فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ناشناخته

کتاب ناشناخته

نسخه الکترونیک کتاب ناشناخته به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ناشناخته

دیدیه وان کوولر متولد سال ۱۹۶۰ در نیس فرانسه است. وی در هشت سالگی، برای رسیدن به استقلال و نیز کمک به امرارمعاش خانواده‌اش، روی به نوشتن آورد و تصمیم گرفت رمان‌های خودش را منتشر کند. همین امر سبب شد تا در ماه به ده‌ها ناشر مراجعه کند. ولی بر اثر جدی گرفته نشدن به وسیلۀ ناشران و تهدیدهای پدر و مادرش، چیزی نمانده بود که رویای خود را رها کند. تا اینکه، به طور کاملاً اتفاقی، در رستورانی گرتا گاربو، ستارۀ سرشناس سوئدی هالیوود را دید. همین نیز باعث شد تا مصاحبه‌ای خیالی را در ذهنش سروسامان دهد و از بخت خوبش نیز یکی از همان مصاحبه‌های خیالی، به لطف ذوق ادبی وی، در یکی از روزنامه‌ها منتشر شد. همین امر باعث شد وی با شوری خاص یک بار دیگر قلم در دست بگیرد و مشتاق تماس با ناشران پاریسی شود. وی، پس از چند سال فعالیت در حوزۀ تئاتر و به روی صحنه بردن نمایش‌های مختلفی از سارتر و گذراندن مدت کوتاهی در شبکۀ خبری فرانس ۳، سرانجام موفق شد ناشری را پیدا کند که به کارهایش علاقه نشان دهد. به این ترتیب، پس از سیزده سال تلاش مداوم و خستگی‌ناپذیر و تسلیم نشدن، نه تنها نخستین رمانش انتشار یافت، بلکه خیلی زود با استقبالی زیاد رویارو شد. پس از این دوره، نوار کامیابی‌های این نویسندۀ جوان ادامه پیدا کرد و او توانست جوایز ادبی را، یکی پس از دیگری، از آن خود کند. در سال ۱۹۹۴، توانست با انتشارات معتبر آلبن میشل قرارداد ببند و با انتشار رمان «یک عزیمت ساده» جایزۀ ادبی گنکور را به دست آورد.

ادامه...
  • ناشر انتشارات البرز
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.92 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ناشناخته

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه نویسنده

خواننده گرامی، تصور کنید پس از یک هفته غیبت، به خانه تان برمی گردید. تصادمی داشته و برای مدت سه روز به کما رفته اید، ولی اکنون احساس می کنید حالتان کاملاً خوب و هیچ اتفاق بدی برای حافظه تان نیفتاه و هیچ چیز در شما تغییر نکرده است. فقط از این تعجب کرده اید که چطور همسرتان به بیمارستان نیامده و حتی از شما خبری نیز نگرفته است.
از بیمارستان که خارج می شوید، بی درنگ با نگرانی خودتان را به منزل می رسانید. وقتی در می زنید، درکمال تعجب مردی در را برای تان باز می کند که لباس های شما را نیز به تن دارد. همسرتان ادعا می کند که اصلاً شما را نمی شناسد. همسایه هایتان نیز همین طور. مردی که جای شما را گرفته است نیز درست همان خاطره ها و اطلاعاتی را دارد که شما دارید. مسئله اصلی این است که مدارک شناسایی وی کامل است، ولی شما همه مدارکتان را گم کرده اید. حالا برای اثبات هویت خودتان چه کار می کنید آن هم وقتی که همه وجودتان را تکذیب می کنند؟

هم اکنون زنگ خانه ام را زده ام و، در کمال تعجب، فردی ناشناس پاسخ داده است. با تعجب به مجموعه زنگ های جلوی در خانه مان نگاه می کنم. آن مرد باز هم می گوید: «بله؟»
• ببخشید، حتماً زنگ اشتباهی رو زدم.
مرد آیفون را می گذارد. زنگ ها بسیار به هم نزدیک اند و ممکن است زنگ اشتباهی را زده باشم. این بار حواسم را جمع می کنم که دستم را دقیقاً بر روی زنگ خودمان بگذارم و یک بار دیگر آن را به صدا در می آورم. یک بار دیگر صدای آن مرد به گوشم می رسد که این بار با بی صبری می گوید: «بله؟»
بدون شک زنگ ها باید با هم قاطی شده و شاید هم همسرم کارگری را به خانه آورده باشد و اکنون خودش نیست.
• ببینم، من زنگ واحد سمت چپ، طبقه سوم رو زدم دیگه؟
• بله.
• همسرم هست؟
• همسرتون کیه؟
می خواهم به او بگویم که مارتن هریس هستم، ولی در همین حین در آپارتمان باز می شود و زوجی، در حالی که سرشان به شدت مشغول گوشی های همراهشان است، خارج می شوند. از فرصت استفاده می کنم و وارد می شوم. سوار آسانسور کوچک و چوبی مان می شوم که به آرامی و با لرزش مسیرش را به سمت طبقه سوم در پیش می گیرد. راهرو تاریک تاریک است. به آرامی دنبال کلید می گردم و سرانجام پیدایش می کنم. پس از آن، جلوی در خانه ام می روم و زنگ آن را به صدا در می آورم. در همین لحظه در خانه همسایه ام نیز باز می شود. پیرمردی در حالی که زنجیر در را انداخته است، آن را نیمه باز و مرا برانداز می کند. به او سلام می کنم و او نیز با لحنی که آمیزه ای از بدبینی و گنهکاری ست، به من می گوید که اینجا صدای همه زنگ ها دقیقاً شبیه به هم است. سرم را به نشانه تایید تکان می دهم و می گویم کلیدهای خانه ام را فراموش کرده ام، که در همین هنگام در خانه خودم باز می شود. رویم را برمی گردانم و، در حالی که در باز می شود، مردی در نور ایستاده است و همچنان که لباس های خانه اش را بر تن دارد، به من خیره می شود. با دیدن وضعیت وی، حرف در دهانم می ماسد.
• شما بودین زنگ خونه مارو زدین؟
• از او می پرسم در خانه من چه کار دارد.
• یعنی چی من اینجا چی کار می کنم؟
• شما توی خونه منی آقا!
• خونه شما؟
صداقت و تعجبی که در صدایش وجود دارد، باعث خلع سلاحم می شود. در حالی که به صورتش خیره می شوم و اکنون به خوبی آن را می بینم، به آرامی به وی توضیح می دهم که مارتن هریس هستم. ابروهایش را به نشانه تعجب بالا می اندازد. در عین حال فکرهای زیادی به ذهنم هجوم می آورد. نکند همسرم در غیاب من با مردی رابطه داشته و حالا خیلی راحت جرئت این را نیز به خود داده است که او را با خودش به خانه بیاورد؟ آن هم وقتی من بیمارستان بودم!
• لیز؟
هردویمان هم زمان این نام را صدا زدیم. همسرم جلوی دستشویی خانه، که از لای در به خوبی آن را می بینم، ظاهر می شود. آن هم با لباس های زیر. یک قدم داخل خانه می گذارم، ولی آن مرد راهم را سد می کند. لیز نیز با تعجب از او می پرسد چه اتفاقی رخ داده است؟ آن مرد می گوید: «هیچ چیز! یک اشتباه ساده!»
لیز لحظه ای به من خیره می شود، ولی نه مانند زنانی که وقتی همسرشان مچشان را در حین خیانت می گیرد، رنگ از رخسارشان می پرد. فقط با حالتی خیلی عادی به مرد می گوید: «باشه، پس خودت رسیدگی کن.»
در کمال تعجب، یک قدم دیگه به سمت جلو برمی دارم. آن مرد دستم را می گیرد. دادزنان می گویم: «لیز، این کارها چیه داری می کنی؟»
• همسر منو راحت بذارین آقا!
همسر او؟ دهانم باز می ماند. حرکتم را متوقف می کند. همسن و سال من است و کمی لاغرتر به نظر می رسد. سرش شکلی مربعی دارد و موهای طلایی اش به هم ریخته است. صدایی رسا و کاملاً مردانه نیز دارد. همان پیژامه ای را بر تن دارد که لیز در فرودگاه جان. اف. کندی برای من خریده بود. در حالی که مرا به سمت عقب می راند، می گوید: «چی کار می کنی آقا؟ حالت خوب نیست؟»
• مشکلی پیش اومده آقای هریس؟
رویم را برمی گردانم. همان همسایه ای ست که در خانه اش را باز کرده بود. حالا او نیز در آستانه در ایستاده است. مردی که جلویم را گرفته است پاسخ می دهد: «نه آقای رنو. همه چیز مرتبه.»
با بهت و حیرتی خاص به هردویشان نگاه می کنم. آن مرد می گوید: «مطمئنین؟»
• بله، بله، فقط یک سوء تفاهم ساده ست. ببخشید که اذیت شدین. ما هم که قرار نیست کل ساختمون رو بیدار کنیم!
در حالی که این حرف را می زند، به من خیره می شود. گویی بخواهد سر عقلم بیاورد. سپس ادامه می دهد: «بیایید بشینیم حرف بزنیم.»
یک آن اختیار اعصابم را از دست می دهم، یقه اش را می گیرم و او را به سمت در می برم: «بیا از خونه من برو بیرون! اصلاً بذار همه بیان!»
صدای لیز را می شنوم که جیغ زنان از جلوی در اتاقشان می گوید: «مارتن!»
آن مرد خودش را با حرکتی از دست من آزاد می کند و به عقب هلم می دهد. حالا من هستم که بیرون در قرار گرفته ام. سپس بی درنگ آن را بر روی من می بندد. رویم را به سمت پیرمرد برمی گردانم. او نیز با درنگ درون خانه اش می رود و در را می بندد. تلاش می کنم خونسردی ام را به دست بیاورم. از پشت در، با لحنی که می کوشم حداکثر آرامش در آن وجود داشته باشد، می گویم: «آقای رنو، من همسایه جدیدتون هستم. می خواستم باهاتون آشنا بشم. ببخشید که این طوری شد.»
آن پیرمرد از پشت در فریاد می زند که بهتر است هرچه سریع تر از آنجا بروم، وگرنه پلیس را خبر خواهد کرد.
این چه وضعیتی است؟ چرا همه حقیقتی عینی را انکار می کنند؟ چطور می توانم حرفم را ثابت کنم، زمانی که مدرکی به جز ذهن خودم ندارم؟ همسرم را دوست دارم و او نیز مرا. هرگز در برابر شخص سومی مشکلی پیدا نکرده ایم. در طول ده سال گذشته که ازدواج کرده ایم، فقط یک بار به وی خیانت کردم که از آن نیز بی اطلاع است. با یکی از همکارانم در یکی از کنگره های انگلستان همبستری یک شبه ای داشتم. گمان می کردم همه چیز به خوبی پیش می رود و کم کم به زندگی زیبای مان درپاریس عادت می کنیم. اصلاً درک نمی کنم اکنون چه اتفاقی در حال رخ دادن است. به خانه ام برمی گردم و همه چیز از بین رفته است؟ نکند در برابر دوربین مخفی قرار گرفته ام؟ در راهرو دنبال هرگونه دوربین یا بلندگو می گردم ولی خبری نیست. اصلاً چه کسی ممکن است قدم به همچین شوخی ای بگذارد؟ لیز به چه علتی باید با آنان همراه شود؟ این افکار لحظه ای از ذهنم بیرون نمی رود و حجمشان هر آن بیشتر می شود. به دیوار تکیه می دهم تا نفسی تازه کنم. گلویم گرفته و احساس می کنم سرم خالی شده است. حالت کسانی را دارم که احساس بدشان به واقعیت تبدیل شده است. از زمان بیدار شدن از خواب، تلاش کرده ام با همسرم تماس بگیرم. برای یک هفته ناپدید شده بودم، ولی او به دنبالم نگشته بود. حتی به پلیس نیز مراجعه نکرده بود تا آنان به وی بگویند من در کدام بیمارستان بستری شده ام. امروز صبح هم که وانمود می کند مرا نمی شناسد. در حالی که در فضای نیمه تاریک ـ نیمه روشن راهرو نشسته ام، به در خیره می شوم. انتظار دارم لیز هر لحظه در را باز کند و با خنده ای خودش را در آغوشم بیندازد. سپس به من بگوید همه این ها تنها شوخی ای بوده است. مسئله اینجاست که لیز اهل شوخی نیست. اهل رابطه های پنهانی نیز نیست. اگر می دانستم وقتی به خانه بیایم با چنین ماجرایی رو به رو خواهم شد، بدون شک در بیمارستان می ماندم! وضعیتم آن قدر مضحک شده که لحظه ای خنده ام می گیرد.
هفته پیش وقتی از سفر برمی گشتیم، رفتارش کمی تغییر کرده بود. در هواپیما من با زنی موطلایی آشنا شده بودم، ولی تنها در حد گفت وشنودی معمولی. لیز دو قرص خواب آور قوی خورده بود و اصلاً احتمال نمی دادم بیدار شود. من نیز، برای اینکه حوصله ام سر نرود، کمی با آن زن گفت وگو کرده بودم. لیز همیشه در حضور زنان جوان تر از خودش، حسود می شود. از هواپیما که پیاده شدیم، رفتارش به طور کلی تغییر کرده بود. حتی وقتی می خواستم وضعیت را برای او توضیح دهم، به آرامی در گوشم زمزمه کرده بود: «محتاط باش!»
سرانجام نیز خیلی سریع سوار تاکسی شده و حتی اجازه نداده بود من سوار شوم! اصلاً همه چیز از همان جا آغاز شده بود! اصلاً شاید تصور کرده من با آن زن موطلایی رفته بودم؟
• لیز! خواهش می کنم در رو باز کن! وضعیت اصلاً اونی که تو خیال می کنی نیست! من تصادف کرده بودم! سه روز هم در کما بودم! ضربه مغزی نشدم، ولی دکترها گفتن دو سه روز باید مراقبم باشن. از وقتی به هوش اومدم تلاش کردم باهات تماس بگیرم، ولی گوشیت در دسترس نیست. خواهش می کنم در رو باز کن. ببینم این کارهای تو چه معنایی داره؟ من اوضاعم اصلاً خوب نیست. دستم درد می کنه و باید یک دوش بگیرم. باز کن این در لعنتی رو!
هیچ پاسخی نمی آید. در آپارتمان سکوت مطلق برقرار است. گوشم را تیز می کنم، ولی به جز صدای آسانسور پشت سرم، چیز دیگری به گوشم نمی رسد.
• همین الان این در رو باز کن! اصلاً حالم خوب نیستا! می زنم می شکونمش!
در همین لحظه فردی با جثه ای بزرگ از آسانسور خارج می شود و مرا می گیرد.
• آروم باش.
• ولم کن! این کارها چیه؟
• همه چیز مرتبه آقای رنو، الان همه چیز در کنترله.
در همین لحظه پیرمرد ریزجثه در منزلش را باز می کند و می گوید: اصلاً پول دادن برای آیفون و نگهبان چه فایده ای داره، وقتی هرکسی که می خواد سرش رو می ندازه می آد توی خونه؟
فریاد می زنم که اینجا خانه من هم هست! نگهبان، در حالی که محکم تر مرا می گیرد می گوید: «آروم باش!»
سپس از آقای رنو که خبرش کرده است، تشکر می کند و از من می خواهد بگویم با آقای هریس چه کار دارم.
• یعنی چی؟ آقای هریس منم!
یک آن دستهای مرا ول می کند و دوباره محکم می گیرد. در خانه مرا می زند و می گوید: «سلام آقای هریس، ببخشید مزاحمتون می شم، ولی این آقا از اقوام شماست؟»
• به هیچ عنوان! من تا الان اصلاً ایشون رو ندیدم!
نگهبان طوری به من خیره می شود که انگار حرف های آن مرد دلیل گنهکاری ام باشد.
• خب؟
• خب چیه؟ منم تا الان این آقا رو ندیدم و نمی شناسمش!
• ولی من می شناسمشون. ایشون آقای هریس هستن و چند روزه که اینجا زندگی می کنن. خود من هم نگهبان این ساختمونم. شما هم بهتره همین الان از اینجا بری آقای عزیز، وگرنه مجبور می شم پلیس رو خبر کنم.
• اتفاقاً همین الان این کار رو انجام بدین. این مرد داره هویت من رو می دزده و زنم هم داره باهاش همکاری می کنه.
در حالت صورت مرد هیچ تغییری دیده نمی شود: «ببینم، شما کارت شناسایی داری؟»
به طور غریزی دستم را در جیب پشتم می کنم، که البته می دانم خالی ست. سپس به نگهبان توضیح می دهم که تصادم کرده ام و کیف پولم گم شده است. در همین حین پیرمرد از پشت درش فریاد می زند: «نذارین با این حرف ها گولتون بزنه. این آقا مشکل داره! سر و وضعش رو ببینین!»
می خواهم به او توضیح بدهم که سر و وضعم مانند همه افرادی ست که به تازگی از بیمارستان خارج شده اند، ولی دهانم را می بندم. حتماً گمان می کنند از تیمارستانی فرار کرده ام. سرم را به سمت در خانه مان برمی گردانم و با لحنی ملتمسانه می گویم: «لیز، من دوست دارم! خواهش می کنم این بازی رو تموم کن...به اینا بگو من کی هستم!»
به انگلیسی با او حرف می زنم. اصلیتش مال کبک است. همیشه با هم به فرانسه حرف می زنیم. در انگلیس که بودیم، این به ما خیلی کمک می کرد تا بتوانیم حرف هایمان را راحت جلوی دیگران به هم بزنیم. به او می گویم که اشتباه شده و وی تنها زن زندگی من است. باز هم خبری از پاسخ نیست. به نگهبان و همسایه نگاهی می اندازم که در نگاه ایشان نیز هیچ چیزی به چشم نمی خورد. چه خبر شده است؟ دیگر اصلاً به نظر نمی رسد حرفی از سوء تفاهم در میان باشد. یعنی چه؟ یعنی لیز به خاطر فکری اشتباه، زمانی که من در بیمارستان بودم مرد دیگری را به خانه آورده و اکنون نیز برای انتقام گرفتن همچین بازی ای را راه انداخته است؟
نگهبان با صدایی سرد و منطقی می گوید: «خب آقای محترم، می بینی که اینجا کسی شما رو نمی خواد. دیگه باید بری.»
لحظه ای به وی خیره می شوم، سپس توجهم به نوری که در چشمانش هست جلب می شود. درست مانند اینکه حالم را می فهمد. گویا می خواهد با من ابراز همدردری کند. دستی بر روی شانه ام می گذارد، گویی بخواهد حامی ام باشد. به آرامی مرا به سمت آسانسور می برد. هیچ گونه مقاومتی نشان نمی دهم. به طبقه همکف که می رسیم، آرام می گوید: «لطفاً دیگه این طرف ها نیا، وگرنه مجبور می شم بدمت دست پلیس. اونا هم از این جور ماجراها چندان بدشون نمی آد.»
از در خارج می شوم و آن را پشت سرم می بندم. از شیشه در نگهبان را می بینم که سر جایش می نشیند. زنی درشت اندام که در حال گذار است، به من تنه می زن و می گوید: «برو کنار آقا!»
سر و صدای خیابان تمرکزم را بر هم می زند. یک خودروی حمل زباله، کارگرانی که با مته مشغول کندن آسفالت هستند، عابران، بوق خودروها. همه چیز به نظر طبیعی می آید. همه چیز کاملاً مانند قبل است.
در شیشه در، به خودم نگاهی می اندازم. من نیز درست مانند پیش تر هستم، بی آنکه تغییری کرده باشم. صورتی معمولی، بدنی چهارشانه. هیچ چیز جدیدی نیست که دست کم بتوانم خودم را قانع کنم که تغییری رخ داده است. قرار بود وقتی جلوی در خانه ام می رسم و زنگ می زنم، لیز در را باز کند و با خنده ای خودش را در آغوشم بیندازد. باید به من می گفت بی اندازه نگران بوده و همه جا را برای پیدا کردنم زیر پا گذاشته است. من نیز همه چیز را برای او شرح می دادم. در مورد تصادف با او صحبت می کردم. اینکه به کما رفته بودم و از وی می پرسیدم چرا تلفن همراهش از دسترس خارج شده است! سپس برای من قهوه ای حاضر می کرد که پس از صرف آن برای تصفیه حساب به بیمارستان می رفتیم. همه این ها را در ذهنم مرور می کنم. این ها اتفاق هایی بود که باید می افتاد، نه این وضعیتی که اکنون دارم! لحظه ای وسوسه می شوم دوباره زنگ خانه ام را به صدا درآورم، ولی پشیمان می شوم و رویم را برمی گردانم.
مانند ربات راه می روم. رباتی در میان مردم عادی و گردشگران. بدون آنکه دلم بخواهد، دنبال چهره ای آشنا می گردم. نمی دانم، برای مثال، فروشنده ای که مرا بشناسد. هر چیزی که مرا به همسرم ارتباط دهد. ولی هیچ خبری نیست. فقط مغازه دارانی به چشمم می خورند که اشیای عتیقه می فروشند. در انتهای خیابان به سمت راست می پیچم و وارد داروخانه ای می شوم. به دنبال زنی جوان که هفته پیش دستم را باندپیچی کرده بود. مشخصاتش را برای همکارانش تعریف می کنم و آنان می گویند رفته است مرخصی. از داروخانه بیرون می آیم. چشمم می افتد به نمایندگی فروش گوشی تلفن همراه. لیز گوشی هایمان را از همین جا برای مان خریده بود.
وارد نخستین کافه ای که در مسیرم قرار دارد می شوم و بر روی صندلی ای می نشینم. اصلاً احساس خوبی ندارم. سرم گیج می رود و فکرهای زیادی در آن واحد به آن هجوم می آورد. بسیار خسته هستم. پزشکان گفته بودند امکان چنین چیزی وجود دارد. ممکن است تاثیرهای داروهایی که مصرف کرده ام و یا عوارض تصادمم باشد. وضعیتم طوری است که انگار دیگر خودم نیستم. درست مانند اینکه انکار هویتم به وسیله بقیه، در من تاثیر گذاشته باشد.
در بیمارستان به من گفته بودند که ممکن است چنین اتفاقی بیفتد. که ممکن است بخشی از حافظه ام را از دست بدهم، ولی کم کم برگردد. ولی من که حافظه ام را از دست نداده ام! این طور که به نظر می رسد، دیگران هستند که اصلاً مرا نمی شناسند! حافظه ام سر جایش است و به خوبی کار می کند، ولی گویی دیگر هیچ تسلطی بر اوضاع ندارد. در حالی که آرنج هایم را بر روی میز گذاشته ام و سرم را بر روی دستانم، تلاش می کنم بوی نوشیدنی و شلوغی را استثمام کنم که بتوانم به خودم بقبولانم که در زمان حال هستم و هویتم دست نخورده است. به چشمان زنم خیره شده بودم و این احساس به من دست داده بود که فردی کاملاً ناشناخته هستم! وقتی به من نگاه می کرد، کاملاً صادق می آمد. به نقاشی های دیوارهای کافه نگاهی می اندازم که سرشار هستند از زندگی. به اشخاصی فکر می کنم که از وقتی که پایم را به خاک فرانسه گذاشته ام دیده ام و می توانند هویتم را تایید کنند. برای مثال، پلیس مسئول بررسی گذرنامه ها که البته به چهره اش توجه نکرده بودم. راننده ای که ما را رسانده بود، ولی رسید را نگه نداشته ام. شخصی که با او تصادم کردم که البته او نیز هیچ اطلاعاتی درمورد من ندارد، مگر آنچه در بیمارستان به او گفته بودند.
• براتون چی بیارم آقا؟
نگاهی به پیشخدمت می اندازم. بدون شک هیچ فایده ای ندارد که از او بپرسم مرا می شناسد یا خیر! آخرین چیزی که یادم می آید، این است که با لیز در رستوران فرودگاه نشسته بودیم. سپس تاکسی ای گرفته و به خانه آمده بودیم. ولی پس از پنج دقیقه یادم افتاد که لپ تاپم را در فرودگاه جا گذاشته ام. لیز جلوی در خانه ماند تا کلیدها را بگیرد. من نیز به سرعت تاکسی ای گرفتم و به سمت فرودگاه راه افتادم. پس از آن نیز تصادم کردم و به کما رفتم.
• براتون چی بیارم آقا؟
تردید می کنم. نمی دانم دلم چه می خواهد.حتی نمی دانم چه چیزی دوست دارم.
• یک چیز قوی بیار.
• کنیاک خوبه؟ یه چیز جدید آوردیم که خیلی خوبه. حتماً خوشتون می آد.
تحویلش نمی گیرم. حتی به او لبخند نیز نمی زنم. ولی این مسئله هیچ ارتباطی به وی ندارد. حال خودم خوب نیست. سرانجام با لحنی کاملاً خشک می گویم: «یک کوکا کافیه، ممنونم.»
رویش را برمی گرداند و می رود. لباسم را که نگهبان ساختمان به هم ریخته بود، مرتب می کنم و پیراهنم را داخل شلوارم می کنم. زخمم درد می کند. احساس می کنم انگشتانم، با وجود آنکه دستم باندپیچی شده، ورم کرده اند. پزشکی که در بیمارستان بود و گزارش می نوشت، به من گفت بخت خیلی یارم بوده که از چنین تصادمی، فقط با آسیب دیدگی دستم جان به در برده ام ولی درد دست بسیار شدیدم به گردنم نیز سرایت کرده است. نمی دانم، شاید مشکل دیگری نیز دارم و آنان نتوانسته اند شناسایی اش کنند.احساس می کنم در کما بسیار راحت بودم. تنها خاطره ای که از آن به یاد می آورم، آسایش و راحتی است. نوعی خوشبختی. نوعی آرامش. احساس می کردم روحم از بدنم خارج شده و این دنیا را برای مدتی ترک کرده بودم. وقتی بیدار شده بودم، این موضوع را برای دکترم توضیح دادم و او نیز گفته بود صد در صد تاثیر داروهایم است.پس از آن، صورت موریل را به یاد می آورم. به هوش که آمدم، دیدم روی بر تخت خم شده است و لبخندی بر لب دارد. لبخندی از روی خوشحالی و آسودگی. سپس اشک از گونه هایش روان شده بود. مانند آنکه بخواهد خودش را خالی کند. در طول پنج سالی که شغل تاکسیرانی را برعهده داشت، نخستین باری بود که تصادم می کرد. تقصیری هم نداشت. کامیونی که برای چند دقیقه زودتر به مقصد رسیدن انحراف آمده بود، باعث شده بود موریل مجبور شود به طور کاملاً ناگهانی فرمان را بپیچاند تا با آن برخورد نکنیم. همین نیز باعث شده بود به گاردریل برخورد و سرانجام در رود سن سقوط کنیم. زن بیچاره، به آرامی و با ادای دقیق کلمات، مانند کسانی که با افراد معلول حرف می زنند، آرام آرام همه چیز را برای من شرح داده بود.
به من گفت قسم خورده بود اگر از کما بیرون نیایم، دیگر هرگز پشت فرمان ننشیند. هرچند اکنون نیز تفاوت چندانی به حالش ندارد. تصادمش تخلف محسوب می شود و بدون شک وی را به دادگاه احضار، سپس مجوز تاکسیرانی اش را باطل می کنند. بعضی از حرف هایش را یادم هست. مانند دعاهایی که برای به هوش آمدنم می خواند و حتی درد دل هایی که برای من می کرد. می پنداشت در کما هستم و هیچ چیز را متوجه نمی شوم. البته تا اندازه ای نیز حق داشت. برای من تعریف کرد که طلاق گرفته است و دو فرزند دارد. برای خرید تاکسی وام گرفته بود و، این طور که مشخص است، باید تا آخر عمر برای پرداخت اقساط آن کار کند. چهره اش بر اثر سختی های روزگار زودتر از موعد پیر شده، مشخصا از دوران کودکی کار کرده بود، چرا که بدنش، نسبت به زن ها، عضلانی ست. ورای چشمانش نوری به چشم می خورد. نوری که حالا از میان رفته، چرا که تنها استفاده ای که از چشمانش می کند، خیره شده به رو به رو در هنگام رانندگی ست. شاید اگر این وضعیت را نداشت، می شد او را زنی زیبا دانست. می شود او را فرشته ای دانست که برا حفافظت از فرزندانش، یک تنه در برابر زندگی ایستاده است. این طور که به من گفتند، خودش یک تنه مرا از آب بیرون کشیده بود. هیچ یک از افرادی که در صحنه تصادم حضور داشتند، جرئت نکرده بودند داخل آب بپرند. مردم ترجیح داده بودند به جای این کار، به یادداشت کردن شماره کامیونی که فرار می کرد بپردازند.
از کما که خارج شده و نتوانسته بودم با همسرم تماس بگیرم، موریل خودش به خانه ام رفته بود تا ببیند نشانی ام که داده ام درست است یا خیر. در خانه بسته و او نیز چندبار زنگ زده بود. بی آنکه پاسخی بشنود. از آنجا که می خواستند باز هم مرا در بیمارستان نگه دارند، خودش امروز، با هر بدبختی ای که بود، مرا از بیمارستان بیرون آورده بود. به نظرش پرداخت هزار یورو برای هر روز، هزینه ای گزاف بود. حتی هزینه بیمارستان را نیز با باقی مانده پس اندازش پرداخت کرده و به من گفته بود هر وقت توانستم، پول را به او بپردازم.
خودش نیز بود که مرا به خانه رساند. تاکسی یکی از همکارانش را که به مسافرت رفته بود، امانت گرفته بود. در طول مسیر پیوسته از من پوزش خواهی می کرد. کارتش را نیز به من داده و گفته بود هروقت که نیاز پیدا کردم، با وی تماس بگیرم. وقتی دیده بود من در حال حرف زدن با آیفون هستم، گاز داده و رفته بود. حتماً گمان می کرد من صحیح و سالم به مقصد رسیده ام و حالا وقت آن است که زودتر این اتفاق تلخ را به فراموشی بسپارد.
• ببخشید آقا، کوکای ساده مون تموم شده. ایرادی نداره بدون قند براتون بیارم؟
• نه، مشکلی نیست.
یک بار دیگر به سمت پیشخان می رود. می خواهم از او بپرسم که نزدیک ترین اداره پلیس کجاست که یادم می افتد اصلاً پولی همراهم نیست. پیش از آنکه برگردد، از کافه بیرون می آیم. آن سمت خیابان نگاهم به یک افسر پلیس می افتد. از او سوال می کنم و پاسخم را که می گیرم، تشکر می کنم. لبخندی تحویلم می دهد. یک لحظه سر جایم می ایستم. از دیدن لبخندش خوشحال می شوم. گویی ارزش زیادی برای من داشته باشد. او اصلاً نمی داند من چه کسی هستم، ولی چه فرقی دارد؟ به من اعتماد داشته و برای من اعتبار قایل است. ولی وقتی بیش از اندازه به وی خیره می شوم، کم کم معذب می شود و رویش را برمی گرداند. سپس سراغ خودرویی می رود که کمی جلوتر دوبله پارک کرده است. واکنشی که به این افسر پلیس نشان دادم، یک لحظه مرا می ترساند. باید عنان اختیارم را به دست بگیرم. باید به خودم اعتماد داشته باشم. همه این ها، بدون شک، شوخی است. یا حداکثر مشکلی زناشویی. اصلاً دوست نداشتم در زندگی زناشویی ام مشکلی پیش بیاید و یا مجبور باشم کارهایی را که الان در نظر دارم انجام دهد، ولی لیز راه دیگری برای من نمی گذارد...
• مدارک باهاتون هست آقا؟
می کوشم خونسردی ام را کاملاً حفظ کنم. برای او توضیح می دهم که دقیقاً به همین علت است که آمده ام. که بگویم همه مدارکم گم شده است.
• یعنی هیچ چیزی ندارین؟
• چرا، ولی خونه مونه. در واقع، این مشکل دومه! همون طوری که الان داشتم به همکارتون می گفتم، منو خونه راه نمی دن!»
افسر پلیس ابروهایش را بالا می اندازد و به همکارش که مشغول کار دیگری شده است. نگاه می کند، سپس ادامه می دهد: «سفارتتون رو خبر کردین؟»
• هنوز نه. می خواستم اول شما به من کمک کنید که مشکلم رو حل کنم. سه تا خیابون تا اینجا فاصله داره، ولی همکارتون گفت اول باید شکایت کنم.»
• در کدوم ناحیه زندگی می کنین؟
• هشتم.
مرد آهی می کشد. حتماً از اینکه خانه من در حوزه اختیارهای آنان قرار دارد، ناراحت شده است. از چهره آفتاب سوخته اش کاملاً پیداست که برخلاف میلش از تعطیلات برگشته و اکنون نیز در برابر رایانه اش نشسته است تا کار افرادی مانند مرا راه بیندازد. صندلی اش را به میز نزدیک می کند تا در برابر صفحه نمایش قرار بگیرد. سپس می پرسد: «اسم؟»
• هریس.
صبر می کند تا اسمم را هجی کنم. به آرامی اسمم را برای او هجی می کنم. از من می پرسد آیا عضو آن خانواده مشهور هریس هستم یا نه که پاسخ منفی می دهم.
• اسم کوچک؟
• مارتن.
• مثل اسم خانم ها؟
• نه، اون می شه مارتین.
• آهان. شغل؟
• گیاه شناس.
شروع به توضیح دادن شغلم می کنم که با لحنی بسیار خشک می گوید متوجه شده است.
• یعنی توی همین فرانسه ما می شه باغبون دیگه؟
• نخیر آقای عزیز. من مدیر مرکز تحقیقات گیاه شناسی دانشگاه ییل هستم. در ضمن، در کشور شما هم در دانشگاه رن تدریس می کنم.
افسر پلیس پس از کشیدن آهی، به تایپ کردن چیزهایی که فهمیده است، می پردازد.
• تاریخ تولد؟
• نهم سپتامبر ۱۹۶۰.
• در؟
• اورلاندو، فلوریدا.
• پس اصلیتتون امریکاییه؟
• بله.
با حالتی که اندکی کینه از آن مشخص است، به کودکانی که با لباس های هالووین بر روی صندلی در سالن نشسته اند و مشخص نیست به چه منظوری آنجا هستند، اشاره می کند و می گوید این بدبختی ها از سنت ما به آنان رسیده است. من نیز، برای آنکه کارم زودتر راه بیفتد، حرفش را تایید می کنم.
• آدرستون در فرانسه؟
• پاریس، منطقه هشتم، خیابان دورا، پلاک ۱.
• برای چی می خواین شکایت کنین؟
• جعل هویت، سوء استفاده از هویت، بیرون کردن من از خونه م، تلاش برای کلاهبرداری...
• آقای عزیز من دارم فقط با دو تا انگشتم تایپ می کنم!
مجبورم می کند تکرار کنم و یکی دو بار نیز حرفم را برای پاسخ دادن به تلفنش قطع می کند. چند دقیقه ای هم مشغول گفت وگو با یکی از مافوق هایش می شود تا اینکه سرانجام به سراغ من می آید.
• شما دقیقاً می خواین از کی شکایت کنین؟
پس از حدود پنج ثانیه سکوت من، سرش را از روی کاغذ بلند می کند و به من خیره می شود. می گویم: «مارتن هریس.»
ابروهایش را بالا می اندازد و به صفحه دستگاهش نگاه می کند.
• یعنی می خواین از خودتون شکایت کنین؟
• نه، از کسی که خودش را جای من زده. اسم واقعیش رو هم نمی دونم.
• دقیق تر بگین.
• من یک تصادف اتومبیل داشتم و شش روزی در بیمارستان بستری بودم. وقتی برگشتم، دیدم یک نفر توی منزلمه و خودش رو جای من زده.
• یعنی یک کلاهبردار؟
• هرطوری که شما می گین. حتی جلوی همسایه ها هم خودش رو با اسم من معرفی کرده!
• پس یک کلاش.
• حالا دیگه. من وقت نکردم خودم رو به همسایه ها معرفی کنم. وقتی رسیدم اینجا، تصادف کردم. من نمی دونم اون یارو کلاهبرداره چطوری این کار رو کرده، ولی الان عملا داره با هویت من زندگی می کنه.
افسر پلیس حرف های مرا که نوشته است دوباره می خواند و کمی به فکر فرو می رود. ترجیح می دهم فعلاً در مورد لیز با او حرفی نزنم. تا اینجا که به نظرم می رسد حرف های مرا قبول کرده باشد. اصلاً دوست ندارم برای همسرم مشکلی ایجاد کنم.
فعلاً می توانم از آن مرد به اتهام جعل هویت شکایت کنم. کافی ست در مورد لیز نیز بگویم تا برای وی نیز پرونده همدستی در جعل هویت باز کنند.
• بریژیت؟

نظرات کاربران درباره کتاب ناشناخته