواند بدین معنی باشد که در برخی زمان ها و مکان ها دارای اعتبار زیاد، در برخی کمتر، و شاید در برخی دیگر اصلاً هیچ اعتباری نداشته باشد. اینها موضوعاتی هستند که نه با متوسل شدن به خودِ مفهوم، بلکه با تحقیق و تجزیه و تحلیلِ عملی می توان اثبات شان کرد.
اما آنچه این روزها غالباً به خورد ما داده می شود چشم اندازی از تاریخ است که شامل شکل بوفه ای شیوه های تولید است که یقیناً به انواع مختلف ترکیب و ترتیب یافته، اما ـ بار دیگر به زبان انگلس ـ بدون هیچ گونه درکی از اینکه "سختی ذهنی و قطعیت شان به واسطه ذهن ما به طبیعت اِعمال شده". و چنین کیفیاتِ سختی و قطعیت، گاهی اوقات تا چه حد سر از افراط درمی آورد!
به نظر می رسد شیوه های تولید همگی در کل دارای ساختارِ مشابه و ارتباط مشابه با جامعه باشند. آنها از دو بخش متعامل تشکیل می شوند: نیروهای تولید و روابط تولید که با هم زیربنا یا بنیانی را می سازند که بر اساس آن روبنای دولت، قوانین، مذهب، فرهنگ و هنر، آموزش و پرورش و باورها، در یک کلام، هر آنچه پیش تر در زیربنا گنجانده نشده، قرار می گیرد. شیوه های تولید البته که ساختارهایی ایستا نیستند، اما به اَشکال دلبخواهی یا اتفاقی نیز تغییر نمی کنند. خوشبختانه برای همه کسانی که می خواهند بفهمند در تاریخ چه اتفاقی می افتد، آنها همه بیشتر به یک شکل عمل می کنند. زمانی که شیوه تولید به طور عادی عمل می کند، بین نیروهای تولید و روابط تولید انطباق به وجود می آید؛ بدین معنا که روابط شکل گیری نیروها را تقویت می کنند. اما در جریان زمان، نیروها که به جای آنکه یاری رسان توسعه بیشتر باشند همچون قیود و موانع عمل می کنند؛ یعنی از روابط پیشی می گیرند. این آغازِ دوره ای از انقلاب است که روابط تولید را متحول می سازد و به همراه آن خودِ شیوه تولید متحول می شود. با زیربنای جدید، روبنا به همین منوال با سرعتِ بیش یا کمتری متحول می شود، و کل چرخه از نو شروع می شود.

نظرات کاربران درباره کتاب چهار سخنرانی درباره مارکسیسم