فیدیبو نماینده قانونی انتشارات اردیبهشت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب رستاخیز شیطانی

کتاب رستاخیز شیطانی
نبرد با شیاطین - کتاب ششم

نسخه الکترونیک کتاب رستاخیز شیطانی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب رستاخیز شیطانی

هیولایی شبیه به عقربی غول‌پیکر، نیش‌هایش را درون چشمان یک زن فرو ‌کرد. همین‌که چشم‌های زن از حدقه خارج ‌شد، تخم‌هایش را درون کاسه‌ی خالی‌شده‌ی و خونی او تف کرد. سپس با چشمان نیمه‌انسانی به تخم‌هایی که در حال شکستن بودند و کرم‌هایی که با ولع در حال لولیدن روی گوشت‌های زن بودند، خیره ‌شد. هیولای دیگر شبیه به خرگوشی بانمک بود؛ با این تفاوت که یک برآمدگی کریه پشتش قرار داشت و روی یک مرد و دو بچه‌اش بالا ‌آورد. مواد بیرون‌آمده یک مایع اسیدی بود که جلزوولزکنان تا مغز استخوان‌هایشان را حل می‌کرد. یکی دیگر از نوچه‌های شیطان به دنبال یکی از مهمانداران هواپیما ‌دوید. بدنش به اندازه‌ی یک پسربچه‌ی نوپا ولی سرش از یک فرد بالغ بزرگ‌تر بود. به جای مو روی سرش شپش‌های زنده در هم می‌لولیدند و در حفره‌ای که جای چشمانش بود، دو گلوله‌‌ی آتشین جای گرفته بود. دو دهان اضافی هم در کف دستانش داشت و همان‌طور که دنبال مهماندار می‌دوید دندان‌های هر دو دستش را مشتاقانه با سرعت باز و بسته می‌کرد. همه‌ی مردم داخل هواپیما جیغ می‌کشیدند؛ البته به‌جز آنهایی که قبلاً مُرده بودند و تمام اینها در گوش ارباب شیطانی، لرد لاس، حکم یک موسیقی را داشت. او بین راهروی هواپیما، با لبخندی نفرت‌انگیز در هوا شناور بود. چشمان قرمزش به نقطه‌ای دور خیره شده بود و چند تا از بازوان هشت‌گانه‌اش با ریتم جیغ‌ها، همانند رهبر ارکستر حرکت می‌کرد اما بعد نگاهش را برگرداند و به من خیره ‌شد...

ادامه...
  • ناشر انتشارات اردیبهشت
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.29 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۶۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب رستاخیز شیطانی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بخش اول: برانابوس

ربودن

هیولایی شبیه به عقربی غول پیکر، نیش هایش را درون چشمان یک زن فرو کرد. همین که چشم های زن از حدقه خارج شد، تخم هایش را درون کاسه ی خالی شده ی و خونی او تف کرد. سپس با چشمان نیمه انسانی به تخم هایی که در حال شکستن بودند و کرم هایی که با ولع در حال لولیدن روی گوشت های زن بودند، خیره شد.
هیولای دیگر شبیه به خرگوشی بانمک بود؛ با این تفاوت که یک برآمدگی کریه پشتش قرار داشت و روی یک مرد و دو بچه اش بالا آورد. مواد بیرون آمده یک مایع اسیدی بود که جلزوولزکنان تا مغز استخوان هایشان را حل می کرد.
یکی دیگر از نوچه های شیطان به دنبال یکی از مهمانداران هواپیما دوید. بدنش به اندازه ی یک پسربچه ی نوپا ولی سرش از یک فرد بالغ بزرگ تر بود. به جای مو روی سرش شپش های زنده در هم می لولیدند و در حفره ای که جای چشمانش بود، دو گلوله ی آتشین جای گرفته بود. دو دهان اضافی هم در کف دستانش داشت و همان طور که دنبال مهماندار می دوید دندان های هر دو دستش را مشتاقانه با سرعت باز و بسته می کرد.
همه ی مردم داخل هواپیما جیغ می کشیدند؛ البته به جز آنهایی که قبلاً مُرده بودند و تمام اینها در گوش ارباب شیطانی، لرد لاس، حکم یک موسیقی را داشت. او بین راهروی هواپیما، با لبخندی نفرت انگیز در هوا شناور بود. چشمان قرمزش به نقطه ای دور خیره شده بود و چند تا از بازوان هشت گانه اش با ریتم جیغ ها، همانند رهبر ارکستر حرکت می کرد اما بعد نگاهش را برگرداند و به من خیره شد و گفت:
ـ تو نباید منو تحقیر می کردی، گرابیچ.
هنوز از زمانی که در شطرنج شکستش داده بودم، عصبانی بود.
ـ تو باید عادلانه می جنگیدی، به روح مبارزه وفادار می موندی و با شایستگی های خودت عادلانه بازی رو می بردی یا می باختی اما تو لذت شطرنج رو برای من از بین بردی. قرن ها تنها تفریح من شطرنج بود. حالا تنها جون کندن و عذاب کشیدن انسان ها برای سرگرم کردنم باقی مونده.
در راهرو آهسته به سمت من لغزید. رشته های گوشتی جداشده از پاهای او چندین سانتی متر بالاتر از سطح زمین در هوا شناور بودند. در حفره ای که به جای قلبش قرار داشت، مارهای کوچکی در هم می لولیدند و با نفرت هیس هیس کنان زهرشان را به سویم پرتاب می کردند. از زخم های بی شمار روی پوست او خون جاری بود. بالای لبش سوراخ سوراخ بود و بینی نداشت. از استشمام وحشت مسافران وحشیانه می لرزید و مردمک های قرمز تیره اش با لذتی بیمارگونه گشاد شده بودند. هر هشت بازویش را از هم باز کرده بود و همان طور که به سمت من می آمد بعضی از دستان خردکننده اش، سر و صورت افرادی را که از کنارشان می گذشت، لمس می کرد؛ گویی دارد آنها را به شکلی نفرت انگیز تقدیس می کرد. خائنِ زالِ سرخ چشم، یونی سوان نیز با لبخندی ملایم، به آرامی پشت سر او پیش می آمد.
زنی با بچه ای که بغل کرده بود، جلوی لرد لاس به زانو اُفتاد و با درد و اندوه ضجه می زد.
ـ به بچه ی من رحم کن. نکشش. بهت التماس می کنم!
لرد لاس گفت:
ـ ای بچه های کوچیک! در مقابل من زجر بکشید.
انگار که داشت او را تکفیر می کرد. نوزاد را با سه تا از دست هایش گرفت و نوازش کرد. بچه خنده اش گرفت. لرد لاس او را به یونی داد:
ـ برای سوان محبوبم.
ـ نهایت بخشندگی شماست، ارباب من.
لبخندی زد و بعد نوزاد را بوسید.
جیغ کشیدم:
ـ نه!
اما کار از کار گذشته بود. لحظاتی بعد بدن خاکستری رنگی را که از بچه باقی مانده بود، به کناری انداخت و حیات شیرینش را مکید. مادر بچه، از شدت شوک، به نفس تنگی افتاد. لرد لاس خم شد و ترس او را بلعید. سپس از سر لذت آهی کشید و زن را با شیاطین دیگر تنها گذاشت.
از ترس حالت تهوع گرفتم. با نزدیک تر شدن ارباب شیطانی عقب رفتم. چند ردیف پشت سر من خالی بود و مسافران باقی مانده به عقب هواپیما فرار کرده بودند. لرد لاس هومی کرد:
ـ بالاخره حرکت کردی. فکر می کردم امروز هیچ سرگرمی ای از طرف تو به من نمی رسه.
غرغر کردم:
ـ اونها رو ول کن.
دستان لرزانم مشت شده بودند.
ـ تو منو می خوای، بذار بقیه برن.
لرد لاس آهی کشید:
ـ من نمی تونم این کارو بکنم، گرابز. نزدیکان من گرسنه اند. من بهشون قول غذا دادم. تو که از من نمی خوای زیر قولم بزنم، می خوای؟
یونی دهان بسته خندید:
ـ ارباب من همیشه به حرف هاش وفاداره.
حواسم را روی یونی جمع کردم. صورتی مهربان داشت اما سیاهی قلبش مثل جوجه هایی نامرئی درونش لانه کرده بودند. او مثل یک مادر با من رفتار کرده بود. من او را دوست داشتم اما در تمام این مدت بر ضدم توطئه می کرد و در آخر اجازه دادم مرا از درویش جدا کند.
با بغض گفتم:
ـ عفریته! تو دیگه چه زهرماری هستی؟ یه شیطان با چهره ی تغییریافته؟
او به نرمی گفت:
ـ من این افتخار رو ندارم. من یه انسانم؛ مثل تو. باورت بشه یا نشه، در حقیقت من و تو از یه قوم و خویش هستیم اما برعکس تو و عموی احمقت، من انتخاب کردم به جای مبارزه با اونهایی که از ما برترند، بهشون خدمت کنم.
فریاد زدم:
ـ تو ما رو فروختی.
اما بعد دچار سردرگمی شدم.
ـ اما... نمی فهمم. توی اسلاتر، وقتی که ما سعی می کردیم از دست شیاطین فرار کنیم چرا به ما کمک کردی؟
لبخند زد:
ـ نه. همه ی اونها فقط ظاهرسازی بود. وقتی برای اولین بار با داویدا هایم اومدم خونه ی شما، از جادو استفاده کردم تا درویش رو متقاعد کنم به اسلاتر بیاد و تو و بیل-ای رو هم با خودش بیاره. توی گروه هم وظیفه ی من جلب اعتماد شما بود. من اسرار شما رو کشف کردم و بعداً از همون ها بر ضد خودتون استفاده کردم.
با حالتی از خودراضی ادامه داد:
ـ من با شما مثل پیاده های شطرنج بازی کردم. طوری که احساس کنید یکی از افراد گروه رقت انگیزتون هستم. یه دوست قابل اعتماد. می خواستم دقیقاً زمانی که داشتید موفق به فرار می شدید و توی سد سوراخ ایجاد کردید، چهره ی واقعی خودم رو نشون بدم و شما رو به اربابم تقدیم کنم. فکر کن چقدر لذتش بیشتر می شد؛ البته می خواستم این کار رو بکنم، فقط...
نفس زنان گفتم:
ـ تو بیهوش شدی.
و شیطانی را به یاد آوردم که هنگام مرگش در گیر و دار دست و پا زدن، به یونی کوبید.
یونی با تلخی سرش را به علامت موافقت تکان داد.
ـ وقتی که به هوش اومدم دیگه خیلی دیر شده بود. من برای ساکت کردن چودا سول اونجا توقف کردم. اون حقیقت رو در مورد من می دونست. بعدش از شما جدا شدم تا به اربابم بپیوندم و طرح نقشه بعدیمون رو بریزیم.
لرد لاس گفت:
ـ ما قصد نداشتیم به این زودی حمله کنیم.
او تقریباً در سه متری من ایستاد و از اینکه من به خیانت آنها پی برده و ناراحت بودم، لذت می برد.
ـ من می تونستم جادو رو در تو حس کنم؛ با اینکه تو خیلی استادانه مخفیش می کردی. نمی خواستم تا وقتی که کامل نفهمیدم با چه چیزی سر و کار دارم بهت نزدیک بشم و بعدش یونی تصویری از آینده دید.
یونی با غرور گفت:
ـ من قدرت پیشگویی دارم. چند ماه قبل از اینکه به گرگ نما تبدیل بشی، متوجه این مسئله شدم.
لرد لاس آهی کشید:
ـ نمی تونستم بیش از این منتظر بمونم. دوست داشتم وقتی انسان بودی مجازاتت کنم؛ چون هیچ لذتی در کشتن یه حیوان بی احساس وجود نداره. به همین خاطر یه نگهبان برات گذاشتم. من در امور گرگ نماها استادم و از زمان هایی که به گرگ نما تبدیل می شدی کاملاً مطلع بودم و تصمیم گرفتم دقیقاً قبل از آخرین تغییرات حمله کنم. نظر خوبی بود که بذارم در این مراحل تغییر، تا زمانی که امکان داره، زجر بکشی.
یونی مغرورانه لبخند زد:
ـ آخرش همه چی درست سر جاش قرار گرفت. من برنامه ریخته بودم که به کار شری ویل بیام. به دنبال بهونه ای برای بازگشت بودم. وقتی دوستت مُرد، من لباس مبدل روانشناسیم رو پوشیدم. ویلیام میزری ماچ برکنار شد و من به جاش اومدم. هیچ چیز بیش از این نمی تونست تو و بیل-ای رو خوشحال کنه، و البته درویش... خُب اون هم که بی نهایت از دیدنم خوشحال شد.
فریاد زدم:
ـ تو ما رو گول زدی.
و اشک های ناشی از خشمم را با پلک زدن کنار زدم.
زیرلب گفت:
ـ گول زدنتون راحت بود.
نگاه شیطانی را درون چشمانش می دیدم. چرا تا به حال ندیده بودم؟
ـ دِرویش عاشق چشمان سرخ زیبا و پوست سفید معرکه ام شد. هیچ وقت درون قلب منو ندید. حتی نیازی نداشتم از جادو استفاده کنم. اون با میل و رغبت خودش عاشق من شد. ساده لوح.
وقتی این را گفت، احساس کردم جادو درونم زبانه کشید. زوزه کشان مشتم را بالا آوردم. انرژی از سر انگشتانم فوران کرد. گلوله ای از قدرت خالص و نادیدنی. آن را به سوی یونی نشانه رفتم تا به میلیون ها تکه تبدیلش کنم.
در چشمانش هراس موج می زد. شروع به خواندن یک طلسم محافظ کرد ولی دیگر خیلی دیر شده بود. می خواستم او را نابود کنم و تک تک سلول هایش را از هم جدا کنم و...
لرد لاس چهار تا از دست هایش را دراز کرد و اجازه نداد فوران انرژی ام به یونی برخورد کند و قبل برخورد آن را جذب کرد. به خود پیچید، چند متر عقب رفت، بعد خود را صاف کرد و لبخند زد.
ـ تو قدرتمندی گرابز اما تربیت نشدی. شاید اگه وقت بیشتری برای یاد گرفتن جادو می گذاشتی می تونستی اون نیرو رو کنترل کنی و از خودت و این قربانیان بدبخت دفاع کنی اما تو از مسئولیت و وظیفه ای که داشتی شانه خالی کردی. به خاطر همین تو و همه ی انسان های اطرافت، نابود می شوید.
به سویش جیغ کشیدم و سپس دومین جریان انرژی جادویی را به سمتش رها کردم. خیلی قوی تر از اولی. به وسط سینه ی لرد لاس برخورد کرد و چند متر او را عقب راند. او یونی را زمین انداخت و تقریباً تعادل خودش را هم از دست داد اما بعد صاف ایستاد و خندید. قطرات خون را طوری پاک می کرد که انگار داشت کرک را از کُتش برمی داشت. پرسید:
ـ کارت تموم شد یا دوباره می خوای امتحان کنی؟ شاید بار سوم شانس بیشتری داشته باشی. نظر تو چیه دوشیزه سوان؟
یونی در حالی که بلند می شد، از اینکه زمین خورده بود، خشمگین بود. با عصبانیت گفت:
ـ به نظر من باید همین الان اونو ببریم و به ماجرا خاتمه بدیم.
تکرار کردم:
ـ منو ببرید؟ منو کجا ببرید؟
لرد لاس گفت:
ـ به قلمروی من. مطمئناً فکر نمی کنی که اینجا، در کنار این افراد حقیر، خیلی سریع و تمیز می کُشمت؟ نه رفیق. تو بزرگ ترین تفریح زندگی من رو خراب کردی؛ شطرنج. تو باید بهای این کارت رو به بهترین شکل بدی. اون هم در سرزمین شیاطین. آه، جایی که زمان در اون کندتر می گذره. جایی که می تونم روحت را برای هزار سال یا بیشتر شکنجه بدم.
یونی نیشخندی زد:
ـ یه خورده خشن تر از مجازات های بعد از مدرسه، نه؟
لرد لاس فریاد زد:
ـ آرتری.
شیطان شبیه به بچه، که درون کاسه های چشمانش آتش بود، سرش را از داخل شکم مهماندار هواپیما بالا آورد. دل و روده ی مهماندار به چانه اش آویزان بود.
لرد لاس گفت:
ـ اسپاین.
خرچنگ غول پیکر، چنگک هایش را غلاف کرد و توجهش را به اربابش که در راهرو، شناور در هوا بالا و پایین می رفت، داد.
لرد لاس ادامه داد:
ـ فمور.
و شیطان خرگوشی شکل بر روی سر یک جنازه جست زد. اسید از لبانش می چکید. لرد لاس به پشت سرم، جایی که بیشتر افراد زنده در حالی که ترسان و لابه کنان، جمع شده بودند، اشاره کرد:
ـ زودتر کار اونها رو تموم کنید. باید سریع از اینجا بریم. قبل از اینکه پنجره ای که از خونه مون باز شده بسته بشه.
دستیاران لرد لاس با حالت رعب آوری می خندیدند و با سرعت به سمت من آمدند. همین که به من نزدیک شدند با اضطراب به خودم پیچیدم اما آنها جهت خود را تغییر دادند و بدون اینکه مرا لمس کنند از کنارم گذشتند. جیغ هایی پشت سرم شنیدم و بعد صدای دهشتناک دریده شدن، جویده شدن، زخمی کردن و جلزوولز.
پشت سرم را نگاه کردم. قسمتی از وجودم این را می خواست. با خود فکر کردم که شاید جادویم بتواند در مقابل دستیاران لرد لاس کاری کند. شاید بتوانم آنها را بکشم. اما جرات نداشتم پشتم را به لرد لاس بکنم. ارباب شیطانی بزرگ ترین تهدید بود. اگر به او اجازه می دادم که از پشت مرا هدف قرار دهد، قطعاً نابود می شدم.
دارم سر کی شیره می مالم؟ من که به هر حال نابود شده هستم.
او قبلاً هم نشان داده بود که چطور می تواند بدترین چیزها را بر سر من بیاورد و ککش هم نگزد. با خود گفتم من می توانم خودم را تسلیم کنم و به این وضعیت خاتمه دهم و با این اوضاع کنار بیایم و اگر او یک مرگ سریع را به من قول دهد، شاید آن را برگزینم. اما دوست نداشتم هزار سال درون دنیای شریر و تارنمایش شکنجه شوم. حداقل حاضر نبودم با دست خودم، خود را با آن سرنوشت وحشتناک قربانی کنم. گفتم اگر او می خواهد مرا به یکی از اسباب بازی های بلندمدتش تبدیل کند، باید با من بجنگد.
فریاد زدم:
ـ بیا جلو، آماتور بدریخت!
فاصله ام را با او بیشتر کردم.
ـ واقعاً فکر کردی می تونی منو با خودت ببری؟ سخت در اشتباهی. تو باز هم شکست می خوری. درست مثل دفعه ی پیش که توی شطرنج از من شکست خوردی، تو اسلاتر هم که نتونستی منو بکشی. در این حد و اندازه ها نیستی!
صورت لرد لاس در هم رفت و بازوانش را به سمت من دراز کرد.
همین که جادو بر سر انگشتان کج و کوله اش جمع شد، انرژی اش در هوا ترق وتروق کرد. با زندگی خداحافظی کردم و خود را برای مردن آماده و استوار کردم.
ـ نه، گرابز.
آرام خندید و ادامه داد:
ـ من کنترلم رو از دست نمی دم. تو امیدواری که سریع و بدون دردسر بکشمت. یه حرکت زیرکانه؛ اما نمی تونی منو فریب بدی. من اینجا اومدم که تو رو ببرم. من می برمت و می کشمت؛ اما وقتی که ما...
جریانی از گرما در سمت چپم، باعث شد مکث کند. گرما داشت از دیوار کابین می آمد. به آن خیره شدم و انتظار داشتم یکی دیگر از نوچه های لرد لاس ظاهر شود. دیوار با نور سفید، داغ و جادویی می درخشید. وقتی لرد لاس متوقف شد، یونی با تردید گفت:
ـ ارباب؟
او با خشونت گفت:
ـ ساکت.
نمی دانستند چه اتفاقی قرار بود بیفتد.
بدون در نظر گرفتن گرما به نور نزدیک شدم. با خودم گفتم که اگر لرد لاس در این قضیه دخالتی ندارد، پس می تواند برای من یک خبر خوب باشد؛ بنابراین اگر فکرم درست باشد می خواهم که در موازات این انفجار باشم. حداقل این کار باعث می شود که پوزخندِ مغرورانه یِ این ارباب شیطانی بی شرف از بین برود.
یک سوراخ بیضی شکل در کناره ی هواپیما ظاهر شد. در حدود دو متر طول و یک متر پهنا داشت. مردی را در بیرون از سوراخ دیدم که به بال هواپیما چسبیده بود. همان مرد ولگردی بود که در این چند هفته ی اخیر مدام من را دنبال می کرد و منتظر بود تا ببیند تبدیل به گرگ نما می شوم یا نه. شب گذشته وقتی که از زیرزمینی که در آن درویش مرا زندانی کرده بود فرار کردم. او در نزدیکی خانه کمین کرده بود. من فکر می کردم او یکی از لمب هاست؛ کسانی که به معنی واقعی کلمه گرگ نما ها را سلاخی می کنند اما کم کم داشتم به این قضیه شک می کردم.
مرد ولگرد در حالی که با یک دستش به بال هواپیما چسبیده بود، تا نیمه داخل کابین شد و دست دیگرش را به سمت من دراز کرد و همین که باد قدرتمندی به مو و لباس هایش خورد، فریاد کشید:
ـ هی پسر! با من بیا. همین الان.
لرد لاس و یونی همزمان با هم جیغ کشیدند:
ـ نه!
بازوان لرد لاس بالا رفتند و گلوله ای از انرژی جادویی را به سمت ولگرد پرتاب کردند ولی نور سفید اطراف لب سوراخش، این قدرت را جذب و آن را در بارقه هایی از نور ناپدید کرد.
من به طرزی احمقانه به مرد ولگرد زل زده بودم. فکم کش آمده و مغزم در کشمکش بود.
ولگرد دوباره فریاد زد:
ـ پسر! من نمی تونم انفجار دیگه ای مثل اون رو تحمل کنم. یا همین الان بیا یا می میری.
نگاهم را از مرد ولگرد به سمت لرد لاس و یونی بر گرداندم. چهره هایشان از نفرت و انزجار پر شده بود. یونی زیرلب نفرین می کرد. لب هایش به شکلی باورنکردنی سریع حرکت می کرد. لرد لاس در حال آماده کردن خودش برای فرستادن دومین گلوله ی جادویی به سوی مرد ولگرد بود.
یک نگاه سریع به سمت دیگر انداختم و آرتری، اسپاین و فمور را دیدم که با سرعت در راهرو برای به چنگ آوردن من به سویم می آمدند.
دوباره به لرد لاس نگاهی انداختم و با تمسخر، نیشم را باز کردم!
بعد به سمت ولگرد شیرجه زدم و دست راستم را جلو آوردم. ولگرد دستم را گرفت و به سمت سوراخ کشید. کلمه ای جادویی را با فریاد گفت و بدنه ی هواپیما شروع به بسته شدن کرد. صدای نعره ی ناشی از خشم و غضب لرد لاس را شنیدم. بعد سوراخ را مهر و موم کردند و فقط صدای زوزه باد بود که به گوش می رسید.
و متوجه شدم که بر روی هواپیمایی که در ارتفاع ده هزار متری از سطح زمین در حال حرکت است، قرار گرفته ام؛ در حالی که به مرد ولگرد چسبیده بودم و فاصله ی کمی با دیوانه شدن از این اتفاق عجیب داشتم. سپس باد تعادلمان را به هم زد و ما در آسمان رها شدیم. هواپیما هم کماکان به راهش ادامه می داد. سقوط کردیم.

پرواز

سقوط آزاد با سرعتی گردن شکن. آسمان آبی ما را محاصره کرده بود. ابرها از ما فاصله ی زیادی داشتند ولی هر لحظه به آنها نزدیک تر می شدیم. با ناامیدی به پشت مرد ولگرد نگاه کردم. دعا کردم که بتوانم بر پشتش چتر نجاتی ببینم اما هیچ چیز همراهش نبود. او هم دقیقاً مثل من داشت سقوط می کرد. البته با یک تفاوت؛ او خیلی سخت تر از من سقوط می کرد.
جیغ کشیدم و دستانم را وحشیانه تکان دادم. دیوانه وار آرزو کردم که ای کاش در هواپیما می ماندم حداقل آنجا در مقابل شیاطین اندکی شانس داشتم اما این مرگ حتمی بود.
ولگرد با خوشحالی فریاد زد:
ـ پسر! خوش می گذره؟
فریاد زدم:
ـ ما داریم می میریم!
لباس هایم به طور وحشیانه ای موج برمی داشتند و زوزه های ناشی از باد سرد همچون یخ، درون گوش هایم جریان داشت.
مرد ولگرد خرناس کشید:
-نه امروز.
بعد بدنش را کج کرد و به سمت من سر خورد.
ـ ما می تونیم پرواز کنیم.
جیغ کشیدم:
ـ مُخت تعطیله بابا!
با نیش باز گفت:
ـ شاید.
بدنش را به سمت بالا کشید و از من دور شد. با سرعت زیادی اطراف من چرخید و بعد صاف در کنارم ایستاد.
ـ شاید هم نه.
فریاد زدم:
ـ بذار بگیرمت!
سریع دستانم را دراز کردم تا او را بگیرم.
او خودش را عقب کشید.
ـ نه، الان وقتشه که باید یاد بگیری بدون کمک دیگران، از خودت محافظت کنی. تو مخلوقی جادویی هستی. از قدرتت استفاده کن.
غریدم:
ـ من نمی تونم.
ـ البته که می تونی.
او طوری با من صحبت می کرد که انگار معلم من است و ما با امنیت کامل سر کلاس درس نشسته ایم. انگار نه انگار که با سرعتی که حتی من نمی خواستم به آن فکر کنم به سمت زمین سقوط می کردیم.
دوباره فریاد کشیدم:
ـ ما می میریم.
جواب داد:
ـ من نه، تو هم اگه تمرکز کنی نمی میری، فقط زودتر.
بعد از دو ثانیه که از تکه ابری بزرگ و کلفت رد شدیم ادامه داد:
ـ زیاد وقت نداری.
و به زمین اشاره کرد. حالا که از ابرها رد شده بودیم، می توانستم آن را به وضوح ببینم.
به طور احمقانه ای شروع به جیغ کشیدن کردم. افکار وحشتناکی داشتم. جاذبه مرا به سمت سرنوشت وحشتناکی می برد. بعد مرد ولگرد آمرانه پرسید:
ـ سردته؟
این سوال احمقانه یک جواب دندان شکن هم لازم داشت:
ـ تو دیگه چه جور آدم مغز فندقی ای هستی؟ چیزی به مرگم نمونده؛ تو داری در مورد دمای هوا می پرسی؟
او با آرامش پرسید:
ـ جوابم رو بده، سردته؟
ـ نه. اما چه ربطی...
ـ به نظرت در این فاصله از زمین، نباید سردت باشه؟ هوا روی بال های هواپیما منفی چهل درجه ی سانتیگراد بود. هر انسان معمولی ای باید توی اون دما بلافاصله منجمد می شد ولی تو نشدی؛ چون جادو تو رو گرم نگه داشت. همون هم می تونه تو رو در هوا نگه داره؛ اگه فقط اونو متمرکز کنی و بهش جهت بدی.
ناله کردم:
ـ من چیکار باید بکنم؟
زمین تمام دید من را پوشانده و مطمئناً چیزی بیشتر از نیم دقیقه تا خرد و خمیر شدن استخوان هایم باقی نمانده بود.
مرد ولگرد گفت:
ـ یه پرنده رو تصور کن، به روشی که اون پرواز می کنه فکر کن، به اینکه چطوری سقوط می کنه و بعد با یه حرکت ساده دوباره اوج می گیره. دست هات رو به عنوان بال یا هر چیز دیگه ای تصور نکن. فقط یه پرنده رو تصور کن و اونو توی ذهنت تثبیت کن.
همان کاری را که او گفت انجام دادم. چشمانم را بستم و به یک پرستو که شیرجه می رود و به سرعت اوج می گیرد، فکرکردم. بارها پرواز آنها را بر بالاترین شاخه های درختان جنگل، در یک نگاه آنی دیده بودم. وقتی که از مدرسه به خانه برمی گشتم و یا هنگامی که از پنجره ی اتاقم به بیرون نگاه می کردم، با دیدن آنها این کار ساده به نظر می آمد. بال هایشان را می گشودند، برای شیرجه رفتن یا اوج گرفتن سرشان را به سمت بالا یا پایین می گرفتند، جریان باد را در بال هایشان می انداختند، در هوا بال می گسترانیدند؛ طوری که انگار این معمولی ترین کار ممکن در دنیا بود.
سرم بالا رفت. غرش باد کم شد. یک حس جدید. نه حس سقوط، بلکه حس...
چشمانم را باز کردم. من در حال دور شدن از زمین بودم. دستانم در کنارم قرار داشتند، پاهایم راست و مستقیم بودند، سرم رو به ابرها و مرد ولگرد کنارم بود. من در حال پرواز بودم.
مرد ولگرد با پوزخند شیطنت آمیزی گفت:
ـ درست شد. آسونه، نه؟
چون پرندگان آسمان در اوج پرواز می کردم. با خوشحالی می خندیدم و فریاد می کشیدم. به جلو، پشت، پهلو پرواز می کردم. هر جور که دوست داشتم. در هوا پشتک می زدم؛ پرسرعت تر از هر ترن هوایی! به طرف مرد ولگرد که در کنارم پرواز می کرد، فریاد زدم:
ـ فوق العاده ست! چه جوری دارم این کارو می کنم؟
او گفت:
ـ جادو.
ـ اما من هیچ تلاشی نمی کنم. من طلسمی نمی خونم.
ـ جادوگران حقیقی در بیشتر مواقع نیازی به خوندن طلسم ندارند.
به او زل زدم. گیج شده بودم:
ـ اما من که جادوگر نیستم.
ـ نیستی؟
سرش را به طرف زمین زیرمان تکان داد.
ـ پس تو چطوری اینو توجیه می کنی؟
ـ اما درویش که می گفت... من هیچ وقت... بارتلومئو گارادکس.
بی هدف اسم از دهانم خارج شد.
ولگرد گفت:
ـ تو با بارتلومئو فرق می کنی. با تمام جادوگرهایی که من می شناسم یا در موردشون شنیدم فرق داری. با این اوصاف تو یه جادوگری. قدرتت رو مستقیماً از جهان می گیری. مثل شیاطین.
با شنیدن شیاطین یاد هواپیما و مسافرین فناشده اش افتادم. فریاد
زدم:
ـ ما باید برگردیم!
به خودم لعنت فرستادم. وقتی که لرد لاس و دستیارانش در حال سلاخی کردن مسافران بودند من از پرواز کردنم لذت می بردم.
ـ ما باید مردم داخل هواپیما رو نجات بدیم.
ولگرد آهی کشید:
ـ مُردند، همه شون.
ـ نه! این امکان نداره، ما باید...
ولگرد با قاطعیت گفت:
ـ اونها مُردند و حتی اگه نمرده باشند ما چیکار می تونیم بکنیم؟
فریاد زدم:
ـ مبارزه!
ـ در مقابل لرد لاس؟
او سرش را تکان داد.
ـ من قدرتمندم پسر، و همین طور تو؛ اما لرد لاس یک ارباب شیطانیه. ما نمی تونیم مدت زیادی در مقابلش توی جنگ دوام بیاریم.
زمزمه کردم:
ـ ما باید تلاشمون رو بکنیم.
به تمام آن مردها، زن ها و بچه ها فکر کردم. تصویری از کار وحشیانه ی یونی سوان و شیاطین در ذهنم شکل گرفت.
ـ اگه ما اونها رو رها کنیم...
ولگرد غرید:
ـ ما این کار رو قبلاً کردیم. وقتی که من تو رو از اونجا بیرون آوردم، تصمیم گرفته شده بود. همه ی آدم های داخل اون هواپیما مُردند و الان هواپیما سقوط کرده. یا به زودی سقوط می کنه؛ برای از بین رفتن شواهد.
با نفس های بریده بریده گفتم:
ـ تو گذاشتی اونها بمیرن.
ولگرد شانه بالا انداخت:
ـ اگه می تونستم، نجاتشون می دادم. من زندگیم رو وقف حمایت از انسان ها در مقابل شیاطین کردم اما بعضی از مبارزه ها هستند که نمی شه توش پیروز شد. تو بعضی هاش حتی نمی شه جنگید.
در سکوت پرواز کردیم.
در مورد اتفاقاتی که افتاد و حرف هایی که مرد ولگرد گفت، فکر کردم. در درونم احساس ترس و سرما می کردم. قادر نبودم صورت افراد داخل هواپیما و جنازه ها را از ذهنم بیرون کنم. یک قسمتِ بزرگِ وجودم از اینکه به آنجا بازنگشتیم و اینکه مرد ولگرد یک فرار دیگر را در مقابل شیاطین به من هدیه داده بود، زیر زیرکی خوشحال بود.
زیرلبی گفتم:
ـ این دیوونگیه.
به دنیای زیر پایم نگاه کردم.
ـ تو کی هستی؟ روی هواپیما چیکار می کردی؟ چرا من رو دنبال می کردی؟ من فکر می کردم که تو یکی از لمب ها هستی. من هیچی در مورد تو نمی دونم. من نیاز دارم که...
ولگرد ساکتم کرد:
ـ به زودی، وقتی که با امنیت کامل روی زمین قرار گرفتیم، من جواب همه ی سوالاتت رو می دم. ولی الان فقط پرواز کن.
و برای اینکه هیچ دلیلی برای جر و بحث وجود نداشت، دستانم را در کنارم بیشتر فشار دادم. در هوا سرعت گرفتم. پشت سرِ ولگرد رفتم و تلاش کردم. هر چند باز هم صورت جنازه ها از فکرم دور نمی شد.
ساعت ها پرواز کردیم. بیشتر مواقع در بالای ابرها، جایی که مردم روی زمین نتوانند ما را ببینند. گاه و بی گاه یک هواپیما را می دیدم اما مرد ولگرد سعی می کرد آن را نبینم. چه حیف! خیلی دوست داشتم از یکی از هواپیماها بالا بروم و به یکی از پنجره ها تقه بزنم و برق از سر مسافران و مهمانداران بپرانم.
اصلاً نمی دانستم کجا هستیم. وقتی که سوار هواپیما شدیم از یونی نپرسیدم که قرار است کجا برویم. نمی دانستم که چه مدت در هواپیما خواب بودم؛ به همین دلیل نمی توانستم تخمین بزنم که چه مقدار از زمانی که شیاطین حمله کرده بودند، از خانه دور شده بودیم.
یونی...
هر زمان به او فکر می کردم، خشم درونم به غلیان می اُفتاد. من به او اعتماد کرده بودم. فکر می کردم طرف من است و همچون یک مادر مرا دوست دارد و در تمام این مدت او داشت مرا گول می زد تا برای جدا شدن از دِرویش و تقدیم شدن به لرد لاس آماده شوم.
می خواستم درباره ی یونی، ولگرد را سوال پیچ کنم. بفهمم از کجا آمده، چگونه عمل می کند، کجا می توانم پیدایش کنم، تا بتوانم پیدایش کنم و برای این شیطان صفتی اش او را بسوزانم اما زمان مناسبی نبود. کلی سوال بود که باید از ولگرد می پرسیدم. چیزهایی زیادی بود که می خواستم بدانم. چیزهایی که نیاز داشتم بفهمم. خدایا! من حتی اسمش را هم نپرسیده بودم!
***
بالاخره، پنج شش ساعت بعد از شیرجه ام از هواپیما، ولگرد مرا به سوی زمین هدایت کرد. زمین صحرایی بی آب و علف، که بیشتر سنگلاخ بود تا شنی. هیچ اثری از زندگی انسانی وجود نداشت. بعد از یک ساعت دیدن خانه های مختلف، این برای خودش تنوعی بود.
همچنان که به زمین نزدیک می شدیم، ولگرد گفت:
ـ این قسمت کار پیچیده ست. آسون ترین روش اینه که یه خُرده بالاتر از سطح زمین شناور بمونی و بعد فکر کردن به پرنده ها رو بذاری کنار. بعد از چند ثانیه سقوط می کنی.
پرسیدم:
ـ نمی تونیم عادی فرود بیایم؟
ـ من می تونم؛ چون کلی تمرین داشتم اما اگه تو بخوای این کارو بکنی، ممکنه سخت زمین بخوری و دست و پات رو بشکونی.
او دستانش را از هم باز کرد و به پایین تغییر جهت داد و خیلی آرام روی پاهایش فرود آمد. وسوسه شدم دقیقاً کار او را تقلید کنم تا ثابت شود خیلی زرنگ تر از آن چیزی هستم که او فکر می کند اما آن روز بیش از حد مزخرف بود و آخرین چیز مزخرفی که می خواستم شکستن استخوان هایم بود. به همین دلیل یک متر مانده به زمینِ خاکی در هوا شناور ماندم و ذهنم را از تصور و خیالات پرنده ها خالی کردم. برای دو ثانیه هیچ اتفاقی نیفتاد اما بعد ناگهان دل و روده ام به هم ریخت و افتادم.
به طرز ناجوری به زمین خوردم و اولین چیزی که به زمین خاک آلود خورد صورت بیچاره ام بود. نشستم و تُف کنان گرد و خاک را از گونه هایم پاک کردم. بعد ایستادم و به اطراف نگاهی انداختم. ما در وسط ناکجاآباد بودیم. جز چندین صخره و تپه و تعدادی کاکتوس خش خشو، چیز دیگری نبود.
ـ کجاییم؟
ـ خونه.
ولگرد این را گفت و به سمت یکی از تپه ها راه افتاد.
به سرعت به دنبالش رفتم و پرسیدم:
ـ خونه ی کی؟
ـ من.
ـ و شما...؟
او ایستاد و شگفت زده به طرفم برگشت.
ـ تو منو نمی شناسی؟
ـ باید بشناسم؟
ـ حتماً درویش بهت گفته...
سکوت کرد و بعد خندید.
ـ این همه وقت تو آسمون، نمی دونستی با کی هستی؟
با اوقات تلخی گفتم:
ـ می خواستم بپرسم اما به نظر نمی رسید وقت مناسبی برای پرسیدن باشه.
ولگرد سرش را تکان داد.
ـ من برانابوس هستم.
اسم به نظرم آشنا بود اما نمی توانستم به یاد بیاورم که کجا آن را شنیده ام.
پرسیدم:
ـ برانابوسِ چی؟
ـ فقط برانابوس.
بعد دوباره راه افتاد.
ـ بیا، خیلی چیزها هست که باید در موردش بحث کنیم اما فعلاً نه. من هیچ وقت توی فضای باز احساس امنیت نمی کنم.
با نگاهی مضطربانه به اطراف، سریع به دنبال این مرد ژنده پوش به راه افتادم. چندین دقیقه بعد به ورودی غاری رسیدیم. چون تازگی تجربه ی خوبی از غارها نداشتم، مکث کردم و با سوظن به سایه ها خیره شدم.
برانابوس به من اطمینان داد:
ـ همه چیز مرتبه، اینجا امنه و با موقعیت ذاتی خودش و قوی ترین طلسم هایی که من می تونستم ایجاد کنم محافظت می شه. چیزی برای ترسیدن وجود نداره.
در حالی که هنوز قانع نشده بودم، گفتم:
ـ گفتنش آسونه.
برانابوس لبخندی زد. دندان های کج و کوله و زردی داشت. در فاصله ی نزدیک، می توانستم چشمان کوچک خاکستری و صورت رنگ پریده اش را زیر چروک و کثافات ببینم. او یک دست لباس مندرس و خاکی پوشیده بود. تنها چیز تر و تازه، دسته گل کوچکی بود که از یکی از جادکمه ای هایش بیرون زده بود. گفت:
ـ اگه می خواستم بهت صدمه بزنم، تا الان می تونستم این کارو بکنم؛ از اینجا هم نیاز به تلاش کمتری داشت. این خودش نشون می ده من قصد بدی ندارم.
من من کنان گفتم:
ـ می دونم. فقط موضوع اینه که... من از غارها خوشم نمیاد.
با حالتی آگاهانه گفت:
ـ دلایل خوبی هم داری. اما این غار مثل غار کارشری ویل نیست. اینجا امنه. قول می دم.
باز یک لحظه تردید کردم و بعد شانه بالا انداختم.
ـ چرا که نه؟
بعد به حالتی مصمم از برانابوس جلو زدم و وانمود کردم که بی خیال هستم و از چیزی نمی ترسم.
غار بیش از چهار یا پنج متر امتداد نداشت. به دنبال راه دررو گشتم و دیوارها و کف را بررسی کردم اما چیزی پیدا نکردم. پرسیدم:
ـ تو از اون آدم هایی هستی که به مالکیت اشیا اعتقاد ندارند؟
برانابوس گفت:
ـ نه.
و پشت سرم وارد غار شد. زمین را لمس کرد و زیرلب چند کلمه ی جادویی را ادا کرد. یک سوراخ ظاهر شد. یک نردبان طنابی به یک طرف دیوار متصل شده بود و تا آن پایین، به درون تاریکی، ادامه داشت.
به لبه ی سوراخ رفتم و مضطرب پایین را نگاه کردم. مشعل هایی روی دیوار داخل سوراخ نصب شده بودند؛ برای همین به آن تاریکی که ابتدا به نظر می رسید، نبود اما راهی طولانی تا پایین امتداد داشت و من فقط به شکلی مبهم می توانستم انتهایش را ببینم. گفتم:
ـ فکر کردم گفتی جادوگرها نیازی به طلسم خوانی ندارند.
و به این شکل لحظه ای را که باید از این نردبان پایین می رفتم، به تاخیر انداختم.
برانابوس به من یادآوری کرد:
ـ بیشتر اوقات. وقت هایی هست که حتی قوی ترین ما هم باید انرژی جادوییش رو با کلمات متمرکز کنه.
نشست و پاهایش را درون سوراخ آویزان کرد. چرخید و نردبان را گرفت و شروع به پایین رفتن کرد. قبل از اینکه سرش پایین تر از پاهای من برود، بالا را نگاه کرد:
ـ این سوراخ در عرض چند دقیقه بسته می شه. اگه می خوای بیای، زود بجنب.
به تلافی گفتم:
ـ فقط منتظرم تو از سر راهم بری کنار.
بعد وقتی سرش هم در سوراخ ناپدید شد، اضطرابم را نادیده گرفتم، نشستم و چرخیدم و بعد از او از نردبان طنابی، تلوتلوخوران پایین رفتم.
قبل از اینکه زمین را لمس کنم، سوراخ با صدای لغزش کوچکی بسته شد. سعی کردم به این حقیقت که از همه ی دنیا جدا شده ام، فکر نکنم. وقتی روی زمین رسیدم خود را از چنگال نردبان رها کردم و دیدم که در یک غار بزرگ و روشن ایستاده ام. چند صندلی، یک مبل و یک میز بلند که یک طرف آن کوزه ای پر از گل، چند مجسمه، کتاب و قفسه های کشودار و چند خرت و پرت دیگر وجود داشت. همچنین آتشی در وسط غار روشن بود که در کنارش پسری کچل و تیره پوست نشسته بود و دستانش را گرم می کرد.
برانابوس صدا زد:
ـ من برگشتم.
پسر بدون اینکه سر بلند کند جواب داد:
ـ خودم فهمیدم.
ـ یه مهمون آوردم.
سر پسر یک ذره چرخید. چشمان آبی روشن و قیافه ای ترشرو داشت. ـ فکر کردم می خوای اونو بکشی.
همین که برانابوس اخم کرد، شق و رق شدم.
ـ من گفتم ممکنه مجبور بشم بکشمش.
شروع کردم که با عصبانیت بپرسم:
ـ منظورت...
برانابوس آرامم کرد:
ـ بعداً.
بعد به لحافی که روی زمین، در نزدیکی دیوار پهن شده بود، اشاره کرد.
ـ یه کم بخواب. منم همین کارو می کنم. بعداً می تونیم در حال خوردن یه غذای گرم، یه صحبت طولانی با هم داشته باشیم.
نق زدم:
ـ فکر می کنی بعد از تموم این اتفاقات می تونم بخوابم؟
برانابوس گفت:
ـ می دونم که می تونی. جادو. تنها کاری که باید بکنی اینه که تصور کنی و بعد مثل یه بچه کوچولو به خواب می ری.
ـ اگه نخوام بخوابم چی؟
ـ تو خسته ای. به استراحت نیاز داری. بعدش می تونی روی صحبت هامون تمرکز کنی و همه ی سوال هایی رو که مطمئنم دارند درونت موج می زنند، بپرسی. در این وضعیتی که هستی نمی تونی جواب های منو تجزیه و تحلیل کنی.
من نمی خواستم بخوابم. می خواستم یکراست به سراغ توضیحات بروم. اما حرف او منطقی بود. در آن حال همین که می توانستم پلک هایم را باز نگه دارم شاهکار کرده بودم.
زیرلب گفتم:
ـ فقط یه چیزی، درویش و بیل-ای... اونها حالشون خوبه؟
برانابوس شانه بالا انداخت:
ـ اینطور فکر می کنم.
ـ مطنئن نیستی؟
ـ نه. ولی لرد لاس و یونی...
به دلایلی وقتی اسم یونی را تلفظ می کرد، پوزخند می زد.
ـ نمی دونند وقتی هواپیما رو ترک کردیم کجا رفتیم. من شک دارم یونی ریسک کنه و دوباره برگرده اونجا. چون احتمال می ده ما قبل از اون به دِرویش برسیم.
پرسیدم:
ـ به درویش هشدار می دی؟ در مورد اینکه دست یونی و لرد لاس توی یه کاسه ست؟
برانابوس گفت:
ـ من نمی تونم بلافاصله باهاش تماس بگیرم اما در اولین فرصت بهش اطلاع می دم. تا اون موقع باید خودش مراقب خودش باشه.
اصلاً رضایت بخش نبود اما بهترین چیزی بود که اون می تونست پیشنهاد بدهد؛ پس، چون به شدت خسته و کوفته بودم و حتی اگر در حالت خوبی هم بودم کاری از دستم برنمی آمد، سکندری خوران به سوی لحاف رفتم و با همان لباس های تنم دراز کشیدم. شک داشتم بتوانم به آن راحتی که برانابوس انتظار داشت به خواب بروم اما به محض اینکه چشمانم را بستم و به خوابیدن فکر کردم، در آن فرو رفتم. چند ثانیه بعد بیهوش شدم.

نظرات کاربران درباره کتاب رستاخیز شیطانی

درست زمانی که گرابز فکر میکند کار برایش تمام شده و توسط لرد لاس گرفتار شده برانابوس او را نجات میدهد. او همه چیز را برای جادوگر تعریف میکند. بعد مدتی یادش میاید که چیزی را از قلم انداخته روح دختری که در غار دیده بود که با او حرف میزد. وقتی برانابوس حرف های دختر را ترجمه میکند به حقیقت تلخی میرسد شهر گرابز توسط شیاطین تسخیر شده و تمامی دوستان و آشناهای او به قتل رسیده اند. مریدان باید مبارزه کنند. نبرد دارد به ضرر مریدان تمام میشود که معادله ها به هم میریزند توسط قطعه آخر کا-گاش
در 5 ماه پیش توسط wintor