فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بالماسکه‌ی مرگ سرخ

کتاب بالماسکه‌ی مرگ سرخ

نسخه الکترونیک کتاب بالماسکه‌ی مرگ سرخ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بالماسکه‌ی مرگ سرخ

وحشت و مرگ‌ومیر در همه ادوار، در ممالک بیگانه کمین کرده است. پس چرا باید برای این داستانی که تعریف می‌کنم تاریخی بدهم؟ فقط کافی است بگویم از دوره‌ای که حرف می‌زنم، جایی در مجارستان، باوری پنهانی درباره‌ی ‌نظریه تناسخ روح وجود داشت. درباره‌ی خود این نظریه ـ درباره درست‌وغلط بودنش یا احتمال وجودش چیزی نمی‌گویم. هرچند، از تردیدها درباره‌اش دفاع می‌کنم ـ همان‌طور که لا برویر درباره‌ی تمام بدبختی‌های ما می‌گوید: «اصلاً نمی‌تواند تنها باشد.» ولی در خرافات مجارستانی‌ها نکاتی دیده می‌شود که خیلی سریع معنای خود را از دست می‌دهد. آنها ـ مجارستانی‌ها ـ کلاً با مقامات شرقی‌شان فرق دارند. برای مثال، درباره‌ی «روحی» که قبل‌تر به آن اشاره شد، حرف‌های یک پاریسی حساس و روشن‌فکر را بازگو می‌کنم: «روح فقط یک ‌بار در یک جسمِ حساس می‌ماند: غیر از آن، اسب، سگ، و حتی انسان، تنها شباهت محسوسی از این حیواناتند.» خانواده‌های برلیفیتزینگ و متزنگرستین قرن‌ها با هم اختلاف داشته‌اند. هیچ‌گاه دو خانواده‌ی این‌اندازه برجسته بین‌شان خصومتی این‌چنین مهلک نبوده. ریشه‌ی این دشمنی به نظر در جمله‌ای از یک پیشگویی باستانی یافت شده ـ «یک نام رفیع باید سقوطی هراس‌انگیز داشته باشد، آن‌هم زمانی که میرایی متزنگرستین، مانند سواری بر اسبش، بر نامیرایی برلیفیتزینگ غلبه می‌کند.» مطمئناً خود این جمله خیلی معنا ندارد یا اصلاً بی‌معنی است. ولی، در زمانی نه‌چندان دور، ماجراهای جزئی‌تری باعث ایجاد پیامدهایی پرحادثه شده. وانگهی، این خانه‌ها که کنار یکدیگرند، از مدت‌ها پیش در امور شلوغ حکومتی تأثیری رقابتی داشته‌اند. به علاوه، این همسایه‌های نزدیک دوستانی نه‌چندان نزدیکند؛ و سکنه‌ی قلعه‌ی برلیفیتزینگ می‌توانستند از ایوان‌های مرتفع‌شان پنجره‌های کاخ متزنگرستین‌ها را ببینند. ولی دست‌کم شکوه فئودالی‌ بیشتری داشتند، و از این رو گرایشی برای کاستن احساسات تحریک‌شده برلیفیتزینگ‌های کمتر اصیل و کمتر ثروتمند ایجاد کرده بود. پس نمی‌توانست جای تعجب باشد که این پیشگویی، هرچند احمقانه، بتواند در ظاهر عملی شود و اختلافات این دو خانواده را که همین حالا هم با هر تحریکی از حسادت موروثی‌شان مستعد دعوا و مرافعه بودند حفظ کند.

ادامه...
  • ناشر انتشارات پیدایش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.64 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۶۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بالماسکه‌ی مرگ سرخ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱.متزنگرستین(۱) (۱۸۳۲)

در زندگی طاعونت بودم... موقع مرگ باید مرگت باشم
ـ مارتین لوتر(۲)

وحشت و مرگ ومیر در همه ادوار، در ممالک بیگانه کمین کرده است. پس چرا باید برای این داستانی که تعریف می کنم تاریخی بدهم؟ فقط کافی است بگویم از دوره ای که حرف می زنم، جایی در مجارستان، باوری پنهانی درباره ی نظریه تناسخ روح وجود داشت. درباره ی خود این نظریه ـ درباره درست وغلط بودنش یا احتمال وجودش چیزی نمی گویم. هرچند، از تردیدها درباره اش دفاع می کنم ـ همان طور که لا برویر(۳) درباره ی تمام بدبختی های ما می گوید: «اصلاً نمی تواند تنها باشد.»
ولی در خرافات مجارستانی ها نکاتی دیده می شود که خیلی سریع معنای خود را از دست می دهد. آنها ـ مجارستانی ها ـ کلاً با مقامات شرقی شان فرق دارند. برای مثال، درباره ی «روحی» که قبل تر به آن اشاره شد، حرف های یک پاریسی حساس و روشن فکر را بازگو می کنم: «روح فقط یک بار در یک جسمِ حساس می ماند: غیر از آن، اسب، سگ، و حتی انسان، تنها شباهت محسوسی از این حیواناتند.»
خانواده های برلیفیتزینگ(۴) و متزنگرستین قرن ها با هم اختلاف داشته اند. هیچ گاه دو خانواده ی این اندازه برجسته بین شان خصومتی این چنین مهلک نبوده. ریشه ی این دشمنی به نظر در جمله ای از یک پیشگویی باستانی یافت شده ـ «یک نام رفیع باید سقوطی هراس انگیز داشته باشد، آن هم زمانی که میرایی متزنگرستین، مانند سواری بر اسبش، بر نامیرایی برلیفیتزینگ غلبه می کند.»
مطمئناً خود این جمله خیلی معنا ندارد یا اصلاً بی معنی است. ولی، در زمانی نه چندان دور، ماجراهای جزئی تری باعث ایجاد پیامدهایی پرحادثه شده. وانگهی، این خانه ها که کنار یکدیگرند، از مدت ها پیش در امور شلوغ حکومتی تاثیری رقابتی داشته اند. به علاوه، این همسایه های نزدیک دوستانی نه چندان نزدیکند؛ و سکنه ی قلعه ی برلیفیتزینگ می توانستند از ایوان های مرتفع شان پنجره های کاخ متزنگرستین ها را ببینند. ولی دست کم شکوه فئودالی بیشتری داشتند، و از این رو گرایشی برای کاستن احساسات تحریک شده برلیفیتزینگ های کمتر اصیل و کمتر ثروتمند ایجاد کرده بود. پس نمی توانست جای تعجب باشد که این پیشگویی، هرچند احمقانه، بتواند در ظاهر عملی شود و اختلافات این دو خانواده را که همین حالا هم با هر تحریکی از حسادت موروثی شان مستعد دعوا و مرافعه بودند حفظ کند. این پیشگویی به نظر می رسید به پیروزی ای نهایی بر خانواده ی قدرتمندتر اشاره دارد ـ اگر به چیزی اشاره داشت ـ و البته همیشه خانواده ی ضعیف تر و کم نفوذتر با کینه توزی تلخ تری آن را به یاد داشت.
ویلهلم، کنت برلیفیتزینگ، اگرچه از اجدادی رفیع بود، ولی در این روایت، پیرمردی خرفت و علیل بود، که هیچ چیز چشمگیری جز کینه ی شخصی دیرینه و بیش ازحدی به خانواده ی رقیب نداشت، و آن قدر عاشق اسب بود و شکار، که نه علیل بودن، نه سن زیاد و نه وضعیت بد روحی اش مانع حضور روزانه اش در مخاطرات شکار نمی شد.
از سوی دیگر، فردریک، بارون متزنگرستین، سن وسال زیادی نداشت. پدرش، صدراعظم گ (۵) ـ در جوانی مرده بود. مادرش، بانو ماری، بلافاصله دنبال پدرش رفت. آن زمان فردریک پانزده ساله بود. در شهر، پانزده سال دوره ای طولانی نیست ـ یک بچه تازه در سومین پنج سال عمرش است: ولی در منطقه ای ناآرام، آن چنان ناآرام در چنین قلمرویی، پانزده سالگی معنایی بسیار ژرف دارد.
بارون جوان، موقع مرگ پدرش، از شرایطی ویژه که به واسطه صدارت او بود، سریعاً به دارایی هایش دست یافت. قبلاً نجیب زاده های مجار به ندرت چنین عمارتی داشتند. کاخ های او بی شمار بود. اصلی ترینش از نظر زرق وبرق و وسعت «شاتو(۶) متزنگرستین» بود. سرحدات املاکش هرگز مشخص نشده بود؛ ولی تفریح گاه اصلی اش مسیری هشتاد کیلومتری را دربرداشت.
با وجود رسیدن ارثی، با ثروتی بی مانند، به این مالک جوان، که شخصیتی کاملاً شناخته شده داشت، جای فکر کردن درباره ی زمینه ی استفاده اش از این دارایی ها باقی نمی ماند. و واقعاً طی سه روز رفتار این وارث از هرود(۷) هم هرودی تر شد، و کاملاً از توقعات تحسین کنندگان مشتاقش پیشی گرفت. هرزگی های ننگین، خیانت های رسوا، قساوت های بی سابقه سریعاً نوکران لرزانش را به این درک رساند که دیگر خبری از فرمان پذیری چاپلوسانه نیست، خبری از وجدان دقیق نیست و از آن به بعد برای شان محرز شد دیگر در برابر دندان های ظالم این کالیگولای(۸) کوچک هیچ امنیتی ندارند. شب روز چهارم، استبل های قلعه برلیفیتزینگ آتش گرفت؛ و نظراتی مشابه در منطقه جرم آتش سوزی را به فهرست زننده ی گناهان و وقاحت های بارون اضافه کرد.
ولی در خلال غوغاهایی که به سبب این حادثه ایجاد شده بود، نجیب زاده ی جوان خودش ظاهراً، در طبقات متروک بالایی کاخ خانوادگی متزنگرستین، غرق تفکر بود. تابلوهای منقوش غنی ولی در عین حال محوشده ای که به شکل غم انگیزی از دیوارها آویزان بود، شکل های سایه دار و با عظمت هزاران نیاکان برجسته را نشان می داد. اینجا، کشیش هایی با جامه های مجلل، و اسقف هایی عالی مقام، خیلی خودمانی کنار سلطان مستبد و پاپ اعظم نشسته بودند، آرزوهای پادشاه موقت را رد می کردند، یا با حکم حاکمیت پاپ بر اقتدار سرکش ابلیس مهار می زدند. آنجا، قامت بلند و تاریک شاهزاده های متزنگرستین ـ اسب های جنگی عضلانی شان که از روی لاشه های برزمین افتاده دشمنان با سرعت رد می شدند؛ قوی ترین روحیه ها را با قیافه های نیرومندشان وحشت زده می کردند؛ و این یکی، هیکل های شهوانی و شبیه قوی بانوهایی از روزگار گذشته، که در پیچ وخم های رقصی غیرواقعی در رگه هایی از خنیایی تخیلی شناور است.
ولی وقتی بارون به همهمه ی استبل های برلیفیتزینگ که رفته رفته زیادتر می شد گوش می کرد، یا با حالتی ساختگی گوش می کرد، یا شاید به داستانی جدید، با گستاخی قطعی تری می اندیشید، چشم هایش سهواً روی هیکل اسبی بزرگ که رنگی غیرطبیعی داشت میخکوب شد که روی پرده ی منقوشی از متعلقات نیاکان وحشی خانواده ی رقیبش بود. خود اسب در پیش زمینه ی طرح، بی حرکت و شبیه مجسمه ای ایستاده بود، در حالی که عقب تر، سوار پریشانش را خنجر یکی از متزنگرستین ها به هلاکت رسانده بود.
وقتی فردریک متوجه جهت نگاهش شد لبش ناخودآگاه حالتی شیطانی گرفت. با این حال حالتش را حفظ کرد. برعکس، به هیچ وجه نتوانست علت اضطراب طاقت فرسایش را که مثل تابوتی روی احساساتش فرو افتاد بفهمد. با دشواری فراوان احساسات رویایی و متناقضش را با یقینِ بیدار بودنش پیوند زد. هرچه بیشتر به تصویر نگاه می کرد بیشتر جذب افسون می شد ـ و غیرممکن تر می شد که بتواند نگاهش را از جذبه ی آن پرده ی منقوش برگرداند. همهمه رفته رفته شدیدتر شده بود، و او با تقلایی اجباری توجهش را به نور گلگونی که از استبل های مشتعل روی پنجره ها افتاده بود منحرف کرد.
هرچند این کار لحظه ای بود و نگاهش به طور خودکار دوباره برگشت روی دیوار. در این حین، جای سر اسب غول پیکر، در برابر وحشت و حیرت شدید او، عوض شده بود. گردن حیوان، که قبلاً، انگار از روی دلسوزی، روی جسد صاحبش قوس داشت، الان کاملاً کشیده شده بود سمت بارون. چشم ها، که قبلاً دیده نمی شدند، الان حالتی جدی و انسانی به خود گرفته بودند، در حالی که سوسوی قرمز آتشین و غیرمعمولی داشتند؛ و لب های بزرگ اسبِ ظاهراً خشمگین دندان های بزرگ و نفرت انگیزش را کاملاً نشان می داد.
نجیب زاده ی جوان، که وحشت ذهنش را از کار انداخته بود، تلوتلوخوران به سمت در رفت. وقتی در را باز کرد، برق نور سرخی، که از دور به اتاق ساطع می شد، سایه ی او را با طرحی آشکار روی پرده ی منقوش مرتعش انداخت و ـ در حالی که جلوی در کمی تلوتلو می خورد ـ وقتی متوجه سایه شد به خود لرزید و به موقعیت خود فکر کرد، و بادقت خطوط طرح را روی پرده تکمیل کرد: طرحی از قاتل بی رحم و فاتح نیاکان وحشی برلیفیتزینگ.
بارون، برای سبک کردن پریشانی روحش، باعجله وارد هوای آزاد شد. جلوی دروازه ی اصلی کاخ با سه میرآخور مواجه شد. آنها با دشواری زیاد، و در خطر مرگی قریب الوقوع سعی داشتند جلوی حرکات متشنج اسبی بزرگ را که به رنگ آتش بود بگیرند.
جوان، با لحنی گله مند و خشک پرسید: «این اسب کیست؟ آن را از کجا آوردید؟» و خیلی سریع فهمید که اسب اتاقی که پرده ی منقوش در آن بود دقیقاً همتای همین حیوان خشمگین جلوی چشم هایش است.
یکی از میرآخورها پاسخ داد: «این مال خود شماست، قربان. دست کم هیچ کس دیگری ادعای مالکیتش را ندارد. در حالی که دود ازش بلند می شد و دهانش از خشم کف کرده بود، از آتش استبل قلعه ی برلیفیتزینگ نجاتش دادیم. فکر می کردیم جز اسب های خارجی کنت باشد، و مثل اسب بی صاحبی برش گرداندیم. ولی مهتران او این جانور را نپذیرفتند، چون علامت های روی تنش ثابت می کند می خواسته از شعله ها فرار کند.»
میرآخور دوم حرف اولی را قطع کرد: «حروف و. و. ب. هم روی پیشانی اش کاملاً مشخص است. ـ البته فکر می کنم حروف اول ویلهلم وان برلیفیتزینگ باشد ـ ولی کل قلعه، متفق القول، به هیچ وجه این اسب را نمی شناسند.»
بارون جوان با حالتی متفکر، و ظاهراً ناخواسته از معنای حرفش گفت: «خارق العاده است! آن طور که می گویید اسب قابل توجهی است. اسب حیرت انگیزی است! اگرچه، همان طور که انصافاً می گویید، شخصیتی مشکوک و رام نشدنی دارد. دوست دارم مال خودم باشد.» و پس از مکثی اضافه کرد: «شاید سوارکاری مثل فردریک متزنگرستین بتواند حتی شیطان استبل های برلیفیتزینگ را رام کند.»
«اشتباه می کنید، ارباب؛ این اسب، همان طور که فکر کنم اشاره کردیم، مال استبل های کنت نیست. اگر این طور بود، وظیفه مان را می دانستیم و آن را به حضور اصیل خانواده ی شما نمی آوردیم.»
بارون، با خشکی، گفت: «درست است!» و در این لحظه پادوی خوابگاه با رنگ ورویی برافروخته و گام هایی شتابان از کاخ آمد. او در گوش اربابش درباره ی ناپدید شدن ناگهانی تکه ی کوچکی از پرده ای منقوش در اتاقی که با دست نشان می داد، چیزهایی گفت و در عین حال وارد جزئیات لحظه به لحظه و اتفاقات ضمنی می شد، ولی از لحن پایین صدایی که گفتگو انجام می شد، چیزی به گوش میرآخورها نرسید تا حس کنجکاوی برانگیخته شان را ارضا کند.
به نظر می رسید درخلال گفتگو مجموعه ای از احساسات فردریک جوان را برانگیخته کرده بود. هرچند خیلی زود خونسردی خود را بازیافت، و حالتی از کین خواهی مصممی روی چهره اش نشست، و دستوراتی قاطع داد تا اتاقی مشخص را سریعاً قفل کنند، و کلیدهایش را به او بدهند.
یکی از نوکران بارون گفت: «چیزی درباره ی مرگ ناخوشایند شکارچی پیر برلیفیتزینگ شنیدی؟» و همین موقع که پادو راه افتاد که برود، اسب بزرگی که نجیب زاده قبول کرده بود مال خودش شود، با خشمی دوچندان شروع کرد به جست وخیز کردن سمت خیابان بلندی که از کاخ به استبل های متزنگرستین می رسید.
بارون ناگهان به سمت کسی که این حرف را زده بود برگشت و گفت: «نه! مرده! واقعاً؟»
«واقعاً درست است، ارباب. و به گمانم برای نجیب زاده ای همنام شما خبر ناخوشایندی نیست.»
لبخند سریعی روی لب شنونده نشست. «چطوری مرد؟»
«در تقلاهای شتاب زده اش برای نجات چند تا از اسب های شکار محبوبش، خودش را با نکبت فراوان در شعله های آتش به کشتن داد.»
بارون انگار که به آرامی و عامدانه تحت تاثیر حقیقت افکاری هیجان انگیز قرار گرفته، از دهانش پرید: «واقعاً!»
نوکر تکرار کرد: «واقعاً.»
جوان، به آرامی گفت: «خبر تکان دهنده ای است!» و بی صدا برگشت سمت قلعه اش.
از این تاریخ، دگرگونی مشخصی در رفتار ظاهری بارون فردریک وان متزنگرستین شکل گرفت. درواقع رفتار او تمام انتظارات را ناامید می کرد، و نمی توانست نظر مادرانی را که دنبال ازدواج او با دخترشان بودند راضی کند؛ در حالی که عادات و رفتارش، که حتی مثل قبل نبود، هیچ اشتراکی با اشراف محله نداشت. هیچ گاه آن سوی محدوده ی قلمروی خودش دیده نشد، و در این دنیای پهناور و اجتماعی، مطلقاً همراهی نداشت ـ جز آن اسب غیرطبیعی و بی پروای آتشی رنگ، که از آن پس پیوسته سوارش می شد، و حقی اسرارآمیز به دست آورده بود تا عنوان تنها دوست او را با خود داشته باشد.
هرچند برای مدتی طولانی به شکل دوره ای دعوت نامه های متعددی از همسایه ها به دستش می رسید. «امکان دارد بارون با حضورش به جشن ما افتخار دهند؟» «بارون برای شکار گراز به ما ملحق می شوند؟» ـ «متزنگرستین شکار نمی کنند.» یا «متزنگرستین نمی آیند.» جواب های متکبرانه و مختصر او بودند.
نجبا این توهین های مکرر را تحمل نمی کردند. صمیمیت دعوت نامه ها کمتر شد، دعوت نامه ها کمتر شد، و پس از مدتی دیگر دعوت نامه ای به دستش نرسید. حتی شنیده شده بود بیوه ی کنت برلیفیتزینگ بیچاره آرزو کرده «بلکه بارون از آنجا که همراه شدن با هم ترازهایش را خوار شمرده، وقتی هم نخواهد در خانه بماند، در خانه باشد؛ و از آنجا که بودن با یک اسب را ترجیح داد، وقتی نمی خواهد اسب سواری کند هم اسب سواری کند.» این قطعاً انفجاری احمقانه از رنجش های ارثی بود؛ و صرفاً ثابت می کرد وقتی می خواهیم خیلی جدی باشیم، گفته های بی معنی مان چقدر عجیب مستعد عملی شدن می شوند.
با این حال، آدم های مهربان تغییر سلوک نجیب زاده ی جوان را به اندوه طبیعی پسری برای مرگ نابه هنگام والدینش نسبت می دادند ـ البته با فراموش کردن رفتار بی رحمانه و بی پروای او در خلال دوره کوتاهی که سریعاً بعد از آن داغ دیدگی آمد. درواقع برخی می گفتند این کار او تصور متکبرانه ی کرامت و اهمیت دادن به خودش است. بقیه هم (در بین شان می توان به پزشک خانوادگی اشاره کرد) بدون تعلل می گفتند مالیخولیاست و ناخوشی ارثی دارد؛ در حالی که اشارات مبهمی، از موضوع دوپهلوتری، بین توده ی مردم رایج بود.
درواقع، وابستگی غیرطبیعی بارون به اسب شکاری که اخیراً به دست آورده بود ـ وابستگی ای که به نظر می رسید با هر مورد تازه ای از گرایش های وحشیانه و اهریمنی حیوان تقویت می شد ـ پس از مدتی، از نظر تمام انسان های منطقی، تبدیل به اشتیاقی زننده و غیرطبیعی شد. سر ظهر، در ساعات مرگ آور شب، در بیماری و سلامتی، در آرامش یا هیجان، به نظر می رسید متزنگرستین جوان به زین آن اسب بزرگ، که بی پروایی رام نشدنی اش با روحیه ی خود او بسیار جور بود، میخ شده باشد.
به علاوه، شرایطی هم وجود داشت که به وقایع اخیر وصل می شد، و به شیدایی سوارکار، و قابلیت های اسب، شخصیتی غیرزمینی و بدشگون می داد. فضایی که اسب با یک جست می پرید بادقت اندازه گیری شده بود، و، با تفاوتی حیرت انگیز، فهمیدند بسیار بیشتر از بلندپروازانه ترین توقعات ذهن است. گذشته از این بارون هیچ اسم خاصی برای حیوان انتخاب نکرده بود، اگرچه بقیه ی اسب هایش با القابی مشخص از هم متمایز بودند. استبل اسب هم در فاصله ای از استبل بقیه ی اسب ها بود، و برای تیمار و دیگر کارهای لازم، هیچ کس جز صاحبش شخصاً جرات انجام کاری نداشت، یا حتی نمی توانست وارد محوطه ی طویله ی او شود. همچنین می گفتند اگرچه سه مهتری که اسب را در حال فرار از آتش سوزی بزرگ برلیفیتزینگ گرفته بودند، موفق شده بودند اسب را موقع چهارنعل، با افسار و بند دستگیر کنند، ولی با این حال هیچ کدام شان نمی توانستند به طور قطع اظهار کنند در خلال آن کشمکش خطرناک، یا هروقت دیگری پس از آن، موفق شده اند به بدن آن جانور دست بزنند یا نه. مثال ها درباره ی زیرکی های عجیب وغریب رفتار اسبی اصیل و جسور قرار نیست توجه آدم های نامعقول را جلب کند ـ به ویژه در میان آدم هایی که روزانه برای کارهای مربوط به شکار تعلیم می دیدند، می توانستند زیرکی یک اسب را درک کنند ـ ولی شرایط مشخصی وجود داشتند که خود را به زور بر شکاک ترین آدم ها هم نشان می دادند؛ و گفته می شود وقت هایی بود که حیوان باعث می شد دهان مردمی که ایستاده بودند کناری تا وحشت شان از معنای ژرف و تاثیربرانگیز سم کوبیدن های وحشتناک او فرو نشیند، از تعجب باز شود ـ وقت هایی که متزنگرستین جوان رنگ از رخش می پرید و خودش را از حالت سریع و سخت چشم های جدی و انسانی او عقب می کشید.
هرچند بین تمام خدم وحشم بارون هیچ کس نبود که به حرارت آن علاقه ی خارق العاده ای که از طرف نجیب زاده ی جوان به ویژگی های آتشین اسبش وجود داشت، شک کند؛ البته هیچ کس جز یک پادوی کوچک ناچیز و ناقص الخلقه، که بدشکلی هایش ورد زبان همه بود، و نظراتش کمترین اهمیت را داشت. اگر نظراتش اصلاً ارزش اشاره کردن داشته باشد، او آن قدر گستاخ بود که ادعا کند محال است اربابش، بدون اینکه لرزشی غیر قابل توضیح و تقریباً نامحسوس داشته باشد، جست زده باشد روی زین، و اینکه پس از بازگشتش از سواری همیشگی و طولانی اش، حالتی از بدطینتی فاتحانه ای تمام عضلات صورتش را کج ومعوج می کند.
در شبی توفانی، متزنگرستین، که از خواب سبکی بیدار شده بود، مثل دیوانه ای از اتاقش به طبقه ی پایین رفت، و با شتابی که به حرکتش داده بود، جست وخیزکنان وارد پیچ وخم جنگل شد. رخدادی این قدر معمولی توجه خاصی را جلب نمی کرد، ولی وقتی پس از چندین ساعت غیبت، برج وباروی شاتو متزنگرستین باشکوه و حیرت انگیز، بر اثر حجم انبوه و کبود آتشی غیر قابل کنترل پایه هایش به لرزه افتاد و سروصدایش درآمد، همه نگران بازگشت او شدند.
وقتی همسایه ها متوجه شعله ها شدند، آن قدر وحشتناک پیشرفت کرده بود که هر تلاشی برای نجات دادن بخش های ساختمان بیهوده بود، و فقط همان جا در سکوت و بهتی رقت انگیز ایستادند. ولی چیزی جدید و ترسناک توجه مردم را جلب کرد، و ثابت کرد هیجان احساسات جمعیت از تفکر درباره ی رنج مرگ انسان چقدر شدیدتر از چیزی است که از تماشای جسمی بی جان حاصل می شود.
در خیابان طولانی بلوط های کهنسال که از جنگل به ورودی اصلی شاتو متزنگرستین می رسید، اسبی دیده شد، که سواری بی کلاه و آشفته را با خود می آورد، و با چنان بی پروایی جست می زد که از اهریمن توفان پیشی گرفته بود.
سوارکار، از طرف خودش، بی چون وچرا غیر قابل کنترل بود. رنج مرگ در سیمایش، تقلای متشنج بدنش، نشانه ای از تقلایی ابرانسانی بود: ولی بدون صدا؛ جز جیغی تنها، از لب های مجروحش، که بارها و بارها از شدت وحشت گاز گرفته شده بود، بیرون نیامد. یک لحظه، صدای تند و تیز سم ها بالاتر از غرش شعله ها منعکس شد، و لحظه ی دیگر، با پرشش از در و خندق از بین رفت و اسب با جستی پرید روی پلکان لرزان کاخ، و همراه سوارش، در میان گردباد آتش فروزان ناپدید شد.
خشم توفان سریعاً از بین رفت، و در پی آن آرامش مرده ی عبوسانه ای آمد. شعله ی سفیدی هنوز ساختمان را مثل کفنی در خود پیچیده بود، و تا دوردست ها در فضای بی صدا جریان داشت، و نوری غیرطبیعی را به جلو شلیک کرد؛ در حالی که ابری از دود به سنگینی روی برج وباروها فرونشست که شکل مشخص و بزرگی از یک اسب بود.

نظرات کاربران درباره کتاب بالماسکه‌ی مرگ سرخ