فیدیبو نماینده قانونی نشر نشانه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سوزن بنفش

کتاب سوزن بنفش

نسخه الکترونیک کتاب سوزن بنفش به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سوزن بنفش

اما حقیقت را باید گفت: هیچ‌‌کس دیگری هم نمی‌داند که چه خواهد شد. کسی حتی از گذشته‌اش هم کاملا مطمئن نیست، چه برسد به امروز و به روزهای آینده. اما می‌توانم به جرئت بگویم که یک ایسلندی می‌داند. یک ایسلندی را نباید دست‌کم گرفت. توی چشمانش خون موج می‌زند و توی آن موج دو ماهی بقره‌ای زندگی می‌کنند. می‌خواهم قصه ماهی‌های بقره‌ای را بگویم.

ادامه...
  • ناشر نشر نشانه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.43 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سوزن بنفش

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

موزر

دِگَرِش

فقط باید جای خلوتی پیدا می کرد. جایی که کسی او را نبیند. می دانست چنین جایی کجاست. بدون کم ترین تردید به سمت اش پیش می رفت. توی ذهنش هیچ چیز را مرور نمی کرد؛ هیچ خاطره ی خوبی یا هیچ اندوه دیرینی. آدم هایی را که دوست شان داشت کاملاً از یاد برده بود و به دشمنان اش هم فکر نمی کرد. نه غصه می خورد و نه می ترسید. نه شاد بود و نه غرق در تفکر. درست می دانست چه کاری باید انجام دهد. خیلی ساده بود. آن قدر ساده که به بعد هم فکر نمی کرد.
همین جا. رسید به آن جایی که می خواست. چهار دیوار بلند و عریض که زمینی خالی از هر چیز را در پشت خرابه ی کارخانه ای قدیمی در خود محصور کرده بودند. کلاف طناب را باز کرد. سر طناب به قلاب چارسویی وصل بود. با یکی دو چرخش، قلاب را پرتاب کرد بالای دیوار. قلاب به دیوار خورد و مستقیم به سمت سرش برگشت. پرید کنار که قلاب روی سرش نیفتد. بعد از این، یک لحظه مکث کرد و به کاری که کرده بود فکر کرد و خنده اش گرفت. خندید؛ از این که هنوز می ترسید چیزی برایش خطرناک باشد خندید. دوباره قلاب را پرت کرد. این بار بیشتر دقت کرد و قلاب هم که با دقت او مرتبط بود در نهایت ظرافت، بالاتر از میله های افقی حصار، لحظه ای در هوا معلق ماند و سپس افتاد روی یکی از همان میله ها و همان جا ماند. از آن پایین، طناب را یکی دو بار کشید و خاطرجمع شد که قلاب محکم است. بعد با آرامش و اعتماد کامل با دستش طناب را کشید و با پایش دیوار را هل داد و روی آن گام برداشت. آهسته بالا می رفت. یک آن پایش سُر خورد و تپش قلبش تند شد. جوری که کوبش قلب را پشت استخوان های سینه اش حس می کرد. باز هم خندید. این دومین بار بود که از خطر می هراسید، حال آن که با تمام تعقل اش به سمت خطر، داوطلبانه حرکت می کرد. رسید بالای دیوار و دست به میله ها گرفت. نفسی کشید؛ از روی راحتی که نه، از روی اضطرابِ گذشتن از مرحله ای به مرحله ی دیگر. آن سوی دیوار را نگاه کرد. بزرگ تر از آن بود که فکر می کرد و آن قدرها هم که خیالش را بافته بود خالی و بکر نبود. پای دیوارهای بلند- دور تا دور- خاکِ مانده، انباشته و سفت شده بود و در قسمت هایی، زمین از زباله های شیمیایی تغییر رنگ داده بود. اتاق یک لامبرت فراموش شده، نزدیک به دیوار غربی، در میان آن خرابه می درخشید. تیز می رفت انگار و صدای گرم و سنگین موتورش انگار هنوز توی تنش مانده بود. اگرچه چرخی نداشت، و آن قدر زنگ زده بود که از بقایای رنگش نمی شد دانست که آبی بوده است یا سفید. چیز جالب تری وجود نداشت. همیشه آن ها که زیادند به نظر خام و بی فایده و زمخت می رسند؛ آن جا آنچه زیاد بود، پروفیل و نبشی و تسمه و میلگرد بود که بر سر و کول هم سوار و در هم تنیده بودند؛ قطعه قطعه، غیر قابل استفاده و زنگ زده. اما مسلماً از آن لامبرت، به دردبخورتر بودند. ولی لامبرت تنها بود و از همه گیراتر عمل می کرد. وجودش باعث می شد که او خیال کند آن پایین شاید چیزهای بهتری پیدا کند. باز خندید. مدام شیوه ی عادی زندگی گریبان اش را می گرفت و نمی گذاشت او به کاری که برای انجامش آمده بود فکر کند. این جا همان جایی بود که دنبالش می گشت. هیچ دوست نداشت جسدش را کسی پیدا کند و بالای سرش جیغ و داد به راه بیندازد. هیچ دوست نداشت خودکشی کردنش سر زبان ها بیفتد و همه درباره ی علتش حدس هایی بزنند. حالت آرمانی اش این جا ممکن بود. فکر کرد اگر بین این چهار دیوار بمیرد، هیچ کس باخبر نمی شود و در بدترین حالت، مردم فقط وقتی می آیند که کرم ها و حشرات چیزی از جنازه اش باقی نگذاشته اند. می خواست اول کاملاً برهنه شود و تمام لباس هایش را در آتش بسوزاند تا جسدش بی هیچ نشان و علامتی، بی هیچ ناخالصی، پذیرای زنده هایی باشد که بی شک از آن مرده سیر خواهند شد. این ها همه در ذهنش می گذشتند و او هنوز روی دیوار بود. برای آن که بتواند از این سوی میله ها به آن سو برود و با طناب، خودش را به پایین برساند، باید اول کاملاً می ایستاد تا پاهایش بتوانند از روی میله ها رد شوند. آخر او تمام مدت، با قد خمیده میله ها را با دست گرفته بود و خرابه را نگاه می کرد و در خیال، آینده ی نزدیکش را می ساخت.
ایستادن در آن ارتفاع کار راحتی نبود. مخصوصاً با آن سرگیجه ی ازلی که برای پیچیدن توی سرش در انتظار ارتفاعات بود. به هر زحمتی بود ایستاد. پای چپش را بالا آورد اما تعادل برایش ممکن نبود. برای همین با هیجان و دقت بسیار- که لرزش خفیفی در دستانش انداخته بود- در آن فضای کم چرخید تا بتواند پای راستش را بالا ببرد. این طور راحت تر بود. پای راست به آن سوی میله­ها رسید. اما پای چپ همیشه مشکل ساز است. پای راست در سمت دیگر روی دیوار بود و پای چپ در این سمت کمی بالا مانده بود، خودش را قدری تکان داد تا این پای غیرمنعطف اش بالاخره به پای دیگر ملحق شود. اما بیضه هایش که روی میله، تحت فشار بودند با این حرکت احمقانه به طرز وحشتناکی در تنگنا قرار گرفتند و امانش را بریدند و سرگیجه، بهترین فرصت را برای ارضای آخرین شهوت اش پیدا کرد؛ با درد بیضه ها همکاری کرد و او را از بالای دیوار به پایین انداخت. سقوطش از روی دیوار بر روی زمین نبود، بلکه روی همان بی مصرف های بی شمار؛ روی نبشی ها و میلگردها و پروفیل ها بود. محکم روی آن ها فرودآمد و یک میلگرد، با صراحت تمام در زیر چانه اش فرورفت و در انتهای سق دهان گیر کرد و این همزمان بود با خرد شدن کشکک زانو به وسیله ی یک نبشی باریک و بلند که حال از پشت زانو بیرون زده و خونین ایستاده بود.
فریاد زدن ممکن نبود و حتی کمترین حرکت. و او کاملاً زنده بود و دردها را با تمام رگ­های عصبیِ وظیفه شناس، به خوبی حس می کرد. آن همه دست­های کج و معوج آهنی همچون دستان طرفداران همیشگی­اش، او را بر خود سوار کرده بودند. اگر آن ها هم می توانستند مثل آن طرفداران، نامش را فریاد بزنند، شاید امیدی بود که کسی بداند او این جاست. اما نه؛ چه کسی ممکن بود از آن جا بگذرد؟
خون بدنش آرام­آرام او را ترک می­کرد. امید داشت که تا چند لحظه ی دیگر بیهوش بشود تا از این درد نجات پیدا کند. بی آن که اراده کند در این فکر بود که راه خودش زودتر نتیجه می داد یا این که اکنون اتفاق افتاده؟ و این که آیا اصلاً این خودکشی محسوب می شود؟ خیال این که مردنش برخلاف آنچه می خواست و تصمیمش را گرفته بود، یک تصادف باشد و نه یک امر عامدانه و از روی اندیشه- بیشتر از دردی که تنش می­کشید- روحش را آزار می­داد. در این هنگام بود که همه چیز یادش آمد؛ تمام خاطرات فراموش­شده­ای که می­خواست دیگر به یاد نیاورد. قبل از هر چیز دیروز را یادش آمد. دیروز که به طور اتفاقی هم کلاسی دوران دبیرستانش را دید و وانمود کرد او را نمی شناسد. هم کلاسی بیچاره چقدر تلاش کرد به یادش بیاورد، اما او که نمی خواست به یاد بیاورد، قوی­تر بود. خودش هم نمی دانست چرا، ولی در آن موقع خیلی دلش می­خواست که آن هم کلاسی اکنون آن جا در کنارش بود. نمی فهمید این حس دلتنگی برای کسی که دیروز او را بعد از سال ها دیده، نوعی انصراف از تصمیم قطعی­اش برای خودکشی به شمار می رود؟
گوشه ی چشمش لامبرت را می­دید. دید ناقصی بود. انگار لامبرت، خودش در میدان دید او قرار داشت، نه آن که چشمانش بتوانند ببینند. به این فکر کرد که اگر روزی که از آن بالا روی این آهن­های زنگ­زده افتاد، امروز نبود و به جای آن روزی بود که راننده­ی لامبرت هنوز توی ماشینش بود، چقدر می­توانست برایش امیدبخش باشد. با این فکر بود که ناگهان پی برد از دست دادن خون زیاد، باعث شده مغزش درست کار نکند؛ راننده­ی لامبرت بین آن چهاردیواری چه کاری می­توانست داشته باشد؟ این خیال، کاملاً بوی مریضی می­داد. به یاد تلویزیون افتاد. نمی دانست چرا به یاد این­ها می­افتد اما تلویزیون در یک آن تمام فضای ذهنش را به خود اختصاص داد. او قرار بود تلویزیون خانه اش را درست کند. مدت­ها بود که صدایش کم نمی­شد و بلندبلند فریاد می زد. درست دو هفته قبل از این تصمیم بود که از همسایه، آدرس یک تعمیرکار تلویزیون را گرفته بود. درست می­دانست از این چهاردیوار که بیرون برود، از کدام سمت به تعمیرگاه خواهد رسید. چقدر دلش می خواست تعمیرکار تلویزیون خبر داشت که او می­خواهد تلویزیون خانه اش سالم باشد.
به تدریج داشت همه­چیز عوض می­شد. داشت به این نتیجه می رسید که آدم خردمندی نبوده است؛ هیچ وقت. هیچ­وقت ندانسته بود که چرخاندن کلید توی قفل در خانه، چقدر کار لذت­بخشی است. هرگز پی نبرده بود که چقدر جالب است وقتی که دستت را زیر آب سرد نگه داشته ای و منتظری که آب گرم شود. و فقط بر سر این دست های فولادی زنگ­زده بود که می توانست حس کند لذت فنر بیرون زده ی تخت خواب را، وقتی توی کمرش فرومی رفت. به تدریج داشت مطمئن می شد که یک فرد بی­فکر و ساده­اندیش بوده است، و خودش از تمام کسانی که آن ها را پست و ناچیز می­شمرد، ذلیل­تر است. داشت یقین پیدا می کرد که در تمام زندگی­اش درست مثل همین حالا بی حرکت و خنثی بوده و همیشه این چهاردیوار را گرد خود داشته است. چهاردیوار بلند که نمی گذاشتند کسی او را ببیند و بشناسد. در همین لحظه ناگاه صدای موسیقی کمی در گوشش وِزوِز کرد. صدای خیلی کمی که انگار از یک آهنگ پرسروصدای خیلی ضعیف و عامه­پسند برمی خاست. هیجان زده شد. تپش قلبش تندتر شد. این باعث شد خون با سرعت بیشتری از بدنش بیرون بزند، اما از شدت هیجان، احساس بی­حالی و سستی نداشت. تا آن لحظه نفهمیده بود که چقدر از سقوطش می­گذرد و چند دقیقه است که این میلگرد، زبانش را به سق دهان سنجاق کرده. اما حالا با ریتم این آهنگ که در گوشش افتاده بود، داشت ثانیه­ها را احساس می کرد. و حتی واحدهای زمانی بسیار ریزتری که گویی هر صدهزارتای شان یک ثانیه می­شوند، در حالی که تحمل هر کدام سخت تر از تحمل ابدیت بود. صدای آهنگ کم و زیاد می­شد و همزمان سوزش دو زخم عمیق اش. فکر کرد که ای کاش میلگرد و نبشی هر دو بیشتر فرورفته بودند تا حداقل دستش بتواند به زمین برسد. شاید آن طور می شد خودش را بیرون بکشد. اما با آن همه خون که از تنش رفته بود، مغزش نمی­توانست درست کار کند، وگرنه می­فهمید که بیشتر فرورفتنِ میلگرد منجر به شکافتن جمجمه و مرگ ناگهانی­اش می­شد. اما در آن شرایط -که معلق بود و با هیچ کدام از اعضای بدنش نمی­توانست به هیچ چیز نیرویی وارد کند- این تنها آرزویی بود که می­توانست داشته باشد. اصلاً همان مرگ ناگهانی برایش بهتر بود. ولی استخوان سرش سخت­تر از آن بود که با یک میلگرد زنگ زده بشکافد.
صدای آهنگ قطع نمی­شد. هیچ اتفاقی هم در آن آهنگ نمی افتاد. صدایی که می شنید نمی­توانست وجود داشته باشد؛ آهنگی که مدام تکرار می شد. این صدا از کجا ممکن بود باشد؟ درست فهمید؛ آهنگی در کار نبود. گوشش خودسر شده و شنیدن را خارج از اراده­ی او پیش گرفته بود و بی­نیاز به دنیای بیرون و تنها به کمک اختلالات مغزی. دوباره هیجان به سراغش آمد. اما این هیجان از روی شادی و امیدواری نبود. داشت پی می­برد که کارش تمام است. این حقیقت اضطراب­اش را بی اندازه زیاد کرد. بی­گمان باید اینک بار دیگر به خودش می­خندید. او که برای تمام­کردن این جا آمده بود، حال، تمام شدن هراسان­اش کرده بود. اگر در این وضع نبود- با این­همه ترسی که داشت- بی­شک چند کیلومتری می گریخت؛ از چه و به کجا؟ خودش هم نمی­دانست.
او نمی دانست چه می­شود، اما آنچه می­شد قصه­ی ساده­ای بود؛ خون بدنش کم شده بود و ضعف شدید داشت او را بیهوش می­کرد، چیزی که پیش از این انتظارش را داشت. اما از این بیهوشی، اکنون وحشت داشت؛ «نکند این حس، بیهوشی نباشد؟ شاید دارم می میرم». این بود که در ذهنش می­گذشت. درست مثل آدم های کم دل وجرئتی که تا به حال پرش از هواپیما را با یک چتر نجات بر پشت، تجربه نکرده اند. آن ها این پرش بزرگ را خیلی دوست دارند. عاشقانه به آن می اندیشند و خوابش را می بینند. و بالاخره روزی می رسد که تمام تلاش شان را به کار می گیرند، هر طور شده سوار هواپیما می شوند و در ارتفاعات، پایین را نگاه می کنند. هواپیما باز بالاتر می­رود و آن ها چتر بر پشت شان می بندند. هنوز از تصمیم­شان مطمئن­اند. اما وقتی مقابل در خروجی می ایستند و باید بپرند روی زمینی که ساختمان­های غول­پیکرش حتی به سان لکه های ناچیزی هم دیده نمی شوند، نتیجه می گیرند که اشتباه کرده­اند. این کاری نیست که از پس آن بر بیایند. اما این طور اشتباهات یقه­ی آدم را می­چسبد و رها نمی کند. همه­چیز مهیا شده تا او بپرد. حالا که پشیمان شده کسی او را هل می دهد. حالِ او دقیقاً چنین حالی بود. به یاد روزهای دانشگاه افتاد. روزهایی که هم کلاسی ها سعی داشتند به او نزدیک شوند و او با آن ها مثل آب دماغش رفتار می کرد. یادش آمد که روز اول، هنگام معرفی دانشجویان، او از این کار سر باز زده بود و رفته بود توی دستشویی تا بتواند تنها باشد. یاد روز انتخاب واحد افتاد و آن درس هایی که بی چون وچرا باید انتخاب­شان می­کرد. درس­هایی که به نظرش یک مشت فحش و ناسزا به تمام دانشجویان می­آمد. یادش آمد که چقدر ساده رفت توی دفتر آموزش و در نهایت خونسردی و غرور مسئول ها را با اسم های کوچک شان که بر تابلوهای کوچکی روی میزشان بود صدا زد و اعلام کرد که می خواهد انصراف بدهد. چقدر راحت حتی یک ترم از دانشگاه را تحمل نکرد. آن جا، انصراف­دادن خیلی راحت بود. اما در اینجا تنها خودش حاکم بر وضعیت خودش بود. اگر قرار بود منصرف شود خودش باید کاری برای خودش می­کرد. اما او ناتوان­تر از آب دماغش بود. تصور کرد که اکنون اگر کسی بیاید بالای دیوار، کسی که شاید مثل او قصد خودکشی دارد، باز هم نظرش به همان لامبرت جلب خواهد شد. آن اتاق فرسوده ی قدیمی و زنگ زده هم از او جذاب­تر بود. چشمانش را با تمام قوا باز نگه داشته بود تا از بیهوش شدن جلوگیری کند. فکر می­کرد به خوبی دارد جلوی بسته شدن پلک­ها را می­گیرد. اما مرگ که برسد، پلک ها در برابرش سجده می­کنند و چشم­ها را می­پوشانند. درست همان طور که اتفاق افتاد. چشم­های او در زیر پلک­هایش حتی مثل هنگام خواب، به چپ و راست نمی­غلتیدند.
چقدر گذشت؟ هیچ معلوم نیست. اما بعد از هرچقدر دقیقه که بود او دیگر کسی نبود. تنها حجمی از گوشت و استخوان بود که به دو سیخ کشیده شده بود و میان زمین و هوا مانده بود و خونش که از پایین و از بالا روی زمین ریخته بود، مثل آن زباله­های شیمیایی، رنگ خاک را تغییر داده بود. تمام ماهیچه­ها دست از کنترل و فرمان­گیری و فرمان دهی برداشته بودند و ادراری که در مثانه حبس شده بود آزادانه بیرون آمد و از منافذ پارچه­ی شلوار به راحتی عبور کرد و ریخت در کنار خون های سفت شده. بینی­اش هم از شر استشمام راحت شده بود و بوی بخار ادراری که روی خاک کف کرده بود، بر او بی اثر بود. اگر هنوز جانی در آن گوشت­ها بود هرگز در آن حالت، روده ها نمی توانستند این قدر آزاد باشند. اما حالا مدفوع رقیق و آبکی آن قدر راحت از انتهای روده خارج شده بود که داشت توی پاچه­ی شلوار سُر می خورد و می ریخت روی آهن­های فرسوده­ی نارنجی­رنگ. این حجم منبسط، پیش از جان دادن هرگز کمان نمی کرد که از او تنها این سرخ و زرد و قهوه ای بویناک باقی بماند. مگس­ها خیلی زود رسیده بودند و نشستن روی آهن و روی گوشت و روی مدفوع برای شان هیچ فرقی نمی کرد. آن ها فقط می نشستند، می مکیدند و برمی خاستند و در این بین تخم گذاری می کردند. تخم های ریزشان را روی هر گوشه از جسد می­نشاندند؛ روی پلک ها، روی لب­ها، توی سوراخ­های بینی، توی گوش­ها، لابه­لای موهای ریز صورت و پشت گردن، همه جا پر از نوزادانی شد که به زودی شروع به حرکت می­کردند و از آن توده­ی غنی تغذیه می­شدند.
به جز کم­شدن نور و وزش باد و حرکت مگس­ها و مورچه­ها چیزی نبود که رد پای زمان را دنبال کند. و زمان، هر چقدر که دلش می خواست، بی شمارش از آن جا رد می­شد و تخم­های ریزی که همه به کرم های کوچک تبدیل شده بودند هر چقدر دلشان می­خواست می خوردند. اکنون دیگر پلک­های فروبسته­ای روی کره­ی چشم­ها باقی نمانده بودند و حتی کره­ی چشمی هم باقی نمانده بود. زبانی که با میلگرد به سق دهان چسبیده بود دیگر وجود نداشت. تمامی ادرار بخار شده بود و فقط خاک بود که متاثر از آن، سوراخ­سوراخ و سفت شده بود. خون، کاملاً تیره و حجم­اش بسیار کم شده بود. بقایای مدفوع هم آبش را از دست داده بود و بخش جامدش روی آهن خشکیده بود.
تصویر خرابه عوض شده بود. وجود این گندیدگی در این سوی، و حضور آن لامبرت قدیمی در سوی دیگر، خیلی شرم آور بود. انگار که آن اتاق فرسوده­ی فلزی نمی توانست این تصویر وقاحت بار و کسل کننده را تحمل کند. تصویری که هر چه می­گذشت ناخوشایندتر از پیش می شد. شکل آن موجود زنده ای که از بالای دیوار افتاده بود، حالا دیگر خیلی عوض شده بود و هستی صدها هزار کرمی که بر آن وحشیانه می زیستند، و با حرص و ولعی شبیه به شهوت سگی بر پشت ماده­ی انسان، گستاخانه می­خورند و به مادران­شان که روزی تخم آن­ها را کاشته بودند تبدیل می شدند، همه­چیز را دیگرگون کرده بود و خوش­ترین پایان برای این دگرگونی باقی­ماندن استخوان­هایی بود که تقریباً دیگر هیچ جنبنده ای با آن ها کاری نداشت. روزها بعد بود یا ماه­ها بعد هیچ فرقی نمی کند. آنچه شد این بود که آرزوهای لامبرت تنها برآورده شد. از بالای دیوار جنوبی- دیواری که روزی بیضه­ای بر میله­های افقی حصارش فشرده شد و با سرگیجه­ای تندخوی هم­پیمان گشت- بازوی بلند جرثقیلی پدیدار شد. بازوی تنومندی که بر دست مغناطیسی­اش مشتی آهن­قراضه داشت و آن­ها را بر استخوان­هایی رها کرد که ترد­تر از تصمیمی قاطعانه برای یک خودکشی بی­همتا بودند.

لیسیدن

دختربچه، بادکنک­اش را رها کرد و از این سوی پارک به آن سو رفت. بادکنک بالا رفت و کمی بعد دید که دختربچه آن­سوی پارک بادکنک دیگری می­خرد. سعی داشت برود پایین، اما نمی­توانست. هیچ برایش مشخص نبود که دختربچه چرا او را رها کرد. با تمام قدرت نفس اش را خالی کرد اما فایده نداشت. چون این نفس او نبود که بالایش می برد، گازی که به او تزریق کرده بودند این کار را می­کرد. هرچه بالاتر می رفت هوای اطرافش خنک تر می شد و وزش باد، بیشتر؛ و دختربچه و آدم های توی پارک کوچک تر و بادکنک های دیگر، ریزتر و بی مقدارتر. دختربچه بالا را نگاه کرد و بادکنک­اش را دید که چه بی پروا بالا می رود. اما بادکنک آن قدر دور شده بود که ندید دختربچه دارد او را نگاه می کند. بادکنک جدید، در دست دختربچه، بر سر نیِ پلاستیکی تکان می خورد و لاابالی بود. دختربچه که از پرواز بادکنک قبلی هیجان زده شده بود، تصمیم گرفت بالارفتن بادکنک جدید را هم ببیند. او را رها کرد اما بادکنک جدید نمی­توانست بالا برود. او را به بالا پرت کرد اما باز هم بالا نرفت. دختربچه دوست نداشت جلوی مردم کنف شود، برای همین بادکنک جدیدش را هم به حال خود رها کرد و رفت، اما هیچ­کس حواسش به دختربچه نبود. این که همه دارند نگاهش می­کنند، تنها تصور خودِ او بود. بادکنک جدید افتاد روی زمین. چند غلت بی­اراده خورد و سپس سعی کرد بلند شود اما نمی­توانست. هیچ برایش مشخص نبود که دختربچه چرا او را رها کرد. مردی بدون ریش و سبیل آمد و با شیطنت، نوک تیز سوئیچ ماشین­اش را توی لُپ بادکنک فروکرد و فشار داد. بادکنک داشت هنوز دختربچه را می­دید که دارد بادکنک دیگری می خرد. اما فشار سوئیچ آن قدر زیاد شد که دیگر چیزی ندید. ترکید و تکه های بی جانش با سرعت غیرقابل محاسبه ای به هر طرف پرتاب شدند. بادکنک اولی، هنوز توی آسمان داشت بالا می رفت. دختربچه بادکنک دیگری خرید که خیلی پرابهت بود و می شد روی حرفش حساب کرد. لحظه ای رهایش کرد و بادکنک پرابهت، آرام بالا رفت. دختربچه زود نی اش را گرفت. خیلی خوشحال شد. رفت کنار بچه ها تا لحظه­ی پرواز بادکنک­اش را ببینند. بادکنک پرابهت را رها کرد و هیچ بچه­ای این لحظه را نگاه نکرد. بادکنک بالا رفت و در دست باد، کمی چپ و راست شد تا آن که به نوک شاخه­ی درخت خورد. در آن لحظه داشت از ترس می مرد اما ابهت خودش را حفظ کرد، چرا که دانست این آخرین لحظه ی زندگی اوست. فوراً ترکید و تکه­هایش روی برگ­ها و لای شاخه ها ماندند. دختربچه حتی ترکیدن بادکنک پرابهت را ندید، چون رفته بود بادکنک بزرگی بخرد که در میان بقیه خوش می­درخشید و مانند نداشت.



دختربچه به این فکر کرد که چرا اول از همه همان را نخریده بود؟ بادکنک بزرگ را خرید و در آغوش گرفت. بادکنک بزرگ در آغوش کوچک دختربچه جا نمی شد، اما لذت می برد؛ دست های کوچک دختربچه روی تنش حس خوبی به او می دادند.
صدای قرچ و قروچ پوست ضخیم بادکنک برای خودش خیلی جالب بود، اما دختربچه اصلاً متوجه این صدا نبود و فقط به بزرگی بادکنک­اش مغرور شده بود. وقتی راه می­رفت، نی ته بادکنک روی زمین کشیده می­شد. دختربچه نگاهی کرد و بادکنک را سروته کرد. نی پلاستیکی را نگاه کرد. به نظرش کاملاً بی­فایده آمد. نی را گرفت و محکم کشید تا از بادکنک جدا شود. بادکنک اصلاً نمی­فهمید جریان چیست و کشیدنِ نی درد زیادی برایش داشت. شبیه این درد را فقط بعد از عمل پروستات اش حس کرده بود. اما این­یکی خیلی جدی تر بود. آن قدر درد کشید تا آن که نی کنده شد و این پایان ماجرا بود. بادکنک بزرگ، دیگر چیزی حس نکرد، چون دیگر وجود نداشت که حس کند. با کنده­شدن نی، منفجر شده بود و حالا روحش داشت سبک و آزاد بالا می­رفت. سرعت پروازش خیلی زیاد بود. بچه را دید که نی را پرت می­کند و به سمت بادکنک فروش می رود. بالا رفت. دید که همه چیز چقدر کوچک است. یک دفعه بادکنکی را کنار خودش دید. او اولین بادکنک بود که همچنان داشت پرواز می کرد. بادکنک بزرگ خواست با او از در دوستی وارد شود، اما آن بیچاره بر اثر کاهش فشار هوا ناگهان ترکید. بادکنک بزرگ، غافلگیر شد و به نکته ی بزرگی پی برد؛ این که او تنها بادکنکی است که روحی جدا از جسم­اش داشته است. دختربچه رفت تا بادکنک لاغری را که دراز بود و اصلاً به زیبایی­ها نزدیک نبود بخرد. اما پول زیادی برایش نمانده بود. با آن پول فقط می­توانست یک آب­نبات­چوبی بخرد. برای همین یک آب نبات­چوبی پهن پیچ­پیچی خرید و شروع کرد به لیسیدن.

نظرات کاربران درباره کتاب سوزن بنفش