فیدیبو نماینده قانونی نشر ایران‌بان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب  با ما تمام می‌شود

کتاب با ما تمام می‌شود

نسخه الکترونیک کتاب با ما تمام می‌شود به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۶۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب با ما تمام می‌شود

امروز به محض اینکه ایراد مدیحه‌اش را به پایان بردم، سوار هواپیمای بازگشت به بوستون شدم و اولین سقفی را که می‌توانستم، قرض گرفتم. دوباره تاکید می‌کنم، دلیلش میل به خودکشی نیست. خیال ندارم از این سقف پایین بپرم. فقط واقعا به کمی هوای تازه و سکوت نیاز داشتم و نمی‌توانستم این را در آپارتمان لعنتی طبقه‌ی سومم که به سقف دسترسی ندارد و با حضور هم‌اتاقی‌ای که علاقه‌ی زیادی به آواز خواندن دارد، به دست آورم. البته فکر نمی‌کردم این بالا تا این حد سرد باشد. نمی‌گویم غیرقابل تحمل است، ولی خوشایند هم نیست. حداقل می‌توانم ستاره‌ها را ببینم. وقتی آسمان شب آنقدر صاف و بی‌ابر است که می‌توانم عظمت جهان را احساس کنم، یک پدر مرده و هم‌اتاقی دیوانه‌کننده و مدیحه‌ی مفتضحانه دیگر به اندازه‌ی قبل ناراحت‌کننده به نظر نمی‌رسند. عاشق مواقعی هستم که آسمان باعث می‌شود احساس ناچیز بودن کنم. امشب را دوست دارم. خب... بگذارید جمله‌ام را اصلاح کنم تا احساسم به زمان گذشته بهتر بیان شود. امشب را دوست داشتم. ولی متاسفانه در چند ثانیه‌ی پیش با چنان فشاری باز شد که انتظار دارم راه‌پله انسانی را به روی پشت‌بام تف کند. در دوباره با صدای بلندی بسته می‌شود و صدای قدم‌های سریعی را روی کف چوبی سقف می‌شنوم. حتی به خودم زحمت نمی‌دهم سرم را بلند کنم. هر که هست احتمالا متوجه من که این پشت، در سمت چپ در، روی لبه‌ی سقف نشسته‌ام، نمی‌شود. آنقدر با عجله وارد شد که تقصیر من نیست اگر فکر می‌کند تنهاست. آهسته آه می‌کشم، چشم‌هایم را می‌بندم، سرم را به دیوار گچی پشت سرم تکیه می‌دهم و فحش‌های آبداری را نثار کائنات می‌کنم که این لحظه‌ی آرامش‌بخش و فیلسوفانه را از من پس گرفت. کمترین کاری که دنیا امروز می‌تواند برایم انجام دهد این است که ترتیبی دهد تازه‌وارد زن باشد، نه مرد. اگر قرار است همدمی داشته باشم، ترجیح می‌دهم زن باشد. با وجود جثه‌ام بسیار سرسختم و احتمالا می‌توانم از پس هر موقعیتی بربیایم، ولی در این لحظه برای اینکه نصف‌شبی با یک مرد غریبه روی پشت‌بام تنها باشم، بیش از حد راحتم. شاید مجبور شوم از بیم جانم آنجا را ترک کنم و اصلا دوست ندارم چنین کاری کنم. همانطور که گفتم، جایم راحت است.

ادامه...

بخشی از کتاب با ما تمام می‌شود

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بخش اول

فصل اول

درحالی که اینجا نشسته ام، پاهایم را از لبه ی سقف آویزان کرده ام و از بالای طبقه ی دوازدهم به خیابان های بوستون نگاه می کنم، ناخودآگاه به خودکشی فکر می کنم.
خودکشی خودم نه. زندگی ام را آنقدر دوست دارم که بخواهم آخرش را ببینم.
تمرکزم بیشتر روی بقیه ی مردم است و اینکه در نهایت چطور به این نتیجه می رسند که باید نقطه ی پایانی جلوی خط زندگی شان بگذارند. از این کارشون پشیمون نمی شن؟ شاید بعد از پرش و یک ثانیه قبل از برخورد با زمین، پشیمانی مختصری را در طول سقوط کوتاهشان احساس می کنند. آیا در آن لحظه به زمین که با شتاب فراوان به استقبالشان می شتابد چشم می دوزند و با خود می گویند: «وای، عجب غلطی کردم!»؟
نمی دانم چرا، ولی شک دارم.
من زیاد درباره ی مرگ فکر می کنم. مخصوصا امروز. هر چه باشد اخیرا، یعنی کمتر از دوازده ساعت پیش، یکی از حماسی ترین مدیحه هایی را که مردم پلتورا(۱)، مِین(۲) تا به حال شاهدش بوده اند، ایراد کردم. خیلی خوب، شاید حماسی ترین شان نبود، ولی بدون شک فاجعه بارترین شان بود. بستگی به این دارد که نظر من را بپرسید یا مادرم را. مادرم. فکر نکنم تا یه سال باهام حرف بزنه.
اشتباه نکنید؛ مدیحه ای که ایراد کردم آنقدر ژرف و پرمحتوا نبود که تاریخ ساز شود (مثل مدیحه ی بروک شیلدز(۳) در مراسم خاکسپاری مایکل جکسون(۴)؛ یا مدیحه ی خواهر استیو جابز(۵)؛ یا برادر پت تیلمن(۶))؛ ولی در نوع خود حماسی بود.
ابتدا مضطرب بودم. هر چه باشد مراسم خاکسپاری اندرو بلوم(۷) بزرگ بود، شهردار محبوب زادگاهم پلتورا در مِین. صاحب یکی از موفق ترین بنگاه های املاک و مستقلات شهر. همسر جنی(۸) بلوم محبوب، شریف ترین دستیار آموزشی کل پلتورا. و پدر لیلی(۹) بلوم، دختر عجیب و غریب و موقرمزی که زمانی عاشق پسر بی خانمانی شد و خجالت بسیاری برای خانواده اش به ارمغان آورد.
خودم را می گویم. من لیلی بلوم هستم و اندرو پدرم بود.
امروز به محض اینکه ایراد مدیحه اش را به پایان بردم، سوار هواپیمای بازگشت به بوستون شدم و اولین سقفی را که می توانستم، قرض گرفتم. دوباره تاکید می کنم، دلیلش میل به خودکشی نیست. خیال ندارم از این سقف پایین بپرم. فقط واقعا به کمی هوای تازه و سکوت نیاز داشتم و نمی توانستم این را در آپارتمان لعنتی طبقه ی سومم که به سقف دسترسی ندارد و با حضور هم اتاقی ای که علاقه ی زیادی به آواز خواندن دارد، به دست آورم.
البته فکر نمی کردم این بالا تا این حد سرد باشد. نمی گویم غیرقابل تحمل است، ولی خوشایند هم نیست. حداقل می توانم ستاره ها را ببینم. وقتی آسمان شب آنقدر صاف و بی ابر است که می توانم عظمت جهان را احساس کنم، یک پدر مرده و هم اتاقی دیوانه کننده و مدیحه ی مفتضحانه دیگر به اندازه ی قبل ناراحت کننده به نظر نمی رسند.
عاشق مواقعی هستم که آسمان باعث می شود احساس ناچیز بودن کنم.
امشب را دوست دارم.
خب... بگذارید جمله ام را اصلاح کنم تا احساسم به زمان گذشته بهتر بیان شود.
امشب را دوست داشتم.
ولی متاسفانه در چند ثانیه ی پیش با چنان فشاری باز شد که انتظار دارم راه پله انسانی را به روی پشت بام تف کند. در دوباره با صدای بلندی بسته می شود و صدای قدم های سریعی را روی کف چوبی سقف می شنوم. حتی به خودم زحمت نمی دهم سرم را بلند کنم. هر که هست احتمالا متوجه من که این پشت، در سمت چپ در، روی لبه ی سقف نشسته ام، نمی شود. آنقدر با عجله وارد شد که تقصیر من نیست اگر فکر می کند تنهاست.
آهسته آه می کشم، چشم هایم را می بندم، سرم را به دیوار گچی پشت سرم تکیه می دهم و فحش های آبداری را نثار کائنات می کنم که این لحظه ی آرامش بخش و فیلسوفانه را از من پس گرفت. کمترین کاری که دنیا امروز می تواند برایم انجام دهد این است که ترتیبی دهد تازه وارد زن باشد، نه مرد. اگر قرار است همدمی داشته باشم، ترجیح می دهم زن باشد.
با وجود جثه ام بسیار سرسختم و احتمالا می توانم از پس هر موقعیتی بربیایم، ولی در این لحظه برای اینکه نصف شبی با یک مرد غریبه روی پشت بام تنها باشم، بیش از حد راحتم. شاید مجبور شوم از بیم جانم آنجا را ترک کنم و اصلا دوست ندارم چنین کاری کنم. همانطور که گفتم، جایم راحت است.
سرانجام اجازه می دهم چشم هایم فاصله ی بینمان را طی کنند و به سایه ای دوخته شوند که به لبه ی سقف تکیه داده است. بخشکی شانس، بدون شک مرد است. با وجود اینکه به نرده ها تکیه داده، معلوم است قد بلندی دارد. شانه های پهنش با حالت شکننده ای که او سرش را با دست هایش گرفته است، تضاد قابل توجهی دارد. در تاریکی متوجه بالا و پایین رفتن عضلات کمرش می شوم؛ نفس های عمیقی می کشد و پس از تمام شدن کارش با آنها، با فشار بیرونشان می دهد.
ظاهرا در آستانه ی یک حمله ی عصبی قرار دارد. تصمیم می گیرم حرفی بزنم یا سینه ام را صاف کنم تا بفهمد تنها نیست، ولی در فاصله ی فکر کردن و انجام دادن آن، مرد در جایش می چرخد و لگد محکمی به یکی از صندلی های پاسیو که پشت سرش است می زند. خود را عقب می کشم. صندلی با صدای گوشخراشی روی سقف سر می خورد، ولی مرد که از حضور منِ تماشاچی خبر ندارد، به یک لگد راضی نمی شود. بارها و بارها به صندلی لگد می زند. صندلی به جای اینکه زیر فشار لگدهایش در هم بشکند، با هر لگد تنها کمی از او دور می شود.

صندلیش احتمالا از پلیمر تقویت شده درست شده.

یک بار پدرم را دیدم که با ماشین دنده عقب آمد و به میزی که از پلیمر تقویت شده درست شده بود خورد و میز عملا به ریشش خندید. سپر عقب ماشین فرو رفت، ولی میز کوچکترین آسیبی ندید.
مرد سرانجام فهمید نمی تواند جنس مرغوب صندلی را شکست دهد، چون دست از لگد زدن به آن کشید. بالای سرش ایستاده و دست هایش را مشت کرده است. صادقانه بگویم، کمی به او حسودی ام می شود. این مرد به اینجا آمده تا مانند یک قهرمان واقعی عصبانیتش را سر صندلی های پاسیو خالی کند. معلوم است مثل من روز مزخرفی داشته، ولی من عادت دارم عصبانیتم را آنقدر در خودم بریزم که در نهایت دچار پرخاشگری منفعلانه شوم و او کسی است که خود را تخلیه می کند.
قبلا از طریق باغبانی احساساتم را تخلیه می کردم. هر وقت دچار استرس می شدم، به حیاط پشتی خانه مان می رفتم و هر علف هرزی که دم دستم بود، بیرون می کشیدم. ولی از دو سال پیش که به بوستون نقل مکان کردم، حیاط پشتی نداشته ام. یا پاسیو. حتی علف هرز هم ندارم.

شاید بد نباشه یه صندلی پلیمر تقویت شده واسه خودم بخرم.

دوباره به مرد نگاه می کنم. بالاخره می خواهد تکان بخورد یا نه؟ بی حرکت در جایش ایستاده و به صندلی خیره شده است. دست هایش را که دیگر گره کرده نیست، به کمر زده است. برای اولین بار متوجه می شوم پیراهنش در قسمت عضلات بازو کمی برایش تنگ است. در جاهای دیگر کاملا اندازه اش است، ولی بازوهایش بیش از حد عضلانی اند. داخل جیب هایش را می گردد و سرانجام آنچه را دنبالش است پیدا می کند... در اقدامی که مطمئنم تلاشی برای تخلیه ی هر چه بیشتر عصبانیتش است، یک سیگاری آتش می زند.
من بیست و سه سال دارم، به دانشگاه رفته ام و یکی دو بار از همین مواد تفریحی استفاده کرده ام. خیال ندارم به این خاطر که او احساس می کند باید در خلوت سیگار بکشد، درباره اش قضاوت کنم. ولی مساله اینجاست که او تنها نیست؛ فقط خودش هنوز این را نمی داند.
پک عمیقی به سیگاری اش می زند و دوباره به سمت لبه ی سقف برمی گردد. هنگام بیرون دادن دود سیگار متوجه من می شود. به محض اینکه نگاهمان با هم تلاقی می کند، در جایش می ایستد. با دیدن من نه شوکه می شود و نه خنده اش می گیرد. حدود ده قدم از هم فاصله داریم، ولی نور ستاره ها کافی است تا بتوانم چشم هایش را که بدون افشای افکارش سرتاپایم را برانداز می کنند، ببینم. از آن آدم های خونسردی است که احساساتش را به راحتی بروز نمی دهد. چشم هایش را تنگ کرده و لب هایش را به هم فشرده است، مانند نسخه ای مردانه از مونالیزا.
می پرسد: «اسمت چیه؟»
صدایش را در شکمم احساس می کنم. این اصلا خوب نیست. صداها نباید از گوش ها فراتر بروند، ولی گاهی (که البته تعدادش چندان زیاد نیست) صدایی می شنوم که به داخل گوش هایم نفوذ می کند و در سراسر بدنم طنین می اندازد. او نیز یکی از این صداها را دارد. عمیق، مطمئن و نرم.
وقتی جوابش را نمی دهم، دوباره سیگاری را گوشه ی لبش می گذارد و پکی به آن می زند.
سرانجام می گویم: «لیلی.» از صدایم متنفرم. آنقدر ضعیف است که از آن فاصله به زحمت به گوشش می رسد، چه برسد به اینکه بخواهد داخل بدنش طنین اندازد!
چانه اش را بالا می برد و با سر به من اشاره می کند. «می شه لطفا از اونجا بیای پایین، لیلی؟»
وقتی این حرف را می زند تازه متوجه حالت ایستادنش می شوم. کاملا صاف و حتی می توانم بگویم شق و رق ایستاده، انگار نگران است بیفتم. نمی افتم. لبه ی سقف حداقل یک فوت عرض دارد و من به پشت بام نزدیک ترم تا لبه. قبل از اینکه بیفتم می توانم به راحتی تعادلم را بازیابم. علاوه بر آن باد هم به نفع من می وزد.
ابتدا به پاهایم و بعد به او نگاه می کنم. «نه، ممنون. همینجا راحتم.»
کمی می چرخد، انگار نمی تواند مستقیما به من نگاه کند. «لطفا بیا پایین.» با وجود استفاده اش از کلمه ی لطفا لحنش این بار آمرانه تر از قبل است. «هفت تا صندلی خالی اینجاست.»
حرفش را اصلاح می کنم. «تقریبا شش تا.» و به او یادآوری می کنم چند لحظه ی پیش سعی کرده بود یکی از آنها را به قتل برساند. متوجه جنبه ی طنزآلود پاسخم نمی شود. وقتی به دستورش عمل نمی کنم، یکی دو قدم جلو می آید.
«فقط سه وجب با سقوط و مرگ فاصله داری. امروز به اندازه ی کافی با مرگ سر و کار داشته ام.» با حرکت دست از من می خواهد پایین بروم. «داری عصبیم می کنی. نشئگیم رو هم پروندی.»
چشم هایم را به سمت آسمان می چرخانم و پاهایم را جمع می کنم. «و خدا نکنه یه وقت سیگاریت هدر بره!» پایین می پرم و دست هایم را با شلوار جینم پاک می کنم. درحالی که به سمتش می روم می گویم: «خوبه؟»
نفسش را با صدای بلندی بیرون می دهد، انگار دیدن من روی لبه ی سقف باعث شده بود نفسش را در سینه حبس کند. از کنارش می گذرم تا به آن سمت پشت بام که منظره ی بهتری دارد برسم و در همان حال ناخودآگاه متوجه می شوم متاسفانه خیلی بانمک است.
نه، بانمک توصیف توهین آمیزی است.
واقعا زیباست. ناخن هایش مرتب است، بوی پول می دهد و چند سال از من بزرگ تر است. گوشه های چشم هایش در حال دنبال کردن من چین می خورند و لب هایش حتی وقتی اخم نکرده اند، اخمو به نظر می رسند. وقتی به آن ضلع ساختمان که به خیابان مشرف است می رسم، به جلو خم می شوم و نگاهی به ماشین های زیر پایمان می اندازم و سعی می کنم نشان ندهم حضورش تاثیری روی من گذاشته است. صرفا از مدل مویش معلوم است از آن آدم هاییست که دیگران را به راحتی تحت تاثیر قرار می دهند و اصلا حاضر نیستم به خودبزرگ بینی اش دامن بزنم. البته کاری نکرده که تصور کنم آدم خودبزرگ بینی است، ولی یک پیراهن مارکدار به تن دارد و فکر نکنم تا به حال در رادار کسی قرار گرفته باشم که لباس عادی اش مارکدار است.
صدای قدم هایش را از پشت سرم می شنوم و بعد کنارم به نرده ها تکیه می دهد. از گوشه ی چشم تماشایش می کنم که پک دیگری به سیگاری اش می زند. بعد آن را به من تعارف می کند، ولی با تکان دست پیشنهادش را رد می کنم. تا وقتی نزدیک این آدمم دوست ندارم چیزی روی حواسم تاثیر بگذارد. صدایش به تنهایی حکم افیون را دارد. دوست دارم دوباره آن را بشنوم، به همین دلیل سوالی را به سمتش پرتاب می کنم.
«خب، این صندلی بیچاره چی کار کرده که انقدر از دستش عصبانی ای؟»
به من نگاه می کند. واقعا نگاه می کند. نگاهش در نگاهم گره می خورد و طوری به من خیره می شود که انگار همه ی رازهای درونم روی صورتم نوشته شده است. تا به حال چشم هایی به تیرگی چشم های او ندیده ام. شاید هم دیده ام، ولی وقتی به چنین حضور پرابهتی تعلق دارند، تیره تر به نظر می رسند. جواب سوالم را نمی دهد، ولی کنجکاوی من به این راحتی از رو نمی رود. حالا که من را از جای گرم و نرمم روی لبه ی سقف پایین کشیده، انتظار دارم جواب سوالاتم را بدهد و با رفع کنجکاو ی ام سرگرمم کند.
می پرسم: «پای یه زن درمیونه؟ قلبتو شکسته؟»
با شنیدن این سوال می خندد. «کاش مشکلاتم به سادگی مشکلات عشق و عاشقی بود.» به دیوار تکیه می دهد تا بتواند به سمت من برگردد. «طبقه ی چندم زندگی می کنی؟» نوک انگشتش را لیس می زند و سیگاری اش را خاموش می کند و آن را در جیبش می گذارد. «تا حالا ندیدمت.»
«واسه اینه که اینجا زندگی نمی کنم.» به سمت آپارتمانم اشاره می کنم. «اون ساختمون بیمه رو می بینی؟»
با چشم هایی تنگ شده به آن سمت نگاه می کند. «آره.»
«توی ساختمون کناریش زندگی می کنم. چون کوتاهه، از اینجا نمی شه دیدش. فقط سه طبقه اس.»
دوباره رو به من می کند و آرنجش را به لبه ی سقف تکیه می دهد. «اگه اینجا زندگی نمی کنی، واسه چی اینجایی؟ نامزدت تو این ساختمون زندگی می کنه؟»
این حرفش باعث می شود احساس بی ارزش بودن کنم. از آن جمله های آماتوری است که برای باز کردن باب آشنایی به کار می برند. به این مرد می خورد ماهرتر از این حرف ها باشد. شاید جملات پیچیده تر را برای زن هایی نگه می دارد که ارزشش را دارند.
به او می گویم: «پشت بوم باحالی دارین.»
یک ابرویش را بالا می برد و منتظر توضیح بیشتر می ماند.
«دلم هوای تازه می خواست. و یه جا که بتونم فکر کنم. از گوگل ارث استفاده کردم و نزدیک ترین مجتمع آپارتمانی رو که یه پاسیوی سقفی درست و حسابی داشت، انتخاب کردم.»
با لبخند نگاهم می کند و می گوید: «حداقل صرفه جویی. این ویژگی خیلی خوبیه.»

حداقل؟

سرم را به نشانه ی تایید تکان می دهم، چون واقعا آدم صرفه جویی هستم و این ویژگی خوبی است.
می پرسد: «چرا هوای تازه لازم داشتی؟»

چون امروز پدرم رو خاک کردم و تو مراسمش گند زدم و احساس می کنم نمی تونم نفس بکشم.

دوباره به جلو نگاه می کنم و نفسم را آهسته بیرون می دهم. «می شه چند دقیقه سکوت کنیم؟»
به نظر می رسد درخواست سکوتم خیالش را آسوده کرده است. به لبه ی سقف تکیه می دهد و درحالی که بازویش روی نرده آویزان است، به خیابان زیر پایمان خیره می شود. مدتی در همین حالت می ماند و من تمام این مدت به او خیره می شوم. احتمالا از نگاه خیره ام خبر دارد، ولی ظاهرا برایش مهم نیست.
می گوید: «ماه پیش یه نفر از این پشت بوم افتاد.»
در حالت عادی از بی اعتنایی اش به درخواست سکوتم ناراحت می شدم، ولی کنجکاوی ام تحریک شده است.
«تصادفی بود؟»
شانه بالا می اندازد. «کسی نمی دونه. غروب بود. زنش می گه داشته شام درست می کرده و شوهرش بهش گفته می خواد بیاد این بالا از غروب خورشید عکس بگیره. عکاس بود. می گن احتمالا روی لبه ی سقف خم شده بود تا از افق عکس بگیره و پاش لیز خورده.»
نگاهی به لبه ی سقف می اندازم و به این فکر می کنم که چطور کسی خود را در موقعیتی قرار می دهد که تصادفا پایین بیفتد. بعد به خاطر می آورد که خودم چند دقیقه ی پیش لبه ی سقف نشسته بودم.
«وقتی خواهرم ماجرا رو برام گفت، تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود: تونست عکس خوبی بگیره یا نه؟ امیدوار بودم دوربینش باهاش نیفتاده باشه، چون واقعا حیف می شد، نه؟ فکر کن به خاطر عشقت به عکاسی بمیری، ولی نتونی آخرین عکسی رو که به بهای زندگیت تموم شد، بگیری. متوجهی؟»
این فکرش باعث خنده ام می شود، هر چند مطمئن نیستم باید به این حرف می خندیدم. «همیشه دقیقا چیزی رو که تو فکرته به زبون میاری؟»
شانه بالا می اندازد. «نه جلوی اکثر مردم.»
این باعث می شود لبخند بزنم. خوشم می آید که اگرچه مرا نمی شناسد، برایش "اکثر مردم" نیستم.
پشتش را به نرده ها تکیه می دهد و دست هایش را روی سینه به یکدیگر قلاب می کند. «اینجا به دنیا اومدی؟»
سرم را به نشانه ی نفی تکان می دهم. «نه. بعد از فارغ التحصیلی از دانشگاه مِین اومدم اینجا.»
چینی به بینی اش می اندازد. تماشای این مرد که با پیراهن مارکدارش و مدل موی دویست دلاری اش شکلک در می آورد، واقعا برایم جذاب است.
«پس در برزخ بوستون گیر افتادی، نه؟ می تونم تصور کنم چقدر بده.»
می پرسم: «منظورت چیه؟»
گوشه ی لبش بالا می رود. «توریست ها مثل مردم محلی باهات برخورد می کنن و مردم محلی مثل توریست ها.»
می خندم. «آره! دقیقا زدی تو خال!»
«من هم دو ماهه اینجام. هنوز حتی وارد برزخ نشده ام، پس می شه گفت اوضاع تو خیلی بهتر از منه.»
«چی باعث شد به بوستون بیای؟»
«دوره ی تخصصم. خواهرم هم اینجا زندگی می کنه.» با پایش ضربه ای به زمین می زند و می گوید: «در واقع دقیقا زیر پامون. با یه بوستونی اهل فن ازدواج کرده و کل طبقه ی بالا رو خریدند.»
به پایین نگاه می کنم. «کل طبقه رو؟»
به نشانه ی تایید سر تکان می دهد. «مردک خوش شانس تو خونه کار می کنه. حتی مجبور نیست پیژامه اش رو عوض کنه، ولی درآمد سالانه اش هفت رقمیه.»

واقعا مردک خوش شانسیه.

«چه جور تخصصی؟ دکتری؟»
«جراح مغز و اعصابم. کمتر از یه سال دیگه دوره ام تموم می شه و بعدش رسما می شم دکتر.»
خوش تیپ، خوش صحبت و باهوش. و اهل سیگاری. اگر امتحان کنکور بود، می پرسیدم کدام گزینه با سایرین تفاوت دارد. «درسته که دکترا مواد بکشن؟»
پوزخند می زند. «نه. ولی اگه بعضی وقتا این کارو نکنیم، خیلیامون از لبه ی این پشت بوم ها سر در میاریم. جدی می گم.» دوباره به جلو می چرخد و چانه اش را روی بازوهایش می گذارد. چشم هایش بسته است، انگار می خواهد از وزش باد روی صورتش لذت ببرد. در این حالت چندان ترسناک به نظر نمی رسد.
«دوست داری چیزیو بدونی که فقط مردم محلی می دونن؟»
می گوید: «البته.» و حواسش را دوباره متوجه من می کند.
به شرق اشاره می کنم. «اون ساختمون رو می بینی؟ اونی که سقفش سبزه؟»
به نشانه ی تایید سر تکان می دهد.
«پشتش یه ساختمونه تو خیابون ملچر(۱۰). یه خونه بالای اون ساختمونه. یه خونه ی واقعی که روی پشت بوم ساخته شده. از خیابون نمی تونی ببینیش و ساختمونش انقدر بلنده که خیلی ها از وجودش خبر ندارن.»
تحت تاثیر قرار گرفته است. «واقعا؟»
سر تکان می دهم. «موقعی که داشتم گوگل ارث رو می گشتم دیدمش، واسه همین یه نگاهی بهش انداختم. ظاهرا مجوز ساختش در سال ۱۹۸۲ صادر شده. خیلی باحاله، نه؟ اینکه توی یه خونه بالای یه ساختمون زندگی کنی.»
می گوید: «کل پشت بوم می شه واسه خودت.»
به این فکر نکرده بودم. اگر چنین جایی داشتم، می توانستم آن بالا گل و گیاه بکارم و عصبانیتم را تخلیه کنم.
می پرسد: «کی توش زندگی می کنه؟»
«کسی نمی دونه. یکی از رازهای بزرگ بوستونه.»
می خندد و بعد با کنجکاوی نگاهم می کند. «بوستون راز بزرگ دیگه ای هم داره؟»
«اسم تو.» به محض اینکه این حرف را می زنم، دستم را محکم به پیشانی ام می کوبم. واقعا حرف لوسی بود؛ تنها کاری که از دستم برمی آید این است که به خودم بخندم.
لبخند می زند. «اسمم رایله. رایل کینسِید(۱۱).»
آهی می کشم و خود را جمع می کنم. «چه اسم خوبی.»
«چرا صدات انقدر غمگین شد؟»
«چون آرزوم اینه من هم یه اسم خوب داشتم.»
«از اسم لیلی خوشت نمیاد؟»
سرم را کج می کنم و یک ابرویم را بالا می برم. «اسم فامیلم... بلومه(۱۲).»
سکوت می کند. احساس می کنم سعی دارد ترحمش را بروز ندهد.
«می دونم، وحشتناکه. اسم یه دختربچه ی دوساله اس، نه یه زن بیست و سه ساله.»
«یه دختر دو ساله هر چقدر بزرگ شه، اسمش تغییری نمی کنه. اسم چیزی نیست که بعد از بزرگ شدن بتونی کنار بذاریش، لیلی بلوم.»
می گویم: «از بدشانسی منه. ولی چیزی که بدترش می کنه اینه که من عاشق باغبانی ام. عاشق گلم. یکی از بزرگترین سرگرمی هام پرورش گل و گیاهه. همیشه آرزو داشتم یه گل فروشی باز کنم، ولی می ترسم اگه این کارو بکنم، مردم فکر کنن اشتیاقم واقعی نیست. فکر کنن فقط دارم از اسمم سوءاستفاده می کنم و گل فروشی شغل رویاییم نیست.»
می گوید: «شاید. ولی مگه مهمه؟»
«فکر نکنم.» ناخودآگاه زیر لب می گویم: «گل فروشی "لیلی بلوم".» متوجه لبخند کمرنگش می شوم. «واقعا اسم خوبی واسه گل فروشیه. ولی من کارشناسی ارشد بازرگانی دارم. فکر نمی کنی یه کم کسر شانه؟ واسه یکی از بزرگترین شرکت های بازاریابی بوستون کار می کنم.»
می گوید: «اینکه کسب و کار خودت رو داشته باشی، کسر شان نیست.»
یک ابرویم را بالا می برم. «مگه اینکه ورشکست شم.»
در تایید حرفم سر تکان می دهد. «مگه اینکه ورشکست شی. خب، اسم وسطت چیه، لیلی بلوم؟»
ناله می کنم و کنجکاوی اش تحریک می شود.
«یعنی از این هم بدتره؟»
سرم را روی دست هایم می اندازم و به نشانه ی تایید تکان می دهم.
«رز(۱۳)؟»
سرم را به نشانه ی نفی تکان می دهم. «بدتر.»
«ویولت(۱۴)؟»
«کاش این بود.» چهره در هم می کشم و بعد زیر لب می گویم: «بلاسم(۱۵).»
لحظه ای سکوت برقرار می شود و بعد او آهسته می گوید: «لعنتی.»
«آره. بلاسم اسم فامیل مامانمه و مامان و بابام فکر می کردن هم معنی بودن اسماشون نشونه ی تقدیره. واسه همین وقتی به دنیا اومدم، اسم یه گل رو روم گذاشتن.»
«مامان و بابات خیلی عوضی ان!»
یکی شون هست. بود. «پدرم چند روز پیش مرد.»
به من نگاه می کند. «آره جون خودت. من به این راحتی گول نمی خورم.»
«جدی می گم. واسه همین امشب اومدم این بالا. دلم یه گریه ی حسابی می خواست.»
لحظه ای با شک و ظن نگاهم می کند تا مطمئن شود دستش نینداخته ام. به خاطر اشتباهش عذرخواهی نمی کند. به جای آن چشم هایش کمی کنجکاوتر می شود، انگار علاقه اش واقعیست. «به هم نزدیک بودین؟»
سوال سختیه. چانه ام را روی بازوهایم می گذارم و دوباره به خیابان نگاه می کنم. شانه بالا می اندازم و می گویم: «نمی دونم. به عنوان دخترش خیلی دوستش داشتم. ولی به عنوان یه انسان ازش متنفر بودم.»
احساس می کنم لحظه ای تماشایم می کند و بعد می گوید: «خوشم اومد. از صداقتت خوشم اومد.»

از صداقتم خوشش اومده. فکر کنم سرخ شده ام.

مدتی هر دو سکوت می کنیم و بعد او می گوید: «تا حالا پیش اومده آرزو کنی مردم یه کم رُک تر بودن؟»
«از چه نظر؟»
با انگشت شستش تکه گچی را که شل شده آنقدر فشار می دهد که کنده می شود و بعد آن را به پایین پرت می کند. «احساس می کنم همه مون تظاهر به چیزی می کنیم که نیستیم، ولی در اعماق وجودمون به یه اندازه درب و داغونیم. فقط بعضیامون استعداد بیشتری در پنهان کردنش داریم.»
یا نشئه شده، یا در کل آدم درونگرایی است. از نظر من اشکالی ندارد. عاشق گفتگوهایی هستم که پاسخی واقعی برایشان ندارم.
می گویم: «فکر نکنم یه کم محتاط بودن چیز بدی باشه. حقایق عریان همیشه خوشایند نیستن.»
لحظه ای به من خیره می شود. تکرار می کند: «حقایق عریان. خوشم اومد.» برمی گردد و به سمت وسط پشت بام می رود. پشتی یکی از صندلی های راحتی پاسیو را تنظیم می کند و روی آن دراز می کشد. دست هایش را زیر سرش می گذارد و به آسمان خیره می شود. روی صندلی کناری اش می نشینم و طوری تنظیمش می کنم که من هم در موقعیت یکسانی قرار گیرم.
«یه حقیقت عریان بهم بگو، لیلی.»
«درباره ی چی؟»

نظرات کاربران درباره کتاب با ما تمام می‌شود

ترجمه آموت بهتر بود من مقایسه کردم.
در 8 ماه پیش توسط nil...ari