فیدیبو نماینده قانونی نشر آموت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب نامه

نسخه الکترونیک کتاب نامه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب نامه

لحظه‌ای به سقف اتاق خیره شد و سپس با چشمانی نیم‌بسته به ساعت شماطه‌داری که او را از خواب بیدار کرده بود، نگاه کرد. عرق سردی ستون فقراتش را لرزاند. سفت به رختخواب چسبید و ملحفه‌ها را تا چانه‌اش بالا کشید تا چند ثانیه بیشتر از گرمای آن‌ها بهره‌مند شود.
بعد از آن کابوس، قلبش هنوز می‌زد و به‌آرامی از دهان نفس می‌کشید. نفس گرمش در هوای منجمدِ اتاق خواب شناور شد. با تلاشی فوق‌انسانی خود را از تختخواب بیرون کشید و وقتی پاهای لختش، کف چوبی یخ‌زده را لمس کرد، از جا جست.
از گوشه‌ی چشم به ریک نگاه کرد که خوشبختانه عمیقا در خواب بود و در اثر بطری ویسکی‌ای که شب قبل خورده بود، خروپف می‌کرد. نگاه کرد تا مطمئن شود سیگارهایش هنوز روی پاتختی باشد. اگر صبح هنگام بیدار شدن، سیگارش را پیدا نمی‌کرد، بدون‌شک آن روی سگش بالا می‌آمد.
به‌آرامی به درون دستشویی خزید و در را بست. حتما انفجاری عظیم‌تر از هیروشیما لازم بود تا ریک را بیدار کند ولی تینا نمی‌خواست هیچ خطری را بپذیرد. تشتی را پر از آب کرد که طبق معمول بسیار سرد بود. گاهی‌مجبور بودند بین پرداخت هزینه‌ی کنتور و سیر کردن شکم خود یکی را انتخاب کنند. ریک شغل خود را به‌عنوان راننده‌ی اتوبوس از دست داده بود، برای همین پول زیادی برای پرداخت هزینه‌ی وسایل گرمازا نداشتند. در سکوتِ ذهنش، تینا فکر کرد، پول‌شان فقط برای نوشیدن، سیگار کشیدن و قمار کردن کافیست.
به طبقه‌ی پایین رفت، کتری را پر کرد و روی اجاق گذاشت. پسر روزنامه‌فروش آمده و رفته بود و تینا روزنامه‌ها را از توی جعبه برداشت: روزنامه‌ی «سان» برای خودش و «زندگی ورزشی» برای ریک. عناوین توجه‌اش را جلب کرد.

ادامه...

  • ناشر: نشر آموت
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 1.73 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۳۹۲صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب نامه



نامه

کاترین هیوز

ترجمه: سودابه قیصری





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



بخش یک

مارس ۱۹۷۳

حتم داشت که این دفعه می میرد. می دانست که چند ثانیه بیشتر نمانده و در سکوت دعا می خواند که پایانش هرچه زودتر برسد. می توانست خون گرم و چسبنده را که از گردن تا پشت کمر جاری شده بود احساس کند. وقتی همسرش، سرِ او را به دیوار کوبید، صدای وحشتناک شکستن جمجمه ی خود را شنیده بود. چیزی مثل تکه ای سنگ ریزه را در دهانش احساس می کرد؛ می دانست که دندان است و ناامیدانه تقلا می کرد آن را به بیرون تف کند. دستان مرد چنان محکم دور گردنش را فشار می داد که نفس کشیدن یا تولید هر صدایی را غیرممکن می کرد. شش هایش در تقلای دریافت اکسیژن فریاد می زدند و فشار پشت کره ی چشمانش این قدر زیاد بود که مطمئن بود، هر لحظه از حدقه بیرون می پرند. سرش می چرخید و سپس، خوشبختانه بیهوش شد.
صدای زنگ مدرسه را که مدت های مدید از یاد برده بود، شنید و ناگهان دوباره پنج ساله شد. صدای بقیه ی بچه ها، در صدای مداوم زنگ مدرسه تقریبا محو می شد. وقتی برای توقف آن ها فریاد زد، متوجه شد که بالاخره صدایی از گلویش خارج شد.
لحظه ای به سقف اتاق خیره شد و سپس با چشمانی نیم بسته به ساعت شماطه داری که او را از خواب بیدار کرده بود، نگاه کرد. عرق سردی ستون فقراتش را لرزاند. سفت به رختخواب چسبید و ملحفه ها را تا چانه اش بالا کشید تا چند ثانیه بیشتر از گرمای آن ها بهره مند شود.
بعد از آن کابوس، قلبش هنوز می زد و به آرامی از دهان نفس می کشید. نفس گرمش در هوای منجمدِ اتاق خواب شناور شد. با تلاشی فوق انسانی خود را از تختخواب بیرون کشید و وقتی پاهای لختش، کف چوبی یخ زده را لمس کرد، از جا جست.
از گوشه ی چشم به ریک نگاه کرد که خوشبختانه عمیقا در خواب بود و در اثر بطری ویسکی ای که شب قبل خورده بود، خروپف می کرد. نگاه کرد تا مطمئن شود سیگارهایش هنوز روی پاتختی باشد. اگر صبح هنگام بیدار شدن، سیگارش را پیدا نمی کرد، بدون شک آن روی سگش بالا می آمد.
به آرامی به درون دستشویی خزید و در را بست. حتما انفجاری عظیم تر از هیروشیما لازم بود تا ریک را بیدار کند ولی تینا نمی خواست هیچ خطری را بپذیرد. تشتی را پر از آب کرد که طبق معمول بسیار سرد بود. گاهی مجبور بودند بین پرداخت هزینه ی کنتور و سیر کردن شکم خود یکی را انتخاب کنند. ریک شغل خود را به عنوان راننده ی اتوبوس از دست داده بود، برای همین پول زیادی برای پرداخت هزینه ی وسایل گرمازا نداشتند. در سکوتِ ذهنش، تینا فکر کرد، پول شان فقط برای نوشیدن، سیگار کشیدن و قمار کردن کافیست.
به طبقه ی پایین رفت، کتری را پر کرد و روی اجاق گذاشت. پسر روزنامه فروش آمده و رفته بود و تینا روزنامه ها را از توی جعبه برداشت: روزنامه ی «سان» برای خودش و «زندگی ورزشی» برای ریک. عناوین توجه اش را جلب کرد.
آن روز، روز مسابقه ی بزرگ ملی بود. از فکر همه ی پولی که ریک روی اسب ها شرط بندی می کرد، بر خود لرزید و شانه هایش خم شد.
شکی نبود که تا موقع ناهار، ریک هنوز بیش از حد مست است که بتواند بیرون برود و از دلال شرط بندی بلیت بخرد و حتما باید تینا می رفت و این کار را به جای او انجام می داد. فروشگاه شرط بندی، جفتِ فروشگاه خیریه ای بود که تینا روزهای شنبه در آن کار می کرد و دلال آن، گراهام، طی سال ها به دوست صمیمی او تبدیل شده بود. به رغم شغل تمام وقت به عنوان تندنویس در دفتر بیمه، تینا همیشه مشتاق روزِ کاری در فروشگاه خیریه بود. ریک به او گفته بود مسخره است که به جای کار در فروشگاهی مناسب و گرفتن دستمزد بیشتر برای خانواده، به طور داوطلب، وقتش را در میان آدم های مرده بگذراند، اما برای تینا این بهانه ای بود تا از ریک دور باشد و از گفت وگو با مشتری ها لذت ببرد و مکالمه ای عادی داشته باشد نه این که مراقب هر کلمه ای باشد که می گوید.
رادیو را روشن و صدایش را کم کرد. تونی بَکبِرن همیشه می توانست با جوک های مبتذلش، لبخند بر لبان او بیاورد. او داشت در مورد تک آهنگ جدید دنی آزموند «وقت گُل نی» حرف می زد که کتری شروع به سوت زدن کرد. قبل از این که صدایش بالا بگیرد، آن را برداشت و دو قاشق پُر چای در قوری پرلکه ی قدیمی ریخت. پشت میز آشپزخانه منتظر دم کشیدن چای نشست و روزنامه اش را باز کرد.
با شنیدن صدای سیفون توالت طبقه ی بالا، نفسش را در سینه حبس کرد. صدای جیرجیر کف پوش ها را زیر پای ریک که به اتاق خواب برمی گشت، شنید و نفس راحتی کشید ولی وقتی صدای او را شنید، خشکش زد:
ـ تینا! سیگار من کجاس؟

یا مسیح، اون مثل سگ شکاری سیگار می کشه.

فورا از جا پرید و پله ها را در تاریکی بالا رفت.
از نفس افتاده گفت:
ـ روی میز کناریته، جایی که دیشب گذاشتم شون.
در تاریکی، با دستش روی میز را جست وجو کرد، اما چیزی پیدا نکرد. وحشت فزاینده اش را قورت داد.
ـ باید کمی پرده ها رو کنار بزنم، نمی تونم ببینم.
ـ محض رضای خدا، زن! واقعا برای یه مرد، درخواست زیادیه که وقتی بیدار می شه، بخواد یه سیگار بکشه؟ داره حالم به هم می خوره.
نفس صبحگاهی اش بوی ویسکی می داد.
بالاخره تینا، سیگار را روی زمین بین تخت و میز پیدا کرد.
ـ بیا، بگیرشون. حتما توی خواب انداختی ش پایین.
ریک لحظه ای به او خیره شد و سپس دست دراز کرد و پاکت را از دستش قاپید. تینا از ترس خود را عقب کشید و به طور غریزی صورتش را با دست ها پوشاند.
ریک مچش را گرفت و قبل از این که تینا چشمانش را ببندد تا اشک هایش سرازیر نشوند، برای لحظه ای درهم خیره شدند.
تینا اولین باری که ریک او را کتک زده بود، درست انگار دیروز بود، به خاطر می آورد. حتی خاطره ی آن باعث قرمز شدن و سوزش گونه هایش شد. فقط درد جسمی نبود، بلکه تداعی ناگهانی این واقعیت بود که امکان نداشت چیزی مثل قبل شود.
این حقیقت که کتک کاری درست در شب عروسی شان صورت گرفته بود، درد را سخت تر می کرد. تا آن لحظه، همه چیز عالی بود. ریک در کت و شلوار قهوه ای جدید، پیراهن کرم رنگ و کراوات ابریشمی، بسیار خوش تیپ بود. ارکیده ی سفیدِ توی جیب کت نشان می داد داماد است و تینا فکر می کرد امکان ندارد، آن قدر که او ریک را دوست داشت، بشود کسی را دوست داشت. همه به تینا می گفتند که بی نهایت زیبا شده است. موهای بلند مشکی اش را مدل گوجه ای کرده و در میان آن ها گل های کوچک زیبا گذاشته بود. چشمان آبی کم رنگش از زیر مژه های مصنوعیِ سنگین می درخشیدند و صورتش، زیبایی طبیعی ای را نشان می داد که نیاز زیادی به استفاده از لوازم آرایش نداشت. مهمانیِ پس از عروسی، مراسم پرشوری در یک هتل محلی ارزان قیمت بود و زوج خوشبخت و میهمانان شان، تمام شب رقصیدند.
وقتی آن شب، در اتاق هتل، آماده ی رفتن به رختخواب می شدند، تینا متوجه شد که ریک به طرزی غیرمعمول ساکت است. از او پرسید:
ـ حالت خوبه عشقم؟
و دستانش را دور گردن ریک گذاشت.
ـ روز فوق العاده ای بود، مگه نه؟ باورم نمی شه که بالاخره خانم کریگه شدم.
سپس ناگهان از او دور شد.
ـ هی! باید امضای جدیدم رو تمرین کنم.
خودکار و کاغذی از کنار میز برداشت و نوشت خانم تینا کریگه و اطراف آن را گل کشید.
ریک هنوز هم چیزی نمی گفت؛ فقط به او خیره شده بود. سیگاری روشن کرد و برای خودش لیوانی شامپاین ارزان ریخت. یک نفس آن را بالا انداخت و به سمت جایی که تینا روی لبه ی تخت نشسته بود، رفت.
امر کرد:
ـ بلند شو.
تینا از تُن صدایش تعجب کرد، اما آن کاری را که ازش خواسته بود انجام داد.
ریک دستش را بلند کرد و سیلی محکمی به صورت او زد.
ـ یه بار دیگه منو احمق جلوه ندی.
با گفتن این حرف، با شتاب از اتاق خارج شد.
شب را بیهوش در لابی هتل گذراند و دوروبرش پر از لیوان های خالی بود. روزها گذشت تا به تینا بگوید دقیقا گناهش چه بوده است.
به وضوح، او طریقه ی رقصیدن تینا با یکی از همکارانش را دوست نداشت؛ تینا بسیار شهوت انگیز به او نگاه کرده بود و جلوی میهمانان با او لاس زده بود.
تینا به سختی آن مرد را به خاطر می آورد، چه برسد به عشوه آمدن و لاس زدن، اما همین موضوع، آغاز وسواس پارانوییدی ریک بود که تینا به سراغ هر مردی که ببیند، می رود. تینا غالبا فکر می کرد که باید درست روز بعد، او را ترک می کرد، اما او زنی رمانتیک بود و می خواست به ازدواج نوپای شان شانس موفقیت بدهد. او حتم داشت که آن اتفاق فقط یک بار بود و ریک دیگر مته به خشخاش نمی گذارد، بویژه وقتی که ریک برای عذرخواهی، دسته ای گل برای او خرید. پشیمانی و احساس تاسف او بود که باعث می شد تینا در فورا بخشیدنش تامل نکند. فقط چند روز بعد بود که متوجه کارتی در میان گل ها شد. وقتی آن را بیرون آورد، با خود لبخند زد، در آن نوشته بود:

با خاطره ی خوبِ راهبه ی دوست داشتنی مان

پست فطرتِ رذل گل ها را از روی قبری توی حیاط کلیسا دزدیده بود!
حالا، پس از چهار سال، برای لحظاتی طولانی تر به هم خیره شدند، سپس ریک دستش را رها کرد و لبخند زد.
ـ مرسی عزیزم. حالا دختر خوبی باش و یه چای برام بیار.
تینا نفس راحتی کشید و مچ کبودش را مالید. از حادثه ی شب عروسی با خود قسم خورده بود که قربانی نخواهد بود. امکان نداشت یکی از آن زنانی باشد که مرتبا کتک می خورند و برای رفتار بسیار بد همسرشان، بهانه می تراشند. بارها تهدید کرده بود که او را ترک می کند، اما همیشه در لحظه ی آخر عقب نشینی می کرد. ریک بالاخره پشیمان و متواضع می شد و البته قول می داد که دوباره هرگز دست روی او بلند نمی کند. اما این روزها، بیش از هر زمانی، زیادی الکل می خورد و انفجاراتش هم بیشتر شده بود. زمانش رسیده بود، زمانی که تینا نمی توانست او را بیش از آن تحمل کند.
مشکل این بود که جایی برای رفتن نداشت. خانواده ای نداشت و هرچند که دو دوست صمیمی داشت، هرگز نمی توانست از آن ها بخواهد او را در خانه شان بپذیرند. دستمزد او اجاره ی خانه را می پرداخت اما امکان نداشت ریک داوطلبانه خانه را ترک کند. بنابراین، تینا شروع به پس انداز مبلغی کرد که بتواند روزی از آن جا فرار کند. او به پول کافی برای پس انداز و یک ماه اجاره در مکانی جدید نیاز داشت و آن موقع، آزاد می شد. این کار سخت تر از آن بود که به نظر می رسید. به ندرت پولی برای پس انداز باقی می ماند، اما مهم نبود که چقدر طول بکشد، مصمم بود که حتما آن جا را ترک کند. قوطی کهنه ی قهوه که در پشت قفسه ی آشپزخانه پنهان کرده بود، داشت پر می شد و حالا بیش از پنجاه پوند پول داشت. اما با توجه به قیمت اجاره ها، یک اتاق حتی با تختی معمولی، هشت پوند در هفته می شد، به اضافه ی حداقل سی پوند پول پیش. او باید قبل از ترک خانه، پول بسیار بیشتری پس انداز می کرد. در حال حاضر، بهترین کار را می کرد؛ دم دست ریک نبودن و سعی برای این که او را عصبانی نکند.

لیوان چای در دست با روزنامه ی «زندگی ورزشی» زیر بغل به طبقه ی بالا رفت. سعی کرد سرزنده به نظر بیاید و گفت:
ـ بفرمایید.
پاسخی دریافت نکرد. ریک دوباره خوابیده بود، سرش را روی بالش گذاشته، دهانش باز بود و سیگاری به شکلی خطرناک روی لب های خشک و قاچ قاچش قرار داشت. تینا آن را برداشت و خاموشش کرد و غُر زد:
ـ محض رضای خدا! تو هر دو تامون رو به کشتن می دی.
لیوان چای را زمین گذاشت و نمی دانست چه کند. آیا او را بیدار کرده و موجب عصبانیت شدیدش شود؟ یا فقط لیوان را روی میز کنار تخت بگذارد و برود؟ وقتی بیدار شود، بدون شک چای مثلِ یخ سرد شده که همین او را بسیار خشمگین می کرد، اما تا آن موقع، خوشبختانه او در فروشگاه و خارج از دسترس ریک است که به او آسیبی برساند. نتوانست تصمیم بگیرد زیرا ریک تکان خورد و چشمانش را باز کرد.
تینا گفت:
ـ چایی ت این جاس. من دارم می رم فروشگاه. همه چیز مرتبه؟
ریک روی یک آرنج تکیه داد و فس فس کنان گفت:
ـ دهنم به خشکی یه شتره. مرسی برای چای عزیزم.
سپس با دست روی تشک زد و از تینا خواست که بنشیند.
ـ بیا این جا.
زندگی با ریک این گونه بود. او شیطان بود، یک لحظه به شکل نفرت انگیزی حمله می کرد و لحظه ای دیگر مثل خواننده ی کر کلیسا فرشته می شد.
ـ برای دیشب متاسفم. می دونی که چه حسی به سیگار دارم؟ من به تو آسیبی نمی رسونم تینا. تو اینو می دونی.
تینا نمی توانست آنچه را می شنود باور کند، اما اصلاً فکر خوبی نبود که با ریک مخالفت کند، بنابراین به سادگی سر تکان داد. ریک ادامه داد:
ـ ببین، می تونی یه لطفی در حقم بکنی؟
تینا آه کوتاهی کشید و چشمانش را به سقف دوخت.

بازم شروع شد.

ـ می تونی امروز تو شرط بندی به اسم من شرکت کنی؟
دیگر نمی توانست جلوی زبانش را بگیرد:
ـ فکر می کنی ایده ی خوبیه ریک؟ می دونی که تو چه شرایط سختی هستیم. با توجه به این که فقط من کار می کنم، پول اضافی برای قمار کردن نداریم.
ریک ادای او را در آورد:
ـ چون فقط من کار می کنم. تو هرگز، هیچ فرصتی رو برای گوشزد کردن این موضوع از دست نمی دی، تو! گاو جانماز آب کش.
تینا در لحظه، از واکنش شرورانه ی او یکه خورد، اما حرف ریک هنوز تمام نشده بود.
ـ امروز، روز مسابقه ی بزرگ ملی ست، به خاطر خدا! امروز همه شرط بندی می کنن.
او دست دراز کرد و شلوارش را از جایی که دیشب پرت کرده بود، برداشت و از توی آن دسته ای اسکناس تاخورده درآورد.
ـ بیا این پنجاه پونده.
درِ بسته ی سیگارش را پاره کرد و اسم اسبی را پشت آن نوشت:
ـ پنجاه پوند روی بُرد این شرط بندی کن.
پول و کاغذ را به او داد. تینا حیرت کرده بود و پول ها را نشان داد.
ـ اینا رو از کجا آوردی؟
ـ حقیقتا هیچ ربطی به تو نداره، اما چون پرسیدی، تو شرط بندی اینا رو بردم. می بینی، کی می گه این شرط بندی ها بی فایده س؟

دروغگو.

سر تینا گیج رفت و احساس کرد که دوباره گردنش داغ شده است.
ـ این پولِ بیشتر از یه هفته دستمزد منه ریک.
از خودراضی جواب داد:
ـ می دونم. باهوش نیستم؟
تینا دست هایش را در هم چفت کرد، انگار دعا می کرد و سپس روی لب هایش گذاشت و همان طور که از بین انگشتانش فوت می کرد، سعی کرد آرام بماند.
ـ اما با این پول می تونیم قبض برق یا هزینه ی یه ماهِ غذامون رو بدیم.
ـ خدایا! تینا! واقعا کسالت آوری.
او پول ها را در میان دستان لرزانش پهن کرده بود. همان موقع می دانست که اصلاً نمی تواند چنین پول زیادی را به دلال بدهد. التماس کرد:
ـ نمی تونی خودت بری؟
ـ کارِ تو جفت اون دلالِ لعنتیه. زحمت چندانی برات نداره.
تینا احساس کرد الان است که اشک هایش جاری شود، اما تصمیمش را گرفته بود. پول را می بُرد و با گراهام صحبت می کرد که چکار کند. او قبلاً هم از ریک پول گرفته ولی در شرط بندی شرکت نکرده بود، اسب باخته بود و معلوم شد که ریک در این زمینه چندان زرنگ نبود. با وجود این، تینا احساس کرد که طی آن مسابقه، حدودا ده سال پیر شده بود ولی این دفعه، قضیه فرق می کرد. این دفعه، پولی که در شرط بندی می گذاشت بسیار بیشتر بود. تو رو خدا! پنجاه پوند!
***
ناگهان به شکلی توجیه ناپذیر احساس وحشت کرد. احساس کرد که از انگشتان پایش داغ شده و گرما تا پشت گردنش می آید و نفس کشیدن برایش سخت شد. نان های تست مانده در توستر را بهانه کرد، از اتاق خارج شد و از پله ها به سرعت به سمت آشپزخانه دوید. رفت روی چهارپایه و پشت کابینت را دنبال قوطی کهنه ی قهوه که پولش را در آن قایم کرده بود، گشت. انگشتانش آن شی ء آشنا را لمس کردند، آن را کشید و به سینه اش چسباند. وقتی تلاش کرد در آن را باز کند، دستانش می لرزید. کف دستش از عرق خیس بود و نمی توانست محکم در قوطی را بپیچاند، برای همین حوله ای برداشت. بالاخره در قوطی تسلیم شد و تینا داخل آن را نگاه کرد. درون آن به جز چند سکه، هیچی نبود. او قوطی را تکان داد و دوباره نگاه کرد، انگار چشمانش بار اول او را فریب داده بودند.
فریاد زد:
ـ حرومزاده! حرومزاده، حرومزاده، حرومزاده!
گریه اش گرفت و غم شدید شانه هایش را می لرزاند.
ـ فکر کردی می تونی چیزی رو از من قایم کنی، نه؟
تینا از جا پرید و چرخید و ریک را دید که به چارچوب در تکیه داده، سیگار دیگری گوشه ی لبش آویزان بود و فقط زیرپوشِ پر لکه ی چای و زیرشلواری کثیف پوشیده بود.
ـ تو اونو برداشتی! چطور تونستی؟ من ساعت ها کار کردم تا اونو پس انداز کنم. ماه ها طول کشید.
از روی چهارپایه به روی کف آشپزخانه پرید و تندتند می جنبید و هنوز قوطیِ خالی را محکم نگه داشته بود. ریک با گامی بلند به او رسید و با خشونت او را سَر پا نگه داشت.
ـ خودتو جمع کن. چه انتظاری داشتی، وقتی از شوهر خودت هم پول قایم می کنی؟ اصلاً برای چی پس انداز می کنی؟

برای این که از تو فرار کنم، توئه همیشه مست و متقلب.

ـ قرار بود این... یه سورپرایز باشه، می دونی، یه تعطیلات دونفره. فکر می کردم یه سفر می تونه برای هردومون مفید باشه.
ریک لحظه ای به این حرف فکر کرد و بعد دست تینا را رها و با تردید اخم کرد.
ـ فکر خوبیه. ببین چی می گم، وقتی این اسب ببره، ما می تونیم یه تعطیلات عالی داشته باشیم، شاید حتی بریم خارج.
تینا به طرز رقت باری سرش را تکان داد و چشمانش را پاک کرد.
ـ برو و خودتو تمیز کن. کارت داره دیر می شه. من برمی گردم تو تخت، بی نهایت خسته م.
خم شد و سر تینا رو بوسید و دوباره از پله ها بالا رفت.
تینا در وسط آشپزخانه تنها ماند. در همه ی زندگی اش، هیچ گاه این قدر داغون و ناامید نبود، اما مصمم بود که ابدا آن پول را صرف شرط بندی نکند. آن پنجاه پوند، پول خودش بود و امکان نداشت آن را حرام شرط بندی کند، چه مسابقه ی بزرگ ملی باشد چه نباشد. پول را برداشت و در کیفش گذاشت و سرسری نگاهی به اسمی که ریک روی در پاکت سیگار نوشته بود، کرد.

رد رام
بهتره که نبری، رذلِ کثیف

تینا به فروشگاه رسید و در کیفش دنبال کلید گشت. به رغم اطلاعیه ی روی در مبنی بر این که موقع بسته بودن فروشگاه، کسی چیزی آن جا نگذارد، یک نفر کیسه ای لباس کهنه روی پله ی جلوی فروشگاه گذاشته بود.
تینا باور نمی کرد کسی واقعا لباس هایی را که مردم به خیریه هدیه داده بودند بدزدد، اما چند بار این اتفاق افتاده بود. با وجود شرایط بد اقتصادی، اعتصابات و قطع مداوم برق و انرژی، هنوز هم این که عده ای این قدر حقیر باشند، شوک آور بود. کیف را روی شانه اش بالا داد، قفل را باز کرد و به داخل رفت. حتی بعد از دو سال کار کردن در این جا، بوی این مکان باعث می شد بینی اش را چین بیندازد. لباس های دست دوم بوی خاصی داشتند که آن را در هر فروشگاه خیریه یا لوازم دست دوم احساس می کردی؛ بوی نفتالین مخلوط با بوی مانده ی عرق و بیسکویت.
تینا برای دومین بار در آن روز صبح، کتری را روی اجاق گذاشت و کیسه را باز کرد. کت قدیمی ای را درآورد، آن را بالا گرفت تا نگاهی به آن بیندازد. بسیار قدیمی بود، اما به طرز شگفت انگیزی دوخت خوب و باکیفیتی داشت که تا آن موقع ندیده بود. رنگ غیرمعمولِ سبزی داشت با خط های بسیار باریک طلایی و کاملاً از پشم بود.
زنگ در فروشگاه به صدا درآمد و باعث شد که بررسی لباس را رها کند.
ـ کت قشنگیه، هوم... رنگ زیبایی داره. عجیب نیس که خواستن از دستش خلاص شن!
گراهام از بلیت فروشی مغازه ی بغلی بود. تینا سربه سرش گذاشت.
ـ صبح بخیر، عجیبه که امروز برای درددلِ دوستانه وقت پیدا کردی!
ـ آره، پرکارترین روز سال برای منه، اما شکایتی ندارم.
گراهام این را گفت و دستانش را به هم مالید.
ـ نایجل داره درو باز می کنه، برای همین یکی دو دقیقه وقت دارم.
تینا به گرمی او را در آغوش گرفت.
ـ خُب، امروز چطوری؟
این سوالی معنادار بود. او همه چیز را درباره ی شرایط زندگی خانوادگی تینا می دانست. گراهام در مورد کبودی ها و لب های جرخورده اش بیش از یک بار نظر داده بود. او همیشه بسیار مهربان بود. تینا احساس کرد سرش گیج می رود. گراهام آرنجش را گرفت و او را به سمت صندلی راهنمایی کرد. چانه اش را بالا برد و صورتش را با دقت بررسی کرد.
ـ گاهی ازش متنفر می شم گراهام، واقعا ازش متنفر می شم.

مقدمه

امروز

او از چیزهای کوچکی لذت می برد. از زمزمه ی آرام زنبورعسلی که از روی گلی پرواز کرده و روی گل دیگری می نشیند و بدون این که بداند، کاری را می کند که همه ی نژاد انسان به آن وابسته است.
از بوی مست کننده و رنگ های مختلف نخودهای شیرینی که در کرت سبزیجات کاشته بود و می شد جای آن هر خوراکی دیگری را کاشت. از آن جا که نشسته بود، همسرش را می دید که پای بوته های رُز کود می پاشید و بدون این که شکایتی کند کمرش را از درد می مالید، در حالی که هزار کار دیگر هم بود که ترجیح می داد انجام دهد.
وقتی زانو زد تا چند علف هرز را بکند، دست نوه اش در دست او لغزید، دستی کوچک، گرم و اطمینان بخش. وجودِ دختر کوچولو بیش از هر چیز دیگری به او لذت می بخشید، همیشه لبخند بر لبش می آورد و قلبش تندتند می زد.
ـ داری چکار می کنی مادربزرگ؟
او برگشت و به نوه ی دوست داشتنی اش نگاه کرد.
صورت دختر کوچولو، از آفتاب بعدازظهر قرمز شده و نوک بینی اش خاکی بود. دستمالش را برداشت و به آرامی بینی دخترک را پاک کرد.
ـ دارم علف های هرز رو در میارم.
ـ چرا؟
ـ خُب، چون به این جا تعلق ندارن.
ـ اُه، پس به کجا تعلق دارن؟
ـ اینا علف هرزن عزیزم، به هیچ جا تعلق ندارن.
نوه اش لب گزید و ابروهایش با اخم درهم رفت.
ـ به نظر کار خوبی نمیاد. هر چیزی باید به جایی تعلق داشته باشه.
زن لبخند زد، سر نوه اش را بوسید و به سمت شوهرش نگاه کرد. هرچند که حالا، موهایش که زمانی سیاه بودند، جابه جا خاکستری شده و صورتش چروک های بیشتری داشت، گذشت سال ها خیلی روی او اثر نگذاشته بود و زن به خاطر پیدا کردن او، هر روز به درگاه خداوند شاکر بود. به رغم مشکلات فراوان، با هم مسیر زندگی را طی کرده و به هم تعلق داشتند.
به سمت نوه اش برگشت:
ـ حق با توئه، بیا بذاریمشون سرِ جاشون.
در حالی که گودال کوچکی می کند، حیرت زده بود که چقدر می شود از کودکان یاد گرفت، چقدر هوش و عقل آن ها دستِ کم و حتی نادیده گرفته می شود.
ـ مادربزرگ؟
از افکارش بیرون آمد.
ـ بله عزیزم.
ـ تو و پدربزرگ چطوری با هم آشنا شدین؟
زن ایستاد و دست نوه اش را گرفت. رشته ای از موی طلایی را از صورت کوچکش کنار زد.
ـ خُب، بذار ببینم. این یه قصه ی طولانیه...

نظرات کاربران
درباره کتاب نامه

بنظرم کتاب خوبیه، از مطالعه پشیمون نمیشین یعنی ارزش یکبار خوندن رو داره، ولی کتابی نیس که بهش برگردین یا دوباره بخونین
در 6 روز پیش توسط
من این کتاب رو خوندم بد نبود ولی اگه رمان خارجی زیاد خوندید یکم تکراری بود
در 4 ماه پیش توسط