فیدیبو نماینده قانونی انتشارات جادوی قلم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب داستان‌هایی به لذت چای

کتاب داستان‌هایی به لذت چای

نسخه الکترونیک کتاب داستان‌هایی به لذت چای به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب داستان‌هایی به لذت چای

"خوب پس بیا ابتدا یک خانه‌تکانی بهاری در ذهنت انجام دهیم و سپس آشغال‌های درون قلبت را خالی کنیم." زن با تعجب پرسید: "آیا در قلب من آشغالی وجود دارد؟" بله، ذهنت و قلبت با آشغال پرشده باید آن را خالی و تمیز کنیم. چیزی که باید قلب را پر کند عقل است. اگر عقل با آشغال‌ها درگیر شود قلبت آشغال حمل می‌کند. و خود را با وابستگی‌های دنیوی پر می‌کند. ما پس از تمیز کردن ذهن و قلبت آن را تبدیل به عمارتی خواهیم کرد که مانند قصری تزئین شده است." "من متوجه منظورتان در مورد آشغال نشدم، منظورتان چیزهایی است که دور می‌ریزیم؟" "خیر، این آشغال‌ها طمع، کین، حسادت، و خواسته‌های بیش‌ازاندازه هستند. چیزی که زندگی تو را تبدیل به زندان کرده هم این آشغال‌ها هستند." "خوب بعد؟" "بعدازآن ذهنت را با حسن نیت پر می‌کنیم ذهنی که فقط و فقط در مورد انسان‌ها نظر مثبتی دارد. قلبت را هم پاک می‌کنیم و چیزی که قلب را پاک می‌کند افکار خوب هستند." "برای انجام تمام این‌ها از کجا باید شروع کنم؟" عالم نگاهی به زن کرد و لبخندی زد و در پاسخ تنها یک کلمه گفت: "با عشق" "خوب بعد از پاک کردن قلب چه اتفاقی می‌افتد؟" "خداوند وارد قلبتان می‌شود" "من هم‌اکنون هم خداوند را دوست دارم!" "اما تنها به زبان و در حرف" "از کجا می‌دانید که تنها به حرف دوستش دارم؟" "مگر نگفتی ناراحت هستی؟"

ادامه...
  • ناشر انتشارات جادوی قلم
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.61 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۲۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب داستان‌هایی به لذت چای

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



آموختن عشق

زنی نزد عالمی رفت و گفت:
"می خواهم انسان خوشبختی بشوم ولی هر کاری می کنم نمی توانم از مشکلاتم رهایی پیدا کنم، زندگی ام پر از اشتباه است و مشکلاتی که این زنجیره اشتباهات ایجاد می کنند پایانی ندارد. می خواهم شروعی دوباره داشته باشم به من بگوئید برای زندگی جدید باید از کجا شروع کنم؟"
عالم پاسخ داد:
"کارهایی را که می گویم واقعاً انجام خواهی داد؟"
زن بی تردید پاسخ داد:
"البته"
"خوب پس بیا ابتدا یک خانه تکانی بهاری در ذهنت انجام دهیم و سپس آشغال های درون قلبت را خالی کنیم."
زن با تعجب پرسید:
"آیا در قلب من آشغالی وجود دارد؟"
بله، ذهنت و قلبت با آشغال پرشده باید آن را خالی و تمیز کنیم. چیزی که باید قلب را پر کند عقل است. اگر عقل با آشغال ها درگیر شود قلبت آشغال حمل می کند. و خود را با وابستگی های دنیوی پر می کند. ما پس از تمیز کردن ذهن و قلبت آن را تبدیل به عمارتی خواهیم کرد که مانند قصری تزئین شده است."
"من متوجه منظورتان در مورد آشغال نشدم، منظورتان چیزهایی است که دور می ریزیم؟"
"خیر، این آشغال ها طمع، کین، حسادت، و خواسته های بیش ازاندازه هستند. چیزی که زندگی تو را تبدیل به زندان کرده هم این آشغال ها هستند."
"خوب بعد؟"
"بعدازآن ذهنت را با حسن نیت پر می کنیم ذهنی که فقط و فقط در مورد انسان ها نظر مثبتی دارد. قلبت را هم پاک می کنیم و چیزی که قلب را پاک می کند افکار خوب هستند."
"برای انجام تمام این ها از کجا باید شروع کنم؟"
عالم نگاهی به زن کرد و لبخندی زد و در پاسخ تنها یک کلمه گفت:
"با عشق"
"خوب بعد از پاک کردن قلب چه اتفاقی می افتد؟"
"خداوند وارد قلبتان می شود"
"من هم اکنون هم خداوند را دوست دارم!"
"اما تنها به زبان و در حرف"
"از کجا می دانید که تنها به حرف دوستش دارم؟"
"مگر نگفتی ناراحت هستی؟"
"بله گفتم."
قلبی که در آن خداوند حضورداشته باشد از خوشحالی پرواز می کند! درد و مشکلی در آن باقی نمی ماند از همه رها می شود. آزاد می شود. از تمام تفکرات منفی و بیهوده ای که در ذهنش وجود دارند و از زنجیره دردها رها می شود و درمان می یابد."
زن با ناامیدی به عالم نگاه کرد:
"من روی نگاه کردن به سوی خداوند را ندارم گناه ها و اشتباهات زیادی انجام داده ام."
عالم به علامت نفی سر تکان داد و با سخنان زن مخالفت کرد.
"هرچقدر هم گناهکار باشی هرچقدر شورش کرده باشی، زمانی که صمیمی و پایدار شروع به تغییر کنی گذشته دیگر هیچ اهمیتی نخواهد داشت."
"گفتید عشق، خوب در وجود من عشق هست من همسرم، فرزندانم و پدر و مادرم را خیلی دوست دارم."
"خوب است، این خیلی خوب است... ولی عشق را باید در یک نقطه متمرکز کرد. تو خیلی آن را پخش کرده ای دلیل بسیاری از این آشغال ها هم همان پخش کردن و نامرتبی است. عشق را دوباره به تو خواهیم آموخت. تمام این هایی که شمردی می توانند دوست داشتن باشند ولی عشق نه! عشق نه آنی است که در موردش نوشته اند و نه آنچه که گفته می شود. عشق واقعی عشق به خداوند است مابقی تقلبی هستند."
"از کجا متوجه می شوید که در فرد عشق واقعی وجود دارد یا عشق دنیوی؟
عالم به این سوال خندید و متوجه شد که زن به راستی داوطلب آموختن عشق به خداوند است.
"عشق به خداوند ابتدا در چشم ها ظاهر می شود! نگاه ها پر از محبت می شوند، مظلوم می شوند، نگاه های خدایی واضح تر دیده می شوند. کسی که قلبش با عشق خدا پرشده باشد بامحبت نگاه می کند. این نگاه ها خودشان را در چهره فرد هم نشان می دهند. پوست صورت برق می زند و این برق به قدری مشخص و زیباست که سیاهی، چروک یا سفیدی صورت اهمیتی ندارد. در تمامی صورت ها و سن ها خودش را نشان می دهد. صورت زیباتر می شود.
انسان ها این روزها برای لوازم آرایش میلیاردها دلار هزینه می کنند، حتی شاید تیلیاردها... اگر یک بار عشق به خدا را کشف کنند دیگر هیچ کس بابت لوازم آرایشی پولی خرج نخواهد کرد. صنعت لوازم آرایش نابود خواهد شد. همچنین زیبایی که عشق به خداوند به وجود می آورد تنها مخصوص این دنیا نیست. پس از مرگ هم همراه با روحتان به آخرت می رود. عشق به خداوند هر روز بر زیبایی شما می افزاید. اکنون آیا حاضری عشق را دوباره بیاموزی؟"
زن با احترام به عالم نگاه کرد: بله حاضرم.
اکنون کارهایی را که می گویم تک تک انجام بده. این کارها مدت ۶ ماه طول خواهد کشید. سپس دوباره همدیگر را خواهیم دید، موفقیت تو به تلاش و علاقه ات بستگی دارد.
شش ماه بعد یا همان گونه که از این در وارد شدی خارج خواهی شد یا به عنوان انسانی کاملاً جدید با صفحه ای سفید، زندگی جدیدی را شروع خواهی کرد. آن هم به عنوان فردی که از همه مشکلاتش رهاشده است. عالم شروع به گفتن کارهایی که زن باید انجام می داد کرد:
"ابتدا برای خود یک سنگ بسیار زیبا پیدا کن. در کنار دریا و رودخانه تعداد زیادی وجود دارد. سنگ به اندازه کف دست، رنگی و از سنگ های ساحلی باشد! دقت کن سنگی که انتخاب کردی براق و زیبا باشد. سنگ را بردار و به خانه ببر و آن را جایی بگذار که همیشه جلو دیدت باشد و هر بار که به اتاق می روی آن را ببینی."
ماه اول، هر شب سنگ را بردار و به خوبی پاک کن و سرجایش بگذار.
ماه دوم سنگ را بردار بالای سر خود بگذار و بخواب. هر شب وقتی بیدار شدی با دست آن را چک کن و دوباره بخواب
ماه سوم، کاری را که هر شب انجام می دادی نیمه شب بیدار شو و انجام بده سنگ را در دست بگیر، پاک کن و سر جایش بگذار.
ماه چهارم، هر شب دو بار بلند شو آن را تمیز کن و سر جایش بگذار.
ماه پنجم: هنگامی که صبح ها صبحانه می خوری آن را یک طرف میز بگذار و هنگام صبحانه تماشا کن و هنگام خارج شدن از خانه سنگ را ببوس و سپس خارج شو.
در ابتدای ماه ششم سنگ را بردار، مدتی تماشا کن، با آن خداحافظی کن، کنار رودخانه برو و آن را داخل رود پرتاب کن و بی آنکه آنجا معطل شوی برگرد و به خانه برو.
حرف های عالم بی معنی به نظر می رسیدند ولی قول داده بود که آن کارها را انجام دهد بلند شد و به خانه رفت. روز بعد صبح زود کنار رودخانه رفت و شروع به گشتن به دنبال سنگ کرد. هیچ کدام از سنگ ها سنگی که عالم گفته بود، نبودند. به جست وجو ادامه داد. پس از مدتی سنگی زرد و سفید که درون آن خطوط قرمزی داشت و شبیه به سنگ مرمر بود پیدا کرد. با دستانش آن را تمیز کرد و در رودخانه آن را شست و به خانه برد.
شب اول همان طور که عالم گفته بود سنگ را دو بار تمیز کرد، برق انداخت و روی دیوار روبرو جایی که در دید بود گذاشت. یک ماه هر شب همان کار را تکرار کرد. ماه بعد آن را کنار بالش خود گذاشت و هر بار که از خواب بیدار می شد، آن را چک می کرد.
سپس نیمه شب بیدار می شد، سنگ را در دست می گرفت، پاک می کرد و سر جای خود می گذاشت. ماه بعد هر شب دو بار بلند می شد و سنگ را پاک می کرد و سر جایش می گذاشت. در این میان رابطه ی غیرقابل وصفی میان او و سنگ ایجادشده بود. دیگر سنگ را جزئی از خودش می دید. یک شب که نتوانسته بود برای پاک کردن آن از خواب بیدار شود احساس کسی را داشت که مرتکب گناه بزرگی شده باشد و خودش را مقصر می دانست.
ماه بعد هنگام صبحانه سنگ را روبروی خود گذاشت و صبحانه اش را خورد، هنگام بیرون رفتن آن را بوسید و از خانه خارج شد. در اولین روز ماه ششم سنگ را در دست گرفت مدتی تماشا کرد و دوباره آن را پاک کرد. سنگ دیگر مانند آینه برق می زد. چیزی نمانده بود که از پرتاب کردن آن منصرف شود با خود گفت:
"این همه زحمت کشیدم هر روز آن را تمیز کردم و اکنون که این طور فوق العاده برق می زند چرا باید آن را پرتاب کنم؟"
یاد مرد عالم افتاد:
"به عالم می گویم سنگ را پرتاب کردم."
بعد خود را به خاطر این دورویی سرزنش کرد و گفت:
"همان طور که عالم گفت باید این کار را انجام دهم."
سنگ را برداشت و کنار رودخانه رفت. دوباره به سنگ نگاه کرد، پا روی قلب خود گذاشت و به اجبار سنگ را میان سنگ های دیگر پرتاب کرد پس از پرتاب سنگ حس عجیبی داشت مثل این بود که با آن قلب خود را نیز پرتاب کرده است. خیلی ناراحت شد و بی آنکه صبر کند خیلی سریع به خانه بازگشت. در راه از دست خودش خیلی عصبانی بود و می گفت: چیزی که انداختم فقط یک تکه سنگ بود من چرا این طور شدم. شب به خانه بازگشت و به محض آن که وارد اتاق شد به جایی که همیشه سنگ را می گذاشت نگاه کرد وقتی سنگ را سر جایش ندید احساس کرد تکه ای از قلبش کنده شده. روی مبل نشست، دوباره بلند دردش لحظه به لحظه بیشتر می شد. دوباره از دست خودش عصبانی شد اما این عصبانیت دردش را کاهش نمی داد. زمان خواب که فرارسید روی تختش دراز کشید اما به هیچ وجه خوابش نمی برد هنوز به سنگ فکر می کرد. یک لحظه خوابش برد، دوباره بیدار شد با دست سنگی را که هر شب تمیز می کرد چک کرد ولی آن را پیدا نکرد. از جا بلند شد و روی تخت نشست دیگر خوابی برایش نمانده بود.
آن شب به سختی صبح شد. به محض روشن شدن هوا به سمت رودخانه رفت و شروع به گشتن دنبال سنگی که دور انداخته بود، کرد. پیدا کردن سنگ میان هزاران سنگ خیلی سخت بود. خیلی جستجو کرد اما نتوانست آن را پیدا کند. دیگر شب شده بود ولی هنوز موفق به پیدا کردن سنگ نشده بود. نمی خواست به خانه برگردد ولی چاره ای نداشت. شب شده بود. خسته وکوفته به خانه برگشت. عذاب می کشید سنگ جزئی از وجود خودش شده بود و اکنون آن عضو دیگر وجود نداشت.. روز بعد بازهم به همان جا رفت روزهای بعد هم همین طور ولی موفق به پیدا کردن سنگ نشد مثل مجنونی بود که دنبال لیلای خود می گشت و سرانجام برای خاموش کردن آتش درون خود دست به دعا برداشت هنگامی که دعا می کرد درد عشق او کمی کاهش می یافت همین طور به دعا کردن ادامه می داد سرانجام جهت عشق او در حال تغییر بود به سوی خداوند متمایل شده بود. دیگر حتی در زمان کار و زندگی اش هم از یاد خدا غافل نبود. نبودن سنگ دلش را آتش زده بود و اکنون آن آتش در حال حرکت به سوی خدا بود.
یک روز تصمیم گرفت عالم را ببیند. نزد او رفت. عالم همین که زن را دید متوجه برق عشق درون چشمانش شد.
"اکنون عشق واقعی را پیداکرده ای. تو دیگر نه به من نیاز داری و نه کس دیگری. برو به سلامت!"
زن پس از شنیدن این تنها با یک جمله به مرد عالم پاسخ داد و خارج شد:
"من از عشقم راضی هستم حتی عذابش هم خوشحالم می کند"
خداوند اگر بخواهد انسانی را به راه راست هدایت کند حتماً بهانه ای می یابد. حتی اگر آن بهانه سنگی کوچک باشد.
***
بر انجام کاری که مطمئنی به نفع توست اصرار بورز و از خداوند بزرگ درخواست کمک کن.
هوناره میرابو
***

داستانی از زندگی

روزی روزگاری پادشاه عادلی دچار بیماری شده بود. تمام پزشکان جمع شدند و تمام تلاش خود را برای درمان او به کار بستند اما بی فایده بود. پزشکی نزد پادشاه رفت و مژده داد که درمان درد او را یافته است. پادشاه از او نحوه درمان را پرسید. پزشک کمی فکر کرد، خجالت می کشید به این سوال پاسخ بدهد ولی چون می دانست مجبور است این طور توضیح داد:
"قربان برای این که درمان شوید باید خون یک کودک را بنوشید."
پادشاه ابتدا مخالفت کرد.
"چطور باید یک بچه را بکشیم؟ چطور چنین چیزی ممکن است؟"
اما پزشک اصرار کرد که چاره ی دیگری ندارد و در غیر این صورت خواهد مرد.
پادشاه از پزشک در مورد نحوه یافتن کودک سوال کرد و پزشک پیشنهاد داد با پرداخت مبلغی قابل توجه کودکی از خانواده ای فقر خریداری کنند.
پادشاه یک شرط گذاشت:
"علمای دینی را جمع کنید تا نظر آن ها را هم بپرسم بدون فتوای آن ها نمی توانم مرتکب چنین گناهی شوم."
علمای دینی در قصر جمع شدند همه به اتاقی رفتند و به بحث در مورد موضوع پرداختند. برخی مخالفت کردند و برخی گفتند برای بقای سلطنت می شود یک بچه را فدا کرد بحث مدت خیلی زیادی طول کشید و سرانجام تصمیم گرفته شد و نزد پادشاه بازگشتند و نظر خود را اعلام کردند. یکی از علما که به نمایندگی از طرف بقیه به عنوان سخنگو انتخاب شده بود شروع به صحبت کرد و نظرشان را اعلام کردند.
سلطان به سلامت باد البته که کشتن و قربانی کردن یک انسان به خاطر انسانی دیگر گناهی است نابخشودنی ولی اگر شما بمیرید کشوری به خطر می افتد و تمام مردم پریشان می شوند دشمنان از ترس شماست که به ما حمله نمی کنند اما اگر شما بمیرید ما را نابود می کنند به همین دلیل زندگی یک کودک را با بقای یک کشور که مقایسه کنیم فدا کردن یک بچه منطقی تر به نظر می رسد. ولی خانواده بچه ای که پیدا می کنید باید با رضایت قلبی این کار را انجام دهند وگرنه نمی شود.
پادشاه فرمانده سپاهش را صدا کرد:
"بروید خانواده فقیری پیدا کنید، پول زیادی پیشنهاد بدهید، هرچه خواستند به آن ها بدهید راضی شان کنید و بچه ای برای من بیاورید!
فرمانده و سربازانش شروع به گشتن در سراسر کشور کردند. دهکده به دهکده، روستا به روستا، اما موفق به یافتن چنین کودکی نشدند. هیچ خانواده ای قبول نمی کرد فرزندش را بدهد.
سرانجام به روستایی رسیدند، بزرگان روستا گفتند در اینجا خانواده خیلی فقیری هست اما نمی دانیم فرزندشان را به شما خواهند داد یا نه. فرمانده مادر و پدر کودک را صدا کرد و پرسید:
"چند فرزند دارید؟"
"هفت پسر ولی بااین همه فقر و گرسنگی به سختی سعی می کنند زنده بمانند."
فرمانده موضوع را توضیح داد و گفت:
"هرچقدر بخواهید پول می دهیم آیا یک بچه به ما می دهید؟"
مادر و پدر گردن کج کردند، کمی فکر کردند و با این فکر که حداقل بچه های دیگر در رفاه زندگی کنند پذیرفتند.
فرمانده با دادن مبلغی بیش ازآنچه که خواسته بودند یکی از بچه ها را انتخاب کرد و به او گفت:
"با پدر و مادرت خداحافظی کن."
پسرک دست پدر و مادر را بوسید و چون صحبت ها را شنیده بود نیازی نداشت که بپرسد به کجا می رود. هنگام رفتن مادر فرزندش را بغل کرد و گفت:
"اگر بخواهی همین حالا می توانیم منصرف شویم."
ولی کودک مخالفت کرد:
"نه، باید بروم، خون من به سلطان شفا خواهد داد و با پولی که به شما دادند شکم برادرانم سیر خواهد شد"
فرمانده بچه را به قصر آورد و به سلطان مژده داد که بچه را یافته اند سلطان دستور داد بچه را نزد او بیاورند.
"او را بیاورید می خواهم برای آخرین بار با او صحبت کنم."
بچه را نزد او آوردند سلطان نگاهی به سرتاپای کودک انداخت کودک فقط لبخند می زد لبخند او توجه سلطان را جلب کرد و پرسید:
"چرا لبخند می زنی بچه؟ مگر به تو نگفتند؟ کمی بعد کشته خواهی شد."
"کودک به سلطان نزدیک شد و گفت:
"البته که می دانم ولی به چیز دیگری می خندم"
سلطان پرسید:
"بگو ببینم به چه می خندی؟
"قربان خداوند انسانی را به زمین می فرستد و به پدر و مادری امانت می دهد. پدر و مادرم به خاطر پول مرا به شما فروختند. بعد از پدر و مادر جایی که می توان به آن پناه برد علما هستند ولی علما هم حکم به بریده شدن سر من دادند، در آخر جایی که می توان به آن پناه برد نزد سلطان است ولی شما هم به دنبال خون من هستید. من هم به خداوند پناه بردم و به همین دلیل راحت هستم. عدالت او مانند عدالت بندگانش نیست."و همچنان به خندیدن ادامه داد.
سلطان در مقابل این سخنان کودک در جای خود میخکوب شد، بچه چنان درسی به او داده بود که نمی دانست چه بگوید.
رو به فرمانده خود کرد و گفت:
"سریع این بچه را نزد خانواده اش بازگردانید و پولی که به آن ها داده اید را هم پس نگیرید. دیگر نمی خواهم به دنبال کودکی بگردید. من به قسمت خودم راضی هستم بچه به این کودکی خود را به خداوند می سپارد و تسلیم خواست او می شود و من که سلطان یک کشورم نمی توانم این کار را بکنم، لعنت بر من!"
فرمانده بچه را به روستا فرستاد، پادشاه به شکلی باورنکردنی شفا پیدا کرد.
کسی که به خداوند پناه ببرد و تسلیم خواست او شود دست خالی بازنمی گردد فقط کافی است صمیمانه به ریسمان الهی چنگ بزنید.
***
وجدان صدای خداوند در درون ماست.
آلفو نسو لمارتین
***

هر چیزی بهایی دارد

در گذشته امکان تحصیل و رفتن به مدرسه برای هرکسی وجود نداشت. فقط خانواده های ثروتمند می توانستند فرزندانشان را به مدرسه بفرستند و چون در همه جا مدرسه و مکتبی نبود بعضی ها مجبور می شدند از شهری به شهر دیگر نقل مکان کنند و در آنجا به تحصیل بپردازند.
جوانی بود که تصمیم داشت درس بخواند، به راه افتاد و پس از سفری طولانی به شهری رسید که مدارس آن خیلی معروف بودند و در آنجا شروع به تحصیل کرد.
سه سال بعد نزد مدیر مدرسه رفت و از او مدرکی مطالبه کرد.
معلمش به او پیشنهاد کرد:
"تو هنوز درس علوم سیاسی را نخوانده ای یک سال دیگر هم بیا و بعد از گذراندن این دوره ی درسی برو"
"من احتیاجی به علم سیاست ندارم."
مدرک پایان تحصیل خود را گرفت و به راه افتاد پس از مدتی به روستایی رسید. آن روز جمعه بود با خودش فکر کرد:
"حالا که اینجا هستم نماز جمعه را بخوانم و بعد به راه خودم ادامه دهم."
وضو گرفت و به مسجد رفت، مسجد کاملاً پر بود و او به سختی توانست در انتها جایی برای خود پیدا کند. مردم با جان ودل به خطبه های واعظ گوش می دادند. او هم شروع به گوش دادن کرد ولی متوجه شد اکثر مطالبی که بیان می شود اشتباه است. بلند شد و اعتراض کرد:
"استاد چیزهایی که می گویید اشتباه است، آن موضوع آن گونه نیست و این گونه است مرد به سمتی که صدا می آمد نگاه کرد و جوان غریبه را دید. با خودش فکر کرد:
"این دیگر از کجا پیدایش شد؟"
خیلی عصبانی شده بود اما سعی کرد نشان ندهد و ادامه داد. جوان که فردی تحصیل کرده بود بازهم اعتراض کرد ولی روستایی ها که ملا را دوست داشتند چپ چپ به او نگاه می کردند. در سومین باری که اعتراض کرد جمعیت از جا بلند شدند اما ملا جلویشان را گرفت:
"شما به او توجه نکنید، به حرف های من گوش کنید." در اعتراض بعدی دیگر ملا هم نتوانست جلوی آن ها را بگیرید جوان را بیرون انداختند و چنان کتکش زدند که لباس هایش پاره شد. جوان به گوشه ای رفت و با خود فکر کرد:
"من که حقیقت را گفتم چرا مرا کتک زدند؟ درصورتی که ملا داشت اشتباه می کرد"
یاد استادش افتاد که اصرار داشت او علم سیاست را هم بخواند. در آن لحظه تصمیم خود را گرفت. بازمی گشت و علم سیاست را هم می خواند یک سال علوم سیاسی را خواند و بعد برگشت. ازقضا این بار هم روز جمعه به آن روستا رسید به همان مسجد رفت ملا بازهم در حال صحبت بود این بار او روش خود را عوض کرد هرچه را که ملا می گفت با گفتن:
"استاد چه زیبا سخن می گویید" تائید کرد کمی نشست و سپس دوباره از جا بلند شد و گفت:
"استاد چون عسل شیرین سخن می گویید." و دوباره نشست.
ملا نگاهی به جوان انداخت چهره اش آشنا بود اما او را به خاطر نمی آورد. جوان یک بار دیگر از جا بلند شد و با گذشتن از میان جمعیت نزد ملا رفت و با گفتن:
"اجازه هست؟"از او برای نشستن اجازه خواست.
ملا کمی مشکوک شد اما چاره ای نبود به اجبار نمی توانست جلوی مردم چیزی بگوید.
"بفرما بنشین"
جوان نگاهی به مردم انداخت ملا را نشان داد و گفت:
"ای جماعت! از این که چنین ملایی دارید خیلی خوش شانس هستید چنین عالمی را هیچ جا نمی توانید پیدا کنید و سپس با صدایی که همه بشنوند رو به ملا کرد و گفت:
"استاد اگر اجازه بدهید از شما چیزی خواهم خواست."
ملا در دل با خود گفت:
"عجب گیری افتادم ولی چون راه فراری نداشت به اجبار گفت بفرمائید:
"استاد گرامی من غریبه هستم، به شکلی کاملاً تصادفی به اینجا آمدم و به راه خود خواهم رفت ولی برای اینکه از عالمی مانند شما خاطره ای داشته باشم اجازه می دهید یک تار از ریشتان را بکنم؟"ملا اما و اگری آورد و سرانجام مجبور شد بپذیرد. جوان یک تار موی بلند از صورت ملا کند از شدت درد اشک از چشمان ملا سرازیر شد.
اما این برای جوان کافی نبود رو به جمعیت کرد و گفت:
"مردم منتظر چه هستید؟ نمی خواهید از ریش چنین فرد عالمی یک تار بکنید؟"
با گفتن این جمله مردم بر سر ملا ریختند، ملا در مدت کوتاهی چون مرغ پرکنده از روستا گریخت.
***
وجدانی آسوده با ارزش تر از هر پست و مقامی است.
یوجین سیمون
***

دردمند و بی درد

جوان یتیمی بود به نام بی غم. نه خانه ای داشت و نه کاری. به دنبال این بود که زندگی راحتی برای خود فراهم کند برای صاحب شغل و خانه شدن کاری نمانده بود که انجام نداده باشد. ولی موفق نشده بود. زمانی که به دنبال زندگی مرفهی که نیافته بود می گشت تصمیم گرفت عالمی را بیابد تا دلیل عدم موفقیتش را از او جویا شود.
از خودش می پرسید:
"چرا در زندگی دنبال بعضی چیزها می گردیم؟ چرا به چیزهایی که دنبالشان می دویم نمی رسیم؟ چرا زندگی پر از مشکلات است؟ آیا ما خودمان زندگی را برای خودمان دشوار می سازیم یا این زندگی کلاً برای عذاب دادن به ماست."اما نمی توانست پاسخی برای این سوالات خود بیابد."
پس از مدتی به هنگام سفر به روستایی، سر راه با پیر مردی روبرو شد. پس ازاین که مدتی پشت سر پیرمرد راه رفت با خود گفت:
"خوب این دقیقاً همان انسانی است که دنبالش بودم، جواب سوالاتی که در ذهنم دارم را از او می پرسم"
پیرمرد که سبد بزرگی را روی شانه خود گذاشته بود و به سختی راه می رفت چهره اش از شدت خستگی سیاه شده بود. بی آنکه حرفی بزند مدتی پشت سر پیرمرد حرکت کرد. کنار رودخانه ای که سر راهشان بود ایستادند. پیرمرد با هزار مکافات سبد را از شانه اش زمین گذاشت و خود را روی زمین انداخت. نفس زنان با کف دست از رودخانه آب برداشت و نوشید.
بی غم همچنان او را تماشا می کرد، دلش برای پیرمرد سوخت. کنجکاو شد بداند که چرا پیرمرد سبد به آن بزرگی را بر دوش خود حمل می کند. به او نزدیک شد و سلام کرد.
پیرمرد که صورت عرق کرده اش را می شست بی حرکت ماند. گاهی به مردی که به او سلام کرده بود انداخت وقتی دید که یک مرد جوان است به او لبخند زد پاسخ سلامش را داد و مجدد شروع به شستن صورت خود کرد.
"پدر جان، در این سبد چه چیزی هست که این قدر سنگین است؟"
پیرمرد دوباره نگاهی به جوان انداخت لبخندی زد و پاسخی نداد.
بی غم نگاهی به سبد پیرمرد که در آن با طنابی محکم بسته شده بود انداخت. اما داخل آن دیده نمی شد. پس ازآن که مدتی کنار هم نشستند. پیرمرد بازهم بی صدا از جا بلند شد. زمانی که سعی کرد سبد خود را بلند کند بی غم خواست به او کمک کند ولی پیرمرد به شدت مخالفت کرد و کمک او را رد کرد. بی غم از این که پیرمرد به او اجازه نداده بود کمکش کند خیلی تعجب کرد.
زمانی که از او پرسید:
"آیا من می توانم با شما همراه شوم؟"
پاسخ پیرمرد:
"اگر دوست داری می توانی بیایی" بود
و با هم به راه افتادند، در راه با وجود آن که خیلی اصرار کرده بود سبد را برای پیرمرد حمل کند پیرمرد اجازه نداده بود.
"این بار مال من است و من خودم باید آن را حمل کنم."
بی غم با خود فکر کرده بود:
"آیا چیز باارزشی در این سبد دارد؟"
شب هنگام زمانی که برای استراحت اتراق کردند با خود فکر کرد منتظر می شد تا پیرمرد به خواب رود بعد می توانست داخل سبد را ببیند. پیرمرد سعی می کرد با تکیه دادن به سبد بخوابد. بی غم زمانی که فکر کرد پیرمرد به خواب رفته دستش را به سمت سبد دراز کرد. پیرمرد که از کنجکاوی جوان خبر داشت سریع عکس العمل نشان داد و گفت:
"نگران نباش پسرم، فردا این سبد را به تو خواهم داد."
بی غم خجالت زده از کاری که کرده بود خوابید. روز بعد دوباره به راه افتادند هنوز مسافت زیادی طی نکرده بودند که پیرمرد نتوانست سنگینی سبد را تحمل کند و به زمین افتاد. بی غم خواست به او کمک کند ولی پیرمرد با دست رد کرد و سبد را درست کرد و به جوان گفت:
"زمان من رو به اتمام است وقت رفتنم رسیده می دانم که روزهاست کنجکاوی بدانی داخل این سبد چیست، درسته؟"
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
"تمام دارایی من در درون این سبد است تمام آنچه که در این دنیا دارم. هر آنچه که باور دارم و ندارم، می پسندم و نمی پسندم، خوبی ها و بدی ها، گناه ها و اشتباهات همه چیز.
در طی این سال ها بعد از هر پشیمانی سنگ کوچکی در درون این سبد انداختم، هنگامی که زود در مورد دیگران قضاوت کردم هم همین طور و هر بار که کار خوبی انجام دادم یک سنگ از سبد درآوردم و درنهایت آنچه به دست آوردم در این سبد حمل می کنم. بیشتر از این نمی توانم آن ها را همراه داشته باشم، کاش می توانستم آن ها را همراه خودم ببرم، حتی اگر بد باشند آثار من هستند متاسفانه تا همین جا می توانستیم همسفر باشیم."
پیرمرد پیش از آن که بتواند سبد را باز کند چشمانش را بست و مرد. بی غم نگاهی به سبد انداخت سبدی که روزها در موردش کنجکاوی کرده بود و سر آن را با چرم نازکی پوشانده بود و با طناب محکم بسته بود. دیگر در مورد محتویات داخل سبد کنجکاو نبود چون می دانست زمانی که آن را باز کند چه اتفاقی خواهد افتاد. سبد را باز کرد بله اشتباه نکرده بود آن سبد خالی بود.
تفکرات، انتظارات، آرزوها ما را محاصره می کنند هر خواسته ای در زندگی چون باری بر روی شانه های ما می نشیند خوب یا بد بودن آن مهم نیست. آیا برای این که اتفاق بیفتند هرکدام برای ما مشکلی ایجاد نمی کنند؟ چیزی که در درون سبد است چه خوب، چه بد روی شانه های ما سنگینی خواهند کرد. مهم این است که تعداد سنگ های خوب را افزایش دهیم. چون سنگینی سنگ های خوب مثل بقیه نیست.
خالی بودن سبد جلوی سنگینی آن را نگرفته بود. بی غم به دنبال یافتن دلیل سختی ها در زندگی بود و پیرمرد با سبدش درس بزرگی به او داده بود. خوبی ها و بدی ها هر دو مال ما و تحت مسئولیت ما هستند.
***
تجربه از درس هر استادی با ارزش تر است
وینستون چرچیل
***

نظرات کاربران درباره کتاب داستان‌هایی به لذت چای