فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ادامه بده

کتاب ادامه بده

نسخه الکترونیک کتاب ادامه بده به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ادامه بده

سیمون اسنو، بدترین پسر برگزیده‌ای است که تا کنون برگزیده شده! این چیزیست که بز، هم‌اتاقی او می‌گوید. و شاید بز آدمی شرور، عوضی و یک خون‌آشام باشد؛ اما احتمالا درست می‌گوید. نیمی از اوقات، سیمون حتی نمی‌تواند از چوب دستی‌اش استفاه کند و در نیم دیگر اوقات،‌همه چیز را به آتش می‌کشد. مدیرش او را نادیده می‌گیرد، دوست دخترش با او به هم زده و هیولایی جادوخوار با صورت او در دنیای جادو می‌چرخد. بز می‌توانست از تمام این اتفاقات به نفع خود استفاده کند؛ اما اگر اینجا بود... آن‌ها آخرین سال‌شان در مدسه جادوگری واتفورد را می‌گذرانند، در حالی که دشمن قسم خورده او حتی برای ترم جدید حاضر نشده. ادامه بده داستان پستی و بلندی‌های زندگی سیمون اسنو، داستانی از ارواح، یک عاشقانه و یک معماست. این کتاب درست همان چیزیست که از رینبو راول دارید؛ اما هیولاهای آن بیش‌تر است!

ادامه...
  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.32 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۴۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ادامه بده

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل دو

سیمون

اصلاً به خودم اجازه نمی دم که در طول تابستون به وات فورد فکر کنم.
بعد از اولین سالی که اون جا بودم، وقتی که یازده سالم بود؛ تمام تابستون رو بهش فکر می کردم. به تمام آدمایی که در مدرسه باهاشون آشنا شده بودم؛ پنه لوپه، آگاتا، جادوگر. به برج ها و حیاط ها. به چایی ها. به پودینگ ها. به جادو. به این حقیقت که من خودِ جادو بودم.
این قدر که به مدرسه ی جادویی وات فورد فکر کردم، مریض شدم (در موردش خیال پردازی می کردم) تا وقتی که دیگه برام هیچی بیشتر از یه خیال پردازی نبود. برام فقط یه جور تخیل بود که زمان بگذره.
مثل موقعی که عادت داشتم خیال کنم که روزی یه بازیکن فوتبال می شم؛ یا اینکه خونواده ا م، خونواده ی واقعی ام، روزی دوباره می آن دنبالم...
تصور می کردم بابام یه بازیکن فوتبال و مامانم هم یکی از اون مدل های جذاب و شیکه. بعدش برام توضیح می دادن دلیل ول کردن من این بوده که بچه دار شدن برای اونا زیادی زود بوده و ممکن بود زندگی حرفه ای بابام زیر سوال بره. می گن: «ولی همیشه دل مون برات تنگ می شد، سیمون. ما دنبالت می گشتیم.» و بعدش منو می برن تا در عمارت اونا زندگی کنم.
عمارت یه فوتبالیست... مدرسه ی شبانه روزی جادو...
هردوی این ها در طول روز، یه داستان مزخرف هستن. (مخصوصاً وقتی در اتاقی، با هفت تا بچه ی طردشده ی دیگه از خواب بیدار بشی.)
بعد از اولین تابستون، وقتی که پول اتوبوس و کاغذهای مربوط به اقامتم به همراه یک یادداشت از طرف جادوگر توی پاییز به دستم رسید، اِنقدر به وات فورد فکر کرده بودم حالم دیگه داشت به هم می خورد...
واقعی بود. همه اش واقعی بود.
بنابراین، تابستون سال بعد، بعد از دومین سالم توی وات فورد، به خودم اجازه نمی دادم که اصلاً در مورد جادو فکر کنم. ماه ها همین طوری می گذشت. خودمو ازش دور نگه می داشتم. دلم براش تنگ نمی شد، آرزوش رو نداشتم.
آخرش تصمیم گرفتم که اگه قراره اتفاقی بیفته، اجازه بدم دنیای جادوگرها مثل یه هدیه ی سورپرایز کننده توی ماه سپتامبر، پیشم برگرده. (و برمی گشت. همیشه برمی گشت؛ تا الان که این طور بوده.)
جادوگر می گفت شاید روزی بهم اجازه بده که تابستون ها رو در وات فورد بگذرونم؛ یا شاید هم پیش خودش باشم و تابستون هرسال، هرجایی که می ره همراهش باشم.
ولی بعدش به این نتیجه رسید، بهترین کار اینه که بقیه ی سال رو با معمولی ها بگذرونم؛ تا زبون شون رو فراموش نکنم و بتونم عقل و شعورمو حفظ کنم: «بذار سختی، شمشیرت رو تیز کنه سیمون.»
فکر می کردم منظورش شمشیر واقعی منه، شمشیر جادوگرها. بالاخره فهمیدم که منظورش خودِ من بودم.
من اون شمشیرم. شمشیرِ جادوگر و مطمئن نیستم که گذروندن این تابستون ها در پرورشگاه بتونه منو تیزتر کنه... بلکه منو حریص تر می کنه. باعث می شه که وات فورد رو مثل، نمی دونم، مثل زندگی واقعی ام بخوام.
بَز و امثال اون (تمام اون خاندان های قدیمی و پول دار) اعتقاد ندارن که کسی جادو رو بتونه مثل اونا درک کنه. فکر می کنن فقط خودشون تنها کسایی هستن که می شه روی این قضیه بهشون اعتماد کرد.
ولی هیچ کس مثل من عاشق جادو نیست.
هیچ کدوم از جادوگرهای دیگه (هیچ کدوم از هم کلاسی های من، هیچ کدوم از خونواده هاشون) نمی دونن زندگی بدون جادو یعنی چی.
فقط من می دونم.
و منم هر کاری می کنم که مطمئن بشم وقتی به خونه برمی گردم، منتظرمه.
***
سعی می کنم وقتی که از وات فورد دورم بهش فکر نکنم؛ ولی این تابستون تقریباً غیرممکن بود.
بعد از تمام اتفاقایی که پارسال افتاد، باورم نمی شد که جادوگر حتی به چیزی مثل پایان ترم توجه کنه. کی یه جنگ رو تعطیل می کنه که بچه ها رو برای تعطیلات تابستون به خونه بفرسته؟
علاوه بر این، من دیگه بچه نیستم. قانوناً در سن شونزده سالگی می تونستم پرورشگاه رو ترک کنم. می تونم یه جایی برای خودم خونه بگیرم. شاید توی لندن. (می تونستم از پسش بربیام. من کیسه ای پر از طلای لپرکان دارم، یه کیسه ی خیلی بزرگ اندازه ی کیسه های اسباب کشی و فقط وقتی ناپدید می شه که بخوای اونو به جادوگرهای دیگه بدی.)
ولی جادوگر، منو به پرورشگاه جدید دیگه ای فرستاد، مثل همیشه که این کارو می کنه. هنوزم منو بعد از این همه سال، عین یه نخود از پوست در نیومده این طرف و اون طرف می فرسته. انگار موندن توی همون پوست برام امن تره. انگار هام درام(۱۳) نمی تونه منو هر وقت که بخواد احضار کنه یا هر کاری که آخر ترم گذشته با من و پنه لوپه کرد رو انجام بده.
به محض اینکه ازش فرار کردیم پنه لوپه ازم پرسید: «اون می تونه تو رو احضار کنه؟ حتی از اون طرف آب ها؟ این غیر ممکنه، سیمون. این اصلاً سابقه نداشته.»
منم گفتم: «دفعه ی بعد که منو مثل یه شیطونک سنجاب شکلِ نیمه احمق احضار کرد، اینو بهش می گم!»
پنه لوپه اون قدر بدشانس بود که موقع ربوده شدنم، بازوی منو گرفته بود؛ بنابراین اونم همراه من ربوده شد. تنها دلیل اینکه جفت مون تونستیم فرار کنیم، توانایی سریع اون در فکر کردن بود.
همون روز، وقتی که بالاخره سوار قطار شدیم تا به سمت وات فورد بریم، گفت: «سیمون، این قضیه جدیه.»
- به حق زیگفرید(۱۴) و رویِ(۱۵) لعنتی، پنی، می دونم جدیه. اون منو خیلی خوب می شناسه. من حتی خودم هم خودمو نمی شناسم؛ ولی هام درام همه چی رو می دونه.
یک دفعه از کوره دررفت و گفت: «چطوری می شه ما از اون چیزای کمی بدونیم. اون خیلی...»
گفتم: «موذیه. هام درامِ شرور و هرچی بهش نسبت می دن.»
- شوخی نکن، سیمون. قضیه جدیه.
- می دونم پنی.
وقتی به وات فورد برگشتیم، جادوگر حرف هامون رو شنید و مطمئن شد که آسیبی ندیدیم؛ ولی بعدش ما رو فرستاد پی کارمون. به همین سادگی... ما رو فرستاد خونه.
اصلاً باعقل جور درنمی اومد.
بنابراین، قطعاً من تابستون امسال رو تماماً به وات فورد فکر می کردم. به تمام اتفاقایی که افتاده بود و ممکن بود بیفته و تمام چیزهایی که در خطر بودن... اون قدر فکر کردم که دیگه کلافه شدم.
ولی هنوزم به خودم اجازه نمی دادم با فکر چیزهای خوب زندگی کنم، می فهمین منظورمو؟ چیزهایی خوبن که وقتی دلت براشون تنگ می شه، دیوونه ات کنن.
من یه لیست دارم (از تمام چیزایی که بیشتر از همه دلم براشون تنگ می شه.) و حق ندارم توی سرم بهشون دست بزنم تا زمانی که یه ساعت با وات فورد فاصله داشته باشم. بعدش یکی یکی موارد اون لیست رو چک می کنم. یه جور روش برای آروم کردن اعصابمه، مثل خوابیدن تو آب سرد؛ اما فکر می کنم برعکسِ اینه... آروم کردن خودت با یه چیز خیلی خوب، برای اینه که شوکی که بهت وارد می کنه، تو رو از پا درنیاره.
وقتی یازده سالم بود اون لیست رو شروع کردم، لیست چیزهای خوب و احتمالاً باید از توش چند مورد رو خط بزنم؛ ولی این کار خیلی سخت تر از اونیه که فکرشو بکنین.
بگذریم، الان یه ساعت با مدرسه فاصله دارم؛ بنابراین در ذهنم لیستم رو درمی آرم و پیشونی ام رو به پنجره ی قطار فشار می دم.

چیزهایی که بیشتر از همه در مورد وات فورد دلم برای شان تنگ می شود:
شماره ی ۱ - کیک های آلبالویی
من هیچ وقت قبل از وات فورد کیک آلبالویی نخورده بودم. فقط از این کیک های کشمشی خورده بودم و بیشتر وقت ها هم کیک های ساده بود، از اینایی که آماده از فروشگاه می خریدیم و بعدش مدت زیادی می ذاشتیم تو فِر تا گرم بشه.
در وات فورد، کیک های آلبالویی هرروز صبح تازه پخته می شدن و برای صبحونه داغ بودن. دوباره بعدازظهرش هم با چایی سرو می شه. بعد از کلاس های درسی مون و قبل از جلسات انجمن یا مسابقه فوتبال و انجام تکالیف مون، در سالن غذاخوری با همدیگه چایی می خوریم.
من با پنه لوپه و آگاتا چایی می خورم و از بین ما سه تا من تنها کسی هستم که کیک می خورم. آگاتا هم حتی بعد از گذشت این همه سال، هنوز موقع خوردن کیک بهم سقلمه می زنه و می گه: «دو ساعت دیگه می خوای شام بخوری، سیمون.» یک بار پنه لوپه سعی کرد حساب کنه از وقتی که به وات فورد اومدیم، من چند تا کیک آلبالویی خوردم؛ ولی قبل از اینکه بتونه به جواب برسه، اعصابش خُرد و بی خیالش شد.
اگه کیک آلبالویی جلوی چشمم باشه نمی تونم ازش بگذرم. اونا نرم وسبک و کمی شور هستن. بعضی وقتا خواب شون رو می بینم.
شماره ی ۲ - پنه لوپه
این قسمت از لیست قبلاً متعلق به "رُست بیف" بود؛ ولی چند سال پیش، تصمیم گرفتم که خودمو به یه غذا محدود کنم. اگه این یکی رو هم تو لیست می ذاشتم، اون وقت لیستم تبدیل به شعر الیور توئیست برای لقمه ای غذا می شد! بعدشم وقتی بهش فکر می کردم معده ام از گرسنگی قاروقور می کرد.
شاید باید آگاتا رو بالاتر از پنه لوپه قرار بدم؛ آگاتا دوست دختر منه؛ ولی پنه لوپه اول لیست رو درست کرد. توی هفته ی اول مدرسه و در طول کلاس وردهای جادویی باهام دوست شد.
دفعه ی اولی که با همدیگه آشنا شدیم، نمی دونستم باید در موردش چه فکری بکنم؛ یه دختر تپلیِ کوچولو که پوست سبزه ای داره و موهاش قرمز روشنه. عینکی با لبه های تیز به چشمش زده بود، از اون عینک هایی که برای جشن لباس های مبدل به چشم شون می زنن که شبیه ساحره ها بشن و حلقه ی بزرگ بنفشی هم در انگشت دست راستش داشت. سعی می کرد در یکی از تکالیفم بهم کمک کنه و فکر کنم من فقط به اون زُل زده بودم.
اون گفت: «من می دونم که تو سیمون اسنو هستی. مامانم گفت که تو هم می آی. اون می گه تو خیلی قوی هستی، شاید حتی از منم قوی تری. من پنه لوپه بونس(۱۶) هستم.»
من هم به طرز احمقانه ای گفتم: «نمی دونستم یکی مثل تو می تونه اسمش پنه لوپه باشه.» (هر چیزی که اون سال می گفتم احمقانه بود.)
بینی اش رو چین داد و گفت: «یکی مثل من چه اسمی باید داشته باشه؟»
گفتم: «نمی دونم.» واقعاً هم نمی دونستم. بقیه ی دخترهایی مثل اون که باهاشون آشنا شده بودم اسم شون سانوی(۱۷) یا آدیتی(۱۸) بود و قطعاً موهاشون رنگ هویج نبود. گفتم: «مثلاً سانوی؟»
پنه لوپه گفت: «یکی مثل من، اسمش هر چیزی می تونه باشه.»
گفتم: «اوه، آره، درسته. ببخشید.»
گفت: «و ما می تونیم هر کاری دل مون بخواد با موهامون بکنیم.» سرش رو سمت تکلیفی که جلومون برود برگردوند، موی دم اسبی اش پشت سرش تکون خورد. گفت: «کار زشتیه که به یکی زُل بزنی، می دونی چی می گم، حتی به دوستت.»
ازش پرسیدم: «الان ما دوستیم؟» بیشتر از هر چیز دیگه ای غافل گیر شده بودم.
- دارم توی درسات بهت کمک می کنم، این طور نیست؟
همین طور بود. داشت بهم کمک می کرد که توپ فوتبال رو به تیله تبدیل کنم.
گفتم: «فکر کردم؛ چون احمقم داری کمکم می کنی.»
جواب داد: «همه احمق هستن. دارم بهت کمک می کنم؛ چون ازت خوشم می آد.»
بعدش معلوم شد که داشته افسون جدیدی رو امتحان می کرده و تصادفی رنگ موهاشو عوض کرده؛ ولی کل سال اول موهاش قرمز بود. سال بعد، رنگ آبی رو امتحان کرد.
مامان پنه لوپه هندیه و باباش انگلیسی، درواقع هر جفت شون انگلیسی هستن؛ بخش هندیِ خونواده شون سال ها در لندن زندگی می کردن. بعداً بهم گفت که پدر و مادرش بهش گفتن که توی مدرسه از من دوری کنه. گفت: «مامانم گفت کسی نمی دونه تو واقعاً از کجا اومدی و ممکنه خطرناک باشی.»
پرسیدم: «چرا به حرف شون گوش نکردی؟»
- چون هیچ کس نمی دونه تو از کجا اومدی، سیمون! و ممکنه خطرناک باشی!
- تو بدترین غریزه برای بقا رو داری.
گفت: «به علاوه، دلم برات سوخت. چوب دستی ات رو سروته گرفته بودی.»
هر تابستون دلم برای پنی تنگ می شه، حتی وقتایی که به خودم می گم نباید دلم براش تنگ بشه. جادوگر بهم می گه که کسی نمی تونه در طول مدت تعطیلات نه به من زنگ بزنه نه برام نامه بنویسه؛ ولی پنی هنوزم راه هایی پیدا می کنه که برام پیغام بفرسته: یه بار پیرمردی رو تسخیر کرد که در فروشگاهی کار می کرد و دندون مصنوعی اش رو یادش رفته بود؛ از طریق اون داشت باهام حرف می زد. خیلی خوب بود که ازش خبر بگیرم و باهاش حرف بزنم؛ ولی وقتی که ازش خواستم دوباره این کارو نکنه، مگه اینکه مورد خیلی اضطراری باشه، خیلی اذیت کننده بود.
شماره ی ۳ - زمین فوتبال
الان دیگه نمی تونم مثل قبل فوتبال بازی کنم. اون قدر ماهر نیستم که بتونم در تیم مدرسه باشم؛ علاوه بر این همیشه درگیر توطئه چینی یا نمایش، یا ماموریتی برای جادوگر هستم. (با وجودِ هام درام لعنتی که هر وقت عشقش بکشه تو رو احضار می کنه، نمی شه هدف خاصی رو دنبال کرد.)
ولی بعضی وقت ها بازی می کنم. زمین خیلی خوبی هم داره: چمن هاش خیلی خوبه. تنها زمین مسطح اون جاست. جای خوبیه، درخت های بزرگ با سایه های بزرگ داره که می شه کنار زمین زیر اونا نشست و مسابقات رو تماشا کرد...
بَز برای تیم مدرسه مون بازی می کنه، معلومه که اون باید باشه. پرتاب کننده ست.
در زمین بازی، مثل بقیه ی جاها بود. قوی. باوقار و به شدت بی رحم.
شماره ی ۴ - یونیفرم مدرسه ام
وقتی یازده سالم بود این مورد رو توی لیستم قرار دادم. باید اینو خیلی خوب درک کنین؛ زمانی که اولین بار یونیفرمم رو تحویل گرفتم، در حقیقت اولین باری بود که لباسم کاملاً اندازه ام بود، اولین باری که کُت و کراوات داشتم. وقتی پوشیدمش، یک دفعه احساس قدبلندی و ثروتمند بودن کردم. این حسم تا وقتی ادامه داشت که بَز وارد اتاق مون شد، از من قدبلندتر و از همه ثروتمندتر بود.
توی وات فورد هشت سال تحصیلی هست. سال اولی ها و دومی ها کت های راه راه (دو راه بنفش و دو راه سبز) با شلوارهای خاکستری تیره، بلوز سبز و کراوات های قرمز دارن.
در محوطه و تا سال ششم باید کلاه حصیری لبه دار سرمون بذاریم که درواقع یه جور آزمایش برای اینه که ببینن افسون تکون نخور هرکسی چقدر قویه و چقدر می تونن کلاهو روی سرشون نگه دارن. (پنی همیشه برای کلاه من اون افسون رو اجرا می کرد. اگه خودم می خواستم اجراش کنم، اون قدر گشاد می شد که شب می تونستم توش بخوابم.)
هر پاییز که به اتاق مون می رم، یونیفرم جدیدی انتظارم رو می کشه. روی تخت قرار داره، تمیز و اتو کشیده ست و اصلاً مهم نیست که ازلحاظ فیزیکی چقدر تغییر کردم یا قد کشیدم، همیشه اندازمه.
سال بالایی ها (که الان بنده هستم) کُت های سبز با حاشیه دوزی های سفید تن شون می کنن؛ به علاوه اگه دل مون بخواد می تونیم بلوز قرمز هم بپوشیم. ردا هم یکی از گزینه های انتخابی مونه: من هیچ وقت ردا نپوشیدم؛ چون حس یابو بهم دست می ده؛ ولی پنی از ردا خوشش می آد. می گه شبیه استیوی نیکز(۱۹) می شه.
از یونیفرم خوشم می آد. اینکه می دونم هرروز قراره چی بپوشم رو دوست دارم. نمی دونم سال بعد که درسم توی وات فورد تموم می شه چی قراره بپوشم...
فکر کردم شاید به گروه مردان جادوگر ملحق بشم. اونا یونیفرم خودشون رو دارن؛ ترکیبی از لباس رابین هود و ام.آی.سیکسه؛ ولی جادوگر می گه مسیر من اون جا نیست.
این طوری با من حرف می زنه: «مسیر تو اون نیست، سیمون. سرنوشت در جای دیگه ایه.»
اون می خواد من از بقیه دور بمونم. تمرین های جداگانه. درس های خاص. فکر می کنم اگه خودش مدیر وات فورد نبود، اجازه نمی داد که حتی به مدرسه برم و مدرسه امن ترین جا برای منه.
اگه از جادوگر می پرسیدم که بعد از وات فورد باید چی بپوشم، احتمالاً منو شبیه ابرقهرمان ها درست می کرد...
از هیچ کس نمی پرسم وقتی از وات فورد می رم چی باید بپوشم. من هیجده سالمه. خودم می تونم لباسامو انتخاب کنم.
یا اینکه پنی کمکم می کنه.
شماره ی ۵ - اتاقم
باید بگم اتاق مون؛ ولی اصلاً دلم برای هم اتاقی بودن با بَز تنگ نمی شه.
سال اول توی وات فورد، اتاق و هم اتاقی تون مشخص می شه و بعدش دیگه جابه جا نمی شین. لازم نیست وسایل تون رو جمع کنین یا پوسترهاتون رو از روی دیوار بکَنید.
هم اتاقی شدن با کسی که می خواد منو بکُشه، کسی که از وقتی یازده سالم بود می خواست منو بکُشه، خیلی... خب، خیلی مزخرف بوده، مگه نه؟
ولی شاید خودِ دیگ هم از اینکه من و بَز رو با همدیگه انداخت احساس بدی داشت (البته اینی که می گم واقعی نیست؛ فکر نمی کنم دیگ، احساسات و عواطف داشته باشه) چون بهترین اتاق در وات فورد مال ما بود.
ما توی خوابگاه مامرز(۲۰) زندگی می کنیم که در حاشیه ی محوطه ی مدرسه قرار داره. ساختمونی چهارونیم طبقه و سنگیه که اتاق ما در بالای اون قرار داره. مثل برجی می مونه که از اون بالا به خندق اطراف مدرسه اشراف داره. اون برج برای بیشتر از یه اتاق کوچیکه؛ ولی بزرگ تر از اتاق های دانش آموزی دیگه ست و قبلاً هم محل سکونت پرسنل بوده؛ بنابراین سوئیت مستقل به خودمون رو داریم.
بَز درواقع آدم نجیبیه و می شه باهاش دستشویی و حموم رو تقسیم کرد. کل صبح رو اون توئه، آدم تمیزیه... اصلاً دوست نداره که من به وسایلش دست بزنم؛ بنابراین همه چیزش رو از من دور نگه می داره. پنه لوپه می گه دستشویی ما همیشه بوی سدر و ترنج می ده و این کاملاً به بَز مربوط می شه و قطعاً به خاطر من نیست.
دلم می خواست بهتون بگم که پنی چطوری می تونه وارد اتاق ما بشه (دخترا حق ورود به خوابگاه پسرها رو ندارن و همین طور برعکس) ولی خودمم هنوز اینو نمی دونم. فکر می کنم به خاطر حلقه ی توی دستشه. یه بار دیدم که از اون برای باز کردن درِ یه غار استفاده کرد؛ بنابراین هر چیزی ممکنه.
شماره ی ۶ – جادوگر
جادوگر رو هم وقتی یازده سالم بود توی این لیست قرار دادم. خیلی از زمان ها هم بود که فکر می کردم باید اونو از لیست حذف کنم.
مثلاً زمانی که سال ششم بود، وقتی که اصلاً بهم توجه نمی کرد. هر بار که سعی کردم باهاش حرف بزنم، بهم می گفت که وسط کار خیلی مهمیه.
هنوزم بعضی وقت ها اینو بهم می گه. منم درک می کنم. اون مدیره. در حقیقت چیزی بیشتر از یه مدیره. اون مدیر محفل هم هست؛ بنابراین یه جورایی رئیس کل دنیای جادوگرها حساب می شه. این شکلی هم نیست که مثل بابای من باشه. اون هیچیِ من نیست...
ولی اون نزدیک ترین کسیه که می تونم داشته باشم.
جادوگر اولین کسی بود که در دنیای معمولی سراغم اومد و برام توضیح داد (سعی کرد برام توضیح بده.) که من کی هستم. هنوزم وقتایی که خودم متوجه نیستم، مراقبمه. موقع هایی هم که برام وقت داشته باشه، واقعاً باهام حرف می زنه و اون موقع ست که بیشتر از هر زمان دیگه ای می تونم خودمو کنترل کنم. وقتی پیشمه بهتر می تونم بجنگم. بهتر فکر می کنم. انگار وقتی پیشمه، تقریباً همه ی حرف هایی که همیشه به من می زده رو بهتر می تونم درک کنم... اینکه من قدرتمندترین جادوگری هستم که دنیای جادوگرها به خودش دیده.
و اینکه تمام اون قدرتی که دارم چیز خوبیه، یا اینکه حداقل یه روزی چیز خوبی خواهد بود. اینکه بالاخره می تونم خودمو جمع وجور کنم و بیشتر از اینکه دردسر درست کنم، مشکلاتم رو حل کنم.
همچنین جادوگر تنها کسیه که اجازه داره در طول تابستون با من در ارتباط باشه.
و در ضمن همیشه تولد منو توی ماه ژوئن به یاد داره.
شماره ی ۷ - جادو
لزوماً جادوی خودم نه. جادو همیشه همراه منه و صادقانه می گم، چیزی نیست که بتونم باهاش راحت باشم.
چیزی که وقتی از وات فورد دورم دلم براش تنگ می شه، در ارتباط بودن با جادوئه. جادوهای یهویی و فراگیر. بچه ها توی راهروها و در طول کلاس، افسون اجرا می کنن. یهو می بینی یکی داره یه بشقاب سوسیس رو روی هوا به انتهای میز می فرسته، انگار روی سیم نامرئی ای داره حرکت می کنه.
دنیای جادوگرها درواقع یه دنیای واقعی نیست. ما شهر یا حتی همسایه خاصی نداریم. جادوگرها در دنیای معمولی زندگی می کنن. بر اساس حرف های مامان پنه لوپه، این طوری خیلی امن تره؛ باعث می شه که از بقیه ی دنیا خیلی دور نشیم.
اون می گه پری ها هم همین کارو می کردن. از سروکله زدن با آدم ها خسته شده بودن، چندین قرن در جنگل برای خودشون می چرخیدن و دیگه نتونستن راه برگشت شون رو پیدا کنن.
تنها جایی که جادوگرها باهم زندگی می کنن، وات فورده، مگه اینکه باهم فامیل یا آشنا باشن. گروه ها و انجمن های جادوگری، دورهمی های سالیانه و از این جور چیزها دارن؛ اما وات فورد جاییه که همیشه همه مون باهم هستیم. به همین خاطره که دو سال آخر، همه سعی می کنن به طرز دیوانه واری با همدیگه جفت بشن. پنی می گه اگه نتونی نامزدت رو توی وات فورد پیدا کنی، ممکنه آخرش تنها بمونی یا نهایتاً دیگه می تونی در سن سی ودوسالگی، مجردی به تورهای جادویی بریتانیا بری!
من نمی دونم پنی حتی از چی نگرانه؛ از وقتی که سال چهارم بودیم، اون یه دوست پسر توی آمریکا داره. (اون یه دانش آموز انتقالی به وات فورد بود.) میکا(۲۱) بیس بال بازی می کنه و صورتش اون قدر متقارنه که می شه روش یه شیطان رو احضار کرد. وقتی پنی خونه ست باهم تماس ویدیویی می گیرن و وقتی هم که در مدرسه ست، میکا تقریباً هرروز براش نامه می نویسه.
بهم می گه: «آره؛ ولی اون آمریکائیه. اونا در مورد ازدواج مثل ما فکر نمی کنن. ممکنه منو به خاطر یه دختر خوشگل معمولی توی دانشگاه یِیل(۲۲) ول کنه. مامانم می گه این بلاییه که آخرش سر جادوی ما می آد؛ در ازدواج های بی پایه و اساس آمریکایی ذره ذره نابود می شه.»
پنی کلمات قصار مامانش رو عیناً تکرار می کنه، مثل من که گفته های اونو تکرار می کنم.
جفت شون بدبین هستن. میکا یه مرد کامله. اون با پنه لوپه ازدواج می کنه و بعدش هم می خواد اونو با خودش ببره خونه. این چیزیه که همه مون باید نگرانش باشیم.
بگذریم...
جادو. وقتی از وات فورد دورم دلم برای جادو تنگ می شه.
وقتی که خودم تنهام، جادو برای من یه چیز شخصیه. عین یه بار روی دوشم، یه جور راز.
ولی در وات فورد، جادو مثل هواییه که تنفس می کنیم. چیزیه که باعث می شه حس کنم بخشی از یه چیز بزرگ تر هستم، نه چیزی که منو ازش جدا کنه.
شماره ی ۸ – اِب(۲۳) و بُزها
وقتی که سال دوم وات فورد بودم، کمک به اِب بُزچرون رو شروع کردم و مدتی، وقت گذروندن با بُزها چیزی بود که خیلی دوستش داشتم. (و بَز از اینکه کل روز می تونست جولان بده خیلی راضی بود.) اِب دوست داشتنی ترین آدم در وات فورده. جوون تر از معلم هاست و به طرز عجیبی، نسبت به کسی که تصمیم گرفته بود زندگی اش رو صرف نگه داری از بُزها کنه، بسیار قدرتمنده.
اِب می گه: «قدرتمند بودن چه ربطی به خیلی چیزها داره؟ کسایی که قد بلندن، مجبور نیستن ترَشکِت بال(۲۴) بازی کنن.»
منم می گم: «منظورت بسکتباله؟» (زندگی کردن در وات فورد، به این معنیه که لغات اِب، به روز نیست.)
- فرقی ندارن. من سرباز نیستم. نمی فهمم چرا باید برای پول درآوردن با این و اون بجنگم، اونم فقط به خاطر اینکه بلدم مُشت بزنم.
جادوگر می گه ما همه مون سرباز هستیم، همه ی مایی که حتی یه نوک سوزن توانایی جادو کردن داشته باشیم. می گه برای همینه که روش های سنتی و قدیمی خطرناک هستن؛ جادوگرها از جادو برای سرگرمی استفاده می کردن، هر کاری که دل شون می خواست انجام می دادن، با جادو مثل یه اسباب بازی یا دارایی هاشون رفتار می کردن، نه چیزی که باید ازش محافظت می کردن.
اِب از سگ برای محافظت از گله ی بُزها استفاده نمی کنه. فقط از چوب دستی اش استفاده می کنه. خودم دیدم که با یه حرکت چوب دستی مسیر کل گله رو تغییر می ده. اون بهم این کارا رو یاد داده بود؛ اینکه بُزها رو چطوری دونه دونه عقب بکشم؛ یا اینکه یه کاری بکنم بُزه یهو حس کنه زیادی از گله دور شده. اون حتی یه بهار بهم اجازه داد یکی از بچه هاشونو به دنیا بیارم...
دیگه فرصت وقت گذروندن با اِب رو ندارم.
ولی اون و بُزهاش رو در لیست دلتنگی هام می ذارم بمونه. فقط برای اینکه یه زمانی در حد یک دقیقه هم شده بهشون فکر کنم.
شماره ی ۹ - جنگل معلق
باید این یکی رو از لیست حذف کنم.
لعنت به جنگل معلق.
شماره ی ۱۰ - آگاتا
شاید باید آگاتا رو هم از لیستم حذف کنم.
دیگه دارم به وات فورد نزدیک می شم. تا چند دقیقه ی دیگه به ایستگاه می رسم. یه نفر از مدرسه می آد اون جا دنبالم...
همیشه آگاتا رو برای مورد آخر نگه می داشتم. تمام تابستون رو بدون فکر کردن به اون می گذروندم، بعدش صبر می کردم تا زمانی که خیلی به وات فورد نزدیک بشم و بعد اجازه می دادم وارد ذهنم بشه. این طوری، کل تابستون رو صرف متقاعد کردن خودم نمی کنم که اون برای واقعی بودن، زیادی خوبه.
ولی الان... نمی دونم، شاید آگاتا واقعاً برای واقعی بودن زیادی خوبه، حداقل برای من.
ترم پیش، درست قبل از اینکه من و پنی توسط هام درام ربوده بشیم، آگاتا رو همراه بَز توی جنگل معلق دیدم. فکر می کنم قبلاً احساس می کردم که یه چیزی بین اون دو نفر هست؛ ولی اصلاً باور نمی کردم که این طوری بخواد بهم خیانت کنه، اینکه بخواد از اون مرز رد بشه.
بعدازاینکه آگاتا رو همراه بَز دیدم، اصلاً فرصت نشد که باهاش حرف بزنم. سرم با دزدیده شدن و فرار کردنم شلوغ بود، بعدشم دیگه در طول مدت تابستون نتونستم باهاش حرف بزنم؛ چون کلاً نمی تونم با هیچ کسی حرف بزنم؛ اما حالا، نمی دونم... نمی دونم آگاتا برای من کیه.
حتی مطمئن نیستم که دلم براش تنگ شده یا نه.

کتاب اول



فصل یک

سیمون(۱)

تنهایی به ایستگاه اتوبوس می رم.
همیشه وقت هایی که می خوام برم، سر کاغذبازی های من غوغا به پا می شه. توی کل تابستون، حتی اجازه نداریم بدونِ اسکورت و اجازه ی ملکه به فروشگاه تسکو(۲) بریم؛ بعد توی پاییز، خودم برگه ی مرخصی ام رو امضا می کنم و از پرورشگاه می رم.
وقتی که می رم، یکی از خانم هایی که در دفتر کار می کنه به اون یکی توضیح می ده: «اون به مدرسه ی خاص می ره.» اونا در یه اتاقک پلکسی گلاس نشستن و من برگه هام رو از شکاف دیوار به داخل هُل می دم. زمزمه می کنه: «اون یه مدرسه برای بچه های متخلف و شروره.»
اون یکی زن حتی سرش رو بالا نمی آره.
حتی بااینکه هیچ وقت دو بار توی یه پرورشگاه نمی مونم، سپتامبر هرسال وضعیت من همینه.
وقتی که یازده سالم بود، خودِ جادوگر منو به مدرسه آورد؛ اما سال بعد بهم گفت که می تونم تنهایی به وات فورد(۳) برم. گفت: «تو یه اژدها کُشتی، سیمون. مطمئناً می تونی از پس یه راه طولانی و چند تا اتوبوس بربیای.»
من نمی خواستم اون اژدها رو بکشم. فکر نمی کنم اون به من آسیبی می رسوند. (هنوز هم بعضی وقت ها خوابش رو می بینم. آتیش اونو داشت از درون می بلعید، عین سیگاری که با بلعیدن کاغذهای دورش، می سوزه.)
به ایستگاه می رسم، بعدش یه شکلات نعنایی آئرو(۴) می خورم و منتظر اولین اتوبوسم می شم. بعد از اون، اتوبوس دیگه ای می آد و بعدش هم یه قطار.
وقتی که سوار قطار می شم، سعی می کنم بخوابم، کیفم رو گرفتم تو بغلم و پاهامو روی صندلی جلویی گذاشتم؛ ولی مردی که چند تا ردیف پشت سر من نشسته چشم ازم برنمی داره. چشماشو روی گردنم احساس می کنم که می خزه و بالا می آد.
ممکنه ازنظر اخلاقی مشکل داره یا شایدم یه پلیسه.
شایدم یه قاتل جایزه بگیر باشه، احتمالاً منو می شناسه و خبر داره که برای سرم چقدر جایزه گذاشتن... (اولین باری که با یکی از اونا جنگیدیم، به پنه لوپه(۵) گفتم: «اینا جایزه بگیرن.» اونم جواب داد: «نه؛ چیزی بهشون نمی رسه، غیرازاینکه اگه بگیرنت استخوان و دندونت رو جایزه می گیرن.»)
واگنم رو عوض می کنم و این بار به خودم زحمت نمی دم که برای خوابیدن دوباره تلاش کنم. با نزدیک شدن به وات فورد، اضطرابم بیشتر می شه. هرسال، به این فکر می کنم که از قطار بپرم بیرون و با افسونی، بقیه ی راه به سمت مدرسه رو طی کنم، حتی اگه این کار باعث بشه به کُما برم.
می تونم از افسون عجله کن، روی قطار استفاده کنم؛ ولی این افسون، در بهترین حالت، ممکنه اشتباه عمل کنه و استفاده از همون چند تا افسون سال اول مدرسه هم همیشه برای من به طور خاصی خطرناکه. من باید در طول تابستون تمرین کنم؛ افسون های کوچیک و قابل پیش بینی، وقتایی که کسی نمی بینه. افسون هایی مثل روشن کردن چراغ خواب ها یا تبدیل کردن سیب به پرتقال.
خانم پاسی بلف(۶) پیشنهاد کرد: «مثلاً با جادو دکمه ها و بندهات رو ببند یا از این جور چیزا.»
بهش گفتم: «ولی من همیشه لباس تک دکمه می پوشم.» بعدش به شلوار جینم نگاه کرد و صورتم سرخ شد.
گفت: «پس از جادوت برای کارای خونه استفاده کن. شستن ظرف ها. برق انداختن ظروف نقره.»
به خودم زحمت ندادم به خانم پاسی بلف بگم که غذاهای من در طول تابستون توی بشقاب و قاشق و چنگال های یک بارمصرف سرو می شن (قاشق و چنگال های پلاستیکی و هیچ وقت هم چاقو نداشتیم.)
حتی به خودم زحمت ندادم که این تابستون جادوهام رو تمرین کنم.
خیلی کسل کننده ست و همین طور بی فایده و اصلاً هم بهم کمکی نمی کنه. تمرین کردن باعث نمی شه من جادوگر بهتری بشم؛ فقط باعث می شه منفجر بشم...
هیچ کس نمی دونه جادوی من چرا این شکلیه. کسی نمی دونه؛ چرا به جای اینکه درونم پخش و غوطه ور بشه یا مثل بقیه باشم، عین یه بمب توی وجودم یک دفعه می ترکه.
وقتی از پنه لوپه پرسیدم که جادو برای اون چه شکلیه، گفت: «نمی دونم. فکر کنم یه چیزی شبیه چاهه. اون قدر عمیقه که نه می تونم تهش رو ببینم و نه حتی تصورش کنم؛ اما به جای اینکه یه سطل بفرستم توی اون چاه، فقط به این فکر می کنم که همه ی محتویاتش رو بالا بیارم. بعدش تو مُشتمه... هر مقداری که بهش نیاز داشته باشم و هرچقدر که بتونم روش متمرکز می شم.»
پنه لوپه همیشه تمرکز داره؛ به علاوه، قدرتمند هم هست.
ولی آگاتا(۷) این طوری نیست. البته، نه اون قدر؛ علاوه بر این آگاتا علاقه ای نداره در مورد جادوش حرف بزنه.
ولی یه بار، موقع کریسمس، آگاتا رو اون قدر بیدار نگه داشتم که خسته شد و عین احمقا شده بود و بهم گفت که جادو کردن مثل خم کردن یه ماهیچه و خم نگه داشتنشه. گفت: «مثل کرویز دِوانت(۸) می مونه، می دونی منظورم چیه؟»
سرم را به نشانه ی نفی تکان دادم.
اون روی پوست گرگی جلوی آتیش دراز کشیده بود و عین یه بچه گربه به خودش می پیچید. گفت: «رقص باله؛ یعنی می تونم توی هر حالتی، هر مدتی که بخوام بمونم.»
بَز(۹) بهم گفته بود که جادو برای اون عین روشن کردن کبریت یا فشار دادن یه ماشه ست.
نمی خواست اینو بهم بگه. این جریان برمی گرده به موقعی که در جنگل، سال پنجم مدرسه مون، داشتیم با یه کیمرا(۱۰) می جنگیدیم. ما رو گوشه ای گیر انداخته بود و بَز هم اون قدری قدرت نداشت که بتونه تنهایی باهاش بجنگه. (خودِ جادوگر هم اون قدر قوی نیست که بتونه تنهایی با یه کیمرا بجنگه.)
بَز به سمتم فریاد زد: «انجامش بده اسنو(۱۱)! زود باش. رهاش کن. همین الان.»
سعی کردم بهش بگم: «نمی تونم. این طوری کار نمی کنه.»
- دقیقاً همین طوری کار می کنه لعنتی!
گفتم: «نمی تونم عین چراغ یک دفعه روشنش کنم.»
- سعی کن!
گفتم: «نمی تونم، لعنتی.» داشتم شمشیرم رو دورم می چرخوندم (وقتی پونزده سالم بود در حرکت دادن شمشیر خیلی ماهر بودم.) ولی اون کیمرا جسمانی نبود. (و مثل همیشه از شانس گندِ من بود. به محض اینکه یه شمشیر دستت می گیری، همه ی دشمنات یا تبدیل به مه می شن یا نازک تر از تارعنکبوت.)
بَز به من گفت: «چشمات رو ببند و یه کبریت روشن کن.» هر جفت مون داشتیم سعی می کردیم پشت صخره ای قایم بشیم. بَز داشت افسون ها رو یکی پس از دیگری اجرا می کرد، رسماً انگار داشت باهاشون آواز می خوند.
- چی؟
گفت: «این چیزیه که مامانم همیشه می گفت. کبریتی توی قلبت روشن کن و روی زبونه اش فوت کن.»
با بَز همیشه کار به آتیش ختم می شد. باورم نمی شه که هنوز منو جزغاله نکرده یا زنده زنده نسوزونده.
وقتی که سال سوم بودیم، خوشش می اومد که منو با مراسم تدفین وایکینگ ها تهدید کنه. می گفت: «می دونی چه شکلیه، اسنو؟ یه سکوی شعله وره که روی دریا شناور می مونه. می تونیم مراسم تدفین تو رو در بلک پول(۱۲) برگزار کنیم، این طوری دوستای معمولی و داغونت هم می تونن شرکت کنن.»
من هم می گفتم: «زر نزن.» و سعی می کردم بهش توجه نکنم.
من هیچ وقت هیچ دوستِ معمولی ای نداشتم، چه داغون چه غیر داغون.
همه در دنیای معمولی تا جایی که می تونن فاصله شون رو از من رعایت می کنن. پنه لوپه می گه اونا قدرت منو حس می کنن و به طور غریزی ازم فاصله می گیرن، مثل یه سگ که با صاحبش ارتباط چشمی برقرار نمی کنه. (نه اینکه من صاحب کسی باشم، منظورم دقیقاً این نیست.)
درهرصورت، با جادوگرها اوضاع فرق می کنه. اونا عاشق بوی جادو هستن؛ باید سخت تلاشم رو بکنم تا ازم متنفر بشن.
مگه اینکه مثل بَز باشن. اون مستثنا ست. شاید با توجه به اینکه هر ترم توی این هفت سال رو با من هم اتاقی بوده، تونسته یه دیوار دفاعی و مقاومتی برای خودش درست کنه.
اون شب که داشتیم با اون کیمرا می جنگیدیم، بَز اون قدر سرم داد کشید که منفجر شدم.
چند ساعت بعد، جفت مون درون گودالی سوخته و سیاه به هوش اومدیم. صخره ای که پشتش قایم شده بودیم تبدیل به خاکستر و اون کیمرا هم بخار شده بود. یا شاید هم فرار کرده بود.
بَز مطمئن بود که باعث شدم تمام ابروهاش بسوزه؛ ولی ازنظر من مشکلی نداشت. حتی یه تار مو هم ازش کم نشده بود.
طبق معمول همیشه.

نظرات کاربران درباره کتاب ادامه بده

ترجمه وحشتناکه
در 6 ماه پیش توسط نگار
سلام خدمت دوستان عزیز، یه نکته‌ای رو باید خدمت دوستان عرض کنم و اونم اینه که کتاب ادامه بده، کتابی نیست که بتونین با نمونه در موردش نظر بدین، چون داستان بسیار گسترده‌ست و در صفحات ابتدایی کتاب جمله‌ها و اصطلاحاتی به کار برده شده که در ادامه‌ی داستان شما متوجه دلیلش خواهید شد. خواستم این نکته رو عرض کنم خدمت دوستانی که با خوندن چند صفحه‌ی ابتدایی قضاوت می‌کنن. من به شخصه از تمام انتقادهای درست استقبال می‌کنم اما قضاوت‌های نادرست رو نمی‌تونم بپذیرم. سپاس از تمام خوانندگان عزیز 🌹🙏🏻
در 6 ماه پیش توسط مهرزاد جعفری
یه‌کم زیادی تابلو نیست؟ کتاب سه ساعته آپلود شده سه نفر کتاب و مترجم رو تخریب کردن هرکدوم هم کلی لایک خوردن خدا شما رو به راه راست هدایت کنه
در 6 ماه پیش توسط شیدا قاضی
من این کتابو چاپیشو خوندم و به نظرم کتاب خوبی بود و ارزش یه بار خوندن رو داشت. داستان یه جوری تموم میشه که اصن آدم باورش نمیشه.مشتاق شدم کتابای دیگه راول رو بخونم. دوستان ارشاد هم خیلی اپن مایند شدن و شاید اگه این کتاب چند سال پیش ترجمه میشد مجوز نمی گرفت . ترجمم به صورت عامیانه است من خودم هر کتابی رو به جز دیالوگا دوست ندارم عامیانه ترجمه شه ولی خب چون این کتاب اول شخص بود ایرادی محسوب نمیشه.دیدم آقای جعفری کامنتارم جواب دادن یه تشکر هم از ایشون میکنم بابت ترجمه خوبشون.
در 5 ماه پیش توسط ham...saz
این چه سبک ترجمه ى عامیانه ى مزخرفیه؟ هى مى گه منفجر بشم !! این اصطلاحه مترجم نادان.... مترجم سواد نداره؟
در 6 ماه پیش توسط mina
جالبه که دقیقا فقط به این کتاب حمله شده و انگار یجورایی هدف داره
در 5 ماه پیش توسط shayan naseri
من متاسفانه هنوز کتابُ نخوندم اما کامنت ها نظرمو جلب کرد اما با یه سرچ ساده در همین فیدیبو یا در گوگل می شه فهمید اقای جعفری مترجم اثار زیادی هستن پس قضاوت از روی نمونه درست نیست چون ناشرها هم اگر فیدبک خوب از مترجمی نگیرن به این تعداد با یک فرد همکاری نمی کنن
در 5 ماه پیش توسط sor...aee
چرا به ادامه بده حمله کردین هان؟:||||| ولش کنید بچمو:||| توطئه کتابیه همه به این حمله کردین و به مترجم گیر دادین؟:/ بیخود هم خودتی جناب حامد:|
در 5 ماه پیش توسط آریان قاسمی
چه کتاباى بى خودى رو ترجمه مى کنن!
در 6 ماه پیش توسط حامد
نظری که خیلی از دوستان دارن اینجا میدن اصلت بر حق نیست...آقای جعفری مترجم تازه کار و بی کفیتی نیستن...سابقه‌ی ترجمه‌ی عناوین بسیار مهمی رو دارن و جدا از سابقه ترجمه....کیفیت ترجمه های ایشون خیلی بالاست و این که شما میگین ترجمه مزخرفه کاملا نشون از اینه که کتاب رو مطالعه نکردین و فقط از روی دشمنب نظر دادین... با توجه به شنیده ها در مورد ترجمه...همگی خوانندگان و مخاطبان از ترجمه‌ی آقای جعفری راضی بودن. احساس میکنم دوستان خواستن خودشون این کتاب رو ترجمه کنن و به دلایلی نتونستن...الان زیاد به مذاقشون خوش نیومده
در 4 ماه پیش توسط smb...392