فیدیبو نماینده قانونی نشر شمشاد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پیش از آنکه مال تو باشیم

کتاب پیش از آنکه مال تو باشیم

نسخه الکترونیک کتاب پیش از آنکه مال تو باشیم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب پیش از آنکه مال تو باشیم

... داستان دیگری شورع شد. حماسه‌ای از نوزاد دختری با موهای طلایی، که همان‌طور که سابقه کثیف جورجیا تنا نشان می‌دهد او را پس از تولد فورا از مادرش جدا کرده بود. مدارک جعلی امضا می‌شوند و یا خیلی ساده به مادر خسته گفته می‌شد که نوزادش مرده است. نوزاد در دستان جورجیا قرار دارد و به طور مخفیانه به خانواده‌ای داده می‌شود که ادعا می‌کنند فرزند آن‌هاست و رازشان را همان‌جا دفن می‌کنند. دختر کوچولو به جودی میرزاستافورد تبدیل می‌شود.

ادامه...
  • ناشر نشر شمشاد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.13 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۸۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب پیش از آنکه مال تو باشیم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

بالتیمور، مریلند
سوم آگوست ۱۹۳۹

داستان من از یک شب گرم ماه آگوست شروع شد، اتاقی که هرگز چشمانم شبیه آنجا را ندیده و فقط در ذهنم آن را تصور می کنم. چند روزی هست که سعی به توصیفش دارم. دیوار ها سفید و تمیز بودند، ملحفه ی تختخواب همچون برگ های پاییزی خش خش صدا می کرد. اتاق به بهترین امکانات مجهز شده بود. باد ملایمی بیرون می وزید و جیرجیرک ها در لابه لای برگ های درختِ زیر پنجره جیرجیر می کردند. چرخش پره های فنی که تلاش می کرد هوای شرجی اتاق شیروانی را به حرکت درآورد همه جا را تیره و روشن می کرد.
بوی درختان کاج فضای اتاق را پر کرده بود و فریاد زنی که توسط پرستار به تخت محکم بسته شده بالا گرفت. سر تا پای بدنش خیس عرق بود طوری که اگر خودش را می دید وحشت زده می شد.
او واقعاً زیبا بود. یک روح مهربان و لطیف. آدمی نبود که بخواهد فاجعه ای که اکنون رقم می خورد را عمداً به بار بیاورد. توی این چند سال زندگی فهمیدم که بیشتر مردم می خواهند به بهترین نحو ممکن زندگی کنند، آن ها نمی خواهند به کسی آزاری برسانند. این فقط یک سرنوشت وحشتناکی است که دنیا رقم زده.
تمام چیز هایی که بعد از این پایان تلخ اتفاق می افتد تقصیر او نیست. او آخرین چیزی را که از دنیا می خواست ساخته بود.
جسمی ساکت و آرام بیرون می آید، دخترکی مو طلایی شبیه عروسک، خاموش و بی روح.
زن هیچ خبری از حال و روز بچه اش نداشت؛ حتی اگر هم داشت، بر اثر دارو ها جز خاطره ای کم رنگ تا فردا باقی نمی ماند. کمتر بی قراری می کرد و نیمه هوش آرام گرفته بود، مورفین و اسکوپولامین به او تزریق کرده بودند تا به تسکین دردش کمک کند.
تا کمکش کند خودش را از همه چیز ر ها سازد و همین کار را خواهد کرد.
جملات ترحم آمیزی میان دکتر ها که بخیه می زدند و پرستار ها که وسایل را جمع و جور می کردند رد و بدل می شد.
"خیلی بد شد، اسفناک است که یک زندگی حتی فرصت نفس کشیدن در این دنیا را ندارد."
"گاهی باید تعجب کرد که چرا... چه طور یک بچه این قدر خواستنی است..."
کاور را آوردند. چشمان کوچکش بسته شد، چشمانی که دیگر هیچ وقت نخواهند دید.
گوش های زن می شنید اما نمی توانست به درستی بفهمد. همه چیز در رفت و آمد بود. به نظر می رسید که زن بیچاره دست بسته در تکاپوی چنگ زدن به این جزر و مد است، اما نهایتاً در آن غرق می شود.
مردی در همین حوالی منتظر بود، شاید در راهروی پشت در، با وقار و تنومند. ناامیدی در کارش نیست. قرار بود امروز پدربزرگ شود. اما انتظار خوشایندش به ترس و وحشت بدل شد.
دکترهمان طور که ازاتاق بیرون می آمد به او گفت، "آقا، من واقعاً متاسفم، مطمئن باشید که هر کاری از دست ما بر می آمد برای زایمان دختر شما و نجات بچه اش انجام دادیم. می فهمم که چقدر دردناک است. حتماً تاسف بنده رو به پدرِ بچه ابلاغ کنید. با این حال باز هم باید خدا رو شکر کنید."
" دخترم می تونه باز هم بچه دار بشه؟"
"توصیه نمی شه."
"اگه بفهمه نابود می شه، مادرش هم طاقت شنیدن این خبر رو نداره. آخه کریستین تنها فرزند ماست. ما فقط یه بچه می خواستیم تا شادی رو دوباره به خونمون برگردونه و نسلمون رو زنده نگه داره."
"متوجه ام قربان."
"خطر دوباره بچه دار شدنش چی..."
"زندگی اش، دوباره باردار شدن دخترتون بسیار خطرناکه. اگر دوباره باردار بشه نتیجه اش ممکنه..."
"می دونم."
انگاری دکتر آب سردی بر پیکر مرد دل شکسته ریخت، یا شاید هم من این طور تصور می کنم.
دکتر اطرافش را نگاه کرد تا مطمئن شود پرستار ها صدایش را نمی شنوند، آهسته و با احتیاط به مرد گفت، "قربان، می شه یک پیشنهاد به شما بدهم؟ خانمی را در ممفیس می شناسم که...."

این اثر ترجمه ای است از:
Before we were yours



لیزا وینگیت Wingate, Lisa

بخش اول

اوری استافورد
ایکن، کارولینا جنوبی، اکنون

نفسی عمیق کشیدم و روی صندلی ماشین لم دادم. کتم را مرتب کردم که لیموزین پیچید و روی آسفالت داغ ترمز کرد. تعدادی خبرنگار کنار وَن توی پیاده رو ایستاده بودند تا جلسه ی معمولی امروز صبح را مهم جلوه دهند.
اما هیچ کدام از اتفاقات امروز تصادفی نبودند. دو ماه آزگار تو کارولینا جنوبی همه می خواستن مطمئن شن که جزئیات، دقیق و درست اند و کاری به جز حدس و گمان نداشتن. حرف قطعی نمی زدند و خبر درستی در کار نبود. حتی اگر خودم هم می خواستم اوضاع همین طوری می ماند.
کاش فراموش می کردم که چرا به خونه برگشتم ولی حتی فکر کردن به این که چرا پدرم متن سخنرانی اش را که لزلی-منشی ارشدش- به او داده بود را هنوز نخوانده، کمکی نمی کرد. هیچ راهی برای خلاص شدن از شر دشمنی که در ماشین به آرامی کنارت نشته وجود ندارد. دشمنی که دقیقاً همین جا روی صندلی عقب و زیر کت خاکستری پدرم مخفی شده تا شانه های استوارش را خم کند.
پدرم سرش را به پنجره تکیه داده بود و به بیرون خیره شده بود. تمام خدمه و همچنین لزلی را در ماشین دیگری جای داده بود.
همین طور که مو های بلوند بلندم را از روی صندلی جمع می کردم تا مو قع پیاده شدن به لباس های پدرم گیر نکند پرسیدم، " حالت خوب است؟". اگر مادرم اینجا بود حتماً یک گیره ی مو به من می داد، اما او درخانه ماند و برای قرار بعدی امروز که گرفتن عکس خانوادگی به مناسبت کریسمس بود آماده می شد. عکسی که بهتر بود چند ماه زودتر، پیش از آشکار شدن بیماری پدر گرفته می شد.
سرش را بالا آورد و کمی صاف تر نشست. مو های پرپشت خاکستریش بهم ریخت. خواستم مرتبشان کنم اما حس و حالش را خراب می کردم و بی خیال شدم.
هرچقدر که مادرم در خرده کار های خانه مثل برنامه ریزی برای عکس کریسمس در ماه جولای ایفای نقش می کرد، پدرم برعکس بود. او فقط دنبال کار های مردانه بود. می دونم که عمیقاً به من، مادرم و دوتا خواهرام اهمیت می داد اما به ندرت این احساسش رو نشان می داد. این رو هم می دونستم که من دختر عزیز دردانه اش بودم اما از همه هم بیشتر اذیتش می کردم. او از نسلی است که دختر را برای پیدا کردن شوهر به دانشگاه می فرستادند، اما حالا نمی داند با دختر سی ساله اش که با مدرک عالی از دانشگاه حقوق کلمبیا فارغ التحصیل شده و عاشق کار در حوزه ی وکالت است، چه کند.
دلیلش هرچی که هست- شاید به دلیل کمال گرایی یا دردانه بودنم- نقش یک دختر ماورایی را در خانه داشتم. عاشق مدرسه بودم، و این خودش دلیل قاطعی برای الگو بودن در خانواده بود؛ جایگزین پسر بزرگ خانه، کسی که پدرم را سربلند کند. به هر حال کاش چند سالی بزرگتر بودم تا برای این اتفاق بیشتر آمادگی داشتم.
وقتی به پدرم نگاه می کنم به خودم می گم، چطور ممکنه که دوستش نداشته باشی، اوری؟ این تمام چیزیه که پدرت همه ی عمر براش زحمت کشیده. چیزی که خاندان استافورد از زمان انقلاب برای آن سختی کشید، برای خدا. خانواده ی ما همیشه به جامعه و مردم خدمت می کرد. پدر هم از این قضیه مستثنی نبود. از همان موقع که از دانشگاه افسری فارغ التحصیل و در نیروی هوایی ارتش مشغول خدمت شد، نام خانواده ی ما را با غرور و افتخار بالا نگه داشته بود.
به خودم گفتم، معلومه که دوستش داری، اصلاً همیشه دوستش داشتی، اما فقط انتظار نداشتی به این زودی و این شکلی اتفاق بیفته، فقط همین.
با تمام وجودم و دودستی به قسمت خوب ماجرا چسبیده بودم. دشمن رو بالاخره نابود می کنیم، هم در جبهه ی سیاست و هم پزشکی. پدرم رو با چند جلسه شیمی درمانی و عمل جراحی درمان می کنم و به خونه میارمش. موندن من اینجا حتماً موقتیه.
سرطان دیگه تو خونه ی ما جایی نداره.
شکستش می دیم، همونطور که خیلی ها تونستن. اگر بقیه تونستن شکستش بدن، سناتور ولز استافورد هم می تونه.
هیچ مردی مطمئناً از پدر من قوی تر نیست.
درحالی که کتش را مرتب می کرد از من پرسید، " حاضری؟". صاف کردن مو های دم اسبی اش هم باعث تسکینش می شد. خیلی برام سخت بود به عنوان کسی که برای مراقبت از او آمده کنارش بایستم.
بهش گفتم، " پشت سرت میام". حاضر بودم همه کار برایش بکنم اما کاش این ها چند سال قبل، پیش از اینکه نقش پدر و فرزندی مان به اجبار عوض شود، اتفاق می افتاد. می دونم چقدر سخت بوده وقتی پدرم مادربزرگم را به خانه ی سالمندان می برده.
مادربزرگ باهوش و خوش قلبم-جودی- دیگر چیزی جز یک روح میان ما نبود. به دلیل شرایط سختی که به وجود آمده بود پدرم نمی توانست راجع به او حرفی بزند. اگر خبرنگار ها به این موضوع که چرا مادربزرگ را به یک خانه ی سالمندان پیشرفته و مدرن در همین حوالی فرستادیم دامن می زدند، قطعاً بحث سیاسی بی خودی پیش می آمد. با وجود قتل های پیاپی و مشکوکی که در خانه های سالمندان در ایالت ما اتفاق افتاده بود و موارد سوء استفاده از آن ها که خود مسئولین در آن دست داشتند، مخالفان سیاسی پدرم شایعه می کردند که پدرم تنها با پول کارش را راه می اندازد و سالمندانی که ثروتمند نیستند امنیت جانی ندارند. یا اینکه به او اتهام زندانی کردن مادربزرگم را می زدند، چراکه اون رو یک آدم سنگدل می دانستند که احترامی برای افراد مسن قائل نیست. اون ها می گفتند که پدرم در کاری که برای خودش و اطرافیانش سود نداشته باشد دخالتی نمی کند.
اما واقعیت اینه که فرستادن مادربزرگم به خانه ی سالمندان هیچ ربطی به سیاست نداشت. ما هم مثل تمام خانواده های دیگه بودیم، مثل تمام خیابان های این شهر که با گناه، سنگفرش و با زجر، خط کشی و با شرمساری شماره گذاری شده اند. ما هم برای مادربزرگ جودی ناراحت و نگرانش بودیم. ما هم از این که این پیری ممکن است به جنون کشیده شود آزرده خاطر بودیم. قبل از اینکه اون رو به خانه ی سالمندان منتقل کنیم از دست پرستار ها و مستخدمین خانه فرار کرده بود. یک تاکسی گرفته بود و برای یک روز کامل ناپدید شده بود، تا اینکه اون رو سرگردان توی یک مجتمع تجاری که زمانی مکان مورد علاقه اش برای خرید بود، پیدا کردند. اینکه با وجود فراموش کردن اسم های ما این همه کار را خودش برنامه ریزی کرده بود جای سوال داشت.
امروز یکی از جواهرات مورد علاقه ی مادربزرگم را دستم کرده بودم. موقع پیاده شدن چشمم بهش افتاد. تظاهر کردم که دستبند را به یاد مادربزرگم دستم کردم، اما واقعیت این بود که زنان خانواده ی استافورد گاهی به اجبار دست به کاری می زنند که تمایل به انجام آن ندارند. از جایی که داشتیم می رفتیم اصلاً خوشم نمی آمد. هیچ وقت خانه ی سالمندان را دوست نداشتم.
با خودم گفتم، این فقط یک دید و بازدید ساده است. خبرنگار ها اینجان تا اتفاقات رو پوشش بدن نه اینکه سوال پیچ کنند. خوش و بش می کنیم و در ساختمان گشتی می زنیم و کنار بقیه ی ا هالی به جشن تولد صد سالگی یکی از پیرزنان ملحق می شویم. شوهرش هم نود و نه سالش بود، چقدر جالب.
داخل راهرو بویی شبیه اسپری ضدعفونی کننده می آمد، بویی شبیه گل های یاسمن مصنوعی هوا را پر کرده بود. لزلی بویی کشید و مثل همیشه با اشاره دستور داد تا یک عکاس و تعدادی خدمه و پرستار اطراف ما جمع شوند. ما بدون بادیگارد به این قرار آمده بودیم، چون که همه ی آن ها داشتند برای اجتماع بعدازظهر در تالار شهر آماده می شدند. طی این سال ها پدرم از طرف گروهک ها و شبه نظامی ها تهدید های زیادی به مرگ شده بود، از جمله ترور و ربایش؛ ولی پدرم اصلاً این ها را جدی نمی گرفت درست برخلاف محافظانش.
در قسمتی از راهرو مورد استقبال مدیر ساختمان و دونفر از پرسنل خبری که دوربین همراه داشتند قرار گرفتیم. ما راه می رفتیم و آن ها فیلم می گرفتند. محبت پدرم گل کرده بود و با نهایت خوشرویی دست می داد و عکس می گرفت، برای صحبت کردن با مردم وقت می گذاشت و برای کسانی که روی ویلچر بودند خم می شد و از پرستار ها برای این شغل سخت و طاقت فرسا تشکر می کرد.
من هم پشت سرش همان کار های او را انجام می دادم. پیرمردی متشخص و مودب که کلاهی لبه دار به سر داشت شروع به خوش وبش با من کرد. با لهجه ی دلپذیر بریتانیایی گفت که چشمان آبی زیبایی دارم. به کنایه گفت، " اگر پنجاه سال جوونتر بودم، حتماً متقاعدت می کردم تا با من قرار بذاری."
جواب دادم،" فکر کنم همین الانش هم تونستی." و باهم شروع به خندیدن کردیم.
یکی از پرستار ها به من هشدار داد او دون ژوان(شخصیت افسانه ای اسپانیایی) مو نقره ای است، که او هم با چشمکی به پرستار حرفش را تایید کرد.
همین طور که به انتهای راهرو می رفتیم تا به جشن تولد صد سالگی ملحق شویم احساس کردم که کم کم دارد خوش می گذرد. همه راضی به نظر می رسیدند. اینجا به اندازه ی خانه ی سالمندانی که مادربزرگ جودی را فرستاده بودیم لاکچری نبود اما خیلی بهتر از خانه های سالمندانی بود که از آن ها شکایت شده بود. هرچند که آن ها هیچ وقت حتی ذره ای جریمه پرداخت نکردند چراکه وکلای مالیشان با دستکاری مدارک و رشوه اعلام ورشکستگی می کردند تا از پرداخت غرامت ر هایی یابند. حتی یک بار هم رابطه ی یکی از همین باند ها با یکی از همکاران نزدیک پدرم فاش شد که اوضاع بینشان را حسابی بهم ریخت چون که پدرم مخالف سرسخت این قضایا بود. او به نارضایتی عموم مردم بسیار حساس بود و معتقد بود که خشم و سرزنش سلاح بسیار قدرتمندی است که جبهه ی مخالف از آن سوء استفاده می کند.
در اتاق کنفرانس یک تریبون کوچک قرار داده شده بود. من هم گوشه ای در کنار بقیه ی دوستان جایی برای خودم پیدا کردم که از یک در بزرگ شیشه ای نمایی به بیرون داشت. آنجا باغی پر از گل و شکوفه های پیچ در پیچ بود که با وجود گرمای بی رحم تابستان باز هم خود نمایی می کردند.
پیرزنی تنها در قسمتی پوشیده از گل و گیاه ایستاده بود و به آن طرف باغ خیره شده بود. آنقدر محو تماشا بود که انگار از جشن داخل ساختمان اطلاعی نداشت. دستانش را به عصا تکیه داده بود و با وجود هوای بسیار گرم، لباس کرم رنگ کتانی و ژاکتی سفید به تن داشت. مو های سفید و بافته اش که دور سرش پیچ خورده بود به همراه لباس کم رنگی که به تن داشت او را شبیه روح کرده بود، روحی از اعماق گذشته ها. نسیمی که شاخ و برگ های باغ را تکان می داد انگار او را لمس نمی کرد و تصوری که او یک روح است را قوت می بخشید.
توجه ام را به مدیر خانه ی سالمندان متمرکز کردم. خوش آمد گویی کرد و از اهمیت مهمانی امروز گفت که یک قرن زندگی برای هر کسی و هر روزه اتفاق نمی افتد، به خصوص وقتی بیشتر آن صد سال را زندگی مشترک داشته باشی و هنوز معشوقه ات کنارت باشد و مهم تر از همه اینکه سناتور مهمان ما باشد.
اما به این اشاره نکرد که پدرم از ابتدای شروع کارش در دولت محلی کارولینا این زوج را تحت سرپرستی داشته. قاعدتاً آن ها بهتر از من پدرم را می شناختند زیرا سروکارشان با او بود. هر بار که اسمی از پدرم برده می شد، دوشیزه ی صد ساله ی ما و شوهرش دستان نحیفشان را بالا می آوردند و با تمام وجود تشویقش می کردند.
مدیر شروع به تعریف داستان زندگی این دو معشوقه، که درست وسط جمعیت نشسته بودند، کرد. لوسی در فرانسه به دنیا آمده بود، زمانی که هنوز ارابه و درشکه در خیابان ها رفت و آمد می کردند. حتی تصورش هم سخته. در جریان جنگ جهانی دوم عضو گروه مقاومت فرانسه بود. شوهرش فرانک خلبان هواپیمای جنگی بود که در یک درگیری مجروح می شود. داستان زندگی اشان چیزی شبیه فیلم های عاشقانه است. لوسی به فرانک که زخمی بود کمک می کند تا فرار کند و او را با لباس مبدل قاچاقی از مرز خارج می کند. وقتی جنگ به پایان می رسد فرانک برمی گردد تا او را پیدا کند. لوسی همچنان در همان مزرعه و در انباری که تنها قسمت باقی مانده از خانه شان بوده همراه خانواده اش زندگی می کرده.
داستان زندگی این دو نفر منو حیرت زده کرده بود. این همان قدرت عشق واقعی است، وقتی همه ی انسان ها یکسان هستند، وقتی مردم خودشان را فدای یکدیگر می کنند. این همان چیزی است که برای خودم هم می خواهم، اما گاهی فکر می کنم که این، برای نسل مدرن ما غیر ممکن است، ما بیش از اندازه مشغله داریم.
همین طور که به حلقه ی نامزدی ام نگاهی انداختم به خودم گفتم، من و الیوت هرچی که لازمه رو داریم. ما همدیگر رو به خوبی می شناسیم و همیشه کنار همیم....
دوشیزه ی ما آهسته از روی صندلی بلند شد و بازو های معشوقه اش را گرفت و در کنار هم خمیده و خسته حرکت کردند. صحنه ای زیبا و تکان دهنده بود. آرزو داشتم پدر و مادر من هم همین قدر زندگی کنند. روزی که پدرم از کار کردن دست بکشد و دوران بازنشستگی طولانی را کنار مادرم سپری کند. اما این بیماری نمی تواند اون رو تو پنجاه و هفت سالگی از ما بگیره. هم خانواده و هم مردم به اون نیاز دارند. هنوز کار های زیادی برای انجام دادن داره و بعد از اون مستحق یک دوره ی بازنشستگی با شکوه در کنار مادرم است.
این گونه افکار به سرم می زد و من سعی می کردم حواسم را پرت کنم. لزلی به من هشدار داده بود که وقتی آمدیم اینجا گرفتار احساسات نشوم. چون که با این کار ضعفم را نشان می دادم.
شاید تا حالا به این نکته توجه نکرده باشم ولی دادگاه هم چیزی شبیه اینجا بود. وکلای زن همیشه بیشتر تحت نظر عموم بودند و باید طور دیگری نقش بازی می کردند.
پدرم در کنار تریبون به فرانک خوش آمد گفت. مرد محکم و باوقار ایستاد و حالت نظامی به خودش گرفت. عجب لحظه ی نابی بود، چشمانشان به هم خیره شده بود. صحنه ی خوبی برای دوربین ها بود. پدرم لب هایش را به هم می فشرد تا گریه اش نگیرد و نزدیک نمی آمد تا چیزی در چهره اش معلوم نشود.
بغضی پر از احساس را قورت دادم و نفسی عمیق کشیدم. تکیه دادم و نگاهم را به سوی پنجره برگرداندم و مشغول برانداز کردن زن توی باغ شدم. هنوز همان جا ایستاده بود و نگاه خیره اش ادامه داشت.
اون کیه؟ به چی نگاه می کنه؟
گویی صدای بلند شعر " تولدت مبارکِ" حضار از پنجره عبور کرده که باعث شد او نیم نگاهی به این طرف بیاندازد. آواز تولدت مبارک را می شنیدم و می دانستم که دوربین ها می خواهند من هم با جمعیت همراه شوم اما نمی توانستم خودم را از خیره شدن به او خلاص کنم. می خواستم حداقل صورتش را ببینم؛ شاید به پاکی آسمان تابستان باشد. آیا او واقعاً عقلش را از دست داده یا عمداً جشن را نادیده می گیرد.
لزلی از پشت تلنگری زد و من مانند بچه مدرسه ای که مچش را هنگام صحبت می گیرند از جا پریدم و توجه ام را به جشن متمرکز کردم. آرام کنار گوشم خواند "تولدت مبااارک- حواست کجاست!" و همان طور که می رفت تا تماس تصویری پدرم در اینستاگرامش را جواب دهد سری به نشانه ی تایید تکان دادم. سناتور در تمام شبکه های مجازی هم فعال بود، اگرچه کار با آن ها را بلد نبود و فقط در حد صدای آلارم آن ها را مدیریت می کرد.
جشن ادامه داشت و فلاش دوربین ها همه جا را پر کرده بود. وقتی پدرم متن سخنرانی اش را می خواند مردم فیلم می گرفتند و اشک شوق می ریختند.
کیک تولد که صدتا شمع روی آن روشن بود را آوردند. لزلی ذوق زده شده بود و شور و شعف توصیف ناپذیری فضای اتاق را پر کرده بود.
ناگهان کسی دستم را گرفت. انگشتانش دور مچم حلقه زده بود طوری که ناخودآگاه می خواستم دستم را آزاد کنم، اما خودم را کنترل کردم تا حرکت ناشایستی انجام ندهم. دستش سرد و استخوانی بود، لرزان اما در کمال تعجب پرقدرت. همان زن داخل باغ بود. سعی کرد قوز کمرش را صاف کند و با چشمان آبی شفافش که با هاله ای روشن تر احاطه شده بود، به من خیره شد. لب های پر چین و چروکش می لرزید.
قبل از این که بتوانم دستم را جدا کنم پرستاری آمد تا او را ببرد. پرستار بازو هایش را گرفت و همان طور که نگاهی عذرخوا هانه به سمت من داشت به او گفت،" با من بیا، قرار نبود که مهمانان مون رو اذیت کنی".
ولی او به جای اینکه دستم را ر ها کند، محکم تر آن را گرفت. ناامید به نظر می رسید و انگار چیزی احتیاج داشت اما نمی دونستم چی. سرش را بالا آورد و آرام زیر لب گفت، "فِرن؟"

نظرات کاربران درباره کتاب پیش از آنکه مال تو باشیم

خدا وکیلی ندیدم انقدر از یه کتاب جا بندازن و غلط غلوط ترجمه کنن
در 1 هفته پیش توسط nou...a41
مترجم جان مطمئنی اینی که ترجمه کردی همین کتابه؟ فکر کنم اشتباهی یه کتاب دیگه رو ترجمه کردی ولی این اسم رو گذاشتی روش.
در 4 ماه پیش توسط آبلیمو دست‌ افشان